VATANDAR.COM

كالبد شكافي يك مستبد

 

محمد اسحاق فياض

Mif_1967@yahoo.com

 

 ملا داد الله كه به خشونت، ترور، انتحار و سربريدن انسانها به شهره رسيده بود، جنازه اونيز يكي از كار مندان طبي را به كام مرگ فرستاد و ميراث داران راه او اين خدمتكار طبي را سر بريدند. ملا دادالله شخيصيتي است خشن، خونخوار، بي رحم و متهور، شخصيتي كه نيروهاي ائتلاف وناتو را طي دو سال گذشته به ستوه آورده بود، او طراح صدها عمليات انتحاري، ترور و سر بريدن هاست، تنها خون اجمل نقشبندي نبود كه در زير چاقوي استبداد جاري گرديد و چون گوسفند سر بريده شد، بلكه چندين تن از امداد رسانان و كاركناني كه براي امنيت و سازندگي كشور كار مي كردند، بادستور و فتواي ملا دادالله سربريده شده اند.

اكنون به اين بهانه به اين سئوال پاسخ گفته مي شود كه ماهيت خشونت و استبداد چيست، آيا بعضي از انسانها ذاتا خشن وبيرحمند و يا عوامل بيروني چنين شخصيتي به آنان داده است؟

اگر به اين سئوال از ديد گاه اگزيستانسياليزم پاسخ گفته شود، اين مكتب هيچ گونه خشونت و بي رحمي را در جود انسان نمي بيند، وجود انساني از نظر اين مكتب چون آب زلال صاف و شفاف است و از هيچ گونه ماهيتي برخوردار نيست، آنچه به انسان ماهيت مي بخشد عوامل بيروني است، محيط، آب و هوا،   مراكز تحصيلي، رشته تحصيلي، سنت ها و روسوم قبيلوي،ايدئولوژي و با ور هاي مذهبي و... سارتر يكي از بزرگترين متفكران اين مكتب است او معتقد است كه انسان وقتي از شكم مادر متولد مي شود از هيچ گونه ماهيت و رنگ و بويي بر خوردار نيست، آنچه به انسان ماهيت ميدهد عوامل بيروني است كه كودك براي ادامه زندگي با آن درگير مي شود، از نظر پيروان اين مكتب حتي عوامل ژنيتكي كه انسانها را به سياه و سفيد تقسيم مي كند جزء ماهيت انسان به شمار نمي رود و اين عوامل خارجي است كه بر كودك تاثير گذاشته و به او هويت نژادي داده است. از نظر اين مكتب ملا دادالله نيز انساني است چون ديگر انسانهاي اوليه شفاف و بدون هويت و باورهاي اعتقادي كه اگر در محيط ديگري رشد مي يافت انساني ديگري مي شد، به جاي آن كه دستور قصابي انسانها را صادر كند، به انسان خدمت گذار، عاطفي و دلسوز تبديل مي گرديد، به انساني تبديل مي گرديد كه به جاي خشونت و جنگ، به صلح، آرامش و عدالت و برادري مي انديشيد، به جاي آن كه انسانها را به كام مرگ ببرد و آنان را به سوي خشونت و قساوت و بيرحمي هدايت كند، انسانها را به سوي صلح و پرهيز از جنگ تشويق مي كرد. اما محيط، جبر زمان، انديشه و باورها وسنت هاي قبيله اي از او شخصيتي سنگ دل و خون آشامي ساخته است كه نمي تواند بدون خشونت و سربريدن انسانها زندگي كند، خشونت و قساوت و كشتن انسانها جزء ذات او گرديده است، در حالي كه اين هويت ذاتي جزء ذات اوليه او نبود، آنچه اين هويت را تشكيل داده عوامل بروني است كه اكنون جزء كيش شخصيتي او گرديده است. بر اساس اين نظريه مرگ ملا دادالله  به معني پايان خشونت و قساوت در سرزميني چون افغانستان نيست زيرا محيط و ساختار ها و هنجار هاي اجتماعي و باورهاي اعتقادي و تفسيرخشونت باراز دين و تعامل وروابط مردم با حكومت و اقوام با يكديگرو... ترويچ گر خشونت و نا امني است و وقتي چنين عواملي در جامعه و يا در يك قلمرو جغرافيايي وجود داشته باشد، نه يك ملا دادالله بلكه صدها هزار ملادادالله پرورش خواهند يافت و دور باطلي ازخشونت ها، سربريدن ها و قساوت ها ادامه خواهد يافت. وقتي ملا داد الله دستور سر بريدن اجمل نقشبندي را صادر مي كند، اين دستور برگرفته از ذات اوليه او نيست، بلكه برگرفته از كيش شخصيتي است كه جامعه به او تحميل كرده است.

