بحثي درباره غايت فلسفه
دكتر
عزت الله فولادوند
برگرفته از مجله بخارا شماره 60 صفحه 106
«
غايت» در لغت ، هم به معناي هدف است ،
يعني آنچه كسي براي رسيدن به آن ، اقدام به
كاري مي كند و هم به معناي كمال مطلوب و آرمان . در آنچه
خواهم گفت ، خواه به تصريح و
خواه به تلويح ، اين هر دو معنا در نظر است
. قدما در اول آنچه درباره علمي مي نوشتند، هشت چيز را درباره آن ذكر
مي كردند و اسم آن را رئوس ثمانيه يا هشتگانه مي
گذاشتند مشتمل بر: 1. غرض و غايت علم ، 2. تعريف علم ، 3.
موضوع علم و همين طور تا برسد
به نام مؤلف و سايرمراتب . نويسندگان بعدي معمولا به همان سه چيز اول اكتفا مي كنند، ولو به اين عناوين از آنها
نام نبرند. مثلا در موردزيست شناسي گفته مي شود: زيست
شناسي علم حيات است ; شاخه اي از دانش است كه موضوع بحث آن موجودات زنده اندام وار و فرايندهاي حياتي است الي
آخر. سه عنوان غايت و تعريف و موضوع به خصوص در دانش هاي جديد، به فرض هم كه ذكر شوند،
معمولا با هم تداخل مي كنند و مرز روشني ميانشان
نيست ، چنانكه در آن تعريف مجمل از زيست شناسي ديده شد. در
بحث امروز ما هم خصوصا دو
مساله تعريف و غايت غالبا دست در دست پيش مي روند و تفكيك شان ازيكديگر نه عملي است و نه سودمند.
تعريف فلسفه به دلايلي كه خواهيم ديد يكي از
دشوارترين كارهاست . قدما
بر سبيل تعريف مي گفتند (فلسفه يا حكمت علم به احوال اعيان موجودات است چنانكه در نفس الامر هستند به قدر طاقت
بشري .) اشكالات متعدد به اين تعريف وارداست . اولا
دانش هايي در آن گنجانده مي شوند، مانند علوم طبيعي و نجوم و
روانشناسي و جامعه شناسي
و غيره ، كه اكنون همه مستقل شده اند. امروز دانشجوي فيزيك يا شيمي نمي گويد من حكمت طبيعي مي خوانم . دوم
مسأله (نفس الامر) است كه تفاوت اساسي بين (بود) و (نمود) كه ـ در فلسفه جديد، به ويژه
از كانت به اين طرف ، يكي از بنيادي ترين بحث هاي فلسفي است ـ در آن ناديده
گرفته مي شود. سوم مسأله (طاقت بشري)، يعني توان عقلي و رواني و ادراكي انسان است ، كه
آن هم موضوع بحث هاي پايان ناپذير نه تنها در
فلسفه ، بلكه در علومي مانند روانشناسي و فيزيولوژي و بيوشيمي
و غيره شده است .بنابراين
، بايد راه ديگري پيدا كنيم .
ببينيم
يونانيان كه فلسفه از ميان آنان
برخاست درباره آن چه مي گفتند. چنانكه همه مي دانند، خود اين
لفظ در اصل يوناني مركب
از دو جزء است كه مجموعا به معناي (عشق به دانش يا فرزانگي) است . اصل يوناني واژه اي كه ما از آن به (دانش يا
فرزانگي) تعبيرمي كنيم ، (سوفيا) است . ولي در
يوناني ، (سوفيا) كاربردي بسيار وسيع تر از فرزانگي داشته است
. هر جا، اعم از امور عملي
زندگي وفنون مختلف و حتي كسب و كار كه در آنها مي بايست از هوش استفاده كرد، پاي (سوفيا) به ميان مي آمد. مثلا
هومر در حماسه مشهور (ايلياد) حتي از مهارت در
نجاري به اسم (سوفيا) ياد مي كند; و هرودوت ، مورخ نامدار
يوناني philosopheinيعني فلسفه ورزيدن يا تفلسف را به معناي
شوق به دانستن به كار مي برد. بنابراين ،
philosophia يا به تعبير ما، (فلسفه) در اصل به معناي كنجكاوي يا
كاربرد هوش بوده است ،
نه عشق به فرزانگي ، اما اين معناي اخير هم هرگز رخت برنبست ، چنانكه ما هنوز از شخص بسيار دانا و ژرف بين به
عنوان فيلسوف يا حكيم ياد مي كنيم .
