درآمدى بر آمريكا ستيزى اروپائيان
ژان
فرانسوا رول
مترجم دكتر عزت الله فولادوند
به
نقل از مجله بخارا شماره 55
سیاستهای آمریکا امروزه بر سرنوشت بسیاری از جوامع تاثیرات
مستقیم و غیر مستقیم دارد. سیاستهایی که به وضوح شالوده آن را منافع ناسیونالیستی
و فاشیستی نظام سرمایه داری آمریکا تشکیل می دهد. اما همه با این نظر موافق
نیستند. از جمله فیلسوف و مورخ و نویسنده نامدار فرنسوی ژان-فرانسوا
رول(1924-2006) در مقدمه یکی از معروفترین کتابهایش ،وسواس آمریکا ستیزی، به
مقابله با این دیدگاه می پردازد. شاید که خواندن این ترجمه و با خبر شدن از یک
دیدگاه مخالف در تحلیل مسائل جاری در این دوره از تاریخ وطن ما سودمند افتد.
وطندار
من
از 1953 تا 1969 در ايتاليا و فرانسه به سر مى بردم و اوضاع و احوال ايالات
متحد آمريكا را زير نظر داشتم و از فيلتر مطبوعات اروپا به قضاوتى درباره آن كشور
رسيده بودم كه به همين دليل بسيار منفى بود. در آن ايام، آمريكا به چشم اروپاييان
سرزمينى بود با كارنامه تفتيش عقايد سناتور مك كارتى، اعدام دو جاسوس اتمى شوروى،
جوليوس و اِتل رُزِنبرگ([1][2]) (كه به عقيده ما، بيگناه بودند)، نژادپرستى،
افروختن آتش جنگ در كره، و مسؤوليت خفه كردن يا، به قول سيمون دُبوووار و
كمونيستها، «اشغال اروپا». چندى بعد، ويتنام دليل اصلى تنفر از آمريكا شد.
از
پايان جنگ سرد و فروپاشى اتحاد شوروى و رهايى اروپاى شرقى و به هم خوردن دنياى
دوقطبى، غالباً گفته مى شود كه امروز آمريكاستيزى از اين سرچشمه مى گيرد
كه، به اصطلاح اوبِر وِدرين([2][3])، وزير امور خارجه فرانسه، ايالات متحد اكنون
«زبرين قدرت»([3][4]) شده است. در اين تعبير فرض بر اين است كه
قيادت ]يا هژمونى [آمريكا در گذشته توجيه پذيرتر بود،
به اين دليل كه اولاً آمريكا بر تعداد كمترى از كشورها سلطه داشت، و ثانياً در
برابر امپرياليسم شوروى ايستاده بود. ولى اين تعبير دور از واقعيت است، زيرا در
دوره خطر توتاليتاريسم نيز آمريكاستيزى به همين حدت و شدت امروز بود كه آن خطر
(لااقل از ناحيه شوروى) مرتفع شده است.
در
كشورهاى دموكراتيك، گروههايى از مردم و برخى از احزاب سياسى و اكثر روشنفكران به
پيوستن به كمونيسم، يا دست كم پشتيبانى از افكار مشابه، گرايش داشتند. از نظر
اين جماعت، آمريكاستيزى كارى خردمندانه به شمار مى آمد، زيرا آمريكا مساوى
سرمايه دارى بود، و سرمايه دارى مساوى شرارت و خباثت. آنچه كمتر از
خردمندى بهره داشت اين بود كه جماعت فوق الذكر آشكارترين و احمقانه ترين
دروغها را درباره جامعه و سياست خارجى آمريكا بى چون و چرا باور مى كردند
و بدقت از كسب اطلاعات درست در خصوص نظامهاى كمونيستى گريزان بودند. عجيب تر
بخشهايى از جوامع غربى ــ يعنى در واقع اكثريت مردم اروپا ــ بودند كه از كمونيسم
وحشت داشتند ولى در عين حال به هيچ وجه زير بار اطلاعات واقعى و قابل تحقيق
درباره آمريكا و دشمنان ضددموكراتيك آن نمى رفتند و همچنان بر آمريكاستيزى
نابخردانه خود باقى بودند. (ناگفته نماند كه اكنون در اوايل سده بيست و يكم، اين
عده كم كم بر اين تعصب اخير غلبه مى كنند.) اما آنچه بايد پديده اى
نوعاً و خصلتاً فرانسوى محسوب شود آمريكاستيزى جناح راست و حتى جناح راست افراطى
است كه در شور و حرارت در اين امر از جناح چپ دست كمى ندارد، ولى با توجيهى
متفاوت.
