VATANDAR.COM

  روزهاى سربى

 

     در

     اردوگاه

    سفيد سنگ

 

 

    خاطرات يونس حيدرى

  

    شناسنامه كتاب

    .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

    روزهاى سربى

    خاطرات؛ اردوگاه سفيد سنگ

 

    نويسنده: يونس حيدرى 

    طرح روى جلد: محمد حيدرى

    چاپ اول

    1379/10/7

    ناشر :

 

 ......................................................

 هديه به روان

 او

 كه

 مظلومانه جان داد!

 

      كمپ2

            اردوگاه !

                  سفيد سنگ

……………………………………………………………

 

    فصل اول

 

  

"اردوگاه سفيد سنگ" پنج شنبه   1378/6/4

 اتوبوس با سر نشینان خسته و گرسنه خود در برابر درب بزرگى ‏ايستاده می شود، كه بر سر دروازه ورودی آن که  با قدرت برق اینسو و آنسوی می رود، نوشته شده است " اردوگاه سفيد سنگ" 31 سر نشين موتر را از موتر پياده مى‏كنند؛ تعدادى مامورمسلح از داخل اردوگاه  همانند دشمنان قسم خورده از درواه اردواگه بیرون می آیند، به سرعت اطرفا اتوبوس و سر نشینان آن را محاصره می کنند، و ناخنهای شان بر روی ماشه کلاشینکوفهای اسلامی شان بازی بازی می کند، مامور مستقربر روی  برجك نگهبانى که بر فراز درب کلان برقی استقرار دارد، به خود حالت آماده باش می گیرد، و سربازی که از قم تا اینجا همراه مهاجرين آمده بود، به پشت پاشنه پاه  هر یک از اسیران مهاجر با يك لگد به قوزك پاهاى مهاجرين شاید به رسم خدا حافظی می کوبد، و همه را  در جاى مخصوص هدايت مى‏كند تا بتواند تحويل مقامات اردوگاه بدهد!!

در برابر درب برقی،  همه را در صف‏هاى منظم مى‏نشاند، ابتداء با مامورهاى اردوگاه مشتركا آمار مى‏گيرند، بعد از طريق فرمى كه از يگان ويژه شهر قم به همراه خود دارد، همه را یکی  یکی با نام می خواند و به مقامات اردوگاه تحویل می دهند.

گویا   31نفر كامل مى‏باشد، درب برقى باز مى‏شود همه وارد اردگاه می شوند، درب برقی بسته می شود، موتر حامل ما و آزادی در وحشت پشت دروازه های آهنی می ماند، و صدای به هم خوردن دروازه تا اعماق وجود انسان فرو می رود. بازهم همه را شمارش می کنند و تعداد كامل مى‏باشد ؛ رسيد  31نفر را به پاسدارانی که ما را اینجا آورده اند ميدهند و آنها منطقه را ترک می کنند.

یکی از  مأمورين بچه هارا به طرف درختى دورتر از درب برقى می کشاند و اعلام مى‏كند؛ هركس وسائل همراه خود دارد به کناری بگذارند و آماده باشند براى بازرسى؛ اما كسى به همراه خود چيزى ندارد، تعدادى از دستگیر شده گان، به همراه خود لباس كار دارند، زيرا آنان را از فلكه (مکانی در ایران برای آنانی که برای سر کار رفتن می روند)  گرفته‏اند وبقيه را هم كه از بازار!

یکی از عساکر با خشم و تحقیرمی گوید؛ ناس - سيگار - و... هرچه داريد کنار آن درخت بریزید!

باز با دهان خودش شکلک در آوده و ادامه می دهد،  

 - اگه توى بازرسى گير بيارييم نگوئيد نگفتيد !

 كسانيكه سيگار وناس داشتند همه را ريختند كنار درخت، وبعد بازرسى شروع شد؛

يكى يكى بچه هارا بازرسى كردند و بعد از بازرسی همه را در کنار ديوارى باسيمهاى طورى قطار ایستاد نمودند، و بعد همه را به ترتیب، به سوی درب قرمز رنگى فرا خواندند، که گویا آنجا دیگر پایان خط است،  برای من بسیار جالب بود، اردوگاه برای سرزمینی که در آن به گفته رهبر معظم بزرگشان که می گفت، اسلام مرز ندارد، اما هیچ کس نفهمیده بود که در چنین اسلامی حتما اردوگاه دارد!

مردی هیکلی که گویا یکی از مقامات عالی رتبه اردوگاه می باشد، پشت به دروازه قرار می گیرد و خطاب به اسیران افغانی می گوید؛

 - هر نفر مبلغ  30تومان حاضر كنيد براى تراشیدن موی سرتان و بعد دستور می دهد،  يك نفراز ميان خودتان بلند شود واين پول را جمع آوری كند.

این در حالی بود که بسیاری از مهاجرین را از سر کارها با لباس کار گرفته بودند و حتا یک ده تومانی هم در جیب شان کف سائی نمی زد، به همین خاطر هم بود که از میان جمعیت صداهائی بلند شد که می گفتند؛

 - نداريم !!

 مرد اردوگاه بان خطاب به مهاجرین گفت: آنهائيكه دارند بايد به جاى آنهائيكه ندارند پول بدهند وگرنه...

این در حالی بود که تعدادی هم مقدار پول کمی که در جیب داشتند، سربازان با نام یگان ویژه سپاه پاسداران شب گذشته در داخل اتوبوس گرفته بودند تا برای خود غذا خریداری کنند!!

  به هر حال این حرفها به گوش نمایندگان مسلمان جمهوری اسلامی ایران در ایران نمی رفت، به شدت آن مرد اردوگاه بان می گفت، 33 نفر هستید، و باید 930 تومان آماده کنید، آنها که داشتند دادند، و آنهائی که این پول را نداشتند از پهلو فیلهای خودشان کمک گرفتند وسر انجام مبلغ را تکمیل کردند و به آنها تحویل دادند.

همه را به سوی دهلیزی کلان رهنمائی کردند، که در آنجا چندین اتوبوس آدم دیگر را که گفته می شد تنها از تهران 8 اتوبوس همان روز آورده بودند به علاوه دیگر شهرهای ایران همه شان پیش از ما در نوبت قرار داشتند، تا سرهای شان تراشیده شود.

انبوه مهاجرین با لباسهای گوناگون، لباسهای کار، لباسهای روغنی، لباسهای پرگچ و... در صفهای طویل در انتظار هستند تا سرهایشان با دستان یکدیگر شان تراشیده شود.  در حاليكه همه‏اش يك عدد قيچى فرسوده و دو عدد ماشين سر دستى كه گويا از سازمان ميراث فرهنگى " به امانت گرفته شده بودند"  تا سرهای افغانها را به تراشند  و هر باری كه دسته های ماشین را فشار می دادی تعداد کثیری از موهای سر آدم را با خود از ریشه بر می داشت، به همين سبب ازدهام بر سر قيچى  بيشتر بود، با اينكه کسانیکه با  قيچى موی سرهای خود را کم می کردند، همانند بدن گوسفندان در زمانی که پشم تن شان را قیچی می کردند، شيار شيارمی شد و یک دیزاین خاص به سر ها می داد، با این حال همه ترجیح می دادند که با آن ماشينهاى دستى سرهای شان تراشیده شود!

 پس از اصلاح سرها وارد قرنطينه يك مى‏شويم - سالن بزرگى مى‏باشد كه طولش حدود  36متر مى‏باشد ودر عرض  12متر و اگر بخواهیم این اعداد را محاسبه کنیم حتما عددی این چنین به دست خواهد آمد؛  )متر  (36*12=432

این سالن دارای ديوارهاى با ارتفاع بلند می باشد که سقف آن را با ايرانيت پوشانيده‏اند و در زير سقف تعدادى هم پنجره وجود دارد كه از آن آسمان آبى و برگهاى درختان بيرون از قرنطينه پيداست . و دو عدد هواكش وجود دارد، كه به جز صداهای ناهنجارش هيچ سودى براى تعويض هواندارد .  در انتهاى اين سالن بزرگ راه روى وجود دارد در عرض يك متر و طول تقريبا سه متر كه در آن  4توالت موجود است و از میان این چهار توالت؛فقط دو عدد آن قابل استفاده مى‏باشد و دو عدد ديگر آن تبديل به زباله دانى شده است، زيرا سنگ توالت ندارد و فقط از اين دو توالت هم يكى از آنها آفتابه دارد و ديگرى فقط براى تخليه سر پائى قابل استفاده مى‏باشد وبس!

 

در همین راه رو تنگ، یک دستشوئی طولی با سیمان ساخته اند، يك لوله از روى كار آمده است و يك عدد شير آب دارد و در انتهاى لوله هم شير ندارد و از خود لوله به مقدار بسيار كمى به طور هميشه گى آب جريان دارد. ولى به یقین می توان گفت، هرگز این مقدار آب که می آید براى تعداد کثیری از انسانها که در این دهلیز کلان محبوس و محصورند،کفایت نمی کند. زيرا از همين دو شير آب بايد آفتابه توالت را آب كنند، )زيرا اكثر مواقع از شير توالت آب نمى‏آيد) و براى خوردن نیز باید  از ان استفاده ‏كنند.

هر روز وقتی نز ديك ظهر می شود، درب هواخورى باز مى‏شود، همه مى‏روند در داخل‏ محوطه هوا خورى، مكانى محدود كه دور تا دورش را ديوارى از جنس سيمهاى تورى كشيده است و بالاى آن را با چند رديف سيم خاردار زینت داده اند!  كه حائلى محسوب مى‏شود ميان هواخورى قرنطينه و ساير محوطه اردوگاه!

 در داخل محوطه هواخورى، يك شير آب نصب شده است كه در زير آن يك حوضچه سيمانى ساخته‏اند، این حوضچه؛ آب ضایعات را به سوى زير درختان محوطه اردوگاه هدايت مى‏نمايد!

 كسانيكه در مسير راه توانسته‏اند برای مامورین پول بدهند تا براى شان نوشابه خانواده از بازار خریداری کنند، چه روز خوبی دارند، زیرا بوتل های شان حالا همانند لنگ کفش در بیابان و قطره آبی در کویر برای شان نقش آفرین است. و آن بوتل ها را می روند، در زير شير آب هواخورى، پر از  آب مى‏كنند، (اگر نوبت برایشان بیاید!!) آبی که همه احساس می کنند، به تناسب آب داخل سالن بسیار خنك‏تر مى‏باشد.

وقتی به اطراف خود نگاه می کنی، و قادر می شوی نگاه خود را از میان جمعیت متراکم، اما محصور در پشت دیوارهای سیمی به بیرون می رسانی می بینی، آن سوى سيمهاى خاردار جاده‏اى مى‏باشد كه دو طرفش را درختهاى سر سبز پوشانده است وتا واحد ادارى اردوگاه ادامه  مى‏يابد!

 اتومبيل پاترول سفيد رنگى از درب برقى وارد محوطه اردوگاه مى‏شود و از کنار جمعیت بی توجه عبور می کند، کسانیکه سابقا هم شرف حضور در این اردوگاه را داشته اند، می گویند؛ آقاى امينى رئيس اردوگاه بود. ماشین  به سرعت از میان جاده ای که دو طرف آن را درختهای سپیدار پوشانیده است عبور می کند و در  برابر ساختمان ادارى در میان درختان زیبا پارك مى‏كند و از اتومبيل پیاده می شود، در حاليكه در دستش تعدادی روزنامه و مجله قرار دارد و آدم به راهتی می تواند، نام روزنامه كيهان که بر روی سایر روزنامه ها قرار دارد را بخواند!

 كم‏كمک شب از راه مى‏رسد همه گرسنه‏اند از روز گذشته كه به ما مهاجرين مقيم  "قم " هر نفر يك نان لواش داده‏اند، تا اين لحظه هيچ چيز ديگرى کسی برای خوردن نیافته اند. سنت حسنه ای هست که می گویند، همیشه  در اردوگاهها شبها نان را تقسیم می فرمایند، بر همین اساس مقامات اردوگاه اسلامی سفید سنگ، هم از این سنت لا یتغیر پیروی نموده و نان را ميان‏مهاجرين شب هنگام تقسيم ميكنند و جيره هر نفر در این اردوگاه   3عدد نان  مى‏باشد؛ که هرنان  180تا 210 گرم وزن دارد. يك گارى پر از نان از راه مى‏رسد، همه را از داخل قرنطينه بيرون مى‏كنند، در داخل هواخورى، داخل هوا خوری هوا تاریک است، تک ستاره هایی  بر فراز اردوگاه چشمک می زند، عسکری در کنار دروازه می ایستد، یکی یکی مهاجرین محصور را  از دم درب ورودى فرا می خواند و هر نفر سه عدد نان به دست شان ميدهد، و به داخل قرنطينه مى‏فرستد.

 بچه‏ها دو عدد نان خودشان را ميان پلاستييك و يا پارچه‏اى‏پنهان مى‏كنند، و يك نان ديگر خود را كه جيره شب شان هست دو لقمه نموده و مى خورند، و ازبوتل های  کسانی که در نزديكشان قرار دارند، يك قورت آب هم مى‏نوشند و درازمى‏كشند ؛ اين شام شب اول شان هست!

 درب قرنطينه را مى‏بندد،  در حاليكه امروز بيش از ده اتوبوس مهاجردستگیر شده  آورده‏اند، این تعداد وقتی به افرادی که از روزها قبل در این قرنطینه بوده اند، افزوده شود، نشان می دهد که چه تراکم جمعیتی می تواند باشد.  بچه‏ها پتوهاى را كه در داخل قرنطينه مى‏باشد را پهن ميكنند و كفشهاى خودشان را در زير سرهاى شان به شکل بالشت مى‏گذارند، و دراز مى‏كشند، بعضی ديگر با همان خاكهاى كف سيمانها و پتوها تيمم مى‏كنند و شروع مى‏كنند به اقامه نماز مغرب و عشاء.

صدای باز شدن قفل کلان درب آهنی توجه همه را به سوی خود جلب می کند،  ساعت قريب  10شب مى‏باشد، با باز شدن درب آهنی سه نفر عسکر وارد می شود، دو نفر شلاق بر دست، یک نفر کتابچه در دست و اعلام می کند،  جهت آمار گرفتن آماده باشید. پس از اعلام چند نفر دیگر هم وارد می شود و بچه‏ها راپشت به پشت هم روی دو زانو به صف مى‏كنند و يكى با شلاق ميان بچه ها مى‏گردد، وكسانى كه خسته ميشوند و زانواهایشان درد مى‏گيرد و احیانا مى‏نشينند با شلاق بر پشت شان مى‏كوبد. عملیه شمارش یا آمار گیری چند مرتبه صورت می گیرد، و گویا تعداد آمار از  400نفر هم عبور کرده است.

 

 

 جمعه  1378/6/5اردو گاه سفيد سنگ قرنطينه يك

 آفتاب از پشت پنجره به سوى سالن بزرگى كه بيشتر شباهت به سالان‏هاى مرغدارى دارد؛ مى‏تابد و آدمها كه فشرده‏تر از مرغها در مرغداريها بر روى هم ریخته  شده‏اند؛ در هم می لولند و بعضى ها دايره‏هاى چند نفرى ای را تشکیل داده اند که  باهم صحبت مى‏كنند و بعصى ديگر براى خود شان سر گرميهاى آفريده‏اند از قبيل گل يا پوچ و...

بعضی ديگر در داخل دهلیز از ميان راهى نيم‏ مترى كه تا پيش توالت امتداديافته است، مشغول راه رفتن مى‏باشد و در اين راه‏ تنگ هر قدمى كه بر ميدارد بايد خود را يك طرفه كند تا جانب مقابل بتواند از کنارش عبور نماید، در حالیکه هر آن ممکن است، پای آدم بر روی پای یکی از آدمهایی که در هر طرف نشسته است، برود و فریاد و آه و ناله او را بلند نماید، و بعض ديگر در نوبت  توالت ايستاده‏اند، كه قطار نوبت های شان از كنار ديوار امتداد یافته است و  تقريبا تا وسط سالن ادامه پيدا كرده است!

 هواى نا مطبوع، فضاى سالن را فرا گرفته است، درب و رودى را از پشت با يك قفل بزرگ بسته‏اند، پنجره‏ها هم هيچ كدام باز نيستند و هيچ راه ورودى و خروجی هوا وجود ندارد، وفقط دو هواكش پر سر و صدا كار مى‏كنند، که بیشتر از کارائی آنها برای شکنجه کردن روانی آدم می تواند نقش ایفا کند.

در میان انبوه جمعیت حلقه ای کلانی به وجود آمده است که،  جمعيتى زيادى را دور خود جمع نموده است، مردم دور  مردى با سيماى چروكيده جمع شده است، و او يك سره شعر مى‏خواند و شعر هائى با مضامين غم و اندوه و دورى و جدائى كه بر دل يك يك مهاجرين مى‏نشيند كسانيكه چهره اورا نديده است، در آغاز هنگاميكه صدايش را مى‏شنوند احساس مى‏كنند :

 يكى از قلب تهرون اومده ؛ واسه شون جوك ميگه تا بخندونه و شعر مى‏خونه تا ابراز همدردى كنه ...

 ولى وقتى نزديك تر شوى و به سيماى زيبايش ب‏نگرى ؛ پيداست كه از هزاره‏هاى ناب و اصیل مى‏باشد!

 وقتی از او راز این را می پرسی که چرا این چنین با  لهجه بيگانه شعر ميخواند و صحبت مى‏كند؟

 او آهی جگر سوز می کشد و می گوید؛

- من هديه آقاى آیت الله العظمی خلخالى به افغانستان هستم !

همه در حیرت فرو می روند، که او چه می خواهد بگوید، ذهن مرا نیز این کلمه که هدیه خلخالی به افغانستان است به خود جلب می کند، بیشتر و دقیق تر می شوم،  او ادامه ميدهد؛  - بگذاريد قصه را از اولش برايتان بگويم تا وقت بگذرد، همه ما و شما اينجا اسير هستيم، هيچ كداممان به غير از صف توالت رفتن كار ديگرى اينجا نداريم، من در كابل بودم، برادرم دانشجوی پل تخنیک کابل بود،  پدرم نيمه  آخوند بود؛ خانه و زندگى خوبى داشتيم، روزگارمان بسیار خوب بود، ولى زمانيكه انقلاب ثور شد؛ همه چیز به هم ریخته شد، انقلاب شده بود، تا میان انسانها برابری ایجاد کنند، اما شعار برابری آمد و خیلی حوادث دیگر هم رخ داد و سر انجام پدر و برادرم را گرفتند،  بردند وبردند وديگر هيچ اطلاعى از آنها تا امروز نيافتم؛ مردم ميگفتند كه کودتا چیان همه كسانى را كه گرفته‏اند؛ كشته‏اند و "جنازه "هاى شان را در شوروى برده‏اند تا داكترهاى روس بر سرشان داكترى ياد بگيرند و...   ما چند ماهى صبر كرديم هيچ خبرى نشد، به همین خاطر بود که ديديم اوضاع هر روز خراب تر می شودف ادم كشى وخيم‏ تر شده روان است؛ خانه وكاشانه را به اجاره داديم و ديگر وسایل و امکانات  خود را فروختيم و راهى ايران شديم - ايران تهران -  وقتى من و مادرم به ايران آمديم من سيزده سال يا چهارده سال داشتم در تهران در مغازه‏اى مشغول كار شدم، همانجا كار مى‏كردم، خوب بود، روزگارم مى‏چليد، نان خود و مادرم را در مى‏آوردم، يك روز كه مغازه را بسته كردم و مى‏خواستم بروم خانه، كيف صاحب مغازه  در دست من بود، ناگهان مأمورها ريختند، و اوستايم را گرفتند، اورا بازرسى كردند، هيچ چيز نيافتند، وقتى کیف  را بازرسى كردند،  داخل کیف مقدارى هروئين پيدا كردند، او را دستگیر کردند،  و مرا هم به خاطر اینکه کیف در پيشم بود، گرفتند، بعد بردند زندان، اوستايم را اعدام كردند، و مرا چون سن و سالم به  بلوغ نرسيده بود زنده نگه داشتند و حكم ابد را برايم صادر کردند. پس از  17سال فرستاده‏اند تا در اينجا در خدمت شما باهم سفيد سنگ را به عنوان آخرین ارمغان ايران زیارت کنیم و بعد برويم به افغانستان، تا آنجا از نو لهجه وطنى را ياد بگيرم  و...