از يكي از
شاگردان افلاطون نقل شده است كه نخستين كسي كه لقب فيلسوف به
خود داد،فيثاغورس بود. همين
شخص افراد را به سه دسته تقسيم مي كند: كساني كه به كار و كسب مشغولند و در پي پول و منفعت اند، آنان كه به دنبال
كسب شهرت و نام اند و بالاخره ، به عقيده او،
بهترين مردم يعني فيلسوفان كه نه پول مي خواهند و نه شهرت و
فقط نظاره گرند.
نمي
دانيم اين تمايزات دقيقا از چه زماني آغاز شد، اما به هر حال
در افلاطون ديده مي شود.
افلاطون كه عموما سرآمد فلاسفه دانسته مي شود و موافق و مخالف در بزرگي اش شك ندارند، مانند ما امروز سخت خاطرش
به اين مشغول بود كه فلسفه چيست و غرض وغايت آن
كدام است . استاد افلاطون ، سقراط بود، ولي معاصران درباره او
متفق القول نبودند.عده
اي او را فرزانه مي دانستند و جمعي ديگر مي گفتند يكي از سوفسطاييان است . افلاطون معتقد بود كه او هيچ يك از اينها
نيست ، بلكه فيلسوف به عالي ترين معناست . چرا؟
زيرا همه مردم ، خواه دولتمردان ، خواه صنعتگران ، خواه شاعران و خواه حتي فرزانگان ، گاهي دست به كارهاي
درست يا زيبا يا فرزانه وار مي زنند، اما فرزانگي
فلسفي ندارند، زيرا نمي تواننددلايلي بياورند و اصولي بيان
كنند و اينها همه را در نظامي
فلسفي بگنجانند كه از بوته نقادي و چون و چرا، موفق بيرون بيايد.
دليل دوم
اينكه چنين افرادي از روش درست فلسفه يا به اصطلاح افلاطون
(ديالكتيك)بي خبرند. فلسفه
بايد آنچه را مردم مسلم فرض مي كنند و عقايد موروثي و تقليدي آنان را به چالش بگيرد. اينكه في المثل پيشينيان و
فرزانگان گفته باشند به عدل رفتار كنيد، كافي
نيست .غرض فيلسوف اين است كه ببيند و بسنجد كه پايه و اساس
اين گفته چيست و در اوضاع
مختلف چه نتايجي از آن به دست مي آيد و اصولا عدالت را چگونه تعريف مي كنيم . بايد ميان حقيقت و ظاهر، يا بود و نمود
فرق بگذاريم .
اينجا مي رسيم به سومين دليل برتري فيلسوف . به اعتقاد افلاطون
، تنها كسي كه به بالاترين و پايدارترين حقيقت ،
به تفكيك از دنياي ناپايدار، دسترسي دارد فيلسوف است .فيلسوف
غرض و غايتي به جز رسيدن
به حقيقت قصوا ندارد. غايت فلسفه تشخيص رابطه موجودات پيوسته در دگرگوني اين جهان با وجودهاي دگرگوني ناپذير
ازلي و ابدي است .
دليل
چهارم ، توان پي بردن به قصد و
غرض از هر چيز است . براي پي بردن به سرشت حقيقي انسان ، بايد بدانيم كه او طبيعتا براي رسيدن به كدام آرمان
تلاش مي كند. افلاطون ديالوگي دارد به نام « فايدون» و در آنجا مي
گويد طبيعت شناسان ايونيايي پيش از سقراط ازفرزانگي فلسفي بي بهره بودند، زيرا به قصد و غرض
امور آگاهي نداشتند و مثلانمي توانستند توضيح دهند
كه سقراط چرا از زندان نگريخت . براي فهم اين مطلب ،
بايدعلاوه بر ساخت فيزيكي سقراط،
آرمان هاي او را درك كنيم . فيلسوف به آرمان ها شناخت دارد و، بنابراين ، مي داند كه انسان ها چگونه بايد زندگي
كنند. اگر بخواهيم سرشت عمومي آدمي را درك كنيم
و بفهميم كه ماهيت حقيقي جامعه چيست ، بايد به فيلسوف رجوع
كنيم . به اين دليل ، فرمانرواي
آرماني بايد فيلسوف باشد.
