گيسوان گيج
دفتري از شعرهاي نسل جوان
مهاجر
گردآورنده:
فاطمه سجادي (حصار)
مشهد ـ 1384
سجادي، فاطمه، 1362 ـ ، گردآورنده
گيسوان گيج / گردآورنده فاطمه سجادي (حصار). ـ
ـ مشهد: نداي سخن، 1384.
پيشگفتار / يادداشت
گردآورنده / كبريَ آخوندزاده، شايد من... / نقيب آروين، دگر جنرال،
شعر من! / غلامرضا ابراهيمي، مسافر ،
رأس ساعت شش ، تَهِ دنيا / معصومه احمدي ، يك استكان غزل
، صندلي روبهرو ،
سيب / رايحه بهاري، نشاني
/ صفيه بيات، يلدا ، سوي
ديار غريبي / مريم تركمني، عيسي، عيسي است ، من از جهان آزاد ميآيم / علي جعفري،
آشوب ، نقاشي ، سيب و غزل / فاطمه جعفري، عروس هزاره
/ محمدسالم حسني، غزل تنهايي ،
تأخير وعدههاي تو / حسين حسينزاده
(ارژنگ) ، خاتون ،
آزادي ، منظومة باران ،
كوير /
زهرا حسينزاده، لطف يك دوست
، پرنده و باران ، بهشت /
ثريا حسيني، رُبات ، تو و تمام مهربانيات / ذاكره حسيني، معماي بيجواب
، سه دوبيتي / سيد عاصف حسيني، شيرازة دهكده ، كافرترين حقيقت ممكن در اين جهان / حسين حيدربيگي، تمبكفروش ،
گيسوان گيج / جمشيد حيدري، سردي نگاهت
/ فاطمه سجادي (حصار) ، بوسههاي وحشي
، وابستگي ، دلتنگي/ احمدشاه سلطان، جوشش بغض ،
چيزي شبيه آينه / معصومه صابري، سكوت تو ،
مرثيهاي از جنس نخ ، چند طرح / معصومه صادقي، پنجرهاي براي وسعت چشمها ، يك شكل ساده
/ بيبي نظيفه صميمي، بيوفاي برف ،
مينا / سيد الياس علوي، بهانه ، ما ميميريم تا...، چشمهاي زيبايي داشت / طاهره علوي، خواب ابدي ، طرح / سيد احمدعلي فاخر، چند رباعي و دوبيتي / حسنرضا فهيمي ، سرود نور
/ فاطمه فيضي، قطار، رفع زحمت ،
چند دوبيتي / خديجه كاظمي، آخر خط
/ زهرا محمودي ، سكوت و جاي پاي تو، انساني ديگر، فلسفهاي براي زيستن ، در انتهاي
سكوت گيج / رحيمه ميرزايي ، زرد و سرخ
، تيكتاك ، خوشبختي ، اينجا مزار نيست / محمّد واعظي، نامه ،
بود يا نبود ، شهيد/ سيد حفيظالله هاشمي
حجازي، خندة دروغ ، چند رباعي و دوبيتي ، چراغ بيفروغ
پيشگفتار
گيرم كه عقلِ كُل شدهاي، بي جنون مباش
وقتي كودتاي هفت ثور هزار و سيصد و پنجاه و
هفت به وقوع پيوست، استاد خليلالله خليلي، فحل شاعران كلاسيك ما در بغداد به
شغل سفارت اشتغال داشت و صيت شهرت ادبياش از مرزهاي كشورش گذشته بود. مردم ديگر
كشورهاي پارسيزبان آن روزگار او را به خوبي ميشناختند و از هنرش به نيكي ياد ميكردند.
با وقوع كودتا، اين شاعر وطندوست و مسلمان، شانه از زير بار خدمت به رژيم الحادي
و متكي به بيگانه خالي كرد. ايشان ابتدا به امريكا و از آنجا به اسلامآباد و
پشاور پاكستان مهاجرت كرد، تا سالهاي آخر زندگياش را در كنار آوارگان وطنش سركند
و سرود «شبهاي آوارگي» را سردهد و سرانجام همانجا را نيز براي اقامت ابدياش
برگزيند.
به
گمان من اين چرخش شاعرانه، همانطور كه در تاريخ زندگي خود شاعر نقطهعطفي به
شمار ميآيد، سرفصل تازة ادبيات معاصر ما را نيز رقم زده است. پيوستن يك چهرة
نامدار ادبي به صف نهضت مقاومت و سرودن سوزناكترين شعرها در تقديس جهاد و تهييج
مردم به مقاومت، همانگونه كه صف نهضت مقاومت را مشروعيت و مقبوليت ميبخشيد، نام
شعر مقاومت را نيز بر سر زبانها ميانداخت. بي گمان عناويني چون «شعر مهاجرت» و
«شعر مقاومت» ريشه در قصايد و قطعاتي از اين دست از ايشان دارد.
من بيوطن
كه دور ز آغوش مادرم،
بنشستهام بر آتش و در خون شناورم
برگم
كه تندباد فگنده به هر برم
گردم
كه حادثات نشانده به هر درم
شعر
خليلي با وجود فراز و فرود، اما در معيار نقد كلاسيك شعر فارسي از جايگاه بلندي
برخوردار است. ايشان با بهرهوري از بنمايههاي احساسبرانگيز مستتر در قالبهاي
شعر فارسي، از جمله قصيده و غزل، يادگارهاي بسيار زيبايي از حوادث آن برهه از
تاريخ بحراني كشور ما را ثبت كرده است. خواندن اين قصايد براي اذهان آشنا با متون
كلاسيك ادب فارسي، طنين اقناعي خاصي دارد و يكبار ديگر خواننده را ارجاع ميدهد
به مصايب بسياري كه در طول تاريخ بر اين سرزمين رفته است و تأثرات آنها توسط قصيدهسرايان
بزرگي چون انوري، فرخي، مسعود سعد و ديگر و ديگران براي ما به يادگار مانده است.
همراه
با استاد، فوج عظيمي از شاعران ريز و درشت ديگر، نيز در گوشه و كنار جهان آوارگي،
بيتابيهاي درونيشان را در قالب نظمهاي بسياري ريختند و در مجموع نسل اول شعر
مقاومت و مهاجرت كشور ما را شكل دادند; نسلي كه ويژگي اصلياش دردمندي و سادگي بود،
بدون اينكه زياد دغدغة شاعرانگي داشته باشد. اغلب شعرهاي اين دوره، از
هنرمنديهاي شعري بينصيباند و بيشتر شعارها و بيانيههاي سياسي و حزبياند تا
شعر. قالب غالب اين شعرها نيز، غزل، قصيده و مثنوي است. صراحت، لغزشهايي در وزن
و دستور زبان، كهنگي مفاهيم و زبان و تصويرها از ديگر مشخصههاي شعر اين دوره است.
كساني كه نشريات حزبي و تنظيمي اين دوره را مرور كنند، به نامهاي مستعار و نيمهمستعاري
چون سوگوار، مبين، معصومي، رضواني، جاويد، نصر، عاجز، تارشي و فرهيخته برميخورند.
از ميان اين نامها البته بودند كساني كه بعدها با اسم و رسم در صحنة ادبيات حضور
يافتند و امروزه از جمله شاعران خوب معاصر ما بهشمار ميروند; اما اكثر اينها با
گذشت آن حال و هوا، از يادها رفتند و شايد خودشان نيز به شاعري به عنوان حرفه نگاه
نميكردند، بلكه دلتنگيهاي روزگار، آنها را به وادي قول و ترانه كشانده بود.
اين
جريان البته در جمهوري اسلامي ايران، خصوصاً استان خراسان نمايندگان برجستهتر و
حرفهايتري داشت و حلقات ادبي نيز در اينجا از نظم و شور بيشتري برخوردار بود.
سابقة انجمن ادبي در هرات و استمرار يك نوع سنّت شاعري از روزگاران پيشين در اين
شهر، موجب شده بود افرادي از هر صنف و پيشه، در كنار حرفة خود به شعر نيز اقبال
نشان بدهند. گردش روزگار نيز رحل اقامت كثيري از اين شاعران را چندگاهي در ييلاق
سنتيشان، يعني مشهد مقدس افكنده بود و از طالع بيدارشان اينكه نگيني به نام
استاد براتعلي فدايي داشتند كه بر محور آن ميتوانستند گرد بيايند.
استاد
فدايي ـ اطالالله بقائه ـ از شاعران پيشكسوت و خوشنام هرات است كه در شيوة قدما
قصايد و غزلهاي بسيار پخته و محكمي از ايشان در خاطرة ادبدوستان موجود است.
سجاياي اخلاقي خاص ايشان، موجب استمرار سنّت قدسي شعر به شيوة كلاسيك استادي و
شاگردي در اين مقطع زماني شده بود.
