نامه اي
براي رئيس جمهور كرزي
دوست دارم اول تر
از همه به مقام محترم رئيس جمهور كشورم آقاي حامد كرزي سلام كنم.
اما بعد نمي دانم
كه شما تا كنون در ميان دو ديو دوست داشتن و نفرت قرار گرفته ايد؟ تا متحير شويد و
سرگردان بمانيد كه به كدامين سو برويد؟
امروز مي خواستم
نامه ام كه حاوي دردهاي انباشته شده قبيله ام هست، را براي شما با كلمه دوست داشتن
آغاز كنم!
مي خواستم در آغاز
نامه ام نوشته كنم كه؛ آهاي رئيس جمهور كرزي! من به حيث يك دختر جوزجاني شما را
دوست مي دارم، چون اگر شما رئيس جمهور نمي شديد، و دوستان قديمي شما (يعني طالبها)
همچنان به جاي شما بر تخت امارت مي بودند، من امروز شايد قادر به خواندن و قادر به
نوشتن نمي بودم، تا بتوانم اين نامه را نوشته كنم.
اما پيش از آن كه
اين نامه ام را شروع كنم به نوشتن، مادرم مرا براي خريدن سودا به دوكان روانه كرد،
وقتي از درب حولي خارج شدم، در كنار خانه خودمان، اولادهاي كسي را ديدم كه در روز
7 جوزا به دستور شما يتيم شده بودند!!
نمي دانم آن لحظه
كه ديدم آنها خود را بر زمين مي كوبند و فرياد غم انگيز يتيمي شان گوش انسان را كر
و وجدان آدمي را خونبار و غم بار مي نمود، چه حالي داشتم؟ نمي دانم آن لحظه چگونه
همگام با عبور روح پدر يتيمان از زمين تا ملكوت؛ كلمه دوست داشتن هم با او از وجود
من خارج مي گرديد و جاي خودش را به نفرت به ميراث مي گذاشت؟
نمي دانم شما تا
كنون در زندگي بسيار بلند خود شاهد چنين منظره اي بوده ايد؟ نمي دانم شما تا كنون
با اين قبيل چيزها مواجه شده ايد؟ كه چيزي
را و كسي را تا همين چند لحظه پيشترش دوست داشته باشيد، اما نا گهان از او نفرت
پيدا كنيد؟
از آن روز كه مي
خواستم اين نامه ام را شروع كنم، و براي شما نوشته كنم و آنهم با كلمه دوست داشتن
آغاز كنم، چند روزي بيشتر سپري نمي گردد، در اين چند روز من بسيار فكر كردم با
اينكه شما كودكان همسايه مرا يتيم كرده ايد! بازهم دوست تان داشته باشم! بازهم
بگويم كه ما به خاطر حكومت شما بوده است كه توانسته ايم به مكتب برويم و درس
بخوانيم ولي حقيقت اش اين است كه هر بارييكه از كوچه عبور مي كردم، و چشمان اشك
آلود يتيمان آن شهيد فرمان شما را مي ديدم، بازهم از شما نفرت پيدا مي كردم و
بازهم يك قلم ديگر بود كه با عصبانيت ميان ناخنهايم شكسته مي شد!!
اما شايد بتوانم
بگويم كه خوشبختانه اين تصور به ذهنم فرا رسيد كه لا اقل براي مدتي هم كه شده است،
حكمي هر چند تعليقي براي مورد دوست داشتن و نفرت از شما صادر نمايم، همين كار را
هم كردم، و فعلا بنا دارم در قبال شما هيچ گونه احساسي نداشته باشم، نه از شما
نفرت داشته باشم و نه هم به شما عشق بورزم!!
تا باشد بعدها با
عقلانيت كامل در قبال عملكرد شما تصميم بگيرم، تا باشد معلوم شود كه آيا شما از
جنايت كار و قاتل حمايت مي كنيد؟ يا اينكه نه شما هم پيرو عدالت و دادگري در اين
ديار هستيد، و جنايت كاراني چون جمعه خان همدرد را به پنجه قانون مي سپاريد تا
سزاي جنايت خود را ببينيد!
آقاي رئيس جمهور
معلق ميان نفرت و دوست داشتن!!
آرزو داشتم روزي
شما قدم به ولايت من، بگذاريد، ولايت من ميعاد گاه پابرهنه گان صادقي هست، كه در
اين زمين و در اين زمانه آرزوئي جز حاكميت صلح و دادگري و برابري بر سر ندارند.
و من آرزو داشتم
كه در آستانه ورود شما در اين ولايت به ايستم، و دسته گلي از گلزار جوزجان را به
رسم تحفه برايتان تقديم كنم و مقدمتان را گلباران نمايم!
... آه چقدر دردناك است و دشوار نوشتن! وقتي هر كلمه را مي
خواهم بنويسم در برابر ديده گانم اشك يتيمان شهيد مجريان حكومت شما ايستاده مي شود
و بازهم دلم مي خواهد كه قلمم را بشكنم و كاغذ هاي سياه شده را پاره پاره كنم!
