توتالیتاریسم،
ایدئولوژی و دموکراسی
از: نستور کاپدویلا
برگردان: ب. کیوان
مفهوم توتالیتاریسم و
ایدئولوژی مفهوم هایی به شدت مجادله انگیزند (1). موضوع بخش
مناسب بحثها معین کردن تعریف مناسب، یعنی کاربرد منطقی و
موجه است.
امّا مانند هر کاربردی بنا بر کاربردهای هماورد محل مجادله است. داو گفتمان، امکان بناکردن یک مفهوم است. این دشواری بويژه در
مفهوم توتالیتاریسم اثر می گذارد؛ زیرا کاربرد
آن مستلزم کاربرد ایدئولوژی است، عکس آن درست نیست. از نظر
فرانسوا
فوره « پیش از قرن 20 دولت یا رژيم
ایدئولوژیک وجود ندارد. شاید بتوان گفت که روبسپیر قصد آن را در بهار 1794
با جشن پرستش خدا و ترور بزرگ طرح ریزی کرد. هر چند
این کار فقط چند روز طول کشید. مراجعه به خدا از نمونه مذهبی
است. در
صورتی که اینجا من از ایدئولوژی، سيستم های توضیح جهان را می فهمم که در خلال آنها کنش سیاسی انسان ها، با رد هر نوع خداگونگی خصلت
تقدیری دارد. در این معنی، هیتلر از یک سو، لنین از سوی دیگر، نظام های از پیش ناشناخته خودشان را پی ریزی کردند» (2).
این قطعه که ایدئولوژی را تعریف کرده، بدون ذکر
واژه روی توتالیتاریسم به عنوان رژيم ایدئولوژیک تکیه می کند. بنابراین، کشمکشی که
مفهوم توتالیتاریسم موضوع آن است، با کشمکشی که با موضوع
ایدئولوژی
ارتباط دارد، تشدید شده است. اگر ایدئولوژی یک مفهوم نیست، در این صورت، توتالیتاریسم دست کم در شکل مسلط خود نمی تواند یک مفهوم از
آن باشد. مفهوم توتالیتاریسم همزمان یک
روش تعریف ایدئولوژی و يک کوشش در دفاع از این مفهوم است. در حقیقت این نشان می
دهد که مفهوم توتالیتاریسم نمی تواند در برابر ابهام های
مفهوم
ایدئولوژی تاب بیاورد. پس باید به مشخص کردن چیزی پرداخت که نشان دهد که این با همه اینها ضروری بنظر می رسد.
پیش پا افتادگی (این)
چند یادآوری فوره
ما را مستقیم وارد دشواری های مفهوم توتالیتاریسم می کند. گاه
بنظر می رسد که آن بنا بر وجود خشونت های بی سابقه
توجیه می شود: « در هر دو حالت و تنها در این دو حالت،
اسطوره
شناسی یگانگی مردم در حزب - دولت و بنا بر آن به رهبری راهنمای مصون از خطا، میلیون ها قربانی گرفته است [...] هیتلر و استالین از
نردبان شر تا آنجا بالا رفته اند که رازشان در انبانه
علّی ناچیز تاریخ دان بر جا می ماند. هیچ شکل ظاهری علت ها
و نتیجه ها
وزنه کافی برای تحلیل فاجعه های این بعد بنظر نمی رسد» (3). کلمه « توتالیتاریسم» اینجا بر پایه معنی کیفی دگرگونی کمی در کاربرد خشونت توجیه شده
است. این کاربرد که با افراط توصیف
شده، اظهار نظر روش شناسانه فوره را توجیه می کند: « قصد دارد به چه
کسی این تاریخ تا بدین پایه مختصر را بفهماند [...]. مفهومی
چون مفهوم
« توتالیتاریسم» تنها در صورتی که تاریخ دان آن را در مفهوم محدود بکار برد مفید است. این به بهترین نحو وضعیت معینی را که رژیم
های مورد بحث (نه به اجبار همه) در دوره های مختلف
تحول شان از سرگذرانده اند، نشان می دهد» (4) اما اگر مفهوم
توتالیتاریسم
به اندیشیدن زیاده درتاریخ یک رژيم بکار رود، بطور منطقی درستی اش را در هنگامی که درجه خشونت کاهش می یابد، از دست می دهد. با
اینهمه، فوره
گستره
بسیار وسیعی به آن می دهد. « این تحلیل مقایسه بین نازیسم و کمونیسم را که از سال های جنگ سرد برای بسیج دموکراسی ها علیه خطر شوروی از
آن استفاده می شد، نفی نمی کند. به یقین تحلیل،
چنین مقایسه ای کرده است. البته، اندیشه مقدم بر جنگ و
مناسبت آن
پایدارتر است. اگر این اندیشه پس از جنگ زندگی دوباره در ذهن ها را آغاز می نهد، از آن روست که سانسوری که پیروزی 1945 آن را زیر
تأثیر خود قرار داده بود، توان آن را نداشت که
تاریخ و آزمون خلق ها را در سال های بعد به کلی محو کند. قدرت آن دست کم به تبلیغ های جنگ صلیبی ایدئولوژیک مربوط بود نه
رازگشایی نظام شوروی در خفه کردن آزادی در همه
کشورهای اروپایی که ارتش آن پرچم های اش را در آنها
برافراشته
بود» (5). این بار مفهوم برای اندیشیدن دوباره « وضعیت معینی که رژيم ها نایل آمدند، بکار نمی رود، بلکه برای خود رژیم و بويژه رژیم
شوروی آنگونه که در کشورهای شرق برقرار شده
بود، بکار می رود. توتالیتاریسم مفهوم (انگاشت) طبیعت اتحاد
جماهیر
شوروی سوسیالیستی است (6). پس مفهوم توتالیتاریسم در دو معنی بسختی سازگار بکار می رود. خشونت که معنی نخست می کوشد آن را بفهماند، به
خارج از عرصه کاربرد معنی دوّم تعلق دارد.
