بنام خداوند آگاهى و برابرى و عدالت
بوى
كافور
يونس حيدرى
|
|
به ياد روزهاى سوخته
|
7/12/1369
طبق معمول جهت پارهاى توضيحات خيابانى رأس ساعت يازده صبح در برابر كيوسك تلفن در مقابل كفش ملى،
خيابان "شاه دوست " سابق بايد حاضر مىشدم ؛ قريب دو ماه از اين آمد و رفت مىگذرد بعضى وقتها
سلطانى معاون مدير كل امور اتباع استان خراسان
بر سرقرار مىآمد و اين اواخر كه مرا به مقر وزارت اطلاعات
انتقال
دادند؛ رابط بدل شده بود و مرد ريش و پشم دارى با قد بلند و برخوردهاى كاملا علمى بر سر قرار حاضر ميشد.
از
آخرين قرار قريب يك هفته مىگذرد، هفته گذشته
وقتى شب
هنگام آمدند منزل شخصى من را مورد تفتيش قرار دادند به من اعلام كردند كه در اين مكان مثل هميشه منتظر باشم تا آنها بيايند!
در
همه قرار ها آنها از ماشينهاى متعدد استفاده
كرده بودند و به همين دليل به هيچ وجه نمىتوانستم منتظر
اتومبيل
خاصى باشم ولى هميشه با تأخير ده يا پانزده دقيقهاى خودشان را به من نشان ميدادند و من را سوار ماشين مىكردند! ولى امروز بيش از يك
ساعت است كه تأخير كردهاند، اين را ميدانم
كه تأخيرى در كار نيست همهاش نوعى سنجش علمى و...است شايد
در بيخ گوشم
در يكى از اين منازل مقرشان باشد كى ميداند؟، شايد همين الان از ده نقطه بر خوردها و رفتارم را از زواياى متعدد مورد بررسى قرار
دادهاند ولى من چه ميدانم در ميان اين همه
آمد و رفت انسانها آنها چه كسانى هستند!
مگر
ميشود انسان به جائى خاص و فردى خاص توجه
كند كه او را كنترل مىكند و...
پس از
يك ساعت و اندى بر خلاف هميشه همان مرد
ريش و پشم دار از امتداد پياده رو - پياده به
سويم نمايان
شد - كنارم آمد واشاره نمود كه حركت كنم هردو به سوى ميدان راه آهن حركت كرديم در يكى از بخشهاى پاركينگ ؛ اتومبيل پارك شدهاى
را دربش را گشود و سوار شديم.
اتومبيل
عقب عقب آمد و خود را از ميان انبوه ماشينهاى پارك شده جداكرد و در امتداد بلوار چند دورى زد ؛ مسير تغيير مىكند به سوى
خيابان دانشگاه حركت مىنمايد در داخل خيابان
دانشگاه وارد يك كوچه فرعى ميشود كه خلوت هست؛ يك بيوك
مىآيد با
سه سر نشين، پيداست كه آدمهاى حرف نفهمى هستند يكى از آنها از اتومبيل پياده ميشود وبه سراغ من مىآيد!
من
رااز اتومبيل پياده مىكند و مىگويد:
- ياللَّهبريم !
با او
مىروم به سوى بيوك صورتى رنگ كه دو مرد
ديگر در جلو
آن نشسته اند سوار بيوك مىشوم ؛ مرد هيكلمند مىگويد:
- سرت
را پائين بينداز!
ديگرى
مىگويد:
- چشمهاشو
ببند !
با
چشم بندى كه به همراه دارند چشمهايم را
مىبندند و سرم را در ميان فاصله دو صندلى فرو
مىكنند!