در كنار نظريه اگزيستانسياليزم ديدگاه توماس هابس وجود دارد، او در شرايطي زندگي مي كرد كه  اروپا دوران گذر از حاكميت قرون وسطايي را در سايه رنسانس ونظام دموكراسي تجربه مي كرد به همين دليل وحشي گري و خشونت و خون ريزي  دراروپا جريان داشت. به همين دليل او معتقد است كه خشونت و وحشي گري در ذات انسانها وجود دارد، او جمله معروفي دارد كه مي گويد:« انسان گرگ انسان است» از نظر او انسان يكي از حيوانات  وحشي به شمار مي رود و تنها تفاوتش با ديگر حيوانات اين است كه هوش زياد دارد، حيوانات خوي و ماهيت هاي ويژه خود را دارد و خوي و سرشت انسانها با خوي و سرشت گرگ ها خيلي نزديك است، به همين دليل انسانها به خاطر منفعت و باورهاي خود به راحتي هم نوعان خود را مي كشد، به همين دليل جريان تنازع بقا همانطوري كه در ميان حيوانات جريان دارد در ميان انسانها نيز جريان دارد، منتها از آن جايي كه انسانها با هوشند ومنفعت خود را فراتراز ديگر حيوانات درك مي كنند، به همين دليل به مرور زمان انسانها در يافتند كه اگر در سايه قانون و صلح با يك ديگر زندگي كنند به نفع همه شان است، اگر نظام و حكومت داشته باشند به نفع شان است، در سايه اين درك  است كه نظام هاي سياسي و قوانين اساسي و مدني بوجود آمد و مردم به سوي دموكراسي روي آوردند.

اگر شخصيت ملاداد الله در بستر اين ديدگاه مورد ارز يابي قرار گيرد، اوبا تمام جنايت هايش انساني است بي گناه ، زيرا او طبيعت واقعي انساني خود را به نمايش گذاشته است، ماهيت واقعي انسانها همان است كه در وجود ملادادالله تبلور يافته است اگر او در مزار شريف، قندوز و جاي جاي شمال كشور حمام خون به پا مي كند، اگر جوخه هاي اعدام و ترور او گناهكار را از بي گناه تشخيص نمي دهد، اگر كشتن و به خون غلطيدن انسانها به اندازه كشتن يك گوسفند در وجود آنان عاطفه و رحم ايجاد نمي كند، ملا داد الله گناه كار نيست زيرا تنها او بوده است كه توانسته ماهيت واقعي انساني خود را آشكار سازد. انسان ها همه ملا داد الله است منتها اين ضرورت ها و منفعت هاي زندگي است كه خوي گرگ منشي انسانها را به همزيستي مسالمت آميز تبديل كرده است. از نظر هابس ملا داد الله و كساني كه ميراث دار راه او يند انسانهايي هستند كه خوي گرگ منشي كه جزءطبيعت آنان است، بر عقل و يا هوش آنان غلبه دارد، بر همين اساس نمي توانند طبيعت گرگ منشي شان را به كنترول در آورند، خصلت هاي ذاتي آنان بر عقل و خرد آنان هميشه چيره مي گردد. از نظر هابس هر چند كه انسان گرگ انسان است اما منفعت جويي هاي سبب شده است كه انسانها از خوي گرگ صفتي خود فاصله بگيرد، بر اين اساس تضاد ها و تنش هاي اجتماعي زايده خصلت هاي گرگ مابانه اي است كه بر خي از انسانها تنوانسته اند از اين خصلت ها فاصله زيادي بگيرند، به همين دليل و وقتي اكثرافرادجامعه خصلت گوسفندان را پيدا كند اگر  گرگي در ميان اين گله يافت شود چه فاجعه اي را به بار خواهد آورد؟

