بنام خداوند آگاهى و برابرى و عدالت
بوى
كافور
يونس حيدرى
|
|
به ياد روزهاى سوخته
|
7/12/1369
طبق معمول جهت پارهاى توضيحات خيابانى رأس ساعت يازده صبح در برابر كيوسك تلفن در مقابل كفش ملى،
خيابان "شاه دوست " سابق بايد حاضر مىشدم ؛ قريب دو ماه از اين آمد و رفت مىگذرد بعضى وقتها
سلطانى معاون مدير كل امور اتباع استان خراسان
بر سرقرار مىآمد و اين اواخر كه مرا به مقر وزارت اطلاعات
انتقال
دادند؛ رابط بدل شده بود و مرد ريش و پشم دارى با قد بلند و برخوردهاى كاملا علمى بر سر قرار حاضر ميشد.
از
آخرين قرار قريب يك هفته مىگذرد، هفته گذشته
وقتى شب
هنگام آمدند منزل شخصى من را مورد تفتيش قرار دادند به من اعلام كردند كه در اين مكان مثل هميشه منتظر باشم تا آنها بيايند!
در
همه قرار ها آنها از ماشينهاى متعدد استفاده
كرده بودند و به همين دليل به هيچ وجه نمىتوانستم منتظر
اتومبيل
خاصى باشم ولى هميشه با تأخير ده يا پانزده دقيقهاى خودشان را به من نشان ميدادند و من را سوار ماشين مىكردند! ولى امروز بيش از يك
ساعت است كه تأخير كردهاند، اين را ميدانم
كه تأخيرى در كار نيست همهاش نوعى سنجش علمى و...است شايد
در بيخ گوشم
در يكى از اين منازل مقرشان باشد كى ميداند؟، شايد همين الان از ده نقطه بر خوردها و رفتارم را از زواياى متعدد مورد بررسى قرار
دادهاند ولى من چه ميدانم در ميان اين همه
آمد و رفت انسانها آنها چه كسانى هستند!
مگر
ميشود انسان به جائى خاص و فردى خاص توجه
كند كه او را كنترل مىكند و...
پس از
يك ساعت و اندى بر خلاف هميشه همان مرد
ريش و پشم دار از امتداد پياده رو - پياده به
سويم نمايان
شد - كنارم آمد واشاره نمود كه حركت كنم هردو به سوى ميدان راه آهن حركت كرديم در يكى از بخشهاى پاركينگ ؛ اتومبيل پارك شدهاى
را دربش را گشود و سوار شديم.
اتومبيل
عقب عقب آمد و خود را از ميان انبوه ماشينهاى پارك شده جداكرد و در امتداد بلوار چند دورى زد ؛ مسير تغيير مىكند به سوى
خيابان دانشگاه حركت مىنمايد در داخل خيابان
دانشگاه وارد يك كوچه فرعى ميشود كه خلوت هست؛ يك بيوك
مىآيد با
سه سر نشين، پيداست كه آدمهاى حرف نفهمى هستند يكى از آنها از اتومبيل پياده ميشود وبه سراغ من مىآيد!
من
رااز اتومبيل پياده مىكند و مىگويد:
- ياللَّهبريم !
با او
مىروم به سوى بيوك صورتى رنگ كه دو مرد
ديگر در جلو
آن نشسته اند سوار بيوك مىشوم ؛ مرد هيكلمند مىگويد:
- سرت
را پائين بينداز!
ديگرى
مىگويد:
- چشمهاشو
ببند !
با
چشم بندى كه به همراه دارند چشمهايم را
مىبندند و سرم را در ميان فاصله دو صندلى فرو
مىكنند!
بيوك
ويراژ ميدهد آنچنان با سرعت به چپ و راست مىچرخد كه گوئى چيزى آنها را دنبال كرده است ؛ قريب نيم ساعت در خيابانهاى اصلى و
فرعى گاز ميدهد؛ انسان احساس مىكند كه چندين
كيلومتر از شهر خارج شده است )آيا چنين است( نمىدانم در كجا هستم اتومبيل از سرعت خود مىكاهد از چند سرعت گير
عبور مىكند صداى زنجيرى به گوش مىآيد و ماشين از
روى آن حركت مىكند ماشين مىايستد درب ماشين باز ميشود
دوباره چشم
بندهايم را كنترل مىكنند و دستم را مىگيرند از راه رو؛ شايد تنگ و تاريك عبور مىكنيم )هر دفعه بدنم به ديواراصابت مىكند( دربى باز مىشود و مرا
داخل آن
مىاندازند و درب بسته ميشود ؛ صدائى از پشت درب به گوشم ميرسد كه مىگويد
- چشم
بندت را بازكن!
وقتى
چشم بند را از چشمهايم باز مىكنم در مقابل خود
نوشتهاى را برروى ديوار مىيابم :
- برادر
به سلول پنج خوش آمدى !
نمىدانم
با چه وسيلهاى گچهاى ديوار را تراشيده است واين چنين زيبا
بر روى
ديوار اين جمله را حك كرده است ؛ شايد او را هم مثل من وقتى به درون اين اطاق انداخته بودند، هيچ چيز را نديده بوده است و هيچ اطلاعى
از اين جا نداشته است وبعدها كه فهميده است اين
سلول پنج بوده جهت اطلاع ديگران چنين جملهاى را نوشته
است .
به هر
حال سرم رابه اطراف بر ميگردانم سلولى هست شايد در طول 2متر ولى در عرضی که) نمىدانم چند سانتى متر( وقتى دو دستم را باز مىكنم نوك
انگشتهايم به هردو ديوار ميرسد.
در دل
ديوار شوفاژى كوچك نصب شده است و در كنار آن دو عدد پتوى
دولتى هم
قرار دارد ؛ مىروم در آنجا مىنشينم كه ديدهام به سوى زير سقف مىرود سوراخى در حدود 15*10سانتى متر وجود دارد و يك عدد
سوراخ كوچك كه در آن چشمك نصب شده است ، سرم را بر روى
پتو مىگذارم ودر كنار شوفاژ دراز مىكشم .
احساس مىكنم همه اندامم مىلرزد!
پتو را
بر روى شوفاژ پهن مىكنم و خود به زير پتو
مىروم به
شكل كرسى هاى قديم و سر به زمين مىگذارم و چشم بر سقف سلول مىدوزم، ولحظههاى بودنم را در اين دنيا به محاسبه مىنشينم ؛ خواب بر
ديدگانم فرود مىآيد !
خود
را در كنار جادهاى احساس مىكنم كه منتظر هستم هوا سرد است،برفمىبارد - سطح جاده را برف پوشانيده است - ما شين در حاليكه برف پاك كنش برفهاى روى
شيشهاش را دور مىكند، در برابرم مىايستد و
من درب عقب ماشين را باز مىكنم و درصندلى عقب
ماشين
مىنشينم ؛ اتومبيل آهسته حركت مىكند ؛ مسير فرودگاه را مىپيمايد - در جانب چپ خود زن هيكل مندى را احساس مىكنم كه جامه سياهش تمام
وجودش را پوشانيده است و بوى بدى به همراه خود
دارد و در آنسوى زن ،آقاى عبدالعلى مزارى را مىبينم كه رو به پنجره نشسته است و برفها را تماشا مىكند و زن هيكلمند مانع
مىشود كه با ايشان سخن بگويم و...
صداى
درب سلول مرا از خواب بيدار مىكند، بر مىخيزم ؛ مرد
نگهبان
اعلام مىكند:
- چشم
بندت را ببند ؛ بيا ببرمت دستشوئى وتوالت !
چشم
بندم را مىبندم دستم را مىگيرد و پاهايم را به سوى يك جفت دمپائى هدايت مىكند و بعد مىبرد در مقابل سرويس توالت رهايم مىكند و
مىگويد:
- خواستى وضوهم بگير تا صبح ديگه از توالت خبرى نيست !
پس از
انجام كارهاى توالت و دستشوئى طبق فرامين
نگهبان چشم بندم را مىبندم وبه درب توالت مىكوبم يعنى
دقالباب
مىكنم ومرد نگهبان درب را باز مىكند و دستم را مىگيرد و تا دم سلول مىبرد ؛ من داخل سلول مىشوم و مرد نگهبان درب آهنى را پس از
ورودم به سلول محكم مىبندد !
چشم
بندم را باز مىكنم مشغول قدم زدن در داخل سلول مىشوم تمام ديوارها مملو از ياد داشت هاى زندانيان قديمى هست كه با دسته
قاشق حكاكى شده است، يكى تعداد روزهائى كه در
اين سلول بوده را نوشته است و ديگرى به ياد هر روز
زندگىاش در
اين سلول خطى كشيده است تا هرگز روزهاى سلول را از ياد نبرد ؛ زيرا در مكانى كه نه تقويم هست و نه روزنامه ونه هيچگونه وسيله
ارتباطى با خارج از سلول، ممكن هست كه هر اتفاقى
بيفتد!!
و
ديگرانى هم از روزهاى شكنجه جسمانى وروانى
خودشان ياد
داشتهائى را باقى گذاشتهاند و معدود عاشقانى هم بودهاند كه چند بيت شعر به رسم نوع دوستى به يادگار گذاشتهاند ولى ديگر هيچ
اطلاعى از مردگى و زندگى شان بر روى ديوارهاى بى
زبان باقى نيست !
نماز
مغرب خود را مىخوانم پيش از آنكهنمازم تمام شود از
درب سلول يك ليوان پلاستيكى كه داخل آن چاى دارد را داخل
سلول
مىگذارند من پس از نماز يك قورت از آن چاى را مىخورم كه خيلىطعم بدى دارد و به همين دليل ديگر از آن نمىخورم وآرام سر بر زمين مىگذارم
تا باشد اين صفحه زندگى هم ورق بخورد تا...
بيش
از 24ساعت گذشته است به هيچ وجه
به سراغم
نيامدهاند در اين مدت به غير از اينكه چند نوبت مرا به توالت بردهاند و مقدارى هم غذا دادهاند ديگر تا كنون درب سلول گشوده نشده است
تا به حال بيش از چند مرتبه ياد داشتهاى روى
ديوارها را خواندهام و در داخل سلول قدم زدهام و به
گذشتهام و
آيندهام فكر كردهام و اينكه راستى چگونه انسان را قدرت تبديل به يك درنده مىكند وبراى حفظ مقام و منزلت دنيائى خودش براى هر
كارى جوازى صادر مىكند حتى جواز مرگ يك انسان را
و...
براى همه
چيز جوابى مىيابم اما براى اين سوال
كه راستى من
را چرا اينجا آوردهاند نمىيابم !
زيرا
من يك تبعه افغانى هستم و در ارتباط با مسايل سياسى
واجتماعى كشورم اقداماتى داشتهام و تفكرى داشتهام كه در
آن راستا
حركت مىنمودم و... ولى هيچ ار تباطى به هيچ كشور ديگرى نداشته است و ندارد و اينكه چرا اين كشور محترم و ميزبان با من مهاجر چنين
رفتار مىنمايد نمىدانم و بيش از
24ساعت هست كه حتى نيامدهاند تا از آنها بپرسم كه چرا؟
وبه
چه دليل؟
درب
سلول گشوده مىشود و مردى با صدايى خشن اعلام
مىكند:
- جهت
گرفتن وضو و رفتن به توالت آماده شو!
طبق
معمول به توالت مىروم و با وضو بر
مىگردم و نماز مغرب وعشاء را مىخوانم كه نگهبان اعلام مىكند:
- آماده
شو بازجوت ميخواد ببينتد!
چشم
بندم را مىبندم و دستم را از درب سلول به بيرون دراز
مىكنم؛ مرد نگهبان دستم را مىگيرد و مىبرد، چندين مرحله از چند پله گاهى پائين و گاهى بالا مىرويم و بعد احتمالا داخل
يك راه رو بلند مىشويم و بعد مرا مىبرد و
راهنمائى مىكند تا بر روى يك صندلى بنشينم !
بر
روى صندلى مىنشينم.
صداى
همان بازجوى قبلى به گوشم مىآيد كه مىگويد:
- ايشان نماينده دادستان اينجاست،
- شما
متهم هستيد به اقدام عليه امنيت داخلى كشور از
طريق ارتباط
با يك نمايندگى كشور بيگانه كه آنها براى سرويسهاى شوروى كار مىكنند و...
در
ضمن خانوادهات را هم آوردهايم، همه را؛ حالا به نفعته كه اين برگه را امضاء كنى!!
قبل از
آنكه چيزى بگويم صدائى شبيه صداى مادرم از مسافتى دور به
گوشم مىآيد
كه آه وناله مىكند ؛ مىخواهم به او بگويم:
- كه
همه دروغه!!
ولى
بر زبانم مىآيد كه :
- جناب
پدر ومادرم را چرا آوردهايد شما با من مشكل داريد به آنها
چه مربوطه و...
- اگر
امضاء كنى قول مىدهيم كه آنها را رهاكنيم!
- قول
ميدهيد؟
- بله
من هم
زير ورقى را كه آنها مدعى بودند عبارات فوق نوشته
شده امضاء نمودم و...
من را
برگردانيدند به سلول ؛ دقايقى بعد جهت عكس گرفتن
از سلول آوردند به درون اتاقى كه از همه طرف نور
مىباريد،
اتاق تاريك بود ولى لامپهاى متعدد رو به انسان روشن كردهبودند تا آنهائيكه عكس مىگيرند غير قابل شناخت باشند يك عدد لباس فرم
به تنم ميدهند ويك پلاك بر گردنم آويزان
مىكنند و بر روى صندلى مىنشانند واز سه جانب )به طور مستقيم ؛ از جانب چپ و
راست( سه عدد عكس مىگيرند و دستور بستن چشمهايم را صادر مىكند و مرا باز مىگردانند به سلول!
نمازم
را مىخوانم. مىخواهم مشغول خوردن غذايى
شوم كه
آوردهاند ناگهان نگهبان مىگويد :
- آماده
شو برويم بازجوئى
لباسهاى
فرمى را كه برايم دادهاند مىپوشم و چشم بندم را مىبندم وبا نگهبان حركت مىكنيم ؛ من را به داخل اطاقى مىبرند وبر روى صندلى
مىنشانند و من هم مىنشينم و صدائى از پشت
سرم مىگويد !
- خودتان
را معرفى كنيد
- من صاحبداد هستم !
- ميزان
تحصيلات ؟
- دوم
راهنمائى
- شغل
روزانه !
- به
طور نا مرتب مشغول خواندن درس حوزه
- منبع
در آمد؟
- 5شنبهها و جمعهها كار بنائى
مىكردم به علاوه تعطيلات!
- با
كداميك از احزاب ارتباط داشتيد؟
- سازمان
نصر
- آيا
عضو بوديد؟
- خير
- پس
چگونه ارتباط داشتيد؟
- گاهى
در درسهاى تاريخ آقاى يزدانى شركت مىكردم
- آيا اين سازمان را قبول داريد؟
- فعلا
وجود ندارد
- اگر
ما بخواهيم حتما ميتواند وجود داشته باشد
- به
هر حال فعلا كه وجود ندارد
- چند
سال اين ارتباط وجود داشت ؟
- نمىدانم
شايد 4و يا 5سال
-آيا
با آقاى مزارى در همين سازمان آشنا شديد؟
- در
مدتى كه من رابطه داشتم آقاى مزارى داخل كشور
بودند
- پس
چگونه با ايشان آشنا شديد؟
- حالا
حتما بايد بگويم؟
- ما اينجا حوصله مان زياد هست وتو هم موظف هستى آنچه را كه ما
مىپرسيم دقيق جواب بدهى وگرنه روشهاى ديگرى هم
براى كشف حقيقت داريم - حالا بگو با ايشان چگونه آشنا شديد
؟
- پيشتر
از هر چيز لازماست كه بگويم من وقتى چشمهايم بسته باشد نمىتوانم به راحتى صحبت كنم اگر اجازه بدهيد چشمهايم را باز كنم؟
- حق
ندارى چشمهايت را در اينجا باز كنى ولى من
اجازه ميدهم كه مقدارى چشم بندت را با لا بكشى مشروط بر
اينكه به
اطراف نگاه نكنى !
- مشكل
ندارد
- ازجات
بر خيز!
از
جايم بر مىخيزم گويا مقدارى صندلى را بر
مىگرداند كه اطرافم را نبينم بعد دستور
ميدهد:
- بنشين
بر
روى صندلى مىنشينم
- حالا
مىتونى مقدارى چشم بندت را بالا بكشى !
چشم
بندم را بالا مىبرم در مقابل خود زاويه 90درجه ديوار
را مشاهده
مىكنم، واندكى آرام مىشوم واحساس مىكنم دنيائى با چشمهاى باز چقدر با دنيائى با چشمهاى بسته متفاوت است مثل انسان آزاد وانسان
دربند!
بازجو:
خوب حالا شروع كن !
- اولين
باريكه ايشان را ديدم در ماه رمضان سال گذشته بود
- كجا
وچگونه؟
- داخل
حرم امام رضا!
صداى
بيسيم صحبتهاى ما را قطع مىكند، او با بيسيم خودش
مشغول صحبت مىشود ومرد ديگرى به من دستور ميدهد كه
چشمهايم را
كاملا ببندم، بعد صداى باز جو با بيسيم دور مىشود وكسى مىآيد دستم را مىگيرد وبر ميگرداند به داخل سلولم!
به
سلول بر مىگردم غذايم سرد شده است و
روغنهاى غذا
يخ زده است ولى نا چار چند قاشقى را مىخورم و در كنار شوفاژ پتو را بر روى خودم مىكشم واز سوراخهاى پتو لامپ هميشه روشن چشمم را
آزار مىدهد ولى با زحمت چشمهايم را مىبندم وبه
خواب مىروم !
يك
گروه كبوتر زيبا در جنگلى سبز مشغول پرواز هستند دو عدد از
كبوتران در حال آوردن يك پارچه سفيد هستند كه بر روى آن
نوشته شده
است:
" زنده
باد آزادى ؛ پاينده باد پروازو..."
چند
جمله ديگر آن را نمىتوانم بخوانم در حاليكه
خود غرق تماشاى او هستم سيدى با محاسن سفيد با
قفس خود فرا
مىرسد و همه كبوتران را با تفنگ بادى خودش نشانه مىگيرد بعضىها پرواز مىكنند به سوى آسمان نيلى و بعض ديگر اسير انگشتان سيد
مىشوند كه با قيچى بالهاى شان را قيچى
مىكند و به درون قفس مىاندازد و بالهاى بريده را به درون آتش مىاندازد و...
صداى
نگهبان است كه از پشت درب سلول صدايم مىكند
- بر
خيز آماده شو بازجوئى داريد!
چشم
بندم را مىبندم واحساس مىكنم دنياى تاريك نيمه
شب تاريكتر
گرديده است و مرد نگهبان دستم را مىگيرد و به سوى اطاق بازجوئى مىبرد ؛ احساس مىكنم
در اطرافم پر از لامپ ونور افكن هست كه نور مىتاباند ولى من از ديدن هر گونه روشنائى محروم هستم .
به
اطاق بازجوئى مىرسيم، مرا تحويل بازجوها ميدهد و مرد
نگهبان گويا اطاق را ترك مىكند و صدائى مىگويد:
- شب بخير!
من به
روى صندلى مىنشينم لحظهاى سكوت بر همه جا حكم فرما مىشود بعد صدائى مىگويد:
- پس
اين بوده آن موجود موذى اى كه اين همه چرند وپرند رو سرهم
كرده ويك
گونى كار واسه ما درست كرده!
صداى
اصابت يك گونى در مقابل صندلى به گوشم مىرسد و مرد بازجو
مىگويد:
- مقدارى
چشمهايت را باز كن ولى به اطراف نگاه نكن
مقدارى
چشم بندم را بالا مىكشم در كنار صندلى يك گونى اوراق درهم
برهم را
مشاهده مىكنم
- خوب
اين گونى و محتويات آن را كه مىبينى؟
- بله
- در
باره آن توضيح بده
- خوب
معلوم است يك گونى كاغذ باطله است!!
- مسخره
مىكنى احمق!
- من
ديگه چه توضيحى دارم؟
- اينا
همه بيانيه واطلاعيههائى است كه تو
آن را منتشر كردهاى!
- من؟!
- بله
تو!!
- دروغ
هست
- قرار
نشد كه باما نسازى - ما دوست داريم تو برادر وار همه چيز را
بگوئى واين
خيلى به نفعت تمام ميشه ؛ وگرنه ما ميتونيم تمام اون اسناد واطلاعات خودمون را بگيم ونشون بدهيم كه ما همه چيز را ميدونيم ؛ ما
ميدونيم تو بيانيه "ترحم به نسل قربانى" را
تكثير كردى و بعد در دفتر حركت اسلامى گير افتادى و اونها همه مدارك تو را گرفتند و كپى همه مدارك موجود در كيف تو را براى
ما ارسال كردند و...
صدائى
ديگر حرف او را قطع مىكند
- به
نفعت هست كه بگوئى اين همه را چرا نوشتهاى و از كجا
تامين مالى مىشدى؟
- اولا
كه من از اينها هيچ اطلاع ندارم و ثانيا اينكه من
فقط چند عدد اطلاعيه تهيه كردهام كه در باز جوئىهاى مرحله
اول هم بيان
كردهام قبل از بازداشت و باز هم مىگويم كه
-1ترحم
به نسل قربانى(1)
متن كامل
بيانيه ترحم به نسل قربانى
چندين
قرن با ديگران زيستيم و چند قرن، نه در
كنار و حاشيه، كه در مركز، و قلب وطن، درهم كوبيده شديم،
ديوار خشن
استبداد پشتونگرايان عارى از هر گونه درد انسانى، و حصار مرتفع طبيعت، با ما بسان يك انسان متعلق به اين ديار ننگريستند!
انسانهائى
بوديم در قالب وجود بى بهره از تمام حقوق،
چشمان ما را پادشاهان كور كرده بودند تا خود و ديگران را
نبينيم،
گوشهاى مان را، تا فرياد ياران سوده در خاك را نشنويم، بازوان مارا بسته، تا خشم خدايى مان تختها را درهم نشكند، پاهايمان بسته در
زنجير، و زنجير در كنده، تا مبادا آزاد بجنبيم!
كمر هايمان را شكسته بودند، تا بيارى " اسيران شتر سوار
" نشتابيم!،
زبان ما را بريده بودند تا در شكاف درهها، گرگان سخن سرايند، گلوهايمان را فشرده بودند تا بى فرياد زيست نموده، بميريم، اين بار
بدنهاى مان را زير شلاق گرفتند، ما خفته بوديم
ديگران بر ما خنديدند و بر جنازه ما رقص نمودند...ما نيز
باور
نموديم... اما درميان ويرانههاى خانههاى ما ويرانه هائى بودند كه زنجيرها را گسسته، بالاى حصار طبيعت و ديوار استبداد بر آمده، فرياد
ياران آرميده در زير ويرانهها و اسيران باز
نگشته و زندگان بى نام را سر دهند، ما را آزموده بودند و
خود نيز
آزموديم، ديديم كه مىتوانيم با ستارهها ارتياط بر قرار سازيم ،ديديم كه ستارههاى آزادى را مىشود از نزديك ديد، ما نيز رفتيم اما
بسوى دار و گفتيم: دواى درد استبداد خون است.
از
بالاى دار به ياران و نسلهاى آينده گفتيم: بر مزار ما
دعاى رهائى
بخوانيد و مشعل آزادى روشن نمائيد و به ياران گفتيم باهم بيائيد تا مبادا مغلوب سگان بيابانى گرديد! اين بار دشمنان عدالت ما را
در ديوارهاى حايل جدا نگهداشتند.
اما
ما در دامنهها بذر فشانديم و نهالان بر آمدند و ريشه گرفتند، فسوسا كه ديگران نيز در زمينهاى ما تخم شرارت و عداوت كاشتند،
در مزارع ما آتش افكندند، بذرهاى بودند كه
در زمين ديگران روئيده بودند، ما چرا اين دفعه قربانى خود
شويم،
بيائيد! ياران بازو به بازو ره پوئيم ؛ اين فرياد نسلهايى است كه چندين قرن قربانى شدند و يكبار ديگر خود به قربانگاه مىرفتند. در مسير
مسلخ قربانيان زياد داديم، به خود آمديم و
گفتيم چرا؟ تاكى؟!
وحدت
با توجه به شرايط فعلى كشور و وضعيت جبهات آخرين تيرى
است كه از كمان رها ميشود، بدون شك چنانچه به هدف نرسد، تا
چندين
دههديگر رسيده به و ضعيت فعلى كار دشوار خواهدبود" هزارهها " كه مركز
ثقل تشيع را در افغانستان تشكيل مىدهند
بايد بيدار باشند، مبادا فريب دشمنان داخلى و
خارجى را
بخورند و لحظهاى از پشتيبانى از حزب وحدت اسلامى دريغ بورزند!
امروز كه شيعيان و مخصوصا هزارهها بسوى تبديل شدن به يك قدرت مؤثر
در سرنوشت آينده كشور به پيش مىروند، كسانى
هستند، در ميان شيعيان كه سوداى مخالفت با وحدت شيعيان را در
سر دارند و
آگاهانه يا نا آگاهانه به شيعيان ضربه مىزنند.
مردم
ما بايد آنها را بشناسند و فريب القاب
و عناوين را نخورند، مصلحت اسلامى و ملى ما در انسجام و
هماهنگى
مىباشد، مخالفين وحدت كسانى اند كه سر در آخور ديگران دارند و برخى نيز كينه هزارهها را در دل و اكنون شروع نموده به كار شكنىها و
با عنوان اسلام و ولايت به جنگ با مسلمانان
مىروند.
حزب
وحدت اسلامى هر چند داراى نقايص مىباشد، اما با توجه به
شرايط فعلى تنها اميد است. برخى بدون توجه به اوضاع داخل
كشور
از" آسمانها "سخن مىگويند و مسائلى را مطرح مىنمايند كه تنها در " آرمانشهرها "قابل طرح است و به هيچ وجه نمىتواند به
عنوان دلايل قابل قبول در جهت طرد وحدت پذيرفته گردد .
ملت
مسلمان! شما در طى نسلهاى متمادى ستم ستم پيشگان
را لمس
نموديد و در مدت يازده سال دوران انقلاب نيز رنجهاى بى پايان ديديد. شما شاهديد كه اختلاف ميان احزاب و گروهها تا چه حد به شما ضربه
زده است. شما امنيت نداشتيد. فرزندان شما در خاك
خفتند، آباديها ويران گرديد، بسيارى نيز به ديگران
پناه بردند
و با سلاح بيگانه به جنگ همديگر بازگشتند! اگر اين وضعيت ادامه مىيافت ضربه جبرانناپذير به پرنسيب شيعيان وارد مىآمد كه به
هيچ وجه نسلهاى آينده ما را نمىبخشيدند !