از آنچه گفتيم پيداست كه سقراط در حقيقت
فيلسوف اخلاق
بوده است . از انتقادهاي سقراط از طبيعت شناسان يا حكماي طبيعي پيش از خودش آشكار است كه او به آنچه امروزعلوم
طبيعي خوانده مي شود اعتنايي نداشته و آن را در
خور توجه فيلسوف راستين نمي دانسته است . اما از ديرباز بشر
با دو گونه مشكل متفاوت رو به
رو بوده است : يكي مشكل چيرگي بر نيروهاي طبيعت و كسب دانش و مهارت لازم براي فراهم ساختن وسايل بقا، وديگري
مشكل ارزش ها و اينكه خوب و بد و عدل و ظلم و زشت و
زيبا چيست . پاسخ هاي قطعي به اين دو نوع مشكل بر دو گونه
بوده اند: يكي پاسخ هاي علوم
و ديگري پاسخ هاي اديان . بين اين دو، منطقه حائلي وجود داشته است كه برخلاف اديان و علوم پاسخ قطعي نمي دهد
ولي پرسش هايي پيش مي آورد كه بشر هرگز نتوانسته به
آنها بي اعتنا باشد و آن فلسفه است .
خاطر سقراط به فلسفه اخلاق مشغول بود. او مي خواست ببيند كه آنچه يونانيان
همروزگار او به عنوان فضيلت هاي انساني مطرح مي
كردند، يعني پارسايي و دليري وخويشتن داري ، به چه معناست .
ارسطو در كتاب مابعدالطبيعه
مي گويد كه سقراط در جست وجوي تعاريف بود، يا به تعبير فيلسوفان امروزي ، به دنبال تحليل مفاهيم .
نخستين دفترمابعدالطبيعه وقف بررسي آراي فلاسفه
پيش از سقراط است كه ، به نوشته ارسطو، برخلاف سقراط به «
جهان طبيعت به طور كلي » توجه داشتند. از
عبارت (به طور كلي) چنين برمي آيدكه آن فيلسوفان بيش از آنكه متوجه فلان چيز يا رويداد باشند پرسش هاي
كلي تري مطرح مي كردند. بعضي مي پرسيدند صرف نظر
از ظاهر اشيا، اصل يا ماده اصلي همه چيز چيست ؟بعضي ديگر مي
پرسيدند آيا همه چيز يكي
است ؟ و آيا تعدد و كثرت چيزها صرفا وهم وخيال است ؟
ممكن است كسي اشكال كند كه پرسش از اينكه همه چيز از چه ساخته
شده ، مربوط به علوم طبيعي است نه فلسفه . ولي
ارسطو معتقد بود كه فلسفه و علوم طبيعي نوعا با هم تفاوت
ندارند و علوم طبيعي شاخه اي از
فلسفه است . فلاسفه پيش از سقراط به تحقيقاتي غير ازپژوهش هاي طبيعي دانان مشغول بودند و آنچه مي جستند (اصول
يا مبادي نخستين) يا(علت هاي اصلي) بود. نامي كه
ارسطو بر موضوع اين تحقيقات گذاشت (فلسفه اولي)(2) بودكه تا
قرن هفدهم هنوز به كار مي
رفت و امروز ما از آن به (مابعدالطبيعه) يا (متافيزيك) تعبيرمي كنيم .