هردو نظريه بدور ازهر گونه باور و ايدئولوژي نگاهي به انسان انداخته است، اما اسلام هيچ يك از دو نظريه را به طور كامل رد نكرده است. اسلام  بي ماهيتي محض را در هنگام تكوين ردمي كند وبستر تكوين انسان را روح خدايي و و موجود لجني مي داند اما تاثيرعوامل بيروني را درتكوين شخصيت انسان بسيار فوق العاده مي داند و به عبارتي انسان تنها يک موجود عجيب نيست، بلکه منبع و زاينده تمام عجايب و شگفتى هاست. از نظر اسلام انسان دو نوع فطرت دارد فطرت خدايي و فطرت حيواني و يا به عبارت ديگر خصلت هاي گرگ صفتي و وجدان و خرد انساني، به همين دليل اگر فطرت حيواني بر فطرت خدايي او غلبه كرد انسان گرگ انسان مي گردد. انسان مستبد از نظر اسلام انساني است كه از خوي حيواني برخور دارد است و يا به قول هابس منفعت خويش را به درستي درك نمي توانند.

اكنون با يد به اين  سئوال پاسخ داد كه چرا  افغانستان سرزميني است  كه هميشه ملا دادالله مي پروراند و خشونت هميشه دراين سرزمين حكم فرماست، مگر اين مردم منفعت خويش را در سايه صلح نمي دانند؟

به نظر اين قلم سنت ها و آداب و رسوم قبيله اي، باورهاي مذهبي با تفسيرتندورانه ازدين و عوامل بيروني ناشي از دخالت هاي خارجي، نوعي خشونت دوام دار را در اين سرزمين پرورش مي دهد كه نسل كتله هاي انساني اين سرزمين در سايه اين نوع از تفكرات خشونت پرور رشد و نمو مي كنند، در چنين بستري خصلت هاي گرگ صفتي انسان بر وجدان و خرد انسانها چيره مي گردد. به همين دليل در هر برهه از زمان هويت و ماهيت استبداد و خشونت در اين سرزمين هرگز تغيير نكرده است، قساوت ، خونريزي و سر بريدن انسانها در گردونه تاريخ اين سرزمين جريان داشته و دارد، آنچه تغير كرده فقط نام ها و اسم هاست، در گذشته عبد الرحمان ها، عبدالقدوس خان ها و عبد الجبارها و.. بود و ديروز ملانيازي ها، انوردنگرها و... و امروز ملا عمر ها و ملا دادالله ها و... است. گو يا اين سرزمين با خشونت و استبداد عجين شده است و ورق هاي تاريخ آن را با خوني كساني نوشته اند كه در زير ساتور قصاب هاي تاريخ سلاخي شده اند.

به هر حال امروزجريان استبداد بار ديگر با لباس  هاي ديگر در اين سرزمين ادامه پيدا كرده است،در اين سرزمين انسانها به اين مرحله نرسيده اند كه در يابند، صلح و آرامش منفت و سود همه مردم را تامين مي كند و در سايه آرامش و رعايت قانون همه مي توانند به حقوق خود شان برسند. هنوز در اين سرزمين  خواستها و مخالفت ها  با زور و در سايه استبداد و با قرباني و سلاخي كردن انسانها صورت مي گيرد و قتي جامعه اي چنان گرفتار سنت ها و باورهايي باشند كه خشونت و استبداد را در بستر خود مي پروراند، نبايد انتظار داشت كه ديگر جانشيني براي ملا داد الله يافت نخواهد شد، و قتي جامعه ملا دادالله را پرورش دهد، طبيعي است ميراث داران راه او  خود را مستحق مي دانند كه انسان خدمتكار بي گناه را به خاطر تا خير در تسليم دهي جنازه وي سرببرد و قرباني كند، زيرا پاي جنازه ملا دادالله يك انسان بايد قرباني گردد تا كيش شخصيت او در ميان پيروانش همچنان ادامه پيدا كند.