هزارهها!
بيائيد خودتان ترحم نمائيد،بيائيد به آيندگان خيانت
نكنيم
مناديان وحدت فرزندان شما بوده و در دامان شما رشد يافته، از آن شما مىباشد، بطور قطع فقط اينان درد شما را حساس مىكنند، چون با شما
زيستهاند و در كنار شما بودهاند و آنانى كه حتى
يك مرتبه وضعيت زندگى شما را درك نكردهاند، ولو در هر
شرايطى كه
باشند برايتان نبايد قابل قبول باشند. و ما به مخالفين وحدت هشدار مىدهيم كه بيائيد حد اقل بخاطر ترحم به نسل قربانى چوب لاى
چرخ وحدت نيندازيد، در غير اين صورت مردم ما از
شما انتقام خواهند گرفت.
ملت
عزيز! ما همگام با شما پشتيبانى خالصانه خود را
از حزب وحدت اسلامى اعلام نموده آرزوى سربلندى و پيروزى
شما را
داريم!
جمعى
از طلاب و دانشجويان هزاره جات – مشهد 1369/1/16
2
- به كدامين سو؟
3- سخنى صريح با مردم
4- محسنى كيست (دو شماره(
5- بيانيه
شوراى
ولايتى قندهار منسوب حركت اسلامى
- همه
اينها را خودت نوشتهاى
- چه
فرق مىكند فعلا كه من را به عنوان مسئول مىشناسيد
- آيا
امكاناتش را از قسيم مىگرفتى؟
- خير
قسيم چيزى نمىدانست
- انگيزهات
از ايجاد اختلاف ميان مجاهدين و اهانت به
روحانيت چه بود؟
- اولا
كه ايجاد اختلاف نبود ؛ بلكه استحكام وحدت اجتماعى
مردم بود و ثانيا اگر اين بيانيهها و آن طومار تاريخى مردم
در حمايت از
حزب وحدت نبود خود شما خوب ميدانيد كه اين حزب وحدت را برهم زده بوديد!
- آيا
ميدونى با پخش دو بخش از بيانيه " محسنى كيست " مرتكب چه جرمى شدهاى؟
- چه
جرمى؟
- احانت
به مقدسات و روحانيت و اشاعه فحشاء و توهين به مقام
يك عالم
دينى و... و حكم همه اينهارا ميدانى چيست ؟!
- احانت
به مقدسات نبوده زيرا بخش اعظم آن را من
ازمجموعه آثاراسناد لانه جاسوسى استخراج كردهام و سند هم
دادهام و
ثالثا اگر در اين بخش مرتكب جرمى هم شدهام جمهورى اسلامى هم مرتكب جرم شده است كه آن را منتشر نموده است و بعد اينكه اين شيخ يك
عنصر افغانى هست و من هم يك فرد افغانى مىباشم و
هيچ ارتباطى با روحانيت دينى كشور شما ندارد!
- پس باقى اين بيانيهها را تو پخش نكردهاى؟
اصلا اين
سوالات چيست؟ كه شما مىكنيد ؛ شما هم ميدانيد
من هم ميدانم كه موضوع آوردن من در اينجا چيست؟
چرا سراغ اصل موضوع نمىرويد كه همهاش حاشيه مىرويد؟
- مگر
اصل موضوع چيست؟
- رابطه با قسيم! وعدم همكارى با شما
-اما
ما مى خواهيم برايت چنين پرونده بسازيم
- براى
چه؟
- براى
اينكه با اطلاعاتى كه داريم عامل اصلى
پايه گرفتن
حزب وحدت تو و دوستانت بودهاى و وجود اين حزب وحدت بزرگترين ضربه را به منافع ملى ومنطقوى جمهورى اسلامى ايران وارد نموده است، كارى
مى كنيم كه همه تان پشيمان شويد!
- بر
فرض من را بكشيد ؛ آيا به مقصد خودتان خواهيد رسيد؟
- حتما
- ولى
من چنين فكر نمىكنم ؛ زيرا كه مردم ما راه خودشان را ميروند و تصور نمىكنم كه آقاى مزارى هم راه مردم را رها كند و به خاطر
منافع شما دست از منافع ملى جامعه هزاره
بردارد!
مدتى
سكوت حاكم مى شود بعد مردى مى آيد و در
پشت سرم
قرار مىگيرد و يكى يكى بيانيهها را از گونى خارج مى كند و بر روى زير دستى صندلى من مىگذارد و مى پرسد:
- اين
را چه كسانى نوشتهاند؟
- نمى دانم
- بعدى؟
- نمىدانم
- بعدى؟
- نمىدانم
- اين
همان "ترحم به نسل قربانى" هست ؟
- بله
آن
را بر ميدارد و بيانيه بعدى را مى گذارد
- نمىدانم
تمام
گونى را در پيشم يكى يكى مى چيند و مى پرسد و
بيانيههاى
مربوط به من را جدا مى كند و بعد اعلام مى كند
- چشمهايت
را ببند ؛
نگهبان
را صدامىكند و من را مى برد در سلولم و پس از چند ساعت بازجوئى سرم را در كنار شو فاژ مى گذارم و نفسى راحت مى كشم پلكهايم را بر
روى هم مىگزارم.
- نام
و تمام ومشخصات خودت را بر روى اين فرم بنويس
بر روى برگه آرم حكومت اسلامى ايران به چشم مى خورد و در زيرآن
نو شته شده است
»النجات
فى الصدق«
تاريخ
: صفحه:
و بعد
با خود كار همان سوال را نوشته است و من هم جوابش را با
خودكار در زير پرسش نوشتم و بازجويم كه گويا در پشت سرم بر
روى صندلى
نشسته است ورقه را گرفت و در زير جواب من سوال جديد
نوشت
- چه
مدت با قسيم انورى ارتباط داشتى؟
- شايد
يكسال
- به
غير از انورى با كسى ديگر هم ملاقات و ديدار داشتى؟
- چند
جلسه با دبير اول كنسولگرى و يك جلسه هم با
خود كنسول
- آيا
نماينده سفارت كه قرار بود با شما مذاكره نمايد، رايزنى اش را انورى نموده بود؟
- خير
اطلاعى نداشت
- پس
چطور قرار بود با شمامذاكره نمايد؟
- من
تهران رفتم و با آقاى كشتمند گفتگو نمودم و بعد ايشان جهت تداوم اين بحث و پيگيرىاش آقاى صادق يار را معرفى كردند و قرار بود
در آن تاريخ در مشهد بنشينيم مفصل روى مسايل
تبادل نظر نمائيم كه نشد!
- با
آقاى كشتمند روى چه مسائلى بحث كرديد ؟
- ما
مشخصا روى محور وحدت هزارگى بحث كرديم و اينكه يك
سلسله مراكز
فرهنگى ايجاد شود كه خاصا بدور از مسايل ايدئولوژيكى روى وحدت هزارگى و ارتقاء سطح فكرى جامعه هزاره مشتركا در داخل و خارج از كشور
فعاليت شود.
- اين طرح از جانب آقاى كشتمند مطرح شد؟
- خير
ايشان طرحى ارائه نكردند ؛ اين طرح را
من مطرح
نمودم و از ايشان تقاضاىمساعدت و همكارى داشتم و ايشان هم استقبال كردند و آقاى صادق يار را به حيث نماينده خود معرفى كردند كه در مشهد
روى موضوع مفصلتر بحث و تبادل نظر انجام شود و
راههاى عملى آن بر رسى گردد !
- چرا
اين ملاقات صورت نگرفت؟
- شمابايد
بدانيد !
- معلومه
خيلى تيز هستى!
- خوب
شما كه همه چيز را تحت نظر داشته ايد
بايد بدانيد
- ما
به ايشان فهمانديم كه اين ملاقات به نفع شان نيست !
- از
چه طريقى؟
- به
تو مربوط نيست !
- با
آقاى انورى روى چه مسايلى صحبت مى كرديد؟
- شما
كه مدعى هستيد همه چيز را استراق سمع
كردهايد
ديگر دليلى براى بازگويى ندارد.
- ما
مى خواهيم خودت بنويسى !
- ما
مسايل گوناگون افغانستان را رويش بحث مى كرديم در اوائل ايشان به حيث نماينده دولت از مشى دولت دفاع مى كردند و من هم انتقاد داشتم ولى
بعدها اين گفتگوها بيشتر دوستانه شده بود و هر دو
بيشتر مسائل را منتقدانه بررسى مى كرديم .
- چه مسائلى ؟
- مسائل
روزمره افغانستان و مسائلى در حوزه فرهنگى را !
- ايشان چه چيزهايى براى شما از كابل تهيه مى نمود؟
- يك
سرى روزنامههاى چاپ كابل و بيانيههاى دولت كابل و شخص
رياست جمهورى و قرار بود كه مجله غرجستان را برايم تهيه
كند و در
آخرين ملاقات بگيرم كه بعد شما پيدايتان شد و بعد از آن هم من نرفتم.
- شما
در مورد مسائل ايران هم گفتگو مى كرديد ؟
- مسائل
ايران به ما مربوط نبوده ونيست!
- ولى
گفتگو مى كرديد!
- نه
خير
- ولى
ما شنود داريم
- بياوريد
- تو
بايد بنويسى كه گفتگو مى كرديد !
- چنين
صحبتى نبو و و و ده است
- ولى
بوده
- ما
دو افغانى بوديم كه در مورد آينده وطن
مشترك مان
بحث مىكرديم .
- ولى
در مورد ايران هم گفتگو مى كرديد
- چنين چيزى نبوده
- بنويس
كه بوده
- نبوده
شلاقى
بر پشتماصابت مى كند و مردى سريع چشم بندم را مى
بندد و مرد ديگر....
لاستيك
ماشين بالا ميرود و باز مىگردد، زمين بر
گرد خودش مىگردد نهنه زمين بر گرد من مىگردد، هستى به
دنبال من
هست ؛ اين من هستم كه از هستى مىگريزم، عنان گريز از كنترلم خارج شده است خود مىروم بى آنكه بخواهم، نهنه من را اين لاستيك مىبرد با
خود بى آنكه بخواهم يك عمر اين لاستيك در زير
چرخهاى اتومبيلها بوده و انسانها و بارهاى شان را جابهجا
كردهاست !
و حال اين انسان هست كه در دل لاستيك قرار گرفته و از زندگى مىگريزد - شايد به سوى درهاى هولناك مىرود، كه ميداند؛ شايد اين لاستيك تا بى
نهايت چرخش بچرخد و برود!
نسيم
سرد و سوزان از دل لاستيك بر صورت انسان مىكوبد
نسيم مىوزد و انسان منحنى شده در دل لاستيك نفسش بند مىآيد
لاستيك از چرخش مىايستد، نفس آرام آرام به جريان
مىآيد و حركت زندگى از نو آغاز مىشود و مردى سياه پوش كه
تمام اندامش
را سياهى فرا گرفته است بر او تحكم مىكند :
- بگو
بوده!
- بگو
بوده
-......
هجوم
مردان سياه پوش فرا مىرسد و لاستيك ها بازهم بالا
مىرود و از
شيب تند زندگى بالا مىرود، نفس لاستيك بند مىآيد و به عقب مىگريزد، شايد به درهاى مخوفتر از دره بودن!
امتداد
حركت لاستيك در دل اين تاريكى نا پيداست و آنچه كه گوش فلك
را پر كرده است فرياد است اما فريادها را آب خاموش
مىكند،
حركت لاستيك از درون آب و پر تاب شدن آن بر روى سنگها و...
- بالاخره
حاضر هستى ؛ قبول مىكنى؟
- چه
چيز را؟
- باز
ميگه چه چيز را؟ حاضر هستى اين متن را پشت
دوربين بگوئى؟
- آره
آره - هر چى كه شما بگوئيد
- حالا
شدى يك انسان! يك مسلمان، انسان مسلمان ممكن هست كه مرتكب گناه شود؟ ولى فرقش با انسان كافر و انسان منافق در اين است كه
انسان مسلمان صادقانه گناه خود را گردن
مىگيرد و از پيشگاه خداوند و بند گانش عذر خواهى مىكند ؛ توبه مىكند! و...
با
خود مىگويم آرى انسان مسلمان هرچى را كه انجام نداده گردن
مىگيرد به
خاطر گناه نا كرده توبه مىكند و خدايگان زمين را بر خداى آسمان ترجيح ميدهد و...
چرتم
را مىشكنند و دو برگ دست نوشته شدهاى را بر روى صندلى
مىگذارد و
مىگويد:
- متن
مصاحبه است هروقت آماده شدى اعلام كن!
- به سلولم بر گردانده مىشوم و نهار يك چلو مرغ مفصل مىآورند و
مىخورم و نماز ظهر و عصر را مىخوانم و بعد
مشغول ياد گرفتن متن مصاحبه مىشوم!
تا عمومى...!
كم كم احساس مىكنم حساب روزهاى بودنم در سلول را
از ياد مىبرم! ولى باهمه سختى هايش با سلول انس
گرفتهام،
تصور مىكنم براى هر فرد مدتى در سلول بودن لازم هست، دنياى سلول بيشتر شبيه قبرستانه و انسان وقتى در سلول روزها را سپرى مى
كند، شايد به اين فكر بيشتر باشد؟ كه راستى در
گور چگونه انسان سپرى خواهد كرد!
چند
روز اخير سلول برايم پر از نعمت شده است
زيرا در پى تقاضاهاى مكررم يك جلد قران برايم داده اند و
يك جلد كتاب
از آثار خمينى به نام چهل حديث؛ وقتى چهل حديث را مىخوانم بيشتر ذهنم را اين دو مطلب پر مىكند كه به راستى آنچه او در اين كتاب
نوشته است به آن معتقد بودهاست ؟
و
اينكه اگر او خود به آنچه نوشته است معتقد بوده و به آن عمل هم كرده است؟! و چگونه اين سلولها به حيث ميراث او بر جاى مانده
است ! و باز هم بر روى برگههاى بازجويان
اين جمله قرآن را نوشتهاند: )النجاهفى الصدق(؟
كم كم باور كرده ام كه آسمان آن قدر كوچك شده است كه همه وسعت آن به
اندازه همين روزنه 15 * 20سانتيمتر مىباشد كه من
مىبينم و يا اينكه شايد سهم من از اين آسمان بى
انتها
همين 15*20سانت است !
و
جيره هوا خورىام اگر نگهبانها اين بسيجيان به
اصطلاح عاشق
چرت شان پريده بود و قبراق و سر حال بودند و روز گذشته با لبخند خانه را به سوى محل كارشان ترك كرده بودند؛ روزى 5دقيقه
خواهد بود و گرنه اگر غير از اين اوصاف باشد يقينا
ابتدائى ترين چيزى كه در اينجا قربانى مىگردد هوا خورى ما
خواهد بود!
هنوز
مايل هستم كهبازهم همه نوشتههاى سلول رايكبار ديگر به جاى
كتاب، به
جاى مجله و به جاى روزنامه مطالعه كنم و كتاب زندگى را كه باخون دل انسانهاى فرهيخته بر سينه ديوار حك شده است بخوانم! يادمان
بودن در اسارت، آنجا كه مىخواهند انسانيت انسان
را از او بگيرند و در پيشگاه ستم ذبحش كنند تا دفع بلا شود
ولى صداى
نگهبانهمه ذهنيات مرا نابود مىكند و مىگويد:
- هر
چه وسائل دارى جمع كن آماده باش تا
برويم !
با
سرعت آماده ميشوم عينكهايم را بر چشمم مىبندم
و دست خود
را در اختيار او قرار مىدهم و با او ميروم پس از دقايقى راه رفتن صداى درب آهنى به گوش مىرسد كه باز مىشود من به داخل مىروم درب
بسته مىشود.
چشم بندم را باز مىكنم صداى يك هواكش غول پيكر گوش انسان را آزار
ميدهد كه با تمام قدرت مىچرخد در مقابلم
يك توالت و يك دستشوئى وجود دارد و سمت چپ من يك درب هست
درب را باز
ميكنم دو انسان هستند آرى دو انسان پس از مدتها چشمانم به جمال دو انسان منور مىشود! احساس ميكنم هر دويشان تكيده و پژمرده هستند ولى
انساناند وارد اطاق ميشوم سلام ميكنم سلامام
را جوانى عليك مىكند كه بسيار جوان هست ريشهاى بلند مايل
به سرخى
دارد چشمانى درشت و مهربان و صورتى پر از نور....!
وآن
سوى مردى ميان سال نشسته است. در
گوشهاطاق يك روزنامه افتاده است خرسند ميشوم و ميروم مشغول
خواندن
ميشوم روزنامه جمهورى اسلامى است ولى نميدانم به چه تاريخىتعلق دارد ولى پيداست كه متعلق به گذشتههاى دور است مشغول خواندن مىشوم و
بعد به بهانهاى با هم اطاقى هايم آشنا مىشوم
مهندس توكلى و مولوى عبدالوهاب خافى !
از
روزى كه مرا از سلول به اين اطاق
عمومى انتقال دادهاند از بازجوهايم هيچ خبرى نيست
گاهى با
خودم فكر ميكنم نكند از يادشان رفته باشد كه در اينجا يك زندانى هم دارند ولى چه بايد كرد بايد وقتى اسير چنگال ستمگر شدى وقتى اسير
استبداد شدى خود را براى روزهاى بدتر از اين هم
مهيا كنى آزادى را بايد برايش مجلس ترحيم برگزار كنى دنياى
جديد
هم دنياى اسارت انسان است در چنگال ستمگران خود برتربين !
شايد
ماهها و سالها در اين سلول باقى بمانى همه
عموميها را فتح كنى و باز هم از نو دورهشان كنى !
مگر
در همين اطاق يك شاهد عينى نيست ؟
مگر
او قريب دو سالى نيست كه در همين سلولها و عموميها و
حتى سلولهاى اوين روزها را سپرى كردهاست!
مگر
چند سال دارد؟
آيا
بيش از 22سال ؟
در
اولين صحبتهايى كه با او داشتم چه درد آور
بود
وقتى
نامش را جويا شدم
با
صداقتى كه از چشمان ملكوتى اش مىباريد
گفت:
عبدالوهاب
خافى
وقتى جرمش
را جويا شدم با لبخندى زيبا گفت:
- مذهب!
برايم
چه دردناك بود او را به خاطر مذهب متفاوت گرفته بودند و من را به خاطر نژاد متفاوت!
او
درد مذهب دارد و من دردقربانى شدن تبارم را!
هر دو هيمهاى هستيم براى سوختن، شايد كه باد بيايد و روزى خاكستر
سوخته مارا به دور دستها انتقال دهد كه از
آن بوى رهايى؛ بوى آزادى؛ بوى شكستن زنخير اسارت به مشام
وجدانهاى
بيدار بشرى بوزد!
از
سلول 5آوردنم به عمومى 6اطاق بزرگ براى سه يا
چهار نفر
انسان؛ يك عدد تلويزيون سياه و سفيد و يك توالت و دستشوئى و يك هواكش غول پيكر كه در حقيقت براى كارخانهها و مراكز صنعتى ساخته شده
است ولى با آن صداى وحشت ناكش بر روى سقف توالت
نصب شده و ميان هواكش و توالت تعدادى ميلگرد جوش دادهاند تا
به هيچوجه
متهم نتواند فرار كند !
در
عمومى 6وضعمان بهتر از سلول است اولا
تعدادمان
بيشتر است ثانيا برنامه مرتب هواخورى در روز 15دقيقه و بعضى روزها 20دقيقه داريم .
محل
هوا خورى بر خلاف هواخورى سلولها كه چند متر محوطه سر باز
بود كه
اطرافش را ديوارهاى سيمانى فرا گرفته بود و وقتى انسان به اطراف خود مىنگريست يك چهار ديوارى سيمانى بود و به آسمان هم كه نگاه
مىكردى يك بريدهاى از آسمان پيدا بود كه گاه
عبوس و گرفته بود و گاهى هم بر ديدهاش اشك داشت و مىباريد
وگاهى هم
شايد صاف و دلنشين!
هر
روز صبح نگهبان مىآيد و ما را با لباسهاى فرم
وچشمهاى
بسته در حالى كه پشت سر هم ايستادهايم و دستهاى خود را از شانه يكديگر گرفتهايم و دست نفر اول را نگهبان مىگيرد و مىرويم به
هواخورى وقتى از درب كوچك هواخورى وارد مىشويم و
نگهبان درب را مىبندد ما مجاز هستيم كه چشم بندهاى خود را
باز كنيم !
هوا
خورى بزرگ با كلى باغچه و يك سُر سُره متروك و يك الاًّ كلنگ و چندين وسيله بازى كودكانه ديگر بر زيبائى محوطه هوا خورى
افزوده است .
وارد
هوا خورى كه مىشويم هميشه آقاى خافى سعى
مىكند با پاى برهنه داخل محوطه نرمش كند و يا
اينكه بدود
و مىگويد:
- اين
كار را تازه شروع كردهام در همه اين مدتها، حالى
براى اين
كار نمانده بود و تازه حالا احساس مىكنم كه پاهايم دارد از كارائى مىماند و چند قدمى كه راه ميروم احساس كوفتگى و... مىكنم و
تصور مىكنم علتش از بى تحركى چندين ماه گذشته
باشد .
گلهاى
زيبا و دو عدد زنبور عسل كه نمىدانم از
كجا پيدايشان
شده است به زيبائى منظره هواخورى مىافزايد و درختهاى بيد بلند كوهسنگى پيداست به گفته آقاى مهندس توكلى هيچ كس تصورش را
نمىكرد روزى اين بهترين مدرسه زمان شاه به يك
بازداشتگاه تبديل شود!!
او
مىگويد روزگارى در اين مدرسه بهترين كودكان مشهد را
مىآوردند و بهترين امكانات رفاهى و ارتزاقى را در اختيارشان
قرار
ميدادند ولى امروز من و شما در آن اسيرانيم!!
×
باز
هم تنها شدهام! مثل سلول ولى اينجا
سلول نيست اطاق عمومى است ؛ دو متهم ديگر را براى
ادامه
كارهاى بازجوئى بردهاند پيش بازجوهايشان و من تنها ماندهام دور تا دور اطاق را قدم مىزنم راه مىروم و به آينده مبهم خود و جامعهام فكر
مىكنم !
فردائى كه در راه است فردائى كه من نمىدانم كجا خواهم بود در همين
سلولهاى اطلاعات خواهم پوسيد! يا بر سر دار
خواهم رفت! شايد هم ساليان دراز را در زندان بگزرانم !
در يكى از بازجوئى هايم نمىدانم شب بود يا روز بازجويم برايم
گفته بود حالا فقط خدا به دادت برسه و گرنه كارى
از دست ما ساخته نيست همه چيز را خودت خراب كردى خودت با
دستهاى خودت
گورت را كندى !
اما
هيچگاه از اين حرفها نترسيدم نه اينكه نترسم
ولى يك
احساس خاصى داشتم نميدانم چگونه بنويسم وقتى انسان پيروز ميشود وقتى انسان احساس مىكند آنچه را انجام داده است ايمان خودش بوده
است؛راهى كه رفته است خودش بر گزيدهاست وقتى پاى
هزينهاش مىرسد پرداختش لذت بخش است !
من
باور داشتم و باور دارم كه؛ جنگ ،
اسلام، دين و مذهب همه پوشش است، جامهاست در زير اين پوشش اگر چشمت را بگشائى؛ خواهى ديد كه چه انديشههاى پليدى پنهان شده
است !
و من
كه در طول تاريخ مظلوم بودهام و بر من و
تبارم همواره ستم روا داشتهاند بايد هوشيار
باشم بايد
فريب اين رنگ و لعابها را نخورم !
صداى
درب رشته افكارم را به هم مىپاشد، مهندس هست از
درب كه وارد مىشود مثل بچههاى مادر مرده در جلو درب ورودى
اطاق
زانوهاى خودش را در بغل مىگيرد.
سر
خود را در ميان هر دو زانو محكم
مىفشارد!
صداى
هق هق گريه هايش بلند مىشود اشك از روى سبيلهايش بر روى
زانوهايش
مىچكد خش خش دماغش هم بلند مىشود اشك و ناله و خشخش دماغ اش منظرهاى غير منتظره را به وجود آورده است احساس مىكنم مهندس در حال
از حال رفتن است شانه هايش را مىمالم آب به
صورتش مىزنم و...
باز
هم صداى درب بلند مىشود و آقاى عبدالوهاب خافى با چهره
گرفته و يك ورق تا شده در دست خودش وارد اطاق مىشود و من،
همچنان
شانههاى مهندس را مى مالم در حاليكه آرامش در وجودش باز مىگردد خافى با اشاره از من مىپرسد
- چه
شده است؟
من
هم به او مىفهمانم
- نميدانم!
مهندس
آرام مىشود به خود مىآيد داد مىزند
- نامردها
حالا كه هيچى رو نتونستند ثابت كنند اين
كارهارو مىكنند مىخواهند خوانوادهام را از هم
بپاشند
مىخواهند آبرومو توى اجتماع ببرند !
به من
مىگند بگير بنويس كه با فلان كسها رابطه نا مشروع
داشتهاى و حالا تقاضاى بخشش دارى و....!
مهندس
را وادار مىكنيم برود بخوابد بلكه آرام
شود و با خافى هر دو مشغول قدم زدن مىشويم از
او مىپرسم
چى شده؟
به
منگفتهاند كه:
- خودتو
آماده كن تا يك مصاحبه بكنيم بعد قول ميدهيم
بفرستيم دادگاه و از آنجا هم آزاد شوى!
زمان
هواخورى نزديك شده است، همه لباسهاى فرم خود
راپوشيدهايم ومنتظرهستيم تانگهبان بيايد و
اعلان كند:
هواخورى !
درب
بازمى شود صداى نگهبان ازپشت درب است كه
مىگويد:
- آقاى
... آماه شويد بازجوئى!
پس از
مدتهاامروزباز من را خواستهاند آماده مىشوم
و مىروم طبق معمول برسرصندلى مىنشينم بازجويم هست كه
ميگويد:
- خوب
آقاى ...! چطور هستى؟ برات كه بد نمىگزرد؟
هيچ
جوابش را نمىدهم و ادامه ميدهد!
- طبق
معمول چشمها تو يك مقدارى باز كن و به دور و برت
نگاه نكن؛
امروز بازهم يك مجموعه بازجوئى داريم كه جوابهايش را مىنويسى!
