بدن
و فرهنگ مصرفی
مقدمه
بحث
بدن در سالهای اخیر در رابطه فرد مصرفی و فرهنگ مصرفی مورد بررسی و توجه است، درحالی که در گذشته چنين بحثی مطرح
نبوده است. هدف ما نخست این است که به علل فقدان تحلیلهای جامعه شناختی کلاسیک از
بدن بپردازیم. همچنين، خواهیم گفت که چرا بدن در دوره جدید مهم شده است و نقش
جهانی شدن در این مسئله چیست؟ هدف دیگر ما این است که نشان دهیم، چگونه درعین حال
که بدن در زمینه جامعه مصرفی عمل می کند،
در فرهنگ مصرفی مانند یک ماشین دیده می شود و در نهایت نشان خواهيم داد که
چگونه بدن به یک ابژه یا شیء تبدیل شده است.
ويژگيهاي
فرهنگ مصرفي
قبل از اینکه به بحث اصلی بپردازیم به برخی از
ویژگیهای فرهنگ مصرفی که بدن در سالهای
اخیر در چهارچوب آن مورد توجه قرار گرفته است، اشاره می کنيم:
اسلیتر در کتاب " فرهنگ مصرفی و مدرنیته" این
بحث را مطرح می کند که اگر "فرهنگ مصرفی" را با دنيای مدرن برابر بدانيم، دادن تعريفی
ساده از آن ممکن نخواهد بود. بر این اساس برخی
از مهمترين ويژگيهای آن را عبارتند از: 1) فرهنگ مصرفی، فرهنگ مصرف است.
معنای اين عبارت آن است که در دنيای جديد هسته اعمال اجتماعی و ارزش های فرهنگی،
ايده ها، آرزوها، و هويت ها، بيشتر در رابطه با مصرف تعريف می شوند و جهت می يابند
تا توسط ديگر ابعاد اجتماعی مانند کار، شهروندی، و جهان بينی مذهبی. بنابراين ديگر
از فرهنگ زمينداری، فرهنگ نظامی، و غيره سخن نمی گوييم. از اين رو مردم را بسادگی
نمی توان به يک الگوی خاص نيازها و اشياء ارجاع داد. 2) فرهنگ مصرفی، فرهنگ جامعه مبتنی بر روابط بازار است. اين ويژگی به اين معنی است که
تعاملات انسانی از طريق بازارها جهت می گيرد که روز به روز در حال گسترش هستند.
مصرف مدرن بوسيله روابط بازار حل و فصل می شود و به شکل مصرف کالاهاست. در جهان
كنوني، بينش «بازار باز» بهعنوان يك جامعة خوب مطرح شده است كه ادعا ميشود ثروت،
كالاها و خدمات و آزادي انتخاب را به مصرفكنندگان عقلاني عرضه ميكند. در مقابل
برخي بخش منفي و تاريك مصرف را با بهرهگيري از واژههاي تحقيرآميزي مانند مصرفگرايي، ماديگرايي، فرصتطلبي، خودپرستي و لذتگرايي
مورد توجه قرار ميدهند. 3) فرهنگ مصرفی در اصل غير شخصی و عام است. يعنی، فرهنگ مصرفی اغلب با ايده
مصرف توده ای شناسايی می شود، زيرا اين امر تعميم مصرف کالا را برای تمام جمعيت
ساده می کند. در فرهنگ مصرفی افراد از محيطهای شخصی خريد سنتی بيرون می آيند و خود
را در فضاهای غيرشخصی بزرگ خريد در ميان عرضه كالاهای فرهنگی و غير فرهنگی گم می
كنند و هرچه بيشتر گم می شوند، بيشتر لذت می برند. آنقدر پرسه می زنند و علافی می
كشند تا كالای دلخواه خود را بيابند. با استفاده از تعبير زيمل در كتاب
"فلسفه پول" مي توان گفت كه علافها، پاساژ گردها، يا فضاگردها زناني
هستند كه از اين نوع خريد لذت مي برند".(فدرستون، 1380، ص 198) همانطور كه
جين بودريارد ميگويد فروشگاههاي بزرگ با مراكز خريد بزرگ يا دراگاستورها در
برابر دانستن ارزش پول همة افراد، پذیرش افراد گریزان از محله های خرید سنتی،
استفاده افراد از حوزههاي جديد عمومي، انديشه
«ورود آزاد»، افزايش حق انتخاب مشتركند. به علاوه به قول ميلر قرائن حاكي
از اين است كه محور عشق و مراقبت به عنوان ايدئولوژيي پشت فعاليت هاي مانند خريد
كردن خوابيده است، از این رو در اینجا رهیافتی در اقتصاد فرهنگی مورد نظر است که
مصرف زنان و جوانان را بر محوريت عشق و هواهاي نفسانی مورد بررسی قرار می دهد. 4) مردماني که از شدت غريبگي اين محلات بسر
آمده اند و به خانه هاي خود براي لذت جويي و اوقات فراغت پناه مي برند، نيز به شکل
ديگري خريد ويتريني انجام مي دهند. علاقه زنان و جوانان روز بروز به کاتالوگ ها و
روزنامه هاي ِپر تبليغ بيشتر مي شود. بويژه فناوري هاي الکترونيکي نيز امکان اين
نوع خريد را فراهم کرده است. فرهنگ مصرفی آزادی را با انتخاب و زندگی خصوصی
شناسايی می کند. مصرف کننده جديد خودش انتخاب می کند. از اين رو اگر زنان و جوانان
محور اين فرهنگ مصرفی باشند، می توان گفت، مصرف توده ای و عام حق انتخاب افراد را
افزايش می دهد و به دموكراتيزه شدن فضاهای زندگی می انجامد. به عبارت ديگر زنان و
جوانان با مصرف خود به دموکراتيزه کردن حوزه های خريد کمک می کنند. ضمن اينکه اين
مصرف کننده نيست که به دنبال توليده کننده و اسير دام فريب های اوست؛ برعکس اين
توليد کننده است كه بايد در جهت بيان مصرف کننده از طريق در نظر گرفتن حق انتخاب
او در ساخت، توزيع، و فروش کالاها باشد. بنابراين، پيامد فرهنگ مصرفی، دموكراتيزه
شدن ( يا به تعبير اقتصاددانان شكل گيری قيمت در حداقل سطح خود) چه در فرآيند
توليد، چه توزيع، و چه مصرف است. 5) نيازهای
مصرفی در اصل نامحدود است. همين امر به تنوع و تكثر در كالا و جامعه مصرفی بين
كالاها انجاميده است.
