VATANDAR.COM

  بنام خداوند آگاهى و برابرى و عدالت

 بوى كافور
يونس حيدرى 

 
  
بوى كافور
 
يونس حيدرى
 
چاپ اول 1381
 
كانون نشر هزاره جات
 
طرح روى جلد: محمد حيدرى
 -
 
منتشر شده است :
 
روزهاى سربى) خاطرات اردوگاه سفيد سنگ (

 

به ياد روزهاى سوخته


   
و دوستانى كه در گور ؛
 
   
خفته‏اند !

 

 

7/12/1369


   
طبق معمول جهت پاره‏اى توضيحات خيابانى رأس ساعت يازده صبح در برابر كيوسك تلفن در مقابل كفش ملى، خيابان    "شاه دوست " سابق بايد حاضر مى‏شدم ؛ قريب دو ماه از اين آمد و رفت مى‏گذرد بعضى وقتها سلطانى معاون مدير كل امور اتباع استان خراسان بر سرقرار مى‏آمد و اين اواخر كه مرا به مقر وزارت اطلاعات انتقال دادند؛ رابط بدل شده بود و مرد ريش و پشم دارى با قد بلند و برخوردهاى كاملا علمى بر سر قرار حاضر ميشد.
 
از آخرين قرار قريب يك هفته مى‏گذرد، هفته گذشته وقتى شب هنگام آمدند منزل شخصى من را مورد تفتيش قرار دادند به من اعلام كردند كه در اين مكان مثل هميشه منتظر باشم تا آنها بيايند!
 
در همه قرار ها آنها از ماشينهاى متعدد استفاده كرده بودند و به همين دليل به هيچ وجه نمى‏توانستم منتظر اتومبيل خاصى باشم ولى هميشه با تأخير ده يا پانزده دقيقه‏اى خودشان را به من نشان ميدادند و من را سوار ماشين مى‏كردند! ولى امروز بيش از يك ساعت است كه تأخير كرده‏اند، اين را ميدانم كه تأخيرى در كار نيست همه‏اش نوعى سنجش علمى و...است شايد در بيخ گوشم در يكى از اين منازل مقرشان باشد كى ميداند؟، شايد همين الان از ده نقطه بر خوردها و رفتارم را از زواياى متعدد مورد بررسى قرار داده‏اند ولى من چه ميدانم در ميان اين همه آمد و رفت انسانها آنها چه كسانى هستند!
 
مگر ميشود انسان به جائى خاص و فردى خاص توجه كند كه او را كنترل مى‏كند و...
 
پس از يك ساعت و اندى بر خلاف هميشه همان مرد ريش و پشم دار از امتداد پياده رو - پياده به سويم نمايان شد - كنارم آمد واشاره نمود كه حركت كنم هردو به سوى ميدان راه آهن حركت كرديم در يكى از بخشهاى پاركينگ ؛ اتومبيل پارك شده‏اى را دربش را گشود و سوار شديم.
 
اتومبيل عقب عقب آمد و خود را از ميان انبوه ماشين‏هاى پارك شده جداكرد و در امتداد بلوار چند دورى زد ؛ مسير تغيير مى‏كند به سوى خيابان دانشگاه حركت مى‏نمايد در داخل خيابان دانشگاه وارد يك كوچه فرعى ميشود كه خلوت هست؛ يك بيوك مى‏آيد با سه سر نشين، پيداست كه آدمهاى حرف نفهمى هستند يكى از آنها از اتومبيل پياده ميشود وبه سراغ من مى‏آيد!
 
من رااز اتومبيل پياده مى‏كند و مى‏گويد:
 -
ياللَّه‏بريم !
 
با او مى‏روم به سوى بيوك صورتى رنگ كه دو مرد ديگر در جلو آن نشسته اند سوار بيوك مى‏شوم ؛ مرد هيكل‏مند مى‏گويد:
 - 
سرت را پائين بينداز!
 
ديگرى مى‏گويد:
 -
چشمهاشو ببند !
 
با چشم بندى كه به همراه دارند چشمهايم را مى‏بندند و سرم را در ميان فاصله دو صندلى فرو مى‏كنند!
 
بيوك ويراژ ميدهد آنچنان با سرعت به چپ و راست مى‏چرخد كه گوئى چيزى آنها را دنبال كرده است ؛ قريب نيم ساعت در خيابانهاى اصلى و فرعى گاز ميدهد؛ انسان احساس مى‏كند كه چندين كيلومتر از شهر خارج شده است )آيا چنين است( نمى‏دانم در كجا هستم  اتومبيل از سرعت خود مى‏كاهد از چند سرعت گير عبور مى‏كند صداى زنجيرى به گوش مى‏آيد و ماشين از روى آن حركت مى‏كند ماشين مى‏ايستد درب ماشين باز ميشود دوباره چشم بندهايم را كنترل مى‏كنند و دستم را مى‏گيرند از راه رو؛ شايد تنگ و تاريك عبور مى‏كنيم  )هر دفعه بدنم به ديواراصابت مى‏كند( دربى باز مى‏شود و مرا داخل آن مى‏اندازند و درب بسته ميشود ؛ صدائى از پشت درب به گوشم ميرسد كه مى‏گويد
 -
چشم بندت را بازكن!
    
 
وقتى چشم بند را از چشمهايم باز مى‏كنم در مقابل خود نوشته‏اى را برروى ديوار مى‏يابم :
 -
برادر به سلول پنج خوش آمدى !
 
نمى‏دانم با چه وسيله‏اى گچهاى ديوار را تراشيده است واين چنين زيبا بر روى ديوار اين جمله را حك كرده است ؛ شايد او را هم مثل من وقتى به درون اين اطاق انداخته بودند، هيچ چيز را نديده بوده است و هيچ اطلاعى از اين جا نداشته است وبعدها كه فهميده است اين سلول پنج بوده جهت اطلاع ديگران چنين جمله‏اى را نوشته است .
 
به هر حال سرم رابه اطراف بر ميگردانم سلولى هست شايد در طول  2متر ولى در عرضی که) نمى‏دانم چند سانتى متر( وقتى دو دستم را باز مى‏كنم نوك انگشتهايم به هردو ديوار ميرسد.
 
در دل ديوار شوفاژى كوچك نصب شده است و در كنار آن دو عدد پتوى دولتى هم قرار دارد ؛ مى‏روم در آنجا مى‏نشينم كه ديده‏ام به سوى زير سقف مى‏رود سوراخى در حدود  15*10سانتى متر وجود دارد و يك عدد سوراخ كوچك كه در آن چشمك نصب شده است ، سرم را بر روى پتو مى‏گذارم ودر كنار شوفاژ دراز مى‏كشم .
 
احساس مى‏كنم همه اندامم مى‏لرزد!
 
پتو را بر روى شوفاژ پهن مى‏كنم و خود به زير پتو مى‏روم به شكل كرسى هاى قديم و سر به زمين مى‏گذارم و چشم بر سقف سلول مى‏دوزم، ولحظه‏هاى بودنم را در اين دنيا به محاسبه مى‏نشينم ؛ خواب بر ديدگانم فرود مى‏آيد !
 
خود را در كنار جاده‏اى احساس مى‏كنم كه منتظر هستم هوا سرد است،برف‏مى‏بارد - سطح جاده را برف پوشانيده است - ما شين در حاليكه برف پاك كنش برفهاى روى شيشه‏اش را دور مى‏كند، در برابرم مى‏ايستد و من درب عقب ماشين را باز مى‏كنم و درصندلى عقب ماشين مى‏نشينم ؛ اتومبيل آهسته حركت مى‏كند ؛ مسير فرودگاه را مى‏پيمايد - در جانب چپ خود زن هيكل مندى را احساس مى‏كنم كه جامه سياهش تمام وجودش را پوشانيده است و بوى بدى به همراه خود دارد و در آنسوى زن ،آقاى عبدالعلى مزارى را مى‏بينم كه رو به پنجره نشسته است و برفها را تماشا مى‏كند و زن هيكل‏مند مانع مى‏شود كه با ايشان سخن بگويم و...
 
صداى درب سلول مرا از خواب بيدار مى‏كند، بر مى‏خيزم ؛ مرد نگهبان اعلام مى‏كند:
 -
چشم بندت را ببند ؛ بيا ببرمت دستشوئى وتوالت !
 
چشم بندم را مى‏بندم دستم را مى‏گيرد و پاهايم را به سوى يك جفت دمپائى هدايت مى‏كند و بعد مى‏برد در مقابل سرويس توالت رهايم مى‏كند و مى‏گويد:
 -
خواستى وضوهم بگير تا صبح ديگه از توالت خبرى نيست !
 
پس از انجام كارهاى توالت و دستشوئى طبق فرامين نگهبان چشم بندم را مى‏بندم وبه درب توالت مى‏كوبم يعنى دق‏الباب مى‏كنم ومرد نگهبان درب را باز مى‏كند و دستم را مى‏گيرد و تا دم سلول مى‏برد ؛ من داخل سلول مى‏شوم و مرد نگهبان درب آهنى را پس از ورودم به سلول محكم مى‏بندد !
 
چشم بندم را باز مى‏كنم مشغول قدم زدن در داخل سلول  مى‏شوم تمام ديوارها مملو از ياد داشت هاى زندانيان قديمى هست كه با دسته قاشق حكاكى شده است، يكى تعداد روزهائى كه در اين سلول بوده را نوشته است و ديگرى به ياد هر روز زندگى‏اش در اين سلول خطى كشيده است تا هرگز روزهاى سلول را از ياد نبرد ؛ زيرا در مكانى كه نه تقويم هست و نه روزنامه ونه هيچگونه وسيله ارتباطى با خارج از سلول، ممكن هست كه هر اتفاقى بيفتد!!
 
و ديگرانى هم از روزهاى شكنجه جسمانى وروانى خودشان ياد داشتهائى را باقى گذاشته‏اند و معدود عاشقانى هم بوده‏اند كه چند بيت شعر به رسم نوع دوستى به يادگار گذاشته‏اند ولى ديگر هيچ اطلاعى از مردگى و زندگى شان بر روى ديوارهاى بى زبان باقى نيست !
 
نماز مغرب خود را مى‏خوانم پيش از آنكه‏نمازم تمام شود از درب سلول يك ليوان پلاستيكى كه داخل آن چاى دارد را داخل سلول مى‏گذارند من پس از نماز يك قورت از آن چاى را مى‏خورم كه خيلى‏طعم بدى دارد و به همين دليل ديگر از آن نمى‏خورم وآرام سر بر زمين مى‏گذارم تا باشد اين  صفحه زندگى هم ورق بخورد تا...
         
 
بيش از  24ساعت گذشته است به هيچ وجه به سراغم نيامده‏اند در اين مدت به غير از اينكه چند نوبت  مرا به توالت برده‏اند و مقدارى هم غذا داده‏اند ديگر تا كنون درب سلول گشوده نشده است تا به حال بيش از چند مرتبه ياد داشتهاى روى ديوارها را خوانده‏ام و در داخل سلول قدم زده‏ام  و به گذشته‏ام و آينده‏ام فكر كرده‏ام و اينكه راستى چگونه انسان را قدرت تبديل به يك درنده مى‏كند وبراى حفظ مقام و منزلت دنيائى خودش براى هر كارى جوازى صادر مى‏كند حتى جواز مرگ يك انسان را و...
 
براى همه چيز جوابى مى‏يابم اما براى اين سوال كه راستى من را چرا اينجا آورده‏اند نمى‏يابم !
 
زيرا من يك تبعه افغانى هستم و در ارتباط با مسايل سياسى واجتماعى كشورم اقداماتى داشته‏ام و تفكرى داشته‏ام كه در آن راستا حركت مى‏نمودم و... ولى هيچ ار تباطى به هيچ كشور ديگرى نداشته است و ندارد و اينكه چرا اين كشور محترم و ميزبان با من مهاجر چنين رفتار مى‏نمايد نمى‏دانم و بيش از  24ساعت هست كه حتى نيامده‏اند تا از آنها بپرسم كه چرا؟
 
وبه چه دليل؟
    
 
درب سلول گشوده مى‏شود و مردى با صدايى خشن اعلام مى‏كند:
 -
جهت گرفتن وضو و رفتن به توالت آماده شو!
 
طبق معمول به توالت مى‏روم و با وضو بر مى‏گردم و نماز مغرب وعشاء را مى‏خوانم كه نگهبان اعلام مى‏كند:
 -
آماده شو بازجوت ميخواد ببينتد!
 
چشم بندم را مى‏بندم و دستم را از درب سلول به بيرون دراز مى‏كنم؛ مرد نگهبان دستم را مى‏گيرد و مى‏برد، چندين مرحله از چند پله گاهى پائين و گاهى بالا مى‏رويم و بعد احتمالا داخل يك راه رو بلند مى‏شويم و بعد مرا مى‏برد و راهنمائى مى‏كند تا بر روى يك صندلى بنشينم !
 
بر روى صندلى مى‏نشينم.
 
صداى همان بازجوى قبلى به گوشم مى‏آيد كه مى‏گويد:
 - 
ايشان نماينده دادستان اينجاست،
 -
شما متهم هستيد به اقدام عليه امنيت داخلى كشور از طريق ارتباط با يك نمايندگى كشور بيگانه كه آنها براى سرويسهاى شوروى كار مى‏كنند و...
 
در ضمن خانواده‏ات را هم آورده‏ايم، همه را؛ حالا به نفعته كه اين برگه را امضاء كنى!!
 
قبل از آنكه چيزى بگويم صدائى شبيه صداى مادرم از مسافتى دور به گوشم مى‏آيد كه آه وناله مى‏كند ؛ مى‏خواهم به او بگويم:
 -
كه همه دروغه!!
 
ولى بر زبانم مى‏آيد كه :
 -
جناب پدر ومادرم را چرا آورده‏ايد شما با من مشكل داريد به آنها چه مربوطه و...
 -
اگر امضاء كنى قول مى‏دهيم كه آنها را رهاكنيم!
 -
قول ميدهيد؟
 -
بله
 
من هم زير ورقى را كه آنها مدعى بودند عبارات فوق نوشته شده امضاء نمودم و...
 
من را برگردانيدند به سلول ؛ دقايقى بعد جهت عكس گرفتن از سلول آوردند به درون اتاقى كه از همه طرف نور مى‏باريد، اتاق تاريك بود ولى لامپهاى متعدد رو به انسان روشن كرده‏بودند تا آنهائيكه عكس مى‏گيرند غير قابل شناخت باشند يك عدد لباس فرم به تنم ميدهند ويك پلاك بر گردنم آويزان مى‏كنند و بر روى صندلى مى‏نشانند واز سه جانب )به طور مستقيم ؛ از جانب چپ و راست( سه عدد عكس مى‏گيرند و دستور بستن چشمهايم را صادر مى‏كند و مرا باز مى‏گردانند به سلول!
 
نمازم را مى‏خوانم. مى‏خواهم مشغول خوردن غذايى  شوم كه آورده‏اند ناگهان  نگهبان مى‏گويد :
 -
آماده شو برويم بازجوئى
 
لباسهاى فرمى را كه برايم داده‏اند مى‏پوشم و چشم بندم را مى‏بندم وبا نگهبان حركت مى‏كنيم ؛ من را به داخل اطاقى مى‏برند وبر روى صندلى مى‏نشانند و من هم مى‏نشينم و صدائى از پشت سرم مى‏گويد !
 -
خودتان را معرفى كنيد
 -
من صاحبداد هستم !
 -
ميزان تحصيلات ؟
 -
دوم راهنمائى
 -
شغل روزانه !
 -
به طور نا مرتب مشغول خواندن درس حوزه
 -
منبع در آمد؟
 -  5
شنبه‏ها و جمعه‏ها كار بنائى مى‏كردم به علاوه تعطيلات!
 -
با كداميك از احزاب ارتباط داشتيد؟
 -
سازمان نصر
 -
آيا عضو بوديد؟
 -
خير
 -
پس چگونه ارتباط داشتيد؟
 -
گاهى در درسهاى تاريخ آقاى يزدانى شركت مى‏كردم
 -
آيا اين سازمان را قبول داريد؟
 -
فعلا وجود ندارد
 -
اگر ما بخواهيم حتما ميتواند وجود داشته باشد
 -
به هر حال فعلا كه وجود ندارد
 -
چند سال اين ارتباط وجود داشت ؟
 -
نمى‏دانم شايد  4و يا  5سال
 -
آيا با آقاى مزارى در همين سازمان آشنا شديد؟
 -
در مدتى كه من رابطه داشتم آقاى  مزارى داخل كشور بودند
 -
پس چگونه با ايشان آشنا شديد؟
 -
حالا حتما بايد بگويم؟
 -
ما اينجا حوصله مان زياد هست وتو هم موظف هستى آنچه را كه ما مى‏پرسيم دقيق جواب بدهى وگرنه روشهاى ديگرى هم براى كشف حقيقت داريم - حالا بگو با ايشان چگونه آشنا شديد ؟
 -
پيش‏تر از هر چيز لازم‏است كه بگويم من وقتى چشمهايم بسته باشد نمى‏توانم به راحتى صحبت كنم اگر اجازه بدهيد چشمهايم را باز كنم؟
 -
حق ندارى چشمهايت را در اينجا باز كنى ولى من اجازه ميدهم كه مقدارى چشم بندت را با لا بكشى مشروط بر اينكه به اطراف نگاه نكنى !
 -
مشكل ندارد
 -
ازجات بر خيز!
 
از جايم بر مى‏خيزم گويا مقدارى صندلى را بر مى‏گرداند كه اطرافم را نبينم بعد دستور ميدهد:
 -
بنشين
 
بر روى صندلى مى‏نشينم
 -
حالا مى‏تونى مقدارى چشم بندت را بالا بكشى !
 
چشم بندم را بالا مى‏برم در مقابل خود زاويه  90درجه ديوار را مشاهده مى‏كنم، واندكى آرام مى‏شوم واحساس مى‏كنم دنيائى با چشمهاى باز چقدر با دنيائى با چشمهاى بسته متفاوت است مثل انسان آزاد وانسان دربند!
 
بازجو: خوب حالا شروع كن !
 -
اولين باريكه ايشان را ديدم در ماه رمضان سال گذشته بود
 -
كجا وچگونه؟
 -
داخل حرم امام رضا!
 
صداى بيسيم صحبتهاى ما را قطع مى‏كند، او با بيسيم خودش مشغول صحبت مى‏شود ومرد ديگرى به من دستور ميدهد كه چشمهايم را كاملا ببندم، بعد صداى باز جو با بيسيم دور مى‏شود وكسى مى‏آيد دستم را مى‏گيرد وبر ميگرداند به داخل سلولم!
 
به سلول بر مى‏گردم  غذايم سرد شده است و روغنهاى غذا يخ زده است ولى نا چار چند قاشقى را مى‏خورم و در كنار شوفاژ پتو را بر روى خودم مى‏كشم واز سوراخهاى پتو لامپ هميشه روشن چشمم را آزار مى‏دهد ولى با زحمت چشمهايم را مى‏بندم وبه خواب مى‏روم !
 
يك گروه كبوتر زيبا در جنگلى سبز مشغول پرواز هستند دو عدد از كبوتران در حال آوردن يك پارچه سفيد هستند كه بر روى آن نوشته شده است:
 "
زنده باد آزادى ؛ پاينده باد پروازو..."
 
چند جمله ديگر آن را نمى‏توانم بخوانم در حاليكه خود غرق تماشاى او هستم سيدى با محاسن سفيد با قفس خود فرا مى‏رسد و همه كبوتران را با تفنگ بادى خودش نشانه مى‏گيرد بعضى‏ها پرواز مى‏كنند به سوى آسمان نيلى و بعض ديگر اسير انگشتان سيد مى‏شوند كه با قيچى بالهاى شان را قيچى مى‏كند و به درون قفس مى‏اندازد و بالهاى بريده را به درون آتش مى‏اندازد و...
 
صداى نگهبان است كه از پشت درب سلول صدايم مى‏كند
 -
بر خيز آماده شو بازجوئى داريد!
 
چشم بندم را مى‏بندم واحساس مى‏كنم دنياى تاريك نيمه شب تاريك‏تر گرديده است و مرد نگهبان دستم را مى‏گيرد و به سوى اطاق بازجوئى مى‏برد ؛ احساس مى‏كنم در اطرافم پر از لامپ ونور افكن هست  كه نور مى‏تاباند ولى من از ديدن هر گونه روشنائى محروم هستم .
 
به اطاق بازجوئى مى‏رسيم، مرا تحويل بازجوها ميدهد و مرد نگهبان گويا اطاق را ترك مى‏كند و صدائى مى‏گويد:
 -
شب بخير!
 
من به روى صندلى مى‏نشينم لحظه‏اى سكوت بر همه جا حكم فرما مى‏شود بعد صدائى مى‏گويد:
 -
پس اين بوده آن موجود موذى اى كه اين همه چرند وپرند رو سرهم كرده ويك گونى كار واسه ما درست كرده!
 
صداى اصابت يك گونى در مقابل صندلى به گوشم مى‏رسد و مرد بازجو مى‏گويد:
 -
مقدارى چشمهايت را باز كن ولى به اطراف نگاه نكن
 
مقدارى چشم بندم را بالا مى‏كشم در كنار صندلى يك گونى اوراق درهم برهم را مشاهده مى‏كنم
 -
خوب اين گونى و محتويات آن را كه مى‏بينى؟
 -
بله
 -
در باره آن توضيح بده
 -
خوب معلوم است يك گونى كاغذ باطله است!!
 -
مسخره مى‏كنى احمق!
 -
من ديگه چه توضيحى دارم؟
 -
اينا همه بيانيه واطلاعيه‏هائى است كه تو آن را منتشر كرده‏اى!
 -
من؟!
 -
بله تو!!
 -
دروغ هست
 -
قرار نشد كه باما نسازى - ما دوست داريم تو برادر وار همه چيز را بگوئى واين خيلى به نفعت تمام ميشه ؛ وگرنه ما ميتونيم تمام اون اسناد واطلاعات خودمون را بگيم ونشون بدهيم كه ما همه چيز را ميدونيم ؛ ما ميدونيم تو بيانيه "ترحم به نسل قربانى" را تكثير كردى و بعد در دفتر حركت اسلامى گير افتادى و اونها همه مدارك تو را گرفتند و كپى همه مدارك موجود در كيف تو را براى ما ارسال كردند و...
 
صدائى ديگر حرف او را قطع مى‏كند
 -
به نفعت هست كه بگوئى اين همه را چرا نوشته‏اى و از كجا تامين مالى مى‏شدى؟
 -
اولا كه من از اينها هيچ اطلاع ندارم و ثانيا اينكه من فقط چند عدد اطلاعيه تهيه كرده‏ام كه در باز جوئى‏هاى مرحله اول هم بيان كرده‏ام قبل از بازداشت و باز هم مى‏گويم كه
  -1
ترحم به نسل قربانى(1)
 
متن كامل بيانيه ترحم به نسل قربانى
 
چندين قرن با ديگران زيستيم و چند قرن، نه در كنار و حاشيه، كه در مركز، و قلب وطن، درهم كوبيده شديم، ديوار خشن استبداد پشتونگرايان عارى از هر گونه درد انسانى، و حصار مرتفع طبيعت، با ما بسان يك انسان متعلق به اين ديار ننگريستند!
 
انسانهائى بوديم در قالب وجود بى بهره از تمام حقوق، چشمان ما را پادشاهان كور كرده بودند تا خود و ديگران را نبينيم، گوشهاى مان را، تا فرياد ياران سوده در خاك را نشنويم، بازوان مارا بسته، تا خشم خدايى مان تخت‏ها را درهم نشكند، پاهايمان بسته در زنجير، و زنجير در كنده، تا مبادا آزاد بجنبيم! كمر هايمان را شكسته بودند، تا بيارى " اسيران شتر سوار " نشتابيم!، زبان ما را بريده بودند تا در شكاف دره‏ها، گرگان سخن سرايند، گلوهايمان را فشرده بودند تا بى فرياد زيست نموده، بميريم، اين بار بدنهاى مان را زير شلاق گرفتند، ما خفته بوديم ديگران بر ما خنديدند و بر جنازه ما رقص نمودند...ما نيز باور نموديم... اما درميان ويرانه‏هاى خانه‏هاى ما ويرانه هائى بودند كه زنجيرها را گسسته، بالاى حصار طبيعت و ديوار استبداد بر آمده، فرياد ياران آرميده در زير ويرانه‏ها و اسيران باز نگشته و زندگان بى نام را سر دهند، ما را آزموده بودند و خود نيز آزموديم، ديديم كه مى‏توانيم با ستاره‏ها ارتياط بر قرار سازيم ،ديديم كه ستاره‏هاى آزادى را مى‏شود از نزديك ديد، ما نيز رفتيم اما بسوى دار و گفتيم: دواى درد استبداد خون است.
 
از بالاى دار به ياران و نسلهاى آينده گفتيم: بر مزار ما دعاى رهائى بخوانيد و مشعل آزادى روشن نمائيد و به ياران گفتيم باهم بيائيد تا مبادا مغلوب سگان بيابانى گرديد! اين بار دشمنان عدالت ما را در ديوارهاى حايل جدا نگهداشتند.
 
اما ما در دامنه‏ها بذر فشانديم و نهالان بر آمدند و ريشه گرفتند، فسوسا كه ديگران نيز در زمينهاى ما تخم شرارت و عداوت كاشتند، در مزارع ما آتش افكندند، بذرهاى بودند كه در زمين ديگران روئيده بودند، ما چرا اين دفعه قربانى خود شويم، بيائيد! ياران بازو به بازو ره پوئيم ؛ اين فرياد نسلهايى است كه چندين قرن قربانى شدند و يكبار ديگر خود به قربانگاه مى‏رفتند. در مسير مسلخ قربانيان زياد داديم، به خود آمديم و گفتيم چرا؟ تاكى؟!
 
وحدت با توجه به شرايط فعلى كشور و وضعيت جبهات آخرين تيرى است كه از كمان رها ميشود، بدون شك چنانچه به هدف نرسد، تا چندين دهه‏ديگر رسيده به و ضعيت فعلى كار دشوار خواهدبود" هزاره‏ها " كه مركز ثقل تشيع را در افغانستان تشكيل مى‏دهند بايد بيدار باشند، مبادا فريب دشمنان داخلى و خارجى را بخورند و لحظه‏اى از پشتيبانى از حزب وحدت اسلامى دريغ بورزند!
 
امروز كه شيعيان و مخصوصا هزاره‏ها بسوى تبديل شدن به يك قدرت مؤثر در سرنوشت آينده كشور به پيش مى‏روند، كسانى هستند، در ميان شيعيان كه سوداى مخالفت با وحدت شيعيان را در سر دارند و آگاهانه يا نا آگاهانه به شيعيان ضربه مى‏زنند.
 
مردم ما بايد آنها را بشناسند و فريب القاب و عناوين را نخورند، مصلحت اسلامى و ملى ما در انسجام و هماهنگى مى‏باشد، مخالفين وحدت كسانى اند كه سر در آخور ديگران دارند و برخى نيز كينه هزاره‏ها را در دل و اكنون شروع نموده به كار شكنى‏ها و با عنوان اسلام و ولايت به جنگ با مسلمانان مى‏روند.
 
حزب وحدت اسلامى هر چند داراى نقايص مى‏باشد، اما با توجه به شرايط فعلى تنها اميد است. برخى بدون توجه به اوضاع داخل كشور از" آسمانها "سخن مى‏گويند و مسائلى را مطرح مى‏نمايند كه تنها در " آرمانشهرها "قابل طرح است و به هيچ وجه نمى‏تواند به عنوان دلايل قابل قبول در جهت طرد وحدت پذيرفته گردد .
 