بيوك
ويراژ ميدهد آنچنان با سرعت به چپ و راست مىچرخد كه گوئى چيزى آنها را دنبال كرده است ؛ قريب نيم ساعت در خيابانهاى اصلى و
فرعى گاز ميدهد؛ انسان احساس مىكند كه چندين
كيلومتر از شهر خارج شده است )آيا چنين است( نمىدانم در كجا هستم اتومبيل از سرعت خود مىكاهد از چند سرعت گير
عبور مىكند صداى زنجيرى به گوش مىآيد و ماشين از
روى آن حركت مىكند ماشين مىايستد درب ماشين باز ميشود
دوباره چشم
بندهايم را كنترل مىكنند و دستم را مىگيرند از راه رو؛ شايد تنگ و تاريك عبور مىكنيم )هر دفعه بدنم به ديواراصابت مىكند( دربى باز مىشود و مرا
داخل آن
مىاندازند و درب بسته ميشود ؛ صدائى از پشت درب به گوشم ميرسد كه مىگويد
- چشم
بندت را بازكن!
وقتى
چشم بند را از چشمهايم باز مىكنم در مقابل خود
نوشتهاى را برروى ديوار مىيابم :
- برادر
به سلول پنج خوش آمدى !
نمىدانم
با چه وسيلهاى گچهاى ديوار را تراشيده است واين چنين زيبا
بر روى
ديوار اين جمله را حك كرده است ؛ شايد او را هم مثل من وقتى به درون اين اطاق انداخته بودند، هيچ چيز را نديده بوده است و هيچ اطلاعى
از اين جا نداشته است وبعدها كه فهميده است اين
سلول پنج بوده جهت اطلاع ديگران چنين جملهاى را نوشته
است .
به هر
حال سرم رابه اطراف بر ميگردانم سلولى هست شايد در طول 2متر ولى در عرضی که) نمىدانم چند سانتى متر( وقتى دو دستم را باز مىكنم نوك
انگشتهايم به هردو ديوار ميرسد.
در دل
ديوار شوفاژى كوچك نصب شده است و در كنار آن دو عدد پتوى
دولتى هم
قرار دارد ؛ مىروم در آنجا مىنشينم كه ديدهام به سوى زير سقف مىرود سوراخى در حدود 15*10سانتى متر وجود دارد و يك عدد
سوراخ كوچك كه در آن چشمك نصب شده است ، سرم را بر روى
پتو مىگذارم ودر كنار شوفاژ دراز مىكشم .
احساس مىكنم همه اندامم مىلرزد!
پتو را
بر روى شوفاژ پهن مىكنم و خود به زير پتو
مىروم به
شكل كرسى هاى قديم و سر به زمين مىگذارم و چشم بر سقف سلول مىدوزم، ولحظههاى بودنم را در اين دنيا به محاسبه مىنشينم ؛ خواب بر
ديدگانم فرود مىآيد !
خود
را در كنار جادهاى احساس مىكنم كه منتظر هستم هوا سرد است،برفمىبارد - سطح جاده را برف پوشانيده است - ما شين در حاليكه برف پاك كنش برفهاى روى
شيشهاش را دور مىكند، در برابرم مىايستد و
من درب عقب ماشين را باز مىكنم و درصندلى عقب
ماشين
مىنشينم ؛ اتومبيل آهسته حركت مىكند ؛ مسير فرودگاه را مىپيمايد - در جانب چپ خود زن هيكل مندى را احساس مىكنم كه جامه سياهش تمام
وجودش را پوشانيده است و بوى بدى به همراه خود
دارد و در آنسوى زن ،آقاى عبدالعلى مزارى را مىبينم كه رو به پنجره نشسته است و برفها را تماشا مىكند و زن هيكلمند مانع
مىشود كه با ايشان سخن بگويم و...
صداى
درب سلول مرا از خواب بيدار مىكند، بر مىخيزم ؛ مرد
نگهبان
اعلام مىكند:
- چشم
بندت را ببند ؛ بيا ببرمت دستشوئى وتوالت !
چشم
بندم را مىبندم دستم را مىگيرد و پاهايم را به سوى يك جفت دمپائى هدايت مىكند و بعد مىبرد در مقابل سرويس توالت رهايم مىكند و
مىگويد:
- خواستى وضوهم بگير تا صبح ديگه از توالت خبرى نيست !
پس از
انجام كارهاى توالت و دستشوئى طبق فرامين
نگهبان چشم بندم را مىبندم وبه درب توالت مىكوبم يعنى
دقالباب
مىكنم ومرد نگهبان درب را باز مىكند و دستم را مىگيرد و تا دم سلول مىبرد ؛ من داخل سلول مىشوم و مرد نگهبان درب آهنى را پس از
ورودم به سلول محكم مىبندد !
چشم
بندم را باز مىكنم مشغول قدم زدن در داخل سلول مىشوم تمام ديوارها مملو از ياد داشت هاى زندانيان قديمى هست كه با دسته
قاشق حكاكى شده است، يكى تعداد روزهائى كه در
اين سلول بوده را نوشته است و ديگرى به ياد هر روز
زندگىاش در
اين سلول خطى كشيده است تا هرگز روزهاى سلول را از ياد نبرد ؛ زيرا در مكانى كه نه تقويم هست و نه روزنامه ونه هيچگونه وسيله
ارتباطى با خارج از سلول، ممكن هست كه هر اتفاقى
بيفتد!!
و
ديگرانى هم از روزهاى شكنجه جسمانى وروانى
خودشان ياد
داشتهائى را باقى گذاشتهاند و معدود عاشقانى هم بودهاند كه چند بيت شعر به رسم نوع دوستى به يادگار گذاشتهاند ولى ديگر هيچ
اطلاعى از مردگى و زندگى شان بر روى ديوارهاى بى
زبان باقى نيست !
نماز
مغرب خود را مىخوانم پيش از آنكهنمازم تمام شود از
درب سلول يك ليوان پلاستيكى كه داخل آن چاى دارد را داخل
سلول
مىگذارند من پس از نماز يك قورت از آن چاى را مىخورم كه خيلىطعم بدى دارد و به همين دليل ديگر از آن نمىخورم وآرام سر بر زمين مىگذارم
تا باشد اين صفحه زندگى هم ورق بخورد تا...
بيش
از 24ساعت گذشته است به هيچ وجه
به سراغم
نيامدهاند در اين مدت به غير از اينكه چند نوبت مرا به توالت بردهاند و مقدارى هم غذا دادهاند ديگر تا كنون درب سلول گشوده نشده است
تا به حال بيش از چند مرتبه ياد داشتهاى روى
ديوارها را خواندهام و در داخل سلول قدم زدهام و به
گذشتهام و
آيندهام فكر كردهام و اينكه راستى چگونه انسان را قدرت تبديل به يك درنده مىكند وبراى حفظ مقام و منزلت دنيائى خودش براى هر
كارى جوازى صادر مىكند حتى جواز مرگ يك انسان را
و...
براى همه
چيز جوابى مىيابم اما براى اين سوال
كه راستى من
را چرا اينجا آوردهاند نمىيابم !
زيرا
من يك تبعه افغانى هستم و در ارتباط با مسايل سياسى
واجتماعى كشورم اقداماتى داشتهام و تفكرى داشتهام كه در
آن راستا
حركت مىنمودم و... ولى هيچ ار تباطى به هيچ كشور ديگرى نداشته است و ندارد و اينكه چرا اين كشور محترم و ميزبان با من مهاجر چنين
رفتار مىنمايد نمىدانم و بيش از
24ساعت هست كه حتى نيامدهاند تا از آنها بپرسم كه چرا؟
وبه
چه دليل؟
درب
سلول گشوده مىشود و مردى با صدايى خشن اعلام
مىكند:
- جهت
گرفتن وضو و رفتن به توالت آماده شو!
طبق
معمول به توالت مىروم و با وضو بر
مىگردم و نماز مغرب وعشاء را مىخوانم كه نگهبان اعلام مىكند:
- آماده
شو بازجوت ميخواد ببينتد!
چشم
بندم را مىبندم و دستم را از درب سلول به بيرون دراز
مىكنم؛ مرد نگهبان دستم را مىگيرد و مىبرد، چندين مرحله از چند پله گاهى پائين و گاهى بالا مىرويم و بعد احتمالا داخل
يك راه رو بلند مىشويم و بعد مرا مىبرد و
راهنمائى مىكند تا بر روى يك صندلى بنشينم !
بر
روى صندلى مىنشينم.
صداى
همان بازجوى قبلى به گوشم مىآيد كه مىگويد:
- ايشان نماينده دادستان اينجاست،
- شما
متهم هستيد به اقدام عليه امنيت داخلى كشور از
طريق ارتباط
با يك نمايندگى كشور بيگانه كه آنها براى سرويسهاى شوروى كار مىكنند و...
در
ضمن خانوادهات را هم آوردهايم، همه را؛ حالا به نفعته كه اين برگه را امضاء كنى!!
قبل از
آنكه چيزى بگويم صدائى شبيه صداى مادرم از مسافتى دور به
گوشم مىآيد
كه آه وناله مىكند ؛ مىخواهم به او بگويم:
- كه
همه دروغه!!
ولى
بر زبانم مىآيد كه :
- جناب
پدر ومادرم را چرا آوردهايد شما با من مشكل داريد به آنها
چه مربوطه و...
- اگر
امضاء كنى قول مىدهيم كه آنها را رهاكنيم!
- قول
ميدهيد؟
- بله
من هم
زير ورقى را كه آنها مدعى بودند عبارات فوق نوشته
شده امضاء نمودم و...
من را
برگردانيدند به سلول ؛ دقايقى بعد جهت عكس گرفتن
از سلول آوردند به درون اتاقى كه از همه طرف نور
مىباريد،
اتاق تاريك بود ولى لامپهاى متعدد رو به انسان روشن كردهبودند تا آنهائيكه عكس مىگيرند غير قابل شناخت باشند يك عدد لباس فرم
به تنم ميدهند ويك پلاك بر گردنم آويزان
مىكنند و بر روى صندلى مىنشانند واز سه جانب )به طور مستقيم ؛ از جانب چپ و
راست( سه عدد عكس مىگيرند و دستور بستن چشمهايم را صادر مىكند و مرا باز مىگردانند به سلول!
نمازم
را مىخوانم. مىخواهم مشغول خوردن غذايى
شوم كه
آوردهاند ناگهان نگهبان مىگويد :
- آماده
شو برويم بازجوئى
لباسهاى
فرمى را كه برايم دادهاند مىپوشم و چشم بندم را مىبندم وبا نگهبان حركت مىكنيم ؛ من را به داخل اطاقى مىبرند وبر روى صندلى
مىنشانند و من هم مىنشينم و صدائى از پشت
سرم مىگويد !
- خودتان
را معرفى كنيد
- من صاحبداد هستم !
- ميزان
تحصيلات ؟
- دوم
راهنمائى
- شغل
روزانه !
- به
طور نا مرتب مشغول خواندن درس حوزه
- منبع
در آمد؟
- 5شنبهها و جمعهها كار بنائى
مىكردم به علاوه تعطيلات!
- با
كداميك از احزاب ارتباط داشتيد؟
- سازمان
نصر
- آيا
عضو بوديد؟
- خير
- پس
چگونه ارتباط داشتيد؟
- گاهى
در درسهاى تاريخ آقاى يزدانى شركت مىكردم
- آيا اين سازمان را قبول داريد؟
- فعلا
وجود ندارد
- اگر
ما بخواهيم حتما ميتواند وجود داشته باشد
- به
هر حال فعلا كه وجود ندارد
- چند
سال اين ارتباط وجود داشت ؟
- نمىدانم
شايد 4و يا 5سال
-آيا
با آقاى مزارى در همين سازمان آشنا شديد؟
- در
مدتى كه من رابطه داشتم آقاى مزارى داخل كشور
بودند
- پس
چگونه با ايشان آشنا شديد؟
- حالا
حتما بايد بگويم؟
- ما اينجا حوصله مان زياد هست وتو هم موظف هستى آنچه را كه ما
مىپرسيم دقيق جواب بدهى وگرنه روشهاى ديگرى هم
براى كشف حقيقت داريم - حالا بگو با ايشان چگونه آشنا شديد
؟
- پيشتر
از هر چيز لازماست كه بگويم من وقتى چشمهايم بسته باشد نمىتوانم به راحتى صحبت كنم اگر اجازه بدهيد چشمهايم را باز كنم؟
- حق
ندارى چشمهايت را در اينجا باز كنى ولى من
اجازه ميدهم كه مقدارى چشم بندت را با لا بكشى مشروط بر
اينكه به
اطراف نگاه نكنى !
- مشكل
ندارد
- ازجات
بر خيز!
از
جايم بر مىخيزم گويا مقدارى صندلى را بر
مىگرداند كه اطرافم را نبينم بعد دستور
ميدهد:
- بنشين
بر
روى صندلى مىنشينم
- حالا
مىتونى مقدارى چشم بندت را بالا بكشى !
چشم
بندم را بالا مىبرم در مقابل خود زاويه 90درجه ديوار
را مشاهده
مىكنم، واندكى آرام مىشوم واحساس مىكنم دنيائى با چشمهاى باز چقدر با دنيائى با چشمهاى بسته متفاوت است مثل انسان آزاد وانسان
دربند!
بازجو:
خوب حالا شروع كن !
- اولين
باريكه ايشان را ديدم در ماه رمضان سال گذشته بود
- كجا
وچگونه؟
- داخل
حرم امام رضا!
صداى
بيسيم صحبتهاى ما را قطع مىكند، او با بيسيم خودش
مشغول صحبت مىشود ومرد ديگرى به من دستور ميدهد كه
چشمهايم را
كاملا ببندم، بعد صداى باز جو با بيسيم دور مىشود وكسى مىآيد دستم را مىگيرد وبر ميگرداند به داخل سلولم!
به
سلول بر مىگردم غذايم سرد شده است و
روغنهاى غذا
يخ زده است ولى نا چار چند قاشقى را مىخورم و در كنار شوفاژ پتو را بر روى خودم مىكشم واز سوراخهاى پتو لامپ هميشه روشن چشمم را
آزار مىدهد ولى با زحمت چشمهايم را مىبندم وبه
خواب مىروم !
يك
گروه كبوتر زيبا در جنگلى سبز مشغول پرواز هستند دو عدد از
كبوتران در حال آوردن يك پارچه سفيد هستند كه بر روى آن
نوشته شده
است:
" زنده
باد آزادى ؛ پاينده باد پروازو..."
چند
جمله ديگر آن را نمىتوانم بخوانم در حاليكه
خود غرق تماشاى او هستم سيدى با محاسن سفيد با
قفس خود فرا
مىرسد و همه كبوتران را با تفنگ بادى خودش نشانه مىگيرد بعضىها پرواز مىكنند به سوى آسمان نيلى و بعض ديگر اسير انگشتان سيد
مىشوند كه با قيچى بالهاى شان را قيچى
مىكند و به درون قفس مىاندازد و بالهاى بريده را به درون آتش مىاندازد و...
صداى
نگهبان است كه از پشت درب سلول صدايم مىكند
- بر
خيز آماده شو بازجوئى داريد!
چشم
بندم را مىبندم واحساس مىكنم دنياى تاريك نيمه
شب تاريكتر
گرديده است و مرد نگهبان دستم را مىگيرد و به سوى اطاق بازجوئى مىبرد ؛ احساس مىكنم
در اطرافم پر از لامپ ونور افكن هست كه نور مىتاباند ولى من از ديدن هر گونه روشنائى محروم هستم .
به
اطاق بازجوئى مىرسيم، مرا تحويل بازجوها ميدهد و مرد
نگهبان گويا اطاق را ترك مىكند و صدائى مىگويد:
- شب بخير!
من به
روى صندلى مىنشينم لحظهاى سكوت بر همه جا حكم فرما مىشود بعد صدائى مىگويد:
- پس
اين بوده آن موجود موذى اى كه اين همه چرند وپرند رو سرهم
كرده ويك
گونى كار واسه ما درست كرده!
صداى
اصابت يك گونى در مقابل صندلى به گوشم مىرسد و مرد بازجو
مىگويد:
- مقدارى
چشمهايت را باز كن ولى به اطراف نگاه نكن
مقدارى
چشم بندم را بالا مىكشم در كنار صندلى يك گونى اوراق درهم
برهم را
مشاهده مىكنم
- خوب
اين گونى و محتويات آن را كه مىبينى؟
- بله
- در
باره آن توضيح بده
- خوب
معلوم است يك گونى كاغذ باطله است!!