يك برگ را در برابرم قرار ميدهد! بر رويش آرم دولت ايران است و
زير آن نوشته شده است »برگ تحقيق از متهم«!
بازجو:
نام و نام خانوادگى؟
متهم:صاحبداد
بازجو:
نام مستعار؟
متهم:
ندارم
بازجو:
شهرت؟
متهم:....
بازجو:
تاريخ تولد و محل تولد؟
متهم: 1350افغانستان
بازجو:
ميزان تحصيلات؟
متهم:
دوم راهنمائى
بازجو:
تحصيلات در افغانستان داشتهايد يا
در ايران؟
متهم:
ايران
بازجو:تاريخ
ورود به ايران؟
متهم:
1355
بازجو:
با پاسپورت؟
متهم:
بدون پاسپورت
(شفاها
مىگويد - پس تجاوز مرزى هم هستى؟)
بازجو:
علت ورود به ايران؟
متهم:كوچك
بودم نمىدانم
بازجو:
مقلد كدام مرجع تقليد هستى ؟
متهم: مطمئنا مقلد خمينى نيستم!
بازجو:
پس مقلد چه كسى هستى ؟
متهم:
چه ضرورت دارد؟
بازجو:
ما بايد بدانيم!
متهم:
من تصور نمىكنم ضرورت داشته باشد
بازجو:
امام يا گلپايگانى و يا خوئى و...
متهم:
حال كه شما اسرار داريد شما ميتوانيد فرض كنيد از
خوئى !
بازجو:
چطور شما مقلد خوئى بوديد و در امور سياسى هم مداخله
مىكرديد؟
متهم:
مگر منافات دارد؟ تقليد در مسائل مذهبى است
در حاليكه
مسائل سياسى و اجتماعى مسائلى هست مربوط به زندگى انسان كه بايد درساختار اجتماعى جامعه خود انسان نقش داشته باشد!
بازجو:
آقاى خوئى جائز نمىداند؟
متهم:
چنين چيزى اگر باشد سخت در اشتباه است ثانيا من هم اگراز كسى
تقليد كنم
در مسائل مذهبى است ولى مطمئنا در امور زندگىام بر اساس تشخيص خودم عمل مىكنم و اين هيچ ربطى به مرجع تقليد مذهبىام ندارد هركى كه
مىخواهد باشد!
بازجو:
آيا فكر مىكنيد دين از سياست جداست؟
متهم:
به من مربوط نيست وصلت يا جدائى اش! آنچه كه
براى من اهميت دارد حفظ و دسترسى به منافع اجتماعى مردمم
مىباشد، كه
از اين طريق امكان پذير هست !
بازجو:
عضو كدام حزب بوديد؟
متهم:
هيچ حزبى!
بازجو:
مگر شما با سازمان نصر نبوديد؟
متهم:
يك رابطه فرهنگى داشتم !
بازجو:
چه نوع رابطهاى؟
متهم:عرض
كردم رابطه فرهنگى !
بازجو:تشريح
كنيد
متهم:يك
سلسله درسهاى تاريخ افغانستان در دفتر سازمان
توسط آقاى
يزدانى دائر مىگرديد كه من هم نسبت به علاقهاى كه داشتم شركت مىنمودم!
بازجو:در
چه سالهائى بود؟
متهم:تصور
مىكنم نيمه دوم دهه شصت آغاز شد
بازجو:آيا
اين ارتباط هميشه ادامه داشت؟
متهم:معمولا
هر زمانيكه درسهاى آقاى يزدانى بر گزار
مىشد من معمولا مىرفتم.
بازجو:اين
همه مدت رابطه داشتيد بازهم ادعا
مىكنيد عضو نبودهايد؟
متهم:رابطه
با عضويت رسمى تفاوت دارد!
بازجو:آيا
با آقاى مزارى هم در سازمان آشنا شديد ؟
متهم:در
زمانيمكه من با سازمان رابطه داشتم ايشان در
افغانستان بودند
بازجو:پس
با ايشان چگونه آشنا شديد ؟
متهم:در
يك شب ؛ شبى رحمانى ماه رمضان وقتى ايشان در راس هيئت
اعزامى حزب
وحدت از داخل كشور وارد مشهد شدند در داخل بارگاه حضرت رضا!
بازجو:چطور
آنجا با ايشان آشنا شديد؟
متهم:به
خاطر اينكه بيانيههاى مارا دفتر حركت شيخ آصف كندهارى
مصادره كرده بود؟
بازجو:كدام
بيانيه را؟
متهم:ترحم
به نسل قربانى!
بازجو:
شما چرا اين بيانيه را نوشتيد؟
قبل
از آنكه من جواب ر ا بنويسم گويا كسانى او را
كار داشتند و لذا همه دفتر و دستك را جمع كرد وچشم بند مرا
هم تا روى
دماغم پائين كشيد و رفت و چند لحظه بعد يكى آمد و دستم را گرفت تا به اطاق محل اقامتم در عمومى 6 انتقال دهد !
به
اطاقم باز مىگردم و دوستان كه از هواخورى بر گشته اند همه
شان خوابيدهاند و من هم بر روى پتوئى كه به صورت دشك تا
كردهام
دراز مىكشم و چشمهايم را مىبندم!
احساس
مىكنم تازه چشمم گرم خواب شده بود كه صداى
باز شدن قفل
درب آهنى اطاق از خواب بيدارم مىكند نگهبان نام مرا مىخواند كه حاضر شوم براى باز جوئى !
طبق
معمول كار پوشيدن لباسهاى فرم و بستن چشم بند را انجام
ميدهم بعدبه
سوى درب خروجى حركت مىكنم و دستم را در دستان نگهبان مىگذارم ومى روم به اطاق بازجويى!
بازجو
همان برگ قبلى را پيش رويم مىگذارد و قلم هم ميدهد
تابه سؤال
جواب بدهم!
بازجو:
شماچرااين بيانيه رانوشتيد؟
متهم:چون
احساس مااين بود كه حزب وحدت يك ضرورت
اجتماعى براى جامعه هزاره است و اگر اين تجربه شكست
بخورد جامعه
ما براى ساليان دراز از كاروان تمدن جديد باز خواهد
ماند!
بازجو:آيااين
بيانيه هماهنگ با قسيم انورى بود؟
متهم:
خير ايشان اطلاع نداشت !
بازجو:مگرپول
تكثيرش را از آقاى انورى نگرفته بوديد؟
متهم: عرض كردم ايشان اطلاع نداشت و در ضمن آنها هم مثل شما هيچ دل خوشى از وحدت
جامعه هزاره نداشته و ندارند كه بخواهند به
آن پول بدهند!پول تكثيرش را كه مبلغ 300تومان
شده بود
همهاش از پول شخصى خودم بود و مبلغى را هم بعضى از دوستان كمك كردند و بعد از انتشار مجموعههاى متعدد در مشهد و قم و... اقدام به تكثير
كردند ؛ چون احساس مىكردند آنچه در آن
بيانيه آمده است سخن خودشان است!!
بازجو:
پس چطور شما در يكى از همين جلسات گفتيد
كه طرح شما ايجاد هماهنگى ميان نيروهاى هزاره داخل كابل و
ايران بوده
است با ارتباط با نمايندگى دولت كابل ؟
متهم:
من به ذهنم نمىآيد كه چنين عبارتى گفته باشم و ثانيا
اينكه آنچه را كه من گفتهام در ارتباط با ملاقات
خودم با
جناب آقاى كشتمند سفيركبير كابل در تهران بوده است؛ كه يك هزاره است و نه اينكه آقاى قسيم انورى كه خود يك پشتون هست !
بازجو:
پس شما هيچ پولى از دولت كابل دريافت نكردهايد؟
متهم:
خير
بازجو:
اگر پول نمىگرفتيد چرا مرتبا با آقاى قسيم انورى ملاقات
مىكرديد ؟
متهم:
اولا مرتبا نبوده است هر چند مدت يك مرتبه من تماس مىگرفتم و
ايشان هم مىپذيرفتند و من مىرفتم در آنجا با ايشان صحبت
مىكرديم و
قفسه كوچكى داشت كه تعدادى از كتابهاى تاريخى و اجتماعى سالهاى پيش، چاپكابل در آن بود و از جمله چند جلد سالنامه كه من سعى
مىكردم آنها را بخوانم و بيشتر حال و روز آن
سالهائى را كه اين كتابها در مطبوعههاى كابل چاپ و منتشر
مىگرديده
را درك كنم !
بازجو:
چه اطلاعاتى از داخل حزب وحدت به ايشان مىداديد
؟
متهم:
اولا من در راس مسؤليت رسمى حزب نبودم كه اطلاعاتى داشته باشم و ثانيا اينكه ما هر دو مرزها و حريمهاى خاص خود را مىشناختيم و
اجازه نميداديم كهاگر فرضا اصرارى وجود داشته
باشد هويدا شود !
بازجو:
انگيزه تان از تداوم اين ملاقاتها چى بود؟
متهم:
تصور مىكنم انگيزهام بسيار روشن باشد زيرا وقتى
جمهورى
اسلامى از پس شعار غليظ اسلام گرائى خود منافع خاص ملى و منطقوى خود را دنبال مىكند و در اوج در گيريها؛ خيلى ساده مىرويد با
مقامات دولت كابل گفتگو مىكنيد و در دستور يكى
از جلسات دو جانبه مبادله اپوزسيون هر دو كشور و تعطيل كردن
راديوهائى
كه بنام آنها و بر عليه حاكميت كشور مقابل فعال هست ؛قرار مىگيرد! چگونه بايد من افغانى به فكر منافع ملى و منطقوى كشورم و وطنم
نباشم؟!
وقتى
شما به عنوان يك كشور همسايه به خود اجازه
ميدهيد كه براى من تصميم بگيريد و برويد با
مخالفان من
به مذاكره بنشينيد برسر تحويل دادن من معامله كنيد!! چرا خود به فكر گفتگو و مفاهمه و درك بيشتر جانب مقابلم نباشم؟ آيا انگيزهاى
روشنتر از اين هم ميتواند باشد؟!
بازجو:
شما از كجا اطلاع يافتيد كه دستور مذاكرات طرفين موضوع
فوق بوده
است؟
متهم:
آيا تكذيب مىكنيد؟
بازجو:
مىخواهم بدانم شما چگونه به اين اطلاعات دست رسى
پيدا كرديد؟
متهم:
اگر دروغ هست بگوئيد!
بازجو:
ما اگر مذاكره مىكنيم و اگر گفتگو
مىكنيم از منظر ام القراى جهان اسلام به مسئله
نگاه
مىكنيم و منافع كل مسلمين را در نظر مىگيريم و به اذن ولى امر مسلمين جهان است كه سياست خارجى ما تعيين و عمل مىگردد و به همين دليل
مشروعيت هم دارد
متهم:
ولى آنچه را كه شما مىگوئيد بيشتر يك نوع سازش است با دشمنان اسلام و رژيم ملحد كمونيستى؟!
بازجو:
آيا شما در خدمت كمونيستها نبوديد و آيا شما بر
عليه جبهه اسلام
فعاليت نمىكرديد؟
متهم:
چگونه است كه شما شوراى عالى امنيت ملى داريد و سياستهاى
كلان كشور در حوزه امنيتى و سياسى در آن بر اساس محوريت منافع ملى طرح ريزى ميشود و بعد مدعى هستيد كه منافع جهان اسلام را
مد نظر داريد آيا اين خود نوعى تناقض نيست؟
بازجو:
شوراى امنيت ملى تركيبى از اسلام شناسهاست كه هر
چند در ظاهر
به عنوان شوراى امنيت ملى مطرح است ولى فقط به عزت مسلمين مىانديشد و آنچه را كه تصويب مىكند به اذن ولى امر مسلمين جهان مشروعيت مىيابد!....
بازجو:در
كيف شما يك دفتر چه تلفن بود؛ متعلق به شماست ؟
متهم :بله
بازجو:در
آنجا ما با انبوهى از شماره تلفنها مواجه مىشويم كه متعلق به سران احزاب جهادى و مسئولين عالى رتبه آنان مىباشد! اين
شمارهها را از كجا تهيه مىكرديد و بعد اينكه چه
استفاده هائى از آنها مىكرديد؟
متهم:
شما خوب ميدانيد كه من به هر حال پرسنل
فعال و در عين حال غير رسمى يعنى غير پولى حزب در مشهد
بودهام و
در دفتر مشهد فعاليت مىكردم و مسئوليت تهيه گزارش هفته نامه نوپاى حزب هم با من بود در مشهد و لازم بود كه براى تهيه گزارش و كسب
خبر بعضى از شماره تلفنها را هم داشته باشم !
بازجو:
در بازديدى كه از منزل شما داشتهايم و كنترل
كتابهائى كه
در اطاق شخصى شما بوده است ؛ مشاهده شد كه حجم بزرگى از كتابهاى دكتر شريعتى لامذهب و كتابهاى تخصصى جامعهشناسى و...وجود داشت!
مگر شما طلبه نبوديد و چرا اينگونه كتابها را
براى مطالعه خودتان انتخاب كردهايد!!
متهم
:من طلبه نبودم، من عاشق مردمم بودم كه بتوانم
براى شان كارى كنم و گرهى از گرفتاريهاى روز
مره آنها را
باز كنم! من وقتى در مدرسه رفتم و كلاس اول را با نمرات عالى قبول شدم و در كلاس دوم پس از 2/5ماه تحصيل و نمرات عالى به جرم
افغانى بودن از مدرسه اخراج شدم! بعد مريض شدم و بعد
هم معلم كلاس مان كه خانمى بود و به خاطر اشتياق سرشار من
به تحصيل
مرااز طريق يكى از هم كلاسيهايم به كلاس خواست و به من گفت :
- عزيزم من همه تلاش خودم را براى بازگرداندن تو به كلاس كردم ولى بخش
نامه از مركز شده است كه افاغنه را از مدارس
اخراج كنند ولى جاى تو در اين صندلى خالى هست هر وقت كه دوست
داشتى بدون
كيف و كتاب ميتونى به كلاس بيائى !
بعدها
من را پدر و مادرم پيش يك شيخى فرستاد كه درس
آخوندى بخوانم و من هم آمدم درس آخوندى را شروع كردم تا راهى
براى نجات
جامعهام پيدا كنم ولى در ميان " ضرب زيد" هيچ راه حلى نيافتم!
بگذريم
از اينكه بعد از يكسال دوباره بچههاى افغانى را در مدارس مشهد پذيرا شدند ولى به من خانوادهام اجازه ندادند و گفتند:
- ايرانيها
اعتبار ندارند بازهم از مدرسه بور
ميكنند و بچه مان از دست ميره! مريض ميشه !
بعدها
در كنار درس حوزه به نهضت سواد آموزى رفتم و
بعد هم تا دوم راهنمائى مدرسه را شبانه ادامه
دادم و حالا
هم در اين مدرسه 24ساعته شما آمدهام !
ولى
هيچگاه طلبگى را جدى نگرفتم چون آخر هرچه در
آنجا مىخواندم بيش از 50فى صد شان مسايل نامربوط به جامعه من بود و بر خلاف نظر شما بسيارى از بحثهائى كه شريعتى در
آثار خودش مطرح مىكند ؛ مشكلات روز مره انسان
امروز هست و من هزاره به دنبال حل معضلات سياسى و اجتماعى
جامعه خودم
هستم و هر جا كه نسخهاى را بيابم آنرا مطالعه مىكنم ؛ همانگونه كه آثار آخوندى را خواندم و هيچ گاه حوزه مرادر سيستم نظام
آموزشى حوزه به عنوان طلبه نپذيرفت ! به دليل اينكه
هيچگاه تعهد بردگى خود را به نظام حوزه امضاء نكردم !
وبازجويم
سوال بعدى خودرا آغاز مىكند ولى هنوز صحبت هايش تمام نشده است كه همكار ديگرش به او مىگويد ادامه كار را بعدا ادامه ميدهيم و
من را باز به اطاقم باز مىگردانند.
××××
وقتى
به اطاق باز مىگردم آقاى عبدالوهاب خافى با
همان
لباسهاى محلى اش كه شبيه لباسهاى ملى افغانستان است با رنگ سفيد و كلاه سفيد محلى كه مخصوص طلبههاى علوم دينى اهل سنت است همچنان روبه
قبله نشسته است و نماز مىخواند و دانههاى اشك
به درگاه خدا مىريزد و اميدوار هست كه شايد
آنها به وعدههاى خودشان عمل كنند زيرا او دو مرحله تا كنون رفته است
طبق متنى كه آنها داده اند مصاحبه كرده است
بخشهائى از آن متن را كه در يك فرصت كوتاه با هم خوانديم
همه اقرار
بر اين بود كه او بر عليه جمهورى اسلامى قصد اقدام مسلحانه داشته است و نيت براندازى برايش نوشته بودند و اينكه شيعيان را مسلمان
نمىدانسته است!
آنها
از طريق احزاب افراطى اهل سنت پا كستان و عربستان بر عليه جمهورى اسلامى كمك مىشدهاند و بعد قسم مىخورد كه به خدا همهاش دروغ هست،
من اين چيزها را اصلا بلد نبودم اين همه را من
در اين اطلاعات ياد گرفتم من فقط يك يا دو مورد نشريه اذان
مجاهد را كه
طلبههاى ايرانى مقيم پاكستان منتشر مىنمودند و از طرف اقاى گلبالدين حكمتيار تغذيه مىشد گرفته بودم.
ولى
هيچ يك از آنچه را كه آنها امروز به من
نسبت
مىدهند نمىدانستهام و اصلا در مخيلهام هم گذر نكرده است ولى امروز پس از قريب دو سال به من وعده دادهاند كه همه آنچه را كه آنها
خواستهاند اقرار كنم و در پشت دوربين بگويم و آنها
هم حتما من را آزاد خواهند كرد و...
لباسهاى
نو خودرا آماده كرده است ؛ لباسهائى را كه در
معدود ملاقاتهائى كه در اين چندين ماهبا
خوانوادهاش
داشته است و آنهابرايش آوردهاند و هنوز اميد وارهست كه اورا آزاد كنند و به قول خودش اگر اين بار از اين سلولها و عمومىها
نجات پيدا كند حتما مىرود، در خاف با همان
دخترى كه مادرش پسنديده است ازدواج خواهد كرد و پس از آن
گوسفند
خواهد گرفت و در كوه و بيابانهاى خاف و باخرز چوپانى خواهد كرد!
او روزهاى چوپانىآينده خود را شايد در دعاهاى بلند سر دست
خود رو به قبله تماشا مىكند!
چه
ميدانم! او وقتى آنگونه زيبا در پيشگاه خداوند رو به قبله مىايستد و شبها آن هم شبهاى ماه رمضان تا سحر قران مىخواند و انابه
مىكند و خدا را آنگونه مىپرستد كه شايسته اوست
و...
هنوز
غرق در تماشاى او هستم كه صداى نگهبان مرا
مىخواند
-آقاى
...آماده شو بازجوئى!
سريع
لباسهاى فرم و عينك پارچهاى را بر چشم خودم مىبندم و
از اطاق بيرون ميشوم .
$×
صداى
بازجويم مىآيد كه احوال مرا مىپرسد و نزديك
مىشود تا من را از نگهبان تحويل بگيرد و طبق
معمول در
صندلى پشت سر من، مىنشيند و به من اجازه ميدهد مقدارى چشم بند هايم را بالا بكشم و اولين صفحه بازجوئى را با يك پرسش در برابرم قرار
ميدهد.
بازجو: چرا در حزب وحدت فعاليت مىكردى؟
متهم:
چون نياز جامعه و مردم بود و احساس مىكردم اگر حزب وحدت در
اين موقعيت فعلى تنها بماند مردم و جامعه تنها ماندهاند و
به همين
دليل با اينكه پرسنل رسمى نبودم ولى در حد مقدور فعاليت مىكردم!
بازجو:
بيشتر سوال ما هم همين هست كه چرا با اينكه پرسنل رسمى نبوديد و با دولت كابل هم در تماس مرتب بودهاى ولى طبق گزارشهاى كه
داشتهايم فعالترين فرد در دفتر مشهد تو بودهاى
چرا؟
متهم:
جواب روشن است چون اكثر پرسنل از طريق احزاب
منحله وارد
شدهاند و مسئوليتها هم به همان شكل تقسيم بندى شده است و بسيارى از آنها صرفا دلشان به همان حقوق ماهيانه خوش بود و بعضا هيچ
علاقهاى هم ندارند كه حزب موفق شود به اهداف
اجتماعى خودش برسد و در اينجا اگر من و امثال من هم صادقانه
برايش
كارنمىكرديم اصلا حزب وحدت موفق نمىشد كه در خارج از كشور فعال شود با آنهمه مخالفينى سر سختى كه داشت و يكى از مهمترين مخالفين؛
خود شما )جمهورى اسلامى( بوديد!
بازجو:
ببين ما با وحدت مخالف نبوده و نيستسم و حزب وحدت از آن
ماست ،ما
ساختهايم و ما به آنها كمك مىكنيم و آنها هم در جهت اهداف جمهورى اسلامى حركت مىكند و ما با امثال شما كه به حيث ستون پنجم دشمن كار
مىكنيد مخالف هستيم و اين شكافهائى را هم كه
امثال تو ايجاد كرده است مىگيريم تا وحدت مستحكمتر شود !
متهم:
ولى چنين نيست حزب وحدت ساخته شما نبوده و نيست و هيچگاهى در جهت منافع شما حركت نخواهد كرد لا اقل تا زمانيكه مزارى در راس اين حزب
نقش مؤثر داشته باشد شما در اين كار موفق
نخواهيد بود!
بازجو:
مزارى مگر از كيست؟
متهم:
مزارى فرزند جامعه ومتعلق به جامعه و متعهد
به آرمان اجتماعى مردم مىباشد!
بازجو: اشتباه تو در همن جاست!
متهم:
چطور؟
بازجو:
به خاطر اينكه مزارى مزدور ماست!
متهم:مزارى
مزدور نمىشود مزارى را آنگونه كه من مىشناسم به جز مردم و
به جز
ارتقاء جامعه هزاره به هيچ چيز نمىانديشد
بازجو:
اگر چنين چيزى باشد كه تو مىگوئى ما هر زمانيكه
به اين باور برسيم كه تو دارى! يا خود مستقيما و يا غير
مستقيم از
سر راه منافع جمهورى اسلامى خواهيم برداشت و تو هم اگر زنده بودى و اعدام نشدى خواهىديد!
متهم:
بر فرض چنين باشد آيا فكر مىكنيد مردم خواهند پذيرفت
؟
بازجو:
مردم آنچه را كه ما برايشان بگوئيم باور خواهند كرد !
متهم:
تصور مىكنم سخت در اشتباه هستيد!
بازجو:
خواهى ديد ...........
×××××××
همه
چيز برايم مبهم شده است دنيا ديگر برايم چه
ارزشى
ميتواند داشته باشد آنچه را كه تا كنون احساس مىكردم به آن عشق مىورزم و آن را دوست ميدارم، امروز كسانى ادعا مىكنند كه متعلق به آنهاست
كه من سخت آنها را دشمن خود ميدانم و افرادى
را كه من به آنها افتخار مىنمودم امروز كسانى ادعا
مىكنند كه
مزدورشان است كه احساس مىكنم در دنيا پليدتر از آنها پيدا نمىشود! ولى راستى خدايا آنچه را امروز در اين بازجوئىها و گفتگوها
مىشنوم صحت دارد؟ يعنى حقيقت است خدايا باور كنم
كه حزب وحدت متعلق به ايرانيهاست !
خدايا
باور كنم كه مزارى مزدور ايرانيهاست؟
خدايا...
نه نه
امكان ندارد؟ دنياى پست امروز انسانهاى درون خودش را
آنچنان پست و پليد كرده است كه براى ايجاد دو دستگى و نفاق
حاضر هستند
دست به هر اقدامى بزنند به همين دليل نبايد آنچه را كه آنها يعنى دشمن مىگويد باور كنيم!!ولى اگر...
در
اين دنيا بايد آنچه را كه خود شاهد بودهاى
بايد باور
كنى نه آنچه را كه مىشنوى و من شاهد تولد و شاهد تكامل حزب وحدت بودهام من شاهد بودهام كه مزارى به جز نجات مردم هزاره به چيز ديگرى
فكر نمىكند ؛ پس آنچه را كه آنها مىگويند
دروغ است و آنچه كه دروغ هست را نبايد باور كرد و براى
گريز از
دروغ فقط خواب تنها پناه گاه است و سرم را بر زمين مىگذارم و چشمهايم را مىبندم تا...
....................................................................................................................................
دوم
3/2/1370
از هواخورىِصبح گاهى باز گشتهايم بر سر سفره من در
كنار آقاى خافى نشستهام و
مهندستوكلى
و معمارمدرسه نواب صفوى هم در گوشه ديگر سفره نشستهاند كه صداى بازشدن درب همه را به سوى خود متوجه مىكند ؛ نگهباناست كه
نام من و آقاى معمار را مىخواند و اعلام مىكند:
- كه
تمام وسائل خودتان را جمع كنيد و بيائيد!
نمىدانم
چه حالى داشتم تند تند لباس فرم خودم را پوشيدم و با دوستان خدا حافظى كردم و عبدالوهاب خافى شايد براى آخرين بار وقتى هم
ديگر را در آغوش مىگرفتيم با لحنى ملايم
و آرام گفت:
- انشاءالله
به دادگاه مىبرند و آز آنجا هم آزاد خواهى شد!
من در
حاليكه از آقاى خافى جدا مىشدم حلقه اشكى بر دور
ديدهگانم
چرخ ميزند و گفتم:
- انشاءالله
شماهم به زودى به دادگاه برويد و آزاد شويد!
نگهبان:
- سريعتر
چشم
بند هايم را مىبندم و نگهبان ما را به همان اطاقى مىبرد كه
روز اول آورده بودند و وسايل و لباسهايم را گرفته بودند و
حالا همه
وسايلم را پس ميدهند كمربند و پوتينهاى كه به تازگى از كفش ملى 900تومان خريده بودم و كيفم را و تمام ياد داشتهايم را هم پس ميدهند و
فقط مىگويد:
- دفتر
چه تلفن را برايت نمىدهيم اگر خواستى ضميمه پرونده مىكنيم تا در دادگاه شايد تحويل بدهند!
دوباره
چشم بندمان را مىبندند و شايداز راه رو خارج مىشويم و
سوار ماشين
مىكنند و مىگويد:
- سرهاى
تان را به صندلى بچسپانيد!
ماشين حركت مىكند مثل روز اول هى مىچرخد و ويراژ مىرود و بعد از
چند دقيقه اى ماشين مىايستد و به ما اجازه
داده ميشود كه چشم بندها را باز كنيم معمار در كنار من داخل
ماشين نشسته
است به بيرون نگاه مىكنم دادگاه انقلاب را مىبينم در خيابان كوهسنگى مشهد!
پاسدار
ما را از ماشين پياده مىكند و به سوى داخل دادگاه هدايت مىكند مستقيم به زير زمين دادگاه انقلاب مىبرد!
براى
اولين بار همه را با لباسهاى فرم مىبينم كه بر روى آن
ترازو و آرم قوهقضائيه كشيده شده است!
دود
سيگار همه فضا را پوشانيده است و از تنها
پنجره كوچكى كه از زير سقف به داخل محوطه بازهست
تعدادى از
خانوادهها زير زمين را نگاه مىكنند و در داخل محوطه كوچك زير زمين يك حوضمانند كوچك سيمانى ساخته شده است كه در كنار آن يك عدد
شير آب نصب شده است و يكى ميرود آنجا خلط دهانش
را مىاندازد و ديگرى ميرود آنجا دماغش را مىگيرد و
ديگرى
مىرود به صورت خودش آب مىزند ومن و معمار همانجا در كنار درب مىنشينيم و گوش مىدهيم به صحبتهاى آنها كه هركس به گونهاى از نحوه
محاكمه و... خودش صحبت مىكند و...
- منو
واسه دو كيلو اعتراف آوردهاند
- من
صد گرم همرام بود گير افتادم!
تقريبا
به غير ازمن و معمار همه را به خاطر قاچاق مواد مخدر
آوردهاند
پس از چند دقيقهاى پاسدار مىآيد و نام من و آقاى معمار را مىخواند و هردو را از زير زمين خارج مىكند و مىآورد داخل شعبه
6و مسئول شعبه اعلام مىكند همان بيرون منتظر باشيم
مىآيم پشت درب منتظر مىشوم و بعد
از چند دقيقهاى آقاى معمار را فرا مى خواند و
پس از چند دقيقه باز پرسى ؛ اورا به زير زمين مىفرستد و
بعد از چند
دقيقه من را به داخل طلب مىكند!
داخل
اطاقى مىشوم كه بر روى ميزش پر از پرونده است!
مردى
با ريش منظم از من مىپرسد :
- آقاى
صاحبداد شما هستيد؟
- بله
- شما
متهم هستيد به اقدام عليه امنيت داخلى كشور از طريق
جاسوسى به
دولت كمونيست افغانستان آيا قبول داريد؟
- خير!
- آيا
شما با كنسولگرى افغانستان ارتباط نداشتيد؟
- كنسولگرى
كشور مطبوع من هست آيا اين اشكال داردكه يك انسان
مهاجر با نمايندگى كشور خودش تماس داشته باشد؟
- لطفا بيائيد اينجا را امضاء كنيد!
مىروم
پاى اظهارات خودم را امضاء مىكنم و به من
مىگويد كه
بروم درطبقه زير زمين!
بازهم
باز مىگردم در همان جائى كه صبح آورده بودند، در ميان
معتادها و قاچاق فروشان و قاچاق چيها و آقاى معمار را مىيابم كه در گوشهاى نشسته و سيگار دود مىكند ؛ در كنارش مىنشينم
از او مىپرسم كه چى شد؟
- به
من گفت پرونده تكميل نيست بايد باز گردم وزارت اطلاعات!
رو مىكند به من و از من مىپرسد كه چى شد؟
- به
من اتهامم را ابلاغ كرد و همين!
پس از
مدتى پاسدار دادسراى انقلاب مىآيد و اعلام مىكند:
- آماده شويد تا اعزام شويد!
همه
به ترتيب از زير زمين خارج مىشويم در داخل حياط
دادسرا به
نوبت قرار مىگيريم يك پاسدار از نگهبانى داد سرا يك بغل دست بند مىآورد و هر دو نفر يك عدد دست بند ميدهد و مأمور همراهش دست بند
هارا به دست متهمان مىزند و بعد مينىبوس
مىآيد در حاليكه اطراف پنجره هايش تسمه آهنى جوش داده شده
است تا
متهمان نتوانند فرار كنند؛ همه را سوار مىكنند و مينى بوس حركت مىكند به سوى زندان وكيل آباد.
وكيل
آباد نام منطقهاى است كه در قسمت بالا
ى شهر مشهد قرار دارد ؛ اين منطقه كه از نظر رفاه و
تجمل و
زيبائى در مشهد آوازه دارد و در امتداد همين بولوار سبز آن هست كه مشهورترين پارك شهر يعنى پارك ملت قرار دارد و بر آوازه آن افزوده است و
در همين منطقه ؛پيش از آنكه به انتهاى بولوار
برسى، دورتر از بولوار وكيل آباد ديوارهاى بلندى هست كه
برجكهاى
نگهبانى اش بر فراز آن ديوار بلند خود نمائى مىكند و در داخل آن برجكها هميشه چند سرباز هست كه در حال ديدهبانى بوده و هميشه
تفنگهاى شان آماده شليك !!
نامش
زندان وكيل آباد است!
اما
ساكنانش از آن به نامهاى ديگرى ياد مىكنند!!
دانشگاه
خلاف كاران !
بيت
الاحزان
آموزشگاه
درندگان !
و بالاخره
گورستان
آزاده گان!!
نامش
هرچه كه مىخواهد باشد!
چهار ديوارى بلندى هست كه انسان را از حيات اجتماعى اش محروم مىكند
؛ اين ديوارهاى بلند هيچ حقى براى انسان قايل
نيست، آنقدر از اين ديوارها بخل و حسد مىبارد كه هيچ كس
دوست ندارد
در اطراف آن نفس بكشد و به همين خاطر هست كه در هر سحر گاهى كه تعدادى از اين انسانها را در جوخههاى اعدام مىسپارند شايد لبخند
ملوسى بر شكافهاى پوشيده از بتونهاى ديوار پديد
مىآيد!
اين
زندان در زمان حكومت شاه ساخته شده است
داراى چهار
بند بوده است و يك سالن غذا خورى و يك ورزشگاه و يك كارگاه كار !
از نظر مهندسين سازنده آن ظرفيت كل اين زندان در چهار بند خود سه
تا چهار هزار نفر بوده است !
پس از
انقلاب آيت الله خمينى يك بند ديگر در انتهاى آن افزوده
مىشود به
نام بند پنج كه خود داراى سه زير مجموعه ديگر مىباشد!
اداره
بند پنج كاملا در اختيار نيروهاى حفاظت و
اطلاعات قرار دارد كه مستقيما زير مجموعه خود
وزارت
اطلاعات محسوب ميگردد.
چهار
بند عادى كه زير نظر شهربانى )بعدها نيروى
انتظامى
(اداره مىشوند متهمهائى را مىآورند كه به اتهام مواد مخدر و بزه كاريهاى اجتماعى ديگر دستگير ميشوند و آمار موجود در آن بيش از هجده
هزار انسان است!!
يعنى
در هر بند بيش از چهار هزار انسان!!
و
احكام صادره از سوى محاكم بدون هيچ كارشناسى و
تطبيق آن با اصول و معيارهاى انسانى صادر ميشود و ميتوان چنين ادعاكرد
10درصد
ابد
30درصد
20سال
40درصد
5الى 15سال
و با
چنين احكامى انسانها ازسوى محاكم قضائى به اين چهار ديوارى فرستاده ميشوند!
و
انسان محبوس بايد در ميان هزاران مشكل كه در آنجا گريبانش را مىگيرد دست و پنجه نرم كنند.
و
شايد اين ترانه احمد ظاهر را هميشه با خود
زمزمه كند :
وقتيكه
دل تنگ است
فايدهاش
چيست آزادى !
زندگى
ديوار هست
وقتى
نباشد شادى
در
بين صد مليون
آدم
تنها مىماند
دنياى زندانى ديوار هست
زندانى
از ديوار بيزار هست
پرنده
كه بالش مىسوزد
دل من
به حالش مىسوزد
آخر؛
مرگش
برايش
رهائى است
دنياى
زندانى ديوار هست
زندانى
از ديوار بيزار هست
...........................................................................................................................
زندان وكيل آباد
1370/2/3
مينى بوس در برابر درب بزرگ برقى مىايستد
نگهبان درب
بزرگ برقى را باز مىكند و مينى بوس وارد محوطه زندان ميشود،
همه سر نشينهاى مينى بوس پياده ميشوند و به سوى
سالنى بزرگ حركت مىكنند بر روى سقف آن
طنابهاى دار
خود نمائى مىكند و دور تا دور آن صندلى گذاشته شده است همه بر صندليها مىنشينند و يك مأمور با كليد دست بندها مىآيد و دست بندها
را باز مىكند و يك افسر مىآيد اسامى را
مىخواند و در دفتر ورودى اعلام استرداد مىكند و همه را به
سوى داخل
زندان راهنمائى مىكند و بعد برگههاى معرفى داد سراها را مىخواند و همه ما تازه واردين را به سوى دفتر زندان راهنمائى مىكند! در
دفتر زندان طبق برگههاى معرفى شده از شعب
دادسراها افراد را ثبت مىكنند و بعد از تمامى آنها انگشت نگارى به عمل مىآورند و تمامى انگشتها را به طور جدا گانه و چند
مرتبه انگشت نگارى مىكنند و بعد مىبرند در
اطاق عكس بردارى يك پلاك را بر گردن متهم آويزان مىكنند
و بعد عكس
مىگيرند و بر گردن من هم پلاكى با شماره 1 0 5 6 5 3آويزان مىكند
و عكس
مىگيرد و بعد اين برگه را به برگ ورود به زندان ضمیمه می کند.
بسمه تعالى
آقاى
/ خانم يونس صاحبداد فرزند اسماعيل زندانىشماره 105653
شما به موجب
نامه شماره 21/69/20774 70/2/3
باتهام اقدام
عليه داخل كشور از سوى
دادسراى انقلاباسلامى شعبه ششم باين زندان معرفى و
بازداشت شدهايد اين برگه را نزد خود
نگهداريد تا هرگونه تقاضائى داريد در اسرع وقت رسيدگى
گردد%
زندان
مركزى مشهد
عنوان برگه
ورود به زندان برايم دادند و بعد من را به سوى درب
چهار راهنمائى كردند دم درب چهار برگهام را گرفتند و مشخصات
من را در آن
ثبت نمودند و سپس به سوى اطاقى راهنمائى كردند كه در آنجا سرهاى مان را تراشيدند و بعد لباس و و سايل همراه من را گرفتند و رسيد
دادند و سپس يك دست لباس فرم زندان دادند و بعد به
سوى درب چهار باز گردانيدند و بعد يكى از مأمورها اعلام
كرد:
- ببرم
به قرنطينه؟
ولى
مأمور مشغول ثبت اسامى اعلام كرد :
- ضد انقلابه بفرستينش بند
5 !
از
درب چهار عبور مىكنم به اطاق بازرسى مىروم تمام
لباسهايم را
و بدنم را بازرسى مىكنند و بعد يك مأمور با برگه ورود به زندانم همراه من مىآيد و وارد كاليدُر مركزى مىشويم و از برابر وروديهاى بندهاى
2و3و4وكارگاه عبور مىكنيم و وارد
كاليدر فرعى مىشويم و بعد وارد كاليدر مركزى بند 5مىشويم و در اولين نگهبانى كه در كنار يك پرده بريزنت قرار دارد
مىرويم من را معرفى مىكند و بعد برگه ورود به
زندانام را به آنها مىدهند و عمليات پذيرش به پايان مىرسد و بعد يكى از نگهبانهاى لباس شخصى با من همراه مىشود و به سوى
پشت پرده بريزنت راهنمائى مىكند وقفل درب
اطاق مجرد 5را باز مىكند و سپس من را در داخل آن
مىفرستد و
درب را مىبندد و وارد اطاق مىشوم يك تخت 3طبقه و جود دارد و دو نفر ديگر هم در آنجا قرار دارد و بعد با آن دو نفر آشنا مىشوم
يكى برادر نوذرى هست و ديگرى مجيد نام دارد و هر
دويشان را در ارتباط با حزب فرقان دستگير كردهاند!
بر
روى اولين طبقه از پائين بر روى تخت سه طبقه ساكن مىشوم و بر روى يك پتوئى كه بر روى آن قرار دارد دراز مىكشم و به پنجرهاى نگاه
مىكنم كه در برابرم قرار دارد و از گوشه آن از
ميان شيروانىهاى كارگاه از ميان سيمهاى خاردار آسمان پيداست
و آنرا
نظاره مىكنم !
سيماى
آسمان اگر همين چند سيم خاردار نبود شايد با
آسمان آزادى
هيچ تفاوتى نميداشت!
چشمم
را بر روى هم مىگذارم و احساس مىكنم
سالهاى دراز
اينجا خواهم ماند، سالهاى سخت بايد همين آسمان را از پشت همين ميلگردهاى پنجره و سيمهاى خاردار فراز بام بايد ديد!
در
مجرد همانند سلول در محدوديت مىباشى فقط
تفاوت آن با سلول همين هست كه در اينجا به جاى يك نفر چند نفر باهم قراردارند و در روز فقط 10دقيقه هواخورى داريم و
در 24ساعت 3مرحله فقط اجازه داريم كه به
دستشوئى برويم سرويس توالت و حمام در پشت پرده بريزنت دوم قرار دارد كه در پشت همين پرده بريزنت دوم تعدادى سلول و در كنار
آن يك دستشوئى و يك حمام كوچك يك نفره همبه
چشم مىخورد !
يك
هفته از ورودم به مجردى بند 3
5مىگذرد و
با اينكه بچههاى نگهبانى در بدو ورود برايم گفته بودند :
- ميتونى به خونوادهات جهت اطلاع نامه ارسال كنى !
ولى
بعد از يك هفته تقاضاى تلفن هنوز جواب در خواست مرا
ندادهاند و از سوى ديگر نامهام را هم براى خانوادهام جهت
ارسال
دريافت نكردهاند!
هر
چند بعضى از زندانيها مىگويند تا زمانيك در مجردى
قرارداريد
تحت نظر مىباشيد و به همين دليل هيچگونه تماس با خارج از زندان داده نمىشود.
درب
اطاق باز ميشود دو نفر با لباسهاى شخصى در آستانه در ايستادهاند و مردى كه جلو سرش مو ندارد سلام مىكند و عبدالله راكه
تنبيهى از بند عادى آوردهاند در حاليكه بر
روى تخت اول از پائين دراز كشيده است چنان وحشت زده از جاى
خود بر
مىخيزد كه پيشانى اش بر تخت فوقانى اسابت مىكند و مردان لباس شخصى همه را از نظر مىگذرانند و بعد از من مىپرسد:
-تو
را به چه جرمى گرفتهاند ؟
- نمىدانم
يك سرى اتهام وارد كردهاند و آخرين چيزى هم كه از طريق شعبه دادسراى انقلاب براى زندان نوشتهاند اين است كه به اتهام اقدام
عليه داخل كشور!
- از چه طريقى؟
- جناب
من يك مهاجر افغانى هستم و علاقهمند بودم كه بيشتر در جريان
مسايل كشورم
قرار بگيرم و اين از چه طريقى ندارد!
- منظورم
اين هست كه از چه طريقى اقدام عليه داخل
كشور ايران كردى ؟
- من
كارى به ايران نداشته و ندارم!
مرد
ديگرى كه با قد بلند و اندامى باريك و با عينكهاى بزرگ و كت و شلوار و پيراهن بى يقه در كنارش ايستاده بود ؛ رو به من كرد و گفت:
- لطف
كنيد از اطاق بيرون بيائيد !
- لباس
فرم بپوشم؟
- لازم
نيست .
از
اطاق بيرون مىروم مرد همراهش در پشت پرده
بريزنت به سوى نگهبانى گم ميشود و من و مرد باريك اندام
تنها ميشويم
و او من را با خود در كنار ديوار مىبرد و بعد با بيان ملايم و دلسوزانه مىگويد؟
- حيف
هست توى اين جوونى اينجا باشى فكر نمىكنم سن و سال
چندان بالا
هم داشته باشى ؛ متولد چه سالى هستى؟
- متولد
!1350
- يعنى 20سال؟
- تقريبا!
خوب
تو الان بايد برى درس بخونى و چيز ياد بگيرى نه
اينكه اينجا
توى اين زندون باشى! اينجا جاى جوان هائى با استعدادى مثل شماها نيست! شنيدهام طلبه هم بودهاى!
- درس
طلبه گى مىخواندم ولى عضو حوزه نبودم .
- خوب
مهم همين است كه در حوزه درس مىخواندهاى و الان هم بايد برى درست را بخوانى و از من هم اگر كارى بر مىآيد در خدمت شما هستم!
- خيلى
ممنون جناب! حالا كه فرستادهاند اينجا ببينيم
خدا چه مىخواهد؟
- ببين
عزيزم دوستان هم وظائفى دارند كه بايد به
خاطر امنيت كشور انجام دهند و گاهى هم شايد سوء تفاهمى شود
و اشتباهى
رخ دهد كه انسان ميتونه با بيان تمامى حقايق طرف را روشن كند و سوء تفاهم پيش آمده را مرتفع سازد!
- ولى
كار من هيچ جاى ابهام و سوء تفاهمى ندارد! زيرا
من يك مهاجر
افغانى بودهام كه تفكر من بر خلاف تفكر موجود و حاكم بوده است! من فكر مىكردم و در پيش خود مسايل را تحليل مىكردم و بر همان اساس
هم خودم حركت مىكردم و گاهى اين تحليل و حركت
را دوستان ديگر مىپسنديدند در حزب و حدت و گاهى هم كسى
خبر نمىشد
و من كار خودم و باور خودم را انجام ميدادم.
- شما
در قسمت حزب وحدت كه مشكل نداريد آنچه
كه براى شما الان اين مشكلات را خلق كرده است طوريكه من
شنيدهام
رابطه شما با نمايندگى يك كشور وابسته و كمونيستى هست كه براى آنها گويا جاسوسى مىكردهايد؟
- البته
اين موضوع را در خود وزارت اطلاعات مفصل بحث
كرديم در آن
شبهائى كه تا صبح بازجوئى داشتم و اينجا بازهم همان را مىگويم كه اولا موضوع را پيچيده نكنيد و ثانيا شريعت اسلام به ما مىگويد كه
ظواهر حجيت دارد و آنچه كه در گفتار و بيان
مطرح هست ما مىتوانيم بر همان اساس قضاوت كنيم و قلبها را
فقط خداوند
مىداند وبس! با اين مقدمه مىخواهم بگويم كه من در يك كشور اسلامى زندگى مىكنم و معتقد هستم كه آنچه در اين كشور هست طبق
موازين شرع مىباشد )اين يك مطلب( بناءًباور اوليه به
انسان حكم مىكند كه در اينجا موضوع كمونيستى و الحاد
مرتفع
مىباشد و اگر غير از اين هست پس چرا جمهورى اسلامى ايران به آنها اجازه فعاليت دادهاند؟
- جمهورى
اسلامى ايران يك ضرورتهاىسياسىاى را درك مىكند
كه من و شما
از فهم آن عاجز هستيم !
- شما
را نمىدانم ولى من خوب مىفهمم و شماهم قبول داريد كه
"ضرورتهاى سياسى"! و بر همين اساس هست كه جناب آقاى داكتر نجيب الله رئيس جمهور به قول شما يك كشور كمونيستى را در مشهد دعوت
مىكنيد و از تهران در يك پرواز تعدادى از
اعضاى شوراى مركزى حزب را بدون اطلاع آقاى مزارى همراه سفير
دولت
افغانستان آقاى كشتمند در مشهد مىآوريد تا به نمايندگى از حزب وحدت با ايشان مذاكره كند!
- چه
كسى مذاكره كرده است؟
- يكى
از آن افراد آقاى مرتضوى بوده و...
- دروغ
هست
- آيا
آمدن آقاى نجيب هم دروغ هست؟
- هواپيماى ايشان جهت سوختگيرى مدت يك ساعت در فرودگاه مشهد بر زمين
نشست و همين!
يعنى هيچ ملاقاتى صورت نگرفته؟
- اگر
ملاقاتى صورت مىگرفت كه آقاى مزارى همينجا
مشهد بود و
ايشان ميتوانست انجام دهد
- اين
خودش يك معما هست و اينكه مىگوئيد براى سوختگيرى بوده است
اين يك چيز غير عاقلانهاى به نظر ميرسد زيرا آنروز چيزى
از ظهر
نگذشته بود كه آقاى مزارى در دفتر مشهد حضور داشتند و بعد من از بيرون دفتر تماسى داشتم با آقاى قسيم كه قرار ملاقات بگزارد و من يكى از
جزوههاى قديمى كه قسمتهاى آن را در
هفتههاى قبل در كنسولگرى خوانده بودم را مىخواستم بخوانم ولى ايشان قبول نمىكرد و بر خلاف هميشه بسيار عجله داشت و من هم
پا فشارى كردم و ايشان قبول نكرد و بعد دليل
عجله داشتن او را پرسيدم اول سعى كرد پنهان كند و لى گويا كسى در كنار ايشان بود و گفت كه بگويد و ايشان هم اعلام كرد كه
آقاى داكتر نجيب الله قرار هست بيايند مشهد
من اول شوخى پنداشتم ولى ايشان با جديت مطلب را تكرار كرد بعد هم من به خاطر اهميت موضوع تمام آنروز را با آقاى مزارى
در دفتر مشهد بودم و چند بارى هم مىخواستم كه
بگويم و لى هيچ راه منطقى نتوانستم كه جور كنم و بعد از
دو روز از
طريق رسانههاى خبرى قضيه رو شد و من در اولين ملاقات خودم از قسيم موضوع را جويا شدم و ايشان مسئله را بيان كردند و نام تعدادى ازا
فراد را هم بردند!
- كار
نداريم من احساس مىكنم تو بسيارى از چيزها را هنوز در خودت نگاه داشتهاى من فكر مىكنم بيا همه چيز را بگوى و خودت را از
اينجا رها كن!
- گويا
شما همه چيز را بهتر از من ميدانيد ولى تعجب مىكنم كه اين حرف را مىزنيد چون بايد بدانيد كه به قول دوستان تان همه مذاكرات من را شنود
داريد شما كه در داخل ساختمان كنسولگرى هم شنود
داريد پس چيزى براى گفتن نمانده است و دليل آوردن من را
هم در اينجا
ميدانيد كه قبول نكردن به همراه داشتن شنود شما بود! درآن آخرين ملاقات كه من همه چيز را طبق دلخواه خودم انجام دادم شما ناراحت
شديد و الان هم ناراض نيستم چون يك افغانى
هيچگاهى به وطن خود خيانت نمىكند!
- ولى
من به عنوان يك برادر دلسوز و يك شيعه از
تو مىخواهم خودت را نجات بده مىخواهى به دوستان خبر
بدهم كه
حاضر هستى همه اطلاعات خودت را ارائه بدهى و وجدانت آرام شود؟ به خدا من خيلى متاثر ميشوم كه يك شيعه مولى على بيايد اينچنين در اين
اول جوانى توى اين زندانهاكه در هر بندش
هزاران هشره هست جوانى اش را بگذراند! اگر آماده هستى من
اطلاع بدهم !
- من
چيزى براى گفتن ندارم!
- بازهم
روش فكر كن و من تا چند روز ديگر به تو سر ميزنم!
به مجرد
كنار دوستان باز مىگردم و مىبينم آقاى
عبدالله در
حال صحبت كردنبا مجيد هست و مىگويد:
- مىدانى
كه بود ؟
-كى بود مگر؟
-آقاى
ناظمى يكى از افراد بلند پايه حفاظت و رئيس بند پنج
-اون يكى كى بود؟
- نمىدونم
- خوب
باشد حفاظت مگر ترس دارد
- نمىدانم اينجا چطور سلام كرد اينها وقتى به بندهاى عادى مىآيند بچه
هارا از دم به كتك مىگيرد وقتى اينها وارد
بند مىشوند كسى جرأت دارد حرف بزند يا اينكه حركتى
بكند!همين
آقاى ناظمى چنان دست سنگينى دارد وقتى به هر كس مىزند مثل مار به دور خودش مىچرخد و بر زمين مىغلطد! من خيال كردم الان ديگه كتك
كارى شروع شده است و...
xxxxxx
اولين ملا قات
قريب بيست روز مىشود كه در مجرد مىباشم و نامهام را
مدتى است كه به نگهبانى دادهام ولى ديگر هيچ
اطلاعى ندارم.
ساعت
حدود يك بعد از ظهر را نشان مىدهد از نگهبانى
مىآيند و اسامى اى را كه خانواده هايشان آمدهاند در سالن
ملاقات
مىخواند و اسم من را نيز مىخواند سريع لباس فرم زندان را به تن مىكنم و ديگر هم بندها نيز آماده مىشوند و حركت مىكنيم به سوى
كاليدر بند پنج و بعد از كاليدر مركزى زندان عبور
مىكنيم به سوى سالن ملاقات؛ كنار درب چهار يك سالن فرعى
باز شده است
وارد مىشويم و مدتى در انتظار مىمانيم و بعد درب چوبى باز مىشود ميان زندانيان و خوانوادهها ديوارى حائل است ودر وسط اين
ديوار شيشه هائى قرار دارد كه در هردو طرف آن
گوشى تلفن است و در پس هر شيشه و گوشى تلفن يك خوانواده در
انتظار است
اندكى مىگردم و بعد در پشت يك شيشه مادر و پدرم را مىيابم كه سخت افسرده و گريانند گوشى را بر مىدارم و با پدر و مادرم سلام
عليك مىكنم
- مادرم
از من مىپرسد چى شده است؟
- برايش
مىگويم چيزى نشده نگران نباش!
- و
بعد مىپرسم در نامه نوشته بودم برويد دادگاه انقلاب شعبه 6آيا رفتيد ؟
- ما رفتيم ولى پرونده ات را انتقال داده اند دادگاه ويژه روحانيت
به آنجا رفتيم و گفتند هنوز چنين پروندهاى به
دست ما نرسيده است !
تلفن
قطع مىشود و از پشت شيشه بى آنكه صدائى مبادله شود با
پدر و مادرم خداحافظى مىكنم
xxxxx
پس از
قريب دو ماه از ورودم به زندان يك روز عصر از نگهبانى برايم اعلام كردند فردا به دادسرا ويژه روحانيت اعزام مىشويد
آن شب
را با هزار فكر و خيال و تصورات تلخ و شيرين
گذرانيدم و بعد صبح فرداى آن روز فرا رسيد آماده شدم و به
نگهبانى
مراجعه كردم و بعد هم به درب چهار رفتم و در نوبت قرار گرفتم ؛نگهبانى درب چهار نامم را در ليست خروجىهاى اعزامى به دادسرا ثبت كرد و
بعد به سالن اعزام رفتم كه بر سقف آن چند عدد
ريسمانهاى دار آويزان بود و خانمها در يك طرف سالن نشستهاند
و مردها در
طرف ديگر سالن منتظر اعزام مىباشند بازهم اسامى را قرائت كردند و به ترتيب اول متهمهاى دادسراى عمومى )دادگسترى (و بعد دادسراى
انقلاب و من را هم در آخر در يك مينى بوس سوار
كردند كه متهمهاى اعزام به دادگاه انقلاب را
مىبردند
درب
برقى باز شد ماشين از درب برقى خارج شد و به طرف بلوار وكيل آباد حركت نمود من از شيشه هائى كه جلو آن دو عدد تسمه جوش داده
بودند تا هيچ متهمى فرار نتواند به بيرون نگاه
مىكردم و احساس مىكردم مردم آنقدر گرفتار زندگى و كارهاى
روزمره
خودشان هستند كه هيچكس توجهى به ما ندارد .
مينى
بوس در يكى از كوچههاى كوهسنگى در برابر يك
ساختمان مىايستد اول احساس مىكنى يك ساختمان مسكونى هست يكى از همراهان مىگويد اين ساختمان حاجى فلانى بود كه خودش را
اعدام كردند و بعد ساختمانش را هم مصادره
كردند !
من را
از مينى بوس پياده مىكنند يك سرباز به
همراه من مىآيد
و زنگ در ساختمان را مىفشارد يك تابلوى كوچك بر روى ديوار نصب است نوشته شده است :دادسراى ويژه روحانيت شعبه مشهد در كنار درب
پنجرهاى كوچك گشوده مىگردد سربازى نگاه
مىكند و درب گشوده مىشود پشت درب حياط يك اطاقك كوچك قرار
دارد كه در
آن دو سربازمشغول حفاظت هستند من را به داخل راهنمائى مىكنند و سرباز نامه اعزامم را مىگيرد و مىگويد :
برو
زير زمين :
- به
طرف زير زمين حركت مىكنيم همه جا آرام آرام
هست و سرباز قبلى نامه را در زير زمين پيش آقاى معينى
مىبرد
وامضاء مىگيرد ومى رود و بعد آقاى معينى به من مىگويد :
- آقاى صاحبداد شما هستيد ؟
- بله
- برو
داخل آن اطاق منتظر باش !
در
انتهاى زير زمين درب اطاق را باز مىكنم و
درون آن يك اطاق ديگر وجود دارد كه داراى دو عدد
تخت خواب
مىباشد و بر روى آن يك عالم دينى ميان سال دراز كشيده است!!
سلام مىكنم و در گوشهاى مىنشينم!
سلام
ام را پاسخ مىگويد و نگاهى به من مىكند
و سرى تكان
مىدهد و ديگر هيچ نمىگويد:
پير
مرد كه ريش سفيد خود را مدتها پيش خضاب يا رنگ كرده بوده
است ؛ حالا پس از مدتها كه در بازداشت بوده و نتوانسته است
محاسن خودرا
رنگآميزى نمايد حالا ريشهاى سفيد دو باره بر رويش روئيده است ونيمه بيرونى ريش از قبل رنگ دارد و اين ريشههاى سفيد و سرهاى رنگ
شده به او سيماى ديدنى ترى داده است!!
پس
ازمدتى از من مىپرسد؟
تو را
با اين لباسها از زندان آوردهاند:
- بله
- بعد
من از او مىپرسم شما را چرا اينجا آوردهاند
؟
شيخ
مىگويد:
- يك
چيزى براى خودشان بافتهاند
- چه
چيزى؟
- ارتشاء
يعنى رشوه گرفتهام !
- چه
مقامى داشتيد ؟
- رئيس
شعبه 19كيفرى دادگسترى مشهد بودهام و
بعد مىگويد تو را براى چه گرفتهاند!
- در
حقيقت عدم همكارى ولى فعلا مىگويند جاسوس !
شيخ
خندهاى مىكند و مىگويد:
- مثل
هم هستيم !همكارى نكردم و حالا رشوه
خوار و مرتكب رابطه نا مشروع با همسر خودم شدهام
سربازى
وارد اطاق مىشود مىگويد :
- آقاى
صاحبداد بيايد بالا
من به اتفاق سرباز به طبقه بالاى ساختمان مىرويم همه جاى ساختمان
موكت فرش شده است وارد يك اطاق مىشويم دو عدد
ميز هست و بر روى هر ميز كلى پرونده قرار دارد !
شخصى با قدى بلند و ريش متوسط و خط گرفته شده به سويم نگاه مىكند
اشاره مىكند كه بر روى آن صندلى بنشين من بر
روى صندلى مىنشينم و بعد در حاليكه پروندهاى در پيش روى
دارد آن را
ورق مىزند و مىپرسد :
آقاى
صاحبداد فرزند...شما هستيد؟
- بله
- متهم
به جاسوسى مىباشيد قبول داريد ؟
- خير
بعد
مشغول خواندن دو برگ تايپ شدهاى كه بر
روى پرونده ضميمه شده است مىشود ) احتمالا نظر كارشناسى
وزارت اطلاعات
مىباشد(و بعد مىگويد :
- جناب
آقاى صاحبداد شمادر باز جوئىهاى اوليه خود اقرار كردهايد
به ارتباط داشتن با نمايندگى يك كشور بيگانه كه زير سلطه
حكومت
كمونيستى است و براى آنها در داخل ايران جاسوسى مىكردهايد آيا قبول داريد ؟
اولاً
من هيچ اقرارى نداشتهام مبنى بر جاسوسى و ثانياً اينكه كشور بيگانه نبوده است و من تبعه كشور افغانستان هستم و به خاطر در جريان
قرار گرفتن وضعيت حاكم بر كشورم با نمايندگى
رسمى كشورم در اينجا ارتباط بر قرار كردهام و فكر نمىكنم يك تبعه كشور خارجى حق نداشته باشد با نمايندگى كشور مطبوعش
ارتباط بر قرار كند و اين كار جرم تلقى شود !
- نفس
رابطه داشتن هر تبعه خارجى با نمايندگى كشور خودش جرم
نيست اما
شما در داخل حزب وحدت براى دشمنان حزب وحدت كه دولت كمونيستى افغانستان باشد جاسوسى كردهايد ؟
اولا جاسوسى
يعنى چه؟ و ثانيا مگر من مسئوليت رسمى در
حزب
داشتهام و يااينكه يك سمت اجرائى در آن جاداشتهام كه بتوانم جاسوسى كنم؟ و ثالثا بر فرض صحت مدعاى شما آيا حزب وحدت از من شاكى مىباشد؟
و اگر چنين هست بايد شاكى در جلسه بيايد و
ادله خود را ارائه نمايد!!
- پس
اقرار مىكنى كه در داخل حزب وحدت براى دولت كابل
جاسوسى مىكردى ؟
- خير
آقا چنين چيزى نبوده است !
- ببين
جانم شما در اين پرونده خيلى چيزها را اقرار كردهاى آيا اين امضاءها متعلق به شما نيست ؟
شما
را هم اگر آنجا ببرند خيلى چيزها را اقرار مىكنيد و
در زير خيلى
از نوشتهها حاضر مىشويد كه امضاء كنيد ولى مهم اين است كه در دادگاه چه مقدار سند ارائه مىدهند من هر چقدر كه سند مستدل ارائه
شود مىپذيرم !
مىخواهى
برت گردانيم همانجائى كه چند ماه )اشاره به سوى پرونده مىكند(اينها را نوشتهاى و امضاء كردهاى ؟
- آيا
مگر در اينجا نبايد حقايق روشن شود ؟وزارت
اطلاعات
مدعى است و براى من پاپوش درست كرده است و نبايد در اينجا كه نام دادگاه و دادسرا دارد به داد انسان برسيد ؟باز هم مىگويم وزارت
اطلاعات هر مقدار سند دارد ارائه كند قبول دارم و
گرنه هيچيك از امضاء هايم در آنجا اعتبار ندارد !
- اين حرفت برايت گران تمام مىشود من مجبور هستم تو را بر گردانم
به وزارت اطلاعات !
- چرا
وزارت اطلاعات ؟
- چون
تو اعترافات خودت را قبول ندارى !
- من گفتم آن بخش از اعترافاتم را قبول دارم كه سند ارائه شود و
دادگاه بايد تشخيص بدهد اين كه حرف بى ربطى نيست
؟
- تو
مىدانى با اين كارت چه ارگانى را زير سؤال
مىبرى ؟
- چه
ارگانى ؟
- خودت
كه بر گشتى وزارت اطلاعات مىفهمى ؟
- پس
من بايد چكار كنم كه آنجا برم نگردانيد ؟
- اين
مشكل نيست اينجا بنويس كه همه آنچه در اين پرونده
آمده است را قبول دارم و زيرش را هم امضاء كن !
- خوب اين كه چه فرقى كرد شما به جاى يك امضاء از من در آن پرونده
بى شمار امضاء داريد !
- بيا
اينجا بنويس و امضاء كن و گرنه زنگ مىزنم ببرنت وزارت... ناچار از جاى خودم بر مىخيزم و در خواست رئيس شعبه را اطاعت مىكنم و آنچه
را گفته است نوشته و امضاء مىكنم و دوباره بر
جاى خود مىنشينم !
در
دادسراى ويژه ما ناچار هستيم پرونده جديد را برايت باز
كنيم و تو سعى كن در جواب سؤالاتى كه مطرح مىشود آنچه را
در اين
پرونده نوشتهاى بنويسى كه هيچ دوگانگى ايجاد نشود!
- خوب
اين يعنى ديكته و حقيقتا من بسيارى از چيزهائى
را كه آنجا نوشته و امضاء هم كردهام يادم
نيست چه
بوده است گاهى چرت ميزدم و گاهى هم كم خوابى داشتم و شما هم محبت كنيد آنچه را كه نوشته شده است بخوانيد تامن برايتان بنويسم اندكى
پوزخند ميزند و بعد مىگويد:
- عيب
ندارد هر كجا كه ايراد پيدا كرد من برايت مىگم كه اينجا چه
چيز
نوشتهاى!
اينچنين
بود كه در حقيقت كار رونويسى پرونده باز جوئى و تحقيقات
وزارت
اطلاعات در دادسراى ويژه روحاينت شروع شد!
به
طور متوسط هفتهاى سه روز از زندان وكيل آباد مرا
اول صبح اعزام مىكردند به دادسرا و پس از وقت ادارى
مىآمدند به
دنبالم تا برگردم زندان !
من را
كه اول صبح به زير زمين دادسراى ويژه روحانيت تحويل
مىدادند آنجا طبق معمول آقاى صابرى رئيس شعبه 19كيفرى
دادگسترى
مشهد هم بود او هم مثل من بلا تكليف بود كار تحقيقات او تقريباً پايان پذيرفته است و منتظر است كه قاضى از تهران بيايد و او را
محاكمه نمايد !
او را به اتهام رشوه خوارى احضار كردهاند و بعد باز داشت كردهاند؛
و بعداً موارد اتهامى رشد نموده و يك اتهام
جديد به نام رابطه نا مشروع نيز به پروندهاش اضافه
كردهاند!
در يك
روز كه هر دويمان تنها بوديم از او پرسيدم كه چند سال قاضى
بوده است؟
- او
مىگويد:بيش از 12سال است كه در شعبه كيفرى مشغول كار است و
تمامى
احكامى را هم كه صادر كردهام بخش اعظم آن هم قصاص و... بوده است پس از اعتراض متهمان در ديوان عالى كشور تأييد شده است هنوز من
موردى را سراغ ندارم كه احكام صادره من در ديوان
نقض شده باشد و....
از او
مىپرسم:
- چرا
آوردنت اينجا!؟
- يك پرونده در اختيارم بود كه از همه جا مرتباً سفارش مىرسيد كه
دقت كنم يعنى سرو تهاش را به نفع متهم
جمع و جور كنم ولى من هيچ وقت اين سفارشات را
جدى نگرفتم
و به تشخيص خودم عمل نمودم و آنچه كه به نظرم صحيح بود از پرونده برهمان اساس رأى خودم را صادر كردم و بعد از چند روز هم من را به
اتهام رشوه خوارى احضار كردند! از قضا چند روز
پيش از دستگيرى يكى ازدوستان قديمى هم گفته بود يك منزل در
مشهد برايش
خريدارى كنم و يك فقره چك فرستاده بود كه آن را براى خريد منزل بدهم تا الباقى را هنگام ثبت سند خودش بيايد. آن چك را ضميمه
پرونده كردهاند كه همراهت بوده است و سند رشوه!!
- مگر
صاحب چك را نياوردهاند كه بگويد بابت چه چيزى اين
چك را صادر
كرده است ؟
- او
را آوردهاند و الان در زندان وكيل آباد حبسه ،او
هم در همه
بازجوئىهاى خودش گفته است كه بابت خريد منزل بوده ولى آقايان مىگويند نه اين رشوه بوده است!!
- از
او پرسيدم مگر چنين چيزى امكان دارد ؟
لبخندى زد و گفت:
- حالا
مىبينى كه امكان داره!
ولى
خوب اگر به قول خودشان توانستند بكشند كه كشتند
و گرنه من پايم به بيرون برسد مىدونم با اين كارهاى خلاف
قانون اينها
چى كار كنم همين الان بيش از 90نفر از قضات بر جسته دادگسترى نامه نوشتهاند براى رهبرى كه ما ديگر امنيت نداريم به هر بهانهاى
بيايند و بر خلاف قانون باز داشت كنند و همه
شان هم اعلام كردهاند كه بازداشت من غير قانونى است
و...
رئيس
شعبه آمده است و مرا طبق معمول براى ادامه رونوشت پرونده به دفتر خود احضار كرده است !
من به
طبقه بالا هدايت مىشوم و مىروم داخل اطاق باز پرس
سلام مىكنم
! باز پرس سلامم را عليك مىكند و مىگويد
- بنشين !
من بر روى صندلى در كنار ميز مىنشينم و بعد باز هم طبق معمول اوراق
و پروندهها را جمع و جور مىكند و بعد مىگويد
- من
همه پروندهات را خواندهام خيلى پرونده سنگين
و خطر ناكى
هست تا حالا اگر چيزى رو نگفتى كه مربوط به پرونده باشد بگو تا من بتوانم در روز محاكمه از قاضى به دليل همكارى تقاضاى تخفيف
مجازات كنم !
- چيزى براى گفتن نمانده است من همه چيز را گفتهام !
- ولى
اين پرونده جاهاى بسيار مبهمى دارد
- مثلاً
كجايش
- ببين
شما مرتباً به كنسولگرى مراجعه مىكرديد. هم وقت ورود و
هم وقت خروج مانند يك عنصر حرفهاى رفتار مىكرديد اينطور كه در گزارش وزارت اطلاعات آمده است شما چندين مرتبه رد گم
كردهايد نقطه ابهامانگيز همين است كه
شما اين دورههاى جاسوسى و ضد جاسوسى را كجا آموزش
ديدهايد
- من
هيچ دورهاى نديدهام
اگر
شما هيچ دورهاى نديدهايد چگونه توانستى همه مأمورهائى را
كه براى رديابى تو وزارت اطلاعات مأمور مىكرد شناسائى
كنى و بعد
هم از چنگ شان فرار كنى ؟
- من
كسى را به شكلى كه شما مىگوئيد شناسائى نمىكردم ولى
احساس مىكردم كه يك شبهى به دنبالم هست و بر مىگشتم شبه را
نگاه
مىكردم و ساعت و يا چيز ديگرى از آنها سوال مىكردم و راهم را هم تغيير مىدادم!
- همين
به قول تو شبه را چگونه شناسائى مىكردى در حاليكه از همين
روشها تمام
مأمورهاى ما درهمه جا بهره مىبرند و هيچ مشكلى هم تا حالا پيش نيامده است!
- اين
صحبتها را من دهها بار در داخل وزارت اطلاعات كردهام و توضيح دادهام و گفتهام كه من آموزش نديدهام، من بزرگ شده همين
شهر مشهد هستم! كودك بودهام كه توسط پدر و
مادرم به ايران آمدهام! و شما هم اگر دليل و مدرك براى
ادعاى خود
داريد بياوريد و گرنه من جواب ندارم!
- تمام
مأمورهاى اطلاعات نظر شان همين است كه حرفهاى
هستى؟
- نظر
آنها به من مربوط نيست براى من دليل و
سند بياوريد
كه تو بر اساس اين مدارك در فلان مركز و... آموزش ديدهاى و در غيراين صورت اين سوالات بى ربط است !
- حالا
تلاش كن كه سريعتر اين مطالب را بنويسى
كه انشاء
الله طى چند روز آينده قاضى مىآيد و پرونده جهت ارائه به دادگاه آماده باشد!!
- شما
بگوئيد كه من كدام بخشهايش را دوباره
بنويسم!!.......
- پروندهات
آماده است، من نظر خودم را هم تنظيم مىكنم و طى چند
روز آينده قرار هست كه قاضى از تهران تشريف بياورند و به
پروندهها
رسيدگى كنند حالا برو زير زمين تا مرحله محاكمه!!
به زيرزمين باز مىگردم آقاى سيد علوى هم
از باز پرسى آمده است و آقاى صابرى هم در همانجا بر روى
همان تخت
سيمى هميشگى اش دراز كشيده است و به سقف كوتاه زير زمين نگاه خود را بخيه زده است سيد علوى سكوت را مىشكند و مىگويد:
- به
من گفتهاند كه هفته آينده قاضىها از تهران مىآيند
تا به پروندههارسيدگى كنندو...
سيد
علوى متهم به رشوه خوارى و رابطه
نامشروع ولواط است و گويا در بسيارى موارد خودش نيز اقرار كرده است بدون هيچگونه فشار فيزيكى و يا روانى ولى آنچه شگفتانگيز
است آن است كه از نتيجه دادگاه به هيچ وجه
نگران نيست و خودش مىگويد:
- فوقش
برايم انفصال از قضاوت و خلع لباس روحانى
مىبرند كه هيچ كدام برايم اهميتى ندارند!!
و به
هر حال تلاش مىكند از زير زبان صابرى
در بياورد كه در صورت آزاد شدن از اينجا چه
خواهد كرد؟
مدتى
است كه از آخرين جلسه بازجوئى هايم در دادسراى
ويژه
روحانيت مىگذرد ولى هنوز هيچ اطلاعى از تاريخ محاكمه خودم ندارم، حالا من را در داخل زندان از اطاق مجرد به اطاق عمومى چهار انتقال
دادهاند، در اطاق عمومى چهار ؛ هفت عدد تخت سه طبقه
قرار دارد و قريب 25نفر در آن زندگى مىكنند سرويس
كامل
دستشوئى و توالت و حمام نيز در داخل اطاق وجود دارد، در انتهاى اطاق دو عدد پنجره قرار دارد كه به سوى پشت آشپز خانه گشوده مىشود و چون
پنجرهها در زير سقف چسپيده است بچهها بر روى
شوفاژى كه در قسمت پائين پنجره قرار دارد مىايستند و
بيرون را
نظاره مىكنند كه از آنجا برجكهاى ديدبانى و ديوار بلند زندان پيداست !
در
اطاق عمومى هر 24ساعد 1/5ساعت هواخورى داريم و بعد اينكه هر روز هركس چيزى نياز دارد ميتواند ليست به همراه پول بدهد به آبدار چى
كاليدُر تا آنها از فروشگاه بند كارگران و يا
نظامىها خريدارى كنند!
اطاق
به شكل دموكراتيك اداره ميشود كه ميراث جوانانى
است كه اكنون در ميان ما نيستند و بيش از 70در صد شان چند كفن پوسانيدهاند خدا ميداند!!
به
نوبت هر روز يك نفر شهر دار اطاق مىشود كه
او موظف هست
اطاق را نظافت كند، غذا را در هر سه نوبت تحويل بگيرد و سفره را بگستراند بعد از صرف غذا سفره را جمع كند و بر سر سفره غذا را
به طور مساوى ميان افراد اطاق تقسيم نمايد و...
و يك
نفر نماينده اطاق است كه هر هفته به ترتيب
تعويض
مىگردد ؛ در داخل اطاق يك تلويزيون هم داريم كه وصل به شبكه ويديوئىزندان هست و روزها بعضى وقتها فيلم از آن پخش مىكنند ولى بعد از هر
اذان مغرب يكى از درسها و يا سخنرانىهاى
آخوندهاى دربار را به عنوان كلاس درس اجبارى پخش مىكنند و
همه موظف
هستند كه در پاى تلويزيون بنشينند و گوش فرا دهند!!
روز محاكمه
قرار هست امروز دادگاه بر گزار شود مثلاينكه قاضى
از تهران آمده است.
دادسراى ويژه روحانيت سه عدد قاضى دارد كه آقايان
سليمى و رهبر و رازينى مىباشد كه هر سه آنان در تهران
مقام و منصب
دارند ولى در سطح كشور تمامى محاكمههاى متهمان داسراى ويژه روحانيت را اين سه نفر رسيدگى مىكنند!
از
اول كه ما را آوردهاند در اين زير زمين تا
كنون هيچ
خبرى نيست،آقاى صابرى را در اطاق اندرونى محبوس كردهاند ما در همين اطاق اول با آقاى علوى به انتظار نشستهايم ولى بعد از مدتى
آقاى معينى مىآيد و آقايان صابرى و علوى را بالا
مىبرد و من تنها مىمانم!
لحظاتى
سخت بود هنوز نمىدانم كه پيش قاضى رفتم چه
بگويم! هنوز به من نگفتهاند كه امروز محاكمه خواهى شد يا خير! گويا امروز روز محاكمه است، آقاى سيد علوى مىگفت كه آقاى رازينى از تهران
آمده است .
به
روايت محكومان دادسراى ويژه روحانيت رازينى مردى ترك تبار نرمترين و سليمى بدترين و رهبر متوسط ترين احكام را صادر مىكنند!
زيرا
هر كس پيش آقاى سليمى محاكمه شده است يا
اعدام شده و يا اينكه محكوميتهاى طويل المدت براى شان صادر
شده است!
ولى
اين دو قاضى ديگر احكام ملايمتر به نسبت سليمى صادر
كردهاند!
نمىدانم
قاضى من كى خواهد بود؟
آيا
اجازه خواهد داد كه همه صحبتهاى خودم را در
دفاع از خودم بكنم؟
كاش
مىشد يك لايحه دفاعى براى خودم تنظيم مىكردم!
لايحه
دفاعى براى اتهامهائى كه هنوز نمىدانم بالاخره
چيست؟
آيا
برهم زدن معادلات وزارت اطلاعات است؟ و يااينكه نوشتن بيانيههائى در دفاع از حزب وحدت و تقبيح مخالفان وحدت و يا اينكه رابطه
داشتن با قسيم انورى!!
از
روز اول كه من را بازداشت كردهاند تا كنون صد رقم سوال از من كردهاند كه بسيارى از آنها به هيچ وجه جرم نبوده و نيست!
در
وزارت اطلاعات كه مورد استنطاق قرار گرفتم
حجم وسيعى از پروندهام را ارتباط با قسيم انورى تشكيل
ميداد ولى
اكنون در اينجا بيشتر روى فاز حزب وحدت و ايجاد اختلاف ميان احزاب جهادى و اهانت به مقدسات اسلامى از جمله شيخ آصف كندارى تشكيل ميدهد!!
و
مسايل دولت كابل در مرحله دوم قرار
گرفته است ولى بازهم مشخص نيست اصلىترين اتهام من در
دادگاه چى
خواهد بود تا من بتوانم از خودم دفاع كنم!
روز
تقريبا از نيمه گذشته است و آقاى علوى باز
مىگردد!
چهره عچيب
دارد ته ريش سفيدش و چشمهاى سرخ شدهاش با آن قد كوتولهاش نمود ديگر يافته است!
از او
مىپرسم كه چى شد؟
در
جواب مىگويد:
- قاضى
بود محاكمه!
-قاضى
چى گفت ؟
اندكى آشفته است، شايد ترسيده باشد ولى باز به خود مسلط ميشود و
مىگويد:
- صابرى
را محاكمه مىكنند و با صابرى درگير شده
است
- چرا؟
- آقاى
رازينى خطاب به ايشان گفت »مردك جنده باز
تو هستى؟«
و
آقاى صابرى هم نتوانست تحمل كند و از جاى
خود بر
خواست و يك كشيده به صورت آقاى رازينى نواخت و گفت: »تو اولا بايد بيائى شاگردى من را بكنى مردك و در ثانى تو در منصب على تكيه
دادهاى و بايد قضاوت كنى نه اهانت و هر لات و الاتى
كه بر زبانت مىآيد بگوئى و....
من
بدون محاكمه به زندان برگردانيده شدم و
صابرى را هم نديدم و دو روز بعد در زندان روزنامه خراسان در
دو خط كوتاه
نوشت :
} - Pدر
زندان فقط سه روزنامه جمهورى اسلامى و كيهان و
خراسان مجاز
بوده و ساير نشرات كاملا ممنوع مىباشد! ‑ {Pرئيس شعبه 19كيفرى دادگسترى خراسان به جرم رشوه و را بطه نامشروع مفسد فى الارض
شناخته شد و نامبرده از سوى داد سراى ويژه
روحانيت به اعدام محكوم و حكم اجرا گرديد.«
عمومى 2
در عمومى نمره 2 كه 7 تخت سه طبقه در
آنقرارداردبسيارى از محبوسين روزگارى طولانى را در آنسپرى
كردهاند و شاهد اعدام
بسيارى از هم فكرها و هم حزبىهاى خود بودهاند همين نظارهگر مرگ ياران بودن چنان بر روحيه آنها تأثير منفى گذاشته است كه همه
باورها و اعتقادات گذشته خود را از دست
دادهاند و دچار روز مرهگى شدهاند و در سيستم امنيتى زندان
هضم شدهاند
و با همه شخصيت اجتماعىگذشته خود وداع كردهاند و اكنون تبديل به يك عنصر پست بى همه چيز و بى غيرت آدم فروش شدهاند!!
انسانهائيكه
به خاطر گرفتن يك ملاقات حضورى، حاضراند
حتى در روز چند نوبت توالت رفتن و چند سطر چيز خواندن هم
بند و هم
زنجير خود را خاضعانه و مخلصانه به حفاظت و اطلاعات زندان گزارش كنند!!
بسيارى
از محكومانى كه تا كنون زنده ماندهاند به چنين نكبتى مبتلا
شدهاند!!
باور كن
وقتى من فكرش را مىكنم ؛ از زندگى نااميد مىشوم و اگر قرار
هست روزى به
چنين مذلت گرفتار شوم ؛ خدايا مرگ را بر چنين خفت ترجيح ميدهم!
و در ميان همه اين انسانها چهره هائى هم هست كه هميشه انسان را
در ژرفاى چند بعدى شخصيت خود حيران مىكند!!
امروز
مىخواهم زندگى نامه يكى از اين مردان را ترسيم
كنم!
نامش
هست سعيد! معروف به بلوچ؛ اصالتا از بلوچهاى زاهدان مىباشد و در ميان بلوچهااز او به عنوان كافر بلوچ ياد مىكنند؛} - Pچون بلوچها اكثرا سنى مذهب
هستند و
اصطلاحا به بلوچهاى شيعه كافر بلوچ مىگويند!
{Pولى خودش
متولد مشهد است، بزرگ شده مقدم
نخريسى ولى ساكن محله خواجه ربيع!!
پدرش
در زمان شاه آژان بوده و خود نيز در زمان
شاه دوره آموزشى كماندوئى خودش را زير نظر آمريكائيها مى
گذرانده است
كه به علت پيروزى انقلاب خمينى اين دورهها نيمه تمام مىماند و بعد هم از نظامى گرى دور ميشود!!
داراى
اعتقادات و باورهاى خاص خود مىباشد، دين را
قبول دارد
ولى نه آنگونه كه آخوندها آن را تبليغ مىكند!
با
خداى خود يك رابطه غير متعارف دارد ؛ نماز
نمىخواند ولى عارفانه نگاه مىكند ؛ نماز نمىخواند ولى
هنوز كسى
ازاو دروغ نشنيده است !در همه زندگى جوانمردانه زيسته است و هميشه لق لقه زبانش هست كه مىگويد:
تا
توانى رفع غم از چهره غم ناك كن
در
جهان گرياندن آسان است
اشكى
پاك كن!
او
محكوم داد سراى عمومى است ؛ 10سال حبس
هديه نا
قابل دادگسترى براى اوست و اينك 9سال و اندى از آن را گذرانيده است! و ميرود كه آخرين ماههاى دوران محكوميت خود را سپرى نمايد و بعد
از 10سال از اين چهار ديوارى زندان وكيل
آباد به بيرون برود!!
او
هنوز به مرخصى نرفته است ؛ مرخصى او هميشه همين
بند 5مىباشد كه گاه در سلول هست و گاه در مجرد و گاه هم در همين اطاقهاى عمومى!!
او
بايد هميشه در بند عادى باشد ولى نمىتوانند او را
كنترل كنند!!
مىگويند
وقتى او را به بند عادى انتقال ميدهيم همه بند پر از
مواد مخدر
ميشود!! وهمه رديابىها به او مىرسد ولى هيچگاه در طول همه اين سالها نتوانستهاند مچش را بگيرند!!
آنقدر
در همين كاليدر بند 5پشت همين پرده منحوس
بريزنت بر
او با باطوم و كابل كوبيدهاند كه گردن بگيرد و او تنها در جواب گفته است نمىدانم !
او
خود مىگويد:
- مگر
اين زندان چند درب دارد؟ و مگر در طول
اين
9/5سال سعيد روى بيرون زندان را ديده است؟
يك درب
چهار هست براى ورود و خروج كه تمام بزرگى
درب 2متر مربع نمىشود و در آنجا هم سعيد وجود ندارد كه جنس و پول وارد بند عادى كند و بانك هم در هفته 200تومان
بيشتر براى هر زندانى ارائه نمىدهد و اين همه پول
نقد كه در داخل بند عادى سرگردان هست و با آن قمار بازى
ميشود از
كجا مىآيد؟
سعيد
كه نمىتواند بياورد!!
پس
معلوم هست كار كيست ؛
كار خود آقايان است كه وارد مىكنند و بعد هم گاهى چيز ميزى را هم به ما مى دهند و ماهم معامله مىكنيم و لى چون مرام مان آدم فروشى نيست ؛
ناچاريم كه تاوانش را با خوردن باطوم در كف پاهايمان
بپردازيم ولى لب از لب باز نكنيم!!
نمىدانم
چطور شد كه با سعيد خيلى زود انس گرفتيم و
بعد هم حقيقتا دوست شديم و او هم در مراحل
گوناگون مرا
براى گزرانيدن بهتر ايام محبس راهنمائى هائى كرد!!
او را
هر بار كه از بند عادى براى مرخصى مىآوردند
اگر مستقيم به سلول نمىبردند به اطاق ما
مىآوردند و
او هم يك راست مىرفت با آدم فروش ترينها هم خرج مىشد و رفيق!!
يك روز از او راز اين كار را پرسيدم او سبيلهاى سياه خود را مكيد
و تبسمى كرد و گفت:
- اگر
ميخواهى هميشه بى گناهى خودت را ثابت كنى يكى يا دو تا از اينها براى خودت رديف كن
- گفتم
چرا؟
- براى
اينكه اينها اينقدر پست هستند كه اگر بتوانند تعداد نفس
كشيدنهايت را حساب كنند منعكس مىكنند كه فلانى اين مقدار
نفس كشيد؛
به همين خاطر تو به آنها نياز دارى! نياز اولت اين هست كه همه حرفهاى خودت راكه قبلا انتخاب كردهاى از طريق اينها به مسئولين
انتقال ميدهى بدون اينكه برى و پيش آنها خواهش و
تمنا كنى و من را وقتى از بند عادى مىآورند هميشه متهم به
صدها خلاف
مىكنند و من از اين طريق به اينها ثابت مىكنم كه بى گناه هستم و آنها اشتباه كردهاند!!
و دوم
اينكه از طريق اينها ميتونى ردخونى كنى و ببينى آنها
به دنبال چه
چيزهائى هستند !
از او
سوال مىكنم كه بر اساس تجربه 9ساله ات به
نظر تو
بهترين آدم ميان مسئولين زندان كيست؟
او
خندهاى مىكند و مىگويد:
- بين
اينها هيچ مردى پيدا نمىشود و اگر هم يك وقتى پيدا شود و هميشه مردانه وار عمل كند او را بر ميدارند ولى برادر يحيى خيلى با همه
اينها فرق مىكند و در او گاهى رگه هائى از مردى
پيدا ميشود ؛ مثلا من را آوردند از بند عادى در همين سلولهاى
پشت پرده
قريب 9ماه اينجا بودم و خيلى اذيت كردند و بعد من ناچار شدم كه اعتصاب كنم و اعتصاب هم كردم لبهاى خودم را با سوزن خياطى و نخ دوختم
و اينها هر چقدر آمدند كه اعتصاب خودت را
بشكن، نشكستم تا اينكه يحيى آمد و اصرار كرد كه ادامه ندهم
ولى من قبول
نكردم و بالاخر ه گفت:
- ببين
من به تو نمىتونم قول بدهم كه حتما برايت كارى ميتونم بكنم
ولى اين قول را برايت مىدهم كه هر چقدر كار از دست من بر
مىآيد
انجام بدهم ولى تو اول اعتصاب خودت را بشكن ومن هم قول مىدهم كه اگر هيچ كارى نتوانستم بكنم بيايم برايت بگويم نتوانستم و تو ميتونى
دوباره اعتصاب خودت را آغاز كنى!!
بالاخره
من اعتصاب خودم را شكستم و او رفت بعد از چند روز آمد و گفت
من متاسفم
نتونستم برايت كارى انجام بدهم و بعد هم گفت ميدونم قبول نمىكنى و به همين خاطر من را به همراه خودش به نگهبانى برد و يك عدد گوشى
را به گوش من داد و بعد هم با گوشى ديگر زنگ
زد به دادستان و دوباره تقاضاهاى من را مطرح كرد و ايشان
دوباره گفت
من قبلا هم برايت گفتهام كه امكان ندارد و من بر گشتم و دوباره اعتصاب خودم را آغاز نمودم!!
كس
ديگرى مىبود مىگفت حالا كه اعتصاب خودشو شكسته به
جهنم!!
سعيد
عجيبترين مرد زندان هست هر كس كه در جائى گير مىافتد به او پيغام ميدهد و او هم در حد توان خود برايش كارى انجام ميدهد ؛ اين
اواخر از همه كارهاى سعيد تقريبا با خبر بودم
يك روز كه خلوت بود آبدارچى كاليدر آمد و با سعيد پچ پچى
كرد و رفت و
بعد معلوم شد كه محمد لاستيكى را آوردهاند داخل سلول و تا چند روز آينده حكم اعدامش قرار هست اجرا شود و او خواهان ملاقات با
سعيد شده بود!!
آبدارچى
گردن گرفته بود و در يك وقت مناسب آمد سعيد را به بهانه اينكه نگهبانى كار دارد او را برد و او در پشت پرده دوم مخفيانه با
محمد لاستيكى ملاقات كرد و آمد كلى هم كاغذ
همراه خود آورده بود قضيه را جويا شدم و او گفت كه ياد
داشتهاى
لاستيكى هست و داده كه من به بيرون انتقالش دهم!!
شب
هنگام ياد داشتها را زير پتو گزاشتم و با
استفاده از خاموشى شب با آهستگى شروع كردم به خواندن و هر چى بيشتر مىخواندم وحشت مىكردم و بيشتر مىترسيدم و
با كوچكترين صدائى احساس مىكردم كه بچههاى حفاظت
آمد و...
تقريبا
نيمى از آن ياد داشتها را خواندم و بعد ترسيدم و يواش همه
آنها را زير دشك گزاشتم و تا صبح چند بار از خواب پريدم و
يواشكى با
دست خودم زير دشك را نگاه مىكردم و بعد كه متوجه ميشدم هنوز
هست آرامتر ميشدم و بعد انتظار صبح را مىكشيدم ولى مگر آنشب صبح شدنى
بود !
باالاخره
صبح شد و آهنگ بيدارى را از بلند گوها
پخش كردند شهردار سفره را گسترانيد و همه مشغول
صبحانه
خوردن شدند بعد از آن فرصتى پيش آمد و با عصبانيت به سعيد پرخاش كردم و گفتم:
- ديشبم
را خراب كردى اصلا نتونستم بخوابم!
گفت :
- چرا؟
- اگر
اين نوشتهها را اينجا گير بيارند ميدونى چند نفر به خاطر آن اعدام خواهند شد؟ تو مىخواى اين آخر حبسى بازهم پرونده ديگرى برايت
اضافه كنند و...
بالاخره
او را قانع كردم كه اينها را نابود كند و برنامه ريخته شد كه ساعت هواخورى همه ميروند هواخورى تو مىروى حمام و من هم سعى
مىكنم مواظب باشم !
برنامه
آغاز شد و مرتبا برترس و دلهره من اضافه ميشود و بعد با خودم گفتم حالا دير شده است حتما تمام شده و همه سوخته است و آهسته رفتم
و درب حمام را باز كردم نزديك بود كه سعيد
با سر توى شكم من برود! داد زدم
- ديوونه
منم و...
هنوز
آتش نگرفته بود دو نفرى همه آنها را سوزانيديم بعد هم همه سوختگى هايش را داخل كف شور با آب رد كرديم و ساعت هواخورى تمام شد و
مختصر دودى باقى مانده بود ولى هيچكس علت
آن را پيدا نتوانست!!
......................................................................................................................
1370/6/20
قريب دوماه از مرحله اول اعزام به داد سرا جهت بر گزارى
جلسه دادگاه مىگزرد باز امروز قرار است
به داد سرا اعزام شوم همه مىگويند نوبت
محاكمه است
ولى من هيچى نمىدانم صبح از بند 5اعزام مىشوم چند نفر را كه در دفعات قبل با آنها آشنا شده بودم را نيز در كاليدر مركزى مىبينم
آنها به من مىگويند كه نوبت قبل كه قاضى آمده
بود آقايان عبدالوهاب خافى باخرزى را و قاضى صابرى رااعدام
كردند و
رفتند !
آيه
انا لله و انا اليه الراجعون به ياد هر دويشان مخصوصا
عبدالوهاب
خافى بر زبانم جارى ميشود!!
طبق
معمول از هفت خوان رستم عبور مىكنيم
تاسوار مينى
بوس شويم تا از خيابان كوهسنگى عبور كنيم و وارد كوچه فرعى شويم و من را تحويل دادسراى ويژه روحانيت دهند !
به
زير زمين دادسرا مىروم در اطاق آخرى
همانجا كه
دو عدد تخت سيمى بود و بر روى يكى از آنها هميشه آقاى صابرى يا دراز كشيده بود و يا اينكه نشسته بود ؛ ولى حالا هيچكس نيست، من
تنهاى تنها هستم!
اطاق
چه بوى مرگ و مرده ميدهد هر طرف كه در تنهائى مطلق خود قدم مىزنم ؛ بوى مرده؛بوى كافور به مشامم مىرسد، تصويراو كه بر روى تخت سيمى
لميده است در جلو ديده گانم رژه ميرود!!
نمىدانم
چرا احساس مىكنم صابرى با همه گستاخى و شهامتاش
در همين زير
زمين و شايد هم در همين اطاق به دارش آويختهاند! چنانكه آن مردى كه با هزار و يك اميد اين ساختمان زيبا را ساخته بود تا در آن خود و
فرزندانش چند روزى در اين دنياى خاكى خوش
بگذراند ولى دست تقدير اورا به دام دادگاه انقلاب انداخت و تمام اموالش را مصادره كردند و بعد اين خانهاش را نيز مصادره
كردند و تحويل دادسراى ويژه روحانيت دادند و
خودش را به دار آويزان كردند!!
حال
من در اين منزل مسكونى در انتظار محاكمه هستم! و
آن مرد كه با چه تلاشى اين ساختمان را ساخته بود! نمىدانم فرزنداناش در
كدام كوچه و برزن و در پشت كدام ديوار بلند در پى سايهاى
مىگردند تا
از آفتاب بگريزند و در پى كدام خرابهيى پى سكنى مىگردند كه شب خود را سحر سازند!!
راستى
ظهرها كه ميشود پرسنل دادگاه در داخل اين ساختمان نماز جماعت
بر گزار
مىكنند! آيا اين نماز جماعت مورد قبول حق واقع خواهد شد در حاليكه تعدادى كودك كه روزگارى در همين ساختمان بازى مىكردند اينكه بى سر
پناه در نا كجا آباد اين زمين بى انتها سر
گردانند و شايد در جستجوى سايه درختى تا لختى استراحت
كنند!!
غرق
در همين افكار هستم كه معينى مىآيد و مىگويد:
- بيا
بريم بالا!
با او
از پلههائى كه ماكت رويش را پو شانيده است به طبقه بالا مىروم و از آن طبقه هم از پلههاى كنارى به سوى دو اطاقكى كه يك زمانى
اطاق خواب بودهاند رهسپار مىشويم! وارد
اولين اطاق كه ميشوم دو نفر نشستهاند يكى منشى باز پرس
شعبهاى بود
كه برايم همين پرونده را تنظيم كرد و ديگرى مردى با سر تاس و پيراهن سفيد يقه شيخى و شكمى بر آمده است كه بر روى صندلى و پشت ميز
لم داده است با خود مىگويم حتما ايشان قاضى
هست !
منشى
بازپرس برگهاى را مىخواند كه چنين هست
- آقاى
صاحبداد فرزند..... شما متهم هستيد به ايجاد اختلاف بين احزاب جهادى و مسلمان افغانستان از طريق پخش شبنامه و ايجاد شايعات كذب كه
از طريق كنسولگرى افغانستان جهت دهى مىشده
است و با پول و امكانات آنها اين كار را انجام
ميدادهايد!!آيا
قبول داريد ؟
- جناب
دروغ هست!!
مرد
پيراهن سفيد مىگويد:
- مگر
شما شبنامه پخش نكردهايد؟
- شبنامه
نبوده ؛ بيانيه هائى بوده است كه در جهت.....
نمىگذارد
حرفم را تمام كنم و بعد مىگويد:
- با
كنسولگرى كه رابطه داشتى؟
- نه
اينطورى كه اتهام وارد كردهاند
- برو
زير زمين بنشين!!
xxxxxxxxxxxxx
دنيا همهاش درد هست ؛ يكى درد
نداشتن دارد و ديگرى حسرت داشتن!!
يكى
از نداشتن با شكم گرسنه سر بر بالين
مىگذارد و يكى از زيادى داشتن نمىداند چگونه خرج
كند!!
اينها
همه چيز هائى هست كه در بيرون رخ مىدهد و لى در زندان چيزهائى رخ مىدهد كه شايد در بيرون كمتر رخ دهد !
اين
روزها يك پير مرد هفتاد ساله راآوردهاند در
زندان!
او از
ملاكين بزرگى مىباشد كه در زمان شاه نيز مبارزات
وسيعى را از
طريق نهضت آزادى و ديگر مبارزان ضد آن حكومت داشته است
و پس
از انقلاب در زمان دولت مهندس بازرگان
كه آقاى طاهر احمد زاده به عنوان استاندار
خراسان
منسوب مىگردد آقاى سيد جواد سادات مادر شاهيان به عنوان معاون اول ايشان در استاندارى ايفاى نقش مىكند و در طول سالهاى مبارزه از نزديك
با خمينى آشنا بوده است و به همين خاطر وقتى
قوه قضائيه اقدام به مصادره اموال و زمينهاى ايشان مىكند
ايشان به
دستور خمينى تمامى زمينهاى خود را پس مىگيرد ولى اكنون با همه آن دارائى و ثروت محتاج يك جفت دمپائى لاستيكى است تا به پاهاى خود كند
و به توالت برود!!
پير
مرد را با پاى برهنه آوردهاند و حتى از دادن يك جفت دمپائى پاره پاره هم به او دريغ كردهاند به او گفتهاند كه چرا
نامه 90نفره بازرگان را امضاء كرده است و ديگر اتهام او
اهانت به نماينده ولى امر هست كه به او گفته است! "عباس
لنگ"!!
تمرين
اساس كشى جمعى يكى از اقدامات مديريت زندان است كه
پس از چند
ماه يك بار در داخل زندان اجرا مىكنند و ما را يعنى همه بچههاى عمومى 2را ميان اطا قهاى عمومى 3و 4تقسيم كردهاند !
من و
تعدادى از هم اطاقيها را در عمومى چهار انتقال
دادهاند ؛ در عمومى چهار بسيارى از محكومان دادگاههاى انقلاب كردستان محبوس هستند كه در تبعيد مىباشند !
بچههاى
كرد اكثرا از اعضا و فعالان احزاب كوموله و
دموكرات مىباشند كه براى مشاركت سياسى و حضور در عرصه
سرنوشت
سياسى و اجتماعى و مذهبى خود اقدام به مبارزه پيگير سياسى و نظامى كردهاند و چون حاكميت موجود تحمل آنان را نداشتهاست، لذا آنها را
دستگير و به زندان انداختهاند!
زندان
در تبعيد ؛ بدترين نوع و درد آورترين نوع زندان و محكوميت
مىباشد! كه
ميتواند از سوى يك قاضى براى يك متهم صادر شود!!
براى
دهها نفر از اين انسانها كه به خاطر
يك خواسته سياسى و اجتماعى اقدام به حضور در عرصه سياسى
جامعه را
كردهاند و به وضعيت موجود نه گفتهاند ؛ صادر گرديده است!!
وقتى حكومت قشرى و تنگ شد ؛ انسان بازيچه انسان مىگردد و انسانيكه
در كشور خودش خواهان برخوردارى از حقوق برابر
و عادلانه در عرصه قدرت و معادلات سياسى و اجتماعى گرديد
يا مثل
بسيارى از دوستان آنهابه جوخههاى مرگ و اعدام سپرده مىشوند و يا اينكه محكوم به زندان ! زندان در تبعيد!!
از
نظر حاكميت و جرسومههاى قدرت ؛ انسان
عدالت طلب و
مشاركت جوى سياسى آنقدر بايد در تبعيد و غربت و دورى زندگى كنند تا همه احساس نوع دوستى در او كشته شود!!
حاكميت
همواره مىخواهد از انسان موجودى بسازد سر به زير و سر به
راه كه فقط بايد به فكر زندگى فردى خود باشد و چشم انداز
انديشهاش
از غزاى صبح و ظهر پيشتر نرود!!
حاكميت
مىخواهد انسانها هميشه بردههاى مطيع او باشد و
او را چون الهاى تقديس كند و از او در هر امر مهمى كسب
تكليف كند و
همه چيز بايد همراه با مجوز او باشد!!
در
حاليكه انسان آزادى خواه به عزت انسان و كرامت
انسانى مىانديشد و فرجام اين انديشه زندان هست ؛ زندان در
تبعيد!!
صداى
بلند گوى زندان بلند مىشود و اعلام مىكند :
- اساميئى
كه قرائت ميشود جهت دريافت حكم قطعى حبس خودبه دفاتر انتظامات بندهاى مربوطه مراجعه كنند ؛ آقايان..........و آقاى صاحبداد و...
همه
تعجب مىكنند دوستان هم اطاقى هر كدام
به نوبه خود از من مىپرسند :
- مگر
حكم را قبول كردى ؟
- مگر
پس از محاكمه و صدور حكم تو را اجراى احكام احضار كرد براى قبول و يا اعتراض به حكم !
- من
هنوز نمىدانم كه واقعا محاكمه هم شدهام !
از
جايم بر مىخيزم درب اطاق را مىزنم و
نگهبان مىآيد درب را باز مىكنند و اجازه
مىگيريم تا
بروم به نگهبانى !
به
نگهبانى مىروم و برگهاى را به دستم مىدهد !
بسمه
تعالى
آقاى
خانم صاحبداد فرزند اسماعيل
زندانى
شماره
105653شما
بموجب نامه
شماره 54/163/70
70/8/2داد سراى
انقلاب اسلامى داد سراى عمومى) ويژه روحانيت(
به
حبس قطعى پنج سال و تعليقى
. . .
و
مبلغ پرداخت .
. . ريال محكوم و چنانچه تغييرى در محكوميت تان ايجاد
نشود و در صورت پرداخت جريمه انشاءالله
روز 75/5/20از زنداان آزاد خواهيد شد .
دفتر زندان
-
.....................................................................................................
بدو
بازداشت 70/6/20
- }تاريخ
محاكمه را محاسبه مىكنند در حاليكه در
تاريخ 1369/12/7باز داشت شدم توسط وزارت اطلاعات.{
پنج
سال، پنج سال، پنج سال همه ذهن من را به خود جلب مىكند و بعد در حاليكه ذهنم كلمه پنج سال را مرتب با خود مرور مىكند به اطاق بر
مىگردم و دوستان همه مىپرسند چى شد؟
- تبرئه
شدى ؟
هيچى
نمىگويم و فقط برگه حكم را به دست شان مىدهم و خود مىروم
بر روى تخت دراز مىكشم و به خود مىگويم پنج سال !
پنج
سال بايد بر روى اين تخت خوابيد! پنج سال بايد آزادى را در خواب ديد و زندان ارمغان اسلام ناب محمدى است براى يك جوان 19ساله !
بايد
پنج سال در دانشگاه علوم و فنون وكيل
آباد بود و اين كه نوشتن 5 سال حكم حبس يك انسان
براى يك شيخ شكم باره كه بر روى چوكى لم
ميدهد؛ او كه نمىتواند شكم خودش را جمع كند و حتى
حوصله شنيدن
دو كلمه دفاع انسان را ندارد اين كه چيزى نيست!!
بايد
خدا را شكر كرد كه بيشتر ننوشتهاند!!
دادگاه
ويژه روحانيت دادگاه مطلقه هست! دادگاه مطلقه
يعنى يك
كلام ؛ يعنى هرچه كه اين قاضى شكم باره مىگويد عين مشروعيت هست و عين حق چون منسوب ولايت است!!
دادگاه
مطلقه ساخته ولايت فقيه مىباشد!
فقيهى
كه حتى تو اگر از آن هم تقليد نداشته
باشى او رأى خودش را به عنوان رأى مطلقه خدا از
طريق دادگاه
ويژه روحانيت بر تو ابلاغ مىكند ؛ و تو هيچ راهى جز تحمل آن ندارى !
بايد
اين برگه رابه قول بعضىها بوسيد چرا كه بر رويش ننوشتهاند مطلقا اعدام!!
حكم
توسط دادگاهى صادر شده است كه ابتدائىترين حق را از
متهم گرفته است !
دادگاهى
كه حتى به متهم اجازه نداده است كه يك دفاع تشريفاتى
از خود نمايد!
و
حالا رأى اين دادگاه پنج سال حبس در زندان وكيل آباد صادر شده
است!!
بايد
پنج سال در اين زندان بود، بايد مثل همه
كسانيكه
چندين سال در اين زندان ماندهاند و هنوز هم بايد بمانند تا آخر محكوميت بايد اينجا ماندگار شد!
چگونه
بايد ماند؟
پرسشى
كه همه ذهن مرابه خود مشغول كرده است !
و
جواب را خيلى آسوده پيدا مىكنم و از خود مىپرسم :
- آنها
چرا تو را به زندان انداختهاند؟
آنها
ميدانند كه همه كارهاى تو در چهار چوب قانون بوده است، تو
يك مهاجر هستى كه بايد به گونهاى ارتباط با دولت و دوستان
هم وطنت
داشته باشى! ولى با اين حال آنها تو را آوردهاند به زندان! يعنى نقض حقوق اوليه انسانى تو در چهار چوبه كنوانسيونهاى بين المللى حقوق
بشر!!
و پس
از 10ماه بلا تكليفى برگهاى برايت فرستادهاند كه بر روى
آن نوشتهاند پنج سال حبس قطعى!!
جواب
روشن هست ؛ آنها مىخواهند كه تو در بيرون نباشى !
در
فضاى آزاد مشغول مطالعه و كار و تكامل
فكرى نباشى! آنها از جسم تو بدشان نمىآيند! آنها
از انديشه
تو مىترسند، آنها از نوع نگاه تو به مسايل حراس دارند و مىخواهند اين نوع تفكر در اينجا دفن شود!!
آنها
دوست دارند همه شيعه باشند و مطيع ولى امر
مسلمين شان!
و هيچگاه روحيه وطن دوستى و مردم دوستى در ذهن هيچ فرد افغانى بروز نكند!
وقتى
اين روحيه بروز مىكند جوابش بايد زندان باشد ؛ زيرا زير بناى چنين تفكرى ساختن يك هويت ملى قوى و مطرقى است كه در نخستين قدم
منافع ملى ديگران را كه اقتضا مىكند در پروسه
تحميق مذهبى و دينى عمل كنند خنثى سازد و اين
يعنى...!!
چگونه
اين پنج سال رابايد گزرانيد؟
جواب
روشن هست !
بايد
از همه امكانات موجود استفاده كرد تا از
كاروان انديشه باز نمانى! بايد فرصت را غنيمت
شمرد و از
همه فرصتها استفاده بهينه كرد و به همين خاطر هست كه در ابتدائىترين اقدام خود قلم و دفترى تهيه مىكنم تا تمرينهاى نوشتنى را كه
با دوستان داشتم ادامه بدهم! و از پيشرفت دوستان
در بيرون زياد باز نمانم !
بعد
راه خود را به سوى كتابخانه بند پنج باز
مىكنم و قرار ميشود كه در هر دو هفته يكبار به كتابخانه بروم و يك يا دو جلد كتاب با خودم به اطاق ببرم !
احساس
مىكنم در بين همه بچههاى هم اطاق من تنهاترين
علاقهمند به كتاب و مطالعه هستم كه از روحيه بالائى هم
برخوردار
مىباشم!!
و به
همين دليل احساس مىكنم كه زندان برايم يك نعمت فوق
العاده الهى
هست، با تمام شوق و ذوق كار خودم را ادامه مىدهم ولى افسوس كه اين شيرينى دوام نيافت!!
هنوز
چند روزى از كارهاى مطالعه و نوشتن من نگزشته بود كه
با يكى از
دوستان رابطه گرم و خوبى پيدا كرديم او هم مثل من چندان زياد با محيط آشنا نبود، قرار شد كه يكى از كتابهاى شريعتى را مشتركا
مطالعه و نقد و بررسى كنيم!
پس از
دو جلسه از اين همكارى مشترك مطالعاتى بود كه يك روز صبح اول وقت درب اطاق بازشد!
از
جانب نگهبانى اعلام كرد:
- سوزنى
و صاحبداد به انتظامات با لباس فرم!
از درب
اطاق كه بيرون شديم و نگهبان درب اطاق را كه بست چشم
بندهاى بلند
پارچهاى را آورد و چشمهاى هردويمان را محكم بست و دست مان را گرفت و با خود برد.
دنيا
تاريك تاريك هست و من در كنار ديوارى كه ايستادهام! هيچ
صدائى
نمىآيد گاه گاهى احساس مىكنم از پيش رويم كسى عبور مىكند و بعد همه جا ساكت مىشود احساس مىكنم تنهاهستم!
پاهايم
خسته شده است و اعصابم هم به هم ريخته است كه باز چه شده
است؟ بعد از دوران باز جوئى هايم در وزارت اطلاعات تا كنون
اين چشم
بندهاى لعنتى را نديده بودم! و بازهم اينها را به چشم من زدهاند، انتظار، درد سختى هست و سختتر آن كه اين انتظار با چشمهاى بسته
باشد! چشم بند را آنقدر صفت بستهاند كه تخمك
چشمم هم احساس دردمى كند و پاهايم احساس خستگى شديد. بر روى
زمين
مىنشينم و پشت خودم را به ديوار تكيه مىدهم ؛ و هر چقدر انتظار مىكشم اين انتظار پايانى ندارد، پس از قريب دو يا سه ساعتى يكى مىآيد و
دست من را مىگيرد و با خود مىبرد احساس
مىكنم وارد اطاقى ميشوم كه در آن ميز كار و صندلى هست و من را بر روى يك صندلى مىنشاند و بازهم سكوت حاكم مىشود و گاهى
صداىاصابت چيزى به گوش ميرسد كه معلوم هست داخل
اطاق يك يا دو نفرى وجود دارد و بعد صدائى مىگويد:
- آقاى
صاحبداد شما هستيد؟
- بله
- به
چه جرمى زندان شدهاى؟
- خودم هم نمىدانم روى برگه نوشتهاند اقدام عليه داخل كشور
ولى در جلسه به اصطلاح دادگاه اعلام كردند كه
ايجاد اختلاف ميان احزاب جهادى !
- محكوم
شدهاى؟
- يعنى
چه؟
- قاضى
برايت حكم زندان بريده است؟
- يك
برگه برايم ارسال كردهاند كه پنج سال...!
- داخل
اطاق چه كار مىكنى؟
- تلويزيون
نگاه مىكنم و كلاسهاى ويديوئى شما را كه
از طريق تلويزيون پخش مىكنيد مىشنوم و گاهى
هم كتاب
مىخوانم!
- ولى
كارهاى ديگر هم مىكنى!
- چه
كارى؟
- ما ميدونيم، بهتره خودت بگى !
- داخل
يك اطاق چهار ديوارى مسطتيل شكل چه كارى هست
كه من انجام
دهم؟
- كارهاى
مشكوك!
- يعنى
چى ؟
- همين
كه گفتم!
- من
كه چيزى نفهميدم !
- خوب
مىفهمى
- چه
چيز را ؟
-همونى
كه خودت ميدونى و اگربازهم تكرار
كنىنمى دونم و نمىفهممو... داخل سلول پشت همان
پرده بريزنت
كه انداختمت و اين كابل بدنت را بوسيد ؛ بعد مىفهمى !
- آخر
توضيح بدهيد چه كارى نبايد بكنم ؟
- همين
كه گفتم
- خوب
چه چيزى را گفتيد؟
- شنيدهام
چيز ميزهاى مشكوك مىنويسى و بعد هم تماسهاى مشكوك با بعضى از افراد دارى به هر حال در اين مرحله تذكرميدهيم و درصورت تكرار برايت گران
تمام خواهد شد!!
مرا
به سلول باز مىگردانند و درب سلول را پس از ورودم قفل مىكنند و من بر روى تخت خود دراز مىكشم و پتوى دولتى را بر روى خودم مىكشم
از سوراخهاى پتو ؛روشنائى بيرون به چشم انسان مىخورد من هم از همين روزنه به آينده
مبهم خود و جامعهاى كه متعلق به آن
مىباشم مىانديشم و همه آنچه را كه امروز برايم اتفاق
افتاده است
در زير همين پتو با چشمانى نيمه باز مرور مىكنم و بعد احساس مىكنم به آرامى چشمهايم بسته مىشود؛ بى آنكه به نتيجهاى دست يابم !
از
خواب كه بيدار ميشوم، بيشتر محيط اطاق
عمومى را مورد مطالعه و دقت قرار ميدهم! مىبينم اكثر
بچهها
داراى تحصيلات عاليه هستند و همه هم اهل فكر و انديشه بودهاند ولى به ندرت از خود علاقه به مطالعه نشان ميدهند و در اين ميان مثلا كاك
برهان كه خيلى هم زياد مثل من اشتياق به مطالعه
دارد فقط اگر روزنامه اطلاعات گاهى بهدستش برسد، پاورقى
هايش را
مىخواند ولى ديگر هيچ چيز را مطالعه نمىكند و يك وقت، وقتى من صفحه سياسى روزنامه جمهورى اسلامى را مىخواندم برايم گفت:
- هنوز
هم سرت بوى قرمه سبزى ميدهد!
در
ذهنم جمله بازهم تكرار ميشود كه » هنوز هم سرت بوى قرمه سبزى
ميدهد!«و به
فكر فرو مىروم كه براستى او مىخواست به من چيز مهمى را منتقل كند؟
به
محيط اطراف كه دقيق مىشوم مشاهده مىكنم كه در نهايت اگر كسى چيزى مطالعه كند رمانهاى عاشقانه است و يا اينكه بعضى از آثار"
كارلوس كاستاندا "به چشم مىخورد و گر نه،
هيچگونه كتاب ديگرى را نمىتوان در دست
كسى ديد!!
كم كم
به نتيجه نزديك مىشوم مخصوصا وقتى
متوجه مىشوم بسيارى كسانيكه هيچگونه نياز مادى
ندارند ولى
با اين حال بيشتر وقت خود را صرف دوختن كوبلن مىكنند در حاليكه با تحصيلات عالى كه داشتهاند مىتوانند از اين فرصت به دست آمده
نهايت استفاده را بكنند و با خود مىگويم
شايد آنها را هم برايشان گفتهاند كه:
- »درصورت
تكرار برايت گران تمام خواهد شد!!«
شايد
به همين دليل آنها به خاطر رسيدن به آزادى و
طولانى نشدن
ايام محبس خود حاضر شدهاند كه با دنياى خرد و انديشه لااقل براى مدتى هر چند نا معلوم وداع كنند تا هيچگونه پرونده جديد تحت عنوان
تخلفات داخل زندان برايشان گشوده نشود و
بتوانند در پايان همين ايام محكوميت فعلى خودشان اين زندان را ترك كنند!!
و من
بر سر دو راهى دنياى كوبلن دوزى و خوابيدن ؛يكى را بايد انتخاب كنم و من خوابيدن را انتخاب مىكنم و پس از آن در
24ساعت شبانه روز بيش از 17ساعت
آن را در
خواب سپرى مىكنم!!
عمومى
4
درب اطاق باز مىشود و چهار نفر را
وارد اطاق مىكنند كه هريك ژست خاص خودشان را دارند، اولى پير مردى هست كه عينك به چشم دارد و ريش و سبيل انبوه كه بر
روى لبانش آمده است و از او يك انسان پشمالو
ساخته است دومين نفر كه قدى بلند و سرى تاس و ريش و سبيلى كوتاهتر از آن ديگرى دارد با زير شلوارى راه راه مىرود و در
گوشهاى مىنشيند دو نفر ديگر هم هر يك به
گونهاى ديگر كه يكى بيشتر شبيه چوپانهاى بيابانى هست و ديگرى شبيه معتادهاى ولگرد!!
همه
شگفت زده مىشوند از اينكه چنين قيافه هائى را
آوردهاند
ولى طولى نمىكشد كه فضاى اطاق تغيير مىكند و به همه شُك وارد مىشود و لحظاتى بعد همه احساس مىكنند كه چهار اعدامى را به اطاق
آوردهاند!
سعيد جعفرى در كنارم نشسته است از او مىپرسم :
- شايعهرا
شنيدهاى؟ به نظرت با اينها چه خواهند كرد؟
سعيد
مىگويد اگر يكى از كوچكترين اين اتهامها متوجه
ماها شود بدون
هيچ محاكمهاى به جوخه دار سپرده مىشويم!
و
سوسه مىشوم كه سر از كار اينها در بياورم و
به همين خاطر با مردى كه سرى تاس و قامتى لاغر اندام و
قدى بلند
دارد رابطه بر قرار مىكنم و طى چندين ماهى كه باهم بوديم در آن اطاق از او سوالهاى بى شمارى كردم كه بخشى از آن اين چنين بود:
- نام؟
- امير
- فاميل؟
- ياورى
او
متولد مشهد است ولى پدرش يزدى بوده ؛ قبل از
انقلاب
دانشجو بوده و تحصيلاتاش نيمه تمام مىماند و جذب گروههاى مذهبى ضد رژيم مىشود و بعد هم عضو شبكه " تخريب"زير نظر سيد على
خامنهاى مىگردد و از همان زمان اين رابطه امتداد مىيابد
تا اينكه انقلاب ضد رژيم شاه به پيروزى مىرسد و به اتفاق
دوستانش
سپاه پاسداران را در مشهد راه اندازى مىكنند و بعد هم مدتى را در جبهه بوده است و مدتى هم با ارسال محمولهاى كه از طرف سپاه به
افغانستان ارسال شده است به داخل افغانستان رفته و
مناطق هرات و بخشهائى از پنجشير را خوب بلد است و بعد هم
مدتى مسئول
اداره گذرنامه در استان خراسان بوده است هم چنين مسئوليتهائى در اداره فرودگاه مشهد بر عهده داشته است و پس از مر گ خمينى و
رهبر شدن سيد على خامنهاى از جانب آقاى خامنهاى به
او پيشنهاد مىشود كه كليد دار منزلش شود ولى او
نمىپذيرد و
به جاى خود دو تن از دوستان خودش را معرفى مىكند و مدتى هم در سمت معاون مدير كل اطلاعات خراسان ايفاى نقش مىنموده است!
او
روى سياستهاى تعديل اقتصادى
هاشمى رفسنجانى معترض بوده و به همين جهت....
از او
مىپرسم كه چگونه دستگير شديد ؟
- اكبر
دانائى رفته بود تا از شهر براى مان خريد كند من
نمىدانستم
ايشان معتاد شده است او كه يا خمار بوده و يا نئشه با ماشين ميرود پمپ بنزين كه بنزين بزند و آنجادر گير ميشود و سر انجام مأمورين
پليس مىآيند او را با ماشيناش دستگير مىكنند
در حاليكه در زير صندلى عقب ماشين پر از اسلحه جاسازى شده
بوده است و
بعد هم اقرار مىكند!
- به
چه چيزى؟
- به
آدم ربائى!
- چه
كسى را ربوده بوديد؟
- دكتر
فتوحى!
- چرا؟
- ما
يك ليست 90نفرى تهيه كرده بوديم از
مجموعه سرمايه دارهائى كه مثل زالو خون اين ملت را مىخورند و بعد هم همه سرمايه ملى اين مردم را به خارج از كشور انتقال
ميدهند و ما اولين نفر از اين سرمايه دارها را
كه آقاى دكتر فتوحى بود دستگير كرديم و برديم!
- به كجا؟
- قبلا
در زمين كشاورزىاى كه در نزديكىهاى كلات نادر داشتم جائى را تهيه كرده بودم .
- چگونه
توانستيد در آن منطقه بيابانى جائى براى يك انسان
بيابيد؟
- زمين
را حفر كرده بوديم و در زير زمين دو عدد اتاق ساخته بوديم كه بر رويش سقف هم زده بوديم و يك راه رو هم ساخته بوديم !
- چگونه
آقاى دكتر فتوحى را ربوديد؟
- ما
اول يك ماشين از يكى ديگر از سرمايه دارها ربوديمكه خودش در
رديفهاى
بعدى ليست 90نفرى ما قرار داشت و بعد با همين ماشين ربوده شده به سراغ آقاى دكتر فتوحى رفتيم و او را به بهانه اينكه در خانه مريض
داريم از مطب اش بيرون كشيديم و بعد هم خوب
اسلحه بود و او ناگزير به اطاعت!
- چه
مدت او را در پيش خودتان نگاه داشتيد؟
- ما
تقريبا سه ماه او را در بازداشت خود داشتيم!
در اين مدت با او چه مىكرديد؟
- از
او اطلاعات مىگرفتيم از او در باره همكاران
ثروت مندش
اطلاعات جمع آورى مىكرديم و در عين حال از ايشان خواسته بوديم زندگى نامه خودش را براى مان بنويسد!
- شما
چرا ايشان را ربوديد؟
- ما مىخواستيم ارض ملى رابه داخل كشورباز گردانيم .
- چگونه؟
ما از
ايشان خواسته بوديم كه تمام سرمايههاى
خارج از كشور خودش را از طريق خانوادهاش به داخل
ايران
انتقال دهند!
- مگر
به آقاى فتوحى اجازه ميداديد كه با خانوادهاش تماس
بگيرد؟
- خواستههاى
ما را ايشان با خط و امضاء خودشان مىنوشتند و از خانواده
خود
مىخواست كه انجام دهد و ما هم نامه ايشان را به خانواده شان مىرسانديم!
- مگر
پليس به دنبال پيدا كردن ايشان نبود؟
تمام نيروهاى
وزارت اطلاعات و يك تيم ويژه ازتهران
مأمور كشف اين ماجرا بود ما دكتر را در كلات نادر بازداشت كرده بوديم و نامههايش را از تايباد به باجه پست مىانداختيم
نامهها هم به گونهاى منعكس مىگرديد كه اگر
خواستههاى ما را بر آورده نكنند ما او را به افغانستان
انتقال
خواهيم داد!
- آيا
موفق هم شديد كه از خانوادهاش اخاذى كنيد؟
- اخاذى
نبود ولى در بر گردانيدن ثروت ملى تقريبا موفق بوديم زيرا تا كنون طى دو مرحله بخشى از ثروت ايشان را در قالب سكههاى طلا از خانواده
ايشان پس گرفتيم!
- مگرنيروهاى
وزارت اطلاعات و پليس خواب بودند كه شما توانستيد طلاها را از ايشان تحويل بگيريد؟
- خيلى
ساده است ما از يك روش علمى استفاده مىكرديم؟
- چه
روشى ؟
- استيصال!
- استيصال
چگونه روشى است؟
- در
اين روش اول پيام و خواستههاى خود را به
خانواده ربوده شده انتقال ميدهى ودر پيام تذكر
ميدهى كه در
فلان چهار راه يا ميدان و.... بيايد كنار فلان درخت يا نيمكت پارك؛ يك ياد داشت است كه بايد بر دارد!
در آن
ياد داشت آدرس بعدى را ميدهى و خودت از
دور او را
تحت نظر دارى كه با فرد و يا جائى تماس نگيرد و بعد به قرار بعدى مىروى و بازهم يك آدرس جديد براى مراجعه مىدهى و اين عمل را به
گونهاى تنظيم مىكنى كه حتما تا شب ادامه پيدا
كند!
شب كه
فرا رسيد او را به سوى آدرس مقصد كه حتما
بيرون از
شهر و در يك محيط تاريك انتخاب شده است نزديك مىكنى!
چون
در شب معمولا نيروهاى امنيتى ازترس كمين
خوردن مىترسند كه وارد معركه شوند و تو او را به
بيرون از
شهر كه كشانيدى محموله در خواستى خود را تحويل مىگيرى و در تاريكى شب نا پديد مىشوى!
- آيا
اين روش موفقيتآميز هم بود؟
- ما
در دو مرحلهاى كه سكههاى طلا را دريافت
كرديم از همين روش استفاده كرديم!!
- پس
از در يافت سكهها هيچ وقت مأمورين
نتوانستند شما را دستگير كند؟
- خير!
- گفتيد
چه مدت آقاى دكتر فتوحى را در آنجا
زندانى كرده بوديد؟
- سه
ماه و اندى در آنجا بازداشت بود!
- در
اين مدت برايش آب و غذاى كافى هم ميداديد؟
- ما
فقط آب و نان خالى برايش ميداديم تا او رنج
فقرائى را كه او همانند زالو شيرهجانشان را در
كارخانههاى
كمپوت و...خود مىكشد را بچشد و به همين خاطر پس از اينكه توسط مأمورهاى وزارت اطلاعات آزاد شده است؛ يك عكس لخت
مادرزاد از خور گرفتهاند و بر روى پرونده الصاق
كردهاند كه به چه ميزان شكنجه ديده و لاغر شده است !
- آيا اوراپس از دستگيرى خودتان از نزديك هم در دادگاه ديديد؟
- نه
اورا در جلسات راه نمىدهند!
- مگر
شاكى خصوصى نيست؟
- پرونده
در دادگاه انقلاب رسيدگى مىشود و ربطى به او
ندارد !
- پس
الان او شما را نمىشناسد؟
- خير !
- در
مدت بازداشت هيچ وقت در آن بيابان اقدام به فرار نكرد؟
- چهار
عدد سگ در راه رو نگهبان گذاشته بوديم كه
خودش هم ميدانست درندهتر از اين سگها به ندرت
ممكن هست
پيدا شود!
- به
نظر شما دادگاه برايتان چه احكامى را صادر خواهد كرد؟
- تبرئه
- چرا؟
- چون
ما براى انقلاب كار كردهايم و هيچ غرض شخصى
نداشتهايم،
ما صرفا به خاطر حفظ ثروت ملى و باز گردانيدن ثروت كشور كه توسط اين آشغالها خارج شدهاند اقدام به اين كار كردهايم!
سر
انجام خيلى سريع ايشان دادگاهى گرديد. در دادگاه 7اتهام به آنها وارد كردند كه
عمدهترين آنها از اين قرار بود:
اقدام
عليه امنيت داخلى كشور از طريق :
- 1سرقت
مسلحانه
- 2آدم
ربائى
- 3اخاذى
- 4حفظ
و نگهدارى امكانات جنگى غير مجاز
- 5و...
و در
دادگاه اوليه قاضى رأى خودرا اينچنين صادر مىكند:
" متهمهان
رديف 1و 2آقايان ياورى و دانائى به موجب مدارك موجود و اقرار صريح خود آقايان طبق مواد............قانون هر يك به هفت مرتبه اعدام
محكوم مىگردد! و متهمان رديف
2و 3به حبسهاى......"
سريعا
پرونده به دادگاه ديگر ارجاء گرديده و قاضى شعبه جديد احكام
خود را بهاين شكل صادر نمود:
" آقايان
امير ياورى متهم رديف اول - ابد و
اكبر دانائى متهم رديف دوم - ابد و متهم رديف سوم 5سال حبس و متهم رديف چهارم آقاى نيرى مسئول سابق هراست نخست وزيرى در
مشهد تبرئه!
احكام
از جانب متهمين نيز مورد قبول واقع شد و تبديل به احكام قطعى گرديد ؛ هنوز يك ماه از صدور حكم نگزشته بود كه اعلام شد آقايان مورد
عفو مقام رهبرى قرار گرفته و احكام صادره
تبديل به 20سال زندان شده است!
چند
ماه بعد آقاى ياورى به بند نظامىها انتقال
داده شد و بازهم حكم 20سال مورد عفو قرار گرفت و تبديل به 12سال گرديد و سپس با گزاشتن وثيقه به بند كارگران انتقال يافت
و در شعبه اخز وثيقه دادسراى انقلاب مشغول كار
گرديد و بعد هم رياست هيئت مديره شركت كمپوت آقاى دكتر
فتوحى را
عهده دار گرديد زيرا اين شركت به گفته خود آقاى ياورى از سوى سپاه پاسداران از آقاى فتوحى خريدارى گرديده است و دوستانش در سپاه
ايشان را به عنوان مدير عامل آن برگزيدهاند !!
يك
روز؛ يك خاطره
همه بچههاپس از 1/5ساعت هواخورى روزانه به داخل اطاق بر
گشتهاند لحظاتى بعد از نگهبانى اطلاع ميدهند
كه همه بچهها با لباس فرم آماده باشند يكى از مقامات براى ديدنشان مىآيد!
دقايقى
بعد در حاليكه همگى لباسهاى فرم خود را بر تن كردهاند از
نگهبانى خبر مىدهند كه به عمومى 1بيايند!
ما به
اتفاق ديگر دوستان مىرويم به اطاق
عمومى !1
در
اطاق منتظر مىباشيم كه دقايقى بعد درب اطاق گشوده مىشود،
در آستانه درب سيدى با عمامه سياه و قامتى متوسط و چهره نرم
و ملايم و
با لبخندى پر از مهربانى نمايان مىشود و سلام مىكند!
دوستان
جواب سلام ميدهند و هركس در جاى خودشايد
به نشانه احتراممى ايستد و بعد سيد با همان لحن
پر از
مهربانى مىگويد:
- اجازه
هست كه داخل اطاق شوم؟ و دقايقى در خدمت شما
باشم؟
دوستان
تعجب مىكنند؛ چرا كه در طول اين 12يا 13سال بعد از انقلاب هنوز كسى اين چنين با آنها بر خورد نكردهاست و شايد به همين علت
هست كه دوستان با روى گشاده از او به اطاق دعوت
مىكنند!!
سيد
وارد اطاق مىشود و اعضاى هيئت همراه
نيز به
دنبال او وارد مىشوند و بعد همه در يك طرف اطاق در قسمت زير پنجرهها مىنشينند و دوستان زندانى هم در اطراف اطاق جاى مىگيرند و
تعدادى از بچهها هم مىروند روى دو عدد
ديس موجود مقدارى ميوه را كه در روز ملاقات خانواده هايشان
برايشان
آوردهاند براى پزيرائى از ميهمانان مىآورند و بعد مىنشينند و جلسه شروع مىشود!
داديار
سابق زندان شروع مىكند و مىگويد:
- آقاى
مير عمادبه سمت دادستان جديد
استان خراسان منسوب گرديدهاند و آمدهاند خدمت شما تا مشكلات شما را بشنوند!
بعد
دادستان مىخواهد كه همه برادران را معرفى كنند و بعد
داديار سابق
ضمن معرفى جانشين خود آقاى طالبى يكايك بچهها را معرفى مىكند و بعد در بعضى از موارد از خود متهم هم آقاى مير عماد سوالات جدا
گانهاى را مىپرسند!
و بعد
نوبت به من كه ميرسد از خودم سوال مىكند:
- تازه
وارد هستيد؟
- خير
بيش از يك سال و چند ماه مىباشد كه اينجا هستم!
- محكوم
شدهاى؟
- بله
- چند
سال؟
- پنج
سال
- چطور
پرونده ات به دست من نرسيده است؟
- نمىدانم
- محكوم
كدام دادگاه هستى؟
- ويژه
روحانيت
خود آقاى مير عماد حساستر مىشود و مىپرسد:
- طلبه
بوديد!
- درس
طلبگى مىخواندم ولى عضو حوزه نبودم و هيچ
گونه شهريهاى هم دريافت نمىكردم!
- جرمت چيست؟
- حاج
آقا نوشتند اقدام عليه داخل كشور ولى در جلسه نيم دقيقهاى به اصطلاح دادگاه گفتند متهم هستى به ايجاد اختلاف بين مجاهدين
مسلمان افغانى ولى حقيقت اين بود كه هيچ
كدام اينها نبود !
سيد
ابراز تأسف مىكند و بعد مىگويد :
- متاسفانه
از من هيچ كارى ساخته نيست تا برايت انجام بدهم.!
و بعد
نوبت به كوهستانى مىرسد و او را معرفى
مىكند 10سال زندان و 150هزار تومان جريمه
نقدى!
همه
اعضاى هيئت تعجب مىكنند آقاى مير عماد سوال مىكند كه :
- مگر قاچاق فروشى هم مىكرديد؟
كوهستانى
جواب ميدهد :
- نه
حاج آقا؛ آقاى داديار كه از متن پرونده
اطلاع دارند فقط يك نامه بوده و...
- پس
چرا به حكم اعتراض نكردى ؟
- آخر
آن زمان هركس به احكام صادره اعتراض مىكرد رأى دادگاه
تجديد نظر
چند برابر اعلام مىشد من هم ترسيدم و همين رأى را قبول كردم !
و بعد آقاى اصغر صاحب الزمانى را معرفى مىكند كه 9سال در
زندان مىباشد و باز هم به دليل اينكه دو باره
پرونده به جريان افتاده است لزا بلا تكليف است !