مي دانيد چرا؟ به
خاطر اينكه هر لحظه احساس مي كنم كه اين تفنگ در دستان شما بوده است و تكيه بر
كلاه پوستين شما داشته است كه سينه برادر مرا نشانه گرفته و او در زمين در ميان
خون خود غلطيده است!!
اما بازهم خود را
مجاب مي كنم كه در آن زمانه كه حادثه رخ داده بود، كرزي صاحب در ارگ رياست جمهوري
تشريف داشتند، و شايد سر بر بستر همايوني بنهاده بودند و در خواب هفت اقليم به سر
مي بردند و حتا روح ايشان نيز از اين ماجرا اطلاع نداشته است!!
اما هنگاميكه اين
موضوع را بيشتر مي شكافم، در برابرم اين سوال پيدا مي شود كه آيا آقاي كرزي اگر
فرمان نداده بود، و اگر خود در آن نقش نداشت، آيا نمي توانست بيايد در مراسم تدفين
آن عزيزان عدالت خواه اشتراك كنند و با ما در سوگ نشستگان همدردي نمايد؟
راستي آقاي كرزي
مي توانم از شما بپرسم كه چرا نيامديد؟
آيا مي توانم از
شما اين سوال را بپرسم كه حد اقل براي خانواده آن ده شهيد يك پيام تسليت صادر
نكرديد؟ آيا آنها انسان نبودند؟ آيا آنها ساكنان و شهروندان اين مرز و بومي كه شما
رياست آن را عهده دار هستيد نبود! و دهها سوال ديگر ...
آقاي رئيس جمهور
معلق ميان دو مرز مهر و نفرت!
مي خواهم بازهم
صادقانه و كودكانه از آرزوهايم براي شما بگويم، اما پيشتر از آن مي خواهم يك چيز
ديگر را خاطر نشان كنم، و آن اين است كه وقتي من در خانه به پدر و مادر خود مي
نگرم و محيط پيرامون خود را مورد مطالعه
قرار مي دهم مي دانيد با چه چيز مواجه مي شوم؟
با احساس دوست
داشتن و عشق ورزيدن، تا مرز پرستش اين انسانها مواجه مي شوم!
مايلم همينجا
بگويم كه در خانه ما عكس دو قهرمان وجود دارد، قهرماناني كه جز عزت و آزادي
افغانستان و ساكنان آن آرزويي نداشته و ندارند! يكي شهيد مزاري هست كه خون خويش
را به گفته والدينم در اين راه ريخته است،
و ديگري جنرال صاحب دوستم مي باشد، كه زينت بخش خانه ماست، و من هر صبح و شام نگاه
هاي بي رياي هر يك از اعضاي فاميلم را مي بينم كه چگونه در برابر تصاوير اين رادمردان
مي ايستند، و از وجود آنها براي خود روح و اميد تغذيه مي كنند. اما صادقانه
برايتان مي گويم كه براي من اين موضوع هيچ گاهي قابل هضم نبوده است! و بارها شده
است كه از خود اين سوال را كرده ام كه براستي چرا مردم آنها را تا اين سر حد دوست
مي دارند و نسبت به آنها عشق مي ورزند؟
اين سوالي است كه
از خيلي كسان ديگر نيز پرسان نموده ام؟ آما همه آنها در پاسخ من گفته اند كه؛ آنها
مردم را دوست مي داشتند، و به وطن عشق مي ورزيدند و به همين خاطر هست كه مردم نيز
به آنها و به وجود آنها عشق مي ورزند!!
اين فلسفه و منطق
حاكم بر خانه و ماحول من است!
اما من از ميان اين
همه مي خواستم شما را هم دوست داشته باشم! و عكس شما را هم در ضلع ديگر آن دو يار
صادق قرار بدهم! و به عنوان كسي كه واقعا از دوستان قديمي تان يعني طالبها بريده
ايد، و براي ما دختران وطن مكتب و تحصيل به ارمغان آورده ايد، را شايسته دوست
داشتن بدانم!
به هر حال آقاي
رئيس جمهور!
اينجا مي خواهم يك
چيز ديگر را هم ياد آور شوم، و آن اين است كه در انتخابات گذشته من درس قانوني
براي رأي دادن نبودم، اما در انتخابات آتيه من خود يك رأي دهنده خواهم بود و آرزو
داشتم كه اگر در آن زمان شما كانديد بوديد، برايتان رأي بدهم!
اما واقعيت امروزي
اين است كه با حمايت شما از آقاي جمعه خان همدرد و جنايات موصوف! مي خواهم از شما
اين سوال را داشته باشم كه آيا وجدانا در اين صورت خود را شايسته گرفتن رأي من و
يتيمان همسايه ما خود را مي دانيد؟
در پايان اميد
وارم كه مرا از اين ترديد برهانيد، و اميد وارم كه تصوير مثبت خود را بار ديگر در
ذهن و ضمير زنده نمائيد.
والسلام
گلدانه از ولايت
جوزجان