 قصه زندگى او بيش‏تر از شعرهاى حزن انگيزش، اطرافيان را تحت تأثير قرارداد، از آن روز به بعد  بود که همه  بچه‏ها او را مى‏شناختند، خبر مثل باد در ميان همه جماعت ‏پيچید كه آن مرد، همانی  كه هميشه دستمال ابريشمى بر دست دارد، شلوار كردى مشكى بر تن و دمپائى‏هاى دست ساخته زيبا بر پاى دارد؛ نامش هست آقارضا! هفده سال در زندان تهران بوده است و...

 

- -

 روز از نيمه خود گذشته است، همه آخرين جيره نانهاى سوخته و خمير خودشان را خورده‏اند، ولى همه به شدت احساس گرسنگی و ضعف می کنند، آنچه که برای من جالب بود این بود که همه حتى سوختگى هاي نان  را  هم خورده‏اند، و خميرهايش را نیز ولى هيچكس دلدردهم نشده است. با این حال اكثربچه ها رفته‏اند در هوا خورى، و همین چند لحظه را هم غنيمت مى شمارند در هواى باز! هرچند كه در

هواخورى افتاب به طور مستقيم مى‏تابد وهیچ اثری از سایه و سایه بانی وجود ندارد، چند عدد درختی که وجود دارد آنها هم متاسفانه دور از حریم حواخوری هستند، تا همه با دیدن سایه درخت و شرشر برگ درختان همیشه احساس حسرت آن را داشته باشند و...

تعدادی از مامورین اردوگاه مى‏آيند، اعلام مى‏كنند؛

- کسانیکه با  ماشينهاى شماره‏هاى - 8-7-6 ورامين و يك قم آمده اند، جهت تكميل پرونده آماده شوند تا به دفتر انتقال دهند.

کسانیکه هنوز موفق نشده اند تا فرم ها و پرونده های خودشان را تکمیل کنند  همه آماده مى‏شويم، در جلو نگهبانى قرنطينه مى‏ايستيم، بر اساس نمره ماشينها خارج مى‏ کنند، و به همان ترتیب همه را  در بيرون  به  صف مى‏کنند، سپس همه را مى‏برند در برابر واحد اطلاعات و پذيرش‏كه در كنار درب برقى قرار دارد، در آنجا  يكى يكى برای هرکس دوسیه ای تشکیل می دهند، و در این دوسیه ها اکثرا فقط اسامى را مى‏پرسند، ومابقى پرسشها یی را که در آن وجود دارد،  خودشان طبق خواست و ميل خود علامت گزارى مى‏كنند، در فرصتى كه او علامت گزارى مى‏كرد، من بخشى از پرسشها را به سرعت مرور می کنم و مى‏خوانم، اكثرا از دو جنبه آمارى و امنيتى تنظيم شده است، ولى همه شانرا خود سربازها پرميكنند، بدون اينكه چيزى از مهاجرين پرسيده شود ، پس از تكميل دوسیه، همه را در كنار همان درخت روز گذشته جهت بازرسى بازهم در صفهای طولانی ایستاده می کنند. تا پس از تلاشی به درون قرنطينه بازگردانند .

 

 

 شنبه  1378/6/6قرنطينه يك

 حال بازهم یک هفته دیگر گذشت، بازهم شنبه آمده است، یعنی یک آغاز نو،  در این آغاز نو همه اميد وارند كه کسانی را که قبل از ما به قرنطیه آورده اند، را به داخل كمپ انتقال دهند، و قرنطينه شاید  اندكى خلوت شود؛ همه در همین انتظار به سر می برند و ساعت نیز حوالی    9صبح  را به نمایش می نهد، مردان نگهبان درب کوچک آهنی را باز می کند و بعد هم درب هواخورى را! تا بچه‏ها بروند داخل صحن هواخورى! همه از داخل قرنطیه خارج می شوندف آفتاب نیمروز منطقه سخت سوزاننده است، بعضی داخل هوا خوری اقدام به راه رفتن می کنند و بعض دیگر بر می گردند داخل قرنطینه تا حد اقل از شر آفتاب در امان باشند، در همین هنگام بود که از طرف انتظامات اعلام شد،  وروديهاى روز پنج شنبه و جمعه جهت عكس گرفتن در داخل هواخورى جمع شوند، همه وروديهاى روزهاى فوق در داخل هواخورى جمع ميشوند.

طبق معمول حالا در اینجا شماره های اتوبوسهای که از شهرستان ها آمده است، برای همه شده است نوعی هویت، جدید به همین خاطر است که همه بر اساس اتوبوس شماره فلان از فلان شهر شناخته می شوند.

عكاس در حالیکه دوربينى برگردنش آويزان است وارد می شود و بعد مى‏گويد:

- هرنفر  150تومان جمع كنيد بابت عكسهايتان، تا پرونده تكميل شود و خود صحنه را ترک می کند.

 يك مامور با شلاق دم درب ايستاده است، يكى از مهاجرين بلند ميشود و مى‏گويد من را از سر كار بنائى آورده‏اند و هيچ پولى هم همراه ندارم مقدارى كه در جيبم بود، در اردوگاه ورامين خرج شد و حتى نفر پنج هزار تومانى را كه بابت كرايه اتوبوس از ما جمع كردند، را نداشتم و مهاجرين نفرى صد تومان كمك كردند و به مقامات اردوگاه تحویل دادند.

 مامور در حالی که شلاق خودش را در دست خودش چرخ می دهد، ميگويد:

 -خوب زبان صاف دارى افغانی کثیف!  حالا هم برو از هموطنات بگير، اونا که نمردند و......

 با شلاق چند ضربه محكم بر او ميكوبد و ادامه می دهد:

 - هر كس پول دارد، بايد به آنهايى كه ندارند بدهند، و گرنه اين شلاق همه تان را زيارت مى‏كند و ...

بر همین اساس است که حالا هر اتوبوس به علاوه یک هویت، یک هویت آماری هم پیدا کرده است و فرمان صادر می شود که هر کس از اتوبوس خودش پولهایش را جمع آوری نماید، به همین خاطر هست که مشخصا لیست اتوبوس ها را می خواند و بعد آمار هر یک از آنها را نیز اعلام می نماید که هر آمار چه مبغل پول باید بیاورند و تحویل بدهند.

این یک فرمان عمومی صادر می شود و ما مهاجرینی که از قم گرفتار شده ایم، تعداد مان  31نفر می باشد، که مبلغ قابل پرداخت   4650تومان می شود، که الزاما همه را جمع آوری می کنند، و هرکس ندارد دیگران به جایشان انداز می کنند، و یکی از دوستان همه آنها را برده تحویل می دهند و مامور صاحب، زير ليست علامت مى‏زند که اینها پول خودشان را رسانده اند.

پس از اینکه پولها را دقیق شمردند و تحویل گرفتند، بار دیگر در سالن بزرگی که چند روز پیش سرهای مان را در انجا تراشیده بودند، بردند و بعد همه را به صف ایستاده کردند به ترتيب، پرونده‏هايى كه تشكيل داده‏ بودند، را با برگه هايى تحويل بچه ها دادندف تا  از روی آن، شماره سريال زده شده را، بر روی سینه بچه ها آویزان نماید و بعد از آنها عکس بگیرند.  در اینجا باز بر اساس همان شماره سریاف بود که صف ها را منظم   نمود و بعد به ترتیب همه را عکاس باشی به پیش خود فرا می خواند و پلاکی را با نمره های خاص دوسیه تنظیم می نمود و بر گردن آدمها آویزان می نمود تا عکس بگیرد.

 عکاس یک پلاک دارد که هر بار هرکس که می رود فقط همان دو عدد آخر را تعویض می کند  و بعد بر گردن آدم آویزان می کند، و بعد بر روى صندلى مى‏نشاند و عكس ميگيرد، آن روز نوبت به ما نرسید، تعداد زیادی  آن روز از عکس گرفتن بازماندند و عکاس باشی همه را برای یک روز بعد وعده داد تا بیاید عکس های شان را بگیرد.و در پایان او اعلام می کند که من در  دفتر یاد داشت خود یاد داشت کرده ام، که چه كسانى پول داده اند!!

 

 

 يكشنبه  1378/6/7

صبح که همه از خواب برخواستند و بسیاری ها با شپشهای سفید سنگی سر و صورت خود را متبرک کردند، نگهبانها آمدند و گفتند؛  كسانيكه  از وروديهاى روز   5شنبه و جمعه پول داده اند و روز گذشته عکاس موفق نگردید تا عکس آنها را بگیرد، جهت گرفتن عکس، در داخل سالن بزرگ كنار قرنطينه‏ يك، به نوبت ردیف شوند، ونوبت بر اساس همان فرمهاى پرونده شان تنظيم   خواهد گردید. و من هم با همان دست شكسته‏ام که به شدت دردش افزایش یافته بود، رفتم و در نوبت قرار گرفتم.

 دستم بر گردنم آويزان است، چوبهائى را كه بر گرد دستم‏ شکسته بند بسته است، دستم را آزار مى‏دهد و سخت احساس نا خوش آيندى مى‏كنم، ولى هيچكس در اين قرنطينه از شكسته بندى چيزى  نمى‏فهمد و روز گذشته با اينكه درد سختى مى‏نمود وچند مرتبه اقدام به رفتن  به بهدارى نمودم،  ولى من را نبردند؛ولی چیزی که حالا سخت ذهنم را مشغول کرده است این است که راستی چگونه اين پلاك را بر گردن خود آویزان نگه دارم. زیرا همه آن را با دو دست خویش نگه می دارند، اما من که دستم به جای پلاک بر گردنم آویزان هست!!

 بالاخره انتظار به پايان ‏رسید و نوبت به من هم رسید؛  به درون خيمه كوچكى كه، در آن يك صندلى كوچك و گرد گذاشته شده بود،رفتم ؛ عكاس دوربينش را تنظيم کرد و بعد آمد  به سراغ من ، عكاس نگاهى به طرف دست شکسته و آویزان بر گردنم نمود و گفت؛

 - مى‏تونى اين دستد را بالا بيارى؟

 - يك مقدارى

 - همان  كافى هست !

 نمره های پلاك را تنظيم ‏كرد و بر گردنم آويزان نمود،  يك طرف آن را بر روى پارچه سفيدى كه با آن دستم را بسته‏اند تكيه داد، و سمت چپ پلاك را با دست چپم گرفتم، و عكاس يك عكس از سرکچلم گرفت،  درحاليكه پلاك همانند جنایت کاران بر روی دست شكسته‏ام ايستاده بود!!

 

 از سالن دراز و بی قواره بیرون می آیم و به داخل هوا خورى مى‏روم، بيرون از هواخورى درامتداد خيابانى كه از پيش واحد ادارى مى‏گذرد يكی از مامورین را مشاهده می کنم، كه با شلاقى بر پشت کسی می کوبد، که در حال کلاق پر رفتن است!

به شدت متاثر می شوم، یک بار دیگر سخنان فریبنده رهبر فقید ایران از برابر دیدگانم عبور می کند، "اسلام مرز ندارد" ما خواهان وحدت همه مسلمین جهان علیه استکبار جهانی هستیم و..."  اما حال با چشمان خود شاهد مجازات یک مسلمان هستم  و مهم تر از آن یک مسلمان! در حاليكه دستهايش بر پشت گردنش كلاف شده است و كلاغ پر مى‏رود و هر چند قدمى را كه او بر ميدارد، افسر هم يك شلاق بر پشت او مى‏كوبد.و او همچنان راه مى‏پيمايد، وقتى عميق‏تر نگاه مى‏كنم، می بینم او همان مرد ریزه میزه دستمال ابریشمی هست که روزهای اول با سرودهای زیبایش در قرنطینه حال و هوای دیگری بخشیده بود، رضا زندانی و...

باورم نمی شود، از کسانی که در آنجا ایستاده اند سوال می کنم؛

- آن مرد كيست؟

 - آقا رضا هست !

 - چرا كلاغ مى‏برند؟

 - آخر او رفته به نگه بانها گفته است كه اين چه وضعى هست كه شما در اينجا ايجاد كرده‏ايد ؛ نه آب هست، كه بخوريم و نه هم وضعيت نظافت و توالت اينجا درست است چرا؟  آخر شما كه مسلمانيد! اين انسان‏ها هم مسلمان مى‏باشند؛ اينها هم نمازمى‏خوانند و خداوند را عبادت مى‏كنند وحتا اگر هم مسلمان نباشند لا اقل انسان كه هستند... چرا اين مردم به خاطر فقدان آب، بر خاكهاى پر از ميكروب و چرك روى بتونها و پتوها تيمم كنند، تا خدايشان را عبادت نمایند، آيا اين صحيح مى‏باشد كه یک نفر براى نوشيدن يك جرعه آب حد اقل نيم ساعت در نوبت باشند و...

حال او را  برده‏اند وشكنجه مى‏كنند، آقا رضا از انتهای خیابان در حال بر گشت مى باشد و در مسیر برگشت او را مجبور مى‏كند تا پاى مرغى راه برود، يعنى دستهاى خود را از مچ پا هايش بگيرد و با نوك پنجه راه برود واو هر باري كه كف پايش بر زمين اثابت مى‏كند يك ضربه شلاق بر پشتش اثابت مى‏كند.

 

 

 سه شنبه1378/6/9

ورود به كمپ 

 بالاخره مرحله دوم تحویل دهی بر گه‏هاى شناسائى آغاز شد، اسامى را مى‏خوانند، من هم مى‏روم برگه‏هاى شناسائى خود را كه برروى آن عكس با پلاك چسپانده شده است را مى‏گيرم و بر می گردم، در داخل هواخورى تا مرحله دوم انتقال به داخل كمپ آغاز شود، پس از انتقال مرحله نخست انتقال به داخل کمپ ها اندكى وضعيت قرنطينه بهتر شده است، زيرا چند شب پيش آمار حتا از سقف  500نفر هم گذشته بود، ولى روز گذشته بخشى از وروديهاى پنجشنبه را به  داخل قرنطينه انتقال دادند، و امروز هم برگه‏هاى ورود به اردوگاه  را برای ما هم  تحويل داده‏اند، انتظار می رود،تا ساعت ديگر،اعلام خروج از قرنطینه و دخول در کمپ را صادر فرمایند.

 همه بچه ها در حالتی از انتظار قرار دارند، خسته و سرگردان، مأیوس و نا امید قدم می زنند، در همین حال يكى از ماموران مى‏آيد و مى گويد:

-  وروديهاى پنج شنبه و جمعه كه برگه‏هاى شان را تحويل گرفته‏اند، جهت انتقال به كمپ آماده شوند، همه مى‏روند حاضر ميشوند و با دوستانی که تازه در داخل قرنطینه آشنا شده اند، و در داخل قرنطينه مى‏مانند؛ خداحافظى مى‏كنند و  قرنطينه را برای آنهائی که در آنجا هستند و سر انجام برای ایرانی هایی که ستمگرانه آن را با دستان افغانهای اسیر ساخته اند، ترک می کنند.

همه بچه ها را در صف های  15نفرى منظم می کنند، و سپس برگه هاى شان كنترل مى‏گردد و بعد همه به سوى كمپ رهسپار می شوند، در مسير راه از جلو واحد ادارى عبور مى‏كنند، خيابان به سوى دشتى سر سبز ادامه پيدا مى‏كند، كه بخشى از زمينهاى وسيع محوطه اردوگاه را زراعت كرده‏اند، ومامور همراه ما به سمت راست مى‏پيچد از مقابل تابلو بهدارى اردوگاه عبور مى‏كنیم و در برابر عمارتى که نسبتا لوکس ساخته شده است، همه را وادار می کنند تا بر سر پای خودشان بنشینند، و بر فراز ساختمان لوحه ای کوچک نوشته شده است "انبار،  در مقابل "انبار"؛ عمارت ديگرى وجود دارد كه بر روى آن نوشته شده است؛ واحد فرهنگى، كه  ازاین سالن واحد فرهنگی پیداست که به حیث سالن غذاخورى مامورين استفاده مى‏كنن، و ما بقى خاك گرفته است و گويا اگر بازرسى به آن طرفها عبور ننمايد خاكروبى هم نمى‏شود!  در برابر "انبار" مردى هيكل‏مند وناموزون وبا دماغى نا متناسب از بچه ها پزيرائى مى‏كند، اين مرد كه مسئول "انبار" مى‏باشد در قبال مهاجرين موظف استتا موارد ذیل را انجام دهد:

 1- تفكيك نوجوآنها از ميان ديگر مهاجرين

2-  صدور كارت آذوقه

3-  ارائه ظروف

 - 4ارائه پتو و ...

 این مرد چاق و با اندام نا متناسب،  در هنگام تفكيك و دسته بندى مهاجرين وصدور كارت و... كه مجخز به يك كابل سیاه برقی بود، به دست مشغول انجام وظيفه بود از جملاتى از قبيل:

 - 1مادر سگها - مادر سگ

  - 2پدر سگ - پدر سگها

  - 3حروم زاده

 4-  آشغال

5-  انگار دنبال مال باباشون اومده و...  استفاده می کرد.

 "انبار" دار پس از تفكيك نوجوآنها اقدام به تنظيم صفهاى جديد مى‏كند كه هر صف   15نفر در خود جای می دهد وسپس اقدام به صدور كارت آذوقه مى‏كند، كه هرچند در آن کارت لیست بلند و بالائی از مواد خوراکه وجود دارد، اما به گفته آنهائی که بارها در اینجا گرفتار شده اند، تا ده روز قبل از آمدن کدام هیئت خارجی همیشه فقط ميتوان جيره نان دريافت نمود وبس! این کارتها را از میان 15 نفر به یکی از مهاجرين به عنوان نماينده آمار آنها تحويل مى‏دهد، ونام آن فرد را بر پيشانى كارت مى‏نويسد. بعد از عمليات صدور كارت آذوقه اعلام مى‏كند كه تمام نمايندگان آمارها به علاوه يك نفر ديگر بيايند، در كنار ديوار صف بگيرند.

وقتی نمایندگان هر آمار به علاوه یک نفر کمکی می روند، در صف جدید قرار می گیرند، به ترتيب هر نفر:

1-  یک عدد كترى‏سياه (تمام ظروف سياه مى‏باشد) وكج و معوج

 2- يك عدد ديگ بى سر 

3- ده عدد ليوان روى

4- يك يا دو عدد قاشق دسته شكسته

5- پنج عدد كاسه وپيش دستى ويك چراغ بالر تحويل ميدهد، كه همه آنها را بر روى كارت آذوقه يادداشت مى‏نمايد تا روز آخر باز بر همان اساس تحويل بگیرند، و بعد اعلام مى‏كند كه جهت دريافت پتو متعاقبا از طریق بلند گوهای بند اعلام می شود و بیائید.

همه بچه ها به ترتيب آمارها، به سوى كمپ فرستاده می شوند؛ نو جوانان را به سوى كمپ يك (كه در مقابل كمپ دو قرار دارد) مى‏فرستند و ديگران را به سوى كمپ 2 راهنمائی مى‏كنند.