پس از معرفى همه بچهها آقاى مير عماد شروع مىكند به صحبت كوتاهى
كه در دل همه بچهها دريچههاى اميد را
مىگشايد و مىگويد:
- دوستان
زندان به هيچ وجه جاى خوبى نيست، زندان براى هيچ
انسانى خوب نيست و من متاسفم كه شماها را در زندان مىبينم ؛
شماهائيكه
هر كدام بايد الان در خارج از اين چهار ديوارى باشيد و هر كدام مصدر خدماتى بزرگ براى مردم و كشورتان !
برادران
من نيامدهام كه به شما زور بگويم بلكه آمدهام كه با شما و
با همه زندانيان آشنا شوم و به عنوان يك دادستان اگر كارى
از من
برايتان ساخته بود انجام دهم!
مشكلات
همه را شنيدهام ولى حل همه آنها در توان و اختيارات
قانونى من نيست و من تلاش مىكنم كه آنچه در چهار چوب قانون در صلاحيت من هست برايتان انجام بدهم بعد اينكه مرخصىها را كه
يك اصل قانونى هست احياء كنم شما به خانواده
هايتان اعلام كنيد كه وثيقه تهيه كنند و در ارتباط با عفو
هم متاسفانه
چند روز پيش يك بخش نامه از تهران آمده است كه ما را بسيار محدود مىكند ولى در عين حال تلاش خواهم كرد كه راهى پيدا كنم تا
عفو شامل حال همه شما شود و شما بر گرديد به سر
خانه هايتان و زندگى تان و انسانهاى مؤثر و مفيدى در
جامعه باشيد!
و بعد
آقاى مير عماد يك پرتقال بر ميدارد و مىخورد و ديگر اعضاى
هيئت هم
ناچار يك پرتقال بر ميدارند ولى بعض از همراهان آقاى مير عماد بسيار با اكراه مىخورند!!
خيلى
زود مرخصىها شروع شد و همه كسانيكه حتى در طول حبس
چند ساله خود يك بار هم به مرخصى نرفته بودند به مرخصى
رفتند و هر
روز خبرهاى جديدترى از كارهاى مير عماد به گوش ميرسيد! يك روز خبر مىآمد كه آقاى مير عماد همه معاونتهاى دادستانى سابق را در
وزارت اطلاعات باطل كرده است و اعلام نموده
است كه هيچ كس حق ندارد بدون اجازه او تلفنى را كنترل كنند
و يا اينكه
بدون مجوز او كسى را تعقيب كنند و يا اينكه وارد خانهاى شوند!
همه موظف هستند كه اسناد خودرا تهيه كنند و در صورت مستدل بودن او
برايشان شخصا مجوز كنترل تلفن و يا ورود به
خانهاى را صادر خواهد كرد و يك روز ديگر خبر ميرسد كه مير
عماد همه
كسانيكه بلا تكليف بودهاند را باز جوئىهاى وزارت اطلاعات را كه تحت تعزير گرفته شده است را باطل اعلام كرده است و به قضات دستور
داده است كه آنچه متهم در دادگاه اقرار مىكند
ملاك بوده و اسناد معتبر كه دال بر جرم دارد ميتواند مورد
قضاوت قرار
گيرد؛ نه اقارير متهم در سلولهاى وزارت اطلاعات كه توام باشلاقهاى تعزيرى مىباشد!
روح
اميد در همه زندانيان زنده شده است همه احساس مىكنند كه
عدالت
پيداشده است عدالت هر روز مىرود كه بيشتر حاكم شود اولين احكام جديد كه با عفو و كاهش مجازات همراه است براى تعدادى از بچهها ميرسد و
بعضى از افراد كه بيش از دو سوم دوران محكوميت
خود را گزرانيدهاند و هيچ سابقه ديگرى هم نداشتهاند آزاد
مىشوند و
ديگران نيز با احكام شكسته شده مواجه هستند!
اما
اين اميد دير پاى نيست ؛ نمىدانم چرا
هميشه عدالت به شكل يك رعد يك بار مىغرد و مىنالد و بعد گم و ناپيدا ميشود!!
همه
اين طلوع عدالت سه ماه دوام نمىيابد كه دادستان را وادار
به استعفا
مىكنند و يك باره اعلام ميشود كه در پى استعفاى آقاى ميرعماد دادستان جديد منصوب گرديد!!
فضاى
زندان بازهم در هم گره مىخورد و همه به آرامى با
عدالت خدا
حافظى مىكنند و بار ديگر آماده ميشوند كه براى گرفتن يك اقرار شاهد باشند كه چگونه سنگهاى دو كيلوئى را به بيضههاى افراد
مىبندند و او را ناچار مىكنند كه بر خيزد و راه
برود!
وبازهم
دوستان خود را ببينند كه چگونه آنهارا
به ماشين
بكسل نمودهاند و با پشت چنانبر روى زمين كشيدهاند كه همه پوستهاى پشتشان شاريدهاست و...
پس ازگزرانيدن 23ماه در 3
5اينك مسئولين بند پنج تصميم گرفتهاند كه در صورت
موافقت خودم
به بند نظامىهاانتقال يابم كه در آنجا محكومان دادگاه ويژه روحانيت نيز نگهدارى ميشوند تا ادامه دوران محكوميت خود را در آنجا
سپرى نمايم!
بيست
و سه ماه در 3
5بودهام ؛ در همه اين 23ماه من درتمامى عمومىها و اطاقهاى مجرد آن زندگى كردهام !
اما
آنروز كه من رابه زندان آوردند طاهر احمد زاده پس از
مدتها دوران
محكوميت خود را به سر رسانيده بود كه آزاد مىشد ولى بسيارى از هم فكران او و نيروهاى مجاهدين خلق و بعضا كمونيستها در اين
اطاقها بودند! اين اطاقها پر از بچه هائى بودند كه
روزگارى درد آزادى داشتند! آنها به خاطر جنايت به پشت اين
ميلهها نيامده
بودند! هيچ كدامشان به ناموس كسى تجاوز نكرده بودند و هيچ كدامشان گردن كسى را نبريده بودند و هيچ گاه از ديوارخانه كسى هم بالا
نرفته بودند ولى همه شان از يك ديوار سرك
كشيده بودند!!
آنان
بر اين باور بودند كه در دوران حكومت
شاه براى
آزادى قيام كردند و براى آزادى ياران خود را در خاك سپردند و براى آزادى خون خويش را در طبق اخلاص نهادند تا آزادى به دست آيد!
شاه
سر نگون گرديد ولى آزادى بازهم به دست نيامد!
آنان
در جستجوى آزادى بودند كه خود را در برابر
حكومتى
يافتند كه با اندكى طمئنينه مىگفتند ما حكومت گران خدائيم!
آنان
در جستجوى آزادى بودند كه از ديوار
حكومتگران سرك كشيدند و حاكمان گفتند كه اينان با
خداسر ستيز
دارند!!
و
بدينسان آنان را به زندان فرستاده بودند تا از زندان
كوچك
زندان بزرگ را نظاره گر باشند!!
و
حالا بسيارى از آن بچهها يا به بركت 2/5ماه دادستان شدن آقاى
ميرعماد عفو شامل شان گرديده است آزاد شدهاند و يا اينكه
به لطف آقاى
بختيارى )دادستان پس از آقاى مير عماد(به ديار جاودانه رهسپارشان كردهاند!!
به هر
حال از ميان آن همه كه در اين مدت يا افقى و يا عمودى اينجا
را ترك
كردهاند همين بيست و چند نفر باقى ماندهاند و من مردد هستم كه تقاضاى انتقال به بند نظامىها را بدهم يا خير؟
به هر
حال تقاضاى انتقال خودم را ميدهم و بعد از مدتى
موافقت مىشود و من با مقدار اثاثيهاى كه همراه داشتم به
بند
2 5منتقل ميشوم.
بند
2 5داراى دو طبقه است كه در طبقه هم كف آن همه كسانى
محبوس هستند كه در انتظار مرگ به سر مىبرند و امروز و يا
فردا ممكن
هست كه احكام اعدام شان در ديوان عالى كشور تاييد شود و اجرا گردد و به همين دليل همه آنها در اطاقهاى در بسته بدون هيچ
هواخورى قرار دارند و در طبقه فوقانى آن محكومان و
متهمان دادسراى نظامى قرار دارند كه دو اتاق آنان در اختيار
متهمان
دادسراى ويژه روحانيت است !!
اطاق
18و 19من را به اطاق 19مىبرند و
بر روى زمين
ساكن مىشوم و حالا آزاد هستم كه هر زمانيكه خواستم به هوا خورى بروم و يا بر گردم!!
به
هوا خورى مىروم و بعد هم بر مىگردم و سرى هم با اطاق
18مىزنم!
وقتى
از پشت ميلههاى اطاق به داخل آن نگاه مىكنى به استثناء چند
تخت ما بقى
اطاق چنان درهم و برهم است كه بيشتر شبيه يك انبارى با صدها وسايل زيادى مىباشد كه بدون استفاده باقى ماندهاند و غبار زمانه بر صورت
شان نشسته است و اگر دستى بكشى خواهى ديد كه
اثر انگشتانت غبارهاى نشسته را با خود دور كرده و اثرى از
نا خنهايت
باقى مىگذارد ولى وقتى دقت مىكنى مىبينى كه اينجا هنوز انبارى نشده است ؛ اينجا يك اطاق است كه چندين انسان در آن زندگى مىكنند
و اولتر از همه چشم انسان را پير مردىبه خود
جزب مىكند كه با شكم پوف كرده وتك دانههاى ريشهاى سياه
كه بر صورتش
باقى ماندهوالباقى را زمانه در چرخ گردون خويش رنگش را پرانيده.! از او با نام امام جمعه ياد مىشود او روزگارى امام جمعه يكى از
شهرستانهاى خراسان بوده است و در يكى از
خطبههاى نماز بر خلاف متن تنظيم شده سپاه پاسداران كه براى
همه ائمه
جمعهها ميدهند تا طبق آن خطبهها را ايراد كنند؛ خطبهاى را مطابق ميل خود بيان مىكند و بعد به جرم اعتياد دستگير مىشود و حالا
آنقدر در ميان درد و رنج به سر مىبرد كه شبها
نمىتواند به توالت برود و همانجا بر روى تخت در ميان لباسهاى خود همانند كودكان خرد سال خود را و...
تعداد
ديگرى هم از روحانيون در آن اطاق قرار دارند و تعدادى هم
از برادران اهل سنت تايباد هستند كه به جرم وهابى گرى
دستگير
شدهاند !
وقتى
در داخل كاليدر راه مىروم متوجه بسيارى چيزها ميشوم و
احساس
مىكنم اكثريت با چشم ديگرى به محكومان دادسراى ويژه روحانيت نگاه مىكنند و كمكم متوجه ميشوم كه چه حكايتى !
سيد
علوى، نامى كه بر سر زبان همه بچههاى
بند نظامى
افتاده ست! و هركس به نحوى روايتهاى جديد او از دين و مذهب را نقل مىكند! و من كم كم پاى صحبت بچه سربازهائى مىنشينم كه از او
مىگويند:
- سيد علوى مىگويد آيت الله بوده است و رئيس يكى از شعبات دادگسترى
او از همه چيز براى خود يك تعريف جديد دارد ؛
او را به خاطر رابطه نا مشروع گرفتهاند و همچنين انجام
لواط و براى
توجيه كار خودش استدلال مىكند كه در زمانيكه اسلام امر لواط را حرام كرد به اين دليل بود كه در آن زمان جمعيت بشرى محدود بود و
حالا كه جمعيت كره زمين بيش از حد ظرفيت گرديده
است ديگر دليلى براى حرمت اين امر وجود ندارد به همين خاطر
هم هست كه
خمينى در تحرير الوسيله خود اجازه فرموده كه مردان بتوانند با زنان خويش انجام لواط كنند و مسئله روشن هست" دُبر " دُبر هست
فرقى ميان زن و پسر و يا مرد ندارد و مهم اين هست كه
نطفه بسته نمىشود و حالا هم كه نيازى براى ساختن انسانهاى
جديد نيست!!!
مو بر
بدن انسان راست مىشود دقيقا بر خلاف قران نظر مىدهند و
دادگاه
بازهم براى اينچنين آدمهائى فقط چند سال زندان صادر مىكند وبس!
و قصه بازهم ادامه دارد با مردى كه هميشه ريشهاى سياه خود را شانه
مىكند و لباسهاى شيكى هم دارد آشنا مىشوم !
نامش
امير پور گيلانى هست و سابقا از معاونين خلخالى در
قوه قضائيه
بوده و در زمان خمينى به جرم لواط دستگير گرديده و پس از خوردن چند ضربه شلاق محكوم به خلع لباس روحانى شده و حال به جرم صدور چك بلا
محل به زندان افتاده است او هم مانند سيد علوى
عقايد جديدى در رابطه با همه چيز دارد ولى پس از مدتى
مبلغ چك از طرف
آقاى خامنهاى به حساب ايشان واريز مىگردد و هم چنين مورد عفو ايشان قرار گرفته و شخصا اجازه پوشيدن لباس آخوندى را مجددا
به ايشان صادر كرده است ! و از زندان آزاد
مىگردد !
از
محكومان دادگاه ويژه تعدادى هم برادران اهل
سنت هستند
كه همه شان به جرم تبليغ عقايد مذهبى شان دستگير گرديدهاند! و در ميان آنان دو چهره سرشناس وجود دارد آقاى سيد احمد سيد الحسينى و
صفى زاده كه هر دو به حبسهاى سنگين محكوم
شدهاند و من به سرعت با آقاى حسينى رابطه دوستى مان بر قرار
ميشود و
ميتوانم ادعا نمايم كه در اين بند فقط آقاى حسينى تنها كسى است كه ارزش صحبت كردن را دارد ؛ با او روزها در فرصتهائى كه پيش مىآيد
در داخل هواخورى درحال راه رفتن پيرامون بسيارى
از چيزها صحبت مىكنيم !
او بر
خلاف صفى زاده فاقد تعصب خشك مذهبى است، او
بيشتر اهل عقل گرائى است تا اهل سنت گرائى كه به آن متهم شده است و اينك در انتظارپايان 15سال حبس خود به سر
مىبرد!
با او
از مذهب مىگوئيم و او بسيار زيبا از هردو
مذهب برايم صحبت مىكند، بيان شيوا و شيرينى دارد
بر بخش
اعظمى از قران و روايات تسلط دارد و هم چنين نگاهى باز به زندگى انسان!
گذشته
او را جويا مىشوم با صداقت تمام مىگويد:
- تايباد
روستاى باخرز محل سكونتاش بوده است و
بعد هم در همانجا مدرسه دينىاى داير كرده بوده كه براى
تعدادى از
بچههاى روستا قران و احكام مذهبى آموزش ميداده است؛ مسئول سپاه منطقه تايباد بارها و بارها او را به مقر خود دعوت مىكند و از او
تقاضا مىنمايد كه بيايد باآنان همكارى كند
و به او چند پيشنهاد مشخص ارائه مىدهند كه او بپذيرد! اول
اينكه آماده
شود تا به عنوان نماينده منطقه به مجلس شوراى اسلامى برود و دوم اينكه به عنوان نماينده رهبر ايران در امور اهل سنت با آنها همكارى
نمايد و سوم اينكه نمايندگى رهبر ايران را
در امور حج در قسمت اهل سنت بپذيرد!
ولى
او مىگويد:
من در
همين "باخرز" در همين روستا در همين زاد بومم مىخواهم بمانم! مىخواهم قران خدا را در ميان پيروانش آموزش دهم مىخواهم در ميان اين
نوجوانان پاك ؛ پاكى كلام خدا را آموزش دهم تا
شايد هميشه در زندگى خود باياد خدا و با عشق به خدا پاك
زندگى كنند
و پاك به ديدار محبوب روند!!
دنياى
ما نياز به نيرنگ بازيهاى سياسى ندارد، دنياى ما نياز به
صداقتهائى دارد كه در كلام خدا همچون چشمه سار جوشان موج
مىزند و
انسان را به سوى خود مىخواند! كه آب حيات بنوش!!
و من
اين آب حيات را در ميان كودكان تشنه
حقيقت و صداقت؛ كلمه به كلمه و قطره قطره در كام تشنه حقيقت
جوى شان
مىچكانم و اين را به همه آن مقامها نمىدهم!
و بعد
از همين جريانها بود كه وزارت اطلاعات من
را بازداشت كرد و بعد هم به اتهام وهابيگرى محكوم به زندان
كردند؛
15سال!!
} - Pدر
زمانيكه من را از بند مخصوص روحانيون در كنار بند
كارگران
آزاد كردند آقايان حسينى و تعدادى ديگر را به سلولهاى 35انتقال داده بودند ولى پس از مدتى ايشان را هم آزاد كردند و در يك سانحه ؛
چرخهاى عاج دار يك كاميون را از روى مغز او
عبور دادند!!
صفى
زاده پس از آزادى از ايران فرار كرد و در زمان طالبان در هرات
مستقر گرديد و حزب فرقان اهل سنت ايران را تشكيل داد!!
{P
درب چهار 1372 / 5 / 30
وضو گرفته بودم از دستشوئى بيرون
آمدم وقصدداشتمبهاطاقكوچكى بروم كه به آن نمازخانهمىگفتند! آقاىفرجامىمسئول
توزيع غذا آمد و گفت ؛
- صاحبداد شيرنى بده!
گفتم:
- خوش
خبر باشىمرد ؛ بگو چى شده؟
- كارت
و عكست آمده!
گفتم:
- شوخى
نكن مرد ؛ يادت هست؟ مرخصىها را كه خبر آوردند پنج
نفر و بعد...
- جدى
ميگم كارت و عكست آمده برو نگهبانى بند و...
رفتم نگهبانى جناب سروان شهابى فر افسر نگهبانى بود كه اصلا ميل
نداشتم قيافهاش را ببينم! افسر نگهبان بود و
جلو رفتم بى آنكه ميل صحبت داشته باشم، سكوت كردم جناب
سروان لبهاى
كبود شدهاش را جنبانيد وگفت:
- تو
آزاد هستى ؛ درب چهار را كه بلد هستى؟
- بله !
- برو
كارتكس خودت را از آنجا بياور!
سريع
به اطاق بر گشتم و لباسهاى فرم ترازو
دار را پوشيدم و از بند بيرون آمدم هوا تاريك شده
بود، تك
ستاره هائى در آسمان تابستانى موج مىزد و من در حاليكه نمىتوانستم آزادى ام را باور كنم ؛ چنانچه دستگيرى ام را هرگز نمىتوانستنم
باور كنم ولى باور كرده بودم و از پشت بند نسوان
گزشتم و سرپيچ بود جاى برجك 2كه آقاى امير ياورى را ديدم كه از بيرون مىآمد يعنى روزها مىرفت شعبه اخز وثيقه كار مى
كرد و در هفته يك يا دو شب؛ شبها مى آمد در
بند كارگران مىخوابيد!
- سلام
عليكم
- خيره انشاءالله
در
حاليكه بغض گلويم را مى فشرد و اشك شوق بر گرد چشمانم حلقه زده بود گفتم :
- آرى
مى گويند آزاد شدهام ؛ مى روم درب چهار تا كارتكس خودم را
بياورم !
- امير
با لبخندى خوش آيند مىگويد ؛ خدا را شكر برو تا
ديرنشده!
- خدا
حافظ!
شتابان
از پشت بند 5و نظامى ها عبورمى كنم و نگاهى
عميق به هر
دو پنجرهاى مىكنم كه به مدت دوسال ازپشت آن بر روى شوفاژ مىايستادم و همين جا را تماشا مىكردم! همين جاكه من ايستادهام رو بروى
درب پشتى آشپزخانه كه همواره بوى كافور از آنجا
مىآمد و بوى آزادى هم از چند متر آنسوىتر به مشام انسان
مىرسيد!
آنروزها
هيچ باورمان نمىشد كه روزى اينجا را از نزديك ببينم آن طرف اين ديوار بلند ؛ چيزى بنام آزادى هست كه اينك من تا آنجا چند
مترى بيشتر فاصله ندارم !
خودرابه
جلو درب چهار ميرسانم و مىروم جلو و به مأمورى كه آنجا نشسته است، سلام مىكنم و بعد مىگويم به دنبال
كارتكس آمدهام!
- بنام؟
- صاحبداد ...
مقدارى
اين طرف و آن طرف با كاغزها ور ميرود و بعد اعلام مىكند كه
كارتكس شما
رفته است بند 5و بعد رو به من مى كند و مى پرسد؟
- شما
بند كارگران هستيد؟
- نه
خير من در بند ويژه در كنار بند كارگران مى باشم
- چرا
شما را در بند 5برده بودند؟
- نوع
اتهامم به آنجا مربوط مىشد!
- يعنى
گروهك بوديد؟
- هى...
حالا عنايت كنيد زنگ بزنيد تا زودتر كارتكس را
برگردانند...
- آنها
ميدانند كه شما حالا در كدام بند هستيد و لزا مى فرستند !
- ولى
دير مى شود
بنده
خدا گوشى را بر داشت با بند 5تماس گرفت و خواهان
استرداد
كارتكس به درب چهار شد !
ومن
تا آمدن كارتكس از بند 5كه اولين باروقتى
وارد زندانم
كردند مرا به آنجا بردند و آنهم در قسمت 3 5بند
پنج و آنجا هم اول بار به اطاق مجرد
انداختند )اطاقى كه در آن يك تخت سه طبقه هست فاقد آب، توالت
و تلويزيون
و هواخورى(!
پس از
مدتى انتظار بالاخره يك كارت از نوع شوميز كاهى
رنك كه بر
روى آن عكس من با پلاك خودنمائى مىكند و بر روى آن پلاك اين شماره قابل خواندن ميباشد 1 0 5 6 5 3و تمام مشخصات و نوع اتهام و
آدرس منزل و...
بر
روى كارت يك برگه ضميمه شده است كه از
سوى اجراى احكام دادگاه ويژه روحانيت صادر شده
بود به اين
مظمون :
- مديريت
زندان وكيل آباد مشهد!
سلام
عليكم تاريخ 1 3 7 2 - 5 -
30
پيرو
نامه شماره 54/163/70 70/8/2
از
اين دفتر آقاى صاحبداد
. . . با شماره
زندانى 105653با كلاسه پرونده
. . . . چنانچه به علت ديگرى در
بازداشت نمىباشند آزاد و به اين دادسرا معرفى گردد .
اجراى احكام
دادگاه ويژه روحانيت
كارتكس
را با خوشهالى گرفتم ودفتر درب چهار را
امضاءكردم و به سوى بند ويژه يك نفس دويدم.
به
نگهبانى كه رسيدم كارتكس را به دفتر
نگهبانى تحويل دادم تا آنها كارهاى ورود و خروج و آزادى ام
را ثبت
نمايند و من سريع رفتم به اطاقم اول آقاى جامى را صدا نمودم و از او حلاليت طلب نمودم و بعد به كمك او همه وسائل را جمع نمودم و بعد همه
وسائل اضافى را به او دادم كه به هركس كه نياز
داشت بدهد و... لباسهاى شخصىام را پوشيدم و لباسهاى فرم
را داخل
پلاستيك كردم براى تحويل دادن و بعد باهمه دوستان هم بند اهل سنت خداحافضى كردم آمدم به نگهبانى كارها تمام شده بود شهابى فر به يكى از
آدم فروشانش گفته بود كه بگويد اين شب را اگر
مىخواهى اينجا بمانى كارهايت را رديف كنم تا فردا آزاد
نمىشوى به
خاطر معرفى به داد سرا!
در
جواب گفتم مىدانم ولى يك لحظهاش اينجا
حيف است؛
خدا حافظى نموده و آمدم كنار بند كارگران و آقاى فرجامى را پيداكردم و مبلغى را به عنوان شيرنى برايش دادم و بعد خدا حافظى نمودم و
از بند براى هميشه بيرون شدم!!
شب
آزادى ؛ چگونه شبى ميتوانست باشد؟ سوالى
كه
5/2سال به دنبال آن بودم ؛ اينك پاسخ خودم را يافتهام، تجربه شب آزادى تجربه شيرينى هست ؛ شبى كه 5/2سال در انتظارش بودهاى وقتى به آن مى
رسى دوست ميدارى در يك نفس تا انتهايش بروى
هر گامى را كه بر ميدارى ديگر دوست ندارى حتى يك بار هم به
عقب نگاه
كنى و بار ديگر بند را ببينى ؛ در بند بودن را به ياد آورى به همين دليل هست كه شتابان از آنجا عبور مىكنم در شعاع نورافكنهاى برجكها
از كنار كارگاه و درب بسته آن گزشتم كارگاه
جائى كه صدها انسان در آنجا كار مىكنند تا بهتر روزهاى حبس
را سپرى
كنند ؛ كارگاه جائى كه اكثر محكومان آن بيش از 20يا 30سال محكوميت دارند، كارگاه تنها سرگرمى براى مردانى كه مىخواهند سالها در اين
زندان بسازند و بسوزند، آنهم اگر در آنجا راه
پيداكنند.
از
كارگاه و درب بسته آن كه عبور كردم به بند
نسوان مى
رسم و سر و صداى زنهائىبه گوش مىرسد كه به هر دليلى به اينحا آوردهاند ؛ زيرا وقتى
قانون وجود نداشت، وقتى شرع و قانون به دست انسانهاى فاقد احساس و اخلاق و خانواده...افتاد انسانها را به هر دليل ممكن به بند
شان مىكشند و من همچنان كه از پشت اين
بندها مى گزشتم خدا حافظى مىكردم و از خداوند صادقانه مى
خواستم كه
همه شان را آزاد نمايد!!
ودر
مسير رسيدن به درب چهار هستم كه يك بار
ديگر بخش
آخر كتاب ايام محبس على دشتى در ذهنم مجسم مىشود
»رئيس
شهربانى عفو شاهانه را از گناه مرتكب
نشده ابلاغ كرد«...
»ابرهاى
تاريك ناپديد شد فروغ آزادى دميدن گرفت ولى اين
فروغ بدرجهاى خيره كننده است كه چشم مرا خسته كرد اين
اعصاب ضعيف
خاك بر سر، نه تاب تحمل يأس و نا كامى را دارد و نه قوه هضم خوشى و شادابى را اينك چهار ساعت از نيمه شب مىگذرد و خواب بچشم من
راه نمىيابد. من آزادم فردا هر كجا دلم
خواست ميروم باهركس بخواهم حرف ميزنم...فردا آزادم فردا نور
آفتاب؛
نورآفتابست و ميتوانم خود را در آن غرق
كنم.«