آنچه
باعث آمريكاستيزى جناح راست اروپايى شده، از دست رفتن نقش رهبرى ششصد ساله اين قاره در قرن بيستم است. قبلاً اروپا در
بازرگانى و صنعت و نوآورى در هنرها و فنون و علوم رقيب نداشت و بنيادگذار امپراتوريها
و عملاً سرور جهان بود. زمام رهبرى «جهانى شدن» (مدتها پيش از وضع اين اصطلاح)
ميان كشورهاى اروپايى دست به دست مى گشت، ولى همه آنها، خواه به اتفاق و خواه
به نوبت، در آن مشاركت داشتند. امروز اروپا نه فقط ديگر نمى تواند
به تنهايى در سطح جهانى عمل كند، بلكه تا حدى مجبور به متابعت و پشتيبانى از
آمريكاست. جايى كه اين فقدان واقعى يا خيالى مقام اَبرقدرتى بيش از همه جا باعث
تلخكامى و خشم مى شود، فرانسه است. و اما در جناح راست افراطى نيز مانند جناح
چپ، نفرت از دموكراسى و اقتصاد آزاد به آتش آمريكاستيزى دامن مى زند.
هرچه
از عمر دهه 1960 بيشتر مى گذشت، من درباره صحت اين آمريكاستيزى ناانديشيده و
بى منطق بيشتر دچار شك و شبهه مى شدم كه نه تنها سياست خارجى
«امپرياليستى» آمريكا، بلكه جامعه آن كشور را مى كوبيد ولى امپرياليسم شوروى
را انسان دوست معرفى مى كرد. در اوايل زمستان 1969 به منظور تحقيق و گردآورى
اطلاعات براى كتابم، نه ماركس نه عيسى، به آمريكا سفر كردم، و سخت در شگفت شدم،
زيرا ديدم دلايلى وجود دارد كه هرچه اروپاييان درباره آن كشور مى گفتند دروغ
است. در ظرف چند هفته از كرانه شرقى به كرانه غربى رفتم و در ميانه راه در شيكاگو
ماندم. جامعه اى ديدم نه تنها خالى از تقليد و همرنگى، بلكه درگير خيز و
انقلاب سياسى و اجتماعى و فرهنگى.
فرانسويان
به اين خيال دلخوش بوده اند كه در ماه مه 1968 اعتراض سياسى را آنان اختراع
كردند، غافل از اينكه شعله هاى اين اعتراض از چند سال پيش در دانشگاههاى
آمريكا و در ميان اقليتهاى آن كشور زبانه مى كشيد. نه تنها اعتراض عليه
دستگاه حاكم در آنجا مدتها قبل از ما شتاب گرفته بود، بلكه مقاماتى كه مشروعيتشان
به چالش كشيده شده بود به شيوه اى بسيار دموكراتيك تر از ما در برابر آن
واكنش نشان داده بودند. از اين گذشته، دگرانديشان آن ديار نيز گرچه خالى از بعضى
نادانيهاى خاص خود نبودند، همواره انديشه هاى تازه به ميدان مى آوردند
ولى معترضان ما به سرعت هر گونه ابتكار و نوآورى را از دست دادند و در
قالبهاى كهنه و فرسوده ايده ئولوژيك ــ بويژه مائوئيسم ــ متحجر شدند و خاصه
در آلمان و ايتاليا به قعر خشك مغزى و آدمكشى تروريستى فرو رفتند.
آنچه
مرا سخت شگفزده كرد ورطه پهناورى بود ميان سرويس خبرى تلويزيون دولتى خودمان در
فرانسه (خشك و تصنعى و يكنواخت و وقف پخش روايت رسمى رويدادها) و برنامه هاى
خبرى تر و تازه و دليرانه NBC و CBS ]در آمريكا [(پر از تصويرها و رپرتاژهاى روشنگر و نماهاى بى تعارف و
جسورانه از واقعيات اجتماعى و سياسى داخلى و درگيريهاى خارجى آمريكا). هدف حمله
عمده اين برنامه ها البته ويتنام بود، و افكار عمومى اغلب تحت تأثير آنها بر
ضد جنگ بسيج مى شد. و اين جامعه اى بود كه اروپاييان هنگامى كه از اوج
بى اطلاعى و پيشداورى مى نگريستند، آن را جامعه سانسور لقب
مى دادند.
من
همچنين متعجب شدم از صحبت با طيف وسيعى از آمريكاييان، اعم از سياستمداران،
روزنامه نگاران، بازرگانان، دانشجويان، استادان دانشگاهها، دموكراتها،
جمهوريخواهان، محافظه كاران، ليبرالها، راديكالها و كلاً كسانى كه عبوراً در
همه شؤون زندگى به آنان برمى خوردم. با خوشوقتى ديدم كه به عكس فرانسه كه
عقايد مردم نسبتاً قابل پيش بينى و تابع خط فكرى معلول نقش اجتماعى آنان است،
در آمريكا مردم عقايدى به مراتب متنوع تر و غالباً برخلاف انتظار ابراز
مى كنند. متوجه شدم كه آمريكاييان بسيار بيش از اروپاييان به جاى تكرار
طوطىوار افكار رايج در محيط اجتماعى خويش، مستقل فكر مى كنند و به عقايدى
(خواه درست و هوشمندانه و خواه نادرست) مى رسند.