وقتی آدم از کنار کمپ یک عبور می کند،  درآنجا فقط تعدادى معدود چادر به چشم مى‏خورد و انبوهی از آدمهای افغانی که از سطح کشور ایران دستگیر شده اند، و تنها ویژگی شان خرد سال بودن همه آنهاست، که توجه آدم را به خود جلب می کند، و این سوال در ذهن آدم نقش می بندد، که راستی خانواده های این اطفال اینک در کجا به دنبال آنها می گردند؟ و آنها پس از اخراج از ایران به دام چه کسانی در آنسوی مرز خواهد افتاد؟ پرسشهایی که هیچ پاسخی را آدم برایش نمی یابد!

 ما به داخل كمپ دو وارد مى‏شويم، مهاجرين براى استقبال ازما و شناسائى دوستان و آشنآيان احتمالى خود، ديوار انسانى‏اى را ايجاد كرده‏اند كه ما ناچار هستيم از ميان آنها عبور كنيم.  ما از میان این دیوار انسانی عبور می کنیم و از پس ديوار انسانى، عمارتی به چشم می خورد که چشم انسان را به خود مجذوب می نماید، اما لحظاتی دوام نمی کند که این تنها عمارت لوکس سرويس توالت مى‏باشد!! وقتی همچنان از میان این ديوار انسانى پیش می رویم، تعدادى خانه‏هاى به چشم مى‏خورد كه سقف آن دايره مانند ساخته شده است  اول تصور می کنم که ما را در یکی از این اتاقها جای خواهند داد، اما این تصور دیری دوام نمی کند، که ما وقتی از میان این دیوار انسانی خارج می شویم، تازه بر روی سکوهایی می رسیم که همه وسایل خود را بر روی آن قرار می دهند و به همان شکل آمار 15 نفری در کنار هم جای می گیرند، زیرا این آمار است که در اینجا سرنوشت مشترک دارند، رزق و روزی مشترک، زندگی مشترک، و آزادی مشترک!!

 در کمپ 2 اردوگاه وکیل آباد   تعداد  120عدد آلونک وجود دارد  كه نه درب دارد و نه پنجره‏اى که بتواند محافظ گرما و سرما باشد، صرفا دو عدد دیوار که سقفی گنبدی در خود دارد، و یک سوراخ یک متری که به آن درب می گویند، و نام آن را  اطاق ياد مى‏كنند در عصرتجدد و مدرنيته!!  و همچنین تعداد   19 عدد سكوی سیمانی  ساخته شده است از بتون كه بايد بر روى آنها خيمه زده شود، اما هیچ اثری  از خیمه نيست.

همچنین؛ تعداد آمارهاى موجود به  147آمار ميرسد  (قابل یاد آوری است که این آمار صرفا تا تاریخ فوق بود، در حالیکه خروجی های اردوگاه مدتها بود که متوقف بود، و همچنان ورودی رو به افزایش!!)

جمع كل آمارها    

147*15=2205

 ظرفيت كل‏اطاقها   120*15=1800

 كسانيكه بر روى سكومى‏مانند    27*15=405

    =*=

 

 عقربه‏هاى ساعت از  4بعد از ظهر هم گذشته است، من به دنبال فروشگاه مى‏گردم تا دفترى تهيه كنم و کار   باز نويسى خاطراتم را از روى كاغذهاى سيگار که در داخل قرنطینه نوشته بودم، را آغاز نمایم،  ولى هرچقدر می گردم، اثری از فروشگاه پیدا نمی کنم، اما در کنار جدول مى‏بينم تعدادى از مهاجرين دست فروشى مى‏كنند؛ چاى خشك دارند، خربزه‏هاى كال و گنديده دارند - كشك دارند و بعضى‏هاى شان قلم و دفتر هم دارند، به سرعت پول خود را آماده می کنم، و  مى‏روم يك عدد خودكار و يك عدد دفتر  40برگ خریداری می کنم، تا بتوانم به طور روزانه هم خاطراتم را بنويسم، و هم آن مجموعه کاغذ پاره های که در داخل قرنطینه تنظیم نموده بودم را باز نویسی کنم، در همین زمان است که صداى بلند گوها بلند مى‏شود و از مسئولين آمارهاى كه امروز وارد كمپ‏ها شده‏اند مى‏خواهد جهت در يافت پتو به "انبار" مراجعه كنند!

 همه مسئولين آمارها باكارت آذوقه مى‏روند جلو درب کمپ منظم در صف قرار می گیرند تا درب کمپ را باز کنند و آنها را تا  "انبار" ببرند، و برای شان بدهند، اما برای کسانیکه در صدر صف بودند،  تعدادى پتوى كهنه دادند، و بعد اعلام می شود، تمام پتوها تمام شد؛ مسئول امار ما با لجاجت مى‏رود تمام "انبار" را مى‏گردد فقط  5  عدد پتوى سوراخ، سوراخ پيدا مى‏كند و به همراه خود مى‏آورد براى  15نفر!

 در جمع 15 نفره  ما   2نفر از برادران "هراتى "هستند كه تازه از "زندان وكيل‏آباد" آزاد شده‏اند و آوردنشان اينجا، آنهاهركدام  5و  7سال به جرم قاچاق مواد مخدر در زندان بوده اند،  این در حالی است که به گفته خودشان بدون اينكه جنسى از آنها گرفته باشند آنها را به چنین مجازاتهایی محکوم کرده اند. و در اینجا امتيازى كه دارند اين هست كه از نظر كمپل شخصى و لباس هيچگونه کمبودی ندارند.

هوا کم کم در حال تاریک شدن است، که باز هم صدای لاسپیکرها بلند می شود و  اعلام مى‏كند وروديهاى امروز جهت دريافت نفت به "انبار" مراجعه‏كنند؛ هر آمار در هفته يك گالن  20ليترى نفت سهميه دارند، يكى از برادران مى‏رود، گالن نفت را مى‏گيرد، و مى‏ايد و سپس  ازهمه مقدارى پول جمع مى‏كند و مى رود يك پاكت چاى هم مى‏خرد و مقدارى هم آب را در قابلمه بار مى‏گذارد تا جوش بيايد،پس از جوش آمدن آب در دیگ، اولين چاى را در اردوگاه خورده باشيم!!

 آب در داخل دیگ مى‏جوشد و مقدارى هم چاى خشك در داخل دیگ مى‏ريزند تا دم بكشد و بعد از چند دقيقه‏اى چاى دم مى‏كشد و شروع مى‏كنيم به ریختن چای در داخل گیلاسهای رویی و گیلاسها چنان داغ می شود، که نمی شود دست خود را به آن نزدیک کنیم، هنوز یک قورت چای نخورده ایم که رگبار باران شروع به باريدن مى‏كند اين بارش تا حدود  10دقيقه‏اى ادامه پیدا می کند، که در نتیجه  همه منطقه را خيس ومرطوب مى‏ نماید.

 محوطه كمپ ساكت و آرام مى‏شود زيرا همه كسانيكه داراى آلونك بودند پناه بردند به داخل آلونكهايشان و بقيه نيز در كنار و گوشه‏اى پناه گرفته اند  تا باران پايان پذيرد، پس از باران باد شديدى وزيدن مى‏گيرد، که همین باد شدید باعث می شود تا حدود ساعت  11شب همه سكوها خشك ‏گردد،( سكوها از سطح زمين تقريبا  50سانت بلندتر مى‏باشند) ولى شب به قول مهدی اخوان ثالث "بسی ناجوانمردانه سرد است"،  دوستان لطف مى‏كنند به خاطر دست شكسسته‏ام يك عدد از آن  5پتو را به من مى‏دهند، به خاطر دست شكسته‏ام كه سرما نخورم و تعدادى از هم اتاقی ها هم توانسته‏اند از دوستانى كه در آلونك ها يافته‏اند، يك يا دو عدد پتو قرض تهيه كنند، و دو پير مرد آمار ما را هم دونفر از وطن پرستان  گفته‏اند كه شب بيايد دراطاق آنها سر كنند، تا از گزند سرما در امان بمانند.

پاسی از شب گذشته است،  اطاقها چراغ‏هاى موشى خودشان را خاموش كرده‏اند، بعضى ها هم روشن گذاشته‏اند ولى همه خوابيده‏اند هيچكس بيدارنيست، انسانهائى كه بر روى سكوها هستند و هيچ خيمه و پناهگاهى ندارند؛ بعضى‏ها چند نفر بر زير يك يا دو پتو چفت خوابيده‏اند، و همديگر را بغل كرده‏اند تا سرما نخورند، ولى سرما همچنان مقتدرانه ‏تر از ميان سوراخهاى پتو نفوذ مى‏كند و گرماى بدنشان را به تحلیل می برد!!

 هوا ناجوانمردانه سرد است، باد سردی هم می وزد، بعضیها ناچار ميشود بگريزند،اما در کجا؟ ناچار هستند، در ميان فا صله سكوها شروع می کنند به رواه رفتن، میان سکوها برای خود  شكل كوچه‏هاى چند متری را دارد، و بعضا شروع به دویدن و نرمش ‏ميكنند.

 من هم با آن دست شکسته ام دیگر تاب سرما را ندارم از جایم حرکت می کنم، به طرف دستشوئی ها می روم، داخل سرويس توالت پر از آدم هست، آدمهائى كه از هجوم سرما گريخته‏اند و كسانيكه واقعا توالت نياز دارند هم در آنجا برای رفع ضرورت آمده اند، اما تو گوئی همه اردوگاهیان در انجا جمع هستند!!

باز می گردم، در کنار سایر دوستانی که باقی مانده اند، پتوهاى زندانيان را باز مى‏كنيم، و برروى خود مى‏اندازيم و هرنفر از گوشه‏اى پاهاى خود را در زير پتوها دراز مى‏كنيم و به یکديگر مى‏چسپيم تا گرم بيائيم ولى باد از بالا و سرماى بتون مرتوب از پائين يكى يكى بچه‏ها را فرارى ميدهد، من هم پتوى خودم را مى‏گيرم و مى‏روم با يكى از هم آماريها كه ازقم باهم تا اینجا رسیده ایم، هردو در زير يك پتو مى‏رويم در برابر درب ورودى يكى از اطاقها اتراق مى‏كنيم.

 آنجا باد نمى‏ايد، همانجا مى‏نشينيم و بعد رفيقم مى‏رود و من همانجا پتو را بر گرد خود مى‏پيچم، و در پناه ديوار دراز مى‏كشم و خوابم مى‏برد!  پس از ساعتى از خواب بيدار مى‏شوم، احساس مى‏كنم تمام اندامم را سرما فرا گرفته است، دست و پايم كرخت شده است، بى احساس شده، و گویا دیگر اسیر سرما شده ام،  احساس مى‏كنم سرما تا اعماق وجودم نفوذ نموده، بر خود مى‏لرزم، سعى مى‏كنم از جايم بر خيزم؛ اما  نمى توانم از جایم بر خیزم، سرما همه وجودم را فرا گرفته است، پاهایم دیگر از خودم نیست، در وجودم احساس زیادی می کنمش، دستهایم که همیشه وسیله ای برای همه کارهایم بوده است، دیگر به دردم نمی خورد، تلاش می کنم تا  اندك اندك بدنم را با ‏مالیدن به حرکت در آورم،  حركتهاى آرام را  شروع مى‏كنم و بدنم كم كم گرم مى‏شود، از جايم بر مى‏خيزم، آرام و آهسته، از میان کوچه های ساکت و آرام کمپ به سوی دوستان مى‏روم و دوستان بر روی همان سکو تنها دو نفر مانده اند و تمام پتوها را به گرد خودشان پیچانده اند و دیگر هیچ اثری از دیگران وجود ندارد.

شاید بد نباشد که یاد آوری کنم این سرما بار دیگر در تاریخ  يكشنبه   1378/6/14نيز تكرار شد.

 

 

اردوگاه سفيد سنگ ، كمپ يك 16/6/1378

 تشییع جنازه بامیانی

 غروب افسرده و غمگين همه جا را فرا گرفته است، روزهای قبل، بعد از ظهر که می شد، بسیاری از بچه ها می رفتند، فوتبال بازی می کردند،  ولى امروز برای هیچ کس دیگر حال فوتبال‏بازى کردن نیست، در سطح کمپ دیگر از آن هیاهو و داد  و غال، هیچ خبری نیست،  از سپیده دم صبح که خبر مرگ بامیانی در سطح کمپ پیچید، و همان زمان من و تعدادی از بچه ها رفتیم جنازه اش را از اطاق  107كه گويا از آمار 107هم بود، برداشتیم ودر داخل یک کمپل سوراخ سوراخ پر از شپش تا دروازه کمپ تشییع کردیم، و از دروازه کمپ ما را اجازه خروج ندادند، فقط به چهار نفر اجازه داد تا جنازه را تا نزدیکی اداره ببرند و آنها هم با چهره های گرفته و غم دار جنازه را تا پیش دروازه یکی از بخشهای اداری برده بودند.  بعد از آن دیگر هیچ حال و حوصله ای برای هیچ یک از بچه ها نمانده بود، تا بازی کند، یا با کسی سخن بگوید، سرنوشت بامیانی می توانست سرنوشت هریک از بچه هایی افغانیی ای باشد که اینک در اردوگاه سفید سنگ اسلامی حضور داشتند!!

بعد از تحویل دهی جنازه به مقامات اردوگاه دیگر هیچ کس از او  هيچ خبرى نداشتند  و همه در برابر خود با این  پرسش مواجه بودند که؛ براستى با اين "جنازه "ها چه مى‏كنند؟

 همه مى‏دانستند، آنهائيكه فاقد مدرك بودند،  واحیانا خانواده‏شان در ايران بودند؛ از ترس اينكه مبادا خانواده هايشان را به اردوگاه انتقال دهند حتى آدرس خانه هايشان را هم  دروغ گفته بودند! هرچند که همه می دانند، مقامات نظام جمهوری اسلامی ایران آنقدر از جوانمردی و مسلمانی بر خوردار هستند که هرگز به دنبال یک جنازه انسان فقیر افغانی نگردند، یا اورا در بهترین حالت در همان کنار و گوشه های اردوگاه چال می کنند و یا در پیش حیوانات گرسنه می اندازند، تا استفاده بهینه از همه چیز شده باشد!!

اما با این حال همه خوشباورانه، به نظام اسلامی ایران باور دارند که آنها حتما جنازه های شان را همانند تشیع جنازه خمینی در یک مراسم با شکوه به عنوان سند جنایت بعضی از افراطیون شان با حضور خانواده هایشان به خاک خواهند سپرد، اما براستی برای پیدا کردن خانواده های این اسیران چه خواهند کرد؟

براستی اگر هر یک از ما همانند بامیانی در این قفس بمیریم،  آياخوانواده هايمان خواهند فهميد كه ما مرده‏ايم!

 يا مثل بسيارى از مهاجرين كه بستگان و فرزندانشان ناپديد شده‏اند  و هر روز وقتی صبح سپیده خورشید بیرون می آید آنها در انتظار بازگشت آنان ميباشند!

 شايد بسيارى از آنانيكه مفقود شده‏اند و امروز خانواده هايشان در انتظار بازگشت آنان هستند، در همين اردوگاه‏ها مرده‏اند و هيچکس  از او خبرى نيا فتند و تا آخر نيز خبری نخواهند یافت!

در میان ساکنان اردوگاه یکی از کسانی که مدتهای زیادی هست در داخل اردوگاه می باشد، و هنوز من نفهمیده ام که او چرا این همه مدت مانده است و در بخشی از اردوگاه مشغول چراغ سازی می باشد و همه او را بنام چراغ ساز می شناسند و بسیار آدم مرموزمی باشد و برایم در داخل اردوگاه همیشه یک  عنصر قابل تأمل و مشکوک جلوه کرده است، هرچند که ریش سیاه دراز، لباسهایی همیشه چتل، و به شدت با لهجه هراتی هم صحبت می کند، و به قول خودش كه زد و بندهاى فراوانى با نگهبانى و شخص آقاى امينى(ریاست اردوگاه) دارد، كه بيش از  6ماه مى‏باشد، در این  اردوگاه قرار دارد،

گاه در داخل كمپ زيست ميكند و گاهى در "انبار" مشغول چراغ سازى هست، شبها را هم در آنجا مى‏ماند و به گفته خودش "تاجيك "تبار مى‏باشد، با این حال گاهی که می آید و از هر دری سخن می گوید، شاید در آخرین صحبت که داشتیم می گفت:

 - همه كسانيكه در اردوگاه مى‏ميرند در انتهاى اين اردوگاه در گوشه آن ديوار بلند  6مترى، يك  راه پله آهنى  وجود دارد،  كه "جنازه "ها را از آنجا در پشت ديوار كه عمقى بسيار دارد پرتاب مى‏كنند و شب هنگام سگها و ديگر جانوران از كوهها و بيابانها سرازير ميشوند و همه را مى‏خورند!

 من خود يك شب كه در "انبار" بودم با چشم خود دیدم که آنها مشغول اين كار بودند، آنها را تعقيب نمودم و خود را در داخل جوى آبى پنهان نمودم و آنها كه "جنازه " را  پرتاب كردند و برگشتند من رفتم از پله‏هاى آهنى بالا و ديدم كه چقدر حيوان مشغول خوردن "جنازه " آن انسان هست و...

 چراغ ساز سرشار از خاطرات تلخى هست،که به شدت مدعی هست همه آنها را خود دیده است و اگر روزی کسی قلم بگیرد و همه آنها را به تبدیل به کلماتی کنند که برای همگان قابل دسترس باشد، یقینا یک  تراژدى وحشت ناکی خواهد بود، که باید روزی اگر در افغانستان حکومتی مبتنی بر اراده مردم بر سر کار بیاید، و استقلالیت کافی داشته باشد، باید نسبت به همه روابط دیپلماتیک خویش با این کشور تجدید نظر نماید! و اگر همه این ادعا های که او می کند اثبات گردد یقینا  يك فاجعه انسانى از رخ داده است که متاسفانه همچنان سرپوشیده مانده است!

 او مى‏گويد:

 - بسيارى از مريضهائى كه از داخل كمپ به بهدارى انتقال داده مى‏شود؛ مى‏ميرند و همين عمل را با آنها انجام ميدهند!

 او از وجود ارواح سخن مى‏گويد كه در داخل اردوگاه مى‏باشد و در قالب گربه‏هاى وحشى و مارها و... ظاهر ميشوند؛ او می افزاید:

 يك شب وقتى در "انبار" نفت استراحت نموده بودم، تنهای تنها بودم،  ابتداء چند عدد گربه را در اطراف خودم ديدم بعد وقتى آن گربه ها را فرارى دادم خود را با انبوهى از گربه‏ها مواجه ديدم كه در اطرافم جمع شده بودند، و بر روى طاقچه‏ها و ديگر وسايل ايستاده بودند، گوئى بگونه‏اى سخره آميز با هم مى‏خنديدند! و به من مى‏نگريستند و هر چقدر پيشت پيشت كردم محل نگذاشتند و در يك اقدام هماهنگ به سويم حمله ور شدند و من وقتى فرياد كشيدم و از "انبار" نفت گريختم ديگر هيچ چيز را نديدم!

 او مى‏گويد؛ اين ارواح بعضى شبها در قالب مارها نيز ظاهرميشود و خود با دو چشم خویش  ديده است. دليل وجود اين ارواح را گورهاى دسته جمعى‏اى ميداند كه در سال شورش‏اهالى اردوگاه در چند سال پيش ايجاد شده است. این شورش بزرگ و تاریخی در تاريخ  1378/4/31در "اردوگاه سفيد سنگ "بر اثر ضربه شديد يك افسر سپاهی اردوگاه به تخمكهاى يك مهاجر افغانى، رخ داد که  اوبه همین دلیل در جای جان داد و از این دنیا رخت بر بست؛ مقتول كه خود يك افغان وپشتون زبان بوده است به همين علت ساير پشتون زبانها به دنبال آن افسر مى‏گردند كه انتقام مقتول را از او بگيرند گويا آن افسر را از اردوگاه هم فراری می دهند، وقتى او را نمى‏يابند شروع مى‏كنند به لت وكوب هزاره‏ها! به دليل اينكه شما هزاره‏ها شيعه هستيد واين حكومت شيعى تان اينچنين انسان مى‏كشد و جنایت می کند.