کسانی که به یگانگی
مفهوم باور دارند، آن را برای موقعیت های
تاریخی
بسیار متفاوت بکار می برند. امّا اگر ويژگی های اساسی توتالیتاریسم، پیش از جنگ در اتحاد شوروی، آلمان، ایتالیا، و در بلوک شرق دهه 70
دیده می شود، پس ترور در شکل استالینی و نازی آن
برای درک توتالیتاریسم پیشایندی است. بنابراین تضاد،
مدافعان
مفهوم به دو گرایش تقسیم می شوند، بر حسب اینکه آنها به مفهوم گستره تاریخی وسیع یا محدود بدهند. تودوروف گرایش نخست را می گزیند. یهودکشی
و پاکسازی های استالینی « در منطق سیستم
توتالیتر
داخل نمی شود. [...] سرچشمه این عمل ها را باید در اراده و آزادی یک فرد جستجو کرد: استالین اینجا، هیتلر آنجا» (7). این کنار
گذاشتگی (Exclusion)، کار برد مفهوم توتالیتاریسم را در کشورهای شرق توجیه می کند و ارزش تئوریک مهمی را نشان می دهد، زیرا خشونت توتالیتر را
با تقلیل آن به منطق دولت مبتذل می کند. تودوروف عقیده دارد که کشتار
عمومی در نفس خود نه به ایدئولوژی کمک می کند و
نه باعث تقویت قدرت می گردد. در صورتی که این خشونت بطور
کلی به دلیل
مطابقت کامل آن با نظم منطقی ایدئولوژی که به خیال خود مدعی دگرگونی جهان است، توتالیتر توصیف شده است. به علت نبود این خشونت
ها آنچه را که امکان این اندیشیدن را می دهد، بد
می فهمند که مجارستان دهه 60 بیشتر به اتحاد شوروی 1936 یا
آلمان 1942
نزدیک است تا رژیم هایی چون اسپانیای فرانکو یا پرتغال سالازار که بنا بر علم سیاسی، قدرت خواه (اتوریتر) نگریسته می شوند (8). با
اینهمه، به عقیده هانا آرنت و برخی تاریخ دانان، ويژگی بسیار هراس انگیز خشونت توتالیتر دقیقاً از یاد بردن منطق دولت است. زیرا خود دولت زیر سلطه
حزب و رئیس آن است. در این چشم انداز دولت
توتالیتر یک چیز ناممکن است. البته، این راه حل به نوبه خود یک ارزش تئوريک و سیاسی را نمایش می دهد. همانطور که هانا آرنت آن را در توافق کامل با پروبلماتیک توتالیتاریسمی که طرح می کند، تایید
کرده، مفهوم توتالیتاریسم نمی تواند در مجموع
تاریخ اتحاد شوروی یا هر دولت زیر سلطه یک حزب واحد بکار برده شود. توتالیتاریسمی که پیش و پس از دوره 1945-1936 از آن
صحبت می کنند، نه فقط همان توتالیتاریسم این دوره
نیست، بلکه به هیچ وجه توتالیتاریسم نیست؛ زیرا نکته اساسی
داشتن نقص
است.
در برابر دشواری های
کاربرد تجربی مفهوم، مدافعان آن تصریح می
کنند که
مسئله عبارت از یک ایده آل - نمونه است. متأسفانه منطق ایده آل - نمونه تولید دشواری می کند و بطور تجربی از حیث طبیعت ناقص است.