ملت مسلمان! شما در طى نسلهاى متمادى ستم ستم پيشگان را لمس نموديد و در مدت يازده سال دوران انقلاب نيز رنجهاى بى پايان ديديد. شما شاهديد كه اختلاف ميان احزاب و گروهها تا چه حد به شما ضربه زده است. شما امنيت نداشتيد. فرزندان شما در خاك خفتند، آباديها ويران گرديد، بسيارى نيز به ديگران پناه بردند و با سلاح بيگانه به جنگ همديگر بازگشتند! اگر اين وضعيت ادامه مى‏يافت ضربه جبران‏ناپذير به پرنسيب شيعيان وارد مى‏آمد  كه به هيچ وجه نسلهاى آينده ما را نمى‏بخشيدند !
 
هزاره‏ها! بيائيد خودتان ترحم نمائيد،بيائيد به آيندگان خيانت نكنيم مناديان وحدت فرزندان شما بوده و در دامان شما رشد يافته، از آن شما مى‏باشد، بطور قطع فقط اينان درد شما را حساس مى‏كنند، چون با شما زيسته‏اند و در كنار شما بوده‏اند و آنانى كه حتى يك مرتبه وضعيت زندگى شما را درك نكرده‏اند، ولو در هر شرايطى كه باشند برايتان نبايد قابل قبول باشند. و ما به مخالفين وحدت هشدار مى‏دهيم كه بيائيد حد اقل بخاطر ترحم به نسل قربانى چوب لاى چرخ وحدت نيندازيد، در غير اين صورت مردم ما از شما انتقام خواهند گرفت.
 
ملت عزيز! ما همگام با شما پشتيبانى خالصانه خود را از حزب وحدت اسلامى اعلام نموده آرزوى سربلندى و پيروزى شما را داريم!
 
جمعى از طلاب و دانشجويان هزاره جات – مشهد 1369/1/16


 2 - به كدامين سو؟
  3
- سخنى صريح با مردم
  4
- محسنى كيست (دو شماره(
  5
- بيانيه شوراى ولايتى قندهار منسوب حركت اسلامى


 -
همه اينها را خودت نوشته‏اى
 - 
چه فرق مى‏كند فعلا كه من را به عنوان مسئول مى‏شناسيد
 -
آيا امكاناتش را از قسيم مى‏گرفتى؟
 -
خير قسيم چيزى نمى‏دانست
 -
انگيزه‏ات از ايجاد اختلاف ميان مجاهدين و اهانت به روحانيت چه بود؟
 -
اولا كه ايجاد اختلاف نبود ؛ بلكه استحكام وحدت اجتماعى مردم بود و ثانيا اگر اين بيانيه‏ها و آن طومار تاريخى مردم در حمايت از حزب وحدت نبود خود شما خوب ميدانيد كه اين حزب وحدت را برهم زده بوديد!
 -
آيا ميدونى با پخش دو بخش از بيانيه " محسنى كيست " مرتكب چه جرمى شده‏اى؟
 -
چه جرمى؟
  -
احانت به مقدسات و روحانيت و اشاعه فحشاء و توهين به مقام يك عالم دينى و... و حكم همه اينهارا ميدانى چيست ؟!
 - 
احانت به مقدسات نبوده زيرا بخش اعظم آن را من ازمجموعه آثاراسناد لانه جاسوسى استخراج كرده‏ام و سند هم داده‏ام و ثالثا اگر در اين بخش مرتكب جرمى هم شده‏ام جمهورى اسلامى هم مرتكب جرم شده است كه آن را منتشر نموده است و بعد اينكه اين شيخ يك عنصر افغانى هست  و من هم يك فرد افغانى مى‏باشم و هيچ ارتباطى با روحانيت دينى كشور شما ندارد!
 -
پس باقى  اين بيانيه‏ها را تو پخش نكرده‏اى؟
 
اصلا اين سوالات چيست؟ كه شما مى‏كنيد ؛ شما هم ميدانيد من هم ميدانم كه موضوع آوردن من در اينجا چيست؟
 
چرا سراغ اصل موضوع نمى‏رويد كه همه‏اش حاشيه مى‏رويد؟
 -
مگر اصل موضوع چيست؟
  - 
رابطه با قسيم! وعدم همكارى با شما
 -
اما ما مى خواهيم برايت چنين پرونده بسازيم
 -
براى چه؟
 -
براى اينكه با اطلاعاتى كه داريم عامل اصلى پايه گرفتن حزب وحدت تو و دوستانت بوده‏اى و وجود اين حزب وحدت بزرگترين ضربه را به منافع ملى ومنطقوى جمهورى اسلامى ايران وارد نموده است، كارى مى كنيم كه همه تان پشيمان شويد!
 -
بر فرض من را بكشيد ؛ آيا به مقصد خودتان خواهيد رسيد؟
 -
حتما
  -
ولى من چنين فكر نمى‏كنم ؛ زيرا كه مردم ما راه خودشان را ميروند و تصور نمى‏كنم كه آقاى مزارى هم راه مردم را رها كند و به خاطر منافع شما دست از منافع ملى جامعه هزاره بردارد!
 
مدتى سكوت حاكم مى شود بعد مردى مى آيد و در پشت سرم قرار مى‏گيرد و يكى يكى بيانيه‏ها را از گونى خارج مى كند و بر روى زير دستى صندلى من مى‏گذارد و مى پرسد:
 -
اين را چه كسانى نوشته‏اند؟
  -
نمى دانم
 -
بعدى؟
 -
نمى‏دانم
 -
بعدى؟
 -
نمى‏دانم
 -
اين همان "ترحم به نسل قربانى" هست ؟
 -
بله
 
آن  را بر ميدارد و بيانيه بعدى را مى گذارد
 -
نمى‏دانم
 
تمام گونى را در پيشم يكى يكى مى چيند و مى پرسد و بيانيه‏هاى مربوط به من را جدا مى كند و بعد اعلام مى كند
 -
چشمهايت را ببند ؛
 
نگهبان را صدامى‏كند و من را مى برد در سلولم و پس از چند ساعت بازجوئى سرم را در كنار شو فاژ مى گذارم و نفسى راحت مى كشم پلكهايم را بر روى هم مى‏گزارم.
   
 -
نام و تمام ومشخصات خودت را بر روى اين فرم بنويس
 
بر روى برگه آرم حكومت اسلامى ايران به چشم مى خورد و در زيرآن نو شته شده است
 »
النجات فى الصدق«
 
تاريخ :   صفحه:
 
و بعد با خود كار همان سوال را نوشته است و من هم جوابش را با خودكار در زير پرسش نوشتم و بازجويم كه گويا در پشت سرم بر روى صندلى نشسته است ورقه را گرفت و در زير جواب من سوال جديد نوشت
 -
چه مدت با قسيم انورى ارتباط داشتى؟
 -
شايد يكسال
 -
به غير از انورى با كسى ديگر هم ملاقات و ديدار داشتى؟
 -
چند جلسه با دبير اول كنسولگرى و يك جلسه هم با خود كنسول
 -
آيا نماينده سفارت كه قرار بود با شما مذاكره نمايد، رايزنى اش را انورى نموده بود؟
 -
خير اطلاعى نداشت
 -
پس چطور قرار بود با شمامذاكره نمايد؟
 -
من تهران رفتم و با آقاى كشتمند گفتگو نمودم و بعد ايشان جهت تداوم اين بحث و پيگيرى‏اش آقاى صادق يار را معرفى كردند و قرار بود در آن تاريخ در مشهد بنشينيم مفصل روى مسايل تبادل نظر نمائيم كه نشد!
 -
با آقاى كشتمند روى چه مسائلى بحث كرديد ؟
 -
ما مشخصا روى محور وحدت هزارگى بحث كرديم و اينكه يك سلسله مراكز فرهنگى ايجاد شود كه خاصا بدور از مسايل ايدئولوژيكى روى وحدت هزارگى و ارتقاء سطح فكرى جامعه هزاره مشتركا در داخل و خارج از كشور فعاليت شود.
 -
اين طرح از جانب آقاى كشتمند مطرح شد؟
 -
خير ايشان طرحى ارائه نكردند ؛ اين طرح را من مطرح نمودم و از ايشان تقاضاى‏مساعدت و همكارى داشتم و ايشان هم استقبال كردند و آقاى صادق يار را به حيث نماينده خود معرفى كردند كه در مشهد روى موضوع مفصل‏تر بحث و تبادل نظر انجام شود و راههاى عملى آن بر رسى گردد !
 -
چرا اين ملاقات صورت نگرفت؟
 -
شمابايد بدانيد !
 -
معلومه خيلى تيز هستى!
 -
خوب شما كه همه چيز را تحت نظر داشته ايد بايد بدانيد
 -
ما به ايشان فهمانديم كه اين ملاقات به نفع شان نيست  !
 -
از چه طريقى؟
 -
به تو مربوط نيست !
 -
با آقاى انورى روى چه مسايلى صحبت مى كرديد؟
 -
شما كه مدعى هستيد همه چيز را استراق سمع كرده‏ايد ديگر دليلى براى بازگويى ندارد.
  -
ما مى خواهيم خودت بنويسى !
 -
ما مسايل گوناگون افغانستان را رويش بحث مى كرديم در اوائل ايشان به حيث نماينده دولت از مشى دولت دفاع مى كردند و من هم انتقاد داشتم ولى بعدها اين گفتگوها بيشتر دوستانه شده بود و هر دو بيشتر مسائل را منتقدانه بررسى مى كرديم .
  -
چه مسائلى ؟
 -
مسائل روزمره افغانستان و مسائلى در حوزه فرهنگى را !
 -
ايشان چه چيزهايى براى شما از كابل تهيه مى نمود؟
 -
يك سرى روزنامه‏هاى چاپ كابل و بيانيه‏هاى دولت كابل و شخص رياست جمهورى و قرار بود كه مجله غرجستان را برايم تهيه كند و در آخرين ملاقات بگيرم كه بعد شما پيدايتان شد و بعد از آن هم من نرفتم.
 -
شما در مورد مسائل ايران هم گفتگو مى كرديد ؟
 -
مسائل ايران به ما مربوط نبوده ونيست!
 -
ولى گفتگو مى كرديد!
 -
نه خير
 -
ولى ما شنود داريم
 -
بياوريد
 -
تو بايد بنويسى كه گفتگو مى كرديد !
 -
چنين صحبتى نبو و و و ده است
 -
ولى بوده
 -
ما دو افغانى بوديم كه در مورد آينده وطن مشترك مان بحث مى‏كرديم .
 -
ولى در مورد ايران هم گفتگو مى كرديد
 -
چنين چيزى نبوده
 -
بنويس كه بوده
 -
نبوده
 
شلاقى بر پشتم‏اصابت مى كند و مردى سريع چشم بندم را مى بندد و مرد ديگر....
   
 
لاستيك ماشين بالا ميرود و باز مى‏گردد، زمين بر گرد خودش مى‏گردد نه‏نه زمين بر گرد من مى‏گردد، هستى به دنبال من هست ؛ اين من هستم كه از هستى مى‏گريزم، عنان گريز از كنترلم خارج شده است خود مى‏روم بى آنكه بخواهم، نه‏نه من را اين لاستيك مى‏برد با خود بى آنكه بخواهم يك عمر اين لاستيك در زير چرخهاى اتومبيلها بوده و انسانها و بارهاى شان را جابه‏جا كرده‏است ! و حال اين انسان هست كه در دل لاستيك قرار گرفته و از زندگى مى‏گريزد - شايد به سوى دره‏اى هولناك مى‏رود، كه ميداند؛ شايد اين لاستيك تا بى نهايت چرخش بچرخد و برود!
 
نسيم سرد و سوزان از دل لاستيك بر صورت انسان مى‏كوبد
 
نسيم مى‏وزد و انسان منحنى شده در دل لاستيك نفسش بند مى‏آيد لاستيك از چرخش مى‏ايستد، نفس آرام آرام به جريان مى‏آيد و حركت زندگى از نو آغاز مى‏شود و مردى سياه پوش كه تمام اندامش را سياهى فرا گرفته است بر او تحكم مى‏كند :
 -
بگو بوده!
 -
بگو بوده
 -......
 
هجوم مردان سياه پوش فرا مى‏رسد و لاستيك ها بازهم بالا مى‏رود و از شيب تند زندگى بالا مى‏رود، نفس لاستيك بند مى‏آيد و به عقب مى‏گريزد، شايد به دره‏اى مخوف‏تر از دره بودن!
 
امتداد حركت لاستيك در دل اين تاريكى نا پيداست و آنچه كه گوش فلك را پر كرده است فرياد است اما فريادها را آب خاموش مى‏كند، حركت لاستيك از درون آب و پر تاب شدن آن بر روى سنگها و...
  -
بالاخره حاضر هستى ؛ قبول مى‏كنى؟
 -
چه چيز را؟
 -
باز ميگه چه چيز را؟ حاضر هستى اين متن را پشت دوربين بگوئى؟
 -
آره آره - هر چى كه شما بگوئيد
 -
حالا شدى يك انسان! يك مسلمان، انسان مسلمان ممكن هست كه مرتكب گناه شود؟ ولى فرقش با انسان كافر و انسان منافق در اين است كه انسان مسلمان صادقانه گناه خود را گردن مى‏گيرد  و از پيشگاه خداوند و بند گانش عذر خواهى مى‏كند ؛ توبه  مى‏كند! و...
 
با خود مى‏گويم آرى انسان مسلمان هرچى را كه انجام نداده گردن مى‏گيرد به خاطر گناه نا كرده توبه مى‏كند و خدايگان زمين را بر خداى آسمان ترجيح ميدهد و...
 
چرتم را مى‏شكنند و دو برگ دست نوشته شده‏اى را بر روى صندلى مى‏گذارد و مى‏گويد:
 -
متن مصاحبه است هروقت آماده شدى اعلام كن!
 -
به سلولم بر گردانده مى‏شوم و نهار يك چلو مرغ مفصل مى‏آورند و مى‏خورم و نماز ظهر و عصر را مى‏خوانم و بعد مشغول ياد گرفتن متن مصاحبه مى‏شوم!  
 
 
 
      
تا عمومى...!
   
كم كم احساس مى‏كنم حساب روزهاى بودنم در سلول را از ياد مى‏برم! ولى باهمه سختى هايش با سلول انس گرفته‏ام،    تصور مى‏كنم براى هر فرد مدتى در سلول بودن لازم هست، دنياى سلول بيشتر شبيه قبرستانه و انسان وقتى در سلول روزها را سپرى مى كند، شايد به اين فكر بيشتر باشد؟ كه راستى در گور چگونه انسان سپرى خواهد كرد!
 
چند روز اخير سلول برايم پر از نعمت شده است زيرا در پى تقاضاهاى مكررم يك جلد قران برايم داده اند و يك جلد كتاب از آثار خمينى به نام چهل حديث؛ وقتى چهل حديث را مى‏خوانم بيشتر ذهنم را اين دو مطلب پر مى‏كند كه به راستى آنچه او در اين كتاب نوشته است به آن معتقد بوده‏است ؟
 
و اينكه اگر او خود به آنچه نوشته است معتقد بوده و به آن عمل هم كرده است؟! و چگونه اين سلول‏ها به حيث ميراث او بر جاى مانده است ! و باز هم بر روى برگه‏هاى بازجويان اين جمله قرآن را نوشته‏اند: )النجاه‏فى الصدق(؟
 
كم كم باور كرده ام كه آسمان آن قدر كوچك شده است كه همه وسعت آن به اندازه همين روزنه  15 * 20سانتيمتر مى‏باشد كه من مى‏بينم و يا اينكه شايد سهم من از اين آسمان بى انتها همين  15*20سانت است !
 
و جيره هوا خورى‏ام اگر نگهبانها اين بسيجيان به اصطلاح عاشق چرت شان پريده بود و قبراق و سر حال بودند و روز گذشته با لبخند خانه را به سوى محل كارشان ترك كرده بودند؛ روزى  5دقيقه خواهد بود و گرنه اگر غير از اين اوصاف باشد يقينا ابتدائى ترين چيزى كه در اينجا قربانى مى‏گردد هوا خورى ما خواهد بود!
 
هنوز مايل هستم كه‏بازهم همه نوشته‏هاى سلول رايكبار ديگر به جاى كتاب، به جاى مجله و به جاى روزنامه مطالعه كنم و كتاب زندگى را كه باخون دل انسانهاى فرهيخته بر سينه ديوار حك شده است بخوانم! يادمان بودن در اسارت، آنجا كه مى‏خواهند انسانيت انسان را از او بگيرند و در پيشگاه ستم ذبحش كنند تا دفع بلا شود ولى صداى نگهبان‏همه ذهنيات مرا نابود مى‏كند و مى‏گويد:
 -
هر چه وسائل دارى جمع كن آماده باش تا برويم !
 
با سرعت آماده ميشوم عينكهايم را بر چشمم مى‏بندم و دست خود را در اختيار او قرار مى‏دهم و با او ميروم پس از دقايقى راه رفتن صداى درب آهنى به گوش مى‏رسد كه باز مى‏شود من به داخل مى‏روم درب بسته مى‏شود.
 
چشم بندم را باز مى‏كنم صداى يك هواكش غول پيكر گوش انسان را آزار ميدهد كه با تمام قدرت مى‏چرخد در مقابلم يك توالت و يك دستشوئى وجود دارد و سمت چپ من يك درب هست  درب را باز ميكنم دو انسان هستند آرى دو انسان پس از مدتها چشمانم به جمال دو انسان منور مى‏شود! احساس ميكنم هر دويشان تكيده و پژمرده هستند ولى انسان‏اند وارد اطاق ميشوم سلام ميكنم سلام‏ام را جوانى عليك مى‏كند كه بسيار جوان هست ريشهاى بلند مايل به سرخى دارد چشمانى درشت و مهربان و صورتى پر از نور....!
 
وآن سوى مردى ميان سال نشسته است. در گوشه‏اطاق يك روزنامه افتاده است خرسند ميشوم و ميروم مشغول خواندن ميشوم روزنامه جمهورى اسلامى است ولى نميدانم به چه تاريخى‏تعلق دارد  ولى پيداست كه متعلق به گذشته‏هاى دور است مشغول خواندن مى‏شوم و بعد به بهانه‏اى با هم اطاقى هايم آشنا مى‏شوم مهندس توكلى و مولوى عبدالوهاب خافى !
   
 
از روزى كه مرا از سلول  به اين اطاق عمومى انتقال داده‏اند از بازجوهايم هيچ خبرى نيست گاهى با خودم فكر ميكنم نكند از يادشان رفته باشد كه در اينجا يك زندانى هم دارند ولى چه بايد كرد بايد وقتى اسير چنگال ستمگر شدى وقتى اسير استبداد شدى خود را براى روزهاى بدتر از اين هم مهيا كنى آزادى را بايد برايش مجلس ترحيم برگزار كنى دنياى جديد هم  دنياى اسارت انسان است در چنگال ستمگران خود برتربين !
 
شايد ماهها و سالها در اين سلول باقى بمانى همه عموميها را فتح كنى و باز هم از نو دوره‏شان كنى !
 
مگر در همين اطاق يك شاهد عينى نيست ؟
 
مگر او قريب دو سالى نيست كه در همين سلولها و عموميها و حتى سلولهاى اوين روزها را سپرى كرده‏است!
 
مگر چند سال دارد؟
 
آيا بيش از  22سال ؟
 
در اولين صحبتهايى كه با او داشتم چه درد آور بود
 
وقتى نامش را جويا شدم
 
با صداقتى كه از چشمان ملكوتى اش مى‏باريد گفت:
 
عبدالوهاب خافى
 
وقتى جرمش را جويا شدم با لبخندى زيبا گفت:
 -
مذهب!
 
برايم چه دردناك بود او را به خاطر مذهب متفاوت گرفته بودند و من را به خاطر نژاد متفاوت!
 
او درد مذهب دارد و من دردقربانى شدن تبارم را!
 
هر دو هيمه‏اى هستيم براى سوختن، شايد كه باد بيايد و روزى خاكستر سوخته مارا به دور دستها انتقال دهد كه از آن بوى رهايى؛ بوى آزادى؛ بوى شكستن زنخير اسارت به مشام وجدانهاى بيدار بشرى بوزد!
 
از سلول  5آوردنم به عمومى  6اطاق بزرگ براى سه يا چهار نفر انسان؛ يك عدد تلويزيون سياه و سفيد و يك توالت و دستشوئى و يك هواكش غول پيكر كه در حقيقت براى كارخانه‏ها و مراكز صنعتى ساخته شده است ولى با آن صداى وحشت ناكش بر روى سقف توالت نصب شده و ميان هواكش و توالت تعدادى ميلگرد جوش داده‏اند تا به هيچوجه متهم نتواند فرار كند !
 
در عمومى  6وضعمان بهتر از سلول است اولا تعدادمان بيشتر است ثانيا برنامه مرتب هواخورى در روز  15دقيقه و بعضى روزها  20دقيقه داريم .
 
محل هوا خورى بر خلاف هواخورى سلولها كه چند متر محوطه سر باز بود كه اطرافش را ديوارهاى سيمانى فرا گرفته بود و وقتى انسان به اطراف خود مى‏نگريست يك چهار ديوارى سيمانى بود و به آسمان هم كه نگاه مى‏كردى يك بريده‏اى از آسمان پيدا بود كه گاه عبوس و گرفته بود و گاهى هم بر ديده‏اش اشك داشت و مى‏باريد وگاهى هم شايد صاف و دلنشين!
 
هر روز صبح نگهبان مى‏آيد و ما را با لباسهاى فرم وچشمهاى بسته در حالى كه پشت سر هم ايستاده‏ايم و دستهاى خود را از شانه يكديگر گرفته‏ايم و دست نفر اول را نگهبان مى‏گيرد و مى‏رويم به هواخورى وقتى از درب كوچك هواخورى وارد مى‏شويم و نگهبان درب را مى‏بندد ما مجاز هستيم كه چشم بندهاى خود را باز كنيم !
 
هوا خورى بزرگ با كلى باغچه و يك سُر سُره متروك و يك الاًّ كلنگ و چندين وسيله بازى كودكانه ديگر بر زيبائى محوطه هوا خورى افزوده است .
 
وارد هوا خورى كه مى‏شويم هميشه آقاى خافى سعى مى‏كند با پاى برهنه داخل محوطه نرمش كند و يا اينكه بدود و مى‏گويد:
 -
اين كار را تازه شروع كرده‏ام در همه اين مدتها، حالى براى اين كار نمانده بود و تازه حالا احساس مى‏كنم كه پاهايم دارد از كارائى مى‏ماند و چند قدمى كه راه ميروم احساس كوفتگى و... مى‏كنم و تصور مى‏كنم علتش از بى تحركى چندين ماه گذشته باشد .
 
گلهاى زيبا و دو عدد زنبور عسل كه نمى‏دانم از كجا پيدايشان شده است به زيبائى منظره هواخورى مى‏افزايد و درختهاى بيد بلند كوهسنگى پيداست به گفته آقاى مهندس توكلى هيچ كس تصورش را نمى‏كرد روزى اين بهترين مدرسه زمان شاه به يك بازداشتگاه تبديل شود!!
 
او مى‏گويد روزگارى در اين مدرسه بهترين كودكان مشهد را مى‏آوردند و بهترين امكانات رفاهى و ارتزاقى را در اختيارشان قرار ميدادند ولى امروز من و شما در آن اسيرانيم!!
       ×        
 
باز هم تنها شده‏ام! مثل سلول ولى اينجا سلول نيست اطاق عمومى است ؛ دو متهم ديگر را براى ادامه كارهاى بازجوئى برده‏اند پيش بازجوهايشان و من تنها مانده‏ام دور تا دور اطاق را قدم مى‏زنم راه مى‏روم و به آينده مبهم خود و جامعه‏ام فكر مى‏كنم !
 
فردائى كه در راه است فردائى كه من نمى‏دانم كجا خواهم بود در همين سلولهاى اطلاعات خواهم پوسيد! يا بر سر دار خواهم رفت! شايد هم ساليان دراز را در زندان بگزرانم !
 
در يكى از بازجوئى هايم نمى‏دانم شب بود يا روز بازجويم برايم گفته بود حالا فقط خدا به دادت برسه و گرنه كارى از دست ما ساخته نيست همه چيز را خودت خراب كردى خودت با دستهاى خودت گورت را كندى !
 
اما هيچگاه از اين حرفها نترسيدم نه اينكه نترسم ولى يك احساس خاصى داشتم نميدانم چگونه بنويسم وقتى انسان پيروز ميشود وقتى انسان احساس مى‏كند آنچه را انجام داده است ايمان خودش بوده است؛راهى كه رفته است خودش بر گزيده‏است وقتى پاى هزينه‏اش مى‏رسد پرداختش لذت بخش است !
 
من باور داشتم و باور دارم كه؛ جنگ ، اسلام، دين و مذهب همه پوشش است، جامه‏است در زير اين پوشش اگر چشمت را بگشائى؛ خواهى ديد كه چه انديشه‏هاى پليدى پنهان شده است !
 
و من كه در طول تاريخ مظلوم بوده‏ام و بر من و تبارم همواره ستم روا داشته‏اند بايد هوشيار باشم بايد فريب اين رنگ و لعابها را نخورم !
 
صداى درب رشته افكارم را به هم مى‏پاشد، مهندس هست از درب كه وارد مى‏شود مثل بچه‏هاى مادر مرده در جلو درب ورودى اطاق زانوهاى خودش را در بغل مى‏گيرد.
 
سر خود  را در ميان هر دو زانو محكم مى‏فشارد!
 
صداى هق هق گريه هايش بلند مى‏شود اشك از روى سبيلهايش بر روى زانوهايش مى‏چكد خش خش دماغش هم بلند مى‏شود اشك و ناله و خش‏خش دماغ اش منظره‏اى غير منتظره را به وجود آورده است احساس مى‏كنم مهندس در حال از حال رفتن است شانه هايش را مى‏مالم آب به صورتش مى‏زنم و...
 
باز هم صداى درب بلند مى‏شود و آقاى عبدالوهاب خافى با چهره گرفته و يك ورق تا شده در دست خودش وارد اطاق مى‏شود و من، همچنان شانه‏هاى مهندس را مى مالم در حاليكه آرامش در وجودش باز مى‏گردد خافى با اشاره از من مى‏پرسد
 -
چه شده است؟
 
من هم به او مى‏فهمانم
 -
نميدانم!
 
مهندس آرام مى‏شود به خود مى‏آيد داد مى‏زند
 -
نامردها حالا كه هيچى رو نتونستند ثابت كنند اين كارهارو مى‏كنند مى‏خواهند خوانواده‏ام را از هم بپاشند مى‏خواهند آبرومو توى اجتماع ببرند !
 
به من مى‏گند بگير بنويس كه با فلان كسها رابطه نا مشروع داشته‏اى و حالا تقاضاى بخشش دارى و....!
 
مهندس را وادار مى‏كنيم برود بخوابد بلكه آرام شود و با خافى هر دو مشغول قدم زدن مى‏شويم از او مى‏پرسم چى شده؟
 
به من‏گفته‏اند كه:
 -
خودتو آماده كن تا يك مصاحبه بكنيم بعد قول ميدهيم بفرستيم دادگاه و از آنجا هم آزاد شوى!
 
زمان هواخورى نزديك شده است، همه لباسهاى فرم خود راپوشيده‏ايم ومنتظرهستيم تانگهبان بيايد و اعلان كند:
 
هواخورى !
 
درب بازمى شود صداى نگهبان ازپشت درب است كه مى‏گويد:
 -
آقاى ... آماه شويد بازجوئى!
 