مختصر
آنكه آمريكايى كه من كشف كردم با تصوير رايج و مقبول عامه در اروپا تضاد كامل
داشت. آنچه مرا به نوشتن كتاب نه ماركس نه عيسى سوق داد، همين تضاد بين آن تصوير
ذهنى بود كه با خود از اروپا برده بودم و واقعيتى كه در آمريكا با آن روبرو شدم.
توجه
كردم كه حتى بدون رفتن از فرانسه، كسى براى اثبات كذب گفته هاى آمريكاستيزان
نيازمند تحقيق وسيع نيست. فى المثل، آيا روشن نبود كه خود آمريكاييان به
رهبرى جمهوريخواهان در ظرف كمتر از چهار سال اقدامات سناتور مك كارتى را از ارزش و
اعتبار انداختند؟ و آيا آشكار نشد كه واقعاً جاسوسان شوروى به مسكو امكان دادند كه
چند سال در ساخت جنگ افزارهاى هسته اى جلو بيفتد؟ كاملاً به تأييد رسيده
(و پيشتر در 1970 ثابت شده بود) كه جوليوس و اِتل رُزِنبرگ واقعاً مأموران كمينترن
بودند و بزرگترين لطمه ها را زدند و اَلجِر هِس([4][5])، مشاور نزديك فرانكلين روزولت بخصوص در كنفرانس
يالتا ]پس از جنگ جهانى دوم[، همچنين در خدمت بلوك شرق بود و اطلاعات محرمانه را به استالين
مى رسانيد. اين خيانتكاران و بسيارى ديگر كه مدتها شهيدان غوغاسالارى
ضدكمونيستها قلمداد مى شدند، دست كم در نظر كسانى كه به حقايق تاريخى احترام
مى گذارند، سرانجام در تاريخ به جايگاهى كه مستحق آن بودند، رسيدند.
ممكن
است پس از نيم قرن عجيب به نظر برسد، ولى دستگاه تبليغاتى شوروى و كسانى كه
در دنياى آزاد و خوش باور غيركمونيستى ادعاهاى آن دستگاه را طوطى صفت تكرار
مى كردند، موفق شدند به ميليونها نفر بپذيرانند كه در سال 1950 كره جنوبى به
كره شمالى حمله كرد نه بعكس. حتى پيكاسو در اين شيادى شريك شد و با ترسيم تابلويى
به نام «كشتار عام در كره» كه نشان مى داد جوخه اى از سربازان آمريكايى
به روى گروهى از كودكان برهنه و زنان آتش گشوده اند، ثابت كرد كه نبوغ هنرى
لازم نيست با بى آبرويى اخلاقى منافات داشته باشد. (بديهى است قتل عام فقط
امكان داشت از آمريكاييان سر بزند، زيرا همه كس خوب مى دانست كه هر عملى كه
جان انسانها را به خطر بيندازد عميقاً مورد تنفر رفيق استالين و كيم ايل سونگ
ديكتاتور كره شمالى است.) همچنين براى ثبت در تاريخ ذكر اين ادعاى مضحك نيز بى فايده
نيست كه آمريكاييان در كره از سلاحهاى ميكربى استفاده كردند ــ دروغى كه
روزنامه نگار استراليايى و يكى از مأموران مخفى شوروى به نام ويلفرد بِرچِت
در جا اختراع كرده بود. خود اينگونه دروغ پردازى آنقدرها شگفت نيست كه باور
كردن آن حتى بيرون از محافل كمونيستى، آن هم در كشورهايى كه مطبوعات آزادند و آسان
مى توان درباره صحت و سقم اطلاعات تحقيق كرد. معماى آمريكاستيزى، اطلاعات
جعلى و گمراه كننده نيست ــ كسب اطلاعات موثق درباره آمريكا هميشه آسان بوده است.
معما آمادگى مردم است براى باور كردن اطلاعات جعلى و گمراه كننده.
تا
سال 1969 و در نتيجه جنگ ويتنام، آمريكاستيزى ده برابر شده بود. اروپاييان و از
همه بيشتر فرانسويان با بى انصافى كامل از ياد بردند، يا تظاهر به فراموشى
كردند، كه جنگ ويتنام ثمره مستقيم توسعه طلبى استعمارى اروپا عموماً و خصوصاً
جنگ فرانسه در هندوچين بود. ترديد نيست كه پس از اشتباه هاى سياسى و شكستهاى
نظامى مكرر فرانسه، آمريكا وادار به مداخله در ويتنام شد، زيرا فرانسه با ناديده
گرفتن كامل واقعيات پس از پايان جنگ جهانى دوم در 1945 زير بار استعمارزدايى نرفت،
و نسنجيده و شتابزده درگير جنگى طولانى در يكى از نقاط دوردست جهان شد (جنگى كه در
جريان آن بارها با التماس از آمريكا يارى خواست و گاهى موفق به دريافت آن شد)، و
پس از تحمل شكست سنگين در نبرد دين بين فو([5][6]) بناچار تن به امضاى موافقتنامه هاى ژنو داد
و نيمه شمالى ويتنام را به رژيمى كمونيستى واگذارد كه بى درنگ آن موافقتنامه ها
را نقض كرد.