تمدن
يوناني شايد از اين حيث در ميان تمدن هاي باستاني بي نظير بود
كه در آن ،نهضت هاي فلسفي
دست در دست تفكر علمي پيش مي رفتند. اين سنت دوگانه فلسفي وعلمي هنوز در تمدن غرب پابرجاست و منشأ ويژگي آن است
. توجه به رابطه خاص فلسفه وعلم از نظر فهم عميق
تر موضوع بحث ما، حائز اهميت است . تحقيق در هر رشته از علوم
البته به تنهايي به معناي
كار فلسفي نيست ، اما يكي از سرچشمه هاي انديشه فلسفي ، پژوهش علمي است . به محض اينكه بخواهيم ببينيم كار علمي
به چه معناست ، پرسش فلسفي طرح مي كنيم . بررسي
اصول و قواعد روش علمي (3)، پژوهشي فلسفي است . از ديرباز يكي
ازمسائلي كه خاطر فيلسوفان
را مشغول مي كرده اين بوده كه جهان از حيث سيماهاي كلي آن چگونه جايي است . ولي بايد به يك تفاوت اساسي نيز توجه داشت
. هدف فلسفه اين نيست كه مانند
علوم امور
واقع را جزء به جزء توصيف كند، بلكه مي خواهد با مطالعه نتايج پژوهش هاي تجربي ، چارچوبي كلي فراهم كند و به يافته هاي علوم در آن چارچوب نظم
وسامان بدهد. از سوي ديگر،
ممكن است همچنين ادعا كرد كه كسي كه به پژوهش علمي دست مي زند، در همان حال وارد نوعي چشم انداز فلسفي در قبال
جهان مي شود، زيرا آنچه به آن شعور متعارف مي
گوييم ـ يعني نظري كه عامه مردم نسبت به دنيا دارند ـ بنايش
برسلسله اي از قضاياي ثابت
نشده است . جهاني كه موضوع پژوهش هاي ماست ، ساخته مانيست . توهمات و اشتباهات ما ساخته ماست و بسيار اتفاق مي
افتد كه نمي دانيم دچار اشتباه و توهم شده ايم و
چگونه بايد از آن بيرون بياييم . اينكه فلان عقيده سبب
شادماني يا آسودگي خاطر ما بشود،
دليل صحت آن نيست . بزرگ ترين مانع توهم قدرت نامحدود، صدق وصحت واقعي و عيني است .
گفتيم كه پژوهش علمي يكي از سرچشمه هاي تفكر
فلسفي است ، اما سرچشمه بزرگ
ديگري نيز هست . انسان جانوري اجتماعي است و خواستش فقط اين
نيست كه حقايقي درباره جهان
كشف كند. او همچنين مي خواهد در اين جهان زندگي كند. علم با وسايل سروكار دارد; اما در اينجا سروكار ما با
هدف ها و غايات است . عمدتا به علت سرشت اجتماعي
انسان است كه او با مشكلات اخلاقي رو به رو مي شود. علم به او
نشان مي دهد كه چگونه به
بهترين وجه به بعضي هدف ها برسد، ولي نمي تواند به او بگويد كه چرا بايد فلان هدف را به هدف ديگري ترجيح دهد. در
ديدگاه افلاطون ميان اخلاق و علم فرقي نيست .سقراط
معتقد بود كه اگر كسي بداند و علم داشته باشد، بد نمي كند. پس خير يا خوبي مساوي است با دانش يا علم . ولي اي
كاش چنين بود! در عمل مي بينيم كه كساني كه دانش
بسيار دارندگاهي از اين دانش در راه هاي بد و رذيلانه استفاده
مي كنند. به هر حال ، هر
قدر هم دانسته هاي ما افزايش پيدا كند، باز اين مشكل حل نمي شود كه چه بايد كرد.
يكي از نتايج اين واقعيت اين است كه دلايل
علمي براي اصول اخلاقي وجود
ندارد.استدلال اخلاقي فقط به شرطي ممكن است آغاز شود كه بعضي
مقدمات را در اخلاق بپذيريم
. مثلا ممكن است از ابتدا مسلم بگيريم كه بايد به نحوي عمل كنيم كه به حفظ جامعه به شكل كنوني بينجامد; يا
فرض بر اين باشد كه عمل ما بايد به تغيير شكل نظام
اجتماعي منجر شود. به هر حال ، از هر مقدمه اي كه در اخلاق
شروع كنيم ، مي توانيم دلايلي
بياوريم كه چرا بايد در فلان جهت عمل كرد. اما مهمترين نكته اين است كه بدون مقدمه اي حاوي كلمه (بايد) نمي
توانيم به نتيجه برسيم كه چه بايد كرد. به اصطلاح
فلاسفه امروزي از (هستي)نمي توان (بايستي) به دست آورد.