زیرا معتبرترین ويژگی های داوری شده را برجسته می
کند. امّا چگونه باید مشخص کرد که ويژگی های حفظ شده به
راستی خیلی
مهم اند. و نارسایی ناگزیر تجربی کمتر برجسته و زیان آورتر از مزیت های تئوریکی است که این تأکید یک جانبه فراهم می آورد. تأکید
ارادی ويژگی معین با انتخابی بودن اختیاری
برخی خصلت ها بر اساس تضاد میان مفهوم های وسیع و محدود
روبروست.
از این رو، این توجیه ارزش مفهوم ممکن است همواره در مظان غیر علمی بودن باشد. چگونه باید مطمئن بود که شناخت ناکافی بودن تخطی ناپذیر
تجربی رو بر تافتن از در نظرگرفتن واقعیت را
پنهان نمی کند؟ مراجعه کامل به قصه 1984
اورول می تواند نشانه ناکافی بودن
تجربی یک (شبه) مفهوم باشد. مثلاً فوره می گوید که نازیسم و استالینیسم «
هر دو یگانه رژیم های به راستی "اورولی" قرن هستند»
(9). امّا اگر واقعیت تجربی با معیار
قصه سنجیده شود، بنا بر عقيده تراورسو بازگشت به این قول است
که « آن در شکل ایده آل نمونه اش به دنيای کابوس مانند خیالی
اورول بیشتر شباهت دارد
[...] تا
واقعیت فاشیسم یا استالینیسم» (10). چنانکه به عقیده
کلود لوفور موضوع مفهوم توتالیتاریسم
بیشتر یک وهم، وهم تقلیل به یک فرد است تا واقعیت توتالیتر
همواره
مجزا و کشمکش آمیز (11).
نظر یه پردازان
توتالیتاریسم در ساختن ایده آل - نمونه یا معين
کردن روشن
موضوع شان با دشواری روبرو هستند. چون خود ايده توتالیتاریسم مبهم است. در چه چیز توتالیتاریسم به کلیت (Totalité) مربوط است؟ به عقیده کولاکوفسکی توتالیتاریسم « سیستمی است که می کوشد
در دولت قدرت تام را در همه قلمروهای زندگی بشری بدست آورد و بدین وسیله جامعه مدنی
را به تمامی نابود کند و مالکیت دولتی را در هر چیز و هر شخص توسعه دهد» (12). امّا اگر توتالیتاریسم
یک کنترل عمومی است، در این صورت، به راستی این در هنگامی است که کنترل اراده افراد
گرایش به ترور مفرط دارد. توتالیتاریسم « حقیقی» انقیاد ارادی است. در این مفهوم،
نخستین تئوری پرداز توتالیتاریسم بدرستی توکویل است. دسپوتیزم جدید که او بدون
توانایی معین کردن آن تصور می کند، مبتنی بر رضایت است. گرایش ذاتی «هر دولت به سعی در
توسعه مداوم قلمروش» (13) با بهره برداری از میل پرشور
توده ای مردم به رفاه تقویت می شود. « دولت بیش از پیش همه منبع های رفاه
را در اختیار می گیرد» 014) و « پاره ای
از شکل های
ظاهری آزادی» را رعایت می کند (15). ولی قلمرو خصوصی را محدود می سازد: « از این روست
که هر روز کاربرد اختیار را کمتر مفید و بسیار نادر می سازد. و کنش اختیار را در فضای
بسیار کوچک محصور می کند و رفته رفته هر شهروند را حتی در استفاده از خودش فارغ
می سازد» (16). اندیشه بنظر یک جنبه گریز رستن ِ لحظه ای از اراده توتالیتر
قدرت است ( "آیا این نمی تواند به تمامی آشفتگی اندیشیدن و دشواری زیستن را زایل
کند؟") (17)، اما در نهایت زیر سلطه آن قرار می گیرد . افراد « رفته رفته استعداد
اندیشیدن، حس کردن و عمل کردن باتکاء خودشان» (18) را از دست می دهند. یک نمونه از
کاربرد آشکار غیرتروریستی مفهوم توتالیتاریسم را مارکوزه بدست داده است: « توتالیتاریسم تنها
واقعیت شکل ويژه
ای از دولت یا حزب نیست، بلکه بیشتر از سیستم ويژه تولید و توزیع کاملاً سازگار با
"پلورالیسم" حزب ها، روزنامه ها، با " جدایی از قدرت ها" و
غیره ناشی می شود»
(19) اگر توتالیتاریسم کنترل کلی جامعه است، در این صورت، حقیقت توتالیتاریسم می تواند
بطور صوری تمیز ناپذیر از دموکراسی باشد، در مقیاسی که پلورالیسم ظاهری شرط
چسبندگی بی شقاق با شکل کلی کنترل اجتماعی است.
