VATANDAR.COM

زندگي و انديشه فوکو در يک نگاه

 

نویسنده: سلیمان عبدی

 

ميشل فوکو در 15 اکتبر 1926 در پواتيه فرانسه و در خانواده اي بورژوا بدنيا آمد، تحصيلات مقدماتي خود را در مدارس محلي به پايان برد، در سال 1945 به پاريس رفت و در کلاس‌هاي آمادگي براي شرکت در آزمون ورودي"اکول نورمال سوپريور "شرکت کرد.

 

و اين آغاز آشنايي فوکو با استادش ژان ايپوليت بود که بعدها تاثيربه سزايي برانديشه او گذاشت. فوکو در سال 1946 آزمون ورودي را با موفقيت پشت سر گذاشت، و در همين سال بود که براي چند ماهي به " " pcfحزب كمونيست فرانسه  پيوست و دراکتبر سال بعد از آن جدا شده يکسال پس از آن، فوکو مدرک آسيب شناسي رواني را اخذ کرده و به تدريس و پژوهش در اين زمينه پرداخت.

حاصل مطالعات اين دوره کتابي با نام "بيماري رواني و شخصيت"بود که در سال 1953 منتشر شد. (ويراست بازنگري شده اين کتاب بعد تر، در سال1964، تحت عنوان بيماري رواني و روان شناسي "منتشر شد)(يزدانجو: 1380).

فوکو در فاصله پاييز 1955 تا پايان 1960 بعنوان رايزن فرهنگي به کشورهاي سوئد، لهستان، و جمهوري فدرال آلمان سفر کرده، در دانشگاه‌هاي اوپسالا، ورشو، و هامبورگ به تدريس پرداخت. او در اين مدت، بويژه به هنگام اقامت در اوپسالا، طرح نخستين اثر عمده خود(به گفته خويش نخستين اثرش) را درباره تاريخ ديوانگي پي ريخته و به مطالعات گسترده‌اي در اين زمينه زد. اين طرح به راهنمايي ژرژکانگييم، يکي ديگر از استادان تاثيرگذار برانديشه فوکو، به عنوان رساله دکتراي او ارائه شد، و سرانجام در سال 1961 با عنوان جنون و بي عقلي: تاريخ جنون در عصر کلاسيک انتشار يافت.

فوکو پيش از دفاع از رساله خود و انتشار آن، طرح اثر بعدي خودش درباره پيدايش درمانگاه ها را در سر مي‌پروراند، و اين کتابي است که همبستگي بسيار نزديکي با کتاب پيشين او داشت. فوکو در فاصله انتشار اين اثر اخير به پژوهش درباره نويسنده سورئاليست فرانسوي، و ريمون روسل پرداخت، مقدمه‌اي بر مکالمات ژان ژاک روسو نوشت و"انسان شناسي"کانت را ترجمه کرده و بر آن نيز مقدمه يي نگاشت. "ريمون روسل"و"زايشگاه درمانگاه: ديرينه شناسي نظر پزشکي "با فاصله اندکي از يکديگر و در سال 1963 انتشار يافتند. در سال 1964 فوکو رسما به سمت استاد فلسفه در دانشگاه کلرمون – فران منصوب شد. در فاصله انتشار آن کتاب ها و اين انتصاب، فوکو عمدتا سرگرم نگارش مقالات پراکنده يي بود که مهمترين آنها "مقدمه يي بر تخطي" به پاس انديشه ژرژباتاي، است. فوکو سپس طرح کتاب عظيم و پر مخاطب خود، "واژه ها و چيزها: ديرينه شناسي علوم انساني"، که مهمترين اثر دوره ديرينه شناسي هايش محسوب مي‌شود، را دنبال کرد. اين کتاب، پس از وقفه هايي در روند نگارش آن، سرانجام در سال 1966 انتشار يافت و طرح بعدي او، که پايان بندي ديرينه شناسي ها و تحليل‌هاي گفتماني نيز هست، با عنوان گوياي ديرينه شناسي دانش در سال 1969 منتشر شد.