 زمانيكه درگيرى اوج مى‏گيرد نيروى انتظامى وارد عمل ميشود، ابتداء با گاز اشك آور اقدام به متفرق نمودن مردم می کنند، اما وقتى يكى از نزديكان مقتول، يكى از مأموران را هم مى‏زند آنان اقدام به تير اندازى مى‏كنند و درگيرى بين مهاجرين افغانى ونيروى انتظامى شدت مى‏گيرد، كه در ان زمان در   4كمپ بيش از  10 هزار انسان زيست مى‏کردند، اين درگيرى تبديل به يك شورش عمومى مى‏شود، كه سر انجام همه از اردوگاه موفق به فرار می شوند، و فراریان در كوههاى اطراف اردوگاه پراكنده مى‏گردند؛ پس از پراكندگى مهاجرين نيروى انتظامى از طريق هلى كوپتر وارد عمل ميشود، از هوا بسيارى از مهاجرين را مورد اثابت گلوله قرار ميدهند و بقيه را هم از فرار متوقف مى‏كنند واين گشت هوائى به مدت سه روز در بيابانها وكوههاى اطراف ادامه پيدا مى‏كند، كه پس از سه روز بيش از 80فى صد فراريان دستگير و به اردوگاه بازگردانده می شود كه در ان زمان گويا مدير كل اردوگاه نيز شخصی بنام آقاى برومند بوده است.

 از آمار تلفات ومجروحين اين حادثه هيچ اطلاع دقيقى وجود ندارد، هرچند  روايت‏هاى متعددى وجود دارد كه از بيان آن در اين نوشتار خود دارى مى‏نمايم!

 چراغ ساز  مشخصا از دو گور دسته جمعى نام مى‏برد، كه يكى در پشت "انبار" نفت مى‏باشد جایی که او خود در کنار آن اکثرا اقامت دارد و ديگرى در زير يكى از سكوهاى بزرگ كمپ دو مى‏باشد كه برادران مؤمن بر روى آن اقامه نماز مى‏كنند و...

- -

 بالاخره روز به پايان خود نزدیک می شود و هنگامه اذان فرا می رسد، بر خلاف همه شبها صفهاى نماز طولانى‏تر ميشود، جماعت همه به سوى نماز مى‏شتابد. در هردو نماز جماعت برادران شيعه و سنى‏، بر خلاف شبهای پیش که به جز تعدادی اندک کسی دیگر اشتراک نمی کدند آن شب انبوهى از انسانها  به اقامه نماز با جماعت پرداختند. نماز گزاران با چشمهاى اشك آلود و قلبهاى شكسته به سوى خدا دست نياز دراز کردند!

  وقتی نمازبه پايان ‏رسید هر دو جماعت مشغول ختم فاتحه شدند، اولین شام نبود یک هموطن خویش را همه گرامی داشتند و هدیه به روان او ختم سوره‏هاى كوچك قران نمودند، چون هيچ قران در اردوگاه پيدا نمى‏شود که مردم بتوانند بخوانند،  ناگزير هر كس هر چقدر سوره‏هاى كوچك از حفظ داشتند، به ياد آن مرحوم ختم کردند، به ياد آن عزيز از دست رفته در "اردوگاه سفيدسنگ "!

در ادامه همین مراسم بود که  هر دو ملا امام به وعظ ‏پرداختند، جناب مولوى از انسان مى‏گويد و از حيات بعد ازمرگ مى‏گويد و...

 و در  محفل دیگر آقاى اخلاقى يكى از روحانيون مهاجر و اسير در اردوگاه به ياد آن عزيز از دست رفته سخن مى‏گويد و ياد آور ميشود كه: وقتى يك جوان با سن و سال کمتر از 30 سال، در اينجا مريض ميشود و بهدارى او را نمى‏پزيرد، و هيچگونه دارو و  درمان برايش يافت نمى‏شود و او اين چنين مظلومانه به دور از وطن جان را به  جانان مى‏سپارد، من يقين دارم كه او "مهاجراالى‏لله" بوده  و آيا كسيكه براى‏رضاى خدا خانه و كاشانه خود را ترك كرده است؛ شهيد نيست؟

 

   

  "اردوگاه سفيد سنگ" 1378/6/31    

روزها با همه مشقات و سختی اش باز می گذرند، حال من  در سوگ بيست و هفتمين روز خود در اين دخمه، در اين زندان و در اين اردوگاه است كه به سر مى‏برم؛  هنوز هم از رفتن و از آزادى و از رسيدن به  سرزمين خودم هيچ خبرى نيست؛ هنوز بايد شاهد شلاق خوردن هموطنانم باشم و هنوز هم باید مرگ و بيمارى ديگر عزيزان هم وطن خودرا نظاره گرباشم!

 اين سرنوشتى هست كه براى من و صدها انسان ديگر چون من كه دراين بيابان و دراين صحرا و در اين دل سوزناك گرماى روزانه و سرماى شبانه‏اش اسیر هستیم، می باشد!

آرى برادر و خواهری که شاید روزی این دست نوشته ها به دست تو هم برسد، شاید روزی تو هم بیایی و این یاد داشت ها را مرور کنی، تا بدانی وقتی تو با برادر خودت در سرزمینت تحمل یک دیگر را نداشته باشی! در سرزمین بیگانه توهم بیگانه ای و با بیگانگان می دانی چگونه رفتار می شود!

 باتوام!

 باتو كه در عافيت هستى و باتو كه موهاى سرت را هرصبح در پيشگاه آئينه شانه ميكنى وادكلن بربدن مى‏زنى و در كوچه‏ها، پاركها و سينماها و پيش  مغازه‏هاى شيك به وقت گذرانى مشغول هستى!

  آرى تو برادر! و خواهر!

 آيا مى‏دانى كه ديگربرادرانت در همين زمين خدا چه مى‏كشند؟ و چگونه هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند، جنازه متحرکی را در وجود خویش مشاهده می کنند، این جنازه متحرک را با همه وجود لمسش می کنند، و شامگاه که شد این جنازه متحرک باز در اتاقکی، یا بر روی سکویی بدون آب و غذا می میرد، باز صبحی دیگر به حرکت می افتد؟

  باورت نمى‏شود چون حق دارى!

  هنوز شاهد نبوده‏اى كه انسانى گرسنه باشد؛ اما با چشمان خود در مسیر حمام ببیند که برنج پخته شده را در پيش گوسفندان بريزد!

باورت نمی شود، اما این رسم سالیان متمادی سربازانی هست که بنام اسلام، همواره جهان اسلام را به وحدت فرا خوانده است، اما مسلمانان پناه جویی که آنجا به پناه آمده اند را به ضرب گرسنگی شکنجه می کنند.

 در آستانه هزاره سوم ميلادى آغوش گشوده‏اى كه عصر، عصر ارتباطات هست، عصر تكنولوژى و فن آورى و...

 امادر همين زمان و در همين زمين و در همين عصر! در گوشه‏اى از زمين پهناور خدا نقطه‏اى هست، نامش بر پيشانه‏اش حك شده است -"اردوگاه سفيد سنگ "-  نقطه‏اى كه من و تو را از هر كوچه و برزن اين سرزمين  بيگانه جمع کرده اند و در آن بر روى هم ریخته اند،  تا همه حقارت و کوچکی و پستی خویش را برای من و توی افغان در قالب فحش های رکیک و بر خورد های غیر انسانی  به نمایش بگذارند!!

   

"اردوگاه سفيد سنگ"  خراسان

 1378-7-1

 حال در پایان یک هفته دیگر قرار گرفته ایم، یعنی  پنجشنبه است، يعنى پايان يك هفته، اينك يك هفته ديگر از عمر انسان سپرى  شد و تو در اين يك هفته چه‏كرده‏اى؟ این پرسشی هست که لااقل من از خودم میکنم!  اما من هفته ديگر را در اردوگاه سپرى کردم و اينك در پايان يك روز پر از باد و غبار و وزش نرمه‏هاى ‏شن و خاك است كه قرار دارم و درسكوهاى بى چادر و بى خيمه هموطنانم را مى‏بينم كه پتوهاى پاره پاره را به گرد خويش پيچانده‏اند و در برابر اين باد سرد و وزش خاكهاى روآن داخل اردوگاه ازخود مقاومت نشان ميدهند!

 و من در سوگ مرگ انسانيت دراندوه چندباره مى‏سوزم! و از ميان باد و سرما  پناه ميبرم به آلونك گنبدى‏اى كه در آن   15انسان ساکن هستند  واينك در همين  تاريخ است كه دو انسان بيماراست، يكى از  آنها قريب هفته‏اى مى‏شود كه در ميان سوز درد مى‏سوزد؛ او ديگر ازپاى مانده‏است، پير مرد كه سن‏اش از کوچه   60سال هم عبور كرده است، يك هفته است كه اسهال خونى دارد و آنچه كه در اين  اردوگاه قرون ووسطائى ازآن خبرى نيست پزشك - دارو- و درمان است !!

 و یکی دیگر از این هم اتاقی هایم بیش  ازدو روز است كه اسهال خونى دارد! اما بى تآب است، رنگ خودرا بدتر از آن پیر مرد باخته است و او هم در ميان درد مى‏سوزد!  اما انچه كه شگفت انگيز است در اين ميان سيماى شادمان و مسرور  یکی از هم اتاقی های دیگرم هست که  روزگارى از قوماندانهاى شيخ آصف كندهارى بوده است، او هنوز در حسرت آنروز هاست، همانروزها كه ميرفت چور مى‏كرد، گردنه مى‏گرفت، و به نواميس مردم تجاوز مى‏كرد بنام جهادگر!!

 او هنوز كسى را به جز خود انسان نمى‏داند، و هنوز باورش نشده‏است كه او هم همچون ديگران  يك انسان است و همچون ديگران  در روز فقط سه عدد نان خام و سوخته جيره دارد حتى اگر نامش هم سيد نجف باشد!!!

   

"اردوگاه سفيد سنگ" خراسان    1378 -7-2

 جمعه است و  سيد عباس درميان درد مى‏سوزد و تا صبح فقط توالت رفته است و بازگشته به اتاق، ولى همچنان اسهال خونى‏اش دوام دارد و سيد نجف حسينى مست سرور و خوشهالى است و به ريش همه ريشخند مى‏زند!

 سيد عباس از زندگى نا اميد شده‏است و چهره مرگ را در برابر ديدگان خود  مشاهده مى‏كند و به همين دليل است كه كسى را به دنبال آقاى اخلاقى مى‏فرستد  تا بيايدبرايش وصيت نامه شرعى تنظيم نمايد!

 سيد نجف هنوز اميد وار است كه طالبان درهم کوبیده شود، او بار ديگر قومندان شيخ كندهارى شود درهرات تا بازهم گردنه بگيرد و چوركند و مشغول عيش و نوش شود تا  باشد خود پادشه خويش باشد!

 و من در اين ميان در اندوهى جانكاه فرو مى‏روم و با خود مى‏گويم؛  خدايا!  تا ديروز اين سيد فلانها بود كه در جامعه هزاره رخنه كرده بودند و بعد خيانت نمودند، به نفع ديگران ! و امروز همانها را چون خود بنام افغانى در اينجا اسير مى‏بينم، من كه هيچگاه زير علم بیگانگان نبوده‏ام و آنهاكه سينه چاكشان بوده‏است، هردو بنام افغانی اینجا اسیریم و صرف هر نفر سه عدد نان جيره داريم واينك يكى از آنها در حال مردن است ولى بادارشان حتى يك داروى اسهال برایشان نمى‏دهد!

 خدايا!

 اين چه حكمتى است؟ و این چه نمایشی از قدرت و عظمت توست که می خواهی به همه بفهمانی که تو اگر پشتونی، تاجیکی، هزاره ای، ازبکی و... در اینجا همه یک افغانی و به قول ایرانیها یک آشغال!!

+ + +

جمعه در اسارت بسیار خسته کننده است، به خصوص برای آنهائی که هنوز اطاقك هم نصيب شان نشده است، سوز آفتاب، نبود هيچ سايه‏اى در نيمروز هر روز، سخت دشوار و طاقت فرساست ولى سایر روزها هفته، به باور بسيارى  از کسانیکه در اردوگاه هستند، روزهایش زود تر می گذرد، چون با همه سختی هایش نوعی شور و هیجان وجود دارد و با همه نا امیدی هایش، روزنه های امید و انتظار وجود دارد که شاید امروز کسی و شاید آن کس هم او باشد برایش گشایشی دیده شود، بسیاری كسانى که پول دارند و پارتى نیزبه کرات مشاهده شده است، برايشان نامه آزادى بخرند و فكس آزاديشان يا از دفاتر اتباع خارجى و يا قرارگاه انصار سپاه پاسداران رسيده است به مديريت اردوگاه، وآنها را از طريق بلندگوهاى كه در سه طرف كمپ نصب شده است احضار و آن راانگشت كرده‏اند و اينك در انتظار رسيدن نامه آزادى است تا بلا فاصله آزاد شوند.

 و كسان ديگر هستند كه هم فكس‏شان رسيده است و هم نامه آزادى شان ولى همچنان بلا تكليف باقی مانده اند، بعضا از  10و  15روز هم تجاوز كرده‏اند و هر لحظه كه صوت بلند گوها بلند ميشود، با تمام اميد و وجود قيام مى‏كنند و به جايگاههاى صوتى نزديك‏تر ميشود كه شاید همینک نام او را  اعلام كنند فلانيها ترخيص!!

 ولى بعد از پایان اعلانات بلند گوها نااميد برجاى خود مى‏نشيند و سرغم بر زانوآن مى‏گزارند و شكم گرسنه خودرا مى‏فشارند كه بازهم از آزادى خبرى نبود!!

با این حال سایر اهالی اردوگاه  در انتظار هستند، گوشهایشان به بلندگوها شايد اعلان كنند وروديهاى تاريخ... جهت تنظيم شماره ماشينهاى "ترد مرز" برگه‏هاى شناسائى خودرا به انتظامات تحويل دهند تا براى ترد مرز مشخص شوند.

 اين اميدى هست كه بسيارى از هموطنانم بيش از  30تا  50روز است كه درانتظار آن هستند...

  اما در روز جمعه هيچ يك ازاين اميدواريها جای ندارد چون جمعه مى‏باشد و روز جمعه روز تعطيل هفته است، در روز تعطيل حتا اميد و ا انتظار  هم تعطيل است، و زمانیکه "اميد" و "انتظار"  نباشد، معلوم است که بر انسان چه می گذرد؟  انسان در یک محوطه بسته، در یک دایره تنگ سرگردان است، اما هر چقدر که می چرخد باز هم در همان نقطه نخست خویش قرار دارد، جایی که در آنجا دیگر هیچ چیز وجود ندارد! در چنین حالتی  انسان وامانده ای هست که باید صرفا در اندرون خویش فرو رود، شاید این همه شکنجه برای همین فرو رفتن در خود و دور ماندن از خویشتن خویش است که از سوی مقامات جمهوری اسلامی ایران، این همسایه کشورم طرح ریزی شده است، تا این کشور برای همیشه دارای انسانهایی معلول و وامانده  بماند!!

اين است كه در همه جا جمعه كه مى‏رسد مسرت و شادابى از راه مى‏رسد ولى در اردوگاه؛ جمعه با بارى از غم واندوه فرامى‏رسد و همه مى‏گويند:

 - باز هم مانديم!!.....

 در جمعه افسرده وقتى در ميان فاصله سكوهاى ساخته شده براى خيمه ولى بدون خيمه قدم مى‏زنى احساس خاصى به انسان دست مى‏دهد، احساسى كه انسافن توصيفش باقلم ميصور نيست!... هرگامى كه در انبوه انسانهاى افسرده برميدارى چشم انسان به ديده كسى  مى‏ نشیند، كه از خود مى‏پرسى ترحم‏ انسانی كجاست؟!

 وقتی هر قدم بر می داری می بینی كسى را، و وقتی دقیق به او می نگری می بینی يكى از پاهاى خودرا در سالهاى جنگ از دست داده است و  آن ديگرى را مى‏بینی  كه تازه از بيمارستان مرخص شده است و گوشش را عمل  جراهى كرده است و هنوز هم باندهاى گوشش راكسى پيدا نشده‏است تا بازكند و در  ديگر سوى كامل مردى را مى‏بينى كه شكمش را جراحى كرده و هنوز تارهاى بخيه بر روى شكمش نمآيان است، با خود  می ‏گوئى:

-  خدايا!

-  اينجاكجاست؟!

در همین رویا ها غرق هستم که چشمم به  پير مرد بيمار می افتد كه دو نفر از زير بازوانش گرفته‏  و به سوى كناراب ( توالت) مى‏برند و آنسوى در ميان خاكها دو كودك (اين دو كودك كه باهم نبايد تفاوت سنى بيش از يك سال داشته باشند به همراه پدر شان از مشهد آورده شده ‏اند كه نمى‏دانم به چه دليل براى آنهاپرونده تنظيم نموده بودند و كسانى كه دركمپ فاقد پرونده باشند از جيره نان هم بهره‏مند نمى‏شوند و به  همين خاطر ايشان موضوع را به اطلاع معاونت اردوگاه رسانيدند و ايشان گفته  بود كه :  من شفاها به نانوائى مى‏گويم كه جيره اين دو كودك را بدهند و شما هم در وقت نان تحويل گرفتن ياد آورى نمائيد و بعد از آن مرتبا هر روز جيره نانشان را مى‏دادند)  پنج و شش ساله را مى‏يابم كه يكى موى سر هم ندارد و ديگرى با چهره زرد اما هردو ميان خاكها نشسته‏اند و مشغول خاك بازى هستند! و لباسهاى پر چركشان به رنگ خاك شده است؛ رنگ خدا!

 تو گوئى كه جامه رنگين بر تن كرده‏است، دل انسان به درد مى‏ايد و انسان  درنخستين نگاه با اين پرسش مواجه مى‏شودكه چرا؟!

 روز به پايان خود نزديك ميشود و خورشيد كم كم غزل خدا حافظى را مى‏خواند و غروب جمعه چه سنگين است، برادرآن اهل سنت براى نماز اماده مى‏شوند وديگران  كه اهل نماز و بندگى خدا نيستند، با بار سخت غروب در حاله‏اى از اندوه  فرو رفته‏اند، و در سكوتى تامل برانگيز جاده بن بست ميان دو سيم خاردار را مى‏پيمايند.  غروب از راه مى‏رسد،  ستاره‏ها هم غم‏انگيز بر اين حصارى از ديوارهاى قامت كشيده و سيم‏هاى خاردار نور مى‏افكنند. در اين محله تاريك، در دل تاريكى در انتهاى اتاقكها چراغهاى موشى است كه  سوسو مى‏زند!!

 چراغهاى موشى كه ساخت دست بچه‏هاى مهاجر است که با شيشه‏هاى كشك و با پتوهاى دولتى برای شان فتيله ساخته‏اند، تا همچون خود مهاجران در دل اين تاريكى تا دل شب بسوزند!!