پس از
این بحث کوتاه در مورد ویژگیهای جامعه مصرفی باید گفت که در همین دوره اخیر می
باشد که بدن در جامعه شناسی مورد توجه قرار گرفته است. تقریبا یکی از فصل های مستقل در هر کتاب یا
نوشته مربوط به "جامعه شناسی مصرف"، بحث بدن است. همینطور در هر کتاب
مربوط به "جامعه شناسی بیماری و سلامتی" بحث بدن جای گرفته است.
اما
قبل از نیمه دوم دهه 1980 اغلب جامعه شناسان نه تنها در جامعه شناسي پزشكي و كتب
عمومي جامعه شناسي بدن را مورد توجه قرار نداده بودند بلكه همچنين اساسا بدنی را
که ذات جسمی و شهوانی دارد، نمی دیدند و بیشتر به جنبه های غیرمادی انسان نظر
داشتند. قطعا واژه هایی مانند جامعه شناسی
استفراغ که توجه جامعه شناسانه به واکنش بدن در مورد بیماری یا هر نوع واکنش بدن،
از جمله تجربه بلوغ و غیره است، چشم
اندازهای جدیدی در جامعه شناسی مصرف می باشد و مربوط به سالهای اخیر است چون با
اندیشه های مارکس، وبر و دورکیم فاصله دارد.
اما
سوال این است که چرا توجه جدیدی به جامعه شناسی بدن شده است؟ و چرا در گذشته جامعه
شناسی، به بدن گوشتی و جسمانی نمی پرداخت؟
پاسخ
این سوال را برایان ترنر در کتاب "بدن و جامعه" به این نحو می دهد که
جامعه شناسی در گذشته ذهن و بدن را جدای از هم می دید. این مسئله با سنت فلسفه
دکارتی رابطه داشت. یعنی همان که می گفت "من فکر می کنم پس من هستم." بنابراین، بدن در بررسی موضوع انسانی وجود نداشت
بلکه بجای آن فکر و ذهن موضوع انسانی بود.
یکی از
پیامدهای همین مسئله، یعنی دو بخشی کردن ذهن و بدن این بود که بدن را در گذشته
متعلق به حوزه علوم طبیعی می دیدند و ذهن را مربوط به علوم انسانی. برای همین هم
آلمانی ها به آن علوم ذهنی می گفتند . بنابراين، بدن در گذشته هیچ مشروعیتی در نظریه
علوم اجتماعی نداشته است.
به
تعبير كوريگان شاید دلیل دومی که جامعه شناسی از بررسی بدن غفلت می کرده در پیروزی
جنبش بهداشتی و نظافتی اروپا در قرن گذشته یافت شود. در این جنبش بنظر می رسید که
مذهب، از یک سو و بهداشت و پزشکی از سوی دیگر به يکديگر رسیده اند. یعنی این چنین بوده که گویی تمیزی بیشتر،
نزدیکی بیشتر به خدا را در پی داشته است. همان چیزی که در اسلام به آن "
النظافته من الایمان" مي گوييم. در اینجا بیشتر یک شخص روحانی و مؤمن مورد
توجه است که کمتر مادی است. اما در ضمن سعی می کند تا با تمیزی بیشتر، گسترش مریضی را در زندگی صنعتی که شهرها را در
خطر قرار می داد، آهسته کند. بنابر اعتقاد این افراد، هرچه بدن تمیزتر باشد، کمتر
به خودش به مثابه چیزی که از شهوت و گوشت ساخته شده، خیانت می کند. این تصور از
بدن البته از ميان رفته و چیزی که جای آن نشسته تصویری از بدن است که بدن را به
مثابه پارچه ای می بیند که می توان از روی آن موقعیت اجتماعی افراد را دید، و
طبقه، جنسیت، و گرایش های مختلف آنها را تشخیص داد .
بدن در
نظریه جامعه شناسی
یکی از
بحثهای مغفول در جامعه شناسی، حداقل تا همین اواخر، غیبت نسبی بدن از بررسی هاي جامعه شناختي بوده
است. در دنیای اجتماعی، ما کنشگران را با هویتشان مورد بررسی قرار می دهیم، اما مسئله این است که ما این کنشگران در دنیایی
می نگریم که در آن، بدن آنها را در نظر نداریم. به عبارت دیگر کنشگران غیرگوشتی و
غیرمادی منظور نظر ما هستند. اما چرا این چنين است؟ گفتیم که بقول برایان ترنر
مسئله به فلسفه رنه دکارت در كتاب مشهورش " گفتار در باره روش" مربوط
است. به نظر او دوبخش ذهن و عین اساسی است. "من فکر می کنم پس من هستم."