این گفته پیش پا افتاده
است که یک رژيم بکلی توتالیتر نمی تواند در حد کمال اش
موجود باشد. چون اصل های ایدئولوژيک بطور بنیادی نادرست اند با مقاومت امر واقعی که آن را با مقاومت دشمنان همانند می
کنند، برخورد می نمایند (20). به دلیل فقدان کاملاً
توتالیتر بودن، دولت ها کمابیش طبق درجه کنترل واقعی
شان
توتالیتراند. البته این فرمولبندی مسئله آفرین (پروبلماتیک) است؛ زیرا مثلاً بی نظمی های برنامه ریزی شوروی می توانند برای ردِ این اندیشه
که این اقتصاد واقعاً برنامه ریزی شده است،
مورد استفاده قرار گیرند. از این رو، اصطلاح توتالیتاریسم
کنترل
واقعی را کمتر از « گرایش ساختاری» به کنترل همه چیز نشان می دهد (21). از دو دولت که کنترل واقعی شان همانند است، یکی در اختلاف با
دیگری در صورتی توتالیترتر نگریسته می شود که
نپذیرد چیزی در برابر اراده اش ایستادگی کند. حتی می توان صحبت از توتالیتاریسم درباره دومی [دولت لیبرال. م] را با وجود اهمیت کنترل رد کرد،
زیرا دولت لیبرال در انگاره، این را می پذیرد که چیزی رها از آن
باشد. در این صورت، توتالیتاریسم بطور اساسی بنا بر اراده
غلبه بر مقاومت
آنچه که از لحاظ طبعیت کنترل ناپذیر است، توصیف می شود. چون این تضاد کاربرد خشونت را ایجاب می کند، ترور خصلت اساسی
توتالیتاریسم می شود.
کوتاه سخن، کاربرد
اصطلاح مورد بحث میان اندیشه دولت بدون ترور
و اندیشه
دولت تروریست، حتی غیر دولت در نوسان است. آشتی دادن این دو معنی بنا بر چشم انداز موقت (خشونت به مثابه وسیله سازش دولت توتالیتر)
مسئله آفرین است؛ زیرا این فرضیه با مفهوم کیفی
این خشونت مفرط که در کار ناممکن دولت توتالیتر در بیان
آمده،
برخورد می کند. البته، به ويژه، این فرضیه به این تز که مبتنی بر تجربه توکویل و منطق مفهومی برهان مارکوزه است، اعتبار می دهد، که
اندیشه دولت به راستی توتالیتر بطور
تحلیلی مستلزم اندیشه ترور نیست. حتی یک نویسنده مانند
فوره می تواند این دو مفهوم را بدون کوشش در اثبات سازگاری شان
ترکیب کند. برای پرهیز از این تضاد، برخی ها
بررسی دولت توتالیتر شوروی را ترجیح می دهند. در
صورتی که
برخی دیگر، مناسبت آن را به مقایسه اتحاد شوروی
استالین و آلمان نازی محدود می کنند. انتخاب همواره ارادی است، البته نه لزوماً
به همان درجه. سومین چشم انداز معقولانه
تر است و با پرسش هایی که با برآمد همزمان رژیم های
فاشیستی و
شوروی برانگیخته شده، مطابقت دارد، همسنجی نوآورانه را رعایت می کند و یک مفهوم کیفی به درجه خشونت اعمال شده این رژيم ها می دهد.
البته، چشم انداز همسنجی
به نوبه خود با دشواری های مهم برخورد می کند. افراط کمی و
بنابراین کیفی خشونت که کاربرد « توتالیتاریسم» را تحمیل می
کند بنا بر
طبیعت ایدئولوژیک رژیم ها در بیان آمده است. همانطور که
فوره بطور عامیانه گفته: « آنها [ایدئولوژی ها] ماده باور، گوهر
اراده و کتاب دعای کنش را تشکیل می دهند؛
بطوریکه اراده گرایی سیاسی تا این اندازه چشمگیر نزد هر دو
دیکتاتور
در نفس خود وابسته به آنها است: حکم کردن به کنش سیاسی منوط به درک چیزی است که قبلاً به وسیله ایدئولوژی آنگونه که می بایست انجام
گیرد، ابراز شده است. ساختمان سوسیالیسم مستلزم محو
«کولاک ها» (خرده مالکان) و سازماندهی اروپای
ناسیونال –
سوسیالیست مستلزم محو یهودی ها است» (22). این پیشنهادها کاملاً با تزی مطابقت دارد که طبق آن تنها این خشونت ها مفهوم توتالیتاریسم
را به راستی پرهیز ناپذیر می کند. البته،
آنها دشواری جدیدی می آفرینند. در چه مفهومی می توان گفت که
کولاک ها
مانند یهودی ها محو شدند؟ اندیشه عمومی این است که این دو کشتار عمومی نتیجه های یک سیاست توتالیتراند که قصد دارد جهان را طبق
ایدئولوژی اش دگرگون کند. اینهمانی مبتنی بر طبیعت
ایدئولوژی ها، شرایط تاریخی یا خود جنایت ها نیست، بلکه
مبتنی بر
شکل حکومتی است که موجب آنها شده است. خشونت مفرط نشانه رژیم سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی است. می توان گفت که بلشویک ها و نازی ها بطور
همانند کولاک ها و یهودی ها را محو کرده
اند. همانطور می توان گفت حکومت های دموکراتیک در مقیاسی می
توانند
يکسان خصوصی يا ملی شوند، که در هر دو حالت این تدبیرها بیان دو شکل متفاوت حکومت باشند. در شکل نخست تصمیم های سیاسی بطور انحصاری بر
پایه جزم گرایی ایدئولوژی معین می گردد،
در صورتی که در شکل دوّم آنها به تنوع اراده اکثریت بستگی
دارند.