 در شبهاى تاريك اردوگاه، فقط دو عدد لا مپ در دو راه رو سرويس‏توالت و دستشوئى روشن است ولى امشب كه مى‏روم تا وضو بگيرم در سالن اول چيزى بنام  روشنائى نمى‏بينم و ناچار به سالن ديگر مى‏روم كه لامپش روشن است و انبوهى از آدميان در آن به انتظار نشسته‏اند، جائى‏كه فقط هشت عدد توالت و دو عدد شيرآب (البته جاى شيرهاى آب بيشترى هم وجود دارد ولى شير هايشان را بر داشته‏اند و به جايش در پوش گذاشته‏اند) وجود دارد و ناچار به خاطر نرسيدن نوبت به آلونك  40بر ميگردم و مى‏بينم كه هنوز سيد عباس در آتش درد مى‏سوزد؛ و سيد نجف بر سر ديگ اشكنه نشسته و چه چه ميزند!!  من جيره نان خودرا مى‏گيرم و مى روم تا بر سر سكوئى بنشينم و در زير نور ستاره‏ها بدون آب نوشجان كنم!!

 

    شنبه  1378-7-3كمپ 2

 از خواب بعد از نماز صبح بر مى‏خيزم و در اولين نگاه باز چشمم به سيد عباس مى‏ماند كه هنوز مى‏نالد و به بچه های اتاق مى‏گويد كه شب گذشته بيش از  12مرتبه به توالت رفته‏است ولى هنوز هم شكمش پيچ مى‏دهد و هنوز هم بر سر سنگ توالت خون مى‏نشيند!

 از جاى خود بر مى‏خيزم و دو عدد پتوى دولتى پر - خسك - و - شپش را جمع ميكنم، قاد ميكنم و مى‏روم تا داخل كمپ گشتى بزنم...

 بچه‏ها در همه اتاقها شور و هيجان خاصى دارند؛ آنهائيكه نمره‏هاى اول ماشينهاى ترد مرز هستند، عجله دارند تا چاى هايشان را بخورند و آنهائيكه پول نداشته‏اند چاى خشك بخرند نان و آب را ميل ميكنند كه مبادا گرسنه رهسپار سفر شوند، و آنهائيكه بر سر سكوها نشسته اند در انتظاراند تاكه ترد مرزيها اعلام شوند تا آنها به اطاق دست يابند (کسانی را كه تازه از بيرون مى‏اورند، ابتداء به قر نطينه برده و پس از تشكيل پرونده  که يك هفته طول مى‏كشد، داخل كمپها مى‏فرستند، در داخل کمپ ها بايد همان طور بى‏پناه بدون هيچ خيمه و سر پناهى باشند تا ترد مرزى‏ها شروع شوند و خيمه‏ها و يا آلونكها خالى شوند). تا از اين گرماى روزانه و سرماى شبانه نجات‏يابند!!

 عقربه ساعت  7/5صبح را نشان ميدهد، تضاد يأس و اميد چهره خاص به آدميان داده‏است، بعضى‏ها هنوز اميد وار هستندكه طرد مرزيها اعلام ميشوند چون نمى‏توانند باور كنند كه بازهم آقاى شيخ "تقوى نيا" نماينده رهبر ايران (به گفته خودشان نماینه ولی امر مسلمین جهان!!!!!!!!) دروغ  گفته باشد، چون ايشان در هر دو روز پنجشنبه و جمعه تأكيد داشتند كه روز شنبه حتما برنامه ترد مرزیها از نو آغاز می گردد!!

 ولى بسيارى از مهاجرين بر اين باور هستند كه ايشان همچون گذشته دروغ مى‏فرمايند!

 چون اولين روزى كه ايشان وارد كمپ گرديد و همه را به صف كردند تا به صحبت‏هاى ايشان گوش فرا دهند ايشان اعلام نمود كه:

("هر كسيكه داراى مدارك معتبر هستند، آزاد خواهند شد، وى حتى تصريح نموده بود که؛ كسانيكه داراى كارت سبز موقت و غير موقت و حتى كارت احزاب جبهه متحد ضد طالبان باشند، نیز آزاد خواهند شد، به همین خاطر از همه خواسته بود که بیایند کارتهای خود را به مقامات تحویل دهند"  بسيارى از مهاجرين كه همراه خودشان كارت سبز و يا موقت و احزاب ضد طالبان داشتند، تحويل دادند، كه بعدا معلوم شد همه مدارك از دم قيچى گذشته و به داخل سطل زباله  دانی  در واحد ادارى اردوگاه شرفياب شده‏اند! )

 عقربه‏هاى ساعت از مرز  8 صبح تجاوز كرده‏است و همه در كنار و گوشه سكوها و لبه جدولها نااميد و مايوس ‏نشسته‏اند!!

 صداى خش خش بلند گوها شور و هيجان در بین همه بچه ها ایجاد می کند و  بعضيها از شدت شادى صوت مى‏كشند و بعض ديگر فرياد ميكشد كه زنده باد "تقوى نيا " و...

اما  صدائى كه از ميان بلند گو خارج می شود، به همه شاديها خاتمه ميدهد و مى‏گويد:

 - آمارهاى  ...تا... جهت رفتن به حمام با كارت نان و برگه‏هاى ورودى در پیش كمپ مراجعه كنند!!! در لیست اتاقهایی که باید حمام بروند مجموعه اتاق ما نیز شامل است، من هم به همراه دیگر هم اتاقی ها به حمام می رویم، در داخل اردوگاه فقط یک حمام وجود دارد، این  حمام  عمومى می باشد، و همه بايد محرمات خودرا از دید دیگران باید محفوظ نگاه کنند، و بسيارى مردم  فقط يك شلوار دارند و بعضی ها یک  زيرشلواری هم به تن دارند،  به همين دليل بسیاری آدمها  با شلوار به داخل حمام می روند!  داخل حمام که می شوی بیر و بار زیاد می باشد، بعضى‏ها با شلوار و بعض ديگر با شورت آمده اند، و جمعيت آنقدر زياد است، كه سالن حمام به هيچوجه قادر به جواب گوئى آن نمی باشد، به همين دليل هست كه گاه بر سر نوبت (دوش ) جدال صورت می گیرد،  كسانيكه در زير دوش، انهم دوش آب سرد بيش از چند دقيقه طول می دهند) می بینیم که  دعوا و جدل لفظى صورت مى‏گيرد و بعضيها كه بسيار عصبى هستند، كارشان به جدال فيزيكى هم كشیده می شود!!

در حمام  آب در اول صبح تقريبا در حدود نيم ساعت به گفته کسانیکه اول صبح نوبت شان بوده اند، گرم می باشد اما پس از ان به تدریج آنقدر سرد مى‏شود كه بسيارى از مردم مى‏ترسند، زير دوش بروند، چراكه احتمال سرایت سرما خوردگى زياد است و اگر کسی مبتلا به مرض سرما خوردگی شود، دیگر چیزی به نام داکتر و دارو اینجا مفهوم ندارد، و همه می دانند که بسیاری از بیماری های لا علاج نیز ریشه در همین سرماخوردگی ابتدائی دارد!

چیزی که به شدت برای من جالب است، این است وقتیکه  داخل حمام مى‏شوى با اينكه همه برهنه هستند اما تضاد طبقاتى همچنان مشهود مى‏باشد، تضاد طبقاتی در قالب صابون داشتند و نداشتن، شامپو داشتن و نداشتن، رخ نمایی می کند،  زيرا آنهائيكه مرفه و ثروت‏مند هستند، مى‏توانند صابون دانه صدتومان و شامپو هردانه 400تومان از داخل اردوگاه بخرند،  در حالیکه همانها در داخل شهرهای ایران 20 تا 90 تومان می باشد، ولى آنهائيكه  پول ندارند، آنهائیکه پولهایشان بر سر کارفرمایان ایرانی مانده اند، خلاصه آنهائیکه اینجا به هر حال فقیرند، فقط زير آب ميروند و اندکی هم دست بر سر و جان خود  مى‏مالند تا شاید چرکهای ایران کنده شود، اما كسانيكه بدنهايشان پر از شيارهاى شلاق مامورين مى‏باشد، دیگر طاقت دستکشیدن خالی را هم بر بدن ندارند، و دست خود را هم بر بخش اعظم بدنشان نمى‏توانند بكشند و فقط  به زير دوش مى‏روند و خود را آبكش ميكنند و برميگردند، با همان وضعيت، بدنی پر شیار و در حالیکه  آب از تمام اندامشان می چکد، بدون هيچ خشك كننده‏اى، لباسهاي چركين خودرا دوباره به تن ميكنند!! و در انتظار مى‏مانند تا درب  حمام را بگشايند و از داخل حمام به بيرون بيايند، و تا رسيدن به كمپ در زير آفتاب با لباسهاى خيس خود، اندكى گرم شوند.

همه حمام رفته گان وقتی به داخل کمپ باز می گردند، همه شان به دنبال سكوئى  می گردند،  تا بلکه سيمانهايش در زير آفتاب داغ امده باشد، و  خودرا بر روى ان دراز كنند تا در دل افتاب، خشك شوند، خودشان به همراه لباسهاى شان!!

 وقتی وارد کمپ شدم، همان زير شلوارى‏اى كه  به زير دوش رفته بودم و از آن هنوز آب می چکید،  بر روى دستم آويزان بود، و به دنبال جائی می گشتم که آن را پهن کنم تا خشک شود، متوجه شدم که در وسط کمپ تعدادى ازبچه ها تجمع كرده‏اند، و حلقه زده‏اند، جلوتر مى‏روم جناب آقاى  "تقوى نيا " را مى‏بینم كه بسيار عصبى مى‏باشند و با عصبانيت شديد در حاليكه رنگ چهره‏اش از هميشه سياه‏تر شده است مى‏گويد!:

 اين چه حرفهائى هست كه شما مى‏زنيد، هر بار كه من مى‏آيم اينجا مرتب مى‏بينم عده‏اى اينجا كنايه مى‏گويند، و بسيارى چيزهاى ديگر را بر زبان می آورند، آیا می دانید شما که این حرفها به ضرر شما تمام می شود؟ چنانكه تا حالا هم به ضرر شما  تمام شده است، آيا مى‏دانيد در اينجا همه تان تر و خشك باهم خواهيد سوخت...!!

 در حيرت مى‏مانم؛ خدايا باز چه شده است، در جستجو ميشوم خود را از ميان انبوه مهاجرين بيرون ميكشم واز بچه ها سوال می کنم که چی شده است؟  دوستان توضیح می دهند كه، يكى از بچه ها  از آقا پرسيده است كه حاج آقا! مارا كى از اين طويله بيرون  ميكنيد؟ و این کلمه حضرت آقا را عصبانی کرده است، و آن را توهین به ولایت پنداشته است!!

+-+

مثل همه شبها  بازهم شب از راه رسيده است، من به شدت احساس خستگی می کنم، حالا دیگر احساس گرسنگی نمی کنم، چون به شدت با همان یک لقمه نان و آب اینجا عادت کرده ام، شاید معده ام به شدت جمع شده باشد و احتمالا هم کوچک! به همین خاطر از اتاق بیرون می زندم، در میان کوچه های کمپ قدم می زنم، از  بعضى از اطاقها بوى ترياك به مشام  آدم ميرسد و در بعض ديگر از اطاقها قمار بازان مشغول بازى هستند، البته چیزی که باید برای تان بگویم در اینجا همه چیز با اجازه نماینده مقام معظم رهبری مجاز و مشروع می باشد، کشیدن مواد مخدر که از سوی مقامات در بدل پول توضیع می شود، قماربازی کردن و... که همه شان با اجازه مقامات مسئول صورت می گیرد و از قمار خانه ها شبانه مبلغ هنگفتی را به عنوان مشروعیت بخشی از بچه ها می گیرند و این یک روندی کاملا حساب شده است، تا از این طریق جیب همه بچه ها را خالی کنند.  تنها قمار خانه هایی می توانند در آنجا قمار صورت بگیرد که قبلا مبلغ منظوره را پیشاپیش تقدیم کرده باشد. و به همین دلیل است که هر قمار خانه ای که پیش پرداخت نکرده باشد، به سرعت از سوی نگهبانی اردوگاه جمع آوری شده و به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گیرند!! همچنان که قدم می زنم از میان اتاقها خارج می شوم و به نزدیکی سکوها می رسم، جائی که شبهایی سخت و سردی را در آن سپری نمودیم و امروز بازهم تعدادی بیش از   300نفر را بازهم آورده اند،  بر همان سر سکوها مثل شبی که ما را آورده بودند و همه شان  در انديشه ان هستند كه شب را چگونه بااين هواى سرد و پتوهاى سوراخ سوراخ مانده از جنگ جهانى ، صبح كنند!!

 و لطيف در گوشه يكى از اين سكوها نشسته است، و با اینکه پاسی از شب گذشته است، هنوز قلوه سنگ سياه خود را بر گوشه یکی از سکوها مى‏ساباند تا يك لوزى زيبا براى گردن و يا سر تسبيح در بياورد. و من همچنان قدم زنان به سوی دستشوئی ها نزدیک می شوم و می بینم که  يكى از سالن‏هاى دستشوئى براى چندمین  شب بازهم لامپ ندارد، و تاريك تاريك است مثل ظلمات!

از راه رفتن در شب هم خسته می شوم،  به اطاقم باز مى‏گردم، در آغوش خسكها، که شب هنگام از سوراخهاى ديوارهای اتاق، سرازیر ميشود، و من باز می گردم، تا هر چند که من گرسنه ام، ولی برای او   غذاى لذيذى باشم! و بازهم  مى بينم كه هنوز سيد عباس در چمبره درد فرو رفته است،  مى سوزد و هركس به نوبه خود برایش  طبابتى یاد داده است، يكى گفته است كه نو شابه سياه تهيه كند و بخورد،  اسهالش بند می شود و کس ديگر گفته است چاى خشك را كپه كند و بخورد خوب ميشود، نماينده رهبر ايران آقاى "تقوى نيا " فرموده‏اند: - » از بيرون كمپ برايش برگ درخت كنجد بياوريد اسهالش بند مياد!!«

 و بعضیها هم  گفته است كه كشك بخورد و... همه این ها را او با همه مشقاتی که دارد تهیه کردنش، انجام اداده است، و حتى از راه حمام يك شاخه برگ درخت كنجد به سفارش نماینده مقام معظم رهبری ایران! هم بچه‏ها اوردند، و او با تمام ميكربهايش خورد، ولى انچه كه از پاى در نيامده‏است درد است و هنوز هم بر سر سنگ توالت خون مى‏نشيند!

 و در گوشه ای از اتاق سيد نجف و رفقايش از شبهاى پاكستان ميگويد، شبهایی که ده كيلو گوشت خرید می کرده اند و با رفقايش ميله داشته است و...!!

 

 

 "اردوگاه سفيد سنگ " يك شنبه  1378-7-4كمپ2

   بازهم يكشنبه است مثل همه يك شنبه‏هاى ديگر كه روز ملاقات نام دارد، در اين روز آنهائيكه آرزوى رسيدن به وطن را دارند، راحت مى‏خوابند، و يا مشغول ورزش ميشوند، چون از ترد مرز خبرى نيست! ولى آنهائيكه در انتضار ملاقات خانواده شان هستند و آنهائيكه فكس و نامه آزادى شان رسيده است و فقط منتظر اعلام هستند، گوش به لا سپيكرها مى‏دهند!!

 در اطاقى كه من هستم اينك  14نفر آمار دارد واز اين  14نفر دو نفر آنهارا فقط در وقت آمار گرفتن بر سر صف مى‏بينم كه از ترس شلاقهاى ماموران ولایت فقیه، هميشه سر وقت حاضر مى‏شوند، و تا زمانیکه توضیع زمان توزیع نان فرا نرسیده است چشم آدم از دیدار جمال شان محروم است! یکی از آنها  را که اهل نماز است و عبادت همیشه می توان بر روی سکویی سیمانی یافت و  یک ديگر‏اش را در قمارخانه‏هاى مجاز كه هماهنگ با مدیریت اردوگاه مى‏باشد، می توان دید.

 در اين ميان دو چهره غمزده را مى‏بينم كه يكى آقاى عبدالله كابلى هست كه او از باشندگان دهمزنگ كابل مى‏باشد و به گفته خودش از جانب پدر"تاجيك" واز جانب مادر پشتون مى‏باشد، در تهران كار مى‏كرده است و عازم بازگشت به کابل بوده و به همراه چهار نفر از دوستانش كه همه وسائل سفر را برای بازگشت آماده کرده بودند، و راهى مشهد بوده اند،  در حاليكه نامه خروج از مرز را هم  چهارنفرى باهم از دفتر اتباع خارجى وزارت كشور دريافت كرده بودند، ولى مهلت نامه وى را يك روز كمتر داده اند و بقيه را يك روز بيشتر، به همین دلیل آنها را از مسیر راه دستگیر می کنند، با اینکه  نامه شان سه روز وقت داشته است، و تمام وسائلش هم در داخل ماشين جامى ماند! او به شدت افسرده و غمگین است، همیشه در سکوتی درد آمیزی فرو رفته است.  او نگران است كه اگر اثاثيه‏اش را رفقايش به افغانستان برده باشد بسيار خوب مى‏باشد، ولى اگر نبر ده باشد بسيار سخت خواهد بود، او بيشتر از همه دلش براى مقدارى طلا مى‏سوزد كه براى نامزدش خريد کرده بود؛ تا در پايان اين سفر و رسيدن به كابل جشن عروسى را برگزار نمايد، و به همين دليل ساكت‏ترين، آرام‏ترين و گوشه گيرترين جهره اطاق محسوب مى‏شود!

بلند گوها اسامى ملا قات كنندگان را مي خواند ولى كمپ يك كه‏متاسفانه از ان به عنوان كمپ "كره‏"ها ياد می کنند،اجازه ندارند به ملا قات بروند، چون همه شان در حال شكنجه مى‏باشد، همه را به صف كرده‏اند تاكلاغ پرببرند، و هركس كه عقب مى‏ماند، آنچه مى‏بيند شلا ق است، كه بربدن شان فرود مى‏ايد و شيارى سرخ از خود بر جای می گذارد، و سيلى‏هاى آبداركه به صورت هر کدامشان فرود مى‏ايد، اين روزهاسيلى زدن مثل آب خوردن یک امر طبيعى شده است و از اين سيلى ها بيشتر به عنوان نوازش ياد مى‏كنند و اگر احيانا به گوش كسى اسابت نمايد و گوشش كر شود فقط خواهند گفت نوازش بود اما اندكى خشن!

  پشت سيم خاردار انبوه آدميان است كه هم گوش به بلند گوها دارند و هم صحنه رقت‏انگيز سينه خيز بردن و كلاغ پر بردن جوانان خودشانرا با چشمانى اشک آلود و دلهائى خونين به تماشا نشسته اند و غلام حيدر كه شاهد اين وضعيت مى‏باشد، در حاليكه فرزند برادرش درآن كمپ نوجوانان مى‏باشد و برايش ملا قات آمده‏است ناگزير خودرا به جاى برادر زاده‏اش معرفى ميكند و به ملاقات ميرود!

 دومين چهره غمزده اطاقمان همين غلام حيدراست، كه هزاره مى‏باشد و از ساكنان كهن هرات زمين؛ او را از مشهد گرفته‏اند و خود و خانواده‏اش كارت و چند هفته اول را خانمش با كارت سبز خواهر غلام حيدر به عنوان  خواهرش به ملاقات مى‏آمد ولى در يكى از همين روزهاى ملاقات او دچار يك اشتباه مى‏شود و به جاى نام كارت نام خودرابه انتظامات ميگويد و به همين دليل كارت را ديگه پس نمى‏دهند و اورا هم به ملا قات راه نمى‏دهند و از ان روز ديگر غلام حيدر به ملاقات راه داده نشد و هفته ديكر توسط برادر زاده‏اش كه دركمپ  1مى‏باشد به بچه های  هم اطاق اطلاع داد كه نيروى انتظامى به خانه ايشان هجوم برده و خانواده ايشان را به اردوگاه تربت جام انتقال داده‏اند و امروز وقتى غلام حيدر به جاى برادرزاده‏اش به ملاقات رفته بود خانم برادرش به وى گفته بودكه خانواده‏اش را به اردوگاه تربت جام موسوم به  اردوگاه محمدرسول الله برده‏اند!