در آن
سالها، مراكز فرهنگي و محلهاي تجمع در ميان مهاجرين اندك بود. دفاتر احزاب نيز
ظرفيت و ظرافت تحمل چنين جمعهاي را نداشتند. اين بود كه منزل باصفاي استاد، پاتوق
اين جمع شده بود. «انجمن شعراي مهاجر» حاصل همين نشستها بود. اين انجمن گذشته از
برگزاري جلسات هفتگي نقد شعر و شبهاي شعر، حاصل ذوق و اشتياق اعضاي خود را در قالب
دفترهاي شعري تكثير كرده و در اختيار مردم قرار ميداد كه اين، خالي از تأثير
نبود. از نامهاي مطرح در اين انجمن، ميتوان به ظاهر رستمي، فضلالله زركوب،
نظامالدين شكوهي، علياحمد زرگرپور، سيداحمد هاشمي، عبدالغفور آرزو و بسياري
ديگر اشاره كرد.
اندك
روي خوشي كه كشور ميزبان در آن سالها در قالب برپايي شبهاي شعر و تدارك مسابقات
ادبي، به اديبان و فرهنگيان مهاجر نشان داد بود، موجب شد كه نهال نوپاي شعر
مقاومت و مهاجرت در ايران پا بگيرد. بههرحال هرچه بود، زمامدار جريان دهة اول شعر
مقاومت و مهاجرت، يعني از سال 1358 تا 1367 در ايران، اين بزرگواران بودند.
شاعران دهه دوم شعر مهاجرت ـ 1367، 1376 ـ نيز
از ميان خاكستر همين سالها و جريانها سر بلند كردند. در سال 1370 تعدادي از جوانترهاي
انجمن شاعران مهاجر، با تشكيل «انجمن شاعران انقلاب اسلامي» در واقع بيانية نسل
دوم شعر مهاجرت را صادر كردند. اين مجموعه مدعي نوگراييهاي در شعر بودند. اغلب
شاعران جوانِ اين گروه، كساني بودند كه در ايران تحصيل كرده بودند و شعر گفتن را
نيز در محيط مهاجرت تجربه كرده بودند. اين بود كه ذهن و زبان اين دسته نسبت به
همگنان مسنترشان براي پذيرش بعضي ابداعات ادبي و تكنيكهاي تازه در كشور ميزبان
آمادگي بيشتري داشت.
ويژگي
ديگر اين مجموعه، گستردگي و تنوع محيطي شاعرانش بود. اول اينكه شاعراني بيرون از
حوزة ادبي هرات نيز وارد معركه شده بودند، مثلاً از كابل، غزني، ارزگان و
مزارشريف. دوم اينكه گذشته از شاعران ساكن در مشهد، از ساير شهرهاي مهاجرنشين
ايران، مانند قم، تهران و اصفهان نيز نامها و صداهاي شنيده ميشد. اين دو خصيصه،
شعر مهاجرت را به يك جريان گسترده تبديل كرد.
فتوح
ديگري كه در همين ايام روي نمود، اين بود كه شعر مهاجرت كمكم به مجلات و روزنامههاي
ايراني راه پيدا كرد; دفترهاي اول و دوم شعر مقاومت افغانستان به چاپ رسيد;
نقدهايي بر اين دو كتاب توسط شاعران ايراني نگاشته شد; پاي شاعران مهاجر به
مسابقات و محافل شعري ايران باز شد و با درخشش چهرههايي از آنان، شعر مهاجرت از
خلوت به جلوت آمد. البته در اين ميان سهم نشريات حزبيِ خود مهاجرين را نيز نميتوان
ناديده انگاشت.
نكتة
قابل توجه ديگر اينكه اين ايام مقارن بود با شكلگيري ادبيات انقلاب اسلامي در
ايران و خصوصاً شعر جنگ و رويكرد شاعران انقلابي ايران به سمت نوعي از شعر كه به
نوكلاسيك اشتهار يافته بود. شعر نوكلاسيك، در همان قالبهاي آشناي شعر فارسي است،
با مدد گرفتن از بعضي تكنيكهاي شعر مدرن ايران. شاعران مهاجر نيز بنا به دلايلي،
از جمله همفكريهاي عقيدتي و محدويتهاي سياسي، بيش از آنكه از جريان كلي شعر
معاصر ايران متأثر شوند، از شعر انقلابي ايران الگو گرفتند. اين حالت تا ديرزماني
ساية سنگين خود را بر سر شعر مهاجرت افكند و هنوز نيز رشحاتي از آن خوي و خصال در
كار شاعراني از آن نسل ديده ميشود. شعر نوكلاسيك مهاجرين افغان البته در مسير
تكاملي خودش به مشخصههاي خاص خود نيز دست يافت. نمونه، اين دو بيت از غزل
محمدشريف سعيدي است:
شب
است، داد بزن بانو! سكوت سرد سترون چيست؟
صدا
صداست كه ميماند، دليل حنجره بستن چيست؟
سرود
شعلة دلتنگي ز چشمهاي تو ميجوشد
گلوي
تلخ تو ميداند كه طعم بغض شكستن چيست
از
نامهاي تأثيرگذار در ميان اين دسته، ميتوان به سيد فضلالله قدسي، محمدكاظم
كاظمي، محمد آصف رحماني، حسين حسينزاده، سيدنادر احمدي، محمدشريف سعيدي،
قنبرعلي تابش، سيدمحمدضيأ قاسمي و فايقه جواد مهاجر اشاره كرد كه هر كدام از جهتي،
البته با تفاوتهايي، در پيشرفت شعر اين دوره مهم بودند. اگر مجاز به برجسته كردن
نامي از ميان اين مجموعه باشم ـ و انصاف به من حكم ميكند كه باشم ـ بايد شخصيت
محوري اين نسل را محمدكاظم كاظمي بدانيم كه از جهات بسياري در سر و سامان دادن به
معضلات اين جمع پريشان از خود مايه گذاشته است.
ميرسيم
به ذكر احوال نسلي كه اين كتاب، كارنامة بخش كوچكي از آنها را در معرض تماشاي شما
قرار ميدهد; و من از آنها به نسل سوم شعر مهاجرت تعبير ميكنم، نسلي كه از جهات
بسياري با آن دو نسل ديگر متفاوت است. تاريخ ظهور و نمود اين نسل را بايد سالهاي
ميان 1376 تا به امروز ذكر كرد. تعريف اين نسل در كوتاه سخن اين است كه شاعرانش
طوع بسياري از اتوريتههاي نسل قبل از خود را انداخته و سبك و رها در تفرجگاههاي
فرديتشان چكر ميزنند. هرچه بود، آن دو نسل پيشين ميوههاي ممنوعهاي داشتند كه از
نزديك شدن به آنها در هراس بودند. اما اين نسل، «سيب» و «گندم» خورده، ديگر
هراسي از هبوط به سرانديب زمين را ندارد. حالا اين هبوط با چه عقوبت و عاقبتي
همراه خواهد بود، بايد نشست و ديد.
سرودههاي
نسل سوم از منظر قالب و باقي قضاياي صوري نيز آن محذورات و معذوراتي را كه نسلهاي
اول و دوم تجربه كرده بود، و ما به برخي از آنها اشاره كرديم، ندارد. اين شاعران
سعي دارند خودشان را با تازهترين تجربههاي ادبي روز مسلح كنند. قضاوت در كم و
كيف اين رويكرد تازه برعهدة خوانندگان اين كتاب و كتابهاي مشابه است كه دستآورد
ايشان را به ترازوي داوري نهند و بسنجند و در اين مقدمه نميگنجد.
O
اما
رسالت مقدمهنگاري ميگويد كه بدون ذكري از اين مجموعه و گردآورندهاش، نبايد
ميدان را ترك كنم. خانم فاطمه سجادي، خودش از شاعران همين نسل است، و يكي از
ناآرامترينهايشان نيز هست. كارهايي كه او ميكند و تصميمهايي كه او ميگيرد، در
منطق انسان امروز محكوم به نوعي جنون و سادگي است. اما مگر شاعري چيزي جز اختلاط
همين دو عنصر است؟ يكباره تصميم گرفته است در اين قحطسال نان و آرمان، كار
آرماني بكند. مگر بد است آدم كمي ساده باشد و اين سادگي را كه يادگار عزيز دوران
كودكياش است هيچگاه از دست ندهد؟ سادگي، در تعريف من اين است كه پاي فيلمهاي
هندي بنشيني و گريه كني. سادگي يعني اينكه سرِ كوچه به گدايي كه ميداني حال و
روزش از تو بهتر است، پول بدهي. سادگي يعني اينكه... بگذريم. من فرزندي دارم
كه به رازِ ساختگي بودن فيلمها آگاه شده و اينك از ماجراي مهيّج هيچ فيلمي لذت نميبرد
و اين زرنگياش، مرا وحشتزده ميكند.
من
براي فاطمه آرزوي موفقيت دارم و نميدانم همگيمان حداقل سالي يك بار اين بيت را
زمزمه كنيم؟
با هر
كمال، اندكي آشفتگي خوش است
گيرم
كه عقل كل شدهاي، بيجنون مباش
يا حق
17 / 8
/ 1383
سيد
ابوطالب مظفري
يادداشت گردآورنده
نسل شعر جوان مهاجرت، نسلي است كه پنج سال با
آن زيستهام و لابهلاي تحولاتش نفس كشيدهام. هرچند اين نسل مثل تمام نسلهاي
شعري، شايد در نخستين پلههاي ادبيات افغانستان باشد، اين را بعيد نميدانم كه از
ميان آن، كساني برخيزند كه سهمي بزرگ در ادبيات اين كشور داشتهباشند. خيلي
خرسندم كه اين افتخار را يافتهام تا مجموعة صميمي و كوچكي از شعرهاي نسل جوان
مهاجر را جمعآوري كنم.
اين
مجموعه، شعرهايي از 32 شاعر جوان مهاجر مقيم مشهد را در خود دارد. از قيد «جوان»،
طيف سني پانزده تا سي سال را در نظر داشتهام، به استثناي چند تن كه از اين
محدودة سني بيرون هستند. سابقة كار اكثر اين شاعران، حدود چهار سال تا ده سال است.
در
گزينش، تدوين و چاپ اين كتاب، دست ياري آقايان سيدابوطالب مظفري، محمدكاظم
كاظمي و بعضي دوستان ديگر با من بوده است، كه در همينجا از آنان سپاسگزاري ميكنم.
فاطمه
سجادي (حصار)
مشهد،
خزان 1383
كبريَ
آخوندزاده
1361 ـ باميان
شايد من...
من كجا هستم
فكر ميكنم
در منتهااليه
دستان زني
كه ارتفاع
مشوّش افكارش
چشمهاي مدوّن
دنيا را ميچرخاند
و من در ذهن
سپيدش
و در دعاهاي
بلندش
دخترك كوچك
خوشبخت ميشوم
من كجا هستم؟
فكر ميكنم
در شيارهاي
عميق پيشاني مردي
كه در تنگي آن
سياستهاي تند
عرقكرده جريان دارد
و سلولهاي
خاكستري مغزش
به شكل نقشة
جغرافيايي دنيا
پر از خطهاي
بلند عمودي است
و من احساس ميكنم
جنس كناري خوبش
بود
كه مرا خورده
و حالا در
موميايي رگهايش
پر از گلبولهاي
قرمز لذت هستم
اصلاً شايد من
در خاطرة كولي گمشدهاي هستم
كه زماني نامش
در فال قهوة
دنيا ميافتاد
و مسير زندگياش
تا لبههاي
نقرهاي فنجان راه ميآمد
و در آخر به
ايستگاههاي مردة بدنام وصل ميشد
من كجا هستم؟
فكر ميكنم
در خيابانهاي
عقبماندة شهري
كه با حرص و
ولع
كروموزومهاي
خودش را خورده
و حالا ذرّات
تنش كه ورم دارند
در وزش بادي به
هوا برخاسته است
شايد من هم
در تابش هوشي
هستم
كه ارتفاع
نفسهايم را تا صد ضربان در ثانيه بالا خواهدبرد
تا شايد كه
بفهمم
اسمم چيست،
كجا هستم
راستي من اسمم
را روزگاري در خم يك كوچة بدحال
در قهقهة يك
ديوانة سرشار
فراموش كردم
حالا هيچ اسمي
از من
در خاطرة هيچكسي
نيست
تا دلخوشيام
باشد
اصلاً شايد من
هيچ نيستم
و فقط فكر ميكنم
كه يكي هستم
زير اين پوستة
قهوهاي تلخ
در جاي بخصوصي
شايد اين
حرفها، ماندگي دستها، خوردگي چشمها
حال يكي ديگر
باشد
كه در دايرة
زندگي من آمدهاند
حالا صاحبش بي
حرف، بي دست، بي چشم
در گوشهاي از
زندگياش مرده
پس بايد كاري
كنم
بايد اين حرفها
را، شايدها را
از شعرهايم
بدهم تا ببرند
ترديدها را از
دل ثانيههايم بكنم
بايد اين
انديشة مجهول را از تن كاغذيام پاك كنم
شايد من تنها
كاغذي هستم
كاهي
با بوي درختي
مرده
در دستهاي
دگرگونة باد
شايد من...
نقيب آروين
1355 ـ بادغيس
دگر جنرال،
شعر من!
كمي سفيدي كاغذ
كمي سياهي بخت
شُكر هم به
مقدار لازم
اينجا چقدر
زندگي هست
اينجا چقدر چيز
است.
اينجا چقدر
دختر مقبول
اينجا چقدر بچة
مقبول
براي جامهنارنجي
براي جامعة
نارنجي
براي آبهاي
مرغاب، كه هي رفتهاند
براي كانديد
اكادميسينها
براي دگرجنرالها
براي خالهگك و
پسر بيزنش
كه در افغانستان نيست
براي جاي خالياش
در افغانستان
براي افغانستانِ
پُر; انباشته، معدة جهان
معدة بدهضم
جهان
براي ترياكها
براي ديجيتال
براي ارزانها
آدمهاي چيز.
براي خودها.
براي توها.
براي جني كه با
من عشقبازي ميكند
براي دروغي كه
نميتوانم بگويم
(چه دنيا بياعتباري
شده
دروغ نميتواني بگويي)
براي بخش عاجل
براي موش كنج
كاهدان
براي ضعف هنر
هفتم
براي گويندة
اخبار
براي روز
لافندگي
ـ دعايي ميكنيد، بد نيست صاحب!
امشب اما
زني احتمال
دارد
رئيسجمهور بزايد
12/6/1382
«...»
سه نقطه
بعد شروع
به گمانم
قتلي ـ متلي
افتخارآفرينياي،
آزادياي،
وطني... چيزي
نيست
كه ما سكهاش
بزنيم
عطاي بعضي
چيزها را هم
با بهار و
باديه و برنايي
به لقاي شاعر
ميبخشيم
باقي
زندگي
تنها در گور
شماست
خانم گوهرشاد!
12/6/1382
غلامرضا
ابراهيمي
1358 ـ غور
مسافر
ديدمش صبح كه
از كوچة ما رد ميشد
و پس از هر
قدمي گيج، مردّد ميشد
مانده بود اين
كه بماند، برود، امّا رفت
و مه صبح كه
بين من و او سد ميشد
او به اندازة
تنهايي من دور از من
او چنين رفت و
چنان شد كه نبايد ميشد
با همان چادر
مشكي، چمداني نه بزرگ
ميگذشت از نظر
و حال دلم بد ميشد
گفته بود اين
كه سه ماهي به سفر خواهدرفت
عدد از روي نود
رد شده و صد ميشد
q
من سه بار اين
نودِ صدشده را طي كردم
بعد از آن،
مرگ كه بعلاوة سيصد ميشد
رأس ساعت شش
چشمي كه چشمهاي
ترم را رقم زده است
خط و خطوط
زندگيام را به هم زده است
حتّي پيادهرو
شده قلبم براي او
هر صبح زود
آمده، در من قدم زده است
هر صبح، رأس
ساعت شش، ديدن و عبور
اما هميشه چشم
به ناديدنم زده است
اينگونه كوك
كرده همين مرد ساده را
اين گونه بر
خطوط دلم زير و بم زده است
نگذاشت تا كه
تازه شوم از هواي او
حالا تمام
زندگيام دود و دم زده است
q
حالا كه رفته
است، چه ميداند اينچنين
بين من و خدا و
غزل را به هم زده است
تَهِ دنيا
اين ايستگاه
سوّم و لبريز آدم است
ساعت دوباره شش
شده، امّا كسي كم است
هُل ميدهند
عالم و آدم در اين ميان
يك پيرمرد گفت:
برو! صندلي كم است
اين بار چندم
است كه او دير ميكند
يا صبحِ زود
رفته و حالا «مقدّم1» است
حالا سوار يك
اتوبوس قراضهام
بازار چشمهاي
تماشا فراهم است
يك صندليّ
كهنه مرا در خودش نشاند
يك صندلي كه
مثل خودم گنگ و مبهم است
بر او نوشتهاند
به خطّي خراب و زشت:
در اين زمانه
عشق، خدا، پوند و دِرْهَم است
صد ساربان
ترانه و لبهاي خشك من
شيخي به طعنه
گفت كه; آقا، محرّم است
q
خواب و خيال آمد
و در من عبور كرد...
آقا، بلند شو!
تَهِ دنيا، «مقدّم» است
معصومه احمدي
1360 ـ ارزگان
يك استكان غزل
يك استكان غزل،
نه، كمي بيشتر بريز
بين دو چشم
منفردت، ريز، ريز، ريز
تا هر دو چشم
منفردت دور نو زند
در جزر و مدّ
سركش درياي موجخيز
دوري زند، يكي
شود اين لاية زمان
وقتي كه باد
حلقه كند گرد ماه و... ميز
يك استكان غزل
همهاش مال ما، بخور
تا دانهدانه
پاش شود روي لب مويز
خوردي، تمام
نوش تو، حالا بريز لطف
حل كن مرا مدام
به فنجان خود، عزيز!
صندلي روبهرو
از بهانههاي
خود عبور ميكنم
روي اولين
صندلي
دامن بوي
علفهاي نمخورده را ميگيرد
اينجا هميشه
كلاغها هستند
كلاغهاي دربهدر
نه شكل من
نه شكل هندسي
تو
امروز آوارهام
آنقدر كه مزة سيب را نميفهمم
تو شانههايت
نميلرزد
مهم نيست
امروز كدام
درخت به بلوغ ميرسد
و سيب سقوط ميكند
و گلهاي دامن
دختر مشوّش ميشود
صندلي روبهرو
كاش براي تو بود
انبساط نبودن
تا گلوگاه درخت بالا ميرود
و در يك صدا
متلاشي ميشود
بوي تند علفها
كلاغها رفتهاند
صندلي روبهرو
خالي است
سيب
از شانههايم
طلوع ميكند
دو ماه
كنار اين درخت
زير نور ماه
چاي ميخورم
اين ابتداي
خيال زيبايي است
احتمالاً
عطسه ميزنم
پلك چپم ميپرد
و دامن پُر از
سيب سبك ميشود
مهم نيست،
اصلاً
روسريام
روزهاي برفي چه رنگي ميشود
وقتي من روي
زمين هستم
نيوتن جرأت كشف
جاذبة زمين را ندارد
تمام سيبها در
جيب من است
رايحه بهاري
نشاني
نشاني مرا
پرسيدند
گفتم:
سياه ميپوشم و
سرخ و سپيد و...
تنم بوي اقاقي
ميدهد
راهها در من گم
ميشوند
كوهها در دل من
به لرزه ميآيند
تگرگ بر من ميبارد
زبانم خشك است
موهايم رنگ خون
دارد
و از چيزي نميهراسم
و آنها هرچه
گشتند، مرا نيافتند
بهمن 1382
صفيه بيات
1361 ـ كابل
يلدا
و من مانند
يلدايم، شبي تاريك و طولاني
و يك آوارهام،
يك دختر تنهاي افغاني
كه جغد شوم
بختم غمگنانه ميزند آرام
به گيتار دو
چشمانم دوبيتيهاي پاياني
هزاران بار ميميرم
ميان بسترم شبها
تو شايد بيصدا
آيي، سكوتم را بلرزاني
شكستم از غم
غربت، برايم مرهمي آور
چراغي، شعلهاي،
شمعي در اين شبهاي ظلماني
در اين دنياي
وانفسا كسي بايد، رهي بايد
به دنبال چه مي
گردم؟ نمي دانم، تو مي داني؟
چه لبريز غمم،
باران نوازش ميكند دل را
كمك كن تا
ببارد دل در اين شبهاي ظلماني
سوي ديار غريبي
براي محمدشريف سعيدي
در يك شب مهگرفته
دريا از اينجا گذر كرد
در جستوجوي
پرنده با كولهباري پر از درد
آيا كسي هست
اينجا تا پرزند سوي باران؟
اين را غريبانه
مي گفت در عمق تنهايياش مرد
پر زد بهسان
پرستو سوي ديار غريبي
شايد در آن
آسمانها آسوده پرواز مي كرد
پلكي گذشت و
قفسها پوسيد و بشكست يك شب
مانده به جاي
كبوتر گلهاي سرخابي و زرد
آمد بهاران به
پامير يلداترين شب گذر كرد
ديديم رنگ
تپيدن بعد از شبي پر مه و سرد
برگرد ـ فرياد
مردم ـ آنسو نرو، مي شوي گم
جاي پريدن همين
جاست، برگرد، برگرد، برگرد
مريم تركمني
1360 ـ پروان
عيسي، عيسي است
تقصير من نيست
شايد تقصير
خداست
و يا گناه پدر
و مادرم!
شايد اين رازي
است
كه به معجزه
ختم ميشود
كه مريم
مريم است و عيسي
عيسي...
باد ميآيد و
من ميانديشم
به ويروس ايدزي
كه در موي زني
تنها
تكثير ميشود...
و تجسّم ميكند
تنفّر دختري را
از هماغوشي با
عطر سيگار
و چه چشمهاي
هرزهاي
نگاهي معصوم را
چشمبهراهاند
انگار همين
ديروز بود
كه دريا جسد
دختري را تف كرد
و تيتر حوادث
نشاني گمشدهاي
را داد
و...
شايد اين رازي
است
كه به معجزه ختم ميشود
كه مريم مادر است
و عيسي پسر!
دي 1380
من از جهان
آزاد ميآيم
حركت ميكنم
حركت ميكنم
تو در من راه
ميروي
اما من...
مرداب هميشه
ساكن است
در جغرافياي
مدرسه
ديگر چگونه
جريان خواهميافت؟!
و گيسو را كه
به اصرار بريدهام
و من ميدانم
كه گيسبريدهها
نميرقصند
كه مرداب گيسو
ندارد
كه انگار با
تمام سادهلوحي
زير پا
لگد
لگد
لگد شدهام
و اين چرخش
ذرات ويراني است
در ابتداي شنبه
26 جولاي
آن روز كه
مغلوب شدم
آفتاب و باران
هر دو با هم
ابلهانه تحريك شدهبودند
كه هي از چشم
آسمان آب ميآمد و
آفتاب ميخشكيد.
پاييز نبود
ولي جغرافياي
ذهن گربه
جفتش را جيغ ميكشيد.
انگار زرد شده
بودم
كه خورشيد
برآشفتگيام
كرم ميپروراند...
من زردم
و انگار ادغام
با مرد فرورديني هم
سُرخم نميكند
كه باران تنها
نخواهدباريد
حتي اگر عريان...
من از جهان
آزاد ميآيم
و مجسمههاي
آزادي
مادهبودنم را
بارها بوسيدهاند
تمام آن مجسمهها
ميدانند
كه روزنة
بيهودهاي
مادرم را
خوشحالِ غمگين ساختهبود
و كشف كردم
كه بهشت زير
پاي مادرم جريان داشت
حتي زماني كه
ابروهايم
باريك و
باريكتر شدند
و بهشت روزي
مال من خواهدبود
كه من لباسهاي
گشاد بپوشم
و جهنم را
با تفكردن نوزادي
سرد كنم
زيرا كه من
مرداب را نبوسيده
لانة كاذب قلبم
را
بتخانه ساختهبودم
كه هيچ ابراهيم
رستاخيزي
بتشكن نبود.
بايد حركت كنم
بايد حركت كنم
كه شب پلكهاي
باز را لالايي ميخواند
و تو
كه هزار ستاره
در آسمان
نرسيده به يكي
خواهي مُرد و من
حركت خواهمكرد...
مرداد 1382
علي جعفري
1360 ـ باميان
آشوب
يك لحظه
ايستادم و آرام رد شدي
ماند اين نگاه
خسته و ناكام، رد شدي
آنقدر محو چشم
تو بودم كه بيخبر
كي آمدي و باز
چه هنگام رد شدي
آشوب شد تمام
وجودم، مگر عزيز
از قلب، چشم،
يا كه كجاهام رد شدي
اين بار اول
است كه پُك ميزنم و تو
از لابهلاي
دود و نفسهام رد شدي
ميخواستم براي
دوچشمت غزل شوم
پُك ميزدي و
باز سرانجام رد شدي
نقاشي
از روزنه ديوار
نمايان شده بود
نقاشي يك دار
نمايان شده بود
از لاي ورقهاي
پر از شعر و غزل
يك فلتر سيگار
نمايان شده بود
سيب و غزل
اي آن كه تو را
سيب و غزل نام نباشد
جز جرعهاي از
چشم تو در جام نباشد
اين جرعة آتشزده
را هُرت كشيدم
حالا جگر پارهام
آرام نباشد
فاطمه جعفري
1359 ـ
عروس هزاره
روسري من يك گل
دارد
رنگهاي پيراهنم
را دوست ندارم
هميشه پدرم
پارچه ميخرد
و به فرم لباس
عروسان هزاره در ميآورد.
عمّهام
q
گم شده است
شعرم
شعري كه با
پسركي موانگليسي آغاز ميشد.
چند ياس در جستوجويش
باشم؟
ياس، گل
زيبايي است
سنجاق خواهمكرد
به روسريام
امّا... نه
روسري من يك گل
دارد.
محمدسالم حسني
غزل تنهايي
نبودي، قصهها
بسيار گفتم
غمم را با در و
ديوار گفتم
گهي با قطرههاي
اشك شمعي
گهي با دود يك
سيگار گفتم
نبودي، قصر
امّيدم فرو ريخت
نشستم، قصّه
با آوار گفتم
پيام ساكنان
شهر دل را
به ضلع خالي
ديوار گفتم
و گاهي از فراق
و دوري گل
به شاخ خالي يك
خار گفتم
ز بس رؤياي من
شلاّ ق ميخورد
شكايت را به چوب
دار گفتم
كابل ـ 8 / 2 /
1383
تأخير وعدههاي
تو
بيتو نديدهام
گل سرخ بهار را
هم سبزهها و
منظرة جويبار را
هر صبح در
مقابل سجّاده مينهم
محراب ابروان
قشنگ نگار ار
با آرزوي لحظة
ديدار، ميخورم
شلاّ ق رفتوآمد
ليل و نهار را
بر من بريز اي
گل رنگينكمان مهر
يك قطره از
طبيعت سبز بهار را
تأخير وعدههاي
تو لبريز كردهاست
پيمانههاي صبر
و دل بردبار را
كابل ـ 21 / 3
/ 1382
حسين حسينزاده
(ارژنگ) 1354
خاتون
به حضرت زينب(س)
در گذرگاهها
ستارهها افشاند
از بيرق چادر
سوختهاش خاتون
چكاچك شمشيرها
وابسته بود
به آخرين تاختِ غمناكِ اسبِ سياهِ تندرو
خاتون به تاخت
آمدهبود
از فراز هر
ديده ميگذشت چون باد
چيزي به فتح
قلعة خورشيد نماندهبود
خورشيد غروب
كردهبود
خورشيد غروب
كردهبود
آزادي
شكستني هم اگر هست
دلِ نازك
سنجاقكي را بايد
كه عشق را
در پستوي مردابها ميجويد
ورنه آرامش
مؤقر مزبلههاي خالي
از اُفتيدنِ
پسماندة هرچهاش خواني
در نهايت
فزونتر
به پايداري است
منظومة باران
بر شانههاي تو
باغي است
باغي پر از
ستاره و درخت
در ابتداي سينهات
منظومة بلند باران است
بايد
به فرداي باران دل بست
به فردايي از
جنسِ
نان و شبنم
آنك سواران جزر
و مد
در انحناي آبيِ
باژگونه ميتازند
تا برآشوبند
از جلگة نگاه
آهوان
مردي را كه در
شكوه حادثه
آينه و چراغ بود
كوير
در دلِ كوير
جوانه زد
سمتِ اهتزازِ
او
پرنده و درخت بود
ـ و جنگل ـ
در روشناي
فانوس آه مادران
ايستاده بود
زهرا حسينزاده
1358 ـ غور
لطف يك دوست
بيست سال است
به دامان شما چنگ زده
در دوراهي جهان،
دخترك جنگزده
بيست سال است
به دنبال خودم ميگردم
آي همسايه!
كمككن، نفسم زنگ زده
نذرتان باد دو
چشمي كه هزاره است كه شب
قسمتش را به
سياهي خودش رنگ زده
اسمتان حك شده
با خون سرانگشت من است
روي هر تار كه
با حوصله آهنگ زده
بر تركهاي دو
چشمم گل و گنجشك بكش
لطف يك دوست به
اين پنجرهها سنگ زده
دست تاريك مرا
پس نزن، اي ماه شهيد!
روشني بخش به
اين خانة خرچنگزده
تيرماه 1382
پرنده و باران
سلطان خوابهاي
پريشانم
ميخواهم از تو
روي بگردانم
من دل به سادگي
كسي دادم
از تاج و تخت
نقره گريزانم
بانوي خانههاي
گِلي بودم
در چارسوي قصر
نچرخانم
پيراهن حرير،
تنم را كشت
حس ميكنم
عروسك عريانم
نزديك سفرهات
چه نشينم تلخ؟
يخبست بين شير
و عسل نانم
ديدي كه حال و
روز دلم خوش نيست
تصويري از
پرنده و بارانم
خون من است در
همه سو جاري
هر شام روي
شيشه نرقصانم
q
فرعون خويش باش
و خدايي كن
من تا قيامت
آسيه ميمانم
تيرماه 1382
بهشت
گروه جنزدگان،
جمعه، ايستاده شدند
در ايستگاه سه
آتشفشان پياده شدند
نسيم بيستم تير
از دل بهشت گذشت
درخت حوض تكان
خورد، بياراده شدند
رحيمه عينك
معصومه را به چشم گذاشت
پرندگان سياهي
سپيد زاده شدند
سه فال حافظ و
آشوب... ده دقيقه سكوت
دچار شاخه نبات
آن دو چشم ساده شدند
همان سؤال
قديمي نشست بر لبشان
در اين جزيرة
وحشي چرا پياده شدند؟
غروب رفت، زني
گفت: «زندگي در دو شب است»
چراغها فوران
كرد، سمت جاده شدند
خطر قدم به
اتوبان گذاشت، جيغ كشيد
... و دختران
نگران پيچ و تاب داده شدند
تيرماه 1382
ثريا حسيني
1361 ـ كابل
رُبات
كسي از جنس
شيشه آمده
تا با خنجر
محبّت در قلب
آهنينم رخنه كند
من يك رُباتم
اثري از خنجر او
در قلبم نيست
بهمن 1382
تو و تمام
مهربانيات
در نگاههاي
مهربانت
دنيايي از
اقاقي و اطلسي روييده
آمد تا دست مرا
بگيري
از لابهلاي
پيچكها به باغ ياس مهماني كني
در امتداد
كهكشانها ببري
از حصار غم
رهايم كني
به تقدّس
روييدنت ياسگون باقي ميمانم
شكفتنت را در
لحظهها قاب خواهم گرفت
تو مظهر لطف و
صفايي
ذاكره حسيني
1361 ـ كابل
معماي بيجواب
تقديم به خوبم عيدي
كه محبوبم كنار
حوض آب است
دو چشمش آسماني
از شهاب است
مرا با اين غزل
تنها گذاريد
كه امشب بغضهايم
بيحساب است
گل و گلبرگ روي
آب پرپر
نشان بينشانيها
حباب است
به چشم سر
گرفتارم گرفتار
و چشم دل كه
مست از انتخاب است
نوشتم بار ديگر
از غم و دل
گمانم اين معما
بيجواب است
هنوزم ماهيان
بيتاب، بيدار
كمي تا قسمتي
حالم خراب است
و تا وقتي كه باشد
چشمهايم
نگاهم با شعاع
آفتاب است
سه دوبيتي
1
باز امشب دل به
دريا ميزنم
با دوتار خود
به صحرا ميزنم
ليلي عشقش را
شده مديون من
روي دستت، اي
زليخا! ميزنم
2
پيشبيني كردهبودم
درد را
فصل وحشي آسمان
سرد را
واژههايم غرق
عصيان و گناه
دستهاي شوم يك
نامرد را
3
زيارت ميكنم
چشم ترت را
به پايان ميرسانم
دفترت را
اگر سهم تو هم
پرواز باشد
نبيني تا ابد
پشت سرت را
سيد عاصف حسيني
1358 ـ
مزارشريف
شيرازة دهكده
در عميق چهرهات
انحلال تازهاي
است
كه شيرازة دهكده
را
ميسوزاند
از چمنزار چه
خبر؟
ذوبشده در
تراكم پلكهايت؟
اي «نجوم»
ناشناس
رصد در خطوط
فاصلة انگشتدانه
باطل ميشود
در عميق چهرهات
تكثير صبح و
غروب
و شيرازة دهكده
در تب
فروردين 1381
كافرترين حقيقت
ممكن در اين جهان
سر ميرسم به
هيبت مردي رهاشده
در پلكهاي
خستةتان جابهجا شده
در دكمههاي
پيرهن خود نشستهام
يك پيرهن غريبه
و تنها و خستهام
مردي كه چكه
چكه به پايان رسيده است
از ارتفاع چشم
زمستان چكيده است
در لايههاي
دورترين خاطرات خود
تنها نشستهاست
بت عزّ و لات خود
كافرترين حقيقت
ممكن در اين جهان
ايمان ندارد او
به زمين و به آسمان
يك فصل مضطرب
كه به پايان رسيده است
يا التهاب تازه
به دوران رسيده است
q
دلبستهام
سكوت كنم نازنين من
اي هفت ركن
قامت اسرار دين من
آه اي شروع
ممتد خلقت ميان پلك
پروازهاي گمشده
در آسمان پلك
بنشين كه با
سكوت شما گفتوگو كنم
تا پارههاي
حجم تنم را رفو كنم
آري، سپيدهجان!
شب ما را خراب كن
بنشين و دستهاي
دعا را مجاب كن
حسين حيدربيگي
1355 ـ ارزگان
تمبكفروش
تمبكفروش كوچة
سرد زمستاني
راز تمام شعلههايم
را تو ميداني
كي آمدي از
روستاي سادهات كاينجا
سر ميدهي اينسان
غزلهاي بياباني
رد ميشوي از
كوچهها، دف ميزني، اما
گم ميشود در
هايوهويت مرد افغاني
ما و تو را اين
سادگيها ميزند پيوند
دامنكشال خانهبردوش
پريشاني
سوز گداز سينهات
را خوب ميدانم
من هم همانند
تو دارم سوز پنهاني
با من بخوان يك
جرعه از شرقيترين آوا
در رقص هند و
گوشة تار خراساني
حالا تمام
باغها لبريز پاييزند
حسي بپاش از
شور خال سبز پيشاني
فالي بزن با من،
بگو كي ميشود آيا
گردم رها از
اينهمه سر در گريباني
گيسوان گيج
حالم گرفته مثل
همين آسمان تار
حالم به مثل تو
و غم اين شكسته تار
اين روزگار گمشده
با ما چه كرده است
تا هر كجا
ببينمت، آيينه! سوگوار
تا هر كجا شبيه
خودم در قد تو بود
زخمي به
استخوان و سري تا ابد دچار
شايد كه عشق
زخمي تو گل كند، عزيز!
فصلي پر از
ترانه بچرخد بر اين مدار
گنجشكهاي دهكده
پر از غزل شود
بر گيسوان گيج
تو آيد كمي بهار
اي رحمت هميشه
پر از آيههاي سبز!
بر روزگارِ از
نفسافتادهام ببار
تو در ميان
خواب علفها قدمزنان
گيسو بپاش مثل
نفسهاي آبشار
اين سالها كه
بندة زلف تو بودهام
اين سالها نگاه
تو را گشتهام خمار
يادش به خير،
عشق و سراسر ترانه بود
زير درخت سبز
سپيدار سال پار
يادش بهخير،
بوي علفهاي مست شب
يادش بهخير،
پلك تو و آن غم دوتار
حالا من و نگاهِ
به سمت غبار و دشت
چشمان تو و تقتق
گنگ همين قطار
حالا من و
حكايت عشق تو و غزل
غمنامههاي
«دامن سرخ» تو تا مزار
بهار 1383
جمشيد حيدري
1360 ـ كابل
سردي نگاهت
هوا هنوز سرد
است
مثل نگاهت
اتاق تاريك است
مثل...
دارم خفه ميشوم
اينجا
از بوي بيتفاوتي
بايد دستهايم
را ها كنم
لطفاً برايم يك
خورشيد
روي بخار پنجره
بكش
فاطمه سجادي
(حصار)
1362 ـ ارزگان
بوسههاي وحشي
خدا تو را كه
ميآفريد
عاشق بود
همان ذرّة نور
ميان هجوم
جاذبههاي شيطاني
شبيه هيجان قرمزي
به پوستة
نتركيدة تو نزديكتر ميشد
و تو آمدي
q
چهل سال بعد
از سقف صفر
گذشتي
تو را كوچههاي
بنبست
با بوسههاي
وحشي اعتراف كردند
وابستگي
چقدر وابستگي
زود اتفاق ميافتد
قبل از آنكه
بداني راه برگشت را گم كردهاي
اين دلتنگي را
بگير از من
هنوز متولد
نشدهام
و هر روز
لبخندي به صورتكهايم اضافه ميشود
از كجا معلوم؟
عاشقترين مرد
ذهنت گوشة خيابان را
به دختركي غربتزده
نفروخته باشد
q
تحمّل تو عمر
ايّوب را نگران كردهاست
دلتنگي
دلتنگي تدريجي
من
از لبهايم شروع
ميشود
و به قدمزدنهاي پيدرپي ختم
زماني كه در گِل
فرو رفتم
هيچ راست نگفتم
من خوببودن را
در فاصله يافتم
و هجوم هيجانهاي
ترحّمانگيز را در تپشهاي نبايد!
q
لبخندم را گم
كردهام
در كولهباري
كه صاحب آن قهقههاش زمين را پر كردهاست
دلتنگي تدريجي
من...
احمدشاه سلطان
1348 ـ بهسود
جوشش بغض
شانهام زخمي
است از بار گناهاني كه نيست
ميبرندم بر سر
دار گناهاني كه نيست
آي مردم! من
نه منصورم كه دارم ميزنيد
همچو مجنونم
خريدار گناهاني كه نيست
دستهاي مهربان
روشني يخ بستهاست
همچنان گرم است
بازار گناهاني كه نيست
روزگاري آبرويم
مثل اقيانوس بود
حيف شد خشكيد
آثار گناهاني كه نيست
بشكند بغضم در
آخر، بيمناكم قبل از آن
جان سپارم زير
آوار گناهاني كه نيست
قزوين، 1374
چيزي شبيه آينه
مردي در انتظار
كسي پير ميشود
انگار اسير
وحشت تقدير ميشود
بغض و سكوت و
زلزلة شانهها و بعد
آهي، و قطره
اشك سرازير ميشود
وقتي كه عمق
آية عشق و جنون من
در امتداد چشم
تو تطهير ميشود،
وقتي تمام سورة
عمر سياه من
در يك نگاه مست
تو تفسير ميشود
وقتي غزل،
رسالت شعر و ترانهام
بيآبرو و خوار
و زمينگير ميشود
وقتي غرور من
به بلنداي آسمان
در دادگاه چشم
تو تحقير ميشود
از حرفهاي نغز
تو وقتي قدمقدم
چيزي شبيه آينه
تكثير ميشود
وقتي براي كشتن
چيزي شبيه من
از آرمان و كار
تو تقدير ميشود
«ديگر به
انتظار كدامين رسالتي؟»1
بشتاب ماه من،
كه دگر دير ميشود
مشهد، 1382
1. وامي از
محمدعلي بهمني
معصومه صابري
1360 ـ باميان
سكوت تو
براي زنان وطنم
سكوت تو مردابي
است
كه ماهيان خيال و خاطره را
قتل عام ميكند
سكوت تو
و دشنهاي كه مردان قبيله
بر سينهات نشاندند
هميشه صبور...
هميشه به كاسة صبرت
جرعههاي اعتماد باقي است
و راه نرفته را
با دو چشم اشكفشان
گز ميكني
و نگاه شاكيات
ـ بر آينه ـ
آيههاي نفرين ميريزد
چادر سفيد يك
رؤيا بود
اما كفن سفيد حقيقتي است
كه هيچگاه نميپوسد
و هميشه منتظر توست.
فروردين 82
مرثيهاي از
جنس نخ
مرثيهاي براي
تو
مرثيهاي از
جنس نخ و پولك و ابريشم
مرثيهاي از
عمق چشمان سبز دختر مينياتور
كه در زمينة
مخمل سياه قاب ديواري
چنگ مينوازد.
مرثيهاي براي
دو چوتي مويت
ـ دو حصار بلند ـ
كه گريختن از
پسشان فقط
به عهدة شاهزادة دروغي است
(كه هرگز نميآيد!)
تو يك جفت دست
ظريف را
به سوزن و پارچه باختهاي
و حتي روي خوابهاي تلخت
دانه دانه گل ميدوزي
تا هميشه پشت
پنجره خواهي ماند
با همين دو چشم مات
و ذهني از افسانه لبريز
و آنقدر خوشباور
كه فاجعه را
سهم برگشتناپذير سرنوشت ميداني
و تمام آنچه در
فكر توست
فقط يك گلوله كامواي بيگره است
كه ميتواني با آن
تمام روزهاي برفي عمرت را
سرگرم باشي
آذر 1381
چند طرح
1
مِه بلوغ غمانگيز
آسمان است
و پس از آن
زايش مباركِ آفتاب
مهر 1380
2
وقتي كه تبسّم
ميكني
من
تنها منم كه
رطوبت مژگانت را حس ميكنم
بهمن 1380
3
دو پرنده
در انتهاي چشمهاي تو
دانه دارند
كه ميترسم
فصل سرد نگاهم
آنها را بكوچاند
تيرماه 1382
4
شيشه محجوبتر
از آن است كه
بوسهباران بيحساب آسمان را
تاب بياورد
مردادماه 1382
معصومه صادقي
1364 ـ لعل
پنجرهاي براي وسعت چشمها
همة اين چيزها
واقعيت دارند
مثل نگاه تو
اينكه
گاهي آدم
شكل وحشيانهاي از تمدن است
و تو دير ميفهمي
روزي سرت را
بر شانة بيگانهاي گذاشته بودي...
اما شايد هيچچيز
تهي نيست
و گاه بايد فرض
كرد
رگ عاطفهاي در سنگ جاري است
همة حرفها
بوي شك غليظي نميدهد
و تبخير داغ
سادگي
صورتت را سرخ نخواهد كرد
اين كه بايد
ايستاد
و دست كلمات را گرفت
و آنها را بلند كرد
شايد
پنجرهاي
براي وسعت چشمان ما
باز شود...
يك شكل ساده
شبيه تكليفهايم
است
شبيه تقارن
كاغذ و خطكش
كه هميشه گيجم ميكند...
اين تجمع بيدرنگ
فكر
در ميان خاطرات كهنة دوخته به لباسم
اندوه دونيم شدة كفشم
و كش بيرمق چادرم
كه تمام سادگيام را به ريشخند گرفته است...
گاهي كه از
وحشت
به قدمهايم شك ميكنم
و در وهم
پشت سرم را ميپايم;
آن وقت
تمام خودم را خطخطي كنم
دو دقيقه بعد
بر ميگردم
و ميگويم شادباش
لااقل خودت هستي...
بيبي نظيفه
صميمي
1358 ـ قندهار
بيوفاي برف
گم گشته خاطرات
تو در ردّ پاي برف
ديدي چه كرد
سادة من! بيوفاي برف
امسال با قدوم
خودت باز حك بكن
بر انجماد سنگي
اين دل به جاي برف
ميگفت قاصدك
كه ملولي و شايدم
رفته است از
ديار شما هم صفاي برف
اين داستان
كهنة سهراب خواندني است
در ازدحام تازهشدن
در صباي برف
امسال نامههاي
مرا از دلت بگير
خورشيد خوانده
شعر مرا در عزاي برف
مينا
دنيا تمام رنگش
برايم آسماني است
نگاه خستة او
نگاه مهرباني است
هرچند در تكاپو
به حال حيرتم من
اما به قول
مادر اين سرّ نوجواني است
يادش به خير،
«مينا» آن رخت سبز كمرنگ
مادر اشاره ميكرد
اين خرد و آن كلاني است
تا حال رختهايش
به زير بقچه باقي است
اما نگاه مينا
در خاطرات فاني است
يك روز ميرسد
كه من هم بپوشم آن را
همسايهها
بگويند اين خواهر فلاني است
سيد الياس علوي
1361 ـ ارزگان
بهانه
امشب تو بهانة
من باش
اي پرندة كوچك!
و لبخند كه ميزني...
من اگر خدا
بودم
سكوت را به شب
ميدادم
غم را به انسان
موسيَ را به
بنياسرائيل
و تو را براي
خودم نگه ميداشتم
من اگر خدا
بودم
تو را روي
اِوِرست بنا ميكردم
امشب تو بهانة
من باش
اي پرندة كوچك
شايد دچار
ترانهاي شوم
ما ميميريم
تا...
ما ميميريم
تا شاعران بيمار شعر بگويند
ما ميميريم
بازي قشنگي است
وقتي مادر پوتين افسر جوانش را ميليسد
و روزنامهها
هي عكس پدر را مينويسند
كنار آدمهاي مهم.
هر شب هزار بار
عروس ميشود
و خواهرم هزار
بار جيغ ميزند
هزار بار بازي
قشنگي است
كارگران ساعت يازده احساساتي ميشوند.
فردا همه به
خيابان ميريز
ريز ميكنند پارچههاي رنگي را
آواز ميخوانند
ميرقصند
و البته شعار ميدهند
ما ميميريم
تا عكاس تايمز جايزه بگيرد
فروردين 1383
چشمهاي زيبايي
داشت
چشمهاي زيبايي
داشت
كه پيرمردهاي محلّه آرزو ميكردند
كاش ديرتر به دنيا ميآمدند
عينك نزن
دنيا ارزش ديدن
ندارد
هيچ كس نميداند
تاريخ چشمهايت با كدام جنايت شروع شد
چهارساله بودي
برادرانت به تو
تجاوز كردند
تو بايد زندهبهگور
ميشدي
پدر
ميمون مقدّسي بود
q
به طرز غريبي
اعراب تو را دزديدند
و ميخانهها
رونق گرفت
دختري كه ميان
دامنش سنگ جمع ميكرد،
آخرين بار تو
را در اورشليم ديد
q
بعدها بازماندة
پلكهايت در لاسكو كشف شد
هيتلر ميان
زنهاي يهودي به دنبال چشمهاي تو ميگشت
كه پاريس هواي بدي بود
پاريس هواي بدي
گاهي براي زندهماندن
بايد لبخند زد
شعار داد
شعر گفت
و از مأموران
ادارة مهاجرت ترسيد
تو همراه
آوارگان لهستاني به ايران آمدي
و شاملو نوشت:
«پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زنداني است
كه آزادي را بر لبان برآماسيده
گل سرخي پرتاب ميكند»
هزار سال بعد
هزار سال بايد
در كاخهاي كاهگلي كابل
چشمهايت را زير برقع دفن ميكردي
و اين براي
بودا...
خودكشي كرد
كاش ميدانستي
پيرمردهاي محلّه آرزو ميكردند
زودتر به دنيا ميآمدي
2 خرداد 1383
طاهره علوي
1366 ـ ارزگان
خواب ابدي
ميخوابم
تا دغدغههاي جهان را نچشم
تا در وراي
آسودگي به جستوجوي همه بگردم
من در انتهاي
آنسوي مستيام
بگذار بخوابم
ساعتها، ساعتها حرفي نيست
سالها ميخوابم
طرح
چگونه مثل ميهن
ميخواني
در حالي كه من
هنوز
در حيرتيم
سيد احمدعلي
فاخر
1339 ـ بلخ
چند رباعي و
دوبيتي
1
اين قول و قرار
ما به يك سال كشيد
ديدم كه به
استخاره و فال كشيد
آخر به ميان
مردم آبادي
كار من و گلنسا
به جنجال كشيد
2
اين دختر پاك و
ساده عاشق شدهبود
با خنده و نامه
و همين حد و حدود
يعني به كدام
جرم مجازات شده است
يك عاشق ساده
بود، مجرم كه نبود
3
مرا در بين
مردم خام كردي
ميان قريهام
بدنام كردي
ببين، با يك
نگاه فتنهانگيز
تمام هستيام
ليلام كردي
4
هميشه محشر
قشلاق باشي
ميان مردم ده
طاق باشي
تمام آرزوي من
چنين است
به هر جا بيغم
و قبراق باشي
5
گهي با خود
تكان دارد دل من
مذابي در ميان
دارد دل من
شبيه قلّة كوه
دماوند
به خود آتشفشان
دارد دل من
حسنرضا فهيمي
1358 ـ باميان
سرود نور
يك خزان گفت
بهاري به گلستان ندهيد
تخم گل را به
كف خستة گلدان ندهيد
ساحلي خفتة
فرياد كشيد از ته دل
موج در لحظة
انديشة طوفان ندهيد
رنگ شب مقنعه
رو بر روي خورشيد كشيد
يعني يك ذرّهاي
از نور به كيهان ندهيد
داشت يك نيم
نفس ويروسي، از جا برخاست
كه به غمهاي دل
جامعه درمان ندهيد
ولي از روزنهاي
نور بجنبيد و سرود
خطّ اميد مرا
نقطة پايان ندهيد
فاطمه فيضي
1361 ـ
مزارشريف
قطار
كسي شكوفههاي
كوچك انار را شكست
سكوت خانه را و
گوشه و كنار را شكست
از انتظار لحظههاي
خويش خسته بود مرد
در امتداد راهرفتنش
كتار را شكست
غروب، زن،
صداي گامهاي مرد، دور رفت
و زن تمام
خاطرات بيقرار را شكست
سكوت زن، نگاه
يك مسافر، قطار و بعد
تمام شيشههاي
كوپة چهار را شكست
دوباره با خودش
نگاه شيشه را مرور كرد
زني كه خندههاي
ممتد قطار را شكست
حمل 1382
رفع زحمت
در ميان قاب
عكسي با تو خلوت ميكنم
دور هستم از
تو، امّا با تو صحبت ميكنم
فكر و ذكرم
روزها چشمان زيباي تو بود
شب كه شد در
خلوتم خود را ملامت ميكنم
آه، ميدانم
كه چشمان تو جز آيينه نيست
از تو و آيينهها
هر شب شكايت ميكنم
دفترم از نام
تو لبريز شد، لبريز شد
من به جايت،
عكس خود را غرق صحبت ميكنم
پيش از اين در
انتظارت ماندهبودم، آمدي
آخرش هم خويش
را از عشق راحت ميكنم
مهربانم!
چشمهايم ناتوان و خسته است
ميروم تا صبح
فردا رفع زحمت ميكنم
جوزاي 1381
چند دوبيتي
1
به پشت ابروانش
خال رنگين
نجيب و سربهزير
و خوب و سنگين
نگاه عاشقش
آوارهام كرد
سيهچشمي نشسته
پشت ويترين
تيرماه 1382
2
تمام خاطرات
شهر باقي است
سكوت لحظهها
چون زهر باقي است
تو از من خستهاي،
از شهر بيزار
عزيزم! راه حلّ
قهر باقي است
تيرماه 1382
3
نگاهت، خندهات،
دردي است مبهم
كه شبهاي مرا
كرده پر از غم
چه كردي با من
و شرم نگاهم
فرو ميريزيام
هر لحظه كمكم
تيرماه 1382
4
شده شبهاي من
ياد نگاهش
سكوت و خندههاي
گاهگاهش
چه ميشد مردم
اين شهر ميگفت
تو با لبخند
خود كردي تباهش
1382
خديجه كاظمي
1363 ـ باميان
آخر خط
از تن گيلاس
همسايه
يواشكي
بالا ميروم
شك ميكنم به
خودم
و امروز
لا حول ولا
به خدا؟!
خدا برايم رفع
اتهام نكرد
و من در تابوت
چشمهايم
محكوم ميشوم
محكوم به
تاريكي
و كنار
لباسهايم بوي گند ميگيرم
سر خط
واژهها را ميچينم
و تركهاي ورق
را پر ميكنم
امروز هوا چند
درجه پايينتر از صفر بود؟!
باران شديدي
باريد و در فاصلة دهسانتي دفترم
چند واژه در
دَم جان سپردند
و ميان خاطرات
دفترم
دفن شدند
و انگار
انگشتهايم
حالا
خودم!
و چشمهايي كه
با لبم سنجاق
ميشوند
نقطه!
اينجا آخر خط
است
دي 1382
زهرا محمودي
1358 ـ كابل
سكوت و جاي پاي تو
تقديم به زندهياد فاطمه رحيمي
رفتي
جاي پايت
سكوت نشست
سكوت مثل ديوار
محكوم بود
از لحظات زندگيام
عكس يادگاري
بگيرد
سكوت حرف ميزد
پنجره ترك
برداشت
آسمان از شيشه
عبور كرد
انساني ديگر
كوچه!
كوچه گمشده در
مسير باد
سكوت با خشم
طوفان
از گلوي تپانچهاي
فروچكيد
صداي دمبوره
روي انگشتها
ماند
دوستيهاي كذايي
انسان
فضاي بياكسيژن
جهان را پر كرد
و انسان ديگر
انسان نبود
فلسفهاي براي زيستن
چقدر جارو
نظافت
ايمان؟
بگذار عنكبوت
فلسفة زيستن را كامل رج بزند
تا ديوار بلاتكليف نباشد
در انتهاي سكوت گيج
هر چقدر ميخواهي
مرا در هاون حرفهايت نرم كن
گيجم
گيج،
گيج،
گيج!
و در انتهاي
همه گيجها
انعكاس قامت تكيدة تو
مرور ميكند
مرا
خيابان ساكت
درخت تنديس
عظيم
حتي در ميان
زبالهها
پشهها رقاصانه
ميگويند
گيجم
رحيمه ميرزايي
1360 ـ
مزارشريف
زرد و سرخ
زنگ ميزند
خروس شماطهدار
و پلكهاي
متورّم سپيده
بازِ باز
و تو
زرد و سرخ
از آغوش كوه
ميگريزي
فروردين 1383
تيكتاك
زمان
تيكتاكي شكسته
است
و تيغ برهنة
خورشيد
بر گلوگاه كوه
تيك
تاك
تيك
تاك
خورشيد روي
سينة كوه نشسته
و كوه كبود از
خشمي منفجر شده
q
خط سرخي بر
گلوگاه كوه
خورشيد شكسته
است
دي 1382
خوشبختي
داداي2
با دو چشم كوچك
سياه
به زمينة آبي مردمكم ميخنديد
و مرا
با دو بوسه
به دنبال نخود
سياه
هنوز نميداند
لباسهايم كوچك
شدهاند
داداي من
شش ماه پيش
موها را فِر زد
و چوريهاي شيشهاش
شكست
او هر وقت به خانة پدر ميآمد
به خداوند خانة بختش
به تكتك پيامبران خانه
التماس ميريخت
و عطر شوري به گونهها
او هر وقت با
دو چشم كوچك سياه
به زمينة آبي نگاهم ميخنديد
تهي ميشد
داداي من
زيباترين
انگشتري را
روي انگشت كبودش
مينشاند
و در پاسخ
خوشبختي
چوريهاي زردش
شرنگ
شرنگ
صدا ميداد
ارديبهشت 1382
اينجا مزار نيست
تقديم به دوست عزيزم فاطمه فيضي
اينجا
سرخي هيچ گلي
به هذيانم نميكشاند
و سپيدي هيچ
كبوتري
ضريح دلم را سخي نخواهد كرد
اينجا
مزار نيست
اَلْمِرَب نيست
كعبه نيز
سلهها
و چادريها
پوسيده بر طاقچههاي غربت
اينجا
شهر فراخچشماني
است
كه بادام نگاهم
را ديده نميتواند
و ميهمانخانههاي
كوچكي
رو به خيابان
و بارانش
بر نينگيخته
عطر دلهاي كاهگل را
آه
ديري است
دستهاي خينهبسته
و شرنگ چوريهاي
رنگرنگ
دل عاشقم را ننواخته
و بوي چلپك و
بولاني
و آشَك3
نرقصانده روسريام را
نقطه سر خط
من
من
رسيده به آخر
خط
و تو
ديروز كبوتر
غريب
امروز كبوتر
سخي
غربتِ نامههايم را در ناري4 بشوي
ارديبهشت 1383
محمّد واعظي
1361 ـ ارزگان
نامه
من مثل نامههاي
خودم بينشانيام
ديگر چرا به
سمت خودت ميكشانيام؟
در فصلهاي ممتد
پاييز ميروم
تقويم هم ورق
زد اگر تو بخوانيام
يكشب ستاره ميشوم
و زير پلك ماه
بيرون بيا به
ديدن خانهتكانيام
من در سكوت شعر
خودم حرف ميزنم
نفرينِ هرچه
آينه بر بيزبانيام
هر جمعهشب
براي غزلخواندنم بيا
در هر رديف و
قافيه از تو جدا نيم
بود يا نبود
شاعر از تمام
بود يا نبود خود گذشت
از كتاب و
زندگي و صبح زود خود گذشت
از سلامها
نگاههاي شهر خسته بود
از پيادهرو
رفيق از وجود خود گذشت
اشتياق يك سفر
نشستهبود در دلش
از ميان چشمهها
و رود خود گذشت
شب كنار خاطرات
خود نشست و شعر خواند
بيصدا گريست،
از شب كبود خود گذشت
آنطرف نگاه
كرد، دختري و دار و نخ
مثل سايه از
تمام تاروپود خود گذشت
رنگ زد تمام
نقشهاي مرده را و بعد
باد شد بين
دفتر سرود خود گذشت
شهيد
دختري ميان
واژههاي شعر من شهيد شد
بين كوليان
روسپي شبانه روسپيد شد
دختري كه دامنش
در التهاب شرم درگرفت
بارها كنار
جادهها و پارك ناپديد شد
آخرش تمام شد
غرور و آبرو و پارك، بعد
شب طلسم كرد و
رفت شكل يك درخت بيد شد
روزنامهها
نوشتهاند: گمشده، كمك كنيد
مژدگانياش
شمارة حساب من رسيد شد
روزنامهها و
خاطرات دختري كه گم شده است
شهر غرق لذّت و
سرور آن شبي كه عيد شد
سيد حفيظالله
هاشمي حجازي
1351 ـ غزني
خندة دروغ
دردا كه اضطراب
كبوتر تمام شد
اسب مراد سركش
ما سخت رام شد
شمشير بي مروّت
تقدير تلخ ما
از شرم بچّههاي
وطن در نيام شد
زخمي كه بر
جنازة مجروح ما زدند
از خندة دروغ
ولو التيام شد
چشمك بزن ستارة
صبح ظفر كه شب
از مقدم منوّر
تو بيدوام شد
شب با شكوه
ديگري از راه ميرسد
صبحش به نام
روز سياهي كه شام شد
كابل، 1381
چند رباعي و
دوبيتي
1
چشمم همه انتظار
و جانم همه چشم
گوش و دهن و
چشم و زبانم همه چشم
در حسرت ديدار
دو چشم سيهش
خون رگ و مغز
استخوانم همه چشم
2
دنياي تبسّمت
تماشايي بود
پلككزدنت چراغ
دريايي بود
يك بار به من
گر اعتنا ميكردي
بيچاره نبُد
دلم، كه رؤيايي بود
3
تو چشمانت به
رنگ آب درياست
به رويت برقعي
از زلف ليلاست
گمانم گشت
لبخندت ملخ خورد
كه روز و شب
فغانت تا ثريّاست
مشهد، 1382
چراغ بيفروغ
غافل از اين كه
كوچة عشقت شلوغ شد
گفتم به خود كه
مال مني، اين دروغ شد
رفتم زيارت و
به تمنّاي روي تو
افروختم چراغ،
ولي بيفروغ شد
دردا كه اين
محبّت آغشته با جنون
بدنام پرهياهوي
فكر و نبوغ شد
پايان اين
تهاجم ميمون و دلپذير
آغاز پرتلاطم
فصل بلوغ شد
مشهد، 1382
1. ميداني در مشهد كه مقصد بسياري از خطوط
اتوبوس است.
2. «داداي»، در مزارشريف و حوالي آن به «خواهر»
ميگويند.
3. چلپك، بولاني و آشك نام چند غذاي سنتي در
افغانستان است.
4. زيارتگاهي در مشهد