بنابراین تفسیر، محدویت
مفهوم توتالیتاریسم در یک شکل حکومت شرط تئوریک تناسب آن
است. مثلاً برای تودوروف « مسئله عبارت از یک رژیم
سیاسی، نه
یک جامعه در مجموع آن، هنوز کمتراز یکی دیگر از بعدهایش مثل اقتصاد است: بسیار روشن است که سیستم اقتصادی و ترکیب اجتماعی گروه های سیاسی در آلمان
نازی و در اتحاد شوروی متفاوت بودند و
ما چیز زیادی برای نشاندادن آنها با یک اصطلاح مشترک
بدست
نیاوردیم» (23). این محدودیت مفهوم در نظم سیاسی بیان می دارد که شاید آن در نهایت به مثابه مفهوم در برگرفته مفیدتر از مفهوم در
برگيرنده» (24) باشد. البته، این موضع میانه روانه
تحمل ناپذیر است. آرون
در «
دموکراسی و توتالیتاریسم»، رژیم های سیاسی
دموکراتیک و توتالیتر را مقایسه می کند. مسئله توتالیتاریسم در مقایسه رژیم های قانون سالار - کثرت گرا و رژیم های حزب
انحصاری بکار می آید. « نمونه توتالیتر» که با سرمشق
اتحاد شوروی مجسم می شود، بنا بر « اراده توتالیتر
برانگیخته
از ایدئولوژی» توصیف می گردد و در حزبی که مشتاق « دگرگونی کامل جامعه برای مطابقت آن با آنچه که ایدئولوژی خواستار است» (25) به
تجسم در می آید. این ملاحظه های اغلب تکراری
ثابت می کنند که تقلیل توتالیتاریسم به یک شکل رژیم مبتذل
کردن
توتالیتاریسم است. آرون بطور صوری نمونه توتالیتر و
رژیم پلورالیستی - قانون سالار را در یک سطح مطرح می کند. امّا منطق ويژه رژيم
توتالیتر یک نامتعادلی وارد می کند. اگر ويژگی آن يکی کردن
جامعه مدنی
و دولت و سیاسی کردن همه بعدهای زندگی اجتماعی است، در این صورت، توتالیتاریسم یک رژیم سیاسی
نیست، بلکه
بدرستی یک نمونه از جامعه است. این انگار در
تز رایج
تخریب توتالیتری سیاست از راه « ایدئولوژی سازی کل جامعه» (26) بیان شده است. از آن این نتیجه بدست نمی آید که مفهوم توتالیتاریسم
ناگزیر یک اصل توضیحی است و از این رو، ملی کردن
ها و خصوصی سازی ها را بنا بر این گفته که آنها در چارچوب یک
رژیم
دموکراتیک تصمیم گیری شده اند، توضیح نمی دهد؛ زیرا قدرت دموکراتیک به هیچ ایدئولوژی خاصی مربوط نیست. توضیح عبارت از نشان دادن این
نکته است که چرا در چنین وضعیتی، اکثریت شهروندان
حکومت پيروان چنین آموزه ای را انتخاب کرده اند. در عوض،
همانطور که
رژيم توتالیتر از حیث هم گوهری به یک ایدئولوژی مربوط است، تصمیم هایی که بطور ایدئولوژیک معین می شوند، بطور بی واسطه از نتیجه
های رژیم اند. این اظهار نظر که کولاک ها و یهودی
ها به دلیل ایدئولوژيک محو شده اند، ساختن مفهوم
توتالیتاریسم
از اصل توضیح رویدادهای تاریخی است. خود منطق مفهوم توتالیتاریسم تاریخ دان را آماده می کند که آن را متناسب بکار نبرد، بلکه
آن را به عنوان کلید توضیح بکار برد.