بدين
ترتيب سناريويى به صحنه آمد كه نظاير آن در بنياد مناسبات ژئواستراتژيك و روانى
اروپا و آمريكا مكرر ديده مى شود. در آغاز، اروپاييان با التماس از آمريكاى
خاموش مى خواهند كه فوراً به كمكشان بشتابد و از وضعى اضطرارى كه خود مسؤول
ايجاد آن بوده اند نجاتشان دهد و سرپرستى و هماهنگى اقدامات لازم را بر عهده
بگيرد. چندى كه گذشت، آمريكا يگانه محرك و بانى آشوب و جنگ معرفى مى شود. به
گفتن نياز ندارد كه اگر آمريكا موفق شود (چنانكه در عرصه معارضه همه گير جنگ
سرد موفق شد) به زحمت قدردانى و سپاسى دريافت مى كند و اگر ماجرا مانند
ويتنام پايان خوشى نداشته باشد، همه تقصيرها به گردن آمريكاست.
در
كتاب نه ماركس نه عيسى نمونه هاى اين آمريكاستيزى پرحرارت و تناقض ذاتى آن را
به تفصيل آورده ام. چون عوارض يا نشانگان آن بيمارى در ظرف سى سال گذشته چندان تغييرى نكرده است، در كتاب فعلى مى خواهم
نمونه هاى بيشترى بياورم.
بى منطقى
بنيادى قضيه در اين است كه آمريكا را اول به دليل بعضى كوتاهى ها و بعد به
دليل عكس آن نكوهش مى كنند، و اين خود نشانه قطعى نوعى وسواس است، نه تحليل
عقلانى. نمونه هايى كه آوردم مربوط به دهه 1960 بودند، ولى آسان مى توان
شواهدى از دوره هاى پيشتر و ايام پس از آن نيز ذكر كرد كه همه گواه
گونه اى عادت روانى تغييرناپذير در سالهاى طولانى بوده اند. از وقايع سه
دهه گذشته پندهايى مى توان گرفت كه تأثير منفى در كارنامه آمريكا نگذاشته اند
ولى بظاهر تأثير مثبتى نيز در مخالفان نداشته اند.
به عنوان
پيش غذا مى خواهم يكى از جلوه هاى بخصوص فاحش طرز فكر مورد بحث را
يادآور شوم كه هم اكنون در سپتامبر 2001 به هنگام نگارش اين سطور به نمايش
درآمده است. از چند سال پيش تا ماه مه 2001، شكايت اصلى اين بود كه آمريكا در مقام
«زبرين قدرت» جهانى، به خواستهاى ديگران توجه ندارد و «يكجانبه گرا» ست.
گفته مى شد كه ايالات متحد گستاخانه فرض را بر اين گذاشته است كه «پليس
دنيا» ست و مى تواند هر كجا كه بخواهد مداخله كند. ولى در تابستان 2001
معلوم شد كه دولت جرج بوش كمتر از پيشينيانش مايل به تحميل خود به عنوان ناجى در
بحرانهاى پياپى است ــ بويژه در خاورميانه كه آتش معارضه فلسطينيان و
اسراييلى ها به نحوى خطرناك بالا گرفته بود. از آن پس، مذمت از آمريكا
ناگهان تغيير جبهه داد و به صورت انتقاد از «انزواگرايى» آن كشور درآمد و منتقدان
فرياد برداشتند كه آمريكا در انجام تكاليفى كه در مقام اَبَرقدرت بر عهده دارد از
فرط خودمحورى كوتاهى مى كند و فقط به منافع ملى خودش چشم دوخته است. هر دو
اتهامِ «يكجانبه گرايى» و «انزواگرايى» ناشى از منشأ واحد كژتابى و كينهورزى
و بى منطقى بودند، هرچند از دو قطب مخالف وارد مى شدند.
اين
تناقض، يادآور سخنان ژنرال دوگل است كه در توجيه خروج فرانسه از اتحاد نظامى ناتو
در 1966 استدلال مى كرد كه آمريكا در هر دو جنگ جهانى دير به يارى فرانسه
آمده است، حال آنكه مقصود از تأسيس ناتو درست همين بود كه، با توجه به تجربه هاى
گذشته، تضمين كند كه در صورت حمله به هريك از اعضاء، ايالات متحد آمريكا (و ديگر
امضاكنندگان پيمان ناتو) خودبخود و بى درنگ با مداخله نظامى به يارى آن عضو
بشتابند. پس ديده مى شود كه پيشداوريهاى احساسى ممكن است حتى مرد بزرگى مانند
دوگل را در برابر بطلان ذاتى مواضع خود او كور و كر كند. آلَن پِرفيت([6][7]) در كتابش درباره دوگل
اين گفته را از او نقل مى كند كه: «در 1944، همان قدر كه روسها به آزاد كردن
لهستان اهميت مى دادند، آمريكاييها هم به آزادسازى فرانسه اعتنا داشتند.»