عقربه های ساعت همچنان می چرخد، یعنی با همه مشکلات این زندگی است که جریان دارد، عقربه های ساعت حدود    3 بعد از ظهر را نشان ميدهد، بازهم ماموران می آید و همه را به صف می نشانند، محمدزاده كه يكى از بدترين چهره‏هاى نگهبانى است با سوت هميشه همراه خود اعلام امار مى‏كند، ولى آمار گیری نيست، فقط براى كتك زدن بچه هاست و عده‏اى را جدا ميكند و با شلاق مى‏زند و دادخواه فرا مى‏رسد بعضى هارا بر روى زمين مى‏خواباند و با پوتين‏پاسدارى اش بر پشت شان راه مى‏رود!!

 فقير احمد كه شكمش عمل جراحى شده است، در کنارم به شدت ترسیده است، که اگر این دادخواه بیاید در صف ما و از با پوتین های خودش بر پشت او بر روی زمین بکوبد حتما بخیه هایش پاره خواهد شد و...

 

 

 "اردوگاه سفيد سنگ "5/7/1378

 سپيده دم صبح است و همه در ميان محوطه مشغول راه رفتن مى‏باشند ولى درانتظار!

 انتظار پس از مدتها بالاخره مى‏شكند عقربه‏هاى ساعت از  8صبح عبور مى‏كند ياس واميد در نیرویی که در وجود همه بچه ها  در جدال است، اميدواران مى‏گويند، امروز ترد مرزيها "آغاز" مى‏شود ولى ديگران كه نااميد و مايوس هستند مى‏گويند بازهم دروغ ميگويند!!

 صداى بلند گوها بلند ميشود : مهاجرين توجه داشته باشند ماشينهاى رده بندى امروز  36و  37و  38و  39و 40و  1كارگرى....صداى هل هله بچه‏ها دل اسمان را مى‏شكافد و ديگر مجال آن را نمى‏دهد كه به ادامه صحبت‏هاى انتظامات گوش دهيم و...

 به گوشه‏اى ميروم بر سر سكوئى مى‏نشينم و مشغول تماشاى شور و هيجان  آنهائى مى‏شوم كه آماده مى‏شوند براى بازگشت به وطن و به قول ايرانيها امروز ترد مرز ميشوید!

 همه خوشهال هستند، آنهائيكه مى‏روند  خوشهال هستند، از اين جهت كه به آزادى اين وديعه بزرگ الهى بازهم دست مى‏يابند و از اسارت آنانیکه خود را نماینده گان خدا بر روی زمین می دانند، و از اسارت آنانیکه کشور خود را امل القراء جهان اسلام می پندارند، و رهبر خود را به حیث ولی امر مسلمین عالم تصور می کنند، آسوده می شوند، آزاد می شوند  و ديگران هم خوشهال هستند كه بالاخره رد مرزيها شروع شد و تا چند هفته ديگر نوبت آنها نیز فرا خواهد رسید.

 به گذشته مى‏انديشم و به آينده و به مظلوميت انسان! انسان وقتى وجدان انسانى خودرا از دست داد، ديگر با يك موجود درنده هيچ تفاوتى ندارد، مگر تفاوت انسان با يك‏موجود درنده در چيست؟  بسيارى ازاين مردانى كه امروز با تكيه بر هم نوع خويش كمپ راترك مى‏كنند، روزى كه آمده بودند، يعنى حدود چهل يا پنجاه روز قبل، با پاهاى خودشان وارد اين اردوگاه شده بودند، ولى امروز پس از تحمل شكنجه‏ها و تحمل بيماريها؛ توان بازگشت را ندارند، توان راه رفتن را ندارند درحال مردن هستند ولى  نمرده‏اند، شايد از جناب عزرائيل اجازه گرفته باشند كه لااقل در آزادى بميرند!!

   خروج و آزادی  اسیران مهاجررا انبوه دیگری از اسیران با شادى بدرقه ميكنند، و این صحنه ای بس تما شایی می باشد، و من در گوشه ای  مى‏نشينم و همچنانکه رفتن آنها را تماشا می کنم، يك بار ديگر از ورود تا خروج از اردوگاه در برابر ديدگانم مجسم‏مى‏شود!

 وبا خود ميگويم خدايا اين دنيا چقدر كوچك است گويا همين ديروز بود كه  وارد اردوگاه شديم و در قرنطينه بوديم، در قرنطينه براى بيش از 300تا 500نفر  فقط يك عدد توالت سالم و يك عدد شير آب كه انهم با فشار بسيار كم مى‏آمد را گذرانديم، و شاهد بودم كه بسيارى از عزيزان به جاى خاك با همان چركهاى روى سيمانها براى عبادت خدايشان تيمم نمودند، چون آب كفاف تشنگى بچه هارا هم  نمى‏كرد، تا چه رسد به وضوگرفتن! از قرنطينه خارج شدند پرونده‏هاى شان تكميل گرديد، و به سوى كمپها رهسپار شدند، پيش از رسيدن به كمپ كه ان مرد چاق هيكل‏مند، مانند ديو با آن دماغ بد نمادش هر آنچه كه اهانت شايسته خود و تبارش بود، را  به همراه چند عدد پتو و كاسه و بشقاب نثارمان كرد،كه خداوند نثارش كناد، گذشت! و در داخل كمپ هرچند كه جناب آقاى دادخواه با پوتين بر پشت بچه‏ها راه رفت و هرچند که آقاى محمد زاده هميشه با كابل بلند خودش بر پشت، پير و جوان كوبيد و گفت "گاوميش" گذشت! و با اين همه خوبى آقا "رضا" بردلها ماند چراكه اورا نمى‏توان صرفا يك مسلمان دانست ؛ كه در اينجا همه خودرامسلمان ميدانند حتى" ميش مست"!! بلكه اوراانسان بايد گفت! نماد بيدارى، وجدان انسانى!

 باشد تا "ميش مست" همه را كتك بزند و به قول خودش بدون استثناء، و باشد تا آقاى عسكرى معاون آقاى امينى‏رئيس‏اردوگاه هميشه با بدزبانى حكومت كند ولى آنچه كه اينك من شاهد آن هستم اين هست كه زمان مى‏گذرد و اين مهاجرين مى‏روند حتى اگر تكيه بر دوش هموطن خود زند؛ اينجا را ترك خواهند كرد، اما انچه که مى‏ماند، تصوير يك تمدن هست؛ بنام تمدن ايرانى!!

 

  ...............................................................................................................

   فصل دوم

 

 

  اذان ظهر از لا سپيكرها پخش مى‏شود ، مى‏روم وضو ميگيرم و بر سر سکوئی  مشغول اداء فریضه نماز می شوم، در کنارم  كامل مردى را مى‏يابم، كه با لباسهاى چروك و چركينش به نماز ایستاده است، و راز و نياز با خدايش دارد، وقتی از نماز فارغ مى‏شود با هم بیشتر آشنا مى‏شويم و از او سوال می کنم که چه مدت هست که در این اردوگاه می باشد؟

او می گوید:  بيش از  75روز است در اين اردوگاه مانده‏است، و حداقل يك ماه از تعیین نمره ماشينهاى ترد مرزی اش گذشته است، و به قول خودش حالا از شانس بدش پروگرام ترد مرز هم تعطيل شده‏است، و او اينجا بلاتكليف مانده است، در حاليكه خانواده‏اش بدون سر پرست در مشهد!

 او در خانه كه فقط سه دختر قد و نيم قد دارد، به همراه خانمش، ديگرهيچ گونه كسى را براى سر پرستى خانواده‏اش ندارد!

 در سكوى مقابل ما شيخ "تقوى نيا " نماینده مقام رهبریت مذهبی ایران، آمده است با پنج تن از برادران سادات نماز جماعدت را بر پاى داشته است، از دوست تازه آشنايم سوال مى‏كنم كه چرا شما در نماز جماعت به امامت نماينده رهبر ايران اشتراك نمى‏ورزيد؟ در حاليكه سن و سالى از شما گذشته‏است؟ او عصبى ميشود اما خود را كنترل ميكند ولى با اين  حال ميگويد:

- ملائى كه ظلم را برايش يزار (شلوار) اسلامى جور كنه اوملا  نيست!!

 صدایی از پشت سرم مرا به سوی خود جلب می کند، گوش می گیرم که صدای سه پیر مرد هست که از آقای  تقوی نيا مى‏گويند:

 - روز اول كه آمد گفتم حاجى آغا تكليف نماز ما چه مى‏شود او گفت خوب معلوم هست، شما اينجا مسافر گفته مى‏شويد و نمازتان شكسته مى‏باشد ولى روز پيش امده مى‏گويد، نه نه حكم شما شامل حكم سربازها مى‏شود و چون در اختيار خود نمى‏باشيد بايد نمازتان را كامل بخوانيد!

 پير مرد ديگر مى‏گويد:

 من ازو فلان مسئله را سوال كردم او گفت به فتواى فلان مراجع چنين است

 وديگرى مى‏گويد:

 - خو ازو سؤال مى‏كردى كه آيا فتواى آية الله‏العظمى‏محقق كابلى هم همين هست؟ ازى خاطر كه كل هزاره‏ها مقلد امى‏مرجع تقليداس!!

 و ديگرى مى‏گويد:

 -اى پدر! چقه ساده هستى؟ او براى تو آمده فتواى كابلى ره مى‏گه! او از رنگ ما و شما بدش مى‏يايه!

 او تاب داره كه بشنوه غير ايرانى هم مجتهد شده و اى‏همه مخلوق مريد و مقلدش هست!

 بهترانيمى هست كه بلا دپسشى، دپس همى‏تر آدما يد نگرديد، همى‏تورى كه اونه مينگريد فقط چند سيد دپس شى رافته نماز مى‏خوانه بس بس شى هسته و...

 از جايم بر مى‏خيزم، در انسوى بچه‏ها محفل چكك زدن به راه انداخته‏اند و خوش صداها اواز مى‏خوانند و ديگران چك چك مى‏زنند،

 ما در ره عشق تو اسيران بلائيم / كس نيست چنين عاشق بيچاره كه مائيم / بر ما نظرى كن كه دراين شهر غريبيم / بر ما كرمى كن كه در اين شهر گدائيم /تر سيدن ما چونكه هم از بيم بلا بود / اكنون زچه ترسيم كه در عين بلائيم / ما را به تو سرى هست كه كس محرم آن نيست /  گر سر برود سر تو با كس نگشائيم /

ما را نه غم دوزخ نه حرص بهشت است / بر دار زرخ پرده كه مشتاق‏لقائيم .

 وديگرى يكى از زيباترين اجراهاى داوود سر خوش را مى‏خواند كه به دل همه مى‏چسپد:

 د اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم

 با اى دستاى خالى ؛ خيالى بى خيالى

 نه قولى، نه قرارى

  نه پارك زرنگارى

 نه باغ و نه كوچه باغى

  نه ميلى و نه دماغى

 د اى مولكاى مردم، تبسم بى تبسم

 با اى دستاى خالى؛ خيالى بى خيالى

 اگر يك دانه و دور دانه هستى

 اگر چشم و چراغ خانه هستى

 د ملك ديگران بيگانه هستى

  كسى مهر تو را در دل ندارد

 كسى نام تورا بر لب نيارد

 كسى دست تو را نمى‏فشارد

 به شهر بى محبت رفاقت بى رفاقت

 به‏اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم

 با اى دستاى خالى خيالى بى خيالى

 نه‏يار با وفا و مهربانى

 نه از يارى و عيارى نشانى

 به ياد گل صورى صبورى بى صبورى

 به‏اى ملكاى مردم تبسم بى تبسم

 وديگرى نوبت را مى‏گيرد ومى خواند :

 يا مولى على ميهنم ديگه طاقت جفا ندارد

 درد اين وطن از بيگانگان است اين چون وچرا ندارد

 يا مولى على خسته، خسته‏ام

 صورتم نگر دل شكسته‏ام

 يا مولى على مردا را نشرمان

 رخ از جانب مردا بر مگردان

 جمعيت چنان متراكم شده است كه صدا به آن آدمهایی که در انتهای جمعیت ایستاده شده اند، نمى‏رسد و جوان ديگر ميدان دار بلند آواز مى‏شود كه همه را به شور و هيجان مى‏اورد:

 بى آشيانه گشتم

 خانه به خانه گشتم

 بى تو هميشه با غم

 شانه به شانه گشتم

 عشق يگانه من

 از تو نشانه من

 بى تو نمك نداره

 شعر و ترانه من

پیر مردی با آوازی محزون شروع به خواندن سرزمین من می کند و می خواند؛

 سرزمين من!

 خسته خسته از جفائى

 سرزمين من!

 بى سرود و بى صدائى

 سرزمين من !

 دردمند و بى دوائى

 سرزمين من

 كى غم تو را سروده

 سرزمين من

 كى به تو وفا نموده و...

 و ديگرى شروع مى‏كند و مى گويد

  دلهاى مردم آزار بسوزد بسوزد،

...

 هنوز بيت اول خودشرا تمام نكرده كه صداى بلند گوها محفل را تعطيل مى‏كند، و اعلام مى‏كند؛ همه توجه داشته باشند،  كه جهت گرفتن آمار  در جايهاى خود  در صف های منظم استقرار يافته تا مامورين به و ظائف خود عمل نمايند!

 همه ميدانند كه هنوز بسيار زودتر از آن مى‏باشد كه وقت آمار گیری فرا رسیده باشد، زيرا هميشه آمارها را زمانى مى‏گيرند كه به غروب افتاب نزديك مى‏شود، ولى حالا  كو تا غروب افتاب! همين چند دقيقه پيش بود كه شيخ "تقوى نيا "با تعداد محدودى مشغول اقامه نماز بودند و به همين سبب همگان احساس بدى كرده‏اند، با این حال همه خيلى سريع صفهاى خود را منظم کردند، وقتی در صفهای منظم خویش قرار گرفتند،  تعدادى از ماموران در اطراف مهاجرين با شلنگ و كابلهاي برق بر دست،  مستقر شدند و اقاى عسكرى معاون رياست اردوگاه هم با بيسيم خودش آمده بود !

 سكوت بر همه جا سایه افکنده بود، و اين سكوت را اقاى عسكرى با صحبت‏هاى نا منظم خودش شکست و گفت:

- همه تان ميدانيد كه شب گذشته چه اتفاقی افتاده است؟  گرفته‏ايد همه آفتابه ها را خورد و خمير نموده‏ايد!! من آمده‏ام تا امروز بگويم اين كارها به نفع شما نيست و من آمده‏ام به خاطر اينكه خسارت اين عمل شما را از خودتان بگيرم تا ديگه به خود جرأت چنین اعمال گستاخانه و جسورانه را ندهید، و ما مى‏توانيم همان طوريكه صدام بر روى اسراى ما آب را مى‏بستند، ما هم ‏بر روى شما آب را ببندیم!!

و بعد اعلام کرد که حالا همه تان باید خسارت این عمل خود را بپردازید.

شور و ول وله همه جارا فرا مى‏گيرد هيچ كس حاضر نيست كه بابت این ادعای معاونت اردوگاه  پولى بدهند، زيرا همه ميدانند كه چه مقدار امكانات از سازمان ملل به خاطر مهاجرين، و اردوگاهها مى‏گيرند و به همين خاطر هركس چيزى مى‏گويد:

 -ما كه آفتابه هارا ميده نكديم

 - از چى خاطر ما پيسه بيتيم!

 - همو كس كه خورد كده پيسه بيته

 -همو ديوانه‏اى را كه آورده‏ايد ازش خسارت بگيريد

 -امكانات سازمان ملل كه دپيش شمااس از چى خاطر ما خسارت بتيم

 - حاجى آغا كل مفتوه ها خو ميده بود از قديم !

 هر كس چيزى مى‏گويد، ولى هيچكس حاضر نيست كه پولى بابت آفتابه‏های شکسته شده، بدهند ولى ما مورين این عمل مهاجرین را تحمل نکرده و  تعدادى از كسانى را كه صحبت كردند را از میان جمعیت جدا نموده و در برابر چشم سایرین  مى‏اورد و در برابر ديدگان مهاجرين، هر كدام را چند ضربه شلاق مى‏زنند، و تعدادى را هم سينه خيز ميبرند و بعد همه شان در صف با فاصله تقریبا 30 سانتیمتر بر روی زمین می خواباندف و  اقاى دادخواه با پوتينهاى پاسدارى خودش بر پشت بچه‏ها راه مى‏رود و بعد همان افراد را ما مور مى‏كند كه از هموطنانش پولها را جمع كنند!!

 بچه‏ها نا چار مى‏شود هر كدام مبلغى را بپر دازند و همه پولهاى در يافتى را محترمانه خدمت اقاى عسكرى تقديم مى‏نمايند!!

 بدینسان  برنامه آمار گیری تمام مى‏شود، و من تازه فهمیدم که کلمه " آمار" در فرهنگ لغات ولایت فقیه به معنای جمع آوری "پول" می باشد!

 در حاليكه ديوانه‏اى را كه شب گذشته اقدام به خورد کردن مفتاوه ها نموده بود، را صبح برده است در مکانی نا معلوم،  ولی بعضى ها مى‏گويد در باز داشتگاهى كه كنارساختمان حمام در زير زمين مى‏باشد برده‏اند و تا زانو داخل ان آب مى‏باشد، به خاطر شكنجه آنجا مى‏برند و بعض ديگر هم مى‏گويند در قرنطينه  2برده است.

(قرنطينه  2را اولين بار از زبان  اميدى شنيدم كه اورا در پيش بهدارى ديدم؛امیدی را اولین بار در زندان با سر و صورت زخمی در  سال  1372دیدم؛ ايشان از كاسبان كوچه عباسقلى خان بود، كه به علت شركت در معاملات ارزى به زندان افتاد و در انجا از وى به زور مجبور به اعتراف جرائم منكراتى گردید كه از سوى دادگاه ويژه روحانيت محكوم به سنگسار شد و اين حكم را در بهشت رضا اجرا کردند،  ولى ايشان كه در حال خواندن دعا بوده‏است، وبه قول خودش در مسير راه هم سوره يس مى‏خوانده‏است، پس از اثابت سنگ چهارم ‏يا پنجم به طور معجزه آسائى از زير خاك بى رون پر تاب گردیده و از مراسم رجم او جان به سلامت برده است، او می  مى‏گفت كه دوباره مشغول زندگى شده بودم، كه از سوى دفتر اتباع اعلام شد كه كسانيكه سابقه زندان دارند بايد ترد مرز شوند،  و به همين خاطر من را بدون هيچ فرصتى ترد مرز كردند و من در هرات خانواده را بردم و خانه و زندگى را سر و سامان دادم، و بازگشتم به ايران تا مبلغ چند ميليون تومانى را كه از مردم و كاسبها مى‏خواستم، را جمع آوری کنم، و همچنین  كسانى كه از من پول مى خواستند، با آنها نیز تصفیه حساب نمایم، و شب اول را در هتل ماندم،  و به چند نفر زنگ زدم كه از آنها پول مى‏خواستم و تقاضاى پولهايم را نمودم و فردايش تعدادى از مامورها به هتل سراغم آمدند، و مرا آوردند يك راست در قر نطينه  2والان بيش از  2ماه مى‏باشد كه اينجا هستم بدون اينكه بتوانم به خا نواده‏ام اطلاع بدهم و يا كسى برايم پولى بياورد، در حاليكه مقدارى لباس وامكاناتم در هتل مانده است وپس از  2ماه امروز به خاطر شدت مريضى تا بهدارى اجازه‏داده‏اند كه بيايم.")

