VATANDAR.COM

  بنام خداوند آگاهى و برابرى و عدالت

 بوى كافور
يونس حيدرى 

 
  
بوى كافور
 
يونس حيدرى
 
چاپ اول 1381
 
كانون نشر هزاره جات
 
طرح روى جلد: محمد حيدرى
 -
 
منتشر شده است :
 
روزهاى سربى) خاطرات اردوگاه سفيد سنگ (

 

به ياد روزهاى سوخته


   
و دوستانى كه در گور ؛
 
   
خفته‏اند !

 

 

7/12/1369


   
طبق معمول جهت پاره‏اى توضيحات خيابانى رأس ساعت يازده صبح در برابر كيوسك تلفن در مقابل كفش ملى، خيابان    "شاه دوست " سابق بايد حاضر مى‏شدم ؛ قريب دو ماه از اين آمد و رفت مى‏گذرد بعضى وقتها سلطانى معاون مدير كل امور اتباع استان خراسان بر سرقرار مى‏آمد و اين اواخر كه مرا به مقر وزارت اطلاعات انتقال دادند؛ رابط بدل شده بود و مرد ريش و پشم دارى با قد بلند و برخوردهاى كاملا علمى بر سر قرار حاضر ميشد.
 
از آخرين قرار قريب يك هفته مى‏گذرد، هفته گذشته وقتى شب هنگام آمدند منزل شخصى من را مورد تفتيش قرار دادند به من اعلام كردند كه در اين مكان مثل هميشه منتظر باشم تا آنها بيايند!
 
در همه قرار ها آنها از ماشينهاى متعدد استفاده كرده بودند و به همين دليل به هيچ وجه نمى‏توانستم منتظر اتومبيل خاصى باشم ولى هميشه با تأخير ده يا پانزده دقيقه‏اى خودشان را به من نشان ميدادند و من را سوار ماشين مى‏كردند! ولى امروز بيش از يك ساعت است كه تأخير كرده‏اند، اين را ميدانم كه تأخيرى در كار نيست همه‏اش نوعى سنجش علمى و...است شايد در بيخ گوشم در يكى از اين منازل مقرشان باشد كى ميداند؟، شايد همين الان از ده نقطه بر خوردها و رفتارم را از زواياى متعدد مورد بررسى قرار داده‏اند ولى من چه ميدانم در ميان اين همه آمد و رفت انسانها آنها چه كسانى هستند!
 
مگر ميشود انسان به جائى خاص و فردى خاص توجه كند كه او را كنترل مى‏كند و...
 
پس از يك ساعت و اندى بر خلاف هميشه همان مرد ريش و پشم دار از امتداد پياده رو - پياده به سويم نمايان شد - كنارم آمد واشاره نمود كه حركت كنم هردو به سوى ميدان راه آهن حركت كرديم در يكى از بخشهاى پاركينگ ؛ اتومبيل پارك شده‏اى را دربش را گشود و سوار شديم.
 
اتومبيل عقب عقب آمد و خود را از ميان انبوه ماشين‏هاى پارك شده جداكرد و در امتداد بلوار چند دورى زد ؛ مسير تغيير مى‏كند به سوى خيابان دانشگاه حركت مى‏نمايد در داخل خيابان دانشگاه وارد يك كوچه فرعى ميشود كه خلوت هست؛ يك بيوك مى‏آيد با سه سر نشين، پيداست كه آدمهاى حرف نفهمى هستند يكى از آنها از اتومبيل پياده ميشود وبه سراغ من مى‏آيد!
 
من رااز اتومبيل پياده مى‏كند و مى‏گويد:
 -
ياللَّه‏بريم !
 
با او مى‏روم به سوى بيوك صورتى رنگ كه دو مرد ديگر در جلو آن نشسته اند سوار بيوك مى‏شوم ؛ مرد هيكل‏مند مى‏گويد:
 - 
سرت را پائين بينداز!
 
ديگرى مى‏گويد:
 -
چشمهاشو ببند !
 
با چشم بندى كه به همراه دارند چشمهايم را مى‏بندند و سرم را در ميان فاصله دو صندلى فرو مى‏كنند!
 