آدمى از اين مقايسه بى شرمانه، آن هم از زبان چنان شخصى، مبهوت مى ماند
وقتى به ياد مى آورد كه روسها خواه در مرحله آخر جنگ جهانى دوم و خواه پس از
جنگ چه رفتارى با لهستان كردند. (در جنگ به ارتش سرخ فرمان داده شد براى اينكه
آلمانيها فرصت كافى براى قتل عام مردم ورشو داشته باشند، از پيشروى به سوى آن شهر
خوددارى شود([7][8]) و پس از جنگ، لهستان به
يكى از اقمار شوروى تبديل شد.)
ولى
نيم قرن بعد شاهد بدتر از اين نيز بوديم. پس از حمله هاى 11 سپتامبر 2001،
ميليونها فرانسوى براى بزرگداشت خاطره هزاران نفرى كه كشته شده بودند، به طيب خاطر
در مراسم سه دقيقه سكوت در سراسر كشور شركت كردند. نمايندگان كنفدراسيون عمومى
كارگران (CGT) در جشنهاى 15 و 16 سپتامبر روزنامه ]كمونيست[ اومانيته از كسانى بودند كه از شركت در سه دقيقه سكوت خوددارى كردند.
سپس در تعطيلات آخر هفته بعد، نوبت پيروان ژان ـ مارى لوپِن([8][9]) در جبهه ملى ]راست افراطى[ بود كه به منظور شركت در فستيوال «آبى و سفيد
و قرمز» گرد آمده بودند. بدين سان، همه بيگانه ستيزان و هواداران رژيمهاى
واپس مانده و سركوبگر و مخالفان جهانى شدن و سبزهاى قلابى، صرف نظر از
ايده ئولوژى هر يك ــ و گاهى حتى به رغم دشمنى با يكديگر ــ زير لواى آمريكاستيزى
به هم پيوستند.
سپتامبر
2001 نقطه اوج بى سر و ته گوييهاى روشنفكران بود. (بگذريم از ابعاد اخلاقى قضيه،
زيرا ما امروز ديگر به اينگونه مسائل بى اعتنا شده ايم.) پس از نخستين
فوران احساسات و اشكهاى تمساح، حمله آدمكشان به آمريكا مقابله به مثل در برابر شرارتهاى
آن كشور در سراسر جهان قلمداد شد. اينجاست كه برمى خوريم به گريزگاه هميشگى
جوامع دچار عجز و درماندگى مزمن، يعنى جوامعى كه فرصتى را كه براى تحول به سوى
دموكراسى و رشد اقتصادى داشته اند يكسره ضايع كرده اند، و به جاى
اينكه فساد و بى كفايتى خودشان را علت عقب ماندگى بدانند، انگشت
اتهامشان به سوى غرب عموماً و خصوصاً آمريكا دراز است. اين امر عادت كسانى است كه
خواسته و دانسته چشمانشان را به روى ضعفها و كمبودهاى خود مى بندند. ولى اين
تازه پيش درآمد بود. بازيهاى جالب تر هنوز به صحنه نيامده بود. پس از
چند روز، نظريه گنهكارى آمريكا كم كم در مطبوعات اروپا ــ و بيش از همه جا البته
در فرانسه ــ از ناحيه روشنفكران و سياستمداران چپ و راست ــ به ميان آمد.
گفتند:
آيا نبايد از خود بپرسيم كه دلايل اساسى و «علتهاى ريشه اى» كه تروريستها را
به چنين اعمال تخريبى سوق داده، چه بوده است؟ آيا بخشى از مسؤوليت ماجرا بر عهده
آمريكا نيست؟ آيا نبايد رنج و محنت كشورهاى فقير و تضاد فقر آنها را با ثروت و
مكنت آمريكا به حساب بگيريم؟
اين
استدلال نه تنها در كشورهايى شنيده شد كه بنيادگرايان با شور و حرارت آناً فاجعه
نيويورك را مجازات بالاستحقاق آمريكا اعلام كردند، بلكه همچنين در دموكراسيهاى
اروپايى به گوش رسيد كه هنوز ديرى نگذشته عده اى به نيش و كنايه گفتند كه، با
همه احترام به جان باختگان آن واقعه، بايد در انگيزه هاى تروريستها نيز تعمق
كرد.
دشمنان
جهانى شدن ناانديشيده و طوطىوار همان فرمولهاى ابتدايى ماركسيستى را با اندك تفاوت
تكرار مى كردند داير بر اينكه ثروتمندان تا ابد به بهاى فقيرتر شدن فقيران به
ثروت خود مى افزايند، و تنگدستان هرچه عميقتر در باتلاق تنگدستى فرو
مى روند. بر اين پايه، ماركس به عقيده خودش مى توانست پيش بينى
كند كه در كشورهاى صنعتى مورد مطالعه او، سرمايه بناچار هرچه بيشتر در دست
طبقه اى هرچه كوچكتر از مالكان اَبَرتوانگر متمركز خواهد شد، ولى مآلاً
پرولترهاى تنگدست كه پيوسته شمارشان فزونى مى گيرد در برابر آنان خواهند
ايستاد.