پس از مدتهاامروزباز من را خواسته‏اند آماده مى‏شوم و مى‏روم طبق معمول برسرصندلى مى‏نشينم بازجويم هست كه ميگويد:
 -
خوب آقاى ...! چطور هستى؟ برات كه بد نمى‏گزرد؟
 
هيچ جوابش را نمى‏دهم و ادامه ميدهد!
 -
طبق معمول چشمها تو يك مقدارى باز كن و به دور و برت نگاه نكن؛ امروز بازهم يك مجموعه بازجوئى داريم كه جوابهايش را مى‏نويسى!
 
يك برگ را در برابرم قرار ميدهد! بر رويش آرم دولت ايران است و زير آن نوشته شده است »برگ تحقيق از متهم«!
 
بازجو: نام و نام خانوادگى؟
 
متهم:صاحبداد
 
بازجو: نام مستعار؟
 
متهم: ندارم
 
بازجو: شهرت؟
 
متهم:....
 
بازجو: تاريخ تولد و محل تولد؟
 
متهم:   1350افغانستان
 
بازجو: ميزان تحصيلات؟
 
متهم: دوم راهنمائى
 
بازجو: تحصيلات در افغانستان داشته‏ايد يا در ايران؟
 
متهم: ايران
 
بازجو:تاريخ ورود به ايران؟
 
متهم: 1355
 
بازجو: با پاسپورت؟
 
متهم: بدون پاسپورت
 (
شفاها مى‏گويد - پس تجاوز مرزى هم هستى؟)
 
بازجو: علت ورود به ايران؟
 
متهم:كوچك بودم نمى‏دانم
 
بازجو: مقلد كدام مرجع تقليد هستى ؟
 
متهم: مطمئنا مقلد خمينى نيستم!
 
بازجو: پس مقلد چه كسى هستى ؟
 
متهم: چه ضرورت دارد؟
 
بازجو: ما بايد بدانيم!
 
متهم: من تصور نمى‏كنم ضرورت داشته باشد
 
بازجو: امام يا گلپايگانى و يا خوئى و...
 
متهم: حال كه شما اسرار داريد شما ميتوانيد فرض كنيد از خوئى !
 
بازجو: چطور شما مقلد خوئى بوديد و در امور سياسى هم مداخله مى‏كرديد؟
 
متهم: مگر منافات دارد؟ تقليد در مسائل مذهبى است در حاليكه مسائل سياسى و اجتماعى  مسائلى هست  مربوط به زندگى انسان كه بايد درساختار اجتماعى جامعه خود انسان نقش داشته باشد!
 
بازجو: آقاى خوئى جائز نمى‏داند؟
 
متهم: چنين چيزى اگر باشد سخت در اشتباه است ثانيا من هم اگراز كسى تقليد كنم در مسائل مذهبى است ولى مطمئنا در امور زندگى‏ام بر اساس تشخيص خودم عمل مى‏كنم و اين هيچ ربطى به مرجع تقليد مذهبى‏ام ندارد هركى كه مى‏خواهد باشد!
 
بازجو: آيا فكر مى‏كنيد دين از سياست جداست؟
 
متهم: به من مربوط نيست وصلت يا جدائى اش! آنچه كه براى من اهميت دارد حفظ و دسترسى به منافع اجتماعى مردمم  مى‏باشد، كه از اين طريق امكان پذير هست !
 
بازجو: عضو كدام حزب بوديد؟
 
متهم: هيچ حزبى!
 
بازجو: مگر شما با سازمان نصر نبوديد؟
 
متهم: يك رابطه فرهنگى داشتم !
 
بازجو: چه نوع رابطه‏اى؟
 
متهم:عرض كردم رابطه فرهنگى !
 
بازجو:تشريح كنيد
 
متهم:يك سلسله درسهاى تاريخ افغانستان در دفتر سازمان توسط آقاى يزدانى دائر مى‏گرديد كه من هم نسبت به علاقه‏اى كه داشتم شركت مى‏نمودم!
 
بازجو:در چه سالهائى بود؟
 
متهم:تصور مى‏كنم نيمه دوم دهه شصت آغاز شد
 
بازجو:آيا اين ارتباط هميشه ادامه داشت؟
 
متهم:معمولا هر زمانيكه درسهاى آقاى يزدانى بر گزار مى‏شد من معمولا مى‏رفتم.
 
بازجو:اين همه مدت  رابطه داشتيد بازهم ادعا مى‏كنيد عضو نبوده‏ايد؟
 
متهم:رابطه با عضويت رسمى تفاوت دارد!
 
بازجو:آيا با آقاى مزارى هم در سازمان آشنا شديد ؟
 
متهم:در زمانيمكه من با سازمان رابطه داشتم ايشان در افغانستان بودند
 
بازجو:پس با ايشان چگونه آشنا شديد ؟
 
متهم:در يك شب ؛ شبى رحمانى ماه رمضان وقتى ايشان در راس هيئت اعزامى حزب وحدت از داخل كشور وارد مشهد شدند در داخل بارگاه حضرت رضا!
 
بازجو:چطور آنجا با ايشان آشنا شديد؟
 
متهم:به خاطر اينكه بيانيه‏هاى مارا دفتر حركت شيخ آصف كندهارى مصادره كرده بود؟
 
بازجو:كدام بيانيه را؟
 
متهم:ترحم به نسل قربانى!
 
بازجو: شما چرا اين بيانيه را نوشتيد؟
 
قبل از آنكه من جواب ر ا بنويسم گويا كسانى او را كار داشتند و لذا همه دفتر و دستك را جمع كرد وچشم بند مرا هم تا روى دماغم پائين كشيد و رفت و چند لحظه بعد يكى آمد و دستم را گرفت تا به اطاق محل اقامتم در عمومى  6 انتقال دهد !
 
به اطاقم باز مى‏گردم و دوستان كه از هواخورى بر گشته اند همه شان خوابيده‏اند و من هم بر روى پتوئى كه به صورت دشك تا كرده‏ام دراز مى‏كشم و چشمهايم را مى‏بندم!
   
 
 
احساس مى‏كنم تازه چشمم گرم خواب شده بود كه صداى باز شدن قفل درب آهنى اطاق از خواب بيدارم مى‏كند نگهبان نام مرا مى‏خواند كه حاضر شوم براى باز جوئى !
 
طبق معمول كار پوشيدن لباسهاى فرم و بستن چشم بند را انجام ميدهم بعدبه سوى درب خروجى حركت مى‏كنم و دستم را در دستان نگهبان مى‏گذارم ومى روم به اطاق بازجويى!
 
بازجو همان برگ قبلى را پيش رويم مى‏گذارد و قلم هم ميدهد تابه سؤال جواب بدهم!
 
بازجو: شماچرااين بيانيه رانوشتيد؟
 
متهم:چون احساس مااين بود كه حزب وحدت يك ضرورت اجتماعى براى جامعه هزاره است و اگر اين تجربه شكست بخورد جامعه ما براى ساليان دراز از كاروان تمدن جديد باز خواهد ماند!
 
بازجو:آيااين بيانيه هماهنگ با قسيم انورى بود؟
 
متهم: خير ايشان اطلاع نداشت !
 
بازجو:مگرپول تكثيرش را از آقاى انورى نگرفته بوديد؟
 
متهم: عرض كردم ايشان اطلاع نداشت و در ضمن آنها هم مثل شما هيچ دل خوشى از وحدت جامعه هزاره نداشته و ندارند كه بخواهند به آن پول بدهند!پول تكثيرش را كه مبلغ  300تومان شده بود همه‏اش از پول شخصى خودم بود و مبلغى را هم بعضى از دوستان كمك كردند و بعد از انتشار مجموعه‏هاى متعدد در مشهد و قم و... اقدام به تكثير كردند ؛ چون احساس مى‏كردند آنچه در آن بيانيه آمده است سخن خودشان است!!
 
بازجو: پس چطور شما در يكى از همين جلسات گفتيد كه طرح شما ايجاد هماهنگى ميان نيروهاى هزاره داخل كابل و ايران بوده است با ارتباط با نمايندگى دولت كابل ؟
 
متهم: من به ذهنم نمى‏آيد كه چنين عبارتى گفته باشم و ثانيا اينكه آنچه را كه من گفته‏ام در ارتباط با ملاقات خودم با جناب آقاى كشتمند سفيركبير كابل در تهران بوده است؛ كه يك هزاره است و نه اينكه آقاى قسيم انورى كه خود يك پشتون هست !
 
بازجو: پس شما هيچ پولى از دولت كابل دريافت نكرده‏ايد؟
 
متهم: خير
 
بازجو: اگر پول نمى‏گرفتيد چرا مرتبا با آقاى قسيم انورى ملاقات مى‏كرديد ؟
 
متهم: اولا مرتبا نبوده است هر چند مدت يك مرتبه من تماس مى‏گرفتم و ايشان هم مى‏پذيرفتند و من مى‏رفتم در آنجا با ايشان صحبت مى‏كرديم و قفسه كوچكى داشت كه تعدادى از كتابهاى تاريخى و اجتماعى سالهاى پيش، چاپ‏كابل در آن بود و از جمله چند جلد سالنامه كه من سعى مى‏كردم آنها را بخوانم و بيشتر حال و روز آن سالهائى را كه اين كتابها در مطبوعه‏هاى كابل چاپ و منتشر مى‏گرديده را درك كنم !
 
بازجو: چه اطلاعاتى از داخل حزب وحدت به ايشان مى‏داديد ؟
 
متهم: اولا من در راس مسؤليت رسمى حزب نبودم كه اطلاعاتى داشته باشم و ثانيا اينكه ما هر دو مرزها و حريم‏هاى خاص خود را مى‏شناختيم و اجازه نميداديم كه‏اگر فرضا اصرارى وجود داشته باشد هويدا شود !
 
بازجو: انگيزه تان از تداوم اين ملاقاتها چى بود؟
 
متهم: تصور مى‏كنم انگيزه‏ام بسيار روشن باشد زيرا وقتى جمهورى اسلامى از پس شعار غليظ اسلام گرائى خود منافع خاص ملى و منطقوى خود را دنبال مى‏كند و در اوج در گيريها؛ خيلى ساده مى‏رويد با مقامات دولت كابل گفتگو مى‏كنيد و در دستور يكى از جلسات دو جانبه مبادله اپوزسيون هر دو كشور و تعطيل كردن راديوهائى كه بنام آنها و بر عليه حاكميت كشور مقابل فعال هست ؛قرار مى‏گيرد! چگونه بايد من افغانى به فكر منافع ملى و منطقوى كشورم و وطنم نباشم؟!
 
وقتى شما به عنوان يك كشور همسايه به خود اجازه ميدهيد كه براى من تصميم بگيريد و برويد با مخالفان من به مذاكره بنشينيد برسر تحويل دادن من معامله كنيد!! چرا خود به فكر گفتگو و مفاهمه و درك بيشتر جانب مقابلم نباشم؟ آيا انگيزه‏اى روشن‏تر از اين هم ميتواند باشد؟!
 
بازجو: شما از كجا اطلاع يافتيد كه دستور مذاكرات طرفين موضوع فوق بوده است؟
 
متهم: آيا تكذيب مى‏كنيد؟
 
بازجو: مى‏خواهم بدانم شما چگونه به اين اطلاعات دست رسى پيدا كرديد؟
 
متهم: اگر دروغ هست بگوئيد!
 
بازجو: ما اگر مذاكره مى‏كنيم و اگر گفتگو مى‏كنيم از منظر ام القراى جهان اسلام به مسئله نگاه مى‏كنيم و منافع كل مسلمين را در نظر مى‏گيريم و به اذن ولى امر مسلمين جهان است كه سياست خارجى ما تعيين و عمل مى‏گردد و به همين دليل مشروعيت هم دارد
 
متهم: ولى آنچه را كه شما مى‏گوئيد بيشتر يك نوع سازش است با دشمنان اسلام و رژيم ملحد كمونيستى؟!
 
بازجو: آيا شما در خدمت كمونيستها نبوديد و آيا شما بر عليه جبهه اسلام فعاليت نمى‏كرديد؟
 
متهم: چگونه است كه شما شوراى عالى امنيت ملى داريد و سياستهاى كلان كشور در حوزه امنيتى و سياسى در آن بر اساس محوريت منافع ملى طرح ريزى ميشود و بعد مدعى هستيد كه منافع جهان اسلام را مد نظر داريد آيا اين خود نوعى تناقض نيست؟
 
بازجو: شوراى امنيت ملى تركيبى از اسلام شناسهاست كه هر چند در ظاهر به عنوان شوراى امنيت ملى مطرح است ولى فقط به عزت مسلمين مى‏انديشد و آنچه را كه تصويب مى‏كند به اذن ولى امر مسلمين جهان مشروعيت مى‏يابد!....
 
بازجو:در كيف شما يك دفتر چه تلفن بود؛ متعلق به شماست ؟
 
متهم :بله
 
بازجو:در آنجا ما با انبوهى از شماره تلفنها مواجه مى‏شويم كه متعلق به سران احزاب جهادى و مسئولين عالى رتبه آنان مى‏باشد! اين شماره‏ها را از كجا تهيه مى‏كرديد و بعد اينكه چه استفاده هائى از آنها مى‏كرديد؟
 
متهم: شما خوب ميدانيد كه من به هر حال پرسنل فعال و در عين حال غير رسمى يعنى غير پولى حزب در مشهد بوده‏ام و در دفتر مشهد فعاليت مى‏كردم و مسئوليت تهيه گزارش هفته نامه نوپاى حزب هم با من بود در مشهد و لازم بود كه براى تهيه گزارش و كسب خبر بعضى از شماره تلفنها را هم داشته باشم !
 
بازجو: در بازديدى كه از منزل شما داشته‏ايم و كنترل كتابهائى كه در اطاق شخصى شما بوده است ؛ مشاهده شد كه حجم بزرگى از كتابهاى دكتر شريعتى لامذهب و كتابهاى تخصصى جامعه‏شناسى و...وجود داشت! مگر شما طلبه نبوديد و چرا اينگونه كتابها را براى مطالعه خودتان انتخاب كرده‏ايد!!
 
متهم :من طلبه نبودم، من عاشق مردمم بودم كه بتوانم براى شان كارى كنم و گرهى از گرفتاريهاى روز مره آنها را باز كنم! من وقتى در مدرسه رفتم و كلاس اول را با نمرات عالى قبول شدم و در كلاس دوم پس از  2/5ماه تحصيل و نمرات عالى به جرم افغانى بودن از مدرسه اخراج شدم! بعد مريض شدم و بعد هم معلم كلاس مان كه خانمى بود و به خاطر اشتياق سرشار من به تحصيل مرااز طريق يكى از هم كلاسيهايم به كلاس خواست و به من گفت :
 -
عزيزم من همه تلاش خودم را براى بازگرداندن تو به كلاس كردم ولى بخش نامه از مركز شده است كه افاغنه را از مدارس اخراج كنند ولى جاى تو در اين صندلى خالى هست هر وقت كه دوست داشتى بدون كيف و كتاب ميتونى به كلاس بيائى !
 
بعدها من را پدر و مادرم پيش يك شيخى فرستاد كه درس آخوندى بخوانم و من هم آمدم درس آخوندى را شروع كردم تا راهى براى نجات جامعه‏ام پيدا كنم ولى در ميان " ضرب زيد" هيچ راه حلى نيافتم!
 
بگذريم از اينكه بعد از يكسال دوباره بچه‏هاى افغانى را در مدارس مشهد پذيرا شدند ولى به من خانواده‏ام اجازه ندادند و گفتند:
 -
ايرانيها اعتبار ندارند بازهم از مدرسه بور ميكنند و بچه مان از دست ميره! مريض ميشه !
 
بعدها در كنار درس حوزه به نهضت سواد آموزى رفتم و بعد هم تا دوم راهنمائى مدرسه را شبانه ادامه دادم و حالا هم در اين مدرسه  24ساعته شما آمده‏ام !
 
ولى هيچگاه طلبگى را جدى نگرفتم چون آخر هرچه در آنجا مى‏خواندم بيش از  50فى صد شان مسايل نامربوط به جامعه من بود و بر خلاف نظر شما بسيارى از بحثهائى كه شريعتى در آثار خودش مطرح مى‏كند ؛ مشكلات روز مره انسان امروز هست و من هزاره به دنبال حل معضلات سياسى و اجتماعى جامعه خودم هستم و هر جا كه نسخه‏اى را بيابم آنرا مطالعه مى‏كنم ؛ همانگونه كه آثار آخوندى را خواندم و هيچ گاه حوزه مرادر سيستم نظام آموزشى حوزه به عنوان طلبه نپذيرفت ! به دليل اينكه هيچ‏گاه تعهد بردگى خود را به نظام حوزه امضاء نكردم !
 
وبازجويم سوال بعدى خودرا آغاز مى‏كند ولى  هنوز صحبت هايش تمام نشده است كه همكار ديگرش به او مى‏گويد ادامه كار را بعدا ادامه ميدهيم و من را باز به اطاقم باز مى‏گردانند.
    ××××
 
وقتى به اطاق باز مى‏گردم آقاى عبدالوهاب خافى با همان لباسهاى محلى اش كه شبيه لباسهاى ملى افغانستان است با رنگ سفيد و كلاه سفيد محلى كه مخصوص طلبه‏هاى علوم دينى اهل سنت است همچنان روبه قبله نشسته است و نماز مى‏خواند و دانه‏هاى اشك به درگاه خدا مى‏ريزد و اميدوار هست كه شايد آنها به وعده‏هاى خودشان عمل كنند زيرا او دو مرحله تا كنون رفته است طبق متنى كه آن‏ها داده اند مصاحبه كرده است بخشهائى از آن متن را كه در يك فرصت كوتاه با هم خوانديم همه اقرار بر اين بود كه او بر عليه جمهورى اسلامى قصد اقدام مسلحانه داشته است و نيت براندازى برايش نوشته بودند و اينكه شيعيان را مسلمان نمى‏دانسته است!
 
آنها از طريق احزاب افراطى اهل سنت پا كستان و عربستان بر عليه جمهورى اسلامى كمك مى‏شده‏اند و بعد قسم مى‏خورد كه به خدا همه‏اش دروغ هست، من اين چيزها را اصلا بلد نبودم اين همه را من در اين اطلاعات ياد گرفتم من فقط يك يا دو مورد نشريه اذان مجاهد را كه طلبه‏هاى ايرانى مقيم پاكستان منتشر مى‏نمودند و از طرف اقاى گلب‏الدين حكمتيار تغذيه مى‏شد گرفته بودم.
 
ولى هيچ يك از آنچه را كه آنها امروز به من نسبت مى‏دهند نمى‏دانسته‏ام و اصلا در مخيله‏ام هم گذر نكرده است ولى امروز پس از قريب دو سال به من وعده داده‏اند كه همه آنچه را كه آنها خواسته‏اند اقرار كنم و در پشت دوربين بگويم و آنها هم حتما من را آزاد خواهند كرد و...
 
لباسهاى نو خودرا آماده كرده است ؛ لباسهائى را كه در معدود ملاقاتهائى كه در اين چندين ماه‏با خوانواده‏اش  داشته است و آنهابرايش آورده‏اند و هنوز اميد وارهست كه اورا آزاد كنند و به قول خودش اگر اين بار از اين سلولها و عمومى‏ها نجات پيدا كند حتما مى‏رود، در خاف با همان دخترى كه مادرش پسنديده است ازدواج خواهد كرد و پس از آن گوسفند خواهد گرفت و در كوه و بيابانهاى خاف و باخرز چوپانى خواهد كرد!
 
او روزهاى چوپانى‏آينده  خود را شايد در دعاهاى بلند سر دست خود رو به قبله تماشا مى‏كند!
 
چه ميدانم! او وقتى آنگونه زيبا در پيشگاه خداوند رو به قبله مى‏ايستد و شبها آن هم شبهاى ماه رمضان تا سحر قران مى‏خواند و انابه مى‏كند و خدا را آنگونه مى‏پرستد كه شايسته اوست و...
 
هنوز غرق در تماشاى او هستم كه صداى نگهبان مرا مى‏خواند
 -
آقاى ...آماده شو بازجوئى!
 
سريع لباسهاى فرم و عينك پارچه‏اى را بر چشم خودم مى‏بندم و از اطاق بيرون ميشوم .
     $×
 
صداى بازجويم مى‏آيد كه احوال مرا مى‏پرسد و نزديك مى‏شود تا من را از نگهبان تحويل بگيرد و طبق معمول در صندلى پشت سر من، مى‏نشيند و به من اجازه ميدهد مقدارى چشم بند هايم را بالا بكشم و اولين صفحه بازجوئى را با يك پرسش در برابرم قرار ميدهد.
 
بازجو: چرا در حزب وحدت فعاليت مى‏كردى؟
 
متهم: چون نياز جامعه و مردم بود و احساس مى‏كردم اگر حزب وحدت در اين موقعيت فعلى تنها بماند مردم و جامعه تنها مانده‏اند و به همين دليل با اينكه پرسنل رسمى نبودم ولى در حد مقدور فعاليت مى‏كردم!
 
بازجو: بيشتر سوال ما هم همين هست كه چرا با اينكه پرسنل رسمى نبوديد و با دولت كابل هم در تماس مرتب بوده‏اى ولى طبق گزارشهاى كه داشته‏ايم فعال‏ترين فرد در دفتر مشهد تو بوده‏اى چرا؟
 
متهم: جواب روشن است چون اكثر پرسنل از طريق احزاب منحله وارد شده‏اند و مسئوليت‏ها هم به همان شكل تقسيم بندى شده است و بسيارى از آنها صرفا دلشان به همان حقوق ماهيانه خوش بود و بعضا هيچ علاقه‏اى هم ندارند كه حزب موفق شود به اهداف اجتماعى خودش برسد و در اينجا اگر من و امثال من هم صادقانه برايش كارنمى‏كرديم اصلا حزب وحدت موفق نمى‏شد كه در خارج از كشور فعال شود با آنهمه مخالفينى سر سختى كه داشت و يكى از مهم‏ترين مخالفين؛ خود شما )جمهورى اسلامى( بوديد!
 
بازجو: ببين ما با وحدت مخالف نبوده و نيستسم و حزب وحدت از آن ماست ،ما ساخته‏ايم و ما به آنها كمك مى‏كنيم و آنها هم در جهت اهداف جمهورى اسلامى حركت مى‏كند و ما با امثال شما كه به حيث ستون پنجم دشمن كار مى‏كنيد مخالف هستيم و اين شكافهائى را هم كه امثال تو ايجاد كرده است مى‏گيريم تا وحدت مستحكم‏تر شود !
 
متهم: ولى چنين نيست حزب وحدت ساخته شما نبوده و نيست و هيچگاهى در جهت منافع شما حركت نخواهد كرد لا اقل تا زمانيكه مزارى در راس اين حزب نقش مؤثر داشته باشد شما در اين كار موفق نخواهيد بود!
 
بازجو: مزارى مگر از كيست؟
 
متهم: مزارى فرزند جامعه ومتعلق به جامعه و متعهد به آرمان اجتماعى مردم مى‏باشد!
 
بازجو: اشتباه تو در همن جاست!
 
متهم: چطور؟
 
بازجو: به خاطر اينكه مزارى مزدور ماست!
 
متهم:مزارى مزدور نمى‏شود مزارى را آنگونه كه من مى‏شناسم به جز مردم و به جز ارتقاء جامعه هزاره به هيچ چيز نمى‏انديشد
 
بازجو: اگر چنين چيزى باشد كه تو مى‏گوئى ما هر زمانيكه به اين باور برسيم كه تو دارى! يا خود مستقيما و يا غير مستقيم از سر راه منافع جمهورى اسلامى خواهيم برداشت و تو هم اگر زنده بودى و اعدام نشدى خواهى‏ديد!
 
متهم: بر فرض چنين باشد آيا فكر مى‏كنيد مردم خواهند پذيرفت ؟
 
بازجو: مردم آنچه را كه ما برايشان بگوئيم باور خواهند كرد !
 
متهم: تصور مى‏كنم سخت در اشتباه هستيد!
 
بازجو: خواهى ديد ...........
    ×××××××
 
  
همه چيز برايم مبهم شده است دنيا ديگر برايم چه ارزشى ميتواند داشته باشد آنچه را كه تا كنون احساس مى‏كردم به آن عشق مى‏ورزم و آن را دوست ميدارم، امروز كسانى ادعا مى‏كنند كه متعلق به آنهاست كه من سخت آنها را دشمن خود ميدانم و افرادى را كه من به آنها افتخار مى‏نمودم امروز كسانى ادعا مى‏كنند كه مزدورشان است كه احساس مى‏كنم در دنيا پليدتر از آنها پيدا نمى‏شود! ولى راستى خدايا آنچه را امروز در اين بازجوئى‏ها و گفتگوها مى‏شنوم صحت دارد؟ يعنى حقيقت است خدايا باور كنم كه حزب وحدت متعلق به ايرانيهاست !
 
خدايا باور كنم كه مزارى مزدور ايرانيهاست؟ خدايا...
 
نه نه امكان ندارد؟ دنياى پست امروز انسان‏هاى درون خودش را آنچنان پست و پليد كرده است كه براى ايجاد دو دستگى و نفاق حاضر هستند دست به هر اقدامى بزنند به همين دليل نبايد آنچه را كه آنها يعنى دشمن مى‏گويد باور كنيم!!ولى اگر...
 
در اين دنيا بايد آنچه را كه خود شاهد بوده‏اى بايد باور كنى نه آنچه را كه مى‏شنوى و من شاهد تولد و شاهد تكامل حزب وحدت بوده‏ام من شاهد بوده‏ام كه مزارى به جز نجات مردم هزاره به چيز ديگرى فكر نمى‏كند ؛ پس آنچه را كه آنها مى‏گويند دروغ است و آنچه كه دروغ هست را نبايد باور كرد و براى گريز از دروغ فقط خواب تنها پناه گاه است و سرم را بر زمين مى‏گذارم و چشمهايم را مى‏بندم تا...
         
  
 ....................................................................................................................................
دوم
 
    3/2/1370
   
از هواخورىِ‏صبح گاهى باز گشته‏ايم بر سر سفره من در كنار    آقاى خافى نشسته‏ام و مهندس‏توكلى و معمارمدرسه نواب    صفوى هم در گوشه ديگر سفره نشسته‏اند كه صداى بازشدن درب همه را به سوى خود متوجه مى‏كند ؛ نگهبان‏است كه نام من و آقاى معمار را مى‏خواند و اعلام مى‏كند:
 -
كه تمام وسائل خودتان را جمع كنيد و بيائيد!
 
نمى‏دانم چه حالى داشتم تند تند لباس فرم خودم را پوشيدم و با دوستان خدا حافظى كردم و عبدالوهاب خافى شايد براى آخرين بار وقتى هم ديگر را در آغوش مى‏گرفتيم با لحنى ملايم و آرام گفت:
 -
انشاءالله به دادگاه مى‏برند و آز آنجا هم آزاد خواهى شد!
 
من در حاليكه از آقاى خافى جدا مى‏شدم حلقه اشكى بر دور ديده‏گانم چرخ ميزند و گفتم:
 -
انشاءالله شماهم به زودى به دادگاه برويد و آزاد شويد!
 
نگهبان:
 -
سريع‏تر
 
چشم بند هايم را مى‏بندم و نگهبان ما را به همان اطاقى مى‏برد كه روز اول آورده بودند و وسايل و لباسهايم را گرفته بودند و حالا همه وسايلم را پس ميدهند كمربند و پوتينهاى كه به تازگى از كفش ملى  900تومان خريده بودم و كيفم را و تمام ياد داشتهايم را هم پس ميدهند و فقط مى‏گويد:
 -
دفتر چه تلفن را برايت نمى‏دهيم اگر خواستى ضميمه پرونده مى‏كنيم تا در دادگاه شايد تحويل بدهند!
 