بيوك ويراژ ميدهد آنچنان با سرعت به چپ و راست مى‏چرخد كه گوئى چيزى آنها را دنبال كرده است ؛ قريب نيم ساعت در خيابانهاى اصلى و فرعى گاز ميدهد؛ انسان احساس مى‏كند كه چندين كيلومتر از شهر خارج شده است )آيا چنين است( نمى‏دانم در كجا هستم  اتومبيل از سرعت خود مى‏كاهد از چند سرعت گير عبور مى‏كند صداى زنجيرى به گوش مى‏آيد و ماشين از روى آن حركت مى‏كند ماشين مى‏ايستد درب ماشين باز ميشود دوباره چشم بندهايم را كنترل مى‏كنند و دستم را مى‏گيرند از راه رو؛ شايد تنگ و تاريك عبور مى‏كنيم  )هر دفعه بدنم به ديواراصابت مى‏كند( دربى باز مى‏شود و مرا داخل آن مى‏اندازند و درب بسته ميشود ؛ صدائى از پشت درب به گوشم ميرسد كه مى‏گويد
 -
چشم بندت را بازكن!
    
 
وقتى چشم بند را از چشمهايم باز مى‏كنم در مقابل خود نوشته‏اى را برروى ديوار مى‏يابم :
 -
برادر به سلول پنج خوش آمدى !
 
نمى‏دانم با چه وسيله‏اى گچهاى ديوار را تراشيده است واين چنين زيبا بر روى ديوار اين جمله را حك كرده است ؛ شايد او را هم مثل من وقتى به درون اين اطاق انداخته بودند، هيچ چيز را نديده بوده است و هيچ اطلاعى از اين جا نداشته است وبعدها كه فهميده است اين سلول پنج بوده جهت اطلاع ديگران چنين جمله‏اى را نوشته است .
 
به هر حال سرم رابه اطراف بر ميگردانم سلولى هست شايد در طول  2متر ولى در عرضی که) نمى‏دانم چند سانتى متر( وقتى دو دستم را باز مى‏كنم نوك انگشتهايم به هردو ديوار ميرسد.
 
در دل ديوار شوفاژى كوچك نصب شده است و در كنار آن دو عدد پتوى دولتى هم قرار دارد ؛ مى‏روم در آنجا مى‏نشينم كه ديده‏ام به سوى زير سقف مى‏رود سوراخى در حدود  15*10سانتى متر وجود دارد و يك عدد سوراخ كوچك كه در آن چشمك نصب شده است ، سرم را بر روى پتو مى‏گذارم ودر كنار شوفاژ دراز مى‏كشم .
 
احساس مى‏كنم همه اندامم مى‏لرزد!
 
پتو را بر روى شوفاژ پهن مى‏كنم و خود به زير پتو مى‏روم به شكل كرسى هاى قديم و سر به زمين مى‏گذارم و چشم بر سقف سلول مى‏دوزم، ولحظه‏هاى بودنم را در اين دنيا به محاسبه مى‏نشينم ؛ خواب بر ديدگانم فرود مى‏آيد !
 
خود را در كنار جاده‏اى احساس مى‏كنم كه منتظر هستم هوا سرد است،برف‏مى‏بارد - سطح جاده را برف پوشانيده است - ما شين در حاليكه برف پاك كنش برفهاى روى شيشه‏اش را دور مى‏كند، در برابرم مى‏ايستد و من درب عقب ماشين را باز مى‏كنم و درصندلى عقب ماشين مى‏نشينم ؛ اتومبيل آهسته حركت مى‏كند ؛ مسير فرودگاه را مى‏پيمايد - در جانب چپ خود زن هيكل مندى را احساس مى‏كنم كه جامه سياهش تمام وجودش را پوشانيده است و بوى بدى به همراه خود دارد و در آنسوى زن ،آقاى عبدالعلى مزارى را مى‏بينم كه رو به پنجره نشسته است و برفها را تماشا مى‏كند و زن هيكل‏مند مانع مى‏شود كه با ايشان سخن بگويم و...
 
صداى درب سلول مرا از خواب بيدار مى‏كند، بر مى‏خيزم ؛ مرد نگهبان اعلام مى‏كند:
 -
چشم بندت را ببند ؛ بيا ببرمت دستشوئى وتوالت !
 
چشم بندم را مى‏بندم دستم را مى‏گيرد و پاهايم را به سوى يك جفت دمپائى هدايت مى‏كند و بعد مى‏برد در مقابل سرويس توالت رهايم مى‏كند و مى‏گويد:
 -
خواستى وضوهم بگير تا صبح ديگه از توالت خبرى نيست !
 