بديهي است كه خواست هاي اخلاقي اشخاص ممكن است مختلف
باشند، چنانكه مي بينيم مردم غالبا بر سر اينگونه امور با هم اختلاف دارند. ولي پرسش اين
است كه آيامي توان به كشف اصلي در اخلاق موفق شد
كه كم و بيش درباره آن موافقت عمومي وجودداشته باشد؟ قبول
چنين اصلي هر چه باشد، به هر
حال نبايد به شخصي كه خواهان آن است وابستگي پيدا كند و عقيده شخصي باشد. نتيجه اينكه حتي اگر چنين اصول عمومي اي
وجودداشته باشند، بايد به كل جامعه بشري قابل
تعميم باشند. اين سخن البته بدان معنا نيست كه همه افراد بشر
از جميع جهات برابرند. احمقانه
است كه كسي قائل به اين قضيه شود، زيراواقعيات خلاف آن را نشان مي دهند. انسان ها از نظر توان و استعداد و ساير
جهات مختلفند.اما داوري هاي اخلاقي را نمي
توان فقط به يك گروه خاص محدود كرد. في المثل ، اگر بگوييم
بايد با صداقت عمل كرد، اين
گفته نبايد به فربهي و لاغري و رنگ پوست و قد و ديگرمشخصات افراد يا اعضاي يك گروه وابسته شود. پس مشكل اخلاق
هنگامي كه از اين زاويه لحاظ شود، به مفهوم برادري
جميع افراد بشر نشأت مي دهد. اين مفهوم نخستين باربه صراحت
درفلسفه رواقيان بيان شد و از
آنجا به مسيحيت راه پيداكرد.
اغلب
اصول حاكم بر زندگي متمدن ، خصلت اخلاقي
دارند. هيچ دليل علمي وجود نداردكه چرا سنگدلي و بي رحمي بد
است . سنگدلي به عقيده شخصي
من بد است و تصور مي كنم بسياري از ديگران هم چنين عقيده داشته باشند. ولي متأسفانه نمي توانم دلايل رضايت
بخش علمي بر اين عقيده پيدا كنم . شايد روزي دلايل
مطلوب پيدا شود، اما تا آن زمان بايد ازمخالفان پرسيد كه چه
دليلي غير از منافع يا ترجيحات
شخصي بر عقيده خود دارند.
پس اگر درست نگاه كنيم ، خواهيم ديد كه
افزايش شناخت
علمي و مهارت هاي فني به خودي خود ضامن سعادت و بهروزي انسان نبوده است . از باب مثال ، نبوغ علمي با مهارت فني
جمع شده و بمب هسته اي را به وجود آورده است ،
ولي امروز همه وحشت زده مانده ايم كه با آن چه كنيم . مي
بينيم كه براي باز كردن اين
گره ، به چيزي بيش از علوم و مهارت فني نيازمنديم كه ممكن است نام آن را خردمندي يا عموما فلسفه بگذاريم .
گفتيم كه فلسفه مانند منطقه حائلي ميان دين و
علم است .
فلسفه نه متعلق به دين است و نه متعلق به علوم ، ولي درباره هر دو آنها بحث مي كند، چنانكه امروز، هم فلسفه
دين داريم و هم فلسفه علم . فلسفه از كهن ترين ايام
دو هدف عمده داشته است كه به عقيده فيلسوفان با هم مرتبط بوده
اند. از يك طرف ، هدف آن
فهم نظري ساختار جهان بوده است و از طرف ديگركشف و ابلاغ بهترين و شايسته ترين و انساني ترين شيوه زندگي . بنابراين
، فلسفه نه دانشي كاملا نظري بوده و نه معرفتي
كلا عملي . فلاسفه (يا دست كم اكثر آنان ) در جست و جوي نظريه
اي درباره عالم بوده اند
كه مالا شالوده اخلاق و سياست قرار بگيرد.
از
كساني كه سرشان به مشغله هاي
روزانه زندگي گرم است گاهي شنيده مي شود كه فلسفه معرفت قطعي
به ما نمي دهد. البته نمي
توان منكر شد كه فلسفه هم مثل هر رشته ديگردانش ، هدفش در درجه اول كسب معرفت است . ولي مي گويند فلسفه پاسخ هاي
قطعي به پرسش هايي نمي دهد كه خودش طرح مي كند. اگر
از يك رياضيدان يا معدن شناس يا مورخ يا هر دانشمند ديگري بپرسيد كه در آن حوزه به چه مجموعه اي از حقايق رسيده
است ، تاهنگامي كه حوصله شنيدن داشته باشيد، پاسخ
ها را رديف خواهد كرد. ولي اگر همين سؤال را از يكي از
فيلسوفان بكنيد، در صورتي كه
صادق باشد، بايد تصديق كند كه نتايج مثبتي مشابه ديگر رشته
هاي علمي نگرفته است . ولي
بايد در نظر داشت كه به محض اينكه به معرفت قطعي درباره مسأله اي برسيم ، حوزه مربوط به آن به قلمرو علوم مي رود.
كل رشته نجوم قرن ها بخشي از فلسفه بود. نام اثر
دوران ساز نيوتن اصول رياضي فلسفه طبيعي است .بررسي روان
انسان كه در گذشته معرفت النفس
خوانده مي شد و كار فلاسفه بود، اكنون علم روانشناسي شده است . بنابراين ، عدم قطعيتي كه به فلسفه نسبت داده
مي شود، بيش از آنكه واقعي باشد، ظاهري است ،
زيرا هر پرسشي كه جواب قطعي داشته باشد به حوزه علوم مي رود و
هر سؤالي كه فعلا پاسخ
قطعي ندارد در قلمرو فلسفه مي ماند. معرفت فلسفي ماهيتابا معرفت علمي تفاوت ندارد. ويژگي ذاتي فلسفه و وجه
امتياز آن از علوم ، نقد و نقادي است .فيلسوف اصولي
را كه در علوم يا در زندگي روزانه به كار مي روند نقادانه
بررسي مي كند ومي خواهد ببيند
چه مباينت ها و ناسازگاري هايي در آنهاست و فقط هنگامي به پذيرش آنهاتن در مي دهد كه در نتيجه بررسي نقادانه
دليلي بر رد آنها نبيند. ولي هنگامي كه مي گوييم
كارفلسفه نقادي است ، بايد حدي نيز بر آن تعيين كنيم . اگر
موضع شكاكيت كامل اختيار كنيم
وخود را خارج از هر معرفتي قرار دهيم و از بيرون بخواهيم كه ما را قانع كنند كه به درون حلقه معرفت بازگرديم ،
خواستار امري محال شده ايم و شكاكيت ما هرگز قابل
رد و ابطال نخواهدبود. هر رد و ابطالي بايد از معرفتي آغاز
شود. بنابراين ، نقد فلسفي
اگر قرار باشد به نتيجه برسد، نبايد از اين قسم شكاكيت ويرانگر باشد. امكان هيچ استدلال منطقي در برابر شك
مطلق وجود ندارد.
دكارت را عموما بنيادگذار فلسفه جديد مي شناسند. ولي آنچه به (شك
دستوري) دكارت معروف است ، از اين قسم نيست ، بلكه
نوعي نقادي است كه در ذات فلسفه است . (شك دستوري) دكارت
عبارت از تشكيك در هر چيز است
كه مشكوك به نظر برسد. دكارت دربرابر هر معرفتي مكث مي كرد تا يقين حاصل كند كه صاحب چنين معرفتي است . داده هاي
حسي ما، مانند رنگ و بو و صدا و... از بيرون به ما
مي رسد. هر قدر هم كه به تأمل برويم ،نمي توانيم در اين داده
ها يا حسيات شك كنيم . پس
ضرورت ندارد از معتقد شدن به آنهاخودداري كنيم . ولي اعتقادهايي هست ، از قبيل اينكه آيا چيزهاي خارجي دقيقا با
داده هاي حسي ما مطابقت دارند كه اگر دقيق بررسي
كنيم ، بخار مي شوند و به هوا مي روند. فلسفه مي گويد چنين
اعتقادها را رد كنيد مگر دلايل
قوي در تاييد آنها پيدا شود.
از قديم ترين روزگار آدمي پرسش هايي داشته
است كه
علم لااقل در حال حاضر از دادن پاسخ به آنها ناتوان است . سؤال هايي مانند اينكه آيا با مرگ ، همه چيز تمام مي شود،
يا حيات ديگري هم پس از آن هست ؟ آيا انسان در
آنچه مي كند مجبور است يا مختار؟ آيا چيزي به اسم حق مطلق
وجود دارد يا همه چيز نسبي
است ؟ و پرسش هاي ديگري از اين قبيل كه به خاطر هر انسان متفكري گاه به گاه خطور مي كند. اين مسائل هميشه در
فلسفه مطرح شده اندو فيلسوفان مختلف پاسخ هاي
مختلف به آنها داده اند. اما جواب ها هر چه بوده اند، نمي
توان گفت كه هيچ يك مانند قضاياي
رياضي با برهان اثبات شده است . با اين حال ، تنها جايي كه بتوان چنين پرسش هايي كرد در فلسفه است . اگر از
اين سؤال ها نكنيم يا به پاسخ هاي جزمي كوته بينان
اكتفا كنيم ، آشكارا به فقر فكري دچار مي شويم و افق زندگي به
شدت كوتاه ومحدود مي شود.