اين
نظريه هنگامى كه به بوته آزمون رفت نادرست از كار درآمد به اين دليل ساده كه نه
مناسبات طبقات در جوامع توسعه يافته و نه روابط كشورهاى توسعه يافته با كشورهاى در
حال توسعه چنان شكلى پيدا كرد. ولى عجز از تبيين واقعيتها هرگز مانع رونق و
شكوفايى هيچ نظريه اى نشده است، مشروط بر اينكه فلان ايده ئولوژى، پشتيبان
و نگهدارنده نظريه و جهل و نادانى مدافع آن باشد. مطابق معمول، نيازهاى آمرانه
روانى، واقعيتها را شكست داد.
سپس
به فوريت گام ديگرى در جهت انحطاط فكرى برداشته شد، هنگامى كه از اطراف و جوانب
خواسته شد كه آمريكا از جنگ با تروريسم كه ممكن بود به زيان دنيا تمام شود، خوددارى
كند. طايفه اى از كهنه پرستان متعصب كه به هزينه سازمان (يا سازمانهاى)
تروريستى چندمليتىِ قدرتمند و ثروتمند آموزش ديده و مغزشويى شده بودند، سه هزار تن
را در قلب منهاتان در نيويورك به قتل رسانده بودند، و آن وقت معلوم نيست چگونه،
قربانى آن فاجعه، متجاوز معرفى شد.
به عقيده
آمريكاستيزان، اشتباه آمريكا اين بود كه درصدد دفاع از خود برآمده بود و
مى خواست تروريسم را ريشه كن كند. اين ساده لوحان از فرط كينهورزى
و بى منطقى فراموش مى كنند كه آمريكا در عين حفظ منافع خود، حافظ منافع
اروپاييان و منافع بسيارى از كشورهاى ديگر نيز هست كه تروريسم يا تهديدشان
مى كند يا تباهشان كرده است.
بنابراين،
امروز نيز همچون ديروز، و ديروز نيز مانند پريروز، كتابى كه درباره آمريكا نوشته
شود، بايد كتابى باشد درباره اطلاعات جعلى و گمراه كننده درباره آمريكا. ولى
اين كارى در نهايت دشوارى است، كارى كه همين كه به انجام رسيد بايد از سر گرفته
شود، و كارى محكوم به شكست زيرا اطلاعات جعلى و گمراه كننده مورد بحث نتيجه
اشتباهات قابل بخشش و قابل تصحيح نيستند، بلكه از نوعى نياز روانى عميق سرچشمه
مى گيرند. سازوكار دروغ بزرگى كه آمريكا را از هر سو در محاصره گرفته است، و
طرد و ردّ هر چيزى كه افشاگر آن باشد، يادآور دروغى به همان بزرگى است كه از 1917
به بعد اتحاد شوروى را احاطه كرده بود ــ با اين تفاوت كه دروغ اخير به سود
امپراتورى كمونيستى پرداخته شده بود، نه به قصد لطمه به آن. در آنجا نيز كسانى كه
از تصويرهاى آرمانى و دروغين «سوسياليسم موجود» تغذيه مى كردند، هر واقعيتى
را كه احساس خطر از آن مى شد، با نوعى مگس كش ذهنى از خود
مى راندند.
در
ايامى كه در 1969 در آمريكا بودم، چيزى در آنجا تشخيص دادم كه منصفانه مى شد
نام انقلاب بر آن نهاد. غرض از واژه «انقلاب» به معناى محدود، معمولاً آوردن يك
رژيم سياسى به جاى رژيمى ديگر است. اين كار مطابق معمول به وسيله كودتا همراه با
قيام مردم صورت مى گيرد و تصفيه و بازداشت و اعدام مخالفان را به دنبال دارد.
بسيارى از انقلابهايى كه از اين الگو پيروى كرده اند به ديكتاتورى و سركوب
انجاميده اند. در كتاب نه ماركس نه عيسى، به تأكيد گفته ام كه
مقصود من از «انقلاب» در مورد آمريكا بيش از آنكه پديده اى سياسى در بالاترين
سطوح قدرت باشد سلسله اى از دگرگونيهاى خودانگيخته در عمق جامعه است. پيدايش
و سير تحولى اين دگرگونيهاى بنيادى مستقل از تغييرات حكومتى در كشور بود.
مى توان حكومت را تغيير داد بدون دگرگون ساختن جامعه بعكس، ممكن است جامعه را
دگرگون ساخت بدون تغيير حكومت. آمدن و رفتن رؤساى جمهور دموكرات يا جمهوريخواه
تأثيرى در تولد و رشد نهضت آزادى بيان در آمريكا نداشت، زيرا نهضت هرگز به عقب برنگشت
و به ايده ئولوژيهاى قرن نوزدهم روى نياورد و در تنگناى نظريه انقلابى كاذب
ماركسيستى قرن بيستم گرفتار نشد. استدلال من در كتابم اين بود كه انقلاب به اين
معنا پديده اى است كه تاكنون هيچ گاه به وقوع نپيوسته است، زيرا رويدادى است
در جهتى غير از جهتهاى تاريخى شناخته شده كه بر حسب مقولات گذشته نه قابل تصور و
نه قابل درك است. از نظر من بديهى بود كه انقلاب حقيقى در كاليفرنيا واقع شده است،
نه در كوبا.
در
مقايسه اى كه كرده بودم، آنچه را همه جا درباره آمريكا گفته مى شد و
آنچه را هر كسى در آنجا به چشم خود مى ديد، نكته به نكته در برابر يكديگر
قرار داده بودم. اين مقايسه مبناى گزارش من از خط اول جبهه بود و در سراسر دنيا
صدا كرد. كتاب نه ماركس نه عيسى به فهرست پرفروش ترين كتابها در فرانسه و
آمريكا پيوست. پيش از آنكه منتقدان به آن گوشه چشمى بيندازند بلندآوازه شد و حتى
پس از نقدهاى وِلرم و حتى خصمانه در اوج شهرت ماند، و دست كم به بيست زبان ترجمه
شد. اين پيروزى بزرگ نشان داد كه بين «اكثريت خاموشِ» طالب دانستن و نخبگان
روشنفكرى و رسانه اىِ طالب ندانستن، نه تنها در كشورهاى تحت تأثير آشكار
كمونيسم، مانند فرانسه و ايتاليا و يونان، بلكه حتى در سوسيال دموكراسيهاى مخالف
توتاليتاريسم، همچون سوئد، چه ورطه اى وجود دارد.
ناشر
ترجمه سوئدى كتاب براى معرفى آن در استكهلم از من يارى خواست، ولى نتوانست حتى يك
برنامه تلويزيونى براى من ترتيب دهد ــ كه البته اين امر كوچكترين لطمه اى به
فروش كتاب نزد. در فنلاند دو دسته از «روشنفكرانِ» كهنه كمونيست متحجر، يكى از
رومانى و ديگرى از لهستان، با من روبرو شدند. نويسنده آلمانى هانس ماگنوس
انتسنبرگر([9][10])كوشيد مناظره را در سطح
متمدن حفظ كند، و گرچه به حمايت از من سخن گفت، ولى در ضمن از حمله هاى شديد
به «امپرياليسم» آمريكا نيز خوددارى نكرد. ناشر يونانى بدون مشورت و اطلاع من، از
راه خودآزارى ديباچه اى بر كتاب نوشت و از بابت انتشار چنان معجونى از خطا و
حماقت از هموطنانش پوزش خواست، و وقتى با اعتراض ملايم و مؤدبانه من روبرو شد، مرا
متعصب و خشك مغز خواند. در ايتاليا روزنامه كوريره دِلاسرا([10][11]) در ضمن تأييد مشروط و
محتاطانه كتاب، گزارش داد كه تز من آنچنان برخلاف مُد روز بوده كه در فرانسه و
ايتاليا هياهو به راه انداخته است، و مترجم ايتاليايى لازم ديد اينجا و آنجا در
ترجمه پانوشتهايى از خود در نكوهش انديشه هاى من اضافه كند، و من در
مقاله اى با عنوان «مترجم خشمگين» به شوخى به او تبريك گفتم! با توجه به
موفقيت بين المللى كتاب، بايد نتيجه گرفت كه بعضى حمله ها به جاى
گريزاندن، به جلب خوانندگان مى انجامد، زيرا خواننده به كنجكاوى برانگيخته
مى شود و با خود مى انديشد كه نويسنده حتماً مى بايست درست گفته
باشد وگرنه هرگز ممكن نبود چنين واكنشى به وجود بيايد.
چپ
بهوضوح متوجه مسأله شد و ديد كه كتاب من بيش از آنكه در خصوص آمريكا و آمريكاستيزى
باشد، درباره پيكار بزرگ قرن بيستم ميان سوسياليسم و دموكراسى ليبرال است، و به
هراس افتاد كه ليبراليسم ممكن است كم كم پيروز شود. هدف عمده آمريكاستيزى هميشه
بى اعتبار ساختن ليبراليسم بهوسيله بى اعتبار ساختن مظهر آن بوده است و
هنوز نيز هست. مضحكه قرار دادن آمريكا به عنوان جامعه اى سركوبگر،
ستمكار، نژادپرست و حتى فاشيست بدين منظور بوده است كه بگويند وقتى كه ليبراليسم
به اجرا درآيد، ببينيد چه روى مى دهد. من آمريكا را نه تنها نظام دموكراتيك
كلاسيكى شناساندم كه بهتر از هر نظام ديگرى عمل مى كند، بلكه آن را
جامعه اى در حال جهشى انقلابى معرفى كردم كه در كار دگرگون ساختن ارزشهاى
سنتى خود بود. نخبگانى كه در صندليهاى راحت ايده ئولوژيك لميده بودند خوابشان
از پيام من آشفته شد و به خشم آمدند. اين گروه شامل نخبگان آمريكايى نيز
مى شد، زيرا بازار آمريكاستيزى در محافل دانشگاهى و مطبوعاتى و ادبى آنان نيز
گرم است. هر مشكلى كه پيش بيايد، واكنش غريزى سطوح بالاى فرهنگى اين است كه
بى اختيار بگويند «قبل از همه، تقصير آمريكاست».
روز
هفتم نوامبر 1972 ريچارد نيكسون رقيب «ليبرال» خود جرج مك گاوِرن از حزب دموكرات
را شكست داد. مك گاوِرن ميانه روى متمايل به چپ بود، و با شكست او، من
آماج تمسخر شدم. گفتند با پيروزى نامزد دست راستى جمهوريخواهان، تز من
خنده آور است، و چيزى از آنچه انقلاب آمريكا ناميده بودم باقى نمى ماند.
ولى تز محورى نه ماركس نه عيسى اين بود كه انقلاب بزرگ قرن بيستم انقلاب ليبراليسم
خواهد بود. حتى تا 1970 روشن بود كه انقلاب سوسياليستى همه جا شكست خورده است. در
آن كتاب در چند فصل، اين شكست، هم در كشورهاى سوسياليستى «واقعاً موجود» (متأسفانه
«واقعاً موجود») به اثبات رسيده است، هم در كشورهاى جهان سوم كه باور داشتند كليد
توسعه در نسخه هاى سوسياليسم و تصدى دولت پيدا مى شود، و هم در
دموكراسيهاى صنعتى كه در نتيجه فشار واقعيتها رفته رفته تا پايان قرن از كنترل
دولت بر اقتصاد برمى گشتند.
نيروى
محرك آنچه سپس «جهانى شدن» نام گرفت، انقلاب ليبرال آمريكا بود. به اين جهت، من
عنوان فرعى نه ماركس نه عيسى را عبارتِ «از دومين انقلاب آمريكا تا دومين انقلاب
جهانى» انتخاب كرده بودم. اين هجوم ليبراليسم به جهان كه بعد از 1990 به فروپاشى
كمونيسم انجاميد و به پيروزى درخشان رسيد، همان چيزى است كه فرانسيس فوكوياما نام
آن را «پايان تاريخ» گذاشته است، هرچند اين تعبير مورد انتقادهايى قرار گرفته است،
و بويژه كسانى كه با خواندن عنوان هر كتاب گمان مى كنند همه كتاب را
خوانده اند از آن سوءتعبير كرده اند.
در
كتاب نه ماركس نه عيسى توجه عمدتاً به آمريكا به عنوان آزمايشگاهى براى
آزمودن راه حل دموكراسى ليبرال معطوف بود. در هر دوره ــ يا دست كم در هر دوره
پيشرفت ــ چيزى به وجود مى آيد كه مى توان از آن به اسم «جامعه آزمايشگاهى»
ياد كرد، و نوآوريهاى بزرگ تمدن در آن به آزمايش گذارده مى شوند. البته همه
آن نوآوريها ضرورتاً نعمت نيستند، اما از چيرگى و رواج آنها گريزى نيست. ملتهاى
ديگر نيز چه بخواهند و چه نخواهند، بايد با آن نوآوريها سازگار شوند. آتن و روم و
ايتالياى عصر رنسانس و انگلستان و فرانسه قرن هجدهم، نه در نتيجه فلان جريان
انتزاعى، بلكه به دليل نيازهاى بشرى، همه چنين جامعه هايى بودند. در قرن
بيستم نوبت به آمريكا رسيد. بنابراين، بى دليل نيست كه، صرف نظر از
مبالغه ها، در نظر ميلياردها مردم اقتصاد ليبرال مترادف با پيروى از روشها و
شيوه هاى آمريكايى است.
كوشش
من در نه ماركس نه عيسى مصروف تشريح ظهور اين تحول تاريخى بود. پرسش من اين است كه
:
¡ اين رونق و
شكوفايى تا چه حد نشأت يافته فقط از آمريكا در مقام «زبرين قدرت» است؟
¡ آيا آمريكا
نقش «جامعه آزمايشگاهى» را به طور ارادى يا غيرارادى بر عهده گرفته است؟
¡ آيا آمريكا
اين مقام و موقعيت را مرهون «امپرياليسم» يا «يكجانبه گرايى» يا توانمندى
فوق العاده خود براى نوآورى است؟
¡ آيا اين
«راه حل آمريكايى» سبب ايجاد نياز جهانى شده است، يا دست كم به همان
اندازه، نياز جهانى به پيدايش راه حل آمريكايى انجاميده است؟
اينهاست
پرسشهايى كه در اين كتاب سعى خواهم كرد به آنها پاسخ دهم.