 

اردوگاه سفيد سنگ " 5شنبه  1378/7/8خروج از اردوگاه

  گوش شيطان كر، تا به گوش آقاى امينى رئيس اردوگاه نرسد، امروز قرار هست انشاءالله مارا ترد مرز كنند،  بااينكه در اينجا تا زمانيكه اتوبوس از درب برقى خارج نشده ‏است، هيچ چيز اعتبار ندارد، و هر آن ممكن است، كه آقاى امينى به مسافرت تشريف ببرند و برگه خروجى اتوبوس امضاء نشود، و يا ممكن هست پشيمان شود، و شايد هم بخواهد كه هنوز هم مهاجرين؛ اين بيگاران خوب و زحمت كش همچنان مشغول كار در شهركهاى صنعتى در داخل اردوگاه باقی بمانند.

در داخل اردوگاه یک پروگرام، اصلا یک قانون داشتند که  كسانيكه مايل بودند تا  زودتر از روال معمولی از اردوگاه ترد مرز شوند بايد  7روز كامل در كارهاى گوناگونى كه در اطراف  ردوگاه وجود داشت، به حیث بیگار اشتراك ورزد، بدون هيچگونه حق العملى ودست مزدى؛ پس از انجام کار با نخستين‏ترد مرزيها ترد مرز خواهند شد،  و ثانيا اينكه روز سه قرص نان برای شان اضافه مى‏دهند بابت كار كردن!!

 

 ولى بازهم در نااميدى بسی اميد هست ؛ نمى‏توان چنين زود نااميد شد از آمار ما فقط غلام حيدر ماندنى مى‏باشد، گرچه كه تاريخ ورود همه ما در داخل اردوگاه یک روز می باشد، هرچند که در برگه‏هاى شناسائى‏اش نمره ماشين خورده‏است، ولى از آنجائيكه خانواده‏اش را مهاجمان نيروى انتظامى از مشهد به اردوگاه موسوم به  "اردوگاه محمد رسولله" تربت جام انتقال داده‏اند، لذا امید وار است تا بتواند نظر موافقت ریاست اردوگاه را بگیرد و خود را به اردوگاه خانوادهگی "محمد رسول الله" انتقال دهد.  گرچه تا كنون چندين نامه عنوانى رئيس اردوگاه نوشته است و خواستار انتقالش به اردوگاه خانوادگى شده‏است و  هم چنين كارى را خانواده‏شان در اردوگاه خانوادگى نموده ولى تا كنون هيچ گونه پاسخى در يافت نكرده‏اند!

سایر بچه ها همه آماده خروج از اردوگاه می باشند،  هر باركه ترد مرز ميكنند، معمولا قريب  300نفرترد مرز می شود. طبق معمول قبل از ترک اردوگاه باید همه وسایلی که در روز اول دخول در کمپ بنام آمار ثبت کرده اند، باید به انبار تحویل داد، یعنی یک بار دیگر آن مرد بد زبان را باید دید، و باید همه خاطرات تلخ آمدن به داخل کمپ از برابر دیده گان آدم همانند تصویری زندگی عبور نماید، باید کارت به اصطلاح ارتزاقی را برای آنها پس داد.

 لذا همه چیز باید آماده باشد، هرکس چیزی را به همراه گرفته است تا ببرد در انبار تحویل دهد، یکی از بچه ها می گوید،: دقت کنید که شپش های همراه با کمپل های جمهوری اسلامی کم نشده باشد، که از همه تان طبق نظر فقه ولایت فقیه؛ دیه یک جاندار را خواهد گرفت!!

كاسه‏هاى كج و كهنه و چراغهاى كه نمى‏سوختند،  و خلاصه همه وسایل را بر  اساس كارت آمار كه بر رويش نوشته شده است.:

 يك عدد چراغ

 يك عدد قابلمه

 ويكعدد گالن  20ليترى نفت و... همه را می برند تحویل انبار می دهند.

دقایقی نمی گذرد، که همه وسایل را بچه ها تحویل داده اند،  حالا همه شده اند فاقد وسایل کهنه و از رده خارج شده، گرچند از روز ناچاری از آنها می شد استفاده کرد، ولی چیزی که مقداری بچه ها را نگران کرده است، این است که اگر ترد مرز كنسل شود، چی خواهد شد؟  پس از اين همه مدت باز اين ما خواهيم بود كه بدتر از تازه واردين بدون كمپل ، اتاق و...سرگردان در داخل کمپ  در ميان بيش از دو هزار نفر !!

بچه ها در همین سرگردانی فکری قرار داشتند که صداى بلند گوها بلند شد و اعلام نمود که؛ شماره ماشین های ترد مرزی امروز از این قرار است ... آمادگی خروج را داشته باشید!!

سرور و خوشحالی همه  بچه‏ها را فرا می گیرد، آنهائيكه در اين مدت توانسته‏اند لباسهاى تميزتر و خوب‏تر برای خود تهیه کنند، می روند و آنها را از داخل کیف و پلاستیک خویش خارج می کنند و مى‏پوشند تا از این زندان قرون وسطایی بنام اردوگاه نجات یابند.

 درب كمپ گشوده مى‏شود، بچه‏ها هجوم مى‏اورند، هجوم به سوى آزادى!  هجوم به سوى وطن!

 حالا زمان آن فرا رسیده است که يك بار ديگر، بايد چهره مردى را ديد كه مثل روز اول ورود به كمپ ديده بودند؛ دماغ نا موزون و بلند؛ قيافه‏اى بد تركيب و شكمى بر آمده با قامتى دراز و زبانى ركيك كه نثار تبارش باد، یعنی مسئول "انبار"!! مردی که حالا باید  تمام پتوهاى پر شپش را از هر نفر  تحويل بگیرد!  پس از مراسم تحویل دهی پتو ها همه در قسمت كنار پاسگاه داخل محوطه‏اى كه اطراف‏آن را سيمهاى طورى گرفته است مستقر ميشوند،  مأمورين نيروى انتظامى به همه اعلام مى‏كنند كه ماشينهاى ترد مرزی، شماره‏هاى... در اين صفوف مجزا بنشينند.

 و ادامه می دهد؛ ادمهاى متعلق به هر شماره ماشين خاص در يك مكان  خاص، مى‏نشيند و بعد از هر مجموعه يك نفر تقاضا مى‏كند كه كرايه‏هاى ماشين را به مبلغ هرنفر  3500ريال جمع آورى كنند، و كسانيكه هيچگونه پولى به همراه خودشان ندارد، بايد كرايه ماشينهاى خود را از هموطنانشان بگیرند! چنانچه اين همكارى صورت نگيرد همه تان همين جا خواهيد ماند.

 چيزى بيش از يك سوم جمعيت پول ندارد ديگران هم حاضر نيستند كه کمک نمایند، ولى يكى از ما مورين با شلاق مى‏ايد به سراغ همه آنانيكه پول نداده‏اند و بر پشت و صورت آنها مى‏كوبد، بايد از هموطنان خود كرايه ماشين خویش را جمع كنند.

کتک زدن بچه ها را هیچ کس تحمل نمى‏تواند و هركس به قدر توان مالى خودش كمك مى‏كند تا كرايه ماشين ديگر هموطنانش كامل شود. تا بيش از اين شلاقهاى اسلام ناب را تحمل نكنند، به جرم نداشتن  پول!! مامورين پولهای جمع آوری شده را، چند مرتبه مى‏شمارند، تعداد مهاجرينی که در لیست هست معلوم می باشد، و كرايه را محاسبه مى‏كنند، و مقدارى از آن پولها را به يكى از رانندگان مى‏دهد، كه گويا طرف حساب ساير رانندگان نيز مى‏باشد!  الباقى را خود مامور لباس شخصى بى سيم به دست كه گويا از بسيجيان مى‏باشد به جيب محترم و مبارك خود مى‏گذارد !

 مامورها در اطراف مهاجرين مستقر شده‏اند و همه را ورانداز ميكنند ؛ از ميان مهاجرين يكى را بلند مى‏كند او لباسهايش از همه تميزتر هست، پيراهن و شلوار نوافغانى را بر تن كرده است "اوركت ناب آمريكائى" بر تن ولنگى  پهلوى بر سر دارد، او مى‏ايستد، مامورين يكى يكى به او نگاه مى‏كنند، و هيچ نمى‏گويند بين مامورین  تبسم هائى رد و بدل مى‏شود، تبسم هائى كه حكايت از يك جنايت دارد!

حراس در دل  مرد جوان  از نگاه‏هاى سربازان می افتد، لنگى خودرا از سر بر ميدارد، و بر روى ساك دستى خود مى‏گذارد!

 سربازهای اردوگاه به طور سیستماتیک  هجوم مى‏آورند به سوی مرد جوان و از می پرسند که چرا برداشتى؟  زود بگذار سرت!

 او دوباره لنگى خودرا بر سر مى‏گذارد، او را از ميان مهاجرين فرا مى‏خواند، هموطنم به سوى آنها در كنار اتوبوس مى‏رود، تعدادى از مامورين جمع هستند و دو نفر از ابلق پوشها كه به او نگاه مى‏كردند به طور سيستماتيك به جان او مى‏ريزند، لنگى اش از سرش بر زمين مى‏غلطد، و خود مثل مار دور خود مى‏پيچد.

"اوركت‏آمريكائى"  بر روی زمین  پر خاك مى‏شود، و جوان مهاجر حتى نفسش هم بند آمده است و فقط دهانش باز است، پیداست که می خواهد فریاد بزند، اما  هيچ صدائى از دهانش خارج  نمی شود،  و مثل مار به  دور خود مى‏پيچد، دو تن از ماموران او را كشان كشان به پشت اتوبوس انتقال می دهند، در هنگام کشال کردن از روی زمین  اوركت آمريكائى خاكهاى زمين را با خود تا  پشت ماشين می برد و...

 گويا نفسش به جريان افتاده‏است و صداى اثابت پوتينهاى ‏سربازان اسلام ناب محمدى كه بر بدن مهاجر مى‏كوبند به گوش مى‏رسد!

 و او يك ريز وپى در پى فرياد مى‏زند

 يا ح  ح  ح سين

 يآ يا  یا یا

   ا ا اخ

 و...

×=×

   

 اتوبوسها قطار ایستاده شده اند،  مامورين اسامى رامى‏خوانند، بچه‏ها يكى‏يكى مى‏روند دم دروازه اتوبوس و برگه ورود به اردوگاه خود را تحويل ميدهد و يكى از ما مورين‏كه در جلو درب اتوبوس ايستاده است هنگام سوار شدن در اتوبوس بعضى ها را با پوتين سربازى‏اش مى‏زند و بعض ديگر را با كابل!  

 دو عدد از ما موران، یکی از بچه ها را از پشت اتوبوس می آورند و  اورا به سوى بچه ها همانند کهنه پارچه ای فرسوده و دور انداختنی مى‏اندازد،  مرد نعش زمين مى‏شود، دو نفر از هم رديفهايش بر مى‏خيزد و اورا به داخل بچه‏ها در ردیف مى‏آورد، سرباز نام او را مى‏خواند، و همان دو نفر اورا تا پیش درب اتوبوس مى‏برد، مرد با ضعف تمام، دستان بی احساس و خسته خود را در جیبش می کند،  از جيبش برگه ورد به اردوگاه خود را در مى‏اورد و تحويل مامورين مى‏دهد، و مامورين كابل به دست يك كابل محكم بر پشت او ميزند و از وركت آمريكائى اش غبارى تيره بلند ميشود، که فضا کاملا خاکی می شود، خود سرباز ناگزير به فرار مى‏شود تا غبارهاي بر خاسته از کت او  به گلويش نزند! مرد همراه با خاکباد با تکیه بر جداره های ماشین سوار ماشین می شود.

 از میان درختان پیداست که درب برقى باز باز شده‏است؛ با باز شدن درب برقی  صداى طپش قلبها به گوش مى‏رسد، صداى زمزمه  صلوات بچه‏ها در داخل ماشین قابل فهم است- اميد ونگرانى در فاصله‏اى بسيار كم قرار گرفته اند،  و احتمال بسته شدن درب برقی هر لحظه بر وجود بچه ها سایه شوم خودش را بیشتر می گستراند،  و این احتمال که اگر درب برقی بازهم بسته شود، مثل چند روز پيش كه تعدادى سوار  ماشين شده بودند ولى از جلو درب برقى برگردانيده شدند،چرا که  آقاى امينى تماس گرفته بود، فعلا ترد مرزيها را متوقف نمائيد!!

 میان دلهره و امید آدمها به خود قواره خاصی می گیرد، حرکت آرام اتوبوسها به سوی دروازه برقی، هر لحظه فاصله بچه ها را از نا امیدی کمتر می نمود، اتوبوس به آرامی به سوی درب برقی در حرکت بود، اما نفسها در سینه ها حبس مانده بودند، همه منتظر شاید یک اتفاق بود، شاید هم آزادی ولی... 

چند متری تا درب برقی فاصله نمانده است، شاید بسیاری از بچه در این فکر بودند که براستی این ماشین از این درب برقی امروز عبور خواهد کرد، حرکت آرام ماشین بر این تردید به شدت می افزاید،  هر چه فاصله كمتر ميشود ؛ دلهره ها فشرده تر ميگردد نفسها بند آمده‏است! رنگه شاید پریده بود، شاید هم ساکن شده بود و ...

 مامورين اتوبوس رابازرسى مينمايد؛ سر نشینها را یک بار دیگر شمار می کنند، تعداد كامل هست  صندوقهاى ماشين کنترل می شود،  و زيرشکم ماشین هم کاملا کنترل می شود، بازهم حركت آرام اتوبوس به سوى درب برقى ادامه پیدا می کند،  فاصله‏ها اكنون به كمتر از  5متر رسيده‏است!

 ولى نفسها بند مانده‏است نه بالا مى‏رود و نه پائين!  چرخهاى پیش روی  اتوبوس از درب برقى عبور مى‏كند و راننده‏پاى خود را بر پلان  گاز محكم مى‏فشارد، و با عبور چرخهای عقب  ماشین از درب برقی، مسافران نفسهاى خودرا با ذكر صلواتى بيرون ميدهند و گلواژه هاى لبخند بر روى لبان بچه ها نقش مى‏بندد، جلوه های آزادی کم کم در چهره ها رخ نما می گردند.

 

.....................................................................................................................................

 

 

    فصل سوم

 

     "اردوگاه سفيد سنگ  "در یک نگاه

 

 "اردوگاه سفيد سنگ" يكى از چندین اردوگاه مهم جمهورى اسلامى ايران در امور آوارگان افغانستان مى‏باشد، که از زوایای گوناگون و به دلایل مختلف از اهمیت و ویژگی های خاصی بر خوردار می باشد، اما این به آن معنا نیست که دیگر اردوگاه ها از جایگاه خاص برخوردار نیست، هرچند در این نوشتار صرفا از اردوگاه سفید سنگ بحث شده است، دلیل اش آن بوده است که نگارنده خود شاهد حوادث آن بوده است، و انتظار می رود که روزی سایر مهاجرین نیز اقدام به نشر چشم دید های خویش در سایر اردوگاهها نمایند. اما تصور می کنم که خالی از فایده نخواهد بود که در همین نوشتار لا اقل فهرستی از اردوگاههای موجود در این کشور را ارائه بدهیم.

 " - 1اردوگاه سفيد سنگ" فريمان

  - 2اردوگاه خانوادگى محمد رسول الله تربت جام

  - 3اردوگاه نياتك زابل

 - 4اردوگاه‏تل سياه زاهدان

 - 5اردوگاه ورامين

 ...- 6

هرچند که در کنار و گوشه ایران اسلامی دیگر اردوگاههای کاملا اسلامی، اما با مساحت کوچک تر نیز وجود داشته و دارد که در این فهرست به دلایل متعدد جای نگرفته است. اما در این میان " اردوگاه سفيد سنگ " در میان همه اردوگاهها به تصور نگارنده، از جایگاه و موقعیت خاصی بر خوردار می باشد، زیرا می توان ادعا نمود که این اردوگاه یکی از محوری ترین اردوگاههای است که در طول سالیان دراز در آن طرحها و برنامه های خاص خویش را عملی نموده است، در این اردوگاه حداقل یک بار انسان های افغانی قتل عام شده است! حداقل در آن ده ها هزار آواره افغانی آمده و بعضا جنازه هایشان نیز از دست رفته است. و هیچ کس از مرگ و زندگی آنها تا این لحظه اطلاعی ندارد. و... 

با این حال در این نوشتار تلاش می شود که این اردوگاه  از زوایای زیر حد اقل مورد بررسی و سنجش قرار گیرد.

  - 1وضعيت بهداشت و درمان

  - 2بررسى وضعيت معيشتى

 

گرچه که  فاكتورهاى ديگرى هم قابل بررسى مى‏باشد، از قبيل تأثير دراز مدت اين گونه برخوردها بر روى جامعه افغانستانى، بیان اهداف و انگیزه های دولت مردان ایرانی از چنین برخوردهایی با مهاجرین افغانی، ریشه یابی  برخوردهای اهانت بار ایرانیها در طول تاریخ با ملت و دولت افغانستان، ضعف دولتمردان افغانی در دفاع از حقوق شهروندان افغانی،  بررسی تأثیرات سياسى مثبت يا منفى آن در روابط دو ملت افغانستان و ايران و... از جمله موضوعاتی  هست که می توان گفت باید روزی روی همه آنها قلم به دستان مطالب عمیق را نوشته و پخش نماید.

اما فعلا ما به بررسی همین موضوعات می پردازیم:

  - 1بهداشت و درمان

همه می دانند که  انسان امروز بر خلاف آدمیان قرون گذشته،  از نظر جسمى  يك موجودى ضعيف و آسيب پذير بار آمده‏است زيرا درمحيط هائى كه امروز آدميان رشد و نمو و تكامل جسمانى مى‏يابند با پنجاه و يا صد سال پيش به دلایل مختلف  متفاوت مى‏باشد!

 به همان ميزانى كه تكنولوژى و علم پيشرفت و تكامل نموده‏است، به همان نسبت و جود آدمى در برابر انواع ميكربها و امراض آسيب پزيرتر شده‏است و...

 اما آنچه كه براى ما اهميت دارد تزكار اين مطلب است كه انسان امروز اگر بهداشت و محيط سالم بهداشتى نداشته باشد، اگر دارو و درمان در دسترسش نباشد، سخت آسيب پزير خواهد بود!

 این در حالی است که در سطح شعار، نظام جمهوری اسلامی ایران، گوش فلک را کر کرده است که طی سالیان متمادی آنها چقدر اقدامات بشر دوستانه و اسلامی!! در حق مهاجرین افغانی نموده اند،  این در حالی است که اگر یک هیئت عالی رتبه بین الملل روزی بتواند به طور نا مترقبه و بدون برنامه ریزی و تعیین زمانی از قبل وارد همین اردوگاه سفید سنگ شود خواهد دید که چه  وضعيت نامناسب و تأسف برانگيز از نگاه بهداشت و درمان در "اردوگاه سفيدسنگ " موجود می باشد!

این اهمیت زمانی مضاعف و چند برابر می گردد، که آدمی به یاد فتاوای روح الله خمینی می افتد، که می گفت، اسلام مرز ندارد، او با شعار فقدان مرز اسلامی میان مسلمین، می خواست تا خود یک منادی وحدت بخش میان مسلمین باشد، این در حالی است که در زمان حیات همین رهبر به اصطلاح خودشان مسلمین جهان!!، از رفتن فرزندان افغانی به مکاتب به شدت جلوگیری به عمل می آمد. که نگارنده خود یکی از این قربانیان اخراج از مکتب با نمرات 20 و معدل 20 می باشد!!