در سال 1968، ژان ايپوليت در گذشت و فوکو در سال 1970 به جاي وي به سمت استادي در تاريخ نظامهاي انديشه در " کلژدوفرانس" برگزيده شد و سخنراني افتتاحيه‌اي با عنوان" نظم گفتمان" در دوم دسامبر همين سال برگزار کرد. با انتشار جستار "نيچه، تبارشناسي تاريخ" (1971)، به پاس داشت ژان ايپوليت، دوره تازه يي در پژوهشهاي فوکو، که به دوره تبارشناسي ها مشهور شده است، آغاز شد. فوکو در همين سال با پيوستن به GIP (گروه اطلاع رساني درباره زندانها ) و درگير شدن درپاره‌اي فعاليتهاي سياسي، به تاملات و مطالعات هر چه گسترده تري درباره روابط قدرت و جامعه انظباطي پرداخت. از جمله مطالعات مشترکي که در جريان اين کاوشها و زير نظر او انتشار يافت، کندوکاوي در يک پرونده جنايي سده نوزدهي بود که در سال 1973 با عنوان"من پيرريور، مادر،خواهر و برادرم را سلاخي کرده ام... " به چاپ رسيد. (افزون بر اين، فوکو جستاري را که در سال 1968 درباره تابلوهاي نقاش سوررئاليت بلژيکي، رنه مگريت، نوشته بود بسط داده و در همين سال آن را تحت عنوان "اين يک چپق نيست" منتشر کرد) اما مهمترين حاصل اين مطالعات در سال 1975 و به صورت برجسته در قالب کتاب"مراقبت و مجازات: زايش زندان " نمود يافت.

نخستين مجله "تاريخ رهيافت جنسي " با زيرعنوان "اراده دانش"در سال1976منتشر شد واين اثر علاوه بر آنکه به همراه مراقبت و مجازات مورد توجهات گسترده قرار گرفت، آغازگر روش تازه او در تحليل اخلاق،مسأله سوژه ورابطه،با نفس بود.فوکو در فاصله يي نسبتاً طولاني تا انتشار مجلات بعدي اين اثر در سال 1984،از کشورهاي چندي بويژه آمريکاديدن کرد،در سخنراني ها وهمايش‌هاي بسياري شرکت جست،ودر مصاحبه‌هاي گوناگوني حضور يافت (که يکي از واپسين و مهمترين آنها،"درباره تبار شناسي اخلاق ") بود ومقالات متعددي نوشت (که بحث انگيزترين آنها"روشنگري چيست"؟بوده است).سرانجام جلد دوم "تاريخ رهيافت جنسي"با عنوان کاربرد لذات چند هفته پس از بستري شدن او در بيمارستان منتشر شد، و با فاصله چند هفته پس از آن، جلد سوم اين مجموعه بنام دغدغه نفس انتشار يافت وبدين ترتيب مجموعه‌اي که قرار بود در 6 مجلد تاريخ رهيافت جنسي از آغاز تا به اکنون را تشريح کند پايان گرفت.ميشل فوکو در 3ژوئن1984براثربيماري ايدزدرگذشت. (يزدانجو:1380:4 )

 دشواري فوکو

در تعابير گوناگون،فوکو را"فرزند نا خلف ساختگرايي"،ديرينه شناسي فرهنگ غرب،پوچ انگار وويرانگر علوم اجتماعي رايج خوانده اند و بسياري از شارحان آثار فوکو برآنند که نمي‌توان انديشه او را در درون شاخه هاي علوم اجتماعي متداول طبقه بندي کرد .( بشيريه 1379:13).حتي به صرف استنادبه نوشته‌هاي موجود درباره فوکونيز ميتوان در يافت که با تعبيري وام گرفته از خود او،فوکو موضوعي دشوارومهارنشدني مي‌باشد(کچويان 1382:9). با اين همه بي شک اثر انديشه او بر بسياري از حوزه‌هاي علوم اجتماعي و فلسفه پايدار خواهد بود. نگرش و موضوعات مورد بحث او در جامعه‌شناسي سياسي، فلسفه، تاريخ و علوم سياسي واجد اهميت بسياري هستند.

بخش اعظم نوشته ها در مورد فوکو، يا مصروف ايضاح و رفع ابهام انديشه‌هاي وي، يا متوجه رد و نقد بدفهمي‌هاي ناقدين و مفسرين او، يا توضيح و حل تناقض‌هاي موجود در کار و زندگي اش و توجيه تغييرات و تحولاتي کاملا آشکار و مشکل آفرين ديدگاه‌هاي غيرمتعارف وي بوده است. مشکلات در اين خصوص تا بدان پايه است که حتي مورخي که مي‌خواهد طرحي ساده از زندگينامه وي ارائه دهد و لحظات حيات وي و رخدادهاي آنها بازگو کند، مجبور است پيش از هر کاري معقوليت کار خود را با توجه به تعارضي که با انديشه‌هاي فوکو پيدا مي‌کند، توجيه نمايد و از درون کارها، آرا و زندگي وي، دلايلي براي سازگاي کار خود، يعني زندگي نامه نويسي فوکو با انديشه فوکو ارائه دهد.

مشکلاتي اينچنين از وجهي براي متفکري نوآور و غير معمول چون فوکو امري طبيعي است چرا که : اولا او به زمينه‌هاي متنوع و گسترده‌اي پرداخته است در عين اينکه او به هيچ حوزه‌اي بطور خاصي پايبند نيست، ثانيا سبک نويسندگي خاصي خود را دارد.

در يک تقسيم بندي کلي مي‌توان دشواري فوکو را در دو مقوله شکل و محتوا مطرح کرد.

1ـ شكل مصاحبه

2ـ سبك نوشتاري خاص

3ـ ابهام لجام گسيخته

4ـ استفاده از تعبيرات جديد و اصطلاحات نو

 1- مصاحبه

شايد يکي از وجوه مشکل فهمي‌فوکو ناشي از جايگاه ويژه مصاحبه در کارهاي او باشد. احتمالا اين بايد ناشي از خصيصه ما بعد تجددي فوکو و درک خاصي باشد که وي از نقش رسانه ها در دنياي جديد داشته است. ( کچويان 11 : 1382). در هر حال به هر دليل که باشد، قبل از فوکو هيچ متفکري نظير او با مصاحبه به شکل اينچنيني برخورد نکرده است. اين مصاحبه ها يکي از مساله آفرين ترين بخش‌هاي انديشه و افکار وي را تشکيل مي‌دهند. اگر بدانيم تلاش عمده فوکو در اين مصاحبه ها مصروف اصلاح، رد و نقد تصوير و ديدگاه هايي بوده که از همان آغاز اشتهار، اينجا و آنجا حول محور انديشه هايش شکل گرفته، احتمالا بيش از پيش به مشکل فهمي‌و دشواري درک فوکو وقوف پيدا خواهد شد.

2- سبک نوشتاري خاصي

سبک نوشتاري ويژه فوکو، يکي ديگر از دلايل مشکل فهمي‌وي است. فوکو از آن دست متفکريني است که با درآميختن مسائل جدي به مسائل ذوقي و آعشتگي نوشتارهاي خود به صناعات ادبي، مانع از آن مي‌گردند که انديشه آنها در وضوح و شفافيت کامل عرضه و ظاهر شود. ابهامي ‌که بدين ترتيب کليت کار و انديشه‌هاي فوکو را در خود فرو برده هميشه مشکل آفرين و موضوع نقد و سئوال بوده است. اگر چه متفکران فرانسوي چون " بودريار" سبک نويسندگي و ادبي فوکو را ستوده اند، اما اين بيش از هر چيز به علقه فکري اين متفکران به آنچه " مرکو ييو" فلسفه ادبي مي‌نامد، بر مي‌گردد. از ديد مرکوييو، فوکو به هيچ وجه از اين حيث تافته جدا بافته‌اي در ميان متفکران فرانسوي ديگر نظير برگسون سارتر و مرلو پونتي نيست. (کچويان 10 : 1382) و از اينرو، فوکو ميراث خوار خوان فلسفه ادبي که سنت فرانسوي بوده و در تقابل با سنت فلسفي  آنگلوساکسوني است، مي‌باشد.

3- ابهام لجام گسيخته

معدود متفکراني چون "بودريار" را مي‌توان يافت که نوشته‌هاي فوکو را از هر حيث وضوح و انتقال بي ابهام مطالب تحسين مي‌کنند. اکثر متفکراني که فوکو را خوانده اند، به اين نکته اذعان دارند، که آثار فوکو داراي ابهامي لجام گسيخته و وسيع است. از ديد بسياري، اين نه تنها صرفا وجه ادبي محسوب نمي‌شود، بلکه در پيوند مستقيم با روش شناسي فوکو مي‌باشد. حال اين به هر دليل که باشد، پيچيدگي و ناروشني و ابهام محسوب مي‌گردد.

4- استفاده از تعبيرات جديد و اصطلاحات نو

فوکو از طريق استفاده از اصطلاحات و تعابير جديد در مسير تمايز گذاري ميان انديشه‌هاي موجود و گذشته حرکت کرده است. مثلا وي از آرکئولوژي  براي تهيه حوزه‌اي که به طور متعارف تاريخ علم يا دانش خواند مي‌شود، استفاده مي‌کند و از ژنئولوژي  براي تهيه همان حوزه و يا قلمرويي که به حوزه هايي نظير جامعه شناسي علم، يا دانش و يا جامعه شناسي سياست و نظاير آن شباهت غير قابل انکار دارد، بهره مي‌برد. او از اپيستمه  که اصطلاحي نزديک به جهانبيني، سرمشق، يا چارچوب معرفتي است، به جاي اين مفاهيم متعارف بهره مي‌گيرد. او حتي براي کرسي درس خود در کلژدوفرانس، در سال 1970 ميلادي عنوان کاملا تازه‌اي تحت عنوان "تاريخ نظامهاي انديشه" به جاي عناوين جا افتاده‌اي نظير تاريخ انديشه، تاريخ علم تفکر و دانش ابداع مي‌کند.

الف) محتوا ماهيت بديع و انقلابي

ب) ماهيت انتزاعي

ج) راهبرد نامأنوس سازي

د) عدم پايبندي به حوزه‌اي خاص

1- ماهيت بديع و انقلابي

 اولين مسأله در دشواري محتوايي فوکو جلب توجه مي‌کند ماهيت بديع و انقلابي فوکو مي‌باشد فوکو کار خود را انقلابي عليه سنت فکري موجود در غرب تلقي مي‌کند. او جايگاه خود را در دوره‌اي متفاوت از دوره کنوني و فراي آن، يعني دوره ما بعد تجدد مي‌بيند.

 

2- ماهيت انتزاعي

فوکو بعنوان کسي که مي‌کوشد از حصار محدوديت‌هاي حاکم بر انديشه و تفکر دوره تجدد رها شده و مبشر پيدايي دوره‌اي تازه با حدود و ثغوري نو باشد، قاعدتا نمي‌بايست سخناني مأنوس با عادت و انديشه مألوف بگويد و اين مشکل ديگري است که انديشه‌هاي او از لحاظ محتوايي مي‌آفريند، زيرا در حالت کاملا انتزاعي و نوعي، وي اين انتظار به ما مي‌دهد که اساسا نتوانيم درکي از کسي که خود را متعلق به دوره‌اي متأخر تر مي‌داند و در واقع ازپايگاه و انديشه‌اي در حال شکل گيري و پيدايش با ما سخن مي‌گويد، داشته باشيم.

3- راهبرد نامأنوس سازي

فوکو تمايل آشکار و عامدانه‌اي در نامأنوس ساختن خود با مخاطبينش و به تعبير درست تر فاصله گيري از چارچوبها و قالب‌هاي فکري متعارف داشته است. اين در واقع مبين درک کاملا صريحي است که وي از جايگاه و پايگاه تاريخي خود يعني تعلق به دوره‌اي متفاوت ارائه مي‌دهد. راهبرد نامأنوس سازي براي وي بعنوان يک آغازگر و به منظور تأکيد بر جدائي کامل او از سنت‌هاي موجود و شايد کمک به مخاطبينش براي دستيابي به تمامي‌تازگي‌هاي انديشه اش، عدم اشتباه آن با انديشه‌هاي معمول و اجتناب از بدفهمي ‌ديدگاه هايش مي‌باشد.

4- عدم پايبندي به حوزه‌اي خاص

بطور کلي نمي‌توان فوکو را متعلق به مقوله‌اي خاص دانسته و کارهايش را در يک حوزه معمول، جا افتاده و رسمي‌جاي داد. نوشته‌هاي او به تاريخ، جامعه شناسي، فلسفه، سياست، روان شناسي، روان درماني، طب، حقوق و قلمروهاي ديگري مربوط مي‌شود. جالب اين جاست که در تمامي‌يا اکثر حوزه هايي که از آن نام برده شد، وي به مقوله ها و مسائلي علاقه نشان داده است که سنت علمي‌آن حوزه کاملا يا به ميزان زيادي از آن غفلت داشته و به عنوان مسائلي حاشيه‌اي به آنها نظر مي‌کرده است.

..

فوکو و سايرين   

فوکو برخلاف ديگر متفکران فرانسوي سده بيستم، دادوستد فکري مستقيم و مستمري با معاصران خود نداشت. در اغلب آثار وي نامي‌از ساختگرايان وپسا ساختگرايان هموطنش و يا بحث مشروحي درباره نگرش‌هاي آنان يافت نمي‌شود. (و شگفت آنکه بيشترين توجهات متفکران غيرفرانسوي را به خود جلب کرد.) فوکو حتي از پذيرفتن عناوين پساساختارگرا يا پسامدرن نيز سرباززده است و فراتر از اين به وضعيت فراگيري به نام مدرنيته و سپس زوال آن قائل نبود. او اغلب به جاي استفاده از "مدرنيته" (در کنار عصر رنسانس و کلاسيک) از "عصر مدرني" يادمي‌کرد که از دوران روشنگري آغاز وتا به امروز ادامه يافته است. به باوراو ماهنوز نمي‌دانيم مدرنيته چيست، تابراساس آن بدانيم پسامدرنيته چيست يا چه خواهد بود.

از اين منظر فوکو يکي از مخالفان سرسخت پروژه روشنگري و مدرنيته محسوب شده و به عقلانيت مدرن حمله مي‌برد و ازاين نقطه نظر است که زمينه ظهور القابي چون " فلسفه تروريستي ضد عقل گرا" را درمورد انديشه او فراهم مي‌آورد. آنچنان که متفکراني چون هابرماس بشدت بر اين موضوغ اصرار مي‌ورزد(کچويان 1382:231 )

سه محور کلي در افکار فوکو

از ميان مضاميني که فوکو بروي آ نها کار کرده ودر يک کليت عام پهنه فکري فوکو را اشغال کرده اند، سه مضمون عمده مي‌توان استخراج نمود: حقيقت، قدرت و خود يا به تعبيري علم، سياست و اخلاق. اين سه محور، سه دوره تحول فکري فوکو را نشان مي‌دهد. (کچويان 1382:16). مسأله حقيقيت يا علم، مسأله اصلي دوره اول فکري تازمان انتشار کتاب"نظم اشياء" در سال 1966 ميلادي مي‌باشد که در آن محوريت مسأله علم و دانش و حقيقت آشکار است.

از آن پس تدريجا و به ويژه در کتاب "انظباط وتنبيه " که در سال 1975 انتشار يافت و مسأله قدرت و سياست محور اصلي اشتغالات و تاملات وي مي‌گردد. انتشار اولين مجلد "تاريخ جنسيت" در سال 1976 ميلادي مبين اين بود که محور کارهاي فوکو تغيير مجددي يافته و اکنون محور اصلي و عمده وي، خود و مسأله اخلاق مي‌باشد.

براي فوکو در محور اول(علم يا حقيقت ) مسأله اين است که درک انسان معاصر از حقيقت و به طور مشخص علوم جديد چگونه شکل گرفته و به صورت کنوني درآمده است. اگر بخواهيم اين محور به علاقه کانوني فوکو ارتباط دهيم، دليل علاقه وي به اين مسأله نقش بي چون وچراي علوم جديد در شکل دهي به درک انسان از خود و جهان پيرامون ماست. ما از طريق درکي که اين علوم به عنوان حقيقت به ما مي‌دهند، تصوير خود را مي‌سازيم و ديگران را نيز به عنوان موضوعات رفتارها و تعاملات اجتماعي خود مشخص کرده و موضوعيت مي‌بخشيم. به بيان ديگر ما آن چيزي مي‌شويم که اين علوم به عنوان موضوعات شايسته تحقيق خود ساخته اند.

در محور دوم فکري فوکو، درک قدرت و سياست در عصر حاضر و چگونگي نقش آفريني آن در شکل دهي به ما، تصوير ما از خود و چگونگي اعمال نقش آن در شکل دهي به افرادي که در تعامل با ما قرار مي‌گيرند، مورد توجه واقع مي‌شود. البته فوکو بدوا از اين باب به مسأله سياست و قدرت علاقه مند شد که دريافت دانش رابطه تنگاتنگي با قدرت دارد. تکيه علوم جديد و بخصوص علوم انساني بر قدرت، و وابستگي جوهري بدان و متقابلا نفع و فايده‌اي که قدرت سياسي از دانش انساني مي‌برد، ريشه اصلي تعلق خاطر وي به قدرت و مطالعه آن بوده است. از اين رو در اين جا مسأله دانش از وجهي ديگر و در پيوند با قدرت و سياست دنبال مي‌شود. درکنار علم و سياست يا حقيقت و قدرت(دو محور اول فکري فوکو)، اخلاق نيز همزمان در کار شکل دهي به افراد انساني و ايجاد تصاوير ويژه از آنها و موضوعات طرف تعاملشان مي‌باشد. در اين جا ارتباطي که شخص با خود در بستر مسائل اخلاقي و تأثير گذار برخود پيدا مي‌کند، موضوع مطالعه مي‌باشد. درحاليکه نيروهاي قبلي به معناي نيروهاي بيروني اند، در اين مرحله نيروهاي دروني مورد توجه قرار مي‌گيرند. در اين محور نه نقش دانش در شکل دهي به ما، و نه نقش قدرت در قالب ريزي افراد، بلکه نقشي که خود و اخلاق در ايجاد هويت و شخصيت ويژه افراد دارد، کانون توجه فوکو را مي‌سازد

فلسفه تاريخ، فيلسوف يا مورخ؟

با اينکه فوکو در حوزه‌هاي متعددي قلم زده و کاغذ سياه نموده است، اما منظري که براي بررسي مسائل انتخاب مي‌کند، عمدتا بين دو حوزه فلسفه و تاريخ در نوسان است(کچويان 28-27 :1382). ماهيت تاريخي کار وي در همان اولين وهله(اولين مرحله تطور فکري اش) مشخص است. او در حوزه‌اي قلم مي‌زد که سنتا حوزه انديشه، تاريخ علم يا دانش يا تاريخ فلسفه است. بطور مشخص مسائل معرفت شناسانه، حدود معرفت انساني و نقش دانش، علوم انساني در شکل دهي به جهان معاصر و انسان در کانون مطالعات ديرينه شناسي وي قرار دارد. تمايز کار وي از فلسفه و تاريخ سنتي اين است که وي مي‌خواهد به سئوالات فلسفي و معرفت شناسانه از منظري کاملا غيرمعمول، يعني از منظر ديرينه شناسانه پاسخ دهد که اساسا منظري تاريخي است، اگرچه متضمن ديدگاهي جديد درباب تاريخ است. فوکو در صدد است تا از طريق مطالعات تاريخي به سئوالي فلسفي يا معرفت شناسانه جواب دهد که از ديدگاه "رورتي" تلاش نابجايي براي جايگزين کردن ديرينه شناسي به جاي معرفت شناسي است.

از نظر ميجرپوئتزل، شيوه خاصي که فوکو از لحاظ روش شناسي انتخاب کرد، بيشتر از آنکه رد علايق فلسفي باشد، حاصل اقناع نسبت به اين بود که فلسفه‌هاي ترکيبي و جامع، ديگر امکان ندارد و کارنظري بايد درقلمرو‌هاي محدود و عيني انجام پذيرد. مطلبي که فوکو دريکي از مصاحبه هايش دراواخر دهه 60 ميلادي آورده شاهد اين نکته است: "به نظرمن فلسفه امروز ديگر وجود ندارد نه اينکه محوشده باشد، بلکه ميان شمار کثيري از فعاليت‌هاي فلسفي باشد. (پوئتزل  9-6 :1983) بدين ترتيب نبايد تصور شود که جستجوي پاسخ مسئله از تاريخ از منظر فوکو منافاتي با ماهيت فلسفي کارش دارد. اين کاربا اين تقرير ويژه همچنان فلسفي است چون به مسائل فلسفي مي‌پردازد، اما اين اقتضاي ماهيت مسأله و اين ديد اخير اقتضاي ويژگي فلسفي در دوران جديد است که بايد پاسخ آنها رااز طريق ديگري غيراز طريق فلسفه معهود يافت.

تاريخ حال، دغدغه اصلي فوکو

همچنان که فوکو در سطور پاياني فصل اول کتاب "انضباط و تنبيه: تولد زندان "مي‌نويسد: تاريخ نويسي زمان حاضر يا "تاريخ حال " هدف يا مسأله وي درسراسر زندگي فکري اش مي‌باشد. (فوکو 31-30 :1977). او مي‌خواهد توضيح دهد بشرکنوني آنگونه که هم اکنون در غرب زندگي مي‌کند چيست، چگونه است و تحت تأثير چه شرايط وعواملي آنچه اکنون هست، شده است. تعبير تاريخ حال براي تأکيد براين است که آنچه اکنون هست، مي‌توانست صورتي ديگر داشته باشد يابه بيان ديگر تاريخ چگونه متفاوت بودن است. او مي‌خواهد به اين سئوال غربي ها پاسخ دهد که "ما چگونه ما شديم؟ " و صورت متفاوت کنوني را به خود گرفته ايم. نکته جوهري و بنياني دراين خرق عادت (تاريخ نويسي حال)، نامأنونس کردن مأنوسات، نامألوف کردن مألوفات و غيرطبيعي و غيربديهي نشان دادن طبيعيات و بديهيات است.

فوکو سئوال خوداز عصر حاضر و نوع پاسخگويي اش بدان را به سئوال و پاسخي مرتبط مي‌کند که زماني کانت را در قرن 18 به خود مشغول داشت: "روشنگري چيست؟". اين سئوالي بود که ارتباط انسان با عصر خود و نحوه وجود تاريخي انسان را مورد توجه قرارداد و پاسخ آنرا نيز نه از طريق جادادن عصر مورد سئوال در يک کليت تاريخي (نظير هگل) ويادر پيوند با آينده(نظيرويكو)، بلکه برپايه تفاوت آن باگذشته جستجو مي‌کرد. اما بعلاوه در پاسخ فوکو اين تمايز نيز وجود داشت که وي در تاريخ نويسي خود و در پاسخ از ماهيت زمان معاصر به سمت ايجاد انقطاع در عادات عملي و ذهني مألوف و تزلزل آفريني در اعتقادات بديهي و سنت‌هاي مستقر علمي‌و فکري عصر جهت گيري مي‌کرد.

مشکلات تاريخ سنتي

فوکو بيش از آنکه در مورد کانت و فلسفه نوشته باشد، درنقد تاريخ سنتي و اشتباهات فاحش آن قلم زده است. وي معتقد است اين تاريخ از وجوه چندي نمي‌تواند روش مناسبي براي انجام مطالعات تاريخي، بالاخص مطالعه دانش و گفتمان‌هاي علمي‌فراهم سازد. آغشتگي اين نوع از تاريخ، به نوع درکي که فلسفه‌هاي تاريخ قرن نوزدهمي‌در مورد تحولات تاريخي ارائه مي‌دهند، ازديد فوکو جايي براي اينکه تصور شود روش آن بتواند جوابگوي مسأله‌اي باشد،باقي نگذاشته است. اين تاريخ بيش از آنکه پرتويي برتاريخ بيندازد، آنرا در محاق تاريکي فروبرده و مانع از آن مي‌گردد که واقعيت‌هاي تاريخي درتفرد خاص آن درک شده وفهميده شوند. تماميت گرايي، غايت گرايي، انسان شناسي يا انسان گرايي، عمده ترين نقصان ديد تاريخي رسمي‌از ديد فوکو مي‌باشد(کچويان 1382:37) چراکه اين تاريخ، منظري ابرتاريخي را وارد مي‌کند: تاريخي که کارکرد آن اينست که گونه‌هاي تقليل داده شده نهايي زمان را در تماميتي که کاملا در خود بسته ترکيب کند، تاريخي که هميشه مشوق شناسايي‌هاي فاعلي است وبه کل جابجايي‌هاي گذشته، شکلي از بازسازگاري مي‌دهد. تماميت سنت تاريخي (غايت گرا يا عقلانيت گرا) هدفش انحلال حادثه منفرد درتداومي‌آرماني است، به شکلي غايت گرايانه يافرايندي طبيعي.

1- تماميت گرايي: اشکال اول

تاريخ سنتي از نظر فوکو تماميت گراست. به اين معنا که درگستره زمان و مکان مي‌کوشد همه رخدادها و تحولات تاريخي را در چارچوب يک کليت بهم پيوسته و منسجم جاي دهد. از نظر زماني نتيجه اين تماميت گرايي اين است که خط واحدي از نقطه فرضي درابتداي تاريخ تاپايان آن کشيده مي‌شود وبدين ترتيب حوادث نظير مهره‌هاي يک تسبيح، حول اين خط ودر طول آن به رشته کشيده مي‌شوند. دراين تصوير تماميت گرايانه، وجود نهادها، نظام ها و ساخت‌هاي مختلف انکار نمي‌شود، بلکه تمامي‌اينها عليرغم کثرت و تنوعشان در ذيل چتر واحدي با مفاهيمي‌نظير روح زمان، روح قومي‌وجهان بيني، وحدتي خدشه ناپذير مي‌يابند. اين چنين تصوير تماميت گرايانه‌اي ازنظر فوکو ديد نادرستي از تاريخ مي‌دهد وبا اين ديد، امکان نداردکه حوادث تاريخي را در تفرد و ويژگي تاريخي خاص آن دريافت.(کچويان 1382:38) دريک تصوير تمام گرايانه هرحادثه پيش از آنکه بتواند درزمان و مکان خاص خويش وبعنوان حادثه‌اي منحصر بفرد درک شود، درپوشش معنايي از پيش تحميل شده قرارداد ومهمتر ازآن، ديد تماميت گرايانه، جايي براي انقطاع و گسيختگي در تاريخ باقي نمي‌گذارد. به نظر فوکو، تاريخ سنتي به واسطه اين ديد، وچون کل تاريخ را وحدتي مستمر وساري مي‌داند، نسبت به درک چرخش‌هاي تاريخي وحوادثي که اين کليت رادر هم مي‌ريزد، ناتوان است. حال آنکه به معناي دقيق کلمه، تاريخ در اين انقطاعات وگسيختگي ها خود را نشان مي‌دهد ومعنا مي‌يابد. در اين لحظه‌هاي گسيخت و چرخش است که تاريخ، تفرد وويژگي خود را آشکار مي‌کند.

2- غايت انگاري، اشکال دوم

از ديد فوکو، تاريخ سنتي علاوه برتماميت گرايي، غايت انگار نيز بود واين ميراثي بود که فلسفه‌هاي تاريخ سنتي گذاشته بودند. دراين ديد، مفروض گرفته مي‌شود که کل تاريخ به سمت و سوي خاصي که همان غايت آن باشد، درحرکت است. غايت انگاري مانع اين است که مورخان بتوانند تنوعات تاريخي، گسل ها و پيدايي مسيرهاي تازه تاريخي را حل کنند ويا آنرا آنگونه که هست بعنوان رخدادي که مي‌تواند تاريخ جديدي را آغاز کند، ببينند.

3- انسان شناسي وانسان گرايي، اشکال سوم

ديدي تماميت گرا که تاريخ را خط مستمرومتداومي‌مي‌داند که از آغازي دور در خلوص مطلق خويش ريشه گرفته و به سمت غايتي ايده آل وکامل درآينده سرازير مي‌باشد، همزادي ديگر دارد که نام آن به تعبير فوکو انسان گرايي مي‌باشد. انسان شناسي يا انسان گرايي از نظر فوکو آن ويژگي ديد تاريخي سنتي است که آگاهي و عامل انساني را محور تاريخ مي‌سازد. در اين ديدگاه، هر حادثه‌اي نهايتا به افراد انساني وآگاهي تأويل برده مي‌شود. تاريخي که به اين ترتيب روايت مي‌گردد، حادثه‌اي باقي نمي‌گذارد که نتواند به آگاهي و عمل فردي برگردانده شود. اين ديد، خصوصا راه بر هرگونه رخداد نامنتظر وبيرون از حدود آگاهي و عمل فردي مي‌بندد. بدين ترتيب با اين ديد کل تاريخ وحوادث تاريخي بصورت نمايشي درمي‌آيد که در مرئي و منظر عامل انساني به صحنه درمي‌آيد و هيچ رخداد آن از حدود آگاهي او تجاوز نمي‌کند. فوکو مي‌گويد: چه چيزي طبيعي تر از اين است که دانشمندان ونوابغ صحنه گردان تاريخ دانش قلمداد شوندولحظه لحظه اين تاريخ، حادثه‌اي تلقي شود که حاصل آگاهي وعمل آگاهانه آنان است؟ اين مشکل تاريخ سنتي درحوزه علم ودانش است(کچويان 40-39 :1382

 ..............................................................

 

منابع و مآخذ

1ـ فوكو و ديرينه‌شناسي دانش؛ روايت تاريخ علوم انساني از نوزايي تا مابعدالتجدد/ تأليف حسن كچويان ـ تهران: دانشگاه تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ 1382

2ـ ميشل فوكو فرانسوي ساختگرايي و هرمونوتيك با مؤخره‌اي به قلم ميشل فوكو/ نوشته هيوبرت دريفوس؛ پل رابينو؛ ترجمه حسين بشريه. ـ تهران: نشر ني ،1379

3ـ دريفوس؛ هيوبرت و پل رابينو، ميشل فوكو، فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك، ترجمه حسين بشريه، تهران، نشر ني1387

4ـ سايت اطلاع رساني شميم www.shamimnEt.com

5ـ تاريخ نگار زمان حال فوكو WWW. Persian Blog.com

6ـ سايت حيات انديشه WWW.hayatamdishen.com

7ـ سايت علوم اجتماعي WWW.social science,com  (جامعه‌شناسي پست مدرن)

8ـ سايت روزنامه شرق WWW.magiran.com (بانك اطلاعات نشريات كشور)

(روزنامه شرق ـ شماره 14800/4/85)

WWW.Dibache,com (ميز گرد پست مدرن)

10ـ سايت خبرگذاري فارسWWW.Fars News Agency.com