VATANDAR.COM

نابرابری‌اجتماعی در جمهور افلاطون

 

 

 

 - 1در آمد:

افلاطون در انديشة بشري جايگاه بلندي دارد. از او حدود چهل رساله به جا مانده اند كه رسالة جمهوري يكي از مهمترين رساله‌هاي اوست. از اين كتاب دو تا ترجمة فارسي وجود دارد، يكي تحت عنوان« جمهوري» ترجمة حسن لطفي كاشاني كه در جلد دوم مجموعه آثار افلاطون به چاپ رسيده، ديگر با نام «جمهور» ترجمة فؤاد روحاني، كه اثري است مستقل و جدا از ديگر آثار افلاطون. در اسناد و متون فارسي گاهي از آن جمهوريت نيز ياد شده است. نام اصلي اين كتاب در زبان يوناني«poloteia» است كه به واژه‌هاي چون «شهر»، «حكومت»، تاسيس‌شهر و جامعه ترجمه شده است. پولوتيا در زبان لاتيني به «republica» ترجمه شده كه در اصل همان معنايي يوناني را داشت، اما اندك اندك دگرديسي معنايي يافت و مفهوم خاصي« جمهور» را پيدا كرد.

به هرحال جمهور افلاطون هم در ميان خود آثار افلاطون ـ البته به استثنايي رسالة مهماني ـ و هم در تاريخ انديشه منحصر به فرد به شمار مي‌آيد. با وجود اينكه بيش از دو هزار و سه صدسال از عمر آن مي‌گذرد، همچون نقطة روشني بر جبين فرهنگ مكتوب بشري درخشش خاصي دارد، و به عنوان منبع دسته اول تحقيقات‌فكري استفاده مي‌شود. امرسون در بارة اهميت اين كتاب گفته است: « همة كتاب‌ها را بسوزانيد، هرچه در آن هست، در كتاب جمهور افلاطون وجود دارد »


2
ـ معرفت‌شناسي افلاطون:

در معرفت‌شناسي افلاطون دو گونه هستي، يا جهان وجود دارد. يكم جهان عين، جهان ناسوت كه همان جهان گذرا و نا پايدار محسوسات است، دوم جهان «ايده»، جهان لاهوت و حقايق پايدار. از آن‌جا كه معرفت به حقايق پايدار تعلق مي‌گيرد، بنا بر اين درك ما از جهان عين كه جهان سيال و در حال شدن هراكليتوسي است، دركي است نموداري و غير حقيقي كه با قوة وهم و خيال صورت مي‌گيرد، نه «خرد». چيزي كه شايستة معرفت باشد، از راه حواس حاصل نمي‌شود. شايد بتوان اين ضديت با جهان عين را تا پارمنديس دنبال كرد، اما گونة صريح و فلسفي آن را اولين بار افلاطون بيان كرده است. جهان عين جهان كون و فساد است، دست‌خوش تغيير و تبديل، از اين رو حقيقت نيست، شبح و ساية از حقيقت يا از عالم مثل است. تنها جهان «ايده» كه عالم مثل و حقايق‌ثابته است مي‌تواند متعلق معرفت باشد. اما رسيدن به اين مقام تنها براي فيلسوفان ممكن است. انسان‌ها با خروج از « مغارة‌عادت» مي‌تواند به معرفت دست‌يابد، اما معرفت چيزي جديدي نيست، يك‌نوع «استذكار» است. در اين‌جا ديدگاه افلاطون رنگ و بوي ديني و اشراقي پيدا مي‌كند. انسان در اثر هبوط از جهان ايده به جهان عين، به تعبير ديني از بهشت به زمين و يا چنانكه سهروردي گفته از ساحت مشرق به قلمرو مغرب معرفتش را از دست داده، اما با فاصله گرفتن از جهان عين و نزديك شدن به جهان ايده مي‌تواند دو باره به «حكمت گمشده» خويش دست‌يابد. بنا بر اين نسبت انسان و معرفت از ديدگاه افلاطون نسبتي اضافي نيست، نسبتي كه ابن سينا و حكيم‌رازي و ... طرف‌دار آن هستند، بلكه نسبتي است محكم و اساسا ذات انسان دانايي است، شبيه آن‌چه مولانا گفته است:« اي برادر تو همه انديشه‌ي/ ما بقي خود استخوان و ريشه‌ي.» هستيِ‌انسان همان آگاهي او است و از اين جاست كه اين اصل فلسفي دكارت ظهور پيدا مي‌كند: «من، مي‌انديشم، پس هستم»


 - 3
هدف افلاطون از نوشتن جمهور:

هدف كتاب جمهور تعريف «عدالت» است. او نابرابري‌اجتماعي را از متن تعريفي خاصي كه از عدالت دارد، استخراج مي‌كند. افلاطون عدالت را هم صفت فرد مي‌داند، هم صفت جامعه، اما چون مشاهدة قضايا در مقياس بزرگ بر اساس «روش‌قياسي» او آسان تر از مقياس كوچك است، بهتر است در مقياس كلان به اين امر توجه كنيم كه چه چيز عدالت را به وجود مي‌آورد. به دليل اينكه افلاطون عدالت را جزء از ساختمان‌نظام اجتماعي در نظر مي‌گيرد، نظرية نابرابري‌اجتماعي او به نظرية «ساختاري‌ـ‌كاركردي» نزديك مي‌شود.

افلاطون تحقيق در بارة عدالت را از شهر يا «پوليس» آغاز مي‌كند، زيرا شهر بزرگ‌تر از فرد و فرد جزء از شهر است. بنا براين با شناختن عدالت در شهر مي‌توان عدالت را در همه جا شناخت. او معتقد است با بر برسي پيدايش شهر مي‌توان به ماهيت عدل و ظلم در شهر پي‌برد. افلاطون در عالم ذهن و خيال شهري را از نو تاسيس مي‌كند. او ابتدا به اين امر مي‌پردازد كه فلسفة وجودي شهر چيست؟ نظريه او در بارة شهر به انسان‌شناختي او برمي‌گردد كه معتقد است انسان مدني بالطبع است. فلسفة وجودي شهر اين است كه هيچ‌كس به تنهايي نمي‌تواند احتياجات خود را به صورت كامل تامين نمايد. شهر به اين دليل به وجود مي‌آيد كه به نيازهاي متنوع و متكثر انساني پاسخ گويد. اين نگاه به شهر، دقيقا همان ديدگاهي است كه جامعه‌شناسان كاركردگرايي چون پارسونز، مور و غيره نسبت به شهر ابراز كرده اند. اما نيازها يكدست نيستند، و مي‌توان آن‌ها را به نيازهاي ضروري و غير ضروري تقسيم كرد. نيازهاي ضروري عبارتند از خوراك، پوشاك، مسكن و آموزش و امنيت، غزالي سال‌ها بعد اين گفته‌ي افلاطون در مورد نيازها را تكرار كرد. به عقيدة افلاطون سرچشمة «تقسيم‌كاراجتماعي»، همين نيازها است و چون مردم از حيث استعداد و توانايي برابر نيستند، پس هركس بايد كارخاصي را انجام دهند و همين امر منشا نابرابري‌اجتماعي مي‌شود، عاملي كه ماركس نيز بر آن تاكيد دارد. اما دستة ديگر نيازهاي غيرضروري است مانند هنر موسيقي و شعر.

ديدگاه فلسفي افلاطون در بارة شهر و فلسفة وجودي آن تقريبا با بسياري از نظريه‌هاي جامعه‌شناسي همخواني دارد. درشهر افلاطون تقسيم كار وجود دارد و روابط اجتماعي مبتني بر نياز تعريف شده است، اين ويژگي‌ها با ديدگاه اميل دوركيم در بارة جوامع جديد كه همبستگي‌اجتماعي را بر مبناي تقسيم كاراجتماعي تصور مي‌كند نه وجدان عمومي مشترك، كاملا منطبق است. و همچنين شهر افلاطون، شهري است عقلاني و عاري از هرگونه احساس و عاطفه، اين ويژگي با مفهوم «سازمان‌دهي‌عقلاني‌كار» ماكس وبر ارتباط عميقي دارد. از آن‌جا كه در شهر افلاطون نابرابري‌اجتماعي امر كاركردي و اجتناب ناپذير است، مي‌توان او را يك فونكسيوناليست دانست و به دليل اينكه غايت اصلي و اولية شهر را، غايت‌اقتصادي مي‌داند، بازبان ماركسيستي با ما سخن مي‌گويد. افلاطون كدام اين‌ها است؟ به يك معنا هيچ كدام، زيرا او جامعه‌اش را خارج از جهان‌عين و جهان محسوس بنا كرده است، به معناي ديگر همة اين‌ها است، دليلش اين است كه از يك‌سو چارچوب نظري او با ديدگاه‌هاي فوق همخواني دارد، و از سوي ديگر اين ديدگاه‌ها بر رغم ادعاي واقعيت‌گرايانه غالباٌ بر گمان و توهم و حتي تخيل استوارند.

از تقسيم‌كار در زندگي شهري افلاطون عدالت را استخراج مي‌كند و از متن عدالت نابرابري‌اجتماعي را. اما عدالت چيست؟

كتاب دوم رسالة جمهوري به تعريف عدالت اختصاص يافته است. به طور كلي دو قرائت مشهور از عدالت در يونان باستان وجود داشته، يكي عدالت‌تراسيماخوسي و ديگري عدالت‌سقراطي. بنا به روايت قرائت تراسيماخوس عدالت چيزي است كه براي اقويا سود مند باشد. افراد ضعيف، «ما» و «من»‌ـ‌هاي قشرپايين، جامعه نردباني هستند براي صعود اقويا. اين ديدگاه تقريبا شبيه همان ديدگاه نخبه گرايانة نيچه است، يعني اينكه گله‌ها آفريده شده اند، تا خدمت ابرانسان را كنند. اما به نبا قرائت سقراط« عدالت، فضليت اول است.»، يعني نه آن را حدي است و نه چيزي بر تر از آن. افلاطون از چهار فضليت نام مي‌برد: «حكمت، شجاعت، عفت و عدالت.» كه از ميان چهار فضيلت، تنها عدالت، فضلت اول و سه تاي ديگر فضيلت ثانوي هستند. عدالت را سقراط به معناي هماهنگي، يعني اينكه هر چيزي بايد در جاي خودش باشد، تعريف مي‌كند. اين توع تفسير از عدالت از جهان‌شناسي آناكسيمندر حكيمِ نظم‌گرايي«ايونيايي» متاثر است و با مفهوم « اعتدال‌زرين» كنفوسيوس حكيم چيني ارتباط عميقي دارد، و در عين حال رد ضمني جهان‌شناسي هراكليتوس به شمار مي‌آيد، كه جهان را بي‌نظم و پر از آشوب تصور مي‌كرد. از چين رويكردي به عدالت افلاطون به منطقا نتيجه گيري مي‌كند كه:« هريك از طبقات سه گانة اجتماع: حاكمان، سربازان و صنعت‌گران به وظيفة خود اكتفا كند و جامعة كه چنين وضعي در آن حكم‌فرمااست، جامعة است عادل.» و بدين ترتيب نظام نابرابري‌اجتماعي قابل توجيه و مبتني بر عدل افلاطوني پديد مي‌آيد.


4
ـ ‌طرح كلي از مدينة فاضله:

در مدينة فاضلة افلاطون افراد جامعه به سه دسته تقسيم شده اند:

1
ـ‌ حاكمان و سرپرستان؛

2
ـ‌ سربازان؛

3
ـ‌ عوام الناس و پيشه وران.

تنها طبقة حاكمان بايد قدرت سياسي را در دست داشته باشند. عدد اين طبقه بسيار كمتر از دو طبقة ديگر است. افلاطون اين نابرابري را طبيعي مي‌داند، و براي توجيه آن علاوه بر دليل عقلي و فلسفي به يك افسانه تمسك مي‌جويد، و آن اينكه:«خدايان، آدميان را سه گوه افريده اند: طلايي، نقره‌ي و آهني. بهترين آدميان از طلا، به دنبال آن نقره و تودة مردم از جنس آهن آفريده شده اند. آدم‌هاي طلايي براي سرپرستي خوب‌اند، نقره‌ي‌ها براي سربازي و توده‌هاي كه از جنس آهن هستند بايد به كار يدي بپردازند.» اما جامعة افلاطون كاملا بسته نيست، و در آن تحرك‌اجتماعي وجود دارد: « ممكن است از پدر سيمين فرزند زرين متولد شود و از پدر زين فرزند سيمين. در اين صورت به حكم عدالت بايد جابجايي طبقاتي صورت گيرد»

افلاطون نمي‌خواست انديشه‌اش را به واقعيت ارجاع دهد و تعيين كند جامعة در مقام يك جامعة تجربي چه هست، بلكه علاقمند بود تعيين كند كه چگونه بايد باشد. بنا بر اين شهر ايدئال او نمونه و الگويِ ذهني است، كه كشور واقعي خود را تا آن‌جا كه ممكن است با آن منطبق گرداند. با اينكه طبقة حاكم برترين طبقة جامعه است، افلاطون مانند نخبه‌گرايان، همه چيز را براي نخبگان نمي‌خواهد، زيرا هدف از تاسيس جامعة افلاطون اين نيست كه نيك‌بختي يك طبقه باشد، بلكه هدف سعادت و نيك‌بختي تمام جامعه است. عدالت را زماني در جامعه مي‌توان يافت كه خير عموم تامين شود، نه تنها طبقات برتر. شايسته نيست كه طبقة حاكم را آن قدر خوش‌بخت كنيم كه همه چيز باشد، جز حاكم و سرپرست. افلاطون براي برقراري نظم و هماهنگي و تامين خيرعموم مانند ماركس راه اشتراكي را پيش‌نهاد مي‌كند و ويژگي‌هاي مدينه فاضله اش چنين بر مي‌شمارد:« نخست اينكه در جامعة ما كه يگانه جامعة كامل است، زنان و كودكان ميان همه مشترك‌اند و همه از تعليم و تربيت مشترك برخور دار مي‌شوند. دوم اينكه چه در هنگام جنگ و چه در هنگام صلح همه دوشاـ‌دوش همديگر يكديگر كار مي‌كنند. سوم اينكه زمام‌داران جامعه چه از حيث دلبستگي به دانش چه از حيث جنگ‌آوري بر همة افراد جامعه برتري دارد»

در مورد تبعيض جنسي، نيز افلاطون با معيار عدالت سقراطي قضاوت مي‌كند. به نظر افلاطون هيچ حرفة‌اجتماعي وجود ندارد كه خاص جنس مرد يا جنس زن باشد. استعداد پرداختن به كارها و فنون گونان گون در مرد و زن برابر است، و از اين نظر فرقي ميان طبيعت مرد و زن نيست. در نتيجه:« تربيت پسران و دختران بايد عين يك‌ديگر باشند. دختران نيز مانند پسران ورزش و فن جنگ بياموزند. زن و مرد بايد از هرجهت مساوي باشند. همان تعليماتي كه مرد را سرپرست خوبي مي‌سازد، يك زن را نيز سرپرست‌خوبي به بار خواهد آورد.» افلاطون تفاوت زن و مرد را مي‌پذيرد، اما اين تفاوت از ديد وي صرفا تفاوت فيزيكي است و ربط به اجتماع و سياست ندارد. او مي‌گويد:« برخي زنان فلسفي هستند و براي سرپرستي خوب‌اند و برخي جنگي‌اند براي سربازي خوب‌اند.[1»
زمام داران پس از آن‌كه به مقام زمام‌داري برگزيده شدند، سربازان را از ديگر مردمان جدا خواهند كرد. سربازان بايد چون سگ‌هاي تيز هوش باشند: هشيار، چالاك و نيرو مند. چون سگ‌ها براي صاحبانش مهربان باشند و براي غربيه‌ها درنده. سربازان را بايد درخانه‌هاي جاي داد كه در آن هيچ انبارخصوصي وجود ندارد، همه چيز ميان آنان مشترك باشد. هيچ‌يك از آن‌ها مال شخصي نخواهند داشت. مايحتاج ساليانة آنان همة مردم كشور همه ساله در ازاي خدمت به آنان خواهد داد، تا هم با فارغ از هرگونه نگراني بتوانند پرورش روح خود بپردازند و هم از شهر دفاع نمايند»

اسد بودا

--------------------------------------------------------------------------------

[1]
ويل دورانت، تاريخ فلسفه، ترجمه عباس زرياب، تهران: انتشارات خوارزمي، 1369، ص 18.