دعوی توضیح مفهوم در
هنگامی پذیرفتنی است که توضیح های خشونت
ها چونان
نمونه توتالیتر نگریسته شوند و آن را موجز بنمایانند. آرنومایر می کوشد به یهودی کشی در
شرایط جنگ تمام عیار علیه اتحاد شوروی، آنگونه که نازی ها آن
را به
عنوان «جنگ صلیبی ایدئولوژیک» (27) علیه یهودی - بلشویسم درک کرده اند، بیندیشد. یهودستیزی، به عقيده او، پس از به گِل نشستن و
ناکامی تعرض نازی به مسکو شکل کشتار عمومی پیدا کرده
است. در برابر ناممکن بودن غلبه بر دشمن بلشویک و بعد
خطر انهدام
آلمان، نازی ها به نابودی یهودیان که بطور ارگانیک در ایدئولوژی با آن در پیوند است، مبادرت کردند. تصمیم به نابودی یهودیان شکل
تخیّلی ایدئولوژی، آنگونه که در تئوری های
توتالیتاریسم است، نیست، بلکه شکل هیچ انگارانه آن است (28). فایده تز آرنو مایر عبارت از ایفای نقش مهم در ایدئولوژی بنا بر اندیشه جنگ
صلیبی ضمن رد علت گرایی ایدئولوژیک
رویکرد باورانه تفسیرهای مبتنی بر مفهوم توتالیتاریسم
است. یهودی
کشی که این چنین در مطابقت با ایدئولوژی پسينیPostériori aجلوه می کند و بنظر روش منطقی ناشی از آن
است، بنا بر ايدئولوژی نسبتاً انعطاف ناپذير غيرقابل توضيح است؛ زيرا با روشی
التقاطی، آنتی سمي تيزم، داروينيسم اجتماعی نژادپرستانه، ضد کمونيسم و توسعه طلبی
سرزمينی را ترکيب می کند (30). بنابراین، هیچ دلیل تعیین کننده در این اندیشیدن
وجود ندارد که نازی ها در حالت پیروزی به مرحله قتل عام پانهادند، زیرا کشتار عمومی
بیش از منطق یک رژیم نتیجه تاریخی « تأثیر متقابل پایدار بین ایدئولوژی و
پیشایندی» است (31). اهميت این خشونت تقدیس شده و انتقام گیرنده نشان می دهد که جنگ سی
ساله و نخستین جنگ صلیبی نقطه های
مقایسه مناسب تری نسبت به سیاست شوروی است. پس مفهوم توتالیتاریسم ناتوان از آن است
که به ما مفهومی از رویدادی بدست دهد که بنظر می رسد در حقوق از قلمرو داوری ناشی
می شود.
مدافع مفهوم
توتالیتاریسم ناگزیر نیست این نوع توضیح را
بپذیرد. او
طبق منطق مفهوم توضیح را در ایدئولوژی جستجو می کند. برای رسیدن به آن باید از دشواری های مفهوم ایدئولوژی رها شد. بنابراین،
تحلیل ترور شوروی توسط ریموند آرون ابهامی را آشکار می کند که معنی وسیع را به مثابه معنی
محدود مفهوم توتالیتاریسم وانمود می
کند. ترور نتیجه رژیم ایدئولوژیک است. امّا
آرون ترور مربوط به کسب قدرت و تروری که کولاک ها را از پای
درآورد در برابر تروری قرار می دهد که
مبارزان انقلابی را از پای درآورد؛ درست در موقعی که بنظر می
رسید رژیم
به ثبات رسیده است. بنا به تحلیل او « ترور ایدئولوژیک» (32) مرحله های دادرسی مسکو در همان معنی دو مورد نخست ایدئولوژیک نیست.
این ترورها قابل درک اند، چون نتیجه های « طبیعی»
یک « رژیم ایدئولوژیک» اند که در آن افراد می کوشند آگاهانه
به هدف
هایی دست یابند که ایدئولوژی تعریف کرده و آنها به آن باور دارند. مورد سوّم « غیرطبیعی» است. زیرا استالین، بلشویک ها، قربانیان و هر «
آدم عامل» (34) می دانستند که همه چیز
ساختگی بود. بنابراین، موردهای نخست بطور اساسی از توهم
ایدئولوژیک
که افراد را به کشتار سوق می دهد ناشی می شوند، در صورتی که مورد آخر پیش از هر چیز دروغ است. این رویدادها درکی کلبی (Cynique) و
پراگماتیک از ایدئولوژی تحمیل می کنند (35). ایدئولوژی نمی تواند نقش توضیحی ایفاء کند.