دوباره چشم بندمان را مى‏بندند و شايداز راه رو خارج مى‏شويم و سوار ماشين مى‏كنند و مى‏گويد:
 -
سرهاى تان را به صندلى بچسپانيد!
 
ماشين حركت مى‏كند مثل روز اول هى مى‏چرخد و ويراژ مى‏رود و بعد از چند دقيقه اى ماشين مى‏ايستد و به ما اجازه داده ميشود كه چشم بندها را باز كنيم معمار در كنار من داخل ماشين نشسته است به بيرون نگاه مى‏كنم دادگاه انقلاب را مى‏بينم در خيابان كوه‏سنگى مشهد!
 
پاسدار ما را از ماشين پياده مى‏كند و به سوى داخل دادگاه هدايت مى‏كند مستقيم به زير زمين دادگاه انقلاب مى‏برد!
 
براى اولين بار همه را با لباسهاى فرم مى‏بينم كه بر روى آن ترازو و آرم قوه‏قضائيه كشيده شده است!
 
دود سيگار همه فضا را پوشانيده است و از تنها پنجره كوچكى كه از زير سقف به داخل محوطه بازهست تعدادى از خانواده‏ها زير زمين را نگاه مى‏كنند و در داخل محوطه كوچك زير زمين يك حوض‏مانند كوچك سيمانى ساخته شده است كه در كنار آن يك عدد شير آب نصب شده است و يكى ميرود آنجا خلط دهانش را مى‏اندازد و ديگرى ميرود آنجا دماغش را مى‏گيرد و ديگرى مى‏رود به صورت خودش آب مى‏زند ومن و معمار همانجا در كنار درب مى‏نشينيم و گوش مى‏دهيم به صحبتهاى آنها كه هركس به گونه‏اى از نحوه محاكمه و... خودش صحبت مى‏كند و...
 - 
منو واسه دو كيلو اعتراف آورده‏اند
 - 
من صد گرم همرام بود گير افتادم!
 
تقريبا به غير ازمن و معمار همه را به خاطر قاچاق مواد مخدر آورده‏اند پس از چند دقيقه‏اى پاسدار مى‏آيد و نام من و آقاى معمار را مى‏خواند و هردو را از زير زمين خارج مى‏كند و مى‏آورد داخل شعبه  6و مسئول شعبه اعلام مى‏كند همان بيرون منتظر باشيم مى‏آيم پشت درب منتظر مى‏شوم و بعد از چند دقيقه‏اى آقاى معمار را فرا مى خواند و پس از چند دقيقه باز پرسى ؛ اورا به زير زمين مى‏فرستد و بعد از چند دقيقه من را به داخل طلب مى‏كند!
 
داخل اطاقى مى‏شوم كه بر روى ميزش پر از پرونده است!
 
مردى با ريش منظم از من مى‏پرسد :
 -
آقاى صاحبداد  شما هستيد؟
 -
بله
 -
شما متهم هستيد به اقدام عليه امنيت داخلى كشور از طريق جاسوسى به دولت كمونيست افغانستان آيا قبول داريد؟
 -
خير!
 -
آيا شما با كنسولگرى افغانستان ارتباط نداشتيد؟
 -
كنسولگرى كشور مطبوع من هست آيا اين اشكال داردكه يك انسان مهاجر با نمايندگى كشور خودش تماس داشته باشد؟
 -
لطفا بيائيد اينجا را امضاء كنيد!
 
مى‏روم پاى اظهارات خودم را امضاء مى‏كنم و به من مى‏گويد كه بروم درطبقه زير زمين!
 
بازهم باز مى‏گردم در همان جائى كه صبح آورده بودند، در ميان معتادها و قاچاق فروشان و قاچاق چيها و آقاى معمار را مى‏يابم كه در گوشه‏اى نشسته و سيگار دود مى‏كند ؛ در كنارش مى‏نشينم از او مى‏پرسم كه چى شد؟
 -
به من گفت پرونده تكميل نيست بايد باز گردم وزارت اطلاعات!
 
رو مى‏كند به من و از من مى‏پرسد كه چى شد؟
 - 
به من اتهامم را ابلاغ  كرد و همين!
 
پس از مدتى پاسدار دادسراى انقلاب مى‏آيد و اعلام مى‏كند:
 -
آماده شويد تا اعزام شويد!
 
همه به ترتيب از زير زمين خارج مى‏شويم در داخل حياط دادسرا به نوبت قرار مى‏گيريم يك پاسدار از نگهبانى داد سرا يك بغل دست بند مى‏آورد و هر دو نفر يك عدد دست بند ميدهد و مأمور همراهش دست بند هارا به دست متهمان مى‏زند و بعد مينى‏بوس مى‏آيد در حاليكه اطراف پنجره هايش تسمه آهنى جوش داده شده است تا متهمان نتوانند فرار كنند؛ همه را سوار مى‏كنند و مينى بوس حركت مى‏كند به سوى زندان وكيل آباد.
 
      
 
وكيل آباد نام منطقه‏اى است كه  در قسمت بالا ى شهر مشهد قرار دارد ؛ اين منطقه كه از نظر رفاه و تجمل و زيبائى در مشهد آوازه دارد و در امتداد همين بولوار سبز آن هست كه مشهورترين پارك شهر يعنى پارك ملت قرار دارد و بر آوازه آن افزوده است و در همين منطقه ؛پيش از آنكه به انتهاى بولوار برسى، دورتر از بولوار وكيل آباد ديوارهاى بلندى هست كه برجكهاى نگهبانى اش بر فراز آن ديوار بلند خود نمائى مى‏كند و در داخل آن برجكها هميشه چند سرباز هست كه در حال ديده‏بانى بوده و هميشه تفنگهاى شان آماده شليك !!
 
نامش زندان وكيل آباد است!
 
اما ساكنانش از آن به نامهاى ديگرى ياد مى‏كنند!!
 
دانشگاه خلاف كاران !
 
بيت الاحزان
 
آموزشگاه درندگان !
 
و بالاخره
 
گورستان آزاده گان!!
 
نامش هرچه كه مى‏خواهد باشد!
 
چهار ديوارى بلندى هست كه انسان را از حيات اجتماعى اش محروم مى‏كند ؛ اين ديوارهاى بلند هيچ حقى براى انسان قايل نيست، آنقدر از اين ديوارها بخل و حسد مى‏بارد كه هيچ كس دوست ندارد در اطراف آن نفس بكشد و به همين خاطر هست كه در هر سحر گاهى كه تعدادى از اين انسانها را در جوخه‏هاى اعدام مى‏سپارند شايد لبخند ملوسى بر شكافهاى پوشيده از بتونهاى ديوار پديد مى‏آيد!
 
اين زندان در زمان حكومت شاه ساخته شده است داراى چهار بند بوده است و يك سالن غذا خورى و يك ورزشگاه و يك كارگاه كار !
 
از نظر مهندسين سازنده آن ظرفيت كل اين زندان در چهار بند خود سه تا چهار هزار نفر بوده است !
 
پس از انقلاب آيت الله خمينى يك بند ديگر در انتهاى آن افزوده مى‏شود به نام بند پنج كه خود داراى سه زير مجموعه ديگر مى‏باشد!
 
اداره بند پنج كاملا در اختيار نيروهاى حفاظت و اطلاعات قرار دارد كه مستقيما زير مجموعه خود وزارت اطلاعات محسوب ميگردد.
 
چهار بند عادى كه زير نظر شهربانى )بعدها نيروى انتظامى (اداره مى‏شوند متهمهائى را مى‏آورند كه به اتهام مواد مخدر و بزه كاريهاى اجتماعى ديگر دستگير ميشوند و آمار موجود در آن بيش از هجده هزار انسان است!!
 
يعنى در هر بند بيش از چهار هزار انسان!!
 
و احكام صادره از سوى محاكم بدون هيچ كارشناسى و تطبيق آن با اصول و معيارهاى انسانى صادر ميشود و  ميتوان چنين ادعاكرد
  10
درصد    ابد
  30
درصد     20سال
  40
درصد     5الى  15سال
 
و با چنين احكامى انسانها ازسوى محاكم قضائى به اين چهار ديوارى فرستاده ميشوند!
 
و انسان محبوس بايد  در ميان هزاران مشكل كه در آنجا گريبانش را مى‏گيرد دست و پنجه نرم كنند.
 
و شايد اين ترانه احمد ظاهر را هميشه با خود زمزمه كند :
 
وقتيكه دل تنگ است
 
فايده‏اش چيست آزادى !
 
زندگى ديوار هست
 
وقتى نباشد شادى
 
در بين صد مليون
 
آدم تنها مى‏ماند
 
دنياى زندانى ديوار هست
 
زندانى از ديوار بيزار هست
 
پرنده كه بالش مى‏سوزد
 
دل من به حالش مى‏سوزد
 
آخر؛ مرگش
 
برايش رهائى است
 
دنياى زندانى ديوار هست
 
زندانى از ديوار بيزار هست
 

...........................................................................................................................

  زندان وكيل آباد


        1370/2/3
   
مينى بوس در برابر درب بزرگ برقى مى‏ايستد    نگهبان درب بزرگ برقى را باز مى‏كند و مينى    بوس وارد محوطه زندان ميشود، همه سر نشينهاى مينى بوس پياده ميشوند و به سوى سالنى بزرگ حركت مى‏كنند بر روى سقف آن طنابهاى دار خود نمائى مى‏كند و دور تا دور آن صندلى گذاشته شده است همه بر صندليها مى‏نشينند و يك مأمور با كليد دست بندها مى‏آيد و دست بندها را باز مى‏كند و يك افسر مى‏آيد اسامى را مى‏خواند و در دفتر ورودى اعلام استرداد مى‏كند و همه را به سوى داخل زندان راهنمائى مى‏كند و بعد برگه‏هاى معرفى داد سراها را مى‏خواند و همه ما تازه واردين را به سوى دفتر زندان راهنمائى مى‏كند! در دفتر زندان طبق برگه‏هاى معرفى شده از شعب دادسراها افراد را ثبت مى‏كنند و بعد از تمامى آنها انگشت نگارى به عمل مى‏آورند و تمامى انگشتها را به طور جدا گانه و چند مرتبه انگشت نگارى مى‏كنند و بعد مى‏برند در اطاق عكس بردارى يك پلاك را بر گردن متهم آويزان مى‏كنند و بعد عكس مى‏گيرند و بر گردن من هم پلاكى با شماره  1 0 5 6 5 3آويزان مى‏كند و عكس مى‏گيرد و بعد اين برگه را به برگ ورود به زندان ضمیمه می کند.
 
 
بسمه تعالى
 
 
آقاى / خانم يونس ‏صاحبداد فرزند اسماعيل زندانى‏شماره 105653 شما به موجب نامه شماره  21/69/20774  70/2/3 باتهام  اقدام عليه داخل كشور  از سوى دادسراى انقلاب‏اسلامى  شعبه  ششم  باين زندان معرفى و بازداشت شده‏ايد اين برگه را نزد خود نگهداريد تا هرگونه تقاضائى داريد در اسرع وقت رسيدگى گردد%
 
زندان مركزى مشهد
عنوان برگه ورود به زندان برايم دادند و بعد من را به سوى درب چهار راهنمائى كردند دم درب چهار برگه‏ام را گرفتند و مشخصات من را در آن ثبت نمودند و سپس به سوى اطاقى راهنمائى كردند كه در آنجا سرهاى مان را تراشيدند و بعد لباس و و سايل همراه من را گرفتند و رسيد دادند و سپس يك دست لباس فرم زندان دادند و بعد به سوى درب چهار باز گردانيدند و بعد يكى از مأمورها اعلام كرد:
 - 
ببرم به قرنطينه؟
 
ولى مأمور مشغول ثبت اسامى اعلام كرد :
 - 
ضد انقلابه بفرستينش بند  5 !
 
از درب چهار عبور مى‏كنم به اطاق بازرسى مى‏روم تمام لباسهايم را و بدنم را بازرسى مى‏كنند و بعد يك مأمور با برگه ورود به زندانم همراه من مى‏آيد و وارد كاليدُر مركزى مى‏شويم و از برابر وروديهاى بندهاى 2و3و4وكارگاه عبور مى‏كنيم و وارد كاليدر فرعى مى‏شويم و بعد وارد كاليدر مركزى بند  5مى‏شويم و در اولين نگهبانى كه در كنار يك پرده بريزنت قرار دارد مى‏رويم من را معرفى مى‏كند و بعد برگه ورود به زندان‏ام را به آنها مى‏دهند و عمليات پذيرش به پايان مى‏رسد و بعد يكى از نگهبانهاى لباس شخصى با من همراه مى‏شود و به سوى پشت پرده بريزنت راهنمائى مى‏كند وقفل درب اطاق مجرد  5را باز مى‏كند و سپس من را در داخل آن مى‏فرستد و درب را مى‏بندد و وارد اطاق مى‏شوم يك تخت  3طبقه و جود دارد و دو نفر ديگر هم در آنجا قرار دارد و بعد با آن دو نفر آشنا مى‏شوم يكى برادر نوذرى هست و ديگرى مجيد نام دارد و هر دويشان را در ارتباط با حزب فرقان دستگير كرده‏اند!
 
بر روى اولين طبقه از پائين بر روى تخت سه طبقه ساكن مى‏شوم و بر روى يك پتوئى كه بر روى آن قرار دارد دراز مى‏كشم و به پنجره‏اى نگاه مى‏كنم كه در برابرم قرار دارد و از گوشه آن از ميان شيروانى‏هاى كارگاه از ميان سيمهاى خاردار آسمان پيداست و آن‏را نظاره مى‏كنم !
 
سيماى آسمان اگر همين چند سيم خاردار نبود شايد با آسمان آزادى هيچ تفاوتى نميداشت!
 
چشمم را بر روى هم مى‏گذارم و احساس مى‏كنم سالهاى دراز اينجا خواهم ماند، سالهاى سخت بايد همين آسمان را از پشت همين ميلگردهاى پنجره و سيمهاى خاردار فراز بام بايد ديد!
 
در مجرد همانند سلول در محدوديت مى‏باشى فقط تفاوت آن با سلول همين هست كه در اينجا به جاى يك نفر چند نفر باهم قراردارند و در روز فقط  10دقيقه هواخورى داريم و در  24ساعت  3مرحله فقط اجازه داريم كه به دستشوئى برويم  سرويس توالت و حمام در پشت پرده بريزنت دوم قرار دارد كه در پشت همين پرده بريزنت دوم تعدادى سلول و در كنار آن يك دستشوئى و يك حمام كوچك يك نفره هم‏به چشم مى‏خورد !
 
يك هفته از ورودم به مجردى بند   3  5مى‏گذرد و با اينكه بچه‏هاى نگهبانى در بدو ورود برايم گفته بودند :
 -
ميتونى به خونواده‏ات جهت اطلاع نامه ارسال كنى !
 
ولى بعد از يك هفته تقاضاى تلفن هنوز جواب در خواست مرا نداده‏اند و از سوى ديگر نامه‏ام را هم براى خانواده‏ام جهت ارسال دريافت نكرده‏اند!
 
هر چند بعضى از زندانيها مى‏گويند تا زمانيك در مجردى قرارداريد تحت نظر مى‏باشيد و به همين دليل هيچگونه تماس با خارج از زندان داده نمى‏شود.
 
درب اطاق باز ميشود دو نفر با لباسهاى شخصى در آستانه در ايستاده‏اند و مردى كه جلو سرش مو ندارد  سلام مى‏كند و عبدالله راكه تنبيهى از بند عادى آورده‏اند در حاليكه بر روى تخت اول از پائين دراز كشيده است چنان وحشت زده از جاى خود بر مى‏خيزد كه پيشانى اش بر تخت فوقانى اسابت مى‏كند و مردان لباس شخصى همه را از نظر مى‏گذرانند و بعد از من مى‏پرسد:
 -
تو را به چه جرمى گرفته‏اند ؟
 -
نمى‏دانم يك سرى اتهام وارد كرده‏اند و آخرين چيزى هم كه از طريق شعبه دادسراى انقلاب براى زندان  نوشته‏اند اين است كه به اتهام اقدام عليه داخل كشور!
 -
از چه طريقى؟
 -
جناب من يك مهاجر افغانى هستم و علاقه‏مند بودم كه بيشتر در جريان مسايل كشورم قرار بگيرم و اين از چه طريقى ندارد!
 -
منظورم اين هست كه از چه طريقى اقدام عليه داخل كشور ايران كردى ؟
 -
من كارى به ايران نداشته و ندارم!
 
مرد ديگرى كه با قد بلند و اندامى باريك و با عينك‏هاى بزرگ و كت و شلوار و پيراهن بى يقه در كنارش ايستاده بود ؛ رو به من كرد و گفت:
 -
لطف كنيد از اطاق بيرون بيائيد !
 -
لباس فرم بپوشم؟
 -
لازم نيست .
 
از اطاق بيرون مى‏روم مرد همراهش در پشت پرده بريزنت به سوى نگهبانى گم ميشود و من و مرد باريك اندام تنها ميشويم و او من را با خود در كنار ديوار مى‏برد و بعد با بيان ملايم و دلسوزانه مى‏گويد؟
 -
حيف هست توى اين جوونى اينجا باشى فكر نمى‏كنم سن و سال چندان بالا هم داشته باشى ؛ متولد چه سالى هستى؟
 -
متولد  !1350
 -
يعنى  20سال؟
 -
تقريبا!
 
خوب تو الان بايد برى درس بخونى و چيز ياد بگيرى نه اينكه اينجا توى اين زندون باشى! اينجا جاى جوان هائى با استعدادى مثل شماها نيست! شنيده‏ام طلبه هم بوده‏اى!
 -
درس طلبه گى مى‏خواندم ولى عضو حوزه نبودم .
 -
خوب مهم همين است كه در حوزه درس مى‏خوانده‏اى و الان هم بايد برى درست را بخوانى و از من هم اگر كارى بر مى‏آيد در خدمت شما هستم!
 -
خيلى ممنون جناب! حالا كه فرستاده‏اند اينجا ببينيم خدا چه مى‏خواهد؟
 -
ببين عزيزم دوستان هم وظائفى دارند كه بايد به خاطر امنيت كشور انجام دهند و گاهى هم شايد سوء تفاهمى شود و اشتباهى رخ دهد كه انسان ميتونه با بيان تمامى حقايق طرف را روشن كند و سوء تفاهم پيش آمده را مرتفع سازد!
 -
ولى كار من هيچ جاى ابهام و سوء تفاهمى ندارد! زيرا من يك مهاجر افغانى بوده‏ام كه تفكر من بر خلاف تفكر موجود و حاكم بوده است! من فكر مى‏كردم و در پيش خود مسايل را تحليل مى‏كردم و بر همان اساس هم خودم حركت مى‏كردم و گاهى اين تحليل و حركت را دوستان ديگر مى‏پسنديدند در حزب و حدت و گاهى هم كسى خبر نمى‏شد و من كار خودم و باور خودم را انجام ميدادم.
 -
شما در قسمت حزب وحدت كه مشكل نداريد آنچه كه براى شما الان اين مشكلات را خلق كرده است طوريكه من شنيده‏ام رابطه شما با نمايندگى يك كشور وابسته و كمونيستى هست كه براى آنها گويا جاسوسى مى‏كرده‏ايد؟
 -
البته اين موضوع را در خود وزارت اطلاعات مفصل بحث كرديم در آن شبهائى كه تا صبح بازجوئى داشتم و اينجا بازهم همان را مى‏گويم كه اولا موضوع را پيچيده نكنيد و ثانيا شريعت اسلام به ما مى‏گويد كه ظواهر حجيت دارد و آنچه كه در گفتار و بيان مطرح هست ما مى‏توانيم بر همان اساس قضاوت كنيم و قلبها را فقط خداوند مى‏داند وبس! با اين مقدمه مى‏خواهم بگويم كه من در يك كشور اسلامى زندگى مى‏كنم و معتقد هستم كه آنچه در اين كشور هست طبق موازين شرع مى‏باشد )اين يك مطلب( بناءًباور اوليه به انسان حكم مى‏كند كه در اينجا موضوع كمونيستى و الحاد مرتفع مى‏باشد و اگر غير از اين  هست پس چرا جمهورى اسلامى ايران به آنها اجازه فعاليت داده‏اند؟
 -
جمهورى اسلامى ايران يك ضرورتهاى‏سياسى‏اى را درك مى‏كند كه من و شما از فهم آن عاجز هستيم !
 -
شما را نمى‏دانم ولى من خوب مى‏فهمم و شماهم قبول داريد كه "ضرورتهاى سياسى"! و بر همين اساس هست كه جناب آقاى داكتر نجيب الله رئيس جمهور به قول شما يك كشور كمونيستى را در مشهد دعوت مى‏كنيد و از تهران در يك پرواز تعدادى از اعضاى شوراى مركزى حزب را بدون اطلاع آقاى مزارى همراه سفير دولت افغانستان آقاى كشتمند در مشهد مى‏آوريد تا به نمايندگى از حزب وحدت با ايشان مذاكره كند!
 -
چه كسى مذاكره كرده است؟
 -
يكى از آن افراد آقاى مرتضوى بوده و...
 -
دروغ هست
 -
آيا آمدن آقاى نجيب هم دروغ هست؟
 -
هواپيماى ايشان جهت سوخت‏گيرى مدت يك ساعت در فرودگاه مشهد بر زمين نشست و همين!
 
يعنى هيچ ملاقاتى صورت نگرفته؟
 -
اگر ملاقاتى صورت مى‏گرفت كه آقاى مزارى همينجا مشهد بود و ايشان ميتوانست انجام دهد
 -
اين خودش يك معما هست و اينكه مى‏گوئيد براى سوخت‏گيرى بوده است اين يك چيز غير عاقلانه‏اى به نظر ميرسد زيرا آنروز چيزى از ظهر نگذشته بود كه آقاى مزارى در دفتر مشهد حضور داشتند و بعد من از بيرون دفتر تماسى داشتم با آقاى قسيم كه قرار ملاقات بگزارد و من يكى از جزوه‏هاى قديمى كه قسمتهاى آن را در هفته‏هاى قبل در كنسولگرى خوانده بودم را مى‏خواستم بخوانم ولى ايشان قبول نمى‏كرد و بر خلاف هميشه بسيار عجله داشت و من هم پا فشارى كردم و ايشان قبول نكرد و بعد دليل عجله داشتن او را پرسيدم اول سعى كرد پنهان كند و لى گويا كسى در كنار ايشان بود و گفت كه بگويد و ايشان هم اعلام كرد كه آقاى داكتر نجيب الله قرار هست بيايند مشهد من  اول شوخى پنداشتم ولى ايشان با جديت مطلب را تكرار كرد  بعد هم من به خاطر اهميت موضوع تمام آنروز را با آقاى مزارى در دفتر مشهد بودم و چند بارى هم مى‏خواستم كه بگويم و لى هيچ راه منطقى نتوانستم كه جور كنم و بعد از دو روز از طريق رسانه‏هاى خبرى قضيه رو شد و من در اولين ملاقات خودم از قسيم موضوع را جويا شدم و ايشان مسئله را بيان كردند و نام تعدادى ازا فراد را هم بردند!
 -
كار نداريم من احساس مى‏كنم تو بسيارى از چيزها را هنوز در خودت نگاه داشته‏اى من فكر مى‏كنم بيا همه چيز را بگوى و خودت را از اينجا رها كن!
 -
گويا شما همه چيز را بهتر از من ميدانيد ولى تعجب مى‏كنم كه اين حرف را مى‏زنيد چون بايد بدانيد كه به قول دوستان تان همه مذاكرات من را شنود داريد شما كه در داخل ساختمان كنسولگرى هم شنود داريد پس چيزى براى گفتن نمانده است و دليل آوردن من را هم در اينجا ميدانيد كه قبول نكردن به همراه داشتن شنود شما بود! درآن آخرين ملاقات كه من همه چيز را طبق دلخواه خودم انجام دادم شما ناراحت شديد  و الان هم ناراض نيستم چون يك افغانى هيچگاهى به وطن خود خيانت نمى‏كند!
  -
ولى من به عنوان يك برادر دلسوز و يك شيعه از تو مى‏خواهم خودت را نجات بده مى‏خواهى به دوستان خبر بدهم كه حاضر هستى همه اطلاعات خودت را ارائه بدهى و وجدانت آرام شود؟ به خدا من خيلى متاثر ميشوم كه يك شيعه مولى على بيايد اينچنين در اين اول جوانى توى اين زندانهاكه در هر بندش هزاران هشره هست جوانى اش را بگذراند! اگر آماده هستى من اطلاع بدهم !
 -
من چيزى براى گفتن ندارم!
 -
بازهم روش فكر كن و من تا چند روز ديگر به تو سر ميزنم!
 
به مجرد كنار دوستان باز مى‏گردم و مى‏بينم آقاى عبدالله در حال صحبت كردن‏با مجيد هست و مى‏گويد:
 -
مى‏دانى كه بود ؟
 -
كى بود مگر؟
 -
آقاى ناظمى يكى از افراد بلند پايه حفاظت و رئيس بند پنج
 -
اون يكى كى بود؟
 -
نمى‏دونم
 -
خوب باشد حفاظت مگر ترس دارد
 -
نمى‏دانم اينجا چطور سلام كرد اينها وقتى به بندهاى عادى مى‏آيند بچه هارا از دم به كتك مى‏گيرد وقتى اينها وارد بند مى‏شوند كسى جرأت دارد حرف بزند يا اينكه حركتى بكند!همين آقاى ناظمى چنان دست سنگينى دارد وقتى به هر كس مى‏زند مثل مار به دور خودش مى‏چرخد و بر زمين مى‏غلطد! من خيال كردم الان ديگه كتك كارى شروع شده است و...
 
       xxxxxx
 
   
اولين ملا قات
   
قريب بيست روز مى‏شود كه در مجرد مى‏باشم و نامه‏ام را    مدتى است كه به نگهبانى داده‏ام ولى ديگر هيچ اطلاعى    ندارم.
 
ساعت حدود يك بعد از ظهر را نشان مى‏دهد  از نگهبانى مى‏آيند و اسامى اى را كه خانواده هايشان آمده‏اند در سالن ملاقات مى‏خواند و اسم من را نيز مى‏خواند سريع لباس فرم زندان را به تن مى‏كنم و ديگر هم بندها نيز آماده مى‏شوند و حركت مى‏كنيم به سوى كاليدر بند پنج و بعد از كاليدر مركزى زندان عبور مى‏كنيم به سوى سالن ملاقات؛ كنار درب چهار يك سالن فرعى باز شده است وارد مى‏شويم و مدتى در انتظار مى‏مانيم و بعد درب چوبى باز مى‏شود ميان زندانيان و خوانواده‏ها ديوارى حائل است ودر وسط اين ديوار شيشه هائى قرار دارد كه در هردو طرف آن گوشى تلفن است و در پس هر شيشه و گوشى تلفن يك خوانواده در انتظار است اندكى مى‏گردم و بعد در پشت يك شيشه مادر و پدرم را مى‏يابم كه سخت افسرده و گريانند گوشى را بر مى‏دارم و با پدر و مادرم سلام عليك مى‏كنم
 -
مادرم از من مى‏پرسد چى شده است؟
 -
برايش مى‏گويم چيزى نشده نگران نباش!
 -
و بعد مى‏پرسم در نامه نوشته بودم برويد دادگاه انقلاب شعبه  6آيا رفتيد ؟
 -
ما رفتيم ولى پرونده ات را انتقال داده اند دادگاه ويژه روحانيت به آنجا رفتيم و گفتند هنوز چنين پرونده‏اى به دست ما نرسيده است !
 
تلفن قطع مى‏شود و از پشت شيشه بى آنكه صدائى مبادله شود با پدر و مادرم خداحافظى مى‏كنم
xxxxx


 
پس از قريب دو ماه از ورودم به زندان يك روز عصر از نگهبانى برايم اعلام كردند فردا  به دادسرا ويژه روحانيت اعزام مى‏شويد
 
آن شب را با هزار فكر و خيال و تصورات تلخ و شيرين گذرانيدم و بعد صبح فرداى آن روز فرا رسيد آماده شدم و به نگهبانى مراجعه كردم و بعد هم به درب چهار رفتم و در نوبت قرار گرفتم ؛نگهبانى درب چهار نامم را در ليست خروجى‏هاى اعزامى به دادسرا ثبت كرد و بعد به سالن اعزام رفتم كه بر سقف آن چند عدد ريسمانهاى دار آويزان بود و خانمها در يك طرف سالن نشسته‏اند و مردها در طرف ديگر سالن منتظر اعزام مى‏باشند بازهم اسامى را قرائت كردند و به ترتيب اول متهمهاى دادسراى عمومى )دادگسترى (و بعد دادسراى انقلاب و من را هم در آخر در يك مينى بوس سوار كردند كه متهم‏هاى اعزام به دادگاه انقلاب را مى‏بردند
 
درب برقى باز شد ماشين از درب برقى خارج شد و به طرف بلوار وكيل آباد حركت نمود من از شيشه هائى كه جلو آن دو عدد تسمه جوش داده بودند تا هيچ متهمى فرار نتواند به بيرون نگاه مى‏كردم و احساس مى‏كردم مردم آنقدر گرفتار زندگى و كارهاى روزمره خودشان هستند كه هيچكس توجهى به ما ندارد .
 
مينى بوس در يكى از كوچه‏هاى كوهسنگى در برابر يك ساختمان مى‏ايستد اول احساس مى‏كنى يك ساختمان مسكونى هست يكى از همراهان مى‏گويد اين ساختمان حاجى فلانى بود كه خودش را اعدام كردند و بعد ساختمانش را هم مصادره كردند !
 
من را از مينى بوس پياده مى‏كنند يك سرباز به همراه من مى‏آيد و زنگ در ساختمان را مى‏فشارد يك تابلوى كوچك بر روى ديوار نصب است نوشته شده است :دادسراى ويژه روحانيت شعبه مشهد در كنار درب پنجره‏اى كوچك گشوده مى‏گردد سربازى نگاه مى‏كند و درب گشوده مى‏شود پشت درب حياط يك اطاقك كوچك قرار دارد كه در آن دو سربازمشغول حفاظت هستند من را به داخل راهنمائى مى‏كنند و سرباز نامه اعزامم را مى‏گيرد و مى‏گويد :
 
برو زير زمين :
 -
به طرف زير زمين حركت مى‏كنيم همه جا آرام آرام هست  و سرباز قبلى نامه را در زير زمين پيش آقاى معينى مى‏برد وامضاء مى‏گيرد ومى رود و بعد آقاى معينى به من مى‏گويد :
 -
آقاى صاحبداد شما هستيد ؟
 -
بله
 -
برو داخل آن اطاق منتظر باش !
 
در انتهاى زير زمين درب اطاق را باز مى‏كنم و درون آن يك اطاق ديگر وجود دارد كه داراى دو عدد تخت خواب مى‏باشد و بر روى آن يك عالم دينى ميان سال دراز كشيده است!!
 
سلام مى‏كنم و در گوشه‏اى مى‏نشينم!
 
سلام ام را پاسخ مى‏گويد و نگاهى به من مى‏كند و سرى تكان مى‏دهد و ديگر هيچ نمى‏گويد:
 
پير مرد كه ريش سفيد خود را مدتها پيش خضاب يا رنگ كرده بوده است ؛ حالا پس از مدتها كه در بازداشت بوده و نتوانسته است محاسن خودرا رنگ‏آميزى نمايد حالا ريشهاى سفيد دو باره بر رويش روئيده است ونيمه بيرونى ريش از قبل رنگ دارد و اين ريشه‏هاى سفيد و سرهاى رنگ شده به او سيماى ديدنى ترى داده است!!
 
پس ازمدتى از من مى‏پرسد؟
 
تو را با اين لباسها از زندان آورده‏اند:
 -
بله
 -
بعد من از او مى‏پرسم شما را چرا اينجا آورده‏اند ؟
 
شيخ مى‏گويد:
 -
يك چيزى براى خودشان بافته‏اند
 -
چه چيزى؟
 -
ارتشاء يعنى رشوه گرفته‏ام !
 -
چه مقامى داشتيد ؟
 -
رئيس شعبه  19كيفرى دادگسترى مشهد بوده‏ام و بعد مى‏گويد تو را براى چه گرفته‏اند!
 -
در حقيقت عدم همكارى ولى فعلا مى‏گويند جاسوس !
 
شيخ خنده‏اى مى‏كند و مى‏گويد:
 -
مثل هم هستيم !همكارى نكردم و حالا رشوه خوار و مرتكب رابطه نا مشروع با همسر خودم شده‏ام
 
سربازى وارد اطاق مى‏شود مى‏گويد :
 -
آقاى صاحبداد بيايد بالا
 
من به اتفاق سرباز به طبقه بالاى ساختمان مى‏رويم همه جاى ساختمان موكت فرش شده است وارد يك اطاق مى‏شويم دو عدد ميز هست و بر روى هر ميز كلى پرونده قرار دارد !
 
شخصى با قدى بلند و ريش متوسط و خط گرفته شده به سويم نگاه مى‏كند اشاره مى‏كند كه بر روى آن صندلى بنشين من بر روى صندلى مى‏نشينم و بعد در حاليكه پرونده‏اى در پيش روى دارد آن را ورق مى‏زند و مى‏پرسد :
 
آقاى صاحبداد فرزند...شما هستيد؟
 -
بله
 -
متهم به جاسوسى مى‏باشيد قبول داريد ؟
 -
خير
 
بعد مشغول خواندن دو برگ تايپ شده‏اى كه بر روى پرونده ضميمه شده است مى‏شود ) احتمالا نظر كارشناسى وزارت اطلاعات مى‏باشد(و بعد مى‏گويد :
 -
جناب آقاى صاحبداد شمادر باز جوئى‏هاى اوليه خود اقرار كرده‏ايد به ارتباط داشتن با نمايندگى يك كشور بيگانه كه زير سلطه حكومت كمونيستى است و براى آنها در داخل ايران جاسوسى مى‏كرده‏ايد آيا قبول داريد ؟
 
اولاً من هيچ اقرارى نداشته‏ام مبنى بر جاسوسى و ثانياً اينكه كشور بيگانه نبوده است و من تبعه كشور افغانستان هستم و به خاطر در جريان قرار گرفتن وضعيت حاكم بر كشورم با نمايندگى رسمى كشورم در اينجا ارتباط بر قرار كرده‏ام و فكر نمى‏كنم يك تبعه كشور خارجى حق نداشته باشد با نمايندگى كشور مطبوعش ارتباط بر قرار كند و اين كار جرم تلقى شود !
 -
نفس رابطه داشتن هر تبعه خارجى با نمايندگى كشور خودش جرم نيست اما شما در داخل حزب وحدت براى دشمنان حزب وحدت كه دولت كمونيستى افغانستان باشد جاسوسى كرده‏ايد ؟
 
اولا جاسوسى يعنى چه؟ و ثانيا مگر من مسئوليت رسمى در حزب داشته‏ام و يااينكه يك سمت اجرائى در آن جاداشته‏ام كه بتوانم جاسوسى كنم؟ و ثالثا بر فرض صحت مدعاى شما آيا حزب وحدت از من شاكى مى‏باشد؟ و اگر چنين هست بايد شاكى در جلسه بيايد و ادله خود را ارائه نمايد!!
 -
پس اقرار مى‏كنى كه در داخل حزب وحدت براى دولت كابل جاسوسى مى‏كردى ؟
 -
خير آقا چنين چيزى نبوده است !
 -
ببين جانم شما در اين پرونده خيلى چيزها را اقرار كرده‏اى آيا اين امضاءها متعلق به شما نيست ؟
 
شما را هم اگر آنجا ببرند خيلى چيزها را اقرار مى‏كنيد و در زير خيلى از نوشته‏ها حاضر مى‏شويد كه امضاء كنيد ولى مهم اين است كه در دادگاه چه مقدار سند ارائه مى‏دهند من هر چقدر كه سند مستدل ارائه شود مى‏پذيرم !
 
مى‏خواهى برت گردانيم همانجائى كه چند ماه )اشاره به سوى پرونده مى‏كند(اينها را نوشته‏اى و امضاء كرده‏اى ؟
 -
آيا مگر در اينجا نبايد حقايق روشن شود ؟وزارت اطلاعات مدعى است و براى من پاپوش درست كرده است و نبايد در اينجا كه نام دادگاه و دادسرا دارد به داد انسان برسيد ؟باز هم مى‏گويم وزارت اطلاعات هر مقدار سند دارد ارائه كند قبول دارم و گرنه هيچيك از امضاء هايم در آنجا اعتبار ندارد !
 -
اين حرفت برايت گران تمام مى‏شود من مجبور هستم تو را بر گردانم به وزارت اطلاعات !
 -
چرا وزارت اطلاعات ؟
 -
چون تو اعترافات خودت را قبول ندارى !
 -
من گفتم آن بخش از اعترافاتم را قبول دارم كه سند ارائه شود و دادگاه بايد تشخيص بدهد اين كه حرف بى ربطى نيست ؟
 -
تو مى‏دانى با اين كارت چه ارگانى را زير سؤال مى‏برى ؟
 -
چه ارگانى ؟
 -
خودت كه بر گشتى وزارت اطلاعات مى‏فهمى ؟
 -
پس من بايد چكار كنم كه آنجا برم نگردانيد ؟
 -
اين مشكل نيست اينجا بنويس كه همه آنچه در اين پرونده آمده است را قبول دارم و زيرش را هم امضاء كن !
 -
خوب اين كه چه فرقى كرد شما به جاى يك امضاء از من در آن پرونده بى شمار امضاء داريد !
 -
بيا اينجا بنويس و امضاء كن و گرنه زنگ مى‏زنم ببرنت وزارت... ناچار از جاى خودم بر مى‏خيزم و در خواست رئيس شعبه را اطاعت مى‏كنم و آنچه را گفته است نوشته و امضاء مى‏كنم و دوباره بر جاى خود مى‏نشينم !
 
در دادسراى ويژه ما ناچار هستيم پرونده جديد را برايت باز كنيم و تو سعى كن در جواب سؤالاتى كه مطرح مى‏شود آنچه را در اين پرونده نوشته‏اى بنويسى كه هيچ دوگانگى ايجاد نشود!
 -
خوب اين يعنى ديكته و حقيقتا من بسيارى از چيزهائى را كه آنجا نوشته و امضاء هم كرده‏ام يادم نيست چه بوده است گاهى چرت ميزدم و گاهى هم كم خوابى داشتم و شما هم محبت كنيد آنچه را كه نوشته شده است بخوانيد تامن برايتان بنويسم اندكى پوزخند ميزند و بعد مى‏گويد:
 - 
عيب ندارد هر كجا كه ايراد پيدا كرد من برايت مى‏گم كه اينجا چه چيز نوشته‏اى!
 
اينچنين بود كه در حقيقت كار رونويسى پرونده باز جوئى و تحقيقات وزارت اطلاعات در دادسراى ويژه روحاينت شروع شد!
 
به طور متوسط هفته‏اى سه روز از زندان وكيل آباد مرا اول صبح اعزام مى‏كردند به دادسرا و پس از وقت ادارى مى‏آمدند به دنبالم تا برگردم زندان !
 
من را كه اول صبح به زير زمين دادسراى ويژه روحانيت تحويل مى‏دادند آنجا طبق معمول آقاى صابرى رئيس شعبه  19كيفرى دادگسترى مشهد هم بود او هم مثل من بلا تكليف بود كار تحقيقات او تقريباً پايان پذيرفته است و منتظر است كه قاضى از تهران بيايد و او را محاكمه نمايد !
 
او را به اتهام رشوه خوارى احضار كرده‏اند و بعد باز داشت كرده‏اند؛ و بعداً موارد اتهامى رشد نموده و يك اتهام جديد به نام رابطه نا مشروع نيز به پرونده‏اش اضافه كرده‏اند!
 
در يك روز كه هر دويمان تنها بوديم از او پرسيدم كه چند سال قاضى بوده است؟
 -
او مى‏گويد:بيش از 12سال است كه در شعبه كيفرى مشغول كار است و تمامى احكامى را هم كه صادر كرده‏ام بخش اعظم آن هم قصاص و... بوده است پس از اعتراض متهمان در ديوان عالى كشور تأييد شده است هنوز من موردى را سراغ ندارم كه احكام صادره من در ديوان نقض شده باشد و....
 
از او مى‏پرسم:
 -
چرا آوردنت اينجا!؟
 -
يك پرونده در اختيارم بود كه از همه جا مرتباً سفارش مى‏رسيد كه دقت كنم يعنى سرو ته‏اش را به نفع متهم جمع و جور كنم ولى من هيچ وقت اين سفارشات را جدى نگرفتم و به تشخيص خودم عمل نمودم و آنچه كه به نظرم صحيح بود از پرونده برهمان اساس رأى خودم را صادر كردم و بعد از چند روز هم من را به اتهام رشوه خوارى احضار كردند! از قضا چند روز پيش از دستگيرى يكى ازدوستان قديمى هم گفته بود يك منزل در مشهد برايش خريدارى كنم و يك فقره چك فرستاده بود كه آن را براى خريد منزل بدهم تا الباقى را هنگام ثبت سند خودش بيايد.  آن چك را ضميمه پرونده كرده‏اند كه همراهت بوده است و سند رشوه!!
 -
مگر صاحب چك را نياورده‏اند كه بگويد بابت چه چيزى اين چك را صادر كرده است ؟
 -
او را آورده‏اند و الان در زندان وكيل آباد حبسه ،او هم در همه بازجوئى‏هاى خودش گفته است كه بابت خريد منزل بوده ولى آقايان مى‏گويند نه اين رشوه بوده است!!
 -
از او پرسيدم مگر چنين چيزى امكان دارد ؟
 
لبخندى زد و گفت:
 - 
حالا مى‏بينى كه امكان داره!
 
ولى خوب اگر به قول خودشان توانستند بكشند كه كشتند و گرنه من پايم به بيرون برسد مى‏دونم با اين كارهاى خلاف قانون اينها چى كار كنم همين الان بيش از  90نفر از قضات بر جسته دادگسترى نامه نوشته‏اند براى رهبرى كه ما ديگر امنيت نداريم به هر بهانه‏اى بيايند و بر خلاف قانون باز داشت كنند و همه شان هم اعلام كرده‏اند كه بازداشت من غير قانونى است و...
 
رئيس شعبه  آمده است و مرا طبق معمول براى ادامه رونوشت پرونده به دفتر خود احضار كرده است !
 
من به طبقه بالا هدايت مى‏شوم و مى‏روم داخل اطاق باز پرس سلام مى‏كنم ! باز پرس سلامم را عليك مى‏كند و مى‏گويد
 -
بنشين !
 
من بر روى صندلى در كنار ميز مى‏نشينم و بعد باز هم طبق معمول اوراق و پرونده‏ها را جمع و جور مى‏كند و بعد مى‏گويد
 -
من همه پرونده‏ات را خوانده‏ام خيلى پرونده سنگين و خطر ناكى هست تا حالا اگر چيزى رو نگفتى كه مربوط به پرونده باشد بگو تا من بتوانم در روز محاكمه از قاضى به دليل همكارى تقاضاى تخفيف مجازات كنم !
 -
چيزى براى گفتن نمانده است من همه چيز را گفته‏ام !
 -
ولى اين پرونده جاهاى بسيار مبهمى دارد
 -
مثلاً كجايش
 -
ببين شما مرتباً به كنسولگرى مراجعه مى‏كرديد. هم وقت ورود و هم وقت خروج  مانند يك عنصر حرفه‏اى رفتار مى‏كرديد اينطور كه در گزارش وزارت اطلاعات آمده است شما چندين مرتبه رد گم كرده‏ايد نقطه ابهام‏انگيز همين است كه شما اين دوره‏هاى جاسوسى و ضد جاسوسى را كجا آموزش ديده‏ايد
 -
من هيچ دوره‏اى نديده‏ام
 
اگر شما هيچ دوره‏اى نديده‏ايد چگونه توانستى همه مأمورهائى را كه براى رديابى تو وزارت اطلاعات مأمور مى‏كرد شناسائى كنى و بعد هم از چنگ شان فرار كنى ؟
 -
من كسى را به شكلى كه شما مى‏گوئيد شناسائى نمى‏كردم ولى احساس مى‏كردم كه يك شبهى به دنبالم هست و بر مى‏گشتم شبه را نگاه مى‏كردم و ساعت و يا چيز ديگرى از آنها سوال مى‏كردم و راهم را هم تغيير مى‏دادم!
 -
همين به قول تو شبه را چگونه شناسائى مى‏كردى در حاليكه از همين روشها تمام مأمورهاى ما درهمه جا بهره مى‏برند و هيچ مشكلى هم تا حالا پيش نيامده است!
 -
اين صحبتها را من ده‏ها بار در داخل وزارت اطلاعات كرده‏ام و توضيح داده‏ام و گفته‏ام كه من آموزش نديده‏ام، من بزرگ شده همين شهر مشهد هستم! كودك بوده‏ام كه توسط پدر و مادرم به ايران آمده‏ام! و شما هم اگر دليل و مدرك براى ادعاى خود داريد بياوريد و گرنه من جواب ندارم!
 -
تمام مأمورهاى اطلاعات نظر شان همين است كه حرفه‏اى هستى؟
 -
نظر آنها به من مربوط نيست براى من دليل و سند بياوريد كه تو بر اساس اين مدارك در فلان مركز و... آموزش ديده‏اى و در غيراين صورت اين سوالات بى ربط است !
 -
حالا تلاش كن كه سريع‏تر اين مطالب را بنويسى كه انشاء الله طى چند روز آينده قاضى مى‏آيد و پرونده جهت ارائه به دادگاه آماده باشد!!
 -
شما بگوئيد كه من كدام بخشهايش را دوباره بنويسم!!.......
           
 -
پرونده‏ات آماده است، من نظر خودم را هم تنظيم مى‏كنم و طى چند روز آينده قرار هست كه قاضى از تهران تشريف بياورند و به پرونده‏ها رسيدگى كنند حالا برو زير زمين تا مرحله محاكمه!!
   
به زيرزمين باز مى‏گردم آقاى سيد علوى هم از باز پرسى آمده است و آقاى صابرى هم در همانجا بر روى همان تخت سيمى هميشگى اش دراز كشيده است و به سقف كوتاه زير زمين نگاه خود را بخيه زده است سيد علوى سكوت را مى‏شكند و مى‏گويد:
 -
به من گفته‏اند كه هفته آينده قاضى‏ها از تهران مى‏آيند تا به پرونده‏هارسيدگى كنندو...
 
سيد علوى متهم به رشوه خوارى و رابطه نامشروع ولواط است و گويا در بسيارى موارد خودش نيز اقرار كرده است بدون هيچگونه فشار فيزيكى و يا روانى ولى آنچه شگفت‏انگيز است آن است كه از نتيجه دادگاه به هيچ وجه نگران نيست و خودش مى‏گويد:
 -
فوقش برايم انفصال از قضاوت و خلع لباس روحانى مى‏برند كه هيچ كدام برايم اهميتى ندارند!!
 
و به هر حال تلاش مى‏كند از زير زبان صابرى در بياورد كه در صورت آزاد شدن از اينجا چه خواهد كرد؟
         
 
مدتى است كه از آخرين جلسه بازجوئى هايم در دادسراى ويژه روحانيت مى‏گذرد ولى هنوز هيچ اطلاعى از تاريخ محاكمه خودم ندارم، حالا من را در داخل زندان از اطاق مجرد به اطاق عمومى چهار انتقال داده‏اند، در اطاق عمومى چهار ؛ هفت عدد تخت سه طبقه قرار دارد و قريب  25نفر در آن زندگى مى‏كنند سرويس كامل دستشوئى و توالت و حمام نيز در داخل اطاق وجود دارد، در انتهاى اطاق دو عدد پنجره قرار دارد كه به سوى پشت آشپز خانه گشوده مى‏شود و چون پنجره‏ها در زير سقف چسپيده است بچه‏ها بر روى شوفاژى كه در قسمت پائين پنجره قرار دارد مى‏ايستند و بيرون را نظاره مى‏كنند كه از آنجا برجكهاى ديدبانى و ديوار بلند زندان پيداست !
 
در اطاق عمومى هر  24ساعد  1/5ساعت هواخورى داريم و بعد اينكه هر روز هركس چيزى نياز دارد ميتواند ليست به همراه پول بدهد به آبدار چى كاليدُر تا آن‏ها از فروشگاه بند كارگران و يا نظامى‏ها خريدارى كنند!
 
اطاق به شكل دموكراتيك اداره ميشود كه ميراث جوانانى است كه اكنون در ميان ما نيستند و بيش از  70در صد شان چند كفن پوسانيده‏اند خدا ميداند!!
 
به نوبت هر روز يك نفر شهر دار اطاق مى‏شود كه او موظف هست اطاق را نظافت كند، غذا را در هر سه نوبت تحويل بگيرد و سفره را بگستراند بعد از صرف غذا سفره را جمع كند و بر سر سفره غذا را به طور مساوى ميان افراد اطاق تقسيم نمايد و...
 
و يك نفر نماينده اطاق است كه هر هفته به ترتيب تعويض مى‏گردد ؛ در داخل اطاق يك تلويزيون هم داريم كه وصل به شبكه ويديوئى‏زندان هست و روزها بعضى وقتها فيلم از آن پخش مى‏كنند ولى بعد از هر اذان مغرب يكى از درسها و يا سخنرانى‏هاى آخوندهاى دربار را به عنوان كلاس درس اجبارى پخش مى‏كنند و همه موظف هستند كه در پاى تلويزيون بنشينند و گوش فرا دهند!!
         
  
   
روز محاكمه
   
قرار هست امروز دادگاه بر گزار شود مثل‏اينكه قاضى از تهران    آمده است.
   
دادسراى ويژه روحانيت سه عدد قاضى دارد كه آقايان سليمى و رهبر و رازينى مى‏باشد كه هر سه آنان در تهران مقام و منصب دارند ولى در سطح كشور تمامى محاكمه‏هاى متهمان داسراى ويژه روحانيت را اين سه نفر رسيدگى مى‏كنند!
 
از اول كه ما را آورده‏اند در اين زير زمين تا كنون هيچ خبرى نيست،آقاى صابرى را در اطاق اندرونى محبوس كرده‏اند ما در همين اطاق اول با آقاى علوى به انتظار نشسته‏ايم  ولى بعد از مدتى آقاى معينى مى‏آيد و آقايان صابرى و علوى را بالا مى‏برد و من تنها مى‏مانم!
 
لحظاتى سخت بود هنوز نمى‏دانم كه پيش قاضى رفتم چه بگويم! هنوز به من نگفته‏اند كه امروز محاكمه خواهى شد يا خير! گويا امروز روز محاكمه است، آقاى سيد علوى مى‏گفت كه آقاى رازينى از تهران آمده است .
 
به روايت محكومان دادسراى ويژه روحانيت رازينى مردى ترك تبار نرم‏ترين و سليمى بدترين و رهبر متوسط ترين احكام را صادر مى‏كنند!
 
زيرا هر كس پيش آقاى سليمى محاكمه شده است يا اعدام شده و يا اينكه محكوميتهاى طويل المدت براى شان صادر شده است!
 
ولى اين دو قاضى ديگر احكام ملايم‏تر به نسبت سليمى صادر كرده‏اند!
 
 
نمى‏دانم قاضى من كى خواهد بود؟
 
آيا اجازه خواهد داد كه همه صحبتهاى خودم را در دفاع از خودم بكنم؟
 
كاش مى‏شد يك لايحه دفاعى براى خودم تنظيم مى‏كردم!
 
لايحه دفاعى براى اتهامهائى كه هنوز نمى‏دانم بالاخره چيست؟
 
آيا برهم زدن معادلات وزارت اطلاعات است؟ و يااينكه نوشتن بيانيه‏هائى در دفاع از حزب وحدت و تقبيح مخالفان وحدت و يا اينكه رابطه داشتن با قسيم انورى!!
 
از روز اول كه من را بازداشت كرده‏اند تا كنون صد رقم سوال از من كرده‏اند كه بسيارى از آنها به هيچ وجه جرم نبوده و نيست!
 
در وزارت اطلاعات كه مورد استنطاق قرار گرفتم حجم وسيعى از پرونده‏ام را ارتباط با قسيم انورى تشكيل ميداد ولى اكنون در اينجا بيشتر روى فاز حزب وحدت و ايجاد اختلاف ميان احزاب جهادى و اهانت به مقدسات اسلامى از جمله شيخ آصف كندارى تشكيل ميدهد!!
 
و مسايل دولت كابل در مرحله دوم قرار گرفته است ولى بازهم مشخص نيست اصلى‏ترين اتهام من در دادگاه چى خواهد بود تا من بتوانم از خودم دفاع كنم!
 
روز تقريبا از نيمه گذشته است و آقاى علوى باز مى‏گردد!
 
چهره عچيب دارد ته ريش سفيدش و چشمهاى سرخ شده‏اش با آن قد كوتوله‏اش نمود ديگر يافته است!
 
از او مى‏پرسم كه چى شد؟
 
در جواب مى‏گويد:
 -
قاضى بود محاكمه!
 -
قاضى چى گفت ؟
 
اندكى آشفته است، شايد ترسيده باشد ولى باز به خود مسلط ميشود و مى‏گويد:
 -
صابرى را محاكمه مى‏كنند و با صابرى درگير شده است
 -
چرا؟
 -
آقاى رازينى خطاب به ايشان گفت »مردك جنده باز تو هستى؟«
 
و آقاى صابرى هم نتوانست تحمل كند و از جاى خود بر خواست و يك كشيده به صورت آقاى رازينى نواخت و گفت: »تو اولا بايد بيائى شاگردى من را بكنى مردك و در ثانى تو در منصب على تكيه داده‏اى و بايد قضاوت كنى نه اهانت و هر لات و الاتى كه بر زبانت مى‏آيد بگوئى و....
 
 
من بدون محاكمه به زندان برگردانيده شدم و صابرى را هم نديدم و دو روز بعد در زندان روزنامه خراسان در دو خط كوتاه نوشت :
} -  P
در زندان فقط سه روزنامه جمهورى اسلامى و كيهان و خراسان مجاز بوده و ساير نشرات كاملا ممنوع مى‏باشد!  ‑ {Pرئيس شعبه  19كيفرى دادگسترى خراسان به جرم رشوه و را بطه نامشروع مفسد فى الارض شناخته شد و نامبرده از سوى داد سراى ويژه روحانيت به اعدام محكوم و حكم اجرا گرديد
 
   
   
عمومى 2
   
در عمومى نمره  2 كه  7 تخت سه طبقه در آن‏قرارداردبسيارى    از محبوسين روزگارى طولانى را در آن‏سپرى كرده‏اند و    شاهد اعدام بسيارى از هم فكرها و هم حزبى‏هاى خود بوده‏اند همين نظاره‏گر مرگ ياران بودن چنان بر روحيه آنها تأثير منفى گذاشته است كه همه باورها و اعتقادات گذشته خود را از دست داده‏اند و دچار روز مره‏گى شده‏اند و در سيستم امنيتى زندان هضم شده‏اند و با همه شخصيت اجتماعى‏گذشته خود وداع كرده‏اند و اكنون تبديل به يك عنصر پست بى همه چيز و بى غيرت آدم فروش شده‏اند!!
 