پس از انجام كارهاى توالت و دستشوئى طبق فرامين نگهبان چشم بندم را مى‏بندم وبه درب توالت مى‏كوبم يعنى دق‏الباب مى‏كنم ومرد نگهبان درب را باز مى‏كند و دستم را مى‏گيرد و تا دم سلول مى‏برد ؛ من داخل سلول مى‏شوم و مرد نگهبان درب آهنى را پس از ورودم به سلول محكم مى‏بندد !
 
چشم بندم را باز مى‏كنم مشغول قدم زدن در داخل سلول  مى‏شوم تمام ديوارها مملو از ياد داشت هاى زندانيان قديمى هست كه با دسته قاشق حكاكى شده است، يكى تعداد روزهائى كه در اين سلول بوده را نوشته است و ديگرى به ياد هر روز زندگى‏اش در اين سلول خطى كشيده است تا هرگز روزهاى سلول را از ياد نبرد ؛ زيرا در مكانى كه نه تقويم هست و نه روزنامه ونه هيچگونه وسيله ارتباطى با خارج از سلول، ممكن هست كه هر اتفاقى بيفتد!!
 
و ديگرانى هم از روزهاى شكنجه جسمانى وروانى خودشان ياد داشتهائى را باقى گذاشته‏اند و معدود عاشقانى هم بوده‏اند كه چند بيت شعر به رسم نوع دوستى به يادگار گذاشته‏اند ولى ديگر هيچ اطلاعى از مردگى و زندگى شان بر روى ديوارهاى بى زبان باقى نيست !
 
نماز مغرب خود را مى‏خوانم پيش از آنكه‏نمازم تمام شود از درب سلول يك ليوان پلاستيكى كه داخل آن چاى دارد را داخل سلول مى‏گذارند من پس از نماز يك قورت از آن چاى را مى‏خورم كه خيلى‏طعم بدى دارد و به همين دليل ديگر از آن نمى‏خورم وآرام سر بر زمين مى‏گذارم تا باشد اين  صفحه زندگى هم ورق بخورد تا...
         
 
بيش از  24ساعت گذشته است به هيچ وجه به سراغم نيامده‏اند در اين مدت به غير از اينكه چند نوبت  مرا به توالت برده‏اند و مقدارى هم غذا داده‏اند ديگر تا كنون درب سلول گشوده نشده است تا به حال بيش از چند مرتبه ياد داشتهاى روى ديوارها را خوانده‏ام و در داخل سلول قدم زده‏ام  و به گذشته‏ام و آينده‏ام فكر كرده‏ام و اينكه راستى چگونه انسان را قدرت تبديل به يك درنده مى‏كند وبراى حفظ مقام و منزلت دنيائى خودش براى هر كارى جوازى صادر مى‏كند حتى جواز مرگ يك انسان را و...
 
براى همه چيز جوابى مى‏يابم اما براى اين سوال كه راستى من را چرا اينجا آورده‏اند نمى‏يابم !
 
زيرا من يك تبعه افغانى هستم و در ارتباط با مسايل سياسى واجتماعى كشورم اقداماتى داشته‏ام و تفكرى داشته‏ام كه در آن راستا حركت مى‏نمودم و... ولى هيچ ار تباطى به هيچ كشور ديگرى نداشته است و ندارد و اينكه چرا اين كشور محترم و ميزبان با من مهاجر چنين رفتار مى‏نمايد نمى‏دانم و بيش از  24ساعت هست كه حتى نيامده‏اند تا از آنها بپرسم كه چرا؟
 
وبه چه دليل؟
    
 
درب سلول گشوده مى‏شود و مردى با صدايى خشن اعلام مى‏كند:
 -
جهت گرفتن وضو و رفتن به توالت آماده شو!
 
طبق معمول به توالت مى‏روم و با وضو بر مى‏گردم و نماز مغرب وعشاء را مى‏خوانم كه نگهبان اعلام مى‏كند:
 -
آماده شو بازجوت ميخواد ببينتد!
 
چشم بندم را مى‏بندم و دستم را از درب سلول به بيرون دراز مى‏كنم؛ مرد نگهبان دستم را مى‏گيرد و مى‏برد، چندين مرحله از چند پله گاهى پائين و گاهى بالا مى‏رويم و بعد احتمالا داخل يك راه رو بلند مى‏شويم و بعد مرا مى‏برد و راهنمائى مى‏كند تا بر روى يك صندلى بنشينم !
 