ایدئولوژی اینجا فقط معقولانه کردن کاذب در نظم کلام مارکسیستی رویدادهایی است که از علت
های پیش پا افتاده پیروی می کند. البته، دکترین کاربرد خشونت را توجیه می کند. بدیهی
است که ایدئولوژی اینجا فقط « امکان» (36) ترور
را ایجاد می کند. عاملی که باعث انتقال از« بالقوه به بالفعل» (37) شده در نفس خود از تراز ایدئولوژیک نیست. زیرا به عقیده آرون مسئله عبارت از شخص
استالین است (38). ابهام استفاده از «
ایدئولوژی» نشان می دهد که کاربرد مفهوم توتالیتاریسم در تاریخ شوروی دو پهلو است.
مقایسه نازیسم و
استالینیسم با همان دشواری برخورد می کند. کشتار یهودیان توسط نازی
ها « پدیده ای تروریستی» و چونان تروریسم استالین ناعقلانی
است (39).
این بار آرون
بدرستی از
مفهوم صریح « توتالیتاریسم» استفاده می کند. « هدفی که ترور
شوروی ارائه می دهد، عبارت از ایجاد جامعه ای کاملاً مطابق با یک ایده آل است؛ حال آنکه در وضعیت هیتلری هدف بی قید و شرط
کشتار عمومی است. تفاوت به دلیل اندیشه ای که هر
دو اقدام را بر می انگیزد، اساسی است. در یک مورد نتیجه
اردوگاه
کار است، در مورد دیگر اتاق گاز« (40). اگر این عبارت ها به دو شکل نخست ترور شوروی رجوع می کنند، معنی آنها این است که تفاوت میان
اردوگاه کار و اردوگاه کشتار جمعی بنا بر تفاوت
مضمون انگارهایی بیان می شود که آنها را مجسم می کنند. امّا اگر آنها مربوط به
ترور خاص استالینی باشند، یک اختلاف در منطق دوانگار احساس
می شود. در
وضعیت استالینی یک عامل تکمیلی غیرایدئولوژیک ضروری است. در صورتی که این در وضعیت نازیسم نامفید بنظر می رسد. بنابراین، نازیسم
بدقت در همان مفهوم که استالینیسم در مقیاسی که
عامل ایدئولوژیک با همان روش عمل نمی کند، توتالیتر نیست. پس
آرون در مورد استالینیسم بیشتر «کارکرد باور» (Fonctionnaliste)
و در مورد نازیسم بیشتر« رویکرد باور»
(intentionnaliste ) است.
بررسی مشروح تر برهان
آوری آرون
نشان می
دهد که به عقیده او ایدئولوژی در آمیختگی
عمل گرایی کم یا بیش کلبی و جزم گرایی، دروغ بافی و
توهم است.
با اینهمه، دشواری باقی می ماند. تسلط این یا آن جنبه در روش توصیف جامعه مورد بحث اثر می گذارد. اگر عامل عمل گرایی بیشتر و عامل
ایدئولوژیک کمتر اهمیت داشته باشد، می تواند
نقش توضیحی ایفاء کند. این بیشتر به عقلانی کردن منتهی می شود و مفهوم توتالیتاریسم بیشتر مسئله آفرین می گردد. این
دشواری نزد فوره
پیدا می شود. او تفسیر «رویکردگرایانه» از نازیسم بدست می دهد.
هیتلر یک « ایدئولوگ ناب است» که « از پیش آنچه را که انجام
داده اعلام کرده است» (41). در عوض،
اتحاد شوروی « خود را با دروغ تعریف می کند» (42).
از این رو، فوره، بدون تحلیل و جدی گرفتن آن « اثرپذیری شگفت انگیز» ایدئولوژی اش را تصریح می کند (43). ایدئولوژی یک برنامه یا یک نقاب، یک توهم
یا یک دروغ است. این ابهام با اضافه
شدن به ابهام مفهوم وسیع و محدود «توتالیتاریسم» نشان
می دهد که
« توتالیتاریسم» در چهار مفهوم، بدون اشاره به سازگاری احتمالی شان، مورد استفاده قرار گرفته است.