انسانهائيكه به خاطر گرفتن يك ملاقات حضورى، حاضراند حتى در روز چند نوبت توالت رفتن و چند سطر چيز خواندن هم بند و هم زنجير خود را خاضعانه و مخلصانه به حفاظت و اطلاعات زندان گزارش كنند!!
 
بسيارى از محكومانى كه تا كنون زنده مانده‏اند به چنين نكبتى مبتلا شده‏اند!!
 
باور كن وقتى من فكرش را مى‏كنم ؛ از زندگى نااميد مى‏شوم و اگر قرار هست روزى به چنين مذلت گرفتار شوم ؛ خدايا مرگ را بر چنين خفت ترجيح ميدهم!
 
و در ميان همه اين انسانها چهره هائى هم هست كه هميشه انسان را در ژرفاى چند بعدى شخصيت خود حيران مى‏كند!!
 
امروز مى‏خواهم زندگى نامه يكى از اين مردان را ترسيم كنم!
 
نامش هست سعيد! معروف به بلوچ؛ اصالتا از بلوچ‏هاى زاهدان مى‏باشد و در ميان بلوچهااز او به عنوان كافر بلوچ ياد مى‏كنند؛} -  Pچون بلوچ‏ها اكثرا سنى مذهب هستند و اصطلاحا به بلوچ‏هاى شيعه كافر بلوچ مى‏گويند!   {Pولى خودش متولد مشهد است، بزرگ شده مقدم نخريسى ولى ساكن محله خواجه ربيع!!
 
پدرش در زمان شاه آژان بوده و خود نيز در زمان شاه دوره آموزشى كماندوئى خودش را زير نظر آمريكائيها مى گذرانده است كه به علت پيروزى انقلاب خمينى اين دوره‏ها نيمه تمام مى‏ماند و بعد هم از نظامى گرى دور ميشود!!
 
داراى اعتقادات و باورهاى خاص خود مى‏باشد، دين را قبول دارد ولى نه آنگونه كه آخوندها آن را تبليغ مى‏كند!
 
با خداى خود يك رابطه غير متعارف دارد ؛ نماز نمى‏خواند ولى عارفانه نگاه مى‏كند ؛ نماز نمى‏خواند ولى هنوز كسى ازاو دروغ نشنيده است !در همه زندگى جوانمردانه زيسته است و هميشه لق لقه زبانش هست كه مى‏گويد:
 
تا توانى رفع غم از چهره غم ناك كن
 
در جهان گرياندن آسان است
 
اشكى پاك كن!
 
او محكوم داد سراى عمومى است ؛  10سال حبس هديه نا قابل دادگسترى براى اوست و اينك  9سال و اندى از آن را گذرانيده است! و ميرود كه آخرين ماههاى دوران محكوميت خود را سپرى نمايد و بعد از  10سال از اين چهار ديوارى زندان وكيل آباد به بيرون برود!!
 
او هنوز به مرخصى نرفته است ؛ مرخصى او هميشه همين بند  5مى‏باشد كه گاه در سلول هست و گاه در مجرد و گاه هم در همين اطاقهاى عمومى!!
 
او بايد هميشه در بند عادى باشد ولى نمى‏توانند او را كنترل كنند!!
 
مى‏گويند وقتى او را به بند عادى انتقال ميدهيم همه بند پر از مواد مخدر ميشود!! وهمه رديابى‏ها به او مى‏رسد ولى هيچگاه در طول همه اين سالها نتوانسته‏اند مچش را بگيرند!!
 
آنقدر در همين كاليدر بند  5پشت همين پرده منحوس بريزنت بر او با باطوم و كابل كوبيده‏اند كه گردن بگيرد و او تنها در جواب گفته است نمى‏دانم !
 
او خود مى‏گويد:
 - 
مگر اين زندان چند درب دارد؟ و مگر در طول اين  9/5سال سعيد روى بيرون زندان را ديده است؟
 
يك درب چهار هست براى ورود و خروج كه تمام بزرگى درب  2متر مربع نمى‏شود و در آنجا هم سعيد وجود ندارد كه جنس و پول وارد بند عادى كند و بانك هم در هفته  200تومان بيشتر براى هر زندانى ارائه نمى‏دهد و اين همه پول نقد كه در داخل بند عادى سرگردان هست و با آن قمار بازى ميشود از كجا مى‏آيد؟
 
سعيد كه نمى‏تواند بياورد!!
 
پس معلوم هست كار كيست  ؛ كار خود آقايان است كه وارد مى‏كنند و بعد هم گاهى چيز ميزى را هم به ما مى دهند و ماهم معامله مى‏كنيم و لى چون مرام مان آدم فروشى نيست ؛ ناچاريم كه تاوانش را با خوردن باطوم در كف پاهايمان بپردازيم ولى لب از لب باز نكنيم!!
 
نمى‏دانم چطور شد كه با سعيد خيلى زود انس گرفتيم و بعد هم حقيقتا دوست شديم و او هم در مراحل گوناگون مرا براى گزرانيدن بهتر ايام محبس راهنمائى هائى كرد!!
 
او را هر بار كه از بند عادى براى مرخصى مى‏آوردند اگر مستقيم به سلول نمى‏بردند به اطاق ما مى‏آوردند و او هم يك راست مى‏رفت با آدم فروش ترينها هم خرج مى‏شد و رفيق!!
 
يك روز از او راز اين كار را پرسيدم او سبيلهاى سياه خود را مكيد و تبسمى كرد و گفت:
 -
اگر ميخواهى هميشه بى گناهى خودت را ثابت كنى يكى يا دو تا از اينها براى خودت رديف كن
 -
گفتم چرا؟
 -
براى اينكه اينها اينقدر پست هستند كه اگر بتوانند تعداد نفس كشيدنهايت را حساب كنند منعكس مى‏كنند كه فلانى اين مقدار نفس كشيد؛ به همين خاطر تو به آنها نياز دارى! نياز اولت اين هست كه همه حرفهاى خودت راكه قبلا انتخاب كرده‏اى از طريق اينها به مسئولين انتقال ميدهى بدون اينكه برى و پيش آنها خواهش و تمنا كنى و من را وقتى از بند عادى مى‏آورند هميشه متهم به صدها خلاف مى‏كنند و من از اين طريق به اينها ثابت مى‏كنم كه بى گناه هستم و آنها اشتباه كرده‏اند!!
 
و دوم اينكه از طريق اينها ميتونى ردخونى كنى و ببينى آنها به دنبال چه چيزهائى هستند !
 
از او سوال مى‏كنم كه بر اساس تجربه  9ساله ات به نظر تو بهترين آدم ميان مسئولين زندان كيست؟
 
او خنده‏اى مى‏كند و مى‏گويد:
 -
بين اينها هيچ مردى پيدا نمى‏شود و اگر هم يك وقتى پيدا شود و هميشه مردانه وار عمل كند او را بر ميدارند ولى برادر يحيى خيلى با همه اينها فرق مى‏كند و در او گاهى رگه هائى از مردى پيدا ميشود ؛ مثلا من را آوردند از بند عادى در همين سلولهاى پشت پرده قريب  9ماه اينجا بودم و خيلى اذيت كردند و بعد من ناچار شدم كه اعتصاب كنم و اعتصاب هم كردم لبهاى خودم را با سوزن خياطى و نخ دوختم و اينها هر چقدر آمدند كه اعتصاب خودت را بشكن، نشكستم تا اينكه يحيى آمد و اصرار كرد كه ادامه ندهم ولى من قبول نكردم و بالاخر ه گفت:
 -
ببين من به تو نمى‏تونم قول بدهم كه حتما برايت كارى ميتونم بكنم ولى اين قول را برايت مى‏دهم كه هر چقدر كار از دست من بر مى‏آيد انجام بدهم ولى تو اول اعتصاب خودت را بشكن ومن هم قول مى‏دهم كه اگر هيچ كارى نتوانستم بكنم بيايم برايت بگويم نتوانستم و تو ميتونى دوباره اعتصاب خودت را آغاز كنى!!
 
بالاخره من اعتصاب خودم را شكستم و او رفت بعد از چند روز آمد و گفت من متاسفم نتونستم برايت كارى انجام بدهم و بعد هم گفت ميدونم قبول نمى‏كنى و به همين خاطر من را به همراه خودش به نگهبانى برد و يك عدد گوشى را به گوش من داد و بعد هم با گوشى ديگر زنگ زد به دادستان و دوباره تقاضاهاى من را مطرح كرد و ايشان دوباره گفت من قبلا هم برايت گفته‏ام كه امكان ندارد و من بر گشتم و دوباره اعتصاب خودم را آغاز نمودم!!
 
كس ديگرى مى‏بود مى‏گفت حالا كه اعتصاب خودشو شكسته به جهنم!!
 
سعيد عجيب‏ترين مرد زندان هست هر كس كه در جائى گير مى‏افتد به او پيغام ميدهد و او هم در حد توان خود برايش كارى انجام ميدهد ؛ اين اواخر از همه كارهاى سعيد تقريبا با خبر بودم يك روز كه خلوت بود آبدارچى كاليدر آمد و با سعيد پچ پچى كرد و رفت و بعد معلوم شد كه محمد لاستيكى را آورده‏اند داخل سلول و تا چند روز آينده حكم اعدامش قرار هست اجرا شود و او خواهان ملاقات با سعيد شده بود!!
 
آبدارچى گردن گرفته بود و در يك وقت مناسب آمد سعيد را به بهانه اينكه نگهبانى كار دارد او را برد و او در پشت پرده دوم مخفيانه با محمد لاستيكى ملاقات كرد و آمد كلى هم كاغذ همراه خود آورده بود قضيه را جويا شدم و او گفت كه ياد داشتهاى لاستيكى هست و داده كه من به بيرون انتقالش دهم!!
 
شب هنگام ياد داشتها را زير پتو گزاشتم و با استفاده از خاموشى شب با آهستگى شروع كردم به خواندن و  هر چى بيشتر مى‏خواندم وحشت مى‏كردم و  بيشتر مى‏ترسيدم و با كوچك‏ترين صدائى احساس مى‏كردم كه بچه‏هاى حفاظت آمد و...
 
تقريبا نيمى از آن ياد داشتها را خواندم و بعد ترسيدم و يواش همه آنها را زير دشك گزاشتم و تا صبح چند بار از خواب پريدم و يواشكى با دست خودم زير دشك را نگاه مى‏كردم و بعد كه متوجه ميشدم هنوز هست آرام‏تر ميشدم و بعد انتظار صبح را مى‏كشيدم ولى مگر آنشب صبح شدنى بود !
 
باالاخره صبح شد و آهنگ بيدارى را از بلند گوها پخش كردند شهردار سفره را گسترانيد و همه مشغول صبحانه خوردن شدند بعد از آن فرصتى پيش آمد و با عصبانيت به سعيد پرخاش كردم و گفتم:
 - 
ديشبم را خراب كردى اصلا نتونستم بخوابم!
 
گفت :
 -
چرا؟
 -
اگر اين نوشته‏ها را اينجا گير بيارند ميدونى چند نفر به خاطر آن اعدام خواهند شد؟ تو مى‏خواى اين آخر حبسى بازهم پرونده ديگرى برايت اضافه كنند و...
 
بالاخره او را قانع كردم كه اينها را نابود كند و برنامه ريخته شد كه ساعت هواخورى همه ميروند هواخورى تو مى‏روى حمام و من هم سعى مى‏كنم مواظب باشم !
 
برنامه آغاز شد و مرتبا برترس و دلهره من اضافه ميشود و بعد با خودم گفتم حالا دير شده است حتما تمام شده و همه سوخته است و آهسته رفتم و درب حمام را باز كردم نزديك بود كه سعيد با سر توى شكم من برود! داد زدم
 - 
ديوونه منم و...
 
هنوز آتش نگرفته بود دو نفرى همه آنها را سوزانيديم بعد هم همه سوختگى هايش را داخل كف شور با آب رد كرديم و ساعت هواخورى تمام شد و مختصر دودى باقى مانده بود ولى هيچكس علت آن را پيدا نتوانست!!
 
 ......................................................................................................................
     1370/6/20
   
قريب دوماه از مرحله اول اعزام به داد سرا جهت بر گزارى    جلسه دادگاه مى‏گزرد باز امروز قرار است به داد سرا اعزام    شوم همه مى‏گويند نوبت محاكمه است ولى من هيچى نمى‏دانم صبح از بند  5اعزام مى‏شوم چند نفر را كه در دفعات قبل با آنها آشنا شده بودم را نيز در كاليدر مركزى مى‏بينم آنها به من مى‏گويند كه نوبت قبل كه قاضى آمده بود آقايان عبدالوهاب خافى باخرزى را و قاضى صابرى رااعدام كردند و رفتند !
 
آيه انا لله و انا اليه الراجعون به ياد هر دويشان مخصوصا عبدالوهاب خافى بر زبانم جارى ميشود!!
 
طبق معمول از هفت خوان رستم عبور مى‏كنيم تاسوار مينى بوس شويم تا از خيابان كوهسنگى عبور كنيم و وارد كوچه فرعى شويم و من را تحويل دادسراى ويژه روحانيت دهند !
 
به زير زمين دادسرا مى‏روم در اطاق آخرى همانجا كه دو عدد تخت سيمى بود و بر روى يكى از آنها هميشه آقاى صابرى يا دراز كشيده بود و يا اينكه نشسته بود ؛ ولى حالا هيچكس نيست، من تنهاى تنها هستم!
 
اطاق چه بوى مرگ و مرده ميدهد هر طرف كه در تنهائى مطلق خود قدم مى‏زنم ؛ بوى مرده؛بوى كافور به مشامم مى‏رسد، تصويراو كه بر روى تخت سيمى لميده است در جلو ديده گانم رژه ميرود!!
 
نمى‏دانم  چرا احساس مى‏كنم صابرى با همه گستاخى و شهامت‏اش در همين زير زمين و شايد هم در همين اطاق به دارش آويخته‏اند! چنانكه آن مردى كه با هزار و يك اميد اين ساختمان زيبا را ساخته بود تا در آن خود و فرزندانش چند روزى در اين دنياى خاكى خوش بگذراند ولى دست تقدير اورا به دام دادگاه انقلاب انداخت و تمام اموالش را مصادره كردند و بعد اين خانه‏اش را نيز مصادره كردند و تحويل دادسراى ويژه روحانيت دادند و خودش را به دار آويزان كردند!!
 
حال من در اين منزل مسكونى در انتظار محاكمه هستم! و آن مرد كه با چه تلاشى اين ساختمان را ساخته بود! نمى‏دانم فرزندان‏اش در كدام كوچه و برزن و در پشت كدام ديوار بلند در پى سايه‏اى مى‏گردند تا از آفتاب بگريزند و در پى كدام خرابه‏يى پى سكنى مى‏گردند كه شب خود را سحر سازند!!
 
راستى ظهرها كه ميشود پرسنل دادگاه در داخل اين ساختمان نماز جماعت بر گزار مى‏كنند! آيا اين نماز جماعت مورد قبول حق واقع خواهد شد در حاليكه تعدادى كودك كه روزگارى در همين ساختمان بازى مى‏كردند اينكه بى سر پناه در نا كجا آباد اين زمين بى انتها سر گردانند و شايد در جستجوى سايه درختى تا لختى استراحت كنند!!
 
غرق در همين افكار هستم كه معينى مى‏آيد و مى‏گويد:
 -
بيا بريم بالا!
 
با او از پله‏هائى كه ماكت رويش را پو شانيده است  به طبقه بالا مى‏روم و از آن طبقه هم از پله‏هاى كنارى به سوى دو اطاقكى كه يك زمانى اطاق خواب بوده‏اند رهسپار مى‏شويم! وارد اولين اطاق كه ميشوم دو نفر نشسته‏اند يكى منشى باز پرس شعبه‏اى بود كه برايم همين پرونده را تنظيم كرد و ديگرى مردى با سر تاس و پيراهن سفيد يقه شيخى و شكمى بر آمده است كه بر روى صندلى و پشت ميز لم داده است با خود مى‏گويم حتما ايشان قاضى هست !
 
منشى بازپرس برگه‏اى را مى‏خواند كه چنين هست
 -
آقاى صاحبداد فرزند..... شما متهم هستيد به ايجاد اختلاف بين احزاب جهادى و مسلمان افغانستان از طريق پخش شبنامه و ايجاد شايعات كذب كه از طريق كنسولگرى افغانستان جهت دهى مى‏شده است و با پول و امكانات آنها اين كار را انجام ميداده‏ايد!!آيا قبول داريد ؟
 -
جناب دروغ هست!!
 
مرد پيراهن سفيد مى‏گويد:
 -
مگر شما شبنامه پخش نكرده‏ايد؟
 -
شبنامه نبوده ؛ بيانيه هائى بوده است كه در جهت.....
 
نمى‏گذارد حرفم را تمام كنم و بعد مى‏گويد:
 -
با كنسول‏گرى كه رابطه داشتى؟
 -
نه اينطورى كه اتهام وارد كرده‏اند
 -
برو زير زمين بنشين!!
 xxxxxxxxxxxxx
 
   
دنيا همه‏اش درد هست ؛ يكى درد نداشتن دارد و ديگرى حسرت داشتن!!
 
يكى از نداشتن با شكم گرسنه سر بر بالين مى‏گذارد و يكى از زيادى داشتن نمى‏داند چگونه خرج كند!!
 
اين‏ها همه چيز هائى هست كه در بيرون رخ مى‏دهد و لى در زندان چيزهائى رخ مى‏دهد كه شايد در بيرون كم‏تر رخ دهد !
 
اين روزها يك پير مرد هفتاد ساله راآورده‏اند  در زندان!
 
او از ملاكين بزرگى مى‏باشد كه در زمان شاه نيز مبارزات وسيعى را از طريق نهضت آزادى و ديگر مبارزان ضد آن حكومت داشته است
 
و پس از انقلاب در زمان دولت مهندس بازرگان كه آقاى طاهر احمد زاده به عنوان استاندار خراسان منسوب مى‏گردد آقاى سيد جواد سادات مادر شاهيان به عنوان معاون اول ايشان در استاندارى ايفاى نقش مى‏كند و در طول سالهاى مبارزه از نزديك با خمينى آشنا بوده است و به همين خاطر وقتى قوه قضائيه اقدام به مصادره اموال و زمينهاى ايشان مى‏كند ايشان به دستور خمينى تمامى زمينهاى خود را پس مى‏گيرد ولى اكنون با همه آن دارائى و ثروت محتاج يك جفت دمپائى لاستيكى است تا به پاهاى خود كند و به توالت برود!!
 
پير مرد را با پاى برهنه آورده‏اند و حتى از دادن يك جفت دمپائى پاره پاره هم به او دريغ كرده‏اند به او گفته‏اند كه چرا نامه  90نفره بازرگان را امضاء كرده است و ديگر اتهام او اهانت به نماينده ولى امر هست كه به او گفته است! "عباس لنگ"!!
 
 
تمرين اساس كشى جمعى يكى از اقدامات مديريت زندان است كه پس از چند ماه يك بار در داخل زندان اجرا مى‏كنند و ما را يعنى همه بچه‏هاى عمومى  2را ميان اطا قهاى عمومى  3و  4تقسيم كرده‏اند !
 
من و تعدادى از هم اطاقيها را در عمومى چهار انتقال داده‏اند ؛ در عمومى چهار بسيارى از محكومان دادگاههاى انقلاب كردستان محبوس هستند كه در تبعيد مى‏باشند !
 
بچه‏هاى كرد اكثرا از اعضا و فعالان احزاب كوموله و دموكرات مى‏باشند كه براى مشاركت سياسى و حضور در عرصه سرنوشت سياسى و اجتماعى و مذهبى خود اقدام به مبارزه پيگير سياسى و نظامى كرده‏اند و چون حاكميت موجود تحمل آنان را نداشته‏است، لذا آنها را دستگير و به زندان انداخته‏اند!
 
زندان در تبعيد ؛ بدترين نوع و درد آورترين نوع زندان و محكوميت مى‏باشد! كه ميتواند از سوى يك قاضى براى يك متهم صادر شود!!
 
براى دهها نفر از اين انسانها كه به خاطر يك خواسته سياسى و اجتماعى اقدام به حضور در عرصه سياسى جامعه را كرده‏اند و به وضعيت موجود نه گفته‏اند ؛ صادر گرديده است!!
 
وقتى حكومت قشرى و تنگ شد ؛ انسان بازيچه انسان مى‏گردد و انسانيكه در كشور خودش خواهان برخوردارى از حقوق برابر و عادلانه در عرصه قدرت و معادلات سياسى و اجتماعى گرديد يا مثل بسيارى از دوستان آنهابه جوخه‏هاى مرگ و اعدام سپرده مى‏شوند و يا اينكه محكوم به زندان ! زندان در تبعيد!!
 
از نظر حاكميت و جرسومه‏هاى قدرت ؛ انسان عدالت طلب و مشاركت جوى سياسى آنقدر بايد در تبعيد و غربت و دورى زندگى كنند تا همه احساس نوع دوستى در او كشته شود!!
 
حاكميت همواره مى‏خواهد از انسان موجودى بسازد سر به زير و سر به راه كه فقط بايد به فكر زندگى فردى خود باشد و چشم انداز انديشه‏اش از غزاى صبح و ظهر پيش‏تر نرود!!
 
حاكميت مى‏خواهد انسانها هميشه برده‏هاى مطيع او باشد و او را چون اله‏اى تقديس كند و از او در هر امر مهمى كسب تكليف كند و همه چيز بايد همراه با مجوز او باشد!!
 
در حاليكه انسان آزادى خواه به عزت انسان و كرامت انسانى مى‏انديشد و فرجام اين انديشه زندان هست ؛ زندان در تبعيد!!
         
 
صداى بلند گوى زندان بلند مى‏شود و اعلام مى‏كند :
 -
اساميئى كه قرائت ميشود جهت دريافت حكم قطعى حبس خودبه دفاتر انتظامات بندهاى مربوطه مراجعه كنند ؛ آقايان..........و آقاى صاحبداد و...
 
همه تعجب مى‏كنند دوستان هم اطاقى هر كدام به نوبه خود از من مى‏پرسند :
 -
مگر حكم را قبول كردى ؟
 -
مگر پس از محاكمه و صدور حكم تو را اجراى احكام احضار كرد براى قبول و يا اعتراض به حكم !
 -
من هنوز نمى‏دانم كه واقعا محاكمه هم شده‏ام !
 
از جايم بر مى‏خيزم درب اطاق را مى‏زنم و نگهبان مى‏آيد درب را باز مى‏كنند و اجازه مى‏گيريم تا بروم به نگهبانى !
 
به نگهبانى مى‏روم و برگه‏اى  را به دستم مى‏دهد !
 
 
 
بسمه تعالى
 
آقاى خانم   صاحبداد    فرزند    اسماعيل
 
 
زندانى شماره       105653شما بموجب نامه
 
 
شماره         54/163/70 70/8/2داد سراى انقلاب اسلامى  داد سراى عمومى) ويژه روحانيت(
 
 
به حبس قطعى پنج سال و تعليقى   .   .   .  
 
 
و مبلغ پرداخت   .   .   .   ريال محكوم و چنانچه تغييرى در محكوميت تان ايجاد نشود و در صورت پرداخت جريمه انشاءالله روز      75/5/20از زنداان آزاد خواهيد شد .
   
دفتر زندان
 -

.....................................................................................................
 
بدو بازداشت 70/6/20
 - }
تاريخ محاكمه را محاسبه مى‏كنند در حاليكه در تاريخ  1369/12/7باز داشت شدم توسط وزارت اطلاعات.{
 
پنج سال، پنج سال، پنج سال همه ذهن من را به خود جلب مى‏كند و بعد در حاليكه ذهنم كلمه پنج سال را مرتب با خود مرور مى‏كند به اطاق بر مى‏گردم و دوستان همه مى‏پرسند چى شد؟
 -
تبرئه شدى ؟
 
هيچى نمى‏گويم و فقط برگه حكم را به دست شان مى‏دهم و خود مى‏روم بر روى تخت دراز مى‏كشم و به خود مى‏گويم پنج سال !
 
پنج سال بايد بر روى اين تخت خوابيد! پنج سال بايد آزادى را در خواب ديد و زندان ارمغان اسلام ناب محمدى است براى يك جوان  19ساله !
 
بايد پنج سال در دانشگاه علوم و فنون وكيل آباد بود و اين كه نوشتن 5 سال حكم حبس يك انسان براى يك شيخ شكم باره كه بر روى چوكى لم ميدهد؛ او كه نمى‏تواند شكم خودش را جمع كند و حتى حوصله شنيدن دو كلمه دفاع انسان را ندارد اين كه چيزى نيست!!
 
بايد خدا را شكر كرد كه بيشتر ننوشته‏اند!!
 
دادگاه ويژه روحانيت دادگاه مطلقه هست! دادگاه مطلقه يعنى يك كلام ؛ يعنى هرچه كه اين قاضى شكم باره مى‏گويد عين مشروعيت هست و عين حق چون منسوب ولايت است!!
 
دادگاه مطلقه ساخته ولايت فقيه مى‏باشد!
 
فقيهى كه حتى تو اگر از آن هم تقليد نداشته باشى او رأى خودش را به عنوان رأى مطلقه خدا از طريق دادگاه ويژه روحانيت بر تو ابلاغ مى‏كند ؛ و تو هيچ راهى جز تحمل آن ندارى !
 
بايد اين برگه رابه قول بعضى‏ها بوسيد چرا كه بر رويش ننوشته‏اند مطلقا اعدام!!
            
 
حكم توسط دادگاهى صادر شده است كه ابتدائى‏ترين حق را از متهم گرفته است !
 
دادگاهى كه حتى به متهم اجازه نداده است كه يك دفاع تشريفاتى از خود نمايد!
 
و حالا رأى اين دادگاه پنج سال حبس در زندان وكيل آباد صادر شده است!!
 
بايد پنج سال در اين زندان بود، بايد مثل همه كسانيكه چندين سال در اين زندان مانده‏اند و هنوز هم بايد بمانند تا آخر محكوميت بايد اينجا ماندگار شد!
 
چگونه بايد ماند؟
 
پرسشى كه همه ذهن مرابه خود مشغول كرده است !
 
و جواب را خيلى آسوده پيدا مى‏كنم و از خود مى‏پرسم :
 -
آنها چرا تو را به زندان انداخته‏اند؟
 
آنها ميدانند كه همه كارهاى تو در چهار چوب قانون بوده است، تو يك مهاجر هستى كه بايد به گونه‏اى ارتباط با دولت و دوستان هم وطنت داشته باشى! ولى با اين حال آنها تو را آورده‏اند به زندان! يعنى نقض حقوق اوليه انسانى تو در چهار چوبه كنوانسيونهاى بين المللى حقوق بشر!!
 
و پس از  10ماه بلا تكليفى برگه‏اى برايت فرستاده‏اند كه بر روى آن نوشته‏اند پنج سال حبس قطعى!!
 
جواب روشن هست ؛ آنها مى‏خواهند كه تو در بيرون نباشى !
 
در فضاى آزاد مشغول مطالعه و كار و تكامل فكرى نباشى! آنها از جسم تو بدشان نمى‏آيند! آنها از انديشه تو مى‏ترسند، آنها از نوع نگاه تو به مسايل حراس دارند و مى‏خواهند اين نوع تفكر در اينجا دفن شود!!
 
آن‏ها دوست دارند همه شيعه باشند و مطيع ولى امر مسلمين شان! و هيچگاه روحيه وطن دوستى و مردم دوستى در ذهن هيچ فرد افغانى بروز نكند!
 
وقتى اين روحيه بروز مى‏كند جوابش بايد زندان باشد ؛ زيرا زير بناى چنين تفكرى ساختن يك هويت ملى قوى و مطرقى است كه در نخستين قدم منافع ملى ديگران را كه اقتضا مى‏كند در پروسه تحميق مذهبى و دينى عمل كنند خنثى سازد و اين يعنى...!!
 
چگونه اين پنج سال رابايد گزرانيد؟
 
جواب روشن هست !
 
بايد از همه امكانات موجود استفاده كرد تا از كاروان انديشه باز نمانى! بايد فرصت را غنيمت شمرد و از همه فرصتها استفاده بهينه كرد و به همين خاطر هست كه در ابتدائى‏ترين اقدام خود قلم و دفترى تهيه مى‏كنم تا تمرينهاى نوشتنى را كه با دوستان داشتم ادامه بدهم! و از پيشرفت دوستان در بيرون زياد باز نمانم !
 
بعد راه خود را به سوى كتابخانه بند پنج باز مى‏كنم و قرار ميشود كه در هر دو هفته يكبار به كتابخانه بروم و يك يا دو جلد كتاب با خودم به اطاق ببرم !
 
احساس مى‏كنم در بين همه بچه‏هاى هم اطاق من تنهاترين علاقه‏مند به كتاب و مطالعه هستم كه از روحيه بالائى هم برخوردار مى‏باشم!!
 
و به همين دليل احساس مى‏كنم كه زندان برايم يك نعمت فوق العاده الهى هست، با تمام شوق و ذوق كار خودم را ادامه مى‏دهم ولى افسوس كه اين شيرينى دوام نيافت!!
 
هنوز چند روزى از كارهاى مطالعه و نوشتن من نگزشته بود كه با يكى از دوستان رابطه گرم و خوبى پيدا كرديم او هم مثل من چندان زياد با محيط آشنا نبود، قرار شد كه يكى از كتابهاى شريعتى را مشتركا مطالعه و نقد و بررسى كنيم!
 
پس از دو جلسه از اين همكارى مشترك مطالعاتى بود كه يك روز صبح اول وقت درب اطاق بازشد!
 
از جانب نگهبانى اعلام كرد:
 -
سوزنى و صاحبداد به انتظامات با لباس فرم!
 
از درب اطاق كه بيرون شديم و نگهبان درب اطاق را كه بست چشم بندهاى بلند پارچه‏اى را آورد و چشمهاى هردويمان را محكم بست و دست مان را گرفت و با خود برد.
 
دنيا تاريك تاريك هست و من در كنار ديوارى كه ايستاده‏ام! هيچ صدائى نمى‏آيد گاه گاهى احساس مى‏كنم از پيش رويم كسى عبور مى‏كند و بعد همه جا ساكت مى‏شود احساس مى‏كنم تنهاهستم!
 
پاهايم خسته شده است و اعصابم هم به هم ريخته است كه باز چه شده است؟ بعد از دوران باز جوئى هايم در وزارت اطلاعات تا كنون اين چشم بندهاى لعنتى را نديده بودم! و بازهم اين‏ها را به چشم من زده‏اند، انتظار، درد سختى هست و سخت‏تر آن كه اين انتظار با چشم‏هاى بسته باشد! چشم بند را آنقدر صفت بسته‏اند كه تخمك چشمم هم احساس دردمى كند و پاهايم احساس خستگى شديد. بر روى زمين مى‏نشينم و پشت خودم را به ديوار تكيه مى‏دهم ؛ و هر چقدر انتظار مى‏كشم اين انتظار پايانى ندارد، پس از قريب دو يا سه ساعتى يكى مى‏آيد و دست من را مى‏گيرد و با خود مى‏برد احساس مى‏كنم وارد اطاقى ميشوم كه در آن ميز كار و صندلى هست و من را بر روى يك صندلى مى‏نشاند و بازهم سكوت حاكم مى‏شود و گاهى صداى‏اصابت چيزى به گوش ميرسد كه معلوم هست داخل اطاق يك يا دو نفرى وجود دارد و بعد صدائى مى‏گويد:
 -
آقاى صاحبداد شما هستيد؟
 -
بله
 -
به چه جرمى زندان شده‏اى؟
 -
خودم هم نمى‏دانم روى برگه نوشته‏اند  اقدام عليه داخل كشور ولى در جلسه به اصطلاح دادگاه اعلام كردند كه ايجاد اختلاف ميان احزاب جهادى !
 -
محكوم شده‏اى؟
 -
يعنى چه؟
 -
قاضى برايت حكم زندان بريده است؟
 -
يك برگه برايم ارسال كرده‏اند كه پنج سال...!
 -
داخل اطاق چه كار مى‏كنى؟
 -
تلويزيون نگاه مى‏كنم و كلاسهاى ويديوئى شما را كه از طريق تلويزيون پخش مى‏كنيد مى‏شنوم و گاهى هم كتاب مى‏خوانم!
 -
ولى كارهاى ديگر هم مى‏كنى!
 -
چه كارى؟
 -
ما ميدونيم، بهتره خودت بگى !
 -
داخل يك اطاق چهار ديوارى مسطتيل شكل چه كارى هست كه من انجام دهم؟
 -
كارهاى مشكوك!
 -
يعنى چى ؟
 -
همين كه گفتم!
 -
من كه چيزى نفهميدم !
 -
خوب مى‏فهمى
 -
چه چيز را ؟
 -
همونى كه خودت ميدونى و اگربازهم  تكرار كنى‏نمى دونم و نمى‏فهمم‏و... داخل سلول پشت همان پرده بريزنت كه انداختمت و اين كابل بدنت را بوسيد ؛ بعد مى‏فهمى !
 -
آخر توضيح بدهيد چه كارى نبايد بكنم ؟
 -
همين كه گفتم
 -
خوب چه چيزى را گفتيد؟
 -
شنيده‏ام چيز ميزهاى مشكوك مى‏نويسى و بعد هم تماسهاى مشكوك با بعضى از افراد دارى به هر حال در اين مرحله تذكرميدهيم و درصورت تكرار برايت گران تمام خواهد شد!!
 
مرا به سلول باز مى‏گردانند و درب سلول را پس از ورودم قفل مى‏كنند و من بر روى تخت خود دراز مى‏كشم و پتوى دولتى را بر روى خودم مى‏كشم از سوراخهاى پتو ؛روشنائى بيرون به چشم انسان مى‏خورد من هم از همين روزنه به آينده مبهم خود و جامعه‏اى كه متعلق به آن مى‏باشم مى‏انديشم و همه آنچه را كه امروز برايم اتفاق افتاده است در زير همين پتو با چشمانى نيمه باز مرور مى‏كنم و بعد احساس مى‏كنم به آرامى چشم‏هايم بسته مى‏شود؛ بى آنكه به نتيجه‏اى دست يابم !
 
از خواب كه بيدار ميشوم، بيشتر محيط اطاق عمومى را مورد مطالعه و دقت قرار ميدهم! مى‏بينم اكثر بچه‏ها داراى تحصيلات عاليه هستند و همه هم اهل فكر و انديشه بوده‏اند ولى به ندرت از خود علاقه به مطالعه نشان ميدهند و در اين ميان مثلا كاك برهان كه خيلى هم زياد مثل من اشتياق به مطالعه دارد فقط اگر روزنامه اطلاعات گاهى به‏دستش برسد، پاورقى هايش را مى‏خواند ولى ديگر هيچ چيز را مطالعه نمى‏كند و يك وقت، وقتى من صفحه سياسى روزنامه جمهورى اسلامى را مى‏خواندم برايم گفت:
 -
هنوز هم سرت بوى قرمه سبزى ميدهد!
 
در ذهنم جمله بازهم تكرار ميشود كه » هنوز هم سرت بوى قرمه سبزى ميدهد!«و به فكر فرو مى‏روم كه براستى او مى‏خواست به من چيز مهمى را منتقل كند؟
 
به محيط اطراف كه دقيق مى‏شوم مشاهده مى‏كنم كه در نهايت اگر كسى چيزى مطالعه كند رمانهاى عاشقانه است  و يا اينكه بعضى از آثار" كارلوس كاستاندا "به چشم مى‏خورد و گر نه، هيچ‏گونه كتاب ديگرى را نمى‏توان در دست كسى ديد!!
 
كم كم به نتيجه نزديك مى‏شوم مخصوصا وقتى متوجه مى‏شوم بسيارى كسانيكه هيچگونه  نياز مادى ندارند ولى با اين حال بيشتر وقت خود را صرف دوختن كوبلن مى‏كنند در حاليكه با تحصيلات عالى كه داشته‏اند مى‏توانند از اين فرصت به دست آمده نهايت استفاده را بكنند و با خود مى‏گويم شايد آنها را هم برايشان گفته‏اند كه:
 - »
درصورت تكرار برايت گران تمام خواهد شد!!«
 
شايد به همين دليل آنها به خاطر رسيدن به آزادى و طولانى نشدن ايام محبس خود حاضر شده‏اند كه با دنياى خرد و انديشه لااقل براى مدتى هر چند نا معلوم وداع كنند تا هيچگونه پرونده جديد تحت عنوان تخلفات داخل زندان برايشان گشوده نشود و بتوانند در پايان همين ايام محكوميت فعلى خودشان اين زندان را ترك كنند!!
 
و من بر سر دو راهى دنياى كوبلن دوزى و خوابيدن ؛يكى را بايد انتخاب كنم و من خوابيدن را انتخاب مى‏كنم و پس از آن در  24ساعت شبانه روز بيش از  17ساعت آن را در خواب سپرى مى‏كنم!!
 
  
 
عمومى  4
   
درب اطاق باز مى‏شود و چهار نفر  را وارد اطاق مى‏كنند كه    هريك ژست خاص خودشان را دارند، اولى پير مردى هست كه عينك به چشم دارد و ريش و سبيل انبوه كه بر روى لبانش آمده است و از او يك انسان پشمالو ساخته است  دومين نفر كه  قدى بلند و سرى تاس و ريش و سبيلى كوتاه‏تر از آن ديگرى دارد با زير شلوارى راه راه مى‏رود و در گوشه‏اى مى‏نشيند  دو نفر ديگر هم هر يك به گونه‏اى ديگر كه يكى بيشتر شبيه چوپانهاى بيابانى هست و ديگرى شبيه معتادهاى ولگرد!!
 
همه شگفت زده مى‏شوند از اينكه چنين قيافه هائى را آورده‏اند ولى طولى نمى‏كشد كه فضاى اطاق تغيير مى‏كند و به همه شُك وارد مى‏شود و لحظاتى بعد همه احساس مى‏كنند كه چهار اعدامى را به اطاق آورده‏اند!
 
سعيد جعفرى در كنارم نشسته است از او مى‏پرسم :
 - 
شايعه‏را شنيده‏اى؟ به نظرت با اينها چه خواهند كرد؟
 
سعيد مى‏گويد اگر يكى از كوچك‏ترين اين اتهامها متوجه ماها شود بدون هيچ محاكمه‏اى به جوخه دار سپرده مى‏شويم!
 
و سوسه مى‏شوم كه سر از كار اينها در بياورم و به همين خاطر با مردى كه سرى تاس و قامتى لاغر اندام و قدى بلند دارد رابطه بر قرار مى‏كنم و طى چندين ماهى كه باهم بوديم در آن اطاق از او سوالهاى بى شمارى كردم كه بخشى از آن اين چنين بود:
 -
نام؟
 -
امير
 -
فاميل؟
 -
ياورى
 
او متولد مشهد است ولى پدرش يزدى بوده ؛ قبل از انقلاب دانشجو بوده  و تحصيلات‏اش نيمه تمام مى‏ماند و جذب گروههاى مذهبى ضد رژيم مى‏شود و بعد هم عضو شبكه " تخريب"زير نظر سيد على خامنه‏اى مى‏گردد و از همان زمان اين رابطه امتداد مى‏يابد تا اينكه انقلاب ضد رژيم شاه به پيروزى مى‏رسد و به اتفاق دوستانش سپاه پاسداران را در مشهد راه اندازى مى‏كنند و بعد هم مدتى را در جبهه بوده است و مدتى هم با ارسال محموله‏اى كه از طرف سپاه به افغانستان ارسال شده است به داخل افغانستان رفته و مناطق هرات و بخشهائى از پنجشير را خوب بلد است و بعد هم مدتى مسئول اداره گذرنامه در استان خراسان بوده است هم چنين مسئوليتهائى در اداره فرودگاه مشهد بر عهده داشته است و پس از مر گ خمينى و  رهبر شدن سيد على خامنه‏اى از جانب آقاى خامنه‏اى به او پيشنهاد مى‏شود كه كليد دار منزلش شود ولى او نمى‏پذيرد و به جاى خود دو تن از دوستان خودش را معرفى مى‏كند و مدتى هم در سمت معاون  مدير كل اطلاعات خراسان ايفاى نقش مى‏نموده است!
 
او روى سياستهاى تعديل  اقتصادى هاشمى رفسنجانى معترض بوده و به همين جهت....
 
از او مى‏پرسم كه چگونه دستگير شديد ؟
 -
اكبر دانائى رفته بود تا از شهر براى مان خريد كند من نمى‏دانستم ايشان معتاد شده است او كه يا خمار بوده و يا نئشه با ماشين ميرود پمپ بنزين كه بنزين بزند و آنجادر گير ميشود و سر انجام مأمورين پليس مى‏آيند او را با ماشين‏اش دستگير مى‏كنند در حاليكه در زير صندلى عقب ماشين پر از اسلحه جاسازى شده بوده است و بعد هم اقرار مى‏كند!
 -
به چه چيزى؟
 -
به آدم ربائى!
 -
چه كسى را ربوده بوديد؟
 -
دكتر فتوحى!
 -
چرا؟
 -
ما يك ليست  90نفرى تهيه كرده بوديم از مجموعه سرمايه دارهائى كه مثل زالو خون اين ملت را مى‏خورند و بعد هم همه سرمايه ملى اين مردم را به خارج از كشور انتقال ميدهند و ما اولين نفر از اين سرمايه دارها را كه آقاى دكتر فتوحى بود دستگير كرديم و برديم!
 -
به كجا؟
 -
قبلا در زمين كشاورزى‏اى كه در نزديكى‏هاى كلات نادر داشتم جائى را تهيه كرده بودم .
 -
چگونه توانستيد در آن منطقه بيابانى جائى براى يك انسان بيابيد؟
 -
زمين را حفر كرده بوديم و در زير زمين دو عدد اتاق ساخته بوديم كه بر رويش سقف هم زده بوديم و يك راه رو هم ساخته بوديم !
 -
چگونه آقاى دكتر فتوحى را ربوديد؟
 -
ما اول يك ماشين از يكى ديگر از سرمايه دارها ربوديم‏كه خودش در رديفهاى بعدى ليست  90نفرى ما قرار داشت و بعد با همين ماشين ربوده شده به سراغ آقاى دكتر فتوحى رفتيم و او را به بهانه اينكه در خانه مريض داريم از مطب اش بيرون كشيديم و بعد هم خوب اسلحه بود و او ناگزير به اطاعت!
 -
چه مدت او را در پيش خودتان نگاه داشتيد؟
 -
ما تقريبا سه ماه او را در بازداشت خود داشتيم!
 
در اين مدت با او چه مى‏كرديد؟
 -
از او اطلاعات مى‏گرفتيم از او در باره همكاران ثروت مندش اطلاعات جمع آورى مى‏كرديم و در عين حال از ايشان خواسته بوديم زندگى نامه خودش را براى مان بنويسد!
 -
شما چرا ايشان را ربوديد؟
 -
ما مى‏خواستيم ارض ملى رابه داخل كشورباز گردانيم .
 -
چگونه؟
 
ما از ايشان خواسته بوديم كه تمام سرمايه‏هاى خارج از كشور خودش را از طريق خانواده‏اش به داخل ايران انتقال دهند!
 -
مگر به آقاى فتوحى اجازه ميداديد كه با خانواده‏اش تماس بگيرد؟
 -
خواسته‏هاى ما را ايشان با خط و امضاء خودشان مى‏نوشتند و از خانواده خود مى‏خواست كه انجام دهد و ما هم نامه ايشان را به خانواده شان مى‏رسانديم!
 -
مگر پليس به دنبال پيدا كردن ايشان نبود؟
 
تمام نيروهاى وزارت اطلاعات و يك تيم ويژه ازتهران مأمور كشف اين ماجرا بود ما دكتر را در كلات نادر بازداشت كرده بوديم و نامه‏هايش را از تايباد به باجه پست مى‏انداختيم نامه‏ها هم به گونه‏اى منعكس مى‏گرديد كه اگر خواسته‏هاى ما را بر آورده نكنند ما او را به افغانستان انتقال خواهيم داد!
 -
آيا موفق هم شديد كه از خانواده‏اش اخاذى كنيد؟
 -
اخاذى نبود ولى در بر گردانيدن ثروت ملى تقريبا موفق بوديم زيرا تا كنون طى دو مرحله بخشى از ثروت ايشان را در قالب سكه‏هاى طلا از خانواده ايشان پس گرفتيم!
 -
مگرنيروهاى وزارت اطلاعات و پليس خواب بودند كه شما توانستيد طلاها را از ايشان تحويل بگيريد؟
 -
خيلى ساده است ما از يك روش علمى استفاده مى‏كرديم؟
 -
چه روشى ؟
 -
استيصال!
 -
استيصال چگونه روشى است؟
 -
در اين روش اول پيام و خواسته‏هاى خود را به خانواده ربوده شده انتقال ميدهى ودر پيام تذكر ميدهى كه در فلان چهار راه يا ميدان و.... بيايد كنار فلان درخت يا نيمكت پارك؛ يك ياد داشت است كه بايد بر دارد!
 
در آن ياد داشت آدرس بعدى را ميدهى و خودت از دور او را تحت نظر دارى كه با فرد و يا جائى تماس نگيرد و بعد به قرار بعدى مى‏روى و بازهم يك آدرس جديد براى مراجعه مى‏دهى و اين عمل را به گونه‏اى تنظيم مى‏كنى كه حتما تا شب ادامه پيدا كند!
 
شب كه فرا رسيد او را به سوى آدرس مقصد كه حتما بيرون از شهر و در يك محيط تاريك انتخاب شده است نزديك مى‏كنى!
 
چون در شب معمولا نيروهاى امنيتى ازترس كمين خوردن مى‏ترسند كه وارد معركه شوند و تو او را به بيرون از شهر كه كشانيدى محموله در خواستى خود را تحويل مى‏گيرى و در تاريكى شب نا پديد مى‏شوى!
 -
آيا اين روش موفقيت‏آميز هم بود؟
 -
ما در دو مرحله‏اى كه سكه‏هاى طلا را دريافت كرديم از همين روش استفاده كرديم!!
 -
پس از  در يافت سكه‏ها هيچ وقت مأمورين نتوانستند شما را دستگير كند؟
 -
خير!
 -
گفتيد چه مدت آقاى دكتر فتوحى را در آنجا زندانى كرده بوديد؟
 -
سه ماه و اندى در آنجا بازداشت بود!
 -
در اين مدت برايش آب و غذاى كافى هم ميداديد؟
 -
ما فقط آب و نان خالى برايش ميداديم تا او رنج فقرائى را كه او همانند زالو شيره‏جانشان را در كارخانه‏هاى كمپوت و...خود مى‏كشد را بچشد و به همين خاطر پس از اينكه توسط مأمورهاى وزارت اطلاعات  آزاد شده است؛ يك عكس لخت مادرزاد از خور گرفته‏اند و بر روى پرونده الصاق كرده‏اند كه به چه ميزان شكنجه ديده و لاغر شده است !
 -
آيا اوراپس از دستگيرى خودتان از نزديك هم در دادگاه ديديد؟
 -
نه اورا در جلسات راه نمى‏دهند!
 -
مگر شاكى خصوصى نيست؟
 -
پرونده در دادگاه انقلاب رسيدگى مى‏شود و ربطى به او ندارد !
 -
پس الان او شما را نمى‏شناسد؟
 -
خير !
 -
در مدت بازداشت هيچ وقت در آن بيابان اقدام به فرار نكرد؟
 -
چهار عدد سگ در راه رو نگهبان گذاشته بوديم كه خودش هم ميدانست درنده‏تر از اين سگها به ندرت ممكن هست پيدا شود!
 -
به نظر شما دادگاه برايتان چه احكامى را صادر خواهد كرد؟
 -
تبرئه
 -
چرا؟
 -
چون ما براى انقلاب كار كرده‏ايم و هيچ غرض شخصى نداشته‏ايم، ما صرفا به خاطر حفظ ثروت ملى و باز گردانيدن ثروت كشور كه توسط اين آشغالها خارج شده‏اند اقدام به اين كار كرده‏ايم!
         
 
سر انجام خيلى سريع ايشان دادگاهى گرديد. در دادگاه  7اتهام به آنها وارد كردند كه عمده‏ترين آنها از اين قرار بود:
 
اقدام عليه امنيت داخلى كشور از طريق :
  - 1
سرقت مسلحانه
  - 2
آدم ربائى
  - 3
اخاذى
  - 4
حفظ و نگهدارى امكانات جنگى غير مجاز
  - 5
و...
 
و در دادگاه اوليه قاضى رأى خودرا اينچنين صادر مى‏كند:
 "
متهمهان رديف 1و 2آقايان ياورى و دانائى به موجب مدارك موجود و اقرار صريح خود آقايان طبق مواد............قانون هر يك به هفت مرتبه اعدام محكوم مى‏گردد! و متهمان رديف  2و  3به حبسهاى......"
 
سريعا پرونده به دادگاه ديگر ارجاء گرديده و قاضى شعبه جديد احكام خود را به‏اين شكل صادر نمود:
 "
آقايان امير ياورى متهم رديف اول - ابد و اكبر دانائى متهم رديف دوم - ابد و متهم رديف سوم  5سال حبس و متهم رديف چهارم آقاى نيرى مسئول سابق هراست نخست وزيرى در مشهد تبرئه!
 
احكام از جانب متهمين نيز مورد قبول واقع شد و تبديل به احكام قطعى گرديد ؛ هنوز يك ماه از صدور حكم نگزشته بود كه اعلام شد آقايان مورد عفو مقام رهبرى قرار گرفته و احكام صادره تبديل به  20سال زندان شده است!
 
چند ماه بعد آقاى ياورى به بند نظامى‏ها انتقال داده شد و بازهم حكم  20سال مورد عفو قرار گرفت و تبديل به  12سال گرديد و سپس با گزاشتن وثيقه به بند كارگران انتقال يافت و در شعبه اخز وثيقه دادسراى انقلاب مشغول كار گرديد و بعد هم رياست هيئت مديره شركت كمپوت آقاى دكتر فتوحى را عهده دار گرديد زيرا اين شركت به گفته خود آقاى ياورى از سوى سپاه پاسداران از آقاى فتوحى خريدارى گرديده است و دوستانش در سپاه ايشان را به عنوان مدير عامل آن برگزيده‏اند !!
 
  
 
يك روز؛ يك خاطره
   
همه بچه‏هاپس از  1/5ساعت هواخورى روزانه به داخل اطاق بر گشته‏اند لحظاتى بعد از نگهبانى اطلاع ميدهند كه    همه بچه‏ها با لباس فرم آماده باشند يكى از مقامات براى    ديدنشان مى‏آيد!
 
دقايقى بعد در حاليكه همگى لباسهاى فرم خود را بر تن كرده‏اند از نگهبانى خبر مى‏دهند كه به عمومى  1بيايند!
 
ما به اتفاق ديگر دوستان مى‏رويم به اطاق عمومى  !1
 
در اطاق منتظر مى‏باشيم كه دقايقى بعد درب اطاق گشوده مى‏شود، در آستانه درب سيدى با عمامه سياه و قامتى متوسط و چهره نرم و ملايم و با لبخندى پر از مهربانى نمايان مى‏شود و سلام مى‏كند!
 
دوستان جواب سلام ميدهند و هركس در جاى خودشايد به نشانه احترام‏مى ايستد و بعد سيد با همان لحن پر از مهربانى مى‏گويد:
 -
اجازه هست كه داخل اطاق شوم؟ و دقايقى در خدمت شما باشم؟
 
دوستان تعجب مى‏كنند؛ چرا كه در طول اين  12يا  13سال بعد از انقلاب هنوز كسى اين چنين با آنها بر خورد نكرده‏است و شايد به همين علت هست كه دوستان  با روى گشاده از او به اطاق دعوت مى‏كنند!!
 
سيد وارد اطاق مى‏شود و اعضاى هيئت همراه نيز به دنبال او وارد مى‏شوند و بعد همه در يك طرف اطاق در قسمت زير پنجره‏ها مى‏نشينند و دوستان زندانى هم در اطراف اطاق جاى مى‏گيرند و تعدادى از بچه‏ها هم مى‏روند روى  دو عدد ديس موجود مقدارى ميوه را كه در روز ملاقات خانواده هايشان برايشان آورده‏اند براى پزيرائى از ميهمانان مى‏آورند و بعد مى‏نشينند و جلسه شروع مى‏شود!
 
داديار سابق زندان شروع مى‏كند و مى‏گويد:
 -
آقاى مير عمادبه سمت  دادستان جديد استان خراسان منسوب گرديده‏اند و آمده‏اند خدمت شما تا مشكلات شما را بشنوند!
 
بعد دادستان مى‏خواهد كه همه برادران را معرفى كنند و بعد داديار سابق ضمن معرفى جانشين خود آقاى طالبى يكايك بچه‏ها را معرفى مى‏كند و بعد در بعضى از موارد از خود متهم هم آقاى مير عماد سوالات جدا گانه‏اى را مى‏پرسند!
 
و بعد نوبت به من كه ميرسد از خودم سوال مى‏كند:
 -
تازه وارد هستيد؟
 -
خير بيش از يك سال و چند ماه مى‏باشد كه اينجا هستم!
 -
محكوم شده‏اى؟
 -
بله
 -
چند سال؟
 -
پنج سال
 -
چطور پرونده ات به دست من نرسيده است؟
 -
نمى‏دانم
 -
محكوم كدام دادگاه هستى؟
 -
ويژه روحانيت
 
خود آقاى مير عماد حساس‏تر مى‏شود و مى‏پرسد:
 -
طلبه بوديد!
 -
درس طلبگى مى‏خواندم ولى عضو حوزه نبودم و هيچ گونه شهريه‏اى هم دريافت نمى‏كردم!
 -
جرمت چيست؟
 -
حاج آقا نوشتند اقدام عليه داخل كشور ولى در جلسه نيم دقيقه‏اى به اصطلاح دادگاه گفتند متهم هستى به ايجاد اختلاف بين مجاهدين مسلمان افغانى ولى حقيقت اين بود كه هيچ كدام اينها نبود !
 
سيد ابراز تأسف مى‏كند و بعد مى‏گويد :
 -
متاسفانه از من هيچ كارى ساخته نيست تا برايت انجام بدهم.!
 
و بعد نوبت به كوهستانى مى‏رسد و او را معرفى مى‏كند  10سال زندان و  150هزار تومان جريمه نقدى!
 
همه اعضاى هيئت تعجب مى‏كنند آقاى مير عماد سوال مى‏كند كه :
 -
مگر قاچاق فروشى هم مى‏كرديد؟
 
كوهستانى جواب ميدهد :
 -
نه حاج آقا؛ آقاى داديار كه از متن پرونده اطلاع دارند فقط يك نامه بوده و...
 -
پس چرا به حكم اعتراض نكردى ؟
 -
آخر آن زمان هركس به احكام صادره اعتراض مى‏كرد رأى دادگاه تجديد نظر چند برابر اعلام مى‏شد من هم ترسيدم و همين رأى را قبول كردم !
 
و بعد آقاى اصغر صاحب الزمانى را معرفى مى‏كند كه  9سال در زندان مى‏باشد و باز هم به دليل اينكه دو باره پرونده به جريان افتاده است لزا بلا تكليف است !
 
پس از معرفى همه بچه‏ها آقاى مير عماد شروع مى‏كند به صحبت كوتاهى كه در دل همه بچه‏ها دريچه‏هاى اميد را مى‏گشايد و مى‏گويد:
 -
دوستان زندان به هيچ وجه جاى خوبى نيست، زندان براى هيچ انسانى خوب نيست و من متاسفم كه شماها را در زندان مى‏بينم ؛ شماهائيكه هر كدام بايد الان در خارج از اين چهار ديوارى باشيد و هر كدام مصدر خدماتى بزرگ براى مردم و كشورتان !
 
برادران من نيامده‏ام كه به شما زور بگويم بلكه آمده‏ام كه با شما و با همه زندانيان آشنا شوم و به عنوان يك دادستان اگر كارى از من برايتان ساخته بود انجام دهم!
 
مشكلات همه را شنيده‏ام ولى حل همه آنها در توان و اختيارات قانونى من نيست و من تلاش مى‏كنم كه آنچه در چهار چوب قانون در صلاحيت من هست برايتان انجام بدهم بعد اينكه مرخصى‏ها را كه يك اصل قانونى هست احياء كنم شما به خانواده هايتان اعلام كنيد كه وثيقه تهيه كنند و در ارتباط با عفو هم متاسفانه چند روز پيش يك بخش نامه از تهران آمده است كه ما را بسيار محدود مى‏كند ولى در عين حال تلاش خواهم كرد كه راهى پيدا كنم تا عفو شامل حال همه شما شود و شما بر گرديد به سر خانه هايتان و زندگى تان و انسانهاى مؤثر و مفيدى در جامعه باشيد!
 
و بعد آقاى مير عماد يك پرتقال بر ميدارد و مى‏خورد و ديگر اعضاى هيئت هم ناچار يك پرتقال بر ميدارند ولى بعض از همراهان آقاى مير عماد بسيار با اكراه مى‏خورند!!
                  
 
خيلى زود مرخصى‏ها شروع شد و همه كسانيكه حتى در طول حبس چند ساله خود يك بار هم به مرخصى نرفته بودند به مرخصى رفتند و هر روز خبرهاى جديدترى از كارهاى مير عماد به گوش ميرسيد! يك روز خبر مى‏آمد كه آقاى مير عماد همه معاونتهاى دادستانى سابق را در وزارت اطلاعات باطل كرده است و اعلام نموده است كه هيچ كس حق ندارد بدون اجازه او تلفنى را كنترل كنند و يا اينكه بدون مجوز او كسى را تعقيب كنند و يا اينكه وارد خانه‏اى شوند!
 
همه موظف هستند كه اسناد خودرا تهيه كنند و در صورت مستدل بودن او برايشان شخصا مجوز كنترل تلفن و يا ورود به خانه‏اى را صادر خواهد كرد و يك روز ديگر خبر ميرسد كه مير عماد همه كسانيكه بلا تكليف بوده‏اند را باز جوئى‏هاى وزارت اطلاعات را كه تحت تعزير گرفته شده است را باطل اعلام كرده است و به قضات دستور داده است كه آنچه متهم در دادگاه اقرار مى‏كند ملاك بوده و اسناد معتبر كه دال بر جرم دارد ميتواند مورد قضاوت قرار گيرد؛ نه اقارير متهم در سلولهاى وزارت اطلاعات كه توام باشلاقهاى تعزيرى مى‏باشد!
 
روح اميد در همه زندانيان زنده شده است همه احساس مى‏كنند كه عدالت پيداشده است عدالت هر روز مى‏رود كه بيشتر حاكم شود اولين احكام جديد كه با عفو و كاهش مجازات همراه است براى تعدادى از بچه‏ها ميرسد و بعضى از افراد كه بيش از دو سوم دوران محكوميت خود را گزرانيده‏اند و هيچ سابقه ديگرى هم نداشته‏اند آزاد مى‏شوند و ديگران نيز با احكام شكسته شده مواجه هستند!
 
اما اين اميد دير پاى نيست ؛ نمى‏دانم چرا هميشه عدالت به شكل يك رعد يك بار مى‏غرد و مى‏نالد و بعد گم و ناپيدا ميشود!!
 
همه اين طلوع عدالت سه ماه دوام نمى‏يابد كه دادستان را وادار به استعفا مى‏كنند و يك باره اعلام ميشود كه در پى استعفاى آقاى ميرعماد دادستان جديد منصوب گرديد!!
 
فضاى زندان بازهم در هم گره مى‏خورد و همه به آرامى با عدالت خدا حافظى مى‏كنند و بار ديگر آماده ميشوند كه براى گرفتن يك اقرار شاهد باشند كه چگونه سنگهاى دو كيلوئى را به بيضه‏هاى افراد مى‏بندند و او را ناچار مى‏كنند كه بر خيزد و راه برود!
 
وبازهم دوستان خود را ببينند كه چگونه آنهارا به ماشين بكسل نموده‏اند و با پشت چنان‏بر روى زمين كشيده‏اند كه همه پوستهاى پشت‏شان  شاريده‏است و...
         
 
پس ازگزرانيدن   23ماه در     3 5اينك مسئولين بند پنج تصميم گرفته‏اند كه در صورت موافقت خودم به بند نظامى‏هاانتقال يابم كه در آنجا محكومان دادگاه ويژه روحانيت نيز نگهدارى ميشوند تا ادامه دوران محكوميت خود را در آنجا سپرى نمايم!
 
بيست و سه ماه در    3 5بوده‏ام ؛ در همه اين  23ماه من درتمامى عمومى‏ها  و اطاقهاى مجرد آن زندگى كرده‏ام !
 
اما آنروز كه من رابه زندان آوردند طاهر احمد زاده پس از مدتها دوران محكوميت خود را به سر رسانيده بود كه آزاد مى‏شد ولى بسيارى از هم فكران او و نيروهاى مجاهدين خلق و بعضا كمونيستها در اين اطاقها بودند! اين اطاقها پر از بچه هائى بودند كه روزگارى درد آزادى داشتند! آنها به خاطر جنايت به پشت اين ميله‏ها نيامده بودند! هيچ كدامشان به ناموس كسى تجاوز نكرده بودند و هيچ كدامشان گردن كسى را نبريده بودند و هيچ گاه از ديوارخانه كسى هم بالا نرفته بودند ولى همه شان از يك ديوار سرك كشيده بودند!!
 
آنان بر اين باور بودند كه در دوران حكومت شاه براى آزادى قيام كردند و براى آزادى ياران خود را در خاك سپردند و براى آزادى خون خويش را در طبق اخلاص نهادند تا آزادى به دست آيد!
 
شاه سر نگون گرديد ولى آزادى بازهم به دست نيامد!
 
آنان در جستجوى آزادى بودند كه خود را در برابر حكومتى يافتند كه با اندكى طمئنينه مى‏گفتند ما حكومت گران خدائيم!
 
آنان در جستجوى آزادى بودند كه از ديوار حكومت‏گران سرك كشيدند و حاكمان گفتند كه اينان با خداسر ستيز دارند!!
 
و بدينسان آنان را به زندان فرستاده بودند تا از زندان كوچك  زندان بزرگ را نظاره گر باشند!!
 
و حالا بسيارى از آن بچه‏ها يا به بركت  2/5ماه دادستان شدن آقاى ميرعماد عفو شامل شان گرديده است آزاد شده‏اند و يا اينكه به لطف آقاى بختيارى )دادستان پس از آقاى مير عماد(به ديار جاودانه رهسپارشان كرده‏اند!!
 
به هر حال از ميان آن همه كه در اين مدت يا افقى و يا عمودى اينجا را ترك كرده‏اند همين بيست و چند نفر باقى مانده‏اند و من مردد هستم كه تقاضاى انتقال به بند نظامى‏ها را بدهم يا خير؟
 
به هر حال تقاضاى انتقال خودم را ميدهم و بعد از مدتى موافقت مى‏شود و من با مقدار اثاثيه‏اى كه همراه داشتم به بند    2  5منتقل ميشوم.
         
 
بند      2  5داراى دو طبقه است كه در طبقه هم كف آن همه كسانى محبوس هستند كه در انتظار مرگ به سر مى‏برند و امروز و يا فردا ممكن هست كه احكام اعدام شان در ديوان عالى كشور تاييد شود و اجرا گردد و به همين دليل همه آنها در اطاقهاى در بسته بدون هيچ هواخورى  قرار دارند و در طبقه فوقانى آن محكومان و متهمان دادسراى نظامى قرار دارند كه دو اتاق آنان در اختيار متهمان دادسراى ويژه روحانيت است !!
 
اطاق  18و  19من را به اطاق  19مى‏برند و بر روى زمين ساكن مى‏شوم و حالا آزاد هستم كه هر زمانيكه خواستم به هوا خورى بروم و يا بر گردم!!
 
به هوا خورى  مى‏روم و بعد هم بر مى‏گردم و سرى هم با اطاق  18مى‏زنم!
 
وقتى از پشت ميله‏هاى اطاق به داخل آن نگاه مى‏كنى به استثناء چند تخت ما بقى اطاق چنان درهم و برهم است كه بيشتر شبيه يك انبارى با صدها وسايل زيادى مى‏باشد كه بدون استفاده باقى مانده‏اند و غبار زمانه بر صورت شان نشسته است و اگر دستى بكشى خواهى ديد كه اثر انگشتانت غبارهاى نشسته را با خود دور كرده و اثرى از نا خنهايت باقى مى‏گذارد ولى وقتى دقت مى‏كنى مى‏بينى كه اينجا هنوز انبارى نشده است ؛ اينجا يك اطاق است كه چندين انسان در آن زندگى مى‏كنند و اولتر از همه چشم انسان را پير مردى‏به خود جزب مى‏كند كه با شكم پوف كرده وتك دانه‏هاى ريشهاى سياه كه بر صورتش باقى مانده‏والباقى را زمانه در چرخ گردون خويش رنگش را پرانيده.! از او با نام امام جمعه ياد مى‏شود او روزگارى امام جمعه يكى از شهرستانهاى خراسان بوده است و در يكى از خطبه‏هاى نماز بر خلاف متن تنظيم شده سپاه پاسداران كه براى همه ائمه جمعه‏ها ميدهند تا طبق آن خطبه‏ها را ايراد كنند؛ خطبه‏اى را مطابق ميل خود بيان مى‏كند و بعد به جرم اعتياد دستگير مى‏شود و حالا آنقدر در ميان درد و رنج به سر مى‏برد كه شبها نمى‏تواند به توالت برود و همانجا بر روى تخت در ميان لباسهاى خود همانند كودكان خرد سال خود را و...
 
تعداد ديگرى هم از روحانيون در آن اطاق  قرار دارند و تعدادى هم از برادران اهل سنت تايباد هستند كه به جرم وهابى گرى دستگير شده‏اند !
 
وقتى در داخل كاليدر راه مى‏روم متوجه بسيارى چيزها ميشوم و احساس مى‏كنم اكثريت با چشم ديگرى به محكومان دادسراى ويژه روحانيت نگاه مى‏كنند و كم‏كم متوجه ميشوم كه چه حكايتى !
 
سيد علوى، نامى كه بر سر زبان همه بچه‏هاى بند نظامى افتاده ست! و هركس به نحوى روايتهاى جديد او از دين و مذهب را نقل مى‏كند! و من كم كم پاى صحبت بچه سربازهائى مى‏نشينم كه از او مى‏گويند:
 -
سيد علوى مى‏گويد آيت الله بوده است و رئيس يكى از شعبات دادگسترى او از همه چيز براى خود يك تعريف جديد دارد ؛ او را به خاطر رابطه نا مشروع گرفته‏اند و همچنين انجام لواط و براى توجيه كار خودش استدلال مى‏كند كه در زمانيكه اسلام امر لواط را حرام كرد به اين دليل بود كه در آن زمان جمعيت بشرى محدود بود و حالا كه جمعيت كره زمين بيش از حد ظرفيت گرديده است ديگر دليلى براى حرمت اين امر وجود ندارد به همين خاطر هم هست كه خمينى در تحرير الوسيله خود اجازه فرموده كه مردان بتوانند با زنان خويش انجام لواط كنند و مسئله روشن هست" دُبر " دُبر هست فرقى ميان زن و پسر و يا مرد ندارد و مهم اين هست كه نطفه بسته نمى‏شود و حالا هم كه نيازى براى ساختن انسانهاى جديد نيست!!!
 
مو بر بدن انسان راست مى‏شود دقيقا بر خلاف قران نظر مى‏دهند و دادگاه بازهم براى اينچنين آدمهائى فقط چند سال زندان صادر مى‏كند وبس!
 
و قصه بازهم ادامه دارد با مردى كه هميشه ريشهاى سياه خود را شانه مى‏كند و لباسهاى شيكى هم دارد آشنا مى‏شوم !
 
نامش امير پور گيلانى هست و سابقا از معاونين خلخالى در قوه قضائيه بوده و در زمان خمينى به جرم لواط دستگير گرديده و پس از خوردن چند ضربه شلاق محكوم به خلع لباس روحانى شده و حال به جرم صدور چك بلا محل به زندان افتاده است او هم مانند سيد علوى عقايد جديدى در رابطه با همه چيز دارد ولى پس از مدتى مبلغ چك از طرف آقاى خامنه‏اى به حساب ايشان واريز مى‏گردد و هم چنين مورد عفو ايشان قرار گرفته و شخصا اجازه پوشيدن لباس آخوندى را مجددا به ايشان  صادر كرده است ! و از زندان آزاد مى‏گردد !
 
از محكومان دادگاه ويژه تعدادى هم برادران اهل سنت هستند كه همه شان به جرم تبليغ عقايد مذهبى شان دستگير گرديده‏اند! و در ميان آنان دو چهره سرشناس وجود دارد آقاى سيد احمد سيد الحسينى و صفى زاده كه هر دو به حبس‏هاى سنگين محكوم شده‏اند و من به سرعت با آقاى حسينى رابطه دوستى مان بر قرار ميشود و ميتوانم ادعا نمايم كه در اين بند فقط آقاى حسينى تنها كسى است كه ارزش صحبت كردن را دارد ؛ با او روزها در فرصتهائى كه پيش مى‏آيد در داخل هواخورى درحال راه رفتن پيرامون بسيارى از چيزها صحبت مى‏كنيم !
 
او بر خلاف صفى زاده فاقد تعصب خشك مذهبى است، او بيشتر اهل عقل گرائى است  تا اهل سنت گرائى كه به آن متهم شده است و اينك در انتظارپايان  15سال حبس خود به سر مى‏برد!
 
با او از مذهب مى‏گوئيم و او بسيار زيبا از هردو مذهب برايم صحبت مى‏كند، بيان شيوا و شيرينى دارد بر بخش اعظمى از قران و روايات تسلط دارد و هم چنين نگاهى باز به زندگى انسان!
 
گذشته او را جويا مى‏شوم با صداقت تمام مى‏گويد:
 -
تايباد روستاى باخرز محل سكونت‏اش بوده است و بعد هم در همانجا مدرسه دينى‏اى داير كرده بوده كه براى تعدادى از بچه‏هاى روستا قران و احكام مذهبى آموزش ميداده است؛ مسئول سپاه منطقه تايباد بارها و بارها او را به مقر خود دعوت مى‏كند و از او تقاضا مى‏نمايد كه بيايد باآنان همكارى كند و به او چند پيشنهاد مشخص ارائه مى‏دهند كه او بپذيرد! اول اينكه آماده شود تا به عنوان نماينده منطقه به مجلس شوراى اسلامى برود و دوم اينكه به عنوان نماينده رهبر ايران در امور اهل سنت با آنها همكارى نمايد و سوم اينكه نمايندگى رهبر ايران را در امور حج در قسمت اهل سنت بپذيرد!
 
ولى او مى‏گويد:
 
من در همين "باخرز" در همين روستا در همين زاد بومم مى‏خواهم بمانم! مى‏خواهم قران خدا را در ميان پيروانش آموزش دهم مى‏خواهم در ميان اين نوجوانان پاك ؛ پاكى كلام خدا را آموزش دهم تا شايد هميشه در زندگى خود باياد خدا و با عشق به خدا پاك زندگى كنند و پاك به ديدار محبوب روند!!
 
دنياى ما نياز به نيرنگ بازيهاى سياسى ندارد، دنياى ما نياز به صداقتهائى دارد كه در كلام خدا همچون چشمه سار جوشان موج مى‏زند و انسان را به سوى خود مى‏خواند! كه آب حيات بنوش!!
 
و من اين آب حيات را در ميان كودكان تشنه حقيقت و صداقت؛ كلمه به كلمه و قطره قطره در كام تشنه حقيقت جوى شان مى‏چكانم و اين را به همه آن مقامها نمى‏دهم!
 
و بعد از همين جريانها بود كه وزارت اطلاعات من را بازداشت كرد و بعد هم به اتهام وهابيگرى محكوم به زندان كردند؛  15سال!!
} -  P
در زمانيكه من را از بند مخصوص روحانيون در كنار بند كارگران آزاد كردند آقايان حسينى و تعدادى ديگر را به سلولهاى   35انتقال داده بودند ولى پس از مدتى ايشان را هم آزاد كردند و در يك سانحه ؛ چرخهاى عاج دار يك كاميون را از روى مغز او عبور دادند!!
 
صفى زاده پس از آزادى از ايران فرار كرد و در زمان طالبان در هرات مستقر گرديد و حزب فرقان اهل سنت ايران را تشكيل داد!!  {P
 
 
   
درب چهار 1372 / 5 / 30
   
وضو گرفته بودم از دستشوئى بيرون آمدم    وقصدداشتم‏به‏اطاق‏كوچكى بروم كه به آن نمازخانه‏مى‏گفتند!    آقاى‏فرجامى‏مسئول توزيع غذا آمد و گفت ؛
    -
صاحبداد شيرنى بده!
   
گفتم:
 -
خوش خبر باشى‏مرد ؛ بگو چى شده؟
 -
كارت و عكست آمده!
 
گفتم:
 -
شوخى نكن مرد ؛ يادت هست؟ مرخصى‏ها را كه خبر آوردند پنج نفر و بعد...
 -
جدى ميگم كارت و عكست آمده برو نگهبانى بند و...
 
رفتم نگهبانى جناب سروان شهابى فر افسر نگهبانى بود كه اصلا ميل نداشتم قيافه‏اش را ببينم! افسر نگهبان بود و جلو رفتم بى آنكه ميل صحبت داشته باشم، سكوت كردم جناب سروان لبهاى كبود شده‏اش را جنبانيد وگفت:
 - 
تو آزاد هستى ؛ درب چهار را كه بلد هستى؟
 -
بله !
 -
برو كارتكس خودت را از آنجا بياور!
 
سريع به اطاق بر گشتم و لباسهاى فرم  ترازو دار را پوشيدم و از بند بيرون آمدم هوا تاريك شده بود، تك ستاره هائى در آسمان تابستانى موج مى‏زد و من در حاليكه نمى‏توانستم آزادى ام را باور كنم ؛ چنانچه دستگيرى ام را هرگز نمى‏توانستنم باور كنم ولى باور كرده بودم و از پشت بند نسوان گزشتم و سرپيچ بود جاى برجك  2كه آقاى امير ياورى را ديدم  كه از بيرون مى‏آمد يعنى روزها مى‏رفت شعبه اخز وثيقه كار مى كرد و در هفته يك يا دو شب؛ شبها مى آمد در بند كارگران مى‏خوابيد!
 -
سلام عليكم
 -
خيره انشاءالله
 
در حاليكه بغض گلويم را مى فشرد و اشك شوق بر گرد چشمانم حلقه زده بود گفتم :
 -
آرى مى گويند آزاد شده‏ام ؛ مى روم درب چهار تا كارتكس خودم را بياورم !
 -
امير با لبخندى خوش آيند مى‏گويد ؛ خدا را شكر برو تا ديرنشده!
 -
خدا حافظ!
 
شتابان از پشت بند 5و نظامى ها عبورمى كنم و نگاهى عميق به هر دو پنجره‏اى مى‏كنم كه به مدت دوسال ازپشت آن بر روى شوفاژ مى‏ايستادم و همين جا را تماشا مى‏كردم! همين جاكه من ايستاده‏ام رو بروى درب پشتى آشپزخانه كه همواره بوى كافور از آنجا مى‏آمد و بوى آزادى هم از چند متر آنسوى‏تر به مشام انسان مى‏رسيد!
 
آن‏روزها هيچ باورمان نمى‏شد كه روزى اينجا را از نزديك  ببينم آن طرف اين ديوار بلند ؛ چيزى بنام آزادى هست كه اينك من تا آنجا چند مترى بيشتر فاصله ندارم !
 
خودرابه جلو درب چهار ميرسانم و مى‏روم جلو  و به مأمورى كه آنجا نشسته است، سلام مى‏كنم  و بعد مى‏گويم  به  دنبال كارتكس آمده‏ام!
 -
بنام؟
 -
صاحبداد ...
 
مقدارى اين طرف و آن طرف با كاغزها ور ميرود و بعد اعلام مى‏كند كه كارتكس شما رفته است بند  5و بعد رو به من مى كند و مى پرسد؟
 -
شما بند كارگران هستيد؟
 -
نه خير من در بند ويژه در كنار بند كارگران مى باشم
 -
چرا شما را در بند  5برده بودند؟
 -
نوع اتهامم به آنجا مربوط مى‏شد!
 -
يعنى گروهك بوديد؟
 -
هى... حالا عنايت كنيد زنگ بزنيد تا زودتر كارتكس را برگردانند...
 -
آنها ميدانند كه شما حالا در كدام بند هستيد و لزا مى فرستند !
 -
ولى دير مى شود
 
بنده خدا گوشى را بر داشت با بند  5تماس گرفت و خواهان استرداد كارتكس به درب چهار شد !
 
ومن تا آمدن كارتكس از بند  5كه اولين باروقتى وارد زندانم كردند مرا به آنجا بردند و آنهم در قسمت       3 5بند پنج و آنجا هم اول بار به اطاق مجرد انداختند )اطاقى كه در آن يك تخت سه طبقه هست فاقد آب، توالت و تلويزيون و هواخورى(!
 
پس از مدتى انتظار بالاخره يك كارت از نوع شوميز كاهى رنك كه بر روى آن عكس من با پلاك خودنمائى مى‏كند و بر روى آن پلاك اين شماره قابل خواندن ميباشد  1 0 5 6 5 3و تمام مشخصات و نوع اتهام و آدرس منزل و...


 
بر روى كارت يك برگه ضميمه شده است كه از سوى اجراى احكام دادگاه ويژه روحانيت صادر شده بود به اين مظمون :
 -
مديريت زندان وكيل آباد مشهد!
 
سلام عليكم    تاريخ 1 3 7 2 - 5 - 30
 
پيرو نامه شماره         54/163/70 70/8/2
 
از اين دفتر آقاى صاحبداد   .   .   .   با شماره زندانى      105653با كلاسه پرونده   .   .   .   .    چنانچه به علت ديگرى در بازداشت نمى‏باشند آزاد و به اين دادسرا معرفى گردد .
   
اجراى احكام
    
دادگاه ويژه روحانيت


 
كارتكس را با خوشهالى گرفتم ودفتر  درب چهار را امضاءكردم و به سوى بند ويژه يك نفس دويدم.
 
به نگهبانى كه رسيدم كارتكس را به دفتر نگهبانى تحويل دادم تا آنها كارهاى ورود و خروج و آزادى ام را ثبت نمايند و من سريع رفتم به اطاقم اول آقاى جامى را صدا نمودم و از او حلاليت طلب نمودم و بعد به كمك او همه وسائل را جمع نمودم و بعد همه وسائل اضافى را به او دادم كه به هركس كه نياز داشت بدهد و... لباسهاى شخصى‏ام را پوشيدم و لباسهاى فرم را داخل پلاستيك كردم براى تحويل دادن و بعد باهمه دوستان هم بند اهل سنت خداحافضى كردم آمدم به نگهبانى كارها تمام شده بود شهابى فر به يكى از آدم فروشانش گفته بود كه بگويد اين شب را اگر مى‏خواهى اينجا بمانى كارهايت را رديف كنم تا فردا آزاد نمى‏شوى به خاطر معرفى به داد سرا!
 
در جواب گفتم مى‏دانم ولى يك لحظه‏اش اينجا حيف است؛ خدا حافظى نموده و آمدم كنار بند كارگران و آقاى فرجامى را پيداكردم و مبلغى را به عنوان شيرنى برايش دادم و بعد خدا حافظى نمودم و از بند براى هميشه بيرون شدم!!
            
  
شب آزادى ؛ چگونه شبى ميتوانست باشد؟ سوالى كه   5/2سال به دنبال آن بودم ؛ اينك پاسخ خودم را يافته‏ام، تجربه شب آزادى تجربه شيرينى هست ؛ شبى كه 5/2سال در انتظارش بوده‏اى وقتى به آن مى رسى دوست ميدارى در يك نفس تا انتهايش بروى هر گامى را كه بر ميدارى ديگر دوست ندارى حتى يك بار هم به عقب نگاه كنى و بار ديگر بند را ببينى ؛ در بند بودن را به ياد آورى به همين دليل هست كه شتابان از آنجا عبور مى‏كنم در شعاع نورافكنهاى برجكها از كنار كارگاه و درب بسته آن گزشتم كارگاه جائى كه صدها انسان در آنجا كار مى‏كنند تا بهتر روزهاى حبس را سپرى كنند ؛ كارگاه جائى كه اكثر محكومان آن بيش از  20يا 30سال محكوميت دارند، كارگاه تنها سرگرمى براى مردانى كه مى‏خواهند سالها در اين زندان بسازند و بسوزند، آنهم اگر در آنجا راه پيداكنند.
 
از كارگاه و درب بسته آن كه عبور كردم به بند نسوان مى رسم و سر و صداى زنهائى‏به گوش مى‏رسد كه به هر دليلى به اينحا آورده‏اند ؛ زيرا وقتى قانون وجود نداشت، وقتى شرع و قانون به دست انسانهاى فاقد احساس و اخلاق و خانواده...افتاد انسانها را به هر دليل ممكن به بند شان مى‏كشند و من همچنان كه از پشت اين بندها مى گزشتم خدا حافظى مى‏كردم و از خداوند صادقانه مى خواستم كه همه شان را آزاد نمايد!!
 
ودر مسير رسيدن به درب چهار هستم كه يك بار ديگر بخش آخر كتاب ايام محبس على دشتى در ذهنم مجسم مى‏شود
 »
رئيس شهربانى عفو شاهانه را از گناه مرتكب نشده ابلاغ كرد«...
 »
ابرهاى تاريك ناپديد شد فروغ آزادى دميدن گرفت ولى اين فروغ بدرجه‏اى خيره كننده است كه چشم مرا خسته كرد اين اعصاب ضعيف خاك بر سر، نه تاب تحمل يأس و نا كامى را دارد و نه قوه هضم خوشى و شادابى را اينك چهار ساعت از نيمه شب مى‏گذرد و خواب بچشم من راه نمى‏يابد. من آزادم فردا هر كجا دلم خواست ميروم باهركس بخواهم حرف ميزنم...فردا آزادم فردا نور آفتاب؛ نورآفتابست و ميتوانم خود را در آن غرق كنم