بر روى صندلى مى‏نشينم.
 
صداى همان بازجوى قبلى به گوشم مى‏آيد كه مى‏گويد:
 - 
ايشان نماينده دادستان اينجاست،
 -
شما متهم هستيد به اقدام عليه امنيت داخلى كشور از طريق ارتباط با يك نمايندگى كشور بيگانه كه آنها براى سرويسهاى شوروى كار مى‏كنند و...
 
در ضمن خانواده‏ات را هم آورده‏ايم، همه را؛ حالا به نفعته كه اين برگه را امضاء كنى!!
 
قبل از آنكه چيزى بگويم صدائى شبيه صداى مادرم از مسافتى دور به گوشم مى‏آيد كه آه وناله مى‏كند ؛ مى‏خواهم به او بگويم:
 -
كه همه دروغه!!
 
ولى بر زبانم مى‏آيد كه :
 -
جناب پدر ومادرم را چرا آورده‏ايد شما با من مشكل داريد به آنها چه مربوطه و...
 -
اگر امضاء كنى قول مى‏دهيم كه آنها را رهاكنيم!
 -
قول ميدهيد؟
 -
بله
 
من هم زير ورقى را كه آنها مدعى بودند عبارات فوق نوشته شده امضاء نمودم و...
 
من را برگردانيدند به سلول ؛ دقايقى بعد جهت عكس گرفتن از سلول آوردند به درون اتاقى كه از همه طرف نور مى‏باريد، اتاق تاريك بود ولى لامپهاى متعدد رو به انسان روشن كرده‏بودند تا آنهائيكه عكس مى‏گيرند غير قابل شناخت باشند يك عدد لباس فرم به تنم ميدهند ويك پلاك بر گردنم آويزان مى‏كنند و بر روى صندلى مى‏نشانند واز سه جانب )به طور مستقيم ؛ از جانب چپ و راست( سه عدد عكس مى‏گيرند و دستور بستن چشمهايم را صادر مى‏كند و مرا باز مى‏گردانند به سلول!
 
نمازم را مى‏خوانم. مى‏خواهم مشغول خوردن غذايى  شوم كه آورده‏اند ناگهان  نگهبان مى‏گويد :
 -
آماده شو برويم بازجوئى
 
لباسهاى فرمى را كه برايم داده‏اند مى‏پوشم و چشم بندم را مى‏بندم وبا نگهبان حركت مى‏كنيم ؛ من را به داخل اطاقى مى‏برند وبر روى صندلى مى‏نشانند و من هم مى‏نشينم و صدائى از پشت سرم مى‏گويد !
 -
خودتان را معرفى كنيد
 -
من صاحبداد هستم !
 -
ميزان تحصيلات ؟
 -
دوم راهنمائى
 -
شغل روزانه !
 -
به طور نا مرتب مشغول خواندن درس حوزه
 -
منبع در آمد؟
 -  5
شنبه‏ها و جمعه‏ها كار بنائى مى‏كردم به علاوه تعطيلات!
 -
با كداميك از احزاب ارتباط داشتيد؟
 -
سازمان نصر
 -
آيا عضو بوديد؟
 -
خير
 -
پس چگونه ارتباط داشتيد؟
 -
گاهى در درسهاى تاريخ آقاى يزدانى شركت مى‏كردم
 -
آيا اين سازمان را قبول داريد؟
 -
فعلا وجود ندارد
 -
اگر ما بخواهيم حتما ميتواند وجود داشته باشد
 -
به هر حال فعلا كه وجود ندارد
 -
چند سال اين ارتباط وجود داشت ؟
 -
نمى‏دانم شايد  4و يا  5سال
 -
آيا با آقاى مزارى در همين سازمان آشنا شديد؟
 -
در مدتى كه من رابطه داشتم آقاى  مزارى داخل كشور بودند
 -
پس چگونه با ايشان آشنا شديد؟
 -
حالا حتما بايد بگويم؟
 -
ما اينجا حوصله مان زياد هست وتو هم موظف هستى آنچه را كه ما مى‏پرسيم دقيق جواب بدهى وگرنه روشهاى ديگرى هم براى كشف حقيقت داريم - حالا بگو با ايشان چگونه آشنا شديد ؟
 -
پيش‏تر از هر چيز لازم‏است كه بگويم من وقتى چشمهايم بسته باشد نمى‏توانم به راحتى صحبت كنم اگر اجازه بدهيد چشمهايم را باز كنم؟
 -
حق ندارى چشمهايت را در اينجا باز كنى ولى من اجازه ميدهم كه مقدارى چشم بندت را با لا بكشى مشروط بر اينكه به اطراف نگاه نكنى !
 -
مشكل ندارد
 -
ازجات بر خيز!
 
از جايم بر مى‏خيزم گويا مقدارى صندلى را بر مى‏گرداند كه اطرافم را نبينم بعد دستور ميدهد:
 -
بنشين
 
بر روى صندلى مى‏نشينم
 -
حالا مى‏تونى مقدارى چشم بندت را بالا بكشى !
 
چشم بندم را بالا مى‏برم در مقابل خود زاويه  90درجه ديوار را مشاهده مى‏كنم، واندكى آرام مى‏شوم واحساس مى‏كنم دنيائى با چشمهاى باز چقدر با دنيائى با چشمهاى بسته متفاوت است مثل انسان آزاد وانسان دربند!
 
بازجو: خوب حالا شروع كن !
 -
اولين باريكه ايشان را ديدم در ماه رمضان سال گذشته بود
 -
كجا وچگونه؟
 -
داخل حرم امام رضا!
 
صداى بيسيم صحبتهاى ما را قطع مى‏كند، او با بيسيم خودش مشغول صحبت مى‏شود ومرد ديگرى به من دستور ميدهد كه چشمهايم را كاملا ببندم، بعد صداى باز جو با بيسيم دور مى‏شود وكسى مى‏آيد دستم را مى‏گيرد وبر ميگرداند به داخل سلولم!
 
به سلول بر مى‏گردم  غذايم سرد شده است و روغنهاى غذا يخ زده است ولى نا چار چند قاشقى را مى‏خورم و در كنار شوفاژ پتو را بر روى خودم مى‏كشم واز سوراخهاى پتو لامپ هميشه روشن چشمم را آزار مى‏دهد ولى با زحمت چشمهايم را مى‏بندم وبه خواب مى‏روم !
 
يك گروه كبوتر زيبا در جنگلى سبز مشغول پرواز هستند دو عدد از كبوتران در حال آوردن يك پارچه سفيد هستند كه بر روى آن نوشته شده است:
 "
زنده باد آزادى ؛ پاينده باد پروازو..."
 
چند جمله ديگر آن را نمى‏توانم بخوانم در حاليكه خود غرق تماشاى او هستم سيدى با محاسن سفيد با قفس خود فرا مى‏رسد و همه كبوتران را با تفنگ بادى خودش نشانه مى‏گيرد بعضى‏ها پرواز مى‏كنند به سوى آسمان نيلى و بعض ديگر اسير انگشتان سيد مى‏شوند كه با قيچى بالهاى شان را قيچى مى‏كند و به درون قفس مى‏اندازد و بالهاى بريده را به درون آتش مى‏اندازد و...
 
صداى نگهبان است كه از پشت درب سلول صدايم مى‏كند
 -
بر خيز آماده شو بازجوئى داريد!
 
چشم بندم را مى‏بندم واحساس مى‏كنم دنياى تاريك نيمه شب تاريك‏تر گرديده است و مرد نگهبان دستم را مى‏گيرد و به سوى اطاق بازجوئى مى‏برد ؛ احساس مى‏كنم در اطرافم پر از لامپ ونور افكن هست  كه نور مى‏تاباند ولى من از ديدن هر گونه روشنائى محروم هستم .
 
به اطاق بازجوئى مى‏رسيم، مرا تحويل بازجوها ميدهد و مرد نگهبان گويا اطاق را ترك مى‏كند و صدائى مى‏گويد:
 -
شب بخير!
 
من به روى صندلى مى‏نشينم لحظه‏اى سكوت بر همه جا حكم فرما مى‏شود بعد صدائى مى‏گويد:
 -
پس اين بوده آن موجود موذى اى كه اين همه چرند وپرند رو سرهم كرده ويك گونى كار واسه ما درست كرده!
 
صداى اصابت يك گونى در مقابل صندلى به گوشم مى‏رسد و مرد بازجو مى‏گويد:
 -
مقدارى چشمهايت را باز كن ولى به اطراف نگاه نكن
 
مقدارى چشم بندم را بالا مى‏كشم در كنار صندلى يك گونى اوراق درهم برهم را مشاهده مى‏كنم
 -
خوب اين گونى و محتويات آن را كه مى‏بينى؟
 -
بله
 -
در باره آن توضيح بده
 -
خوب معلوم است يك گونى كاغذ باطله است!!
 -
مسخره مى‏كنى احمق!
 -
من ديگه چه توضيحى دارم؟
 -
اينا همه بيانيه واطلاعيه‏هائى است كه تو آن را منتشر كرده‏اى!
 -
من؟!
 -
بله تو!!
 -
دروغ هست
 -
قرار نشد كه باما نسازى - ما دوست داريم تو برادر وار همه چيز را بگوئى واين خيلى به نفعت تمام ميشه ؛ وگرنه ما ميتونيم تمام اون اسناد واطلاعات خودمون را بگيم ونشون بدهيم كه ما همه چيز را ميدونيم ؛ ما ميدونيم تو بيانيه "ترحم به نسل قربانى" را تكثير كردى و بعد در دفتر حركت اسلامى گير افتادى و اونها همه مدارك تو را گرفتند و كپى همه مدارك موجود در كيف تو را براى ما ارسال كردند و...
 
صدائى ديگر حرف او را قطع مى‏كند
 -
به نفعت هست كه بگوئى اين همه را چرا نوشته‏اى و از كجا تامين مالى مى‏شدى؟
 -
اولا كه من از اينها هيچ اطلاع ندارم و ثانيا اينكه من فقط چند عدد اطلاعيه تهيه كرده‏ام كه در باز جوئى‏هاى مرحله اول هم بيان كرده‏ام قبل از بازداشت و باز هم مى‏گويم كه
  -1
ترحم به نسل قربانى(1)
 
متن كامل بيانيه ترحم به نسل قربانى
 
چندين قرن با ديگران زيستيم و چند قرن، نه در كنار و حاشيه، كه در مركز، و قلب وطن، درهم كوبيده شديم، ديوار خشن استبداد پشتونگرايان عارى از هر گونه درد انسانى، و حصار مرتفع طبيعت، با ما بسان يك انسان متعلق به اين ديار ننگريستند!
 
انسانهائى بوديم در قالب وجود بى بهره از تمام حقوق، چشمان ما را پادشاهان كور كرده بودند تا خود و ديگران را نبينيم، گوشهاى مان را، تا فرياد ياران سوده در خاك را نشنويم، بازوان مارا بسته، تا خشم خدايى مان تخت‏ها را درهم نشكند، پاهايمان بسته در زنجير، و زنجير در كنده، تا مبادا آزاد بجنبيم! كمر هايمان را شكسته بودند، تا بيارى " اسيران شتر سوار " نشتابيم!، زبان ما را بريده بودند تا در شكاف دره‏ها، گرگان سخن سرايند، گلوهايمان را فشرده بودند تا بى فرياد زيست نموده، بميريم، اين بار بدنهاى مان را زير شلاق گرفتند، ما خفته بوديم ديگران بر ما خنديدند و بر جنازه ما رقص نمودند...ما نيز باور نموديم... اما درميان ويرانه‏هاى خانه‏هاى ما ويرانه هائى بودند كه زنجيرها را گسسته، بالاى حصار طبيعت و ديوار استبداد بر آمده، فرياد ياران آرميده در زير ويرانه‏ها و اسيران باز نگشته و زندگان بى نام را سر دهند، ما را آزموده بودند و خود نيز آزموديم، ديديم كه مى‏توانيم با ستاره‏ها ارتياط بر قرار سازيم ،ديديم كه ستاره‏هاى آزادى را مى‏شود از نزديك ديد، ما نيز رفتيم اما بسوى دار و گفتيم: دواى درد استبداد خون است.
 
از بالاى دار به ياران و نسلهاى آينده گفتيم: بر مزار ما دعاى رهائى بخوانيد و مشعل آزادى روشن نمائيد و به ياران گفتيم باهم بيائيد تا مبادا مغلوب سگان بيابانى گرديد! اين بار دشمنان عدالت ما را در ديوارهاى حايل جدا نگهداشتند.
 
اما ما در دامنه‏ها بذر فشانديم و نهالان بر آمدند و ريشه گرفتند، فسوسا كه ديگران نيز در زمينهاى ما تخم شرارت و عداوت كاشتند، در مزارع ما آتش افكندند، بذرهاى بودند كه در زمين ديگران روئيده بودند، ما چرا اين دفعه قربانى خود