آیا این دشواری ناشی از
این واقعیت است که هر دو ایدئولوژی به مثابه چیزی در اساس
متفاوت نگریسته شده اند؟ در واقع، آرون به توالی دموکراتیک
ایدئولوژی
شوروی باور دارد. پس لازم بود آن را انکار کند و تایید نماید که این دو ایدئولوژی رقیب همانند هستند. به عقیده تودوروف، آرون هنگامی که زودباورانه بیانیه های
عمومی ایدئولوژی شوروی را باور می کند،
در دام جنگ سرد افتاده است. « پس این ایده آل های
دو رژیم
اند که با کلیت باوری گسست می کنند: هیتلر یک ملت می خواهد، بعد
بشریت بدون
یهودی؛ استالین خواستار جامعه بدون طبقه یعنی بدون طبقه بورژوازی است. بخشی از بشریت در هر مورد متحمل زیان ها و سودها می
شود. آنچه اینجا تفاوت می کند، بطور ساده تکنیک
هایی است که برای اجرای این سیاست بکار می رود» (44). امّا
این
فرمولبندی بی درنگ نشان می دهد که چرا تز همانندی گوهری مسئله می آفریند. امّا اگر هانا آرنت تأیید می کند که « می توان همواره یک طبقه را با کشتار شمار کافی از عضو های اش از میان برداشت« (45)، حذف یک طبقه
مانند حذف یک نژاد، قطع عضو بشریت نیست. در اینجا بی
درنگ اختلاف میان منطق مفهوم طبقه و منطق مفهوم نژاد را با
جانشین
کردن طبقه بورژوازی بجای طبقه های ارباب ها و بردگان درک می کنیم. هیچکس در حذف اربابان نابودی بخشی از بشریت را درک نمی کند. بلکه فقط
جامعه برده داری حذف شده است. انسان هایی که
طبقه ها را تشکیل می دهند به نوع انسان تعلق دارند، امّا
طبقه ها
واقعیت های ويژه درجامعه های معین هستند. در عوض نژاد مستقيماً به مثابه بخشی از نوع تعریف می شود. از این رو، عده ای فکر می کنند
که هدف کمونیسم رهایی بخش است، در صورتی که نازیسم
بطور ذاتی جنایتکار است.
امّا همانطور که ریمون آرون آن را خاطرنشان ساخت،
این نقد قانع کننده نیست. اختلاف
انگارها با همانندی فعالیت های عملی سازگار است:
« آنهایی
که خویشاوندی را تأیید می کنند، دقیقاً می کوشند نشان دهند که ایدئولوژی ها یا آرزوهای بزرگ در ترازوی تاریخ کم وزن اند و انسان
ها تابع انگیزه هایی هستند که به ایدئولوژی ها بستگی
ندارند» (46). البته، این انتقاد از نقد تز توتالیتر به این
گفته نیز
باز می گردد که توتالیتر بجا نیست، زیرا فعالیت های عملی با چیز دیگری غیر از ایدئولوژی بیان می شود. بحث درباره همانندی توتالیتر دو
رژيم با ایدئولوژی های همستیز به تناقض می
انجامد. مدافعان اختلاف میان این رژیم ها که روی ایدئولوژی های متفاوت بنا شده اند، در باب یکی از تزهای تئوری
توتالیتاریسم می پندارند که فعالیت های عملی بوسیله
ایدئولوژی معین می شوند. در عوض، مدافعان همانندی آنها باید از این همانندی صرفنظر کنند؛ زیرا آنها می کوشند همانندی فعالیت
های عملی را با وجود اختلاف ایدئولوژیک ثابت
کنند. راه حل مسئله نزد هانا آرنت وجود دارد. برای اینکه تز همانندی دو
رژیم که بنا بر ایدئولوژی های مخالف توصیف می شود، تحمل پذیر
باشد، باید
دیر یا زود به جانشین کردن یک دیدگاه مبادرت کرد که در آن اختلاف مضمون معتبر نیست. چنین است وظیفه تعریف آن از ایدئولوژی به عنوان
منطق یک ایده. قدرت ایدئولوژی به مضمون آن
(مبارزه طبقه ها یا مبارزه نژادها) مربوط نیست، بلکه به شکل
منطقی آن
مربوط است. توده های از پادرآمده و ناتوان از تحمل « جنبه های حادثی و نامفهوم» واقعیت بنا بر « عطش همبستگی» (47) شان به گریز از
واقعیت سوق داده شده اند. « منطق ذاتی ایده
های شان» (48) دعوی ایدئولوژی ها را با کشف رمز تاریخ شالوده
ریزی می
کند. کافی است بطور منطقی نتیجه ها را بر اساس انگار، بدون نیاز به در نظر گرفتن واقعیت تجربی استنباط کرد. برتری منطق بر مضمون بدین
معناست که تاریخ و اندیشه فقط حرکت و جنبش
هستند.
استحکام موضع هانا آرنت به امکان مفصل بندی دو فرمول بندی مختلف اصل توتالیتاریسم، همانگونه که ترکیب تز همانندی توتالیتر رژیم ها و همانندی اراده مبتنی بر ایدئولوژی های مخالف آن را می طلبد، بستگی دارد. در وهله نخست، اصل ایدئولوژی است. در وهله دوّم اصل پیوستگی منطقی است. در یک حالت،