نشان می دهد که بودن من، یعنی بدن من تنها اندکی مهم است یا اصلا مهم نیست.
"پس من فكر مي كنم و من هستم به هستي بدن من بر نمي گردد بلكه من موجودي هستم
كه فكر مي كند، شك مي كند، و نفي مي كند. بقول ترنر بنظر می رسد که بین دو بخش ذهن
و بدن در اندیشه دوالیسم دکارتیسم تعاملی وجود ندارد و بنابراین، این دو حوزه
و دو موضوع می تواند با دو اصل منفک از هم مورد بررسی قرار گیرد: یعنی، بدن
موضوع علوم طبیعی شد (که شامل پزشکی هم می شد)،
در حالی که ذهن موضوع علوم انسانی بود. بنابراین، ما در شرایطی قرار گرفتیم
که از یک طرف در علوم طبیعی سه ضلعی طبیعت – بدن – محیط زیست را داریم و از طرف
دیگر سه ضلعی جامعه – ذهن – فرهنگ را در
علوم ذهنی یا انسانی، که از هم جداهستند و
هر طرف از وضع آن طرف دیگر بی خبربوده و به آن بی توجه . جامعه شناسی در طرف جامعه
– ذهن – فرهنگ ماند و از اين رو بدن در بحث جامعه شناسی جایی نگرفت. لذا کنشگر
اجتماعی بر حسب آگاهی، دانش، و معنی فهم می شد؛ نه تجسم چیزی به نام بدن . اگر چه
ما کنشگران اجتماعی را از طریق بدنشان می شناختیم؛ اما بنظر، این بدن ها مثل
بالونهایی شفاف (آن ورش پیدا) در نظر جامعه شناسان بودند.
رشد
علاقه به بحث های بدن
بنظر می رسد که در دوره جدید با تحولات جهانی
شدن وضع عوض شده است. از نظر سارا نتلتون
در کتاب " جامعه شناسی سلامت و بیماری"، چند علت در مورد رشد این
علاقه قابل ذکر است که از بقیه دلایل مهم تر هستند:
نخست،
پیشرفت های تکنولوژی بر بدن ما تاثير گذاشته اند. مثلا، تاثیر آنها بر توانایی
تولید مثل زنان در هر سنی را ملاحظه کنید. در حقیقت همین مسئله بر کارکرد نرمال
بدن مؤثر بوده است. اگر تکنولوژی تاثیر فعال داشته، مریضی بر بدن نیز تاثیر
محدودکننده داشته است. هر کدام از این تاثیرات پیامدهای روانشناختی، اجتماعی و ...
خاص خود را داشته اند.
دوم،
تلاش های زنان به کنترل بر بدن خود. این تلاش البته طنزی در بر دارد. چون شما هر
چه بیشتر درباره بدن خودتان بدانید، بیشتر توانایی کنترل آن را پیدا می کنید، می
توانید آن را تغییر دهید، و در آن مداخله کنید. اما، برای شما بیشتر از گذشته،
نامشخص است که این بدن واقعا چیست و آینده این تغییرات چه می شود؟
سوم مالکیت بدنها به معنی، همان بحث حق انتخاب
مرگ، به اين معني كه در جامعه سکولار افراد حق انتخاب مردن را در موقعی که راهی
برای بهبود نداشته باشند بدست آورند.
البته، اين امرابعاد و معناهاي زیادی مي تواند داشته باشد. يکی از
استنباطات از داشتن اين حق اين است كه اگر بدن نتواند ابژه باشد یا به فرد لذت
برساند، بهتر است نباشد، مانند مورد خانم شیاو در امریکا که جنجالی را به دنبال
داشت. همین مسئله تقریبا مسئله مهمی شده است که دادگاه اروپا به عنوان عالیترین
مقام قضایی به حل و فصل پرونده هایی می پردازد که از کشورهای عضو، بصورت لاینحل به
آنها ارجاع شده است. آیا واقعا می توان این حق را به آنها داد؟ یا این حقی است که
مربوط به دیگران است مانند حق نظارت بر بچه ها یا سالمندان.
چهارم وضع بدن در جامعه مصرفی یعنی یک علاقه تجاری و
نمایشی و آرایشی به بدن که مناسب و اندازه نگه داشته شود، لاغر و جوان نگاه داشته شود، وجود دارد. در
نظریه مابعد ساختگرایی ارزیابی جدیدی که از آرایش می شود بر این پایه استوار است
که آرایش "واقعیت" آنچه که فرد می خواهد باشد نشان می دهد در حالیکه
رهیافت قدیمی با نقد سرمایه داری بر این مساله تاکید می کرد که آرایش "واقعیت"
فرد را پشت چهره ای "قلابی"
پنهان می کند.