غايت فلسفه اين نيست كه پاسخ هاي قطعي و
جزمي بدهد. به عكس ، ارزش فلسفه به
عدم يقين آن است . كسي كه بويي از فلسفه نبرده است ، هيچ گاه
از زندان پيشداوري ها وعقايد
موروثي و تقليدي اخذ شده از اطرافيان و قوم و ملت و زمانه آزاد نمي شود. به نظرچنين شخصي همه چيز آشكار و قطعي
است و شبهه در آن راه ندارد. اما همين كه وارد
تفكرفلسفي شويم ، مي بينيم حتي امور به ظاهر پيش پا افتاده
مسائلي به ميان مي آورند كه
پاسخ جزمي به آنها وجود ندارد. فلسفه ممكن است از برطرف كردن شك هايي كه به وجودمي آورد با جواب هاي قطعي
ناتوان باشد، ولي مي تواند راه هاي ممكن را نشان دهد و افكار مارا به افق هاي گسترده
تري ببرد و از زنجير عادت هاي فكري سطحي آزادمان
كند. شك اگر به حد ويرانگري نرسد و كيفيت فلسفي آن حفظ شود،
امكان هايي را به ما مي نماياند
كه جزم انديشان و كوته نظران از آن بي خبرند و حس شگفتي و حيرتي را در ما برمي انگيزد كه بنابر قول معروف و
جاودان ارسطو، سرچشمه انديشه فلسفي است .
تفكر
فلسفي رهايي بخش است . جان كلام همه فيلسوفان بزرگ ، از
افلاطون تا دكارت تاكانت تا
هگل تا راسل تا ويتگنشتاين ، همواره اين بوده است كه بند
بگسلانيد و از تنگناي رسم و
عادت و منافع حقير شخصي آزاد شويد. اينگونه قيود، عقل و انديشه را به بندمي كشند; عقل و انديشه اي كه از زندان ترس ها و
اميدها و عقايد تقليدي و پيشداوري هاي سنتي
بيرون بيايد و نپندارد كه همه چيز در امروز و اينجا خلاصه مي
شود، بي تشويش وآشفتگي به
جست و جوي معرفت مي رود.
انديشه آزاد و بي طرف نه تنها در عالم نظر
در پي يافتن حقيقت
است ، بلكه در عالم عمل نيز خواهان عدالت و برادري براي همگان است . انديشه فلسفي برج و باروي پيشداوري وخشك
مغزي را فرو مي شكند و اين شهرك هاي تنگ و حقير و
عقيم و خشم و كينه را بامنجنيق آزادانديشي برمي اندازد و ما
را شهروند جهان مي كند و
آزادي راستين به ارمغان مي آورد و زنجير پندارها و ترس ها و اميدهاي موهوم و آني را از هم مي گسلد.
سخن
كوتاه كنيم . غايت فلسفه اين نيست كه به پرسش هايي كه خود برمي انگيزد پاسخ قطعي بدهد. ارزش فلسفه در اساس به انگيختن
خود آن پرسش هاست . اين پرسش ها برغناي فكري ما مي افزايند و نشان مي دهند كه به جز
آن جواب هاي موروثي و جزمي امكان پاسخ هاي ديگري نيز هست . انديشه فلسفه به افق
فكري ما وسعت مي بخشد و از خود ما به همان نسبت انسان هاي بزرگ تر و بخشنده تري مي
سازد. شناخت و مهر به آفرينش وآفريدگان دامنه اي آنچنان وسيع دارد كه هر قلب و
انديشه اي را سرشار مي كند. فلسفه مي تواند در اين دنياي آشوب زده ، ما را به زيور
شناخت و مهر بيارايد و پادزهري براي دلهره ها و هراس هاي آني ما باشد و، از اين راه
، وسعت نظر و ژرف بيني به ارمغان بياورد
متن خطابه اي
در جمع استادان و دانشجويان بخش فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي (تهران ) به تاريخ ۱۴/۹/۸۵