- مسخره
مىكنى احمق!
- من
ديگه چه توضيحى دارم؟
- اينا
همه بيانيه واطلاعيههائى است كه تو
آن را منتشر كردهاى!
- من؟!
- بله
تو!!
- دروغ
هست
- قرار
نشد كه باما نسازى - ما دوست داريم تو برادر وار همه چيز را
بگوئى واين
خيلى به نفعت تمام ميشه ؛ وگرنه ما ميتونيم تمام اون اسناد واطلاعات خودمون را بگيم ونشون بدهيم كه ما همه چيز را ميدونيم ؛ ما
ميدونيم تو بيانيه "ترحم به نسل قربانى" را
تكثير كردى و بعد در دفتر حركت اسلامى گير افتادى و اونها همه مدارك تو را گرفتند و كپى همه مدارك موجود در كيف تو را براى
ما ارسال كردند و...
صدائى
ديگر حرف او را قطع مىكند
- به
نفعت هست كه بگوئى اين همه را چرا نوشتهاى و از كجا
تامين مالى مىشدى؟
- اولا
كه من از اينها هيچ اطلاع ندارم و ثانيا اينكه من
فقط چند عدد اطلاعيه تهيه كردهام كه در باز جوئىهاى مرحله
اول هم بيان
كردهام قبل از بازداشت و باز هم مىگويم كه
-1ترحم
به نسل قربانى(1)
متن كامل
بيانيه ترحم به نسل قربانى
چندين
قرن با ديگران زيستيم و چند قرن، نه در
كنار و حاشيه، كه در مركز، و قلب وطن، درهم كوبيده شديم،
ديوار خشن
استبداد پشتونگرايان عارى از هر گونه درد انسانى، و حصار مرتفع طبيعت، با ما بسان يك انسان متعلق به اين ديار ننگريستند!
انسانهائى
بوديم در قالب وجود بى بهره از تمام حقوق،
چشمان ما را پادشاهان كور كرده بودند تا خود و ديگران را
نبينيم،
گوشهاى مان را، تا فرياد ياران سوده در خاك را نشنويم، بازوان مارا بسته، تا خشم خدايى مان تختها را درهم نشكند، پاهايمان بسته در
زنجير، و زنجير در كنده، تا مبادا آزاد بجنبيم!
كمر هايمان را شكسته بودند، تا بيارى " اسيران شتر سوار
" نشتابيم!،
زبان ما را بريده بودند تا در شكاف درهها، گرگان سخن سرايند، گلوهايمان را فشرده بودند تا بى فرياد زيست نموده، بميريم، اين بار
بدنهاى مان را زير شلاق گرفتند، ما خفته بوديم
ديگران بر ما خنديدند و بر جنازه ما رقص نمودند...ما نيز
باور
نموديم... اما درميان ويرانههاى خانههاى ما ويرانه هائى بودند كه زنجيرها را گسسته، بالاى حصار طبيعت و ديوار استبداد بر آمده، فرياد
ياران آرميده در زير ويرانهها و اسيران باز
نگشته و زندگان بى نام را سر دهند، ما را آزموده بودند و
خود نيز
آزموديم، ديديم كه مىتوانيم با ستارهها ارتياط بر قرار سازيم ،ديديم كه ستارههاى آزادى را مىشود از نزديك ديد، ما نيز رفتيم اما
بسوى دار و گفتيم: دواى درد استبداد خون است.
از
بالاى دار به ياران و نسلهاى آينده گفتيم: بر مزار ما
دعاى رهائى
بخوانيد و مشعل آزادى روشن نمائيد و به ياران گفتيم باهم بيائيد تا مبادا مغلوب سگان بيابانى گرديد! اين بار دشمنان عدالت ما را
در ديوارهاى حايل جدا نگهداشتند.
اما
ما در دامنهها بذر فشانديم و نهالان بر آمدند و ريشه گرفتند، فسوسا كه ديگران نيز در زمينهاى ما تخم شرارت و عداوت كاشتند،
در مزارع ما آتش افكندند، بذرهاى بودند كه
در زمين ديگران روئيده بودند، ما چرا اين دفعه قربانى خود