پنجم ،
اهمیت روبه رشد بحث رابطه بدن و ایدز که محدوده های پزشکی بسیار در آن مشخص است و
باید به کنترل بدن و پیشگیری پرداخت. در فرهنگ مصرفی امروز نظام سلامت از نظام
درمانی مهمتر شده است. دلیلش را از گزارش
های سازمانهای درمانی اکثر کشورهای اروپایی می توان دریافت. این کشورها دیگر به
تغییر رفتارهای پر ریسک افراد برای کنترل هزینه های نظام درمانی بیشتر از تربیت
نیروی متخصص برای این نظام اهمیت می دهند. چرا این مسئله مهم شده است؟ چون دیگر
نمی توان در دنیایی که توازن سرمایه و نیروی کار بهم خورده است، دولت را مجبور کرد
تا مالیات زیاد وضع نمايد تا هزینه های رو به رشد نظام درمانی را تامین کند و نقش
خود را به عنوان فراهم آورنده کالایی عمومی مانند سلامت و درمان بخوبی ایفا کند.
نظام درمانی که بشدت کاربر است و بشدت با توسعه تکنولوژی های پزشکی هزینه بر شده
است یارای خیل درمان رفتارهای رو به گسترشی که ریسک های جدید تولید می کند ندارد.
در حالی که اساسا تاکید بر درمان برخی بیماریها
نسبت به تأکيد بر پيشگيری نتیجه ناچیزی داشته است. مثلا ایدز اگر در اروپا
به حال کنترل درآمده به دلیل برنامه های پیشگیری است، نه برنامه های درمانی. اگر
بیماریهای مزمن در حال رشد می باشد به خاطر رشد رفتارهای پر مخاطره آدمهاست که به
رشد زندگی سبک بندی شده ای ، مربوط است که انسانها از آن هویت می یابند. لذا اگر
بخواهید مثلا، برخی بیماریها را کم کنید باید رفتارها را کنترل نماييد یا تغییر
دهید. بعدا خواهیم گفت که چرا تنظیم بدنها و فضاهای بین بدنها در دنیای جدید مسئله
مهمی در حوزه سیاست است.
بهر
صورت همین تغییرات که در رابطه با بدن و رابطه بدن ما و مسئله هویت و تشخص ما مطرح
است، از نظرگاه جامعه شناختی مورد توجه واقع گرديده است. در حقیقت در دنیای جدید،
رابطه ما با بدنمان رابطه فعالی شده است . همینطور رابطه ما با محیط اطرافمان،
همانطور که گفتیم با تغییرات تکنولوژیکی در رابطه است. بویژه باید این مسئله را در
بدن آگاه شدن فرد مدرن بازتابی جستجو کرد
که موجب تغییر در نقش انسانها هم شده است. (همانجا) از این رو، این سوال طرح شد که
چرا عبارت معروف دکارت را یعنی "من فکر می کنم، پس من هستم" با " من
می خورم، من می نوشم، من می خوابم، من رژیم می گیرم، من بچه دار می شوم، من جسم و
بدن دارم، پس من هستم" عوض نکنیم؟ نتيجه آنكه چرا كاركردهاي بدن را به جاي
كاركردهاي ذهن قرار ندهيم؟
پس با
طرح این سوال بدن به مثابه یک ابژه در نظریه جامعه شناسی مطرح شد، یعنی بدن به
مثابه ماشین. ظهور رژیم های مختلف غذایی و دنبال کردن راههای مختلف منضبط کردن بدن
نیز، همان دیدن بدن به مثابه یک ابژه بوده است. اين مسئله را فوکو هم به نحو دیگری
می گوید. به زعم او انسانها به واسطه تکنیک های بدن سعی می کنند آن را تحت انقیاد
در آورند.
پس بدن
آگاهی موجب تغییرات مهمی در نقش انسانها شده است و نقش های ثابت دیگر وجود ندارد؛
این مسئله مهمی است. بدن آگاهی موقعیت های مختلفی برای بدن و افراد ایجاد می کند.
به طور مثال بدن به مثابه ابژه زیبایی شناختی، اهمیت اجتماعی پیچیده ای پیدا می
کند که می تواند رنگ آمیزی شود؛ پوشیده شود؛
تراشیده شود؛ تیغ زده شود؛ سوراخ شود یعنی با وسیله ای باریک و تیز سوراخ
کوچکی در هر جای بدن ایجاد کرد، نقاشي يا تاتو شود، یعنی نقشی دائمی بر بدن کشیدن؛
موهایش کشیده شود یا موهایی کاشته شود؛ انواع زیر لباسی هایی که بدن را منظم کند و
به آن شکل دهد بر آن پوشیده شود. همین طور، بدن به مثابه یک ابژه سیاسی می تواند
تربیت و آموزش داده شود، منظم گردد، شکنجه شود، تکه تکه و اخته گردد، و یا دور
ریخته شود. یا به مثابه ابژه اقتصادی مورد استثمار قرار داده شود، باز تولید یا
تغذیه گردد... و یا مانند یک ابژه جنسی شود، یعنی به انجام اعمال جنسی وادار شود. یا بدن مورد استعمال مواد مخدر قرار گیرد. بقول
آنتونی گیدنز اعتیادهای جدید از یک جنبه آزاد شدن فرد را نشان می دهد. اینکه گفته
می شود، در برخی اجتماعات مانند محیط های دانشجویی چون دانشگاه کالیفرنیا بیش از
دو سوم افراد با مسئله نامنظمی در دستگاه گوارش یا مشکل خوردن مواجهند و درصد
زیادی از افراد، مثلا 75 درصد یک خوابگاه در دانشکده کالیفرنیا با مسئله رژیم
غذایی رو به رو هستند، ناشی از چیست؟ آیا مسئله لاغری است ؟ باید گفت، در اینجا
رابطه فعال انسانی با بدن مطرح است. انسان های درگیر در رژیم های غذایی تنها نمی
خواهند لاغر باشند، بلکه می خواهند (با توجه به همان ویژگی فرهنگ مصرفی) خودشان
غذای خودشان را ، مقدار آن را، نوع آن را انتخاب کنند. در اینجا ما با فرهنگ سوپر
مارکتی رو به رو هستیم. يعنی فرهنگی که شما در آن انتخاب می كنيد، مانند ورود به
سوپر ماركت، آزادانه وارد می شويد؛ آزادانه نگاه می كنيد؛ لذت می بريد؛ كالا را
آزمايش می كنيد؛ خواستيد می خريد؛ نخواستيد تماشا می كنيد.
مسئله
بدن را اگر از منظر تاريخی هم نگاه كنيم، جالب است و تمايز آن با عصر مدرن روشن می
شود. در گذشته مفهوم زمان از بدن اخذ می شده است. زمان با برخی اشکال فعالیت بدن
که مبنای آن بدن بود، مشخص می شد. مثلا وقت نماز با اذان گفتن . با شروع علم شرح
وقایع به ترتیب زمان، رابطه بین بدن و جهان بر عکس شد و بجای اینکه بدن یک موضوع
يا ابژه باشد که جهان را اندازه گیری کند، زمان کرونوجیکال یا ساعتهای مچی و
دیواری بدن را به صورت ابژه اندازه گیری درآورند.
شروع
تغيير ديد و نگاه ما به بدن به مثابه ماشين، به عصر نظريه تقسيم كار و برآمدن نظام
های توليدی تيلوريسم و فورديسم، نيز بر می گردد. می دانيم كه تقسیم کار بود که با
اثر آدام اسمیت شروع شد و همين امر سر آغاز تغییرات در مورد بدن بود. در کتابهای
مقدماتی اقتصاد و جامعه شناسی، تقسیم کار مسئله ای روشن است که معنایش تقسیم کردن
وظایف کاری است. دیگر یک نفر نمي تواند مسئول چندین نفر باشد. اين مسئله منجر به
تغییر در موقعیت بدن شد. تقریبا با تقسیم کار بدن شما با ابزاری که در کارخانه
استفاده می کنید، بخشی از ماشین بزرگ می شود و تنها یک عنصر مکانیکی ساده هستيد ،
نه عنصری پیچیده که چندین کار می کند. بنابر اين متافور ماشین، شكل مي گيزد يعني
ساده نگاه کردن به بدن و البته ماشینی نگاه کردن.
اما تنها بدن نیست که قسمتی از ماشین می شود، بلکه بدن به عنوان ماشین دیده می شود. از این منظر بهتر
می توان تحولات بدن محوری را با برآمدن رژيم های غذايی نگاه كرد.
رژیم
های غذایی یا متافور ماشین
به نظر
برايان ترنر رشد نظریه های رژیم غذایی کاملا نزدیک به توسعه این ایده است که بدن
یک ماشین است و داده يا ورودي و خروجي
دارد و این نیازها کمیت پذیرند. در اینجا اندیشه مواظبت، سرپرستی، و انضباط بدن
وجود دارد. یعنی، همان چیزی که ما به آن مواظبت از وزن بدن يا مواظبت از مقدار
كلسترول خون می گوییم در این اندیشه بدن به خودی خود ابژه است.
ما ممکن
است به دلایل مختلفی رژیم غذایی داشته باشیم اما در نهایت خواهان شرایط خوبی
هستيم. ما آگاهانه این کار را می کنیم. پس
رابطه ای بین بدن و هویت شخصی یا تشخص وجود دارد. یا حتی می توان گفت رابطه سه
وجهی بین غذا، بدن، و تشخص فرد وجود دارد. آنهایی که رژیم می گیرند، فعالانه می خواهند وضعیت فعالی داشته باشند و
رابطه خودشان را با غذایی که می خورند، تغییر دهند. اما وقتی دائما چیزی را تکرار
می کنند، دچار همان بیماری وسواس و تکرار می شوند که معنای دیگری از اعتیاد است. مسئله "مشکلاتِ خوردن" نیز به همین
مسئله مربوط است. معنی این مشکل این است که افراد وقتی احساس می کنند چیز بیشتر از رژیم غذایی شان می خورند، احساس گناه می کنند و
این امر پیامدهای روانشناختی دارد. به طور مثال، اگر فرد باید چندین بار برای قضای
حاجت برود و ببیند که آنقدر نرفته است دچار اختلالات روانی می شود که اين مسئله خودش
ناراحتی های فیزیکی را در پی دارد. همه
اینها به بدن آگاهی در عصر جدید بر می گردد.
پس رشد
عمل رژیم گرفتن که رشد افراطی در دوره معاصر است، خود نشان از نگرش فرد به بدنش به
مثابه ماشین دارد. عمل یا عملیات اروبیکی،
یعنی عملیاتی که شما برای بهبود بدن و احتمالا قلب و شش ها انجام می دهید، با در
نظر گرفتن بدن به مثابه متافورماشین ممکن است. یا همینطور فعالیت هایی که در ورزش
های قهرمانی انجام می گیرد.
رشد
نابسامانی های غذایی به عنوان یکی از نشانه های منفی پیشرفت این تحولات در سطح
زندگی روزانه درنظر گرفته می شود. بی اشتهایی ها و یا پر خوری های عصبی و
بیماریهای غذایی تنها در کشورهای جهان
پیشرفته درحال افزایش نیست بلکه، حتی در جهان سوم همه گیر شده است. البته، بدن های
گرسنه کشیدگان در شرایط فقر و نابرابری شاید با کسانی که در رژیم های غذایی هستند،
یکی باشد. اما، شرایط نابرابر و متفاوتی
دارند. یک آدم بی اشتها در دریایی از فراوانی تا پای مرگ گرسنگی می کشد. او در
جهانی زندگی می کند که غذا بسیار بیشتر از نیازهای غذایی است. گسترش بیماریهای
انرکسیا و بولیمیا را نیز به عنوان بیماریهای جامعه مصرفی از ویژگیهای آسیبی اين
جامعه باید به حساب آورد. یعنی به عبارت
دیگر بدن به مثابه ماشینی است که پیامدهایی برای بدن دارد. بی اشتهایی در خوردن و
پر خوری تنها از تاکید جهان غرب در لاغر اندامی سرچشمه نمی گیرد بلکه، از این
واقعیت بر می خیزد که عادتهای غذایی بر حسب تنوع انتخابهای مواد غذایی شکل می
گیرند. به قول آنتونی گیدنز بی اشتهایی، واکنش تدافعی در برابر پیامهای عدم قطعیت
تولید شده در زندگی روزانه است. در موقعیت زندگی اجتماعی ما چاره ای جز انتخاب از
میان گزینه های گوناگون نداریم. حتی این را هم باید انتخاب کنیم که باید سنتی
بمانیم؟ انتخاب طب جايگزين در
حقیقت همین مسئله را بازگو می کند. اگر شما به هر كتاب فروشی در كشورهاي اروپايي و
امريكا برويد مسلما قسمتی را به نام طب جايگزين يا مكمل می بينيد. در اين قسمت انواع كتابهايی در باره رژيم های
غذايي، پزشكی گياهی طب سوزنی روش های
درمان بدن به كمك درمان وارتقا روح يا ذن تا تكنيكهای بدن سازي و اكروباتيك كه همانند حركات بدنی به قصد تنظيم قلب و
شش هاست، توسط انسانهايی مورد تقاضاست كه ديگر از پزشكی علمی كه بر دانش عينی
متخصص استوار است، چون نمی خواهند مانند تكه گوشت با آنها رفتار شود، به ستوه آمده
اند. اين در شرايطی است كه آنها در محاصره داروها قرار گرفته اند و دنيای آنها از داروهای
شيميايی اشباع شده است. در انگلستان از هر 4 نفر يك نفر به اين نوع روش ها رو می
آورد.
از
زاویه بدن به مثابه ماشین (صرف نظر از بدن آگاهی در انتخاب رژیم های مختلف) باید
گفت که شما در رژیم گرفتن یا در ورزش کردن چنان با بدن خود رفتار می کنید یا به آن
می نگرید که در حقیقت با انواع وسائل، به
اندازه گیری تحولات آن و ارزیابی گسترش و یا تغییرات آن به نوعی ماشین وار به آن
نگاه می کنید.
یکی از بحث هایی را که برایان ترنر مطرح می کند
مسئله " داشتن بدن" است، داشتن یک بدن در حقیقت یک تفاوت بین بدن و
احساس ما از خود است. بدن در برخی مواقع خارج
از کنترل ما است و مقاومت اندکی دارد. این را می توان در مرض هایی مانند سرطان
دید. در اینجا فعالیت بدن محدود می شود. در مسئله سرطان شما نمی توانید جلوی باز تولید سلول های خطرناک را بگیرید. اینجاست که بدن خارج از کنترل ما قرار می گیرد
و همین امر هم موضوع "پزشکی معمول" است. پس در اینجا بدن از ما جدا می
شود، در این شرایط بدن ديگر در دسترس ما نیست بلکه در دسترس پزشک است. اینجا
اندیشه "داشتن" یعنی اجازه دخالت خارجی را دادن، لذا بدن از شخص جدا می شود . پس پزشک برای معالجه
بدن باید بدن را به مثابه یک ابژه ببیند. اینکه مردم در مواقع بیماری حس می کنند
متخصصان پزشکی به مثابه یک تکه گوشت با آنها رفتار می کنند، از همین جا سر چشمه می
گیرد. که ممکن است یکی از دلایل رشد "پزشکی يا طب جايگزين" یا
پزشکی مکمل باشد.
2.
مسئله دیگر این است که بنظر نمی رسد ما حاضر باشیم هر زحمت و مشکلی را به بدنمان
بدهیم. پس معنای این حرف آن است که ما نباید هر چیزی را از بدن خود بخواهیم. اما ما در حقیقت هر روز صبح هر کاری می کنیم تا در طول روز بدنمان در کنترل
ما باشد؛ تا بدن قابل قبولی برای کارهای ما باشد؛ ما هر روز خود را می شوریم، شانه
می زنیم، و آرایش می کنیم، ... . این را می توان وجه "بودن بدن" بحساب
آورد. مسئله مهم در اینجا این است که اغلب بدنی که ما آماده می کنیم برای خودمان
نیست، بلکه برای شخص یا اشخاص دیگر است.
اگر در شهر و جامعه با همان مشخصات تونیس هستیم، برای غریبه ها خود را آماده می
کنیم. لذا بدن ما متعلق به جهان اجتماعی است، به اشخاص دیگر، به غریبه ها و .... .
پس ما وظایفی را برای بدنمان انجام می دهیم تا آماده نمایش در دنیای اجتماعی شود.
ما کمتر مکلفيم تا بدنمان را به عنوان یک ابژه برای خودمان یا برای دیگران بررسی
کنیم. اما اینجا بدن به مثابه " ابژه های ارائه یا نمایندگی " مطرح
هستند. این را ترنر انجام و کار بدن می نامد.
بدن به مثابه کلکسیون اعمالی که برتری خاص
دارد، در نظر است.
پس بدن
بصورت یک ابژه دو طرفه ظاهر می شود: یک طرفش مربوط به ماست، یک طرفش مربوط به
دیگران است و می توان به طورعینی و ذهنی تجربه اش کرد. هم طبیعی وهم فرهنگی است. پس مال ما، مال دیگران، عینی و ذهنی، و طبیعی،
و فرهنگی . همانطور که ترنر می گوید این دو جنبه ای بودن، يعني اينكه اگر ما در باره بدن زنده ای حرف می
زنیم درحال تجربه آن هستيم، در حالی که وقتی ما به بدن به مثابه چیزی بیرون از
خودمان ارجاع می دهیم، چیزی عینی و بیرونی، گرایش به این داريم تا بدن را به مثابه
چیزی که خارجی، عینی و غیر شخصی است ببینيم. ترنر با این نگاه به بدن می خواهد
بگوید که به طرف یک جامعه جسماني حرکت می کنیم، یعنی یک نظام اجتماعی که بدن را در
حوزه مرکزی فعالیت سیاسی و فرهنگی قرار داده است. اهمیت محوری و اصلی جامعه با
افزایش تولید که مربوط به جامعه سرمایه داری صنعتی بود، کمتر و با تنظیم بدن بيشتر است. مسئله اصلی سیاست به
قول ترنر این است که چطور فضاهای ميان بدن ها را تنظیم کنیم و بر تعامل های ميان
بدنها نظارت نماييم. ما می خواهیم آموزش جنسی را توسعه دهیم؛ رابطه سالم جنسی
ایجاد و آن را گسترش دهیم، و ... .ما نگران
آینده بدن ها در جهان هستیم. پس اهمیتی که جامعه جسماني می دهد با جنبش های سیاسی
معاصر هم مستند شده است. مانند، گروه بندی های فمینیستی، جنبش های نرم، تلاش های
ضد سقط جنین، بحث های مربوط به باروری، انقلاب یا جنبش سبز.
تحلیل
دیگری که ترنر از وضع بدن می دهد با تمایز او بین دیدگاه های بنیادگرا و ضد
بنیادگرا روشن می شود: بنیادگراها بدن را به عنوان تجربه زنده نگاه می کنند. اما
ضد بنیادگراها به مثابه ماهیت روابط اجتماعی یا به مثابه چیزی که علائم قدرت و
دانش را در جامعه ثبت می کند. بنیادگراها بدن را وجودی جدا می دانند، گویی جدا و
مقدم بر ماهیت روابط اجتماعی است. اما ضد بنیادگراها بدن را به نحوی می بینند که
گویی علائم جامعه در آن پیداست. البته در بررسی های مصرف، رهیافت ضد بنیادگرا غالب
است. چون به منظور فروش کالا مانند لباسهای مد روز یا لوازم آرایش و غیره بدن باید
به مثابه چیزی دیده شود که نسبت به موقعیت صاحبش شناور است. اما در مورد رژیم های
غذایی باید گفت که آنها بدن ما را به مثابه تجربه زنده، نشانه رفته اند. به علاوه
تبلیغات هم ایده ای خاص از نوعی بدن و
شکلی مطلوب از بدن ارائه می کند، آن را توسعه می دهد، و شما را مجبور می کند که
اگر می خواهید این لباس را بپوشید، باید این شکل بدن را داشته باشید. پس چه بخورید
و چه نخورید؛ چه بخرید و چه نخرید. اگرمی خواهید بدن زنده ایده آل باشید، باید این
لباس ها را بپوسید.
تكنيك
های بدن
مسئله
تكنيك های بدن هم اهميت خاص خود را دارد. مارسل موس مردم شناس فرانسوی در باره
تکنیک های بدن حرف های جالبی دارد. او می خواهد بگوید که ما از طریق اجتماعی شدن
در دوران کودکی یک سری تکنیک های خاص بدن را یاد می گیریم، مثلا، چگونه راه برویم
که بنظر خیلی شخصی می رسد. اما، اينطور نيست و مسئله كاملا اجتماعی است. به نظر
گيدنز در اينجا ترديدي نيست كه "خود" در بدن ما جاي دارد. لذا جدايي اين
دو يكي از ويژگيهاي امنيت وجودي است. بنابر اين حتي مي توان گفت تربیت های نظامی
که رسم راه رفتن های جمعی و نظامی را یاد می دهند، نوعي شیوه فرهنگي را از طريق
فیزیک بدني نشان می دهند. این مساله را نظامی شدن بدن نیز نامیده اند یعنی دمیدن
روح نظامی گری در بدن های مدنی شهروندان، که می تواند در هر قاره و کشوری نوع خاص
خود را داشته باشد؛ حتی به صورت انفجار بدن در حمله ای انتحاری. هر کدام ار اینها نوعی هویت و فرهنگ را نشان
می دهند. بطور مثال شل راه رفتن سفت راه رفتن ... شما اگر به لندن بروید، از سرعت
راه رفتن مردم تعجب می کنید ... اما وقتی
بر گردید، از شیوه راه رفتن آدمها، مثلا در پیاده روهای میدان ونک عصبانی می
شوید.... البته تفاوت جنسی و سنی، خودشان را در تفاوتهای دانستن تکنیک های بدن
نشان می دهند به قول کوریگان جامعه شناس استراليايی حتی می توان طبقات را هم از
روی راه رفتن آنها شناخت؛ چون آنها تکینیک های بدن متفاوتی دارند.