همین نظام اسلامی که به شدت شعار می دهد، حقوق اسلامی از منظر آنها بالاتر از حقوق قرار دادی میان انسانی در قالب "حقوق بشر" می باشد، می بینیم که ؛  انسانهاى مهاجر را از سر كارها و خيابانها؛ شهرها و مسيرهاى راه دستگیر می کنند و مى‏آورند در داخل محلى بنام اردوگاه و در آغاز آنها را جهت تشكيل پرونده در يك محيط سر بسته بنام قرنطينه جای می دهند،که در این محیط سر بسته که   300تا  350متر مربع وسعت دارد و در اين مكان به طور متوسط  300تا  500نفر انسان را جاى ميدهد، كه نگارنده این سطور درحدود يك هفته درآنجا بوده و خود شاهد این وظعیت و رفتار غیر انسانی مسئولین آن با مهاجرین بوده است. و آنچه كه قابل بيان مى‏باشد اين است كه براى اين تعداد انسان فقط برای رفع ضرورت خویش يك توالت سالم داشتند، و با يك آفتابه شكسته!! و در کنار آن  يك  توالت ناقص كه فقط براى تخليه سر پائى ممكن بوده و بس! که شرح  آن در صفحات قبلی به صورت تفصیلی بیان شده است.

 من نمى‏خواهم اينجا محاسبه  كنم كه اگر يك انسان در شبانه روز متوسط سه مرتبه توالت برود و هر نفر  3دقيقه طول بكشد )كه بعضا مريض هستند وبيش از اين زمان برای رفع ضرورت زمان نیاز دارند،و اگر 3 دقیقه را ضرب 500 کنیم، معلوم خواهد شد که برای این تعداد چند عدد توالت نیاز هست، اما آیا یک توالت جوابگوى اين همه انسان هست؟ پاسخ این سوال را باید مجامع حقوق بشر بدهد، و آنها از مقامات ایران بخواهند که بر اساس کدام معاهده، کدام قانون بشری و به قوال دولت مردان ایران کدام قانون اسلامی چنین برخوردی با انسانها صورت می گیرد؟

 گذشته از آن، چنين مكان سر پوشيده با يك و يا دو عدد هواكش متوسط براى یک چنین کثرت انسانی ای آیا از منظر بهداشتی، از سوی نهادهای زیستی و بهداشتی مورد تأیید قرار می گیرد؟

 زمانیکه شب هنگام تا صبح حتى درب ورودى را قفل مى‏اندازد، براى تهويه هواء هيچ منفذى باقى مى‏ماند ؟

 و آيا در اين مدت همه تنفسها باهم مخلوط مى‏شود ياخير؟ و آيا در چنين وضعيتى صدها ويروس بيمارى زا از سوی انسانهای مریض به دیگران منتقل نمی گردند؟ و آيا براى درمان انسانهاى بيمار اكمالات تداوى وجود دارد؟ و...

 

 

  - 2معيشت

 دنياى مدرن بر پايه احترام انسان بنا نهاده شده است و اسلام نيز براى انسان حرمت و جایگاه ویژه  قائل مى باشد،  حتى اگر اين انسان يك موجود جانى بوده باشد، مرتکب جنايت  هم شده باشد، براى جنايتش به ميزان جرمش حدود الهى مشخص شده است! هرچند که  تعيين اين مجازات در مذاهب مختلفه اسلامی  و از منظر علماء دین، مورد مناقشه قرار می گیرد، اما در هر صورت تا میزان بالایی از شفافیت کامل بر خوردار است. گرچه که روی تعیین مصادیق و مراجع تعیین و تثبیت آن از سوی علماء مختلفه اسلامی مباحث و مناقشات متعددی وجود دارد.

اما  در دنياى مدرن مجازات هر نوع جنايت را قانون تعيين مى‏نمايد واصولا قانون را انسانها براى حفظ حقوق ديگر آدميان بر مبناى يك تفاهم مشترك تدوين نموده اند!  كه اجراى چنين قوانينى از سوى هيچ يك از آدميان مورد تعرض قرارنمى‏گيرد. چرا که این قوانی خود عامل نظم مندی جامعه، و آسایش همه انسانها می باشد. و به همین دلیل است که همه انسانهای جوامع مترقی تلاش می ورزند که میزان پای بندی خویش را به آن افزایش دهند و  چنانچه از آن چهارچوبه مقرارت خارج شوند با جان و دل  مجازاتهاى تنبيهى را مى‏پزيرند.

 مى‏خواهم این موضوع را اینجا بیان كرده باشم كه در مجازاتهاى اسلامى و چه درمجازاتهاى قانونى‏اى كه توسط آدميان در سر تاسر دنيا تنظيم شده‏است، در هيچ جاى‏گرسنگى و شكنجه از طريق غذاندادن و آب ندادن و ايجاد محيط آلوده براى آدميان مجرم پيش بينى نشده‏است که هیچ و حتا اگر چنین رفتارهایی از سوی هر حکومت و هر نظام و جمع و جمعیتی صورت بگیرد، آنان مرتکب جرم شده اند!!

 اينجا صحبت از جرم است و مجازات؛ كه براى انسانهاى مجرم در نظر گرفته ميشود توسط قانون يا شرع و در بعض از كشورها تلفيقى از قانون و شرع ! اما در قبال مهاجرين افغانى موضوع ماهيتا فرق مى‏كند بر خلاف شيخ "تقوى نيا " نماینده مقام رهبری ایران در اردوگاه سفید سنگ اسلامی ، اينجانب معتقد هستم كه افغانستانيها هيچ تجاوزى در حريم اسلام وايران نكرده اند!!

 این سخن را از آن جهت اینجا بیان کردم که خود شاهد روزی بودم که ازوى يكى از مهاجرين سوال کرد؛ تاكى مارا دراين طويله نگه مى‏داريد؟ وچرا بيرون نمى‏كنيد او در پاسخ‏فرمودند كه بيخود كرديد كه به

اسلام و ايران تجاوز كرديد!

و باید باز هم در جواب این نماینده رهبری ایران بگویم که جناب آقای تقوی نیا! فکر نمی کنم که با این سن و سالی که دارید از یاد برده باشید زمانیکه  شوروى در افغانستان تجاوز کردند؛  رهبر فقيد شما آقای خمینی اعلام فرمودند كه اسلام مرز ندارد!   و عملا تمام مرزهاى كشورشان را به روى افغانستانيها باز گذاشتند!

 گرچه اين عمل را به مراتب پاكستانيها با سعه صدر و متانت و نوع دوستانه تر انجام دادند! در صورتیکه رهبریت زمان شما اذن دخول به ایران داده است؟ بر اساس کدام یک از قوانین شما خطاب به مهاجرین می گوئید که به ایران تجاوز کرده اید؟!

 ثانيا در تمام اين سالها دولت ايران به عنوان يك جانب ذى نفع در افغانستان همانند ساير كشورهاى ذى دخل در این کشور، دخالت نموده‏اند و از يك جناح خاص جانب منازعه حمايت سياسى و اكمالاتى نموده است، بناء مبرهن است كه يكى ازعوامل تداوم بحران در افغانستان خود جمهورى اسلامى ايران بوده و می باشد!

 و بايد در نظر داشت كه تداوم هرگونه بحران وايجاد هرنوع بحران جديد، مهاجرتهاى جديد را نیز در پى خواهد داشت، كه بايد بار اين مهاجرت رابه عنوان كمترين هزينه تداوم مداخله خويش پزيراباشید!

 مبرهن و آشكار مى‏باشد كه براى افغانستانيهاى مهاجر در ايران چه انهائيكه در زمان اشغال افغانستان به اذن رهبر فقيد انقلاب ايران وارد ايران شده اند و چه كسانيكه در زمان دولت ربانى وامارت اسلامى طالبان وارد ايران شده‏اند به هيچ عنوان نمى‏توان به ديده عناصر تجاوز مرز نگريست، زيرا درهر دو مرحله‏اى كه مهاجرت از افغانستان به كشورهاى همسايه اوج گرفته است، هر دو قانونى بوده، زيرا در مرحله نخست رهبر وقت کشورتان اجازه داده بودند مبنى بر اينكه اسلام مرز ندارد، و در عمل تمامی مرزهای کشور را برای ورود افغانها باز گذاشته بودید،  و در مرحله دوم تداوم بحران ازسوى كشورهاى منطقه من جمله جمهورى اسلامى ايران كه ازپان تاجيكسم حمايت مى‏نمود، خود دلیل دیگر بر مشروعیت ورود مهاجرین بوده می تواند.

 با نفى هرگونه جرمى، اينك، اين سوال پديد مى‏ايد كه چرا مقامات جمهورى اسلامى ايران مهاجرين را از سطح شهرها جمع آورى كرده و مى برند در اردوگاهها و با دهها نوع شكنجه جسمى و روانى و حتى با ندادن   غذا - به غير ازنان و آب، آنهم به مقدارى ناكافى- جسم اين انسانها را دچار اختلال مى‏نمايند!

 بيان اين امر بسى دشوار مى‏باشد كه يك انسان حداقل در مدت  60يا  70روز فقط در روز با سه قرص نان  210گرمى  و آنهم یا  سوخته و یا  خمير و با  آب بسيار محدود زندگى كند!   من نمى‏دانم اين رفتارها را با كداميك از استانداردهاى حقوق انسانى و بشرى و اسلامى می توان تطبيق نمود؟!!!

 مى‏خواهم این موضوع را یاد آور شده باشم که گيريم؛ همه اين عزيزان مهاجر تجاوز مرز باشند و به قول شيخ "تقوى نيا " به اسلام و ايران تجاوز كرده‏باشند؛ يعنى مرتكب يك عمل نا بهنجار شده‏اند كه با هنجارهاى مدنى جامعه ايران تطابق ندارد آيا  نبايد آنها در يك محكمه صالح محاكمه شوند؟ و از آنها پرسيده شود كه چرا شمامرتكب چنين عمل شنيع تجاوز مرز شده‏ايد؟

 و آيا نبايد آنهابيان كنند دلائل این عمل شنیع خود را!! واينكه چرا آنان به ديار ديگر به پناه آمده‏اند و ديگران چگونه كشورشانرا به ميدان تاخت و تازتبديل كرده‏اند؟  و حق حيات را از آنان گرفته‏اند؛ چنانكه امروز در مهاجرت نيزازآنان گرفته‏اند!!

 تا در صورت مجرم شناخته شدن آن افراد توسط قاضى عادل محكوم شوند به هر نوع مجازات شرعى و ياقانونى‏اى كه در نزد اسلام و جامعه انسانى پسنديده مى‏باشد!

و بر فرض محكوميت ؛ اين گونه بايد با یک انسان مجرم برخورد صورت بگیرد؟ كه به آنها آب و غذا ندهند؟ و در محيطهاى آلوده و غير بهداشتى كه سرشار از انواع  جانورهای خسك و شپش و كييك و...مى‏باشد نگهدارى كنند و يا از آنها بيگارى بكشند!  

 موضوع ديگر كه بازهم ضرورت دارد مطرح شود اين است كه افرادى از مهاجرين افغانى در چهارچوب و ضوابط حاكم بر ايران دچار بزه شده‏اند و عمل بزه كارانه‏اى را مرتكب شده‏اند، كه توسط  دستگاه قضائی محاكمه شده و به كيفر اعمال خويش هم رسيده‏اند؛ سوال اين است كه چرا چنين افراد خطاكارى پس از تحمل دوران محكوميت به اردوگاه تحويل‏داده مى‏شوند كه براى مدتى ديگربازهم روزگارى بدتر از دوران زندان را سپرى كنند!

و پرسش اين است که این هنجارها و رفتارهاى غير عقلانى و نا بخردانه با كجاى شريعت و قوانين انسانى و مدنيت امروزین سازگارى دارد؟!

به هر حال این وضعیتی هست که در اردوگاه کشور ایران در قبال مهاجرین افغانستانی وجود دارد، اما آنچه که اینجا بیش از همه جای شکوه و شکایت دارد این است، که هنوز مردم افغانستان تبدیل به یک ملت نشده اند، و در جایی که ما فاقد یک ملت واحد باشیم، و در جامعه ای که ما فاقد یک رهبریت سالم و و ملی باشیم و در اجتماعی که هنوز روح ملی برای خود شکل نگرفته باشد، بناء روح دفاع ملی، روح دفاع از هم نوع، و نوع گرایی وجود ندارد. و زمانیکه این ویژگی ها در یک جامعه وجود نداشته باشد، هر کشوری دندان طمع برای هر نوع بهره برداری و توهین و تهیقر تیز می کنند، اینجاست که باید به همه افغانها این نکته را گوش زد کرد که بر خیزید!! تا کی خواب گران!! بر خیزید و بسازید و قوی شوید و روزی همه این جنایات را در پی میز محاکمه در سطح جهانی بکشید!

و باید همه آنهائی که در این سالها در کشور ایران دچار مشقت های متعدد شده اند، اسناد خود و چشم دید های خویش را آماده کنند، تا روزی که حتما در راه است، در همین نزدیکی ها رسیده است، در پای میز محاکمه بخوانند. و از مقام دادگاه بین المللی تقاضای غرامت نمایند.

  ..............................................................................................................

 

  چو پيراهن در باد

 

  - گپ بزن چى شده؟

 از گپ زدن مانده است خنده و گريه در او گم شده؛ گوشه‏هاى چادرش از اشك ديدگانش ترگشته؛ گاه خوش ميشه گاهى گريان ميشه ؛ همه حيران مانده‏اند كه چى گپ شده‏اس ؛ ديوانه شده؛ يا جنى در او رخنه نموده ، همه را در غم خود گرفتار كرده ؛ با صداى بلند مى‏خندد و يكباره خنده‏ها تبديل به گريه مى‏شود و گريه‏ها تبديل به خنده و...

 گاهى خدا را شكر مى‏كند و گاهى از دربار خدا شكوه مى‏سازد و باز مى‏خندد و مى‏گريد و...

 رسول رو به سوى فرشته مى‏كند و مى‏گويد:

 - تو نمى‏دانى مادرت را چى شده‏اس؟

  فرشته در حاليكه مات و مبهوت دَ مادر سيل مى‏كنه مى‏گويد:

 - نمى‏دانم امى‏مادرم كه دَ خانه جافر زوار رفت جور و تيار بود، از اونجى كه پس آمد يك دفعه شروع كرد با كفش دَسر خود كوفتن و باز شروع كرد به وضو گرفتن و رو به قبله ايستاد شد؛ دعا كرد و گريست و خنده كرد و...

 رسول سراسيمه لباس خود را تبديل نمود و حركت كرد به سوى خانه جافر زوار

 - سلام عليكم!

 - عليك السلام بفرمائيد خانه !

 - جافر زوار خانه است ؟

 - بله بفرمائيد خانه!

 رسول به داخل خانه ميرود، پير مرد بر سر دسترخان نشسته است ؛ رسول سلام مى‏كند و پير مرد نيم خيز ميشود و رسول سوال ميكند:

 - مادر فرشته امروز دخانه شما آمده بود؟

 - بله آمده بود، چطور؛ خيريت اس؟

 - خو بريش چى گفتيد؟

 - هيچ گپى نگفتيم فقط پرسان كرد كه احوال از بچيم داريد؟ از او پيشترك هم يك نفر احوال آورده بود كه دخانه كربلائى زوار يك نفر احوال باچه رسول ره آورده ؛ از همى خاطر مه گفتم كه برو دخانه كربلائى زوار و...

 مگم خود شمو هيچ گپى نگفتيد؟

 - نى به خدا مو خبر نداشتيم هموقدر خبر داشتيم كه احوال آمده است از بچه شى!

 - حالا هم خبر نداريد كه چى خبر بوده؟ باچه دكجا مى‏باشه و...

 - نه به خدا هيچ خبر نداريم ؛ شمو هم بوريد دخانه كربلائى زوار!

 رسول سراسيمه بدون اينكه به يادش بيايد خدا حافظى كند منزل جافر زوار را ترك مى‏كند و به سوى خانه كربلائى زوار حركت مى‏كند.  در تاريكى شب بدون هيچ ترس ازمأموران نيروى انتظامى كه در هر كوچه و پس كوچه‏اى يا افغانى‏ها را جمع مى‏كند و يا از آنها باج مى‏گيرند به خاطر نداشتن كارت سبز! راه خانه كربلائى زوار را مى‏پيمايد!  كربلائى زوار را در پيش چشم خود مجسم مى‏كند كه خندان مى‏باشد نه نه كربلائى زوار را در برابر خود افسرده مى‏بيند كه سرش پائين است  و ناراحت مى‏باشد نه نه اصلاًكربلائى زوار ازكجا مى‏تواند از يگانه فرزند پسر او خبر داشته باشد؟ آخرين پسرى راكه او با خون جگر از قربان گاهها نجات داده است تا عصاى پيرى‏اش باشد حالا در اين سرزمين بيگانه ؛ در اين غربت و تنهائى او را گم كرده‏است، در جستجوى او بايد اين زمين سخت و بى عاطفه انسانى را در اين دل شب بگردد تا بلكه از او خبرى بيابد و...

 حال بايد برود به خانه كربلائى زوار ؛ آيا كربلائى زوار از او خبرى خواهد داشت؟  آيا كربلائى زوار خبرهايش راست خواهد بود؟ از كجا معلوم كه افواهات نباشد! ذهن رسول در ميان همه بود و نبودها و راست و دروغها مى‏چرخد و به كلى مادر فرشته و فرشته از يادش رفته است و پيش‏تر از همه چشمش را نيمه ماه به خود جلب مى‏كند و در كنار سرگ بر لب جدول مى‏نشيند يكى از سرنشينهاى موتر برايش اشپلاق مى‏زند و موتر به سرعت از پيش او عبور مى‏كند؛ صداى اشپلاق مثل‏اشپلاق جوانى‏هاى سخى بود!

 - آه بيخى خود سخى بود كه به سوى پدر خنده كنان اشپلاق مى‏زد!

 مگر ميشه مگر ممكن است كه سخى باشد؟ پس از  17سال او را ديده باشد؟ او باز گشته باشد او از درون قبر برآمده باشد و در اينجا رسيده باشد نى نى محال است!!  پير مرد از پى موتر دوان دوان مى‏رود و موتر دور مى‏شود و يك موتر نظامى در پيش روى رسول مى‏ايستد موتر نيروى انتظامى است ،يكى از مأموران از موتر پياده مى‏شود و رو به رسول مى‏كند

 - اينوقت شب توى خيابون چه مى‏كنى؟

 - مه مه.... .

 - افغانى هم كه هستى يالاٌ كارتِ تو بده!

 - مه كارت ندروم !

 - پدر سوخته افغونى كارت هم نداره اونوقت اين وقت شب تو خيابون ول مى‏گرده!

 يكى از مأمورها از داخل موترمى‏گويد:

 - بازرسى كن!

 - چشم قربان!

 - همه جيبهاى رسول را مى‏گردد حتى جورابهاى او راهم مى‏گردد ولى چيزى پيدا نمى‏كند و رو مى‏كند به مأمور داخل ماشين:

 - قربان پول و مول همراش نيست!.

 - خوب خوبه اين يكى رو با خود مون ميبريم تحويل مى‏دهيم!

 درب عقب موتر را باز مى‏كند و رسول را داخل موتر با زور مى‏اندازند!

 - از براى خدا رحم كنيد،شما مسلمان هستيد اى از رويه ‏مسلمانى دور است كه يك طفل مه با زن بيمارمه در خانه بمانه بدون سر پرست و شما مرا به اردوگاه ببريد ؛ از براى خدا ترحم كنيد!  واى خدا در اينجا يك مسلمان پيدانمى‏شه ؟

 رسول با تمام قدرت به درب سلول مى‏كوبد اماكسى درب را باز نمى‏كند و بازفرياد مى‏زند

 - آى خدا! اى چه بلا بود كه بر سرمه آمد؟؛ فرشته مه كجا ميشه او زن بيمار مه كجا ميشه و سرنوشت فرزندم چى شد و...؟

 مى‏گريد و مى‏گريد در حاليكه سر بر پشