مقدمه وطندار
پل توماس مان، نویسنده و فعال اجتماعی در سال 1875 در «لوبك» متولد شد. پدر او توماس يوهان هاينريش مان، تاجر غلات و از سال 1864 داراى مقام كنسولى است. مادرش كه خون مردم مستعمرات دررگهايش جارى است، تا هفت سالگى در برزيل زندگى كرده است. در 1894 تحصيلات دبيرستانىاش را به پايان مىرساند و در مونيخ سكنى مىگزيند. به قصد روزنامهنگار شدن، به صورت مستمع آزاد، چند ترم به دانشگاه مىرود و اولين داستانش را در يك مجله چاپ مىكند. به تشويقهاى «ريچارد دِمِل» پشتگرم مىشود. در 1898 اولين مجموعه داستان او با عنوان آقاى فريدمان نيموجبى منتشر مى شود. او به مدت دو سال مسئوليت بازخوانى مطالب در مجلهSimplicissimus را به عهده مىگيرد. در 1901 اولين چاپ بودنبروكها دردو جلد صورت میگیرد. موفقيت اثر بودنبروكها عالی است و او کار روی متن تونيو كروگر را آغاز می کند. توماس مان رمان «بودنبروكها» را با بهرهگيرى از سرگذشت خانوادهى خود نگاشت و با اين اثر به موفقيتى دست يافت كه تاكنون نصيب هيچ نويسندهى آلمانى زبان نشده است. پل توماس مان در طی سالها عمر خود آثار گرانبهایی خلق میکند. در 1952 جايزه ايتاليايى به مبلغ 5 ميليون لير از طرف «آكادمى ملى داىلينچى» به او اهدا شد. اين جايزه بيشتر به خاطر «منش انسانگرايى پويا»ى او بود تا بهخاطر آثارش. در ماه ژوئناو براى هميشه آمريكا را ترك مىكند.
در 16 دسامبر 1952، نام او به عنوان شواليه«لژيون دونور» از طرف جمهورى فرانسه اعلام شود: «اين نشان، توسط دولت فرانسه به پاس احترام به شما و به خاطر ارزش استثنايى و مفاهيم جهانى آثار ادبىتان و نيز بهخاطر مبارزه براى آزادى و عزت انسانى است كه هيچگاه از آن دست نكشيديد.»
نويسندهى توانا توماس مان در مقام استادِ بزرگِ زبانِ آلمانى در تمام
عمر خود همه جا نمايندهى پذيرفته ادب و فرهنگ كشور خويش به شمار مىرفت، چندان كه
در روزهاى هجرت و به دور از ميهن، درمحكومسازى آلمان هيتلرى به لحنى بس بديهى
دربارهى خود گفت: هر آنجا كه من هستم، ادب آلمانى هم آنجاست. توماس مان نيز، مانند بسيارى از ديگر نويسندگان آلمانىِ مهاجر، در
سالهاى تبهكارىهاى فاشيسم و در تعبير اين پديدهى پليد به ژرفنگرى در تاريخ
بشرى پرداخت و در بازآفرينى تمثيلى از زندگى گذشتگانكه تفسيرى بر اكنون باشد،
رمان سترگ يوسف و برادرانش را نوشت.
توماس مان و سنت
میشل وانل پوت . فاطمه
ولیانی
توماس
مان در شرح حال خود، كه در سال 1930 منتشر شد، دربارهى فليكس كرول چنين گفته
است: «فليكس كرول از لحاظى شايد شخصىترين نوشتهى من باشد، زيرا بيانگر موضع من
نسبت به سنتاست، موضعى كه در آن واحد حاكى از علاقهمندى و ميل به ويران كردن آن
است، و همان چيزى است كه مرا به نوشتن وامىدارد.» بىشك بسيار اتفاق مىافتد كه
هنرمند دربارهى خود نظر نادرستى داشتهباشد، زيرا آن كس كه از تخيل خلاّق
بهرهمند است، لزوماً توانايى خودشناسى ندارد و از ذهن نقاد برخوردار نيست و كسى
كه چنين ذهنى دارد ممكن است از خلاّقيت بىبهره باشد. اما به نظر مىرسد كهتوماس
مان خود را به درستى فهميده و جايگاهش را تشخيص داده است. او با تعريف دوگانگى
بنيادينش، بهتر از هر كس بر قلب و جوهر اثرش دست گذارده است.
روح
توماس مان به معناى واقعى كلمه سرزمينى دو پاره بود. او از تعارض مداوم ميان قلب و
عقل، ماجراجويى و نياز به امنيت، خواستههاى هنرمندانه و خصلتهاى بورژوايى، تحسين
گذشته و ميل بهآيندهنگرى در عذاب بود. او بىوقفه در جستجوى وجوه متعارض بود تا
بتواند اين تناقض ذاتى را بيان كند. مثلاً هنر و زندگى، هنر و ذهن، زندگى و ذهن را
در تقابل با يكديگر قرار مىداد و هريك از اينكلمات براى او معانى متعددى دربر
داشت، به طورى كه به راحتى براى توصيف مقولههاى متفاوت به كار مىرفت و ما گاه
احساس مىكنيم كه اين كلمات برچسبهايىاند كه مىتوانند جايشان را با هم
عوضكنند. اين امر نشان مىدهد كه مشكل تا چه حد عميق و تا چه ميزان براى آن كس كه
مطرحش مىكند ذاتى و درونى است، هر چند كه كلماتى كه براى بيان آن به كار مىروند،
متغيّراند. تغييرپذيرى كلماتتصادفى و بىدليل نيست، اين تغييرپذيرى ناشى از زمان
است، زمانى كه در عين حال فردى و جمعى است، زمان زندگى شخصى و زمان تاريخى. در
واقع در ذهن توماس مان زندگى شخصى و زندگىتاريخى درهم تنيدهاند. به همين دليل
كلمهى سنت در جملهى مذكور معانى متعدد دارد. سنت تنها امر متعالى است كه واقعاً
بر توماس مان تحميل شده است. سنت از لحاظ عينى، از گذشته نشأت مىگيرد، ازنظام
ارزشهاى مستقر كه بر مناسبات اجتماعى حاكم است. در بعد ذهنى، عواطف، داورىها و
رفتارهاى فرد را شكل و چارچوب مىبخشد. بعضى به دليل انفعال و رخوت، منفعتطلبى يا
ترس ازناشناختهها، خود را به طور مداوم با سنت تطبيق مىدهند. بعضى ديگر نيز به
دليل سبك سرى، تلخ كامى يا سختگيرىهاى فلسفى و سياسى، با همين قطعيت آن را نفى
مىكنند. ميان اين دو موضع افراطى،مواضع معتدلتر هم وجود دارد، از جمله موضعى كه
توماس مان در زندگى شخصى و ادبىاش اتخاذ كرد. او در عين هوادارى از سنت، خواهان
نابودى آن بود.
توماس
مان نيز همچون نويسندهى معاصرش هوگو فون هوفمانشتال پيش از هر چيز فرزندى خلف
بود. بىشك او با طبعآزمايى و ماجراجويى فكرى بيگانه نبود، اما چهرهى پدر همواره
در پس اعمالشحضور داشت. اين پدر، در وهلهى اول پدر جسمانى است، توماس يوهان
هاينريش مان، تاجر غلات، مأمور و كنسول در هلند. او در جوانى، در 1891، از
مسموميت درگذشت، در حالى كه پسرش توماسفقط شانزده سال داشت. با اين حال، پسر در
1926 چنين نوشت: «بارها، با لبخندى، به اين نتيجه رسيدم، بارها دريافتم كه در اصل
شخصيت پدر درگذشتهام الگوى پنهانى رفتار من بوده است.» اين پدر، باوجود آن كه
ثروتمند و محترم بود، طبعى ناآرام داشت، عصبى و زخمپذير بود؛ در عين حال غيرت و
همّت و بر نفس خود تسلط داشت، و اين امر سبب موفقيّت و اعتبار او شده بود. توماس
مان نيز از اينخصوصيات بهره داشت، او آثارش را با دقت و سرسختى خلق كرد، ضمن آن كه
با گرايشى ذاتى به بىنظمى و پراكندهكارى در مبارزهاى دائم بود.
پدر
جسمانى، محور خانوادههاى پدر سالار است و در قشر اشراف، كه پدر و پدربزرگ توماس
مان به آن تعلق داشتند، پدرسالارى حاكم بود. پس تعجبآور نيست كه توماس مان كه پدر
را الگوى خويشقرار داده بود، به كل خانواده سخت وابسته باشد. اين گفته محتاج
اثبات نيست. همه مىدانند كه توماس مان موفقيّت ادبى خود را مديون رمان
بودنبروكها، زوال يك خاندان1901 است كه نخستينحماسهى بزرگ زندگى طبقهى بورژوا
در ادبيات آلمان است. نويسنده در اين رمان، تقريباً آشكارا عظمت و انحطاط
خانوادهى خود را توصيف مىكند و در پس روشنبينى و تحليل بىطرفانهاش، همدردى
وعلاقهى پرشور نسبت به بسيارى از شخصيتهاى رمان، بخصوص اعضاى خانوادهى
بودنبروك، محسوس است. چنين حسى در آثار توماس مان منحصر به فرد نيست. مثلاً در
دكتر فاوستوس1947،مادرش را در قالب شخصيت مادام روده، بيوهى يك سناتورى و
خواهرانش را با چهرهى دختران او، اينس و كلاريس، ترسيم كرده كه هر دو همان سرنوشت
تراژيك جوليا و كلارا مان را تجربه كردند. توماسخود را نيز به همراه زن و
فرزندانش در بىنظمى1926 و ماريو و شعبدهباز1930 به صحنهى ادبيات آورده است.
اين مثالهاى مشهور تنها نمونههاى وابستگى نويسنده به خانوادهاش نيست.
براىاطمينان از صحت اين مدعا، كافى است رمان اعليحضرت1910 را در نظر گيريم كه
توماس مان در آن ماجراى نامزدى خود را در قالب زندگى يك شاهزاده توصيف كرده است،
يا ملاحظات يك بيگانهنسبت به سياست1918، كه از لحاظ شخصى، حاصل قهر او با برادرش
هاينريش بود. توماس مان تا پايان عمر حقيقتاً درگير مسئلهى روابط اعضاى يك
خانواده بود: رمان چهار بخشى يوسف و برادرانش43-1933 چكيده در معناى قرون وسطايى
آن(اين درگيرى است و منتخب1951 به مضمون زناى با محارم مىپردازد كه پيشتر در خون
محفوظ1906 نيز مطرح شده بود.(
وابستگى
توماس مان به دنياى خانوادگى، به فضايى كه اين خانواده در آن در حيات وفعاليت است
گسترش يافته است. اين فضا، در وهلهى اول لوبك است، شهرى كهتوماس مان در آن زاده شد
و خانوادهاش در آن يك قرن از اعتبار و رونق برخوردار بود؛در وهلهى بعد اماكن
استراحت و تفريح مثل تراومونده و آب گرمهاى مجاور آن، و تاحد كمترى هامبورك،
برم، دانمارك و به طور كلى سواحل اروپاى شمال غربى. از شكلجغرافيايى و حال و هواى
لوبك بيش از همه در بودنبروكها (1901) و تونيو كروگر1903 ياد مىشود، اما اين شهر
در ديگر آثار دورهى جوانى مان نيز حضورى بارزدارد، مثلاً آقاى فريدمان كوچك1897
يا توبياس ميندرنيكل1898. هانسكاستورپ قهرمان كوه جادو1924 نمونهى يك هامبوركى
است كه به همان قشراجتماعى تعلق دارد كه آفرينندهاش و كايزرزاشرن، زادگان آدريان
لوركون (موسيقيدانآلمانى كه زندگىاش در دكتر فاوستوس برايمان روايت شده است)،
علاوه بر آن كه شبيهنائومبورك است، به اكس - لا - شاپل و لوبك نيز شباهت دارد.
لازم به ذكر است كه براىتوماس مان زادگاه چيزى بيش از يك چارچوب جغرافيايى است كه
كودكى شخص درآن سپرى شده است. او در 1926، لوبك را «صورت معنوى حيات» توصيف كرد
واعتقاد داشت كه اين صورت معنوى در اين كه او اشيا و آدمها را چگونه ببيند و
ترسيمكند، نقش تعيينكننده داشته است. لوبك در آن واحد معرّف نور پريدهى
سواحلبالتيك، حال و هواى رقص مرگ، قرابت با ونيز و حميّت و جديّت كمى
خشكبورژوازى بزرگ تجارى است، طبقهاى طرفدار ارتباط با دنيا كه نزديكى با دريايى
كهحمل و نقلى بينالمللى در سطح آن در جريان بود، چنين ارتباطى را برايش
ممكنمىكرد. همهى اين عناصر در سبك و در مضامين محبوب توماس مان مشهود است.
اينوارث سنت، علاوه بر پدر جسمانى و اطرافيانش، كه از هنگام تولد و مستقل از
ارادهاشاز آن او شده بودند، پدرهاى معنوى نيز داشت كه الگوى تفكر و رفتار او
بودند و او خوددر نتيجه تأثيرات فرهنگى و بر مبناى قرابتهاى فكرى و روحىاش آنها
را انتخاب كردهبود (كه البته اين قرابتها نيز متأثر از خانواده و تبار اوست).
نخستين كسى كه تأثير او درآثار توماس مان بلاواسطه محسوس است، رمان نويس و
مقالهنگار فرانسوى پل بورژهاست، متفكرى ارتجاعى و ضديهود كه در آن ايام به شهرت
و محبوبيت دست يافته بود:مقالهها و گزارشهايى كه نويسندهى جوان باياتسو در 1895
و 1896 در نشريهىملىگرا و پان ژرمانيست داس تسوانتسيگسته يارهوندرتقرن بيستم(
منتشر كرد، همچونبسيارى از نوشتههاى بورژه تحت تأثير عشق به ميهن، اعتقاد به
اهميت خانواده وضرورت بازگشت به دين، جامعهى معاصر را منحط تلقى مىكرد و معتقد
بود كه روحىتازه در آن بايد دميده شود. اما اين دوره در زندگى مان بسيار كوتاه
بود و نمىتواند معرّفروحيه و طرز فكر او باشد، البته اگر اين واقعيت را ناديده
گيريم كه توماس مان از آغازفعاليت ادبى، الگوهاى فكرى خود را از ميان محافظهكاران
برمىگرفت.
به واقع او خود
مدتها به اين حيطه تعلق داشت. در ملاحظات يك بيگانه نسبت به سياستكه از
طولانىترين نوشتههايى است كه دربارهى جنگ تأليف كرده است، بررسى دقيق ومفصلى از
آن قشر ارائه مىدهد كه شاهدى بر مدعاى ماست. در اين اثر كه پيشتر از آنياد كرديم،
توماس مان شوپنهاور، نيچه و واگنر را الگوهاى فكرى و احساسى خودمعرفى كرده است. او
در اين سه شخصيت بيش از هر چيز حس نزديكى و خويشاوندىبا مرگ و عطر خاك و گورى را
دوست داشت كه از آثارشان به مشام مىرسد. علاقه بهمردن و بوى مرگ به زعم او يكى
از اجزاى اصلى روحيهى آلمانى است، عنصرى كه اواپراى پالستريناى موسيقيدان معاصر
خود هانس فيتسنر را بهترين و گوياترين تجسم آنمىداند و خود در ملاحظات چندين
صفحه از پراحساسترين بخشهاى كتاب را كه مملواز ستايشى پرشور است به آن اختصاص
داده است.
اما
توماس مان به اين الگوها بسنده نكرد: ديرى نگذشت كه اسير انسانيت عميقىشد كه
امثال گوته و تولستوى از آن سخن مىگفتند و مشهورترين اثرى كه در اواخر عمرنوشت،
يعنى دكتر فاوستوس، همهى نظريات غيرعقلايى و ارتجاعى ملاحظات را در قالبداستان
اما به نحوى نظاممند رد مىكند. در اين فاصله، نويسنده به عقلگرايى و
ترقىاجتماعى معتقد شده بود، هر چند او اهميت امور غيرعقلايى و تأثير سنت را در
تقديرانسانها و ملتها هرگز نفى نكرد.
توماس
مان به رغم وابستگى به سنتى كه وارث آن بود، از آغاز كار ادبىاش هموارهفاصلهى خود
را با آن حفظ كرد. اين فاصلهگيرى دو وجه داشت: محتوا و شكل. توماسمان با انتخاب
مضامين و سبك و ساختارى كه آن مضامين را در قالب آنها بيان كرده،قاطعانه و
بىترديد دليل وجودى و شكل و شيوهى وجود جهانى را نقد و دربارهى آنچون و چرا
كرد كه، دستكم در آغاز، جسم و روحش به آن تعلق داشت.
موضع
مان فقط حاصل تحول وضعيت خانوادگى نبود بلكه مآلاً در تاريخ سياسى،اقتصادى و
اجتماعى آلمان قرن نوزدهم ريشه داشت. توماس مان كه در سال 1875 دريك خانوادهى
مرفه، قدرتمند و محترم به دنيا آمد، در 1891 شاهد مرگ پدر و تقسيمبلافاصله شركت
خانوادگى بود كه بيش از صد سال عمر داشت. سال بعد مادرش بهاتفاق سه فرزند كوچك
خانواده در مونيخ مستقر شد. توماس مان دو سال ديگر در لوبكماند، سپس، در 1894، او
نيز به مونيخ رفت. او دانشآموزى ضعيف بود، تحصيلاتمتوسطه را به اتمام نرساند و
نمىتوانست در دانشگاه ثبتنام كند، پس مجبور شد بهصورت مستمع آزاد در چند كلاس
دانشكدهى پلىتكنيك مونيخ شركت كند. پس از يكدورهى آموزشى كوتاه در يك شركت
بيمه، تصميم گرفت روزنامهنگار شود؛ در داستسوانتسيگسته و سيمپليسيسموس مقالاتى
نوشت و گاهى هم در نشريهاى معروفتر داستانكوتاه چاپ مىكرد. در اوايل فعاليت
گمنام و ناشناخته نبود، اما چندان شهرتى نيزنداشت. در واقع توماس مان در آن دوران
از لحاظ طبقاتى سقوط كرده بود (درست مثلبرادرش هاينريش، كه توماس با او روابط
نزديكى داشت). او ديگر به طبقهى حاكم شهرلوبك تعلق نداشت و مجبور بود به درآمد
ناچيزى (عايدى مختصرى از ارثيه وحقالزحمه مقالات و داستانهاى كوتاهش) اكتفا كند.
پس ميان او و اسلاف بلاواسطهاشفاصلهاى عظيم ايجاد شد. اين موقعيت به او
روشنبينى بخشيد: خيلى زود بهضعفهاى طبقهى بورژوا و تأثير عوامل سياسى، اقتصادى
و اجتماعى بر سرنوشتافراد پى برد. سقوط خانوادهى مان كه سلسلهاى از تاجران را
پرورش داده بود، رابطهاىتنگاتنگ با سرنوشت شهر لوبك داشت. لوبك در نتيجهى
رخدادهاى سياسى، از1866 استقلال اقتصادى خود را از دست داد و از 1878 مجبور شد بر
واردات غلاتروسى عوارض گمركى بپردازد. از طرف ديگر، افزايش صادرات كه از پيامدهاى
تأسيسامپراطورى آلمان بود، با وجودى كه براى شهرهاى هامبورگ و اشتتين رونق به
همراهداشت، لوبك را بىنصيب گذارد. اينها همهى پيامد سرورى و سيادت پروس در
آلمانبود كه بىشك كم كم و به تدريج رخ داد، اما در 1870 كاملاً آشكار و مسلم شد.
توماسمان كه به آسيبديدگان جامعه تعلق داشت، نسبت به آلام جامعه حساس شده بود.
او دربودنبروكها علاوه بر نقد از خودبيگانگى طبقهى بورژوا (همه چيز در خانواده
به خاطرمنافع مالى صورت مىگيرد حتى، و بخصوص، ازدواج)، از ميان رفتن جنبههاى انسانىزندگى
را نيز به باد انتقاد گرفت كه معلول گسترش سرمايهدارى انحصارطلب و كاربردروشهاى
نظامى در آموزش بود.
توماس
مان در اعليحضرت (1909) و مرگ در ونيز، بدون كنايههاى سياسى آشكار، به نقد
اخلاقيات پروسى مىپردازد. در هر دو اثر شاهد رعايت قواعد و قوالببىمحتواييم.
اطاعت ابزاروار از يك امر و فرمان اجبارى بى آن كه دربارهى اساس وپايهى آن
انديشه شود، در مورد گوستاو آشنباخ، نويسندهاى كه رو به پيرى مىرود وشاهزاده
كلاوس هاينريش، هر دو، صادق است. اثر ميهنپرستانهى فردريك و اتحاد كبير1915 نيز
نسبت به شخصيت فردريك دوم به هيچ وجه در خواننده شور و شوقىبرنمىانگيزد: تأكيد
او بر كلبىمشربى رو به رشد فردريك كه خود را اول خدمتگزاردولتش مىدانست، بىشك
توجه ما را به انحرافات روانى معطوف مىكند، اما يقيناً حسهمدردى را برنمىانگيزد
و حس تحسين و ستايش را كه ديگر اصلاً. ما در اين اثر باموضعى انتقادى روبروييم كه
در همان نگاه اول درمىيابيم با ميهنپرستى تعصبآميزسازگار نيست. اين موضع در
ملاحظات يك بيگانه نسبت به سياست نيز آشكار است، هرچند اين اثر به طرز فكر آلمانى
و فادار است (كه توماس مان آن را جريانى غيرعقلايىتلقى مىكرد، زيرا او همچون
بسيارى از بورژواهاى آلمانى هم عصرش، جريان عقلگرارا كه از كريستيان ولف آغاز و
با شاگردان هگل ادامه يافت، به خوبى نمىشناخت) . نويسنده با صداقت خود (كه در آن
جاى ترديد نيست) تقريباً به همان ميزان استدلال درهوادارى از آلمان در جنگ جهانى
اول ارائه مىكند كه در مخالفت با آن. به واقع هنگامىكه انسان نسبى بودن همه
جانبهى امور را از نزديك تجربه كرده باشد، ديگر نمىتواندميهنپرستى متعصب باشد،
و توماس مان چنان تجربهاى را ازسر گذرانده بود.
توماس
مان از همان آغاز كار روشنبين بود. البته او هم مثل بقيهى آلمانىها در آنزمان،
پيش داورىهايى داشت كه محصول تبليغات ملىگرايانه بود (مثلاً گمان مىكردذوق
هنرىاش را از مادرش به ارث برده است كه بخشى از اجدادش غيربومى بودند). بهعلاوه
چون تا حد زيادى خود آموخته بود، افق فكرىاش آنچنان گسترده نبود كه بتواندواقعيتهاى
جديدى را كه با آنها روبرو مىشود، به درستى ارزيابى كند. اما مسائلى را كهبراى
خود او مطرح مىشد همواره در نهايت صداقت و شرافت بررسى مىكرد و اينصداقت
معمولاً باعث مىشد هوشمندانه برخورد كند. به همين دليل خيلى زود توانستماهيت
عميقاً غيرانسانى فاشيسم را دريابد و از آن هنگام با همهى توان با آن مبارزه كرد.
شايد
بتوان گفت موضع انتقادى توماس مان و فاصلهاش با عقايد رايج زمانش، بيشاز هر چيز
در حيطهى شكل، سبك و شيوهى روايت گويى تجلى يافته باشد. منتقدانمعمولاً شيوهى
مان را طنزآميز توصيف مىكنند، اما طنز مستلزم سردى و بىاعتنايىنخوتآميزى است
كه در مورد مان صادق نيست. خود او در اواخر عمر براى توصيفآثار خود شوخ طبعى را
از طنز مناسبتر مىديد، و در واقع هم اگر دقت كنيم، خواهيمديد كه آثار مان بيشتر
شوخ طبعانه است، زيرا شوخ طبعى مستلزم عشق به چيزها وموجودات است، عشقى كه رنگ و
بويى سخرهآميز مىگيرد. به رغم آن كه عبارتهاىطولانى مان و ضرباهنگ بسيار آرام
آنها شبهه بىاحساسى و تألمناپذيرى را در ذهنخواننده ايجاد مىكند، در آثار او
هميشه نوعى گرماى انسانى وجود دارد. با اين حال،بيش از آن كه بدانيم توماس مان شوخ
طبع است يا طنزپرداز، مهم آن است كه گرايشمحسوس به كمدى را در آثار او تشخيص دهيم
و ميل آشكار او را به آن كه ضمن سرگرمكردن خواننده، خود نيز سرخوش شود، حس كنيم.
اگر آن رنگ و بوى ملايم تقليدتمسخرآميز را در آثار دورههايى كه او بيشترين حد
جديت و وقار را دارد تشخيصندهيم، مىتوانيم مطمئن باشيم كه اين نويسنده را تمام و
كمال درنيافتهايم. البته مسلماست كه اين جنبه بسيار ظريف و كمرنگ است و نويسنده
را از ابتذال و نيز سازش وراحتطلبى در امان نگه مىدارد. شوخ طبعى مان، سبك و با
روح است و جذابيت آننيز در همين سبكى و روح است.
اگر
توماس مان پنجاه سال پيشتر به دنيا آمده بود، بىشك به اين اكتفا مىكرد كهتوصيف
هجوگونه اما ملاطفتآميزى از آداب و روحيات طبقهى بورژوا به دست دهد.اما زمانه به
او اجازه نمىداد كه به نقش تماشاگر سرخوش يا غمگينى بسنده كند كه دربودنبروكها،
تونيو كروگر يا اعليحضرت شاهديم. از مرگ در ونيز به بعد، خواننده احساسمىكند كه
نويسنده از آستانى گذر كرده است و ديگر به فردگرايى بورژوايى بهايىنمىدهد. با
اين حال، با شروع جنگ جهانى اول، او قاطعانه موضعى اختيار كرد كه ازوضعيت اجتماعى
خانوادهاش نشأت مىگرفت. توماس مان موضع خود را بىهيچ شرمو خجلتى بيان كرد، اما
وجدانش از آن بابت چنان معذب بود كه سالها از كارروايتگويى دست كشيد و همّ خود
را مصروف تلاشى عظيم براى توجيه خود كرد كهحاصل آن اثرى است با عنوان ملاحظات يك
بيگانه نسبت به سياست. پايان جنگ سببتغيير موضع او نشد، بخصوص كه فاتحان جنگ
تمايل داشتند كه فقط شكست خوردگانتاوان گناهان دورهى استعمار را بپردازند و خود
همچنان به استثمار مردم مستعمراتخود در افريقا و آسيا ادامه دهند. توماس مان تا
پيش از سال 1922 از عناصر ارتجاعىايدئولوژى بورژوايى نگسست. واقعهاى مهم او را
به چنان تصميمى راهبر شد: قتل والترراتنائو به دست عناصر جوان راست افراطى. او خود
را ملزم مىديد كه با عموم جوانانسخن گويد و آنان را به بناى جمهورى آلمان،
آنچنان كه شايستهى اين عنوان است،ترغيب كند. مراسم بزرگداشت شصتمين سالگرد تولد
نمايشنامهنويس آلمانى گرهاردهائوپتمان، كه در آن زمان از اعتبار بسيار برخوردار
بود، چنان فرصتى براى او فراهمآورد. امروز مىدانيم كه سخنرانى او با عنوان
جمهورى آلمان1922 كه اقدامى تقريباًسياسى بود، ثمرى نداشت. اما پىآمد آن، اينكه
او از آن پس به برداشت مترقى از تاريخو اخلاقيات انسانگراى منتج از آن اعتقاد
پيدا كرد، امروز نيز تحسين ما را برمىانگيزد.توماس مان در خانوادهاى اشرافى تولد
يافته بود، كودكىِ شادى را پشت سر گذاشته بودو مرگ نابهنگام پدر سبب شد تا مدتها
به خاطرهى آن ايام وابسته ماند، از اين رو بهسختى مىتوانست از قيد دريغ و حسرت
گذشته رها شود. اين حس دريغ و حسرت تازمانى بر او حاكم بود كه دريافت چنان حسى
هنگامى كه به حد افراط رسد مىتواند بهجنايت منجر گردد. آن زمان، سال 1922 بود.
علاوه بر سخنرانى جمهورى آلمان و چنداثر ديگرى كه در آن ايام تأليف كرد، كوه جادو
كه بين سالهاى 1920 تا 1924 به رشتهىتحرير درآمد، گواهى است بر تغييرى در موضع
نويسنده كه مىتوان آن را «گرويدنتوماس مان به آرمان انسانيت» ناميد.