بدن
ولباس
بخش مهمي از آنچه كه به آن
رابطه بدن و ولباس گقته مي شود بر مي گردد به مصرفگرايي بطور كل و مصرف گرايي در
فرهنگ زنان و جوانان به طور خاص، كه مربوط به خريد و استفاده آنها از لباس به
عنوان مصرف كننده مدرن است. چنين گرايش فرهنگياي بيشتر مربوط به بعد از جنگ دوم
جهاني است و خاستگاه آن كشورهاي اروپايي و امريكاي شمالي هستند. اما با ظهور پديدة
«جهانيشدن» اين امر گستردهتر شده است. همانطور كه قبلاً گفته شد، اگرچه
خريدكردن عموماً فعاليتي زنانه تلقي شده است و حوزههاي خريد اعم از عرضه و نمايش
بهتدريج در تسلط زنان قرار گرفته است، اما جوانان در اين امر بهعنوان مصرفكنندگاني
منفعل يا غيرمنتقد ظاهر نشدهاند. نحوة خريد و استفاده آنها از لباس دلالت بر اين
دارد كه آنها هميشه معني كالاي خريداريشده را تغيير دادهاند و سبك خود را بر
كالاها حك كردهاند. چنين كاري را ميتوان به يك نوع كار نمادين و خلاق در بين جوانان تعبير كرد، زيرا مقولههاي
ثبتشده براي كالاها را مانند ارزش استفاده آنها شكستهاند و ايدههاي نمادين ديگر
بر آن نهادهاند كه آنها را بيشتر ميتوان بر اساس ارزش معنيبخشي آنها تحليل كرد.
جوانان كالاهاي زيباشناختي خاص خود را بر كالاها (لباس و مانند آن) حمل ميكنند.
آنها با تركيب عناصر گوناگون لباس پوشيدن، معناي جديدي خلق ميكنند و مقولههايي
هنجاري از مد را كه صنايع لباس و نساجي ايجاد كرده و توسعه ميدهند، رد ميكنند.
بنابراين ميتوان گفت آنچه در «جامعة مدرن مصرفي» رخ داده است بروز حس زيباشناختي
است. شعار قديمي «زشتي فروش ندارد» جاي خود را به شعار «زيبايي اطراف، پيششرط يك
زندگي سرزنده» داده است كه بر محور بدن خود را نشان مي دهد.
ريچارد
سنت در مطالعه ای تاريخی نشان داده است كه مردمان انگليسی و فرانسوی قرن 18 را می
توانستيد از لباسشان بشناسيد. در اينجا به تعبير او لباس بر بدن سوار شده بود و
هويت می داد. به اين لحاظ شما در محيط عمومی لباسی را می پوشيد كه طبقه شما را
نشان دهد. در اينجا بدن شما و راحتی آن اهميت نداشت. اما، در محيط خصوصی اينطور
نبود و شما به عنوان طبقه حسابدار يا تاجر هر طور كه می خواستيد، می پوشيديد.
درحالی که اگر در خانه خدمتكار داشتيد، مانند بيرون بوديد. همه اينها نشان می دهند
كه لباس محور بدن و سوار برآن بود. چون شما بدن آگاه نشده بوديد و هويت خود را از
طبقه می گرفتيد. بعدها مسئله عوض شد. برآمدن شلوار جين كه مظهر طبقه كارگر بود، در
ميان تمامی اقشار نشان از افول لباس محوری و دموكراتيزه شدن جامعه بود. لذا كم كم
بدن سوار بر لباس می شد.
نتيجهگيري
در اين مقاله اين بحث مورد بررسي قرار گفت كه بدن در بررسيهاي جامعه شناختي سالهای اخیر بويژه در زمينه
رابطه فرد مصرفی و فرهنگ مصرفی مورد توجه خاصي قرار گرفته است، درحالی که در گذشته
چنين بحثی مطرح نبوده است. بدن در جامعه مصرفي جديد موقعيت خاصي پيدا كرده است كه پيامد فعاليت مصرفي، تعامل
افراد، يا تعامل افراد و كالاها و اشيا، و يا تعامل افراد با نظام اشياء در «جامعة
مصرفي» است. در فضاهاي مصرفي جديد كه به دموكراتيزهكردن هر چه بيشتر ابعاد مختلف
زندگي انجاميده است و درجه انتخاب افراد بهشدت افزايش يافته است مصرفكنندگان
فعال جامعه مدرن بهنحو بازتابي و خلاقانهاي هم فضاها، سبك و مدهاي جديدي در اين
جامعه ميآفرينند و هم رابطه جديدي بين خود و بدن تعريف مي كنند، اگرچه در معرض
ريسكها و پيامدهاي ناخواستة رشد چنين رابطه اي نيز قرار دارند.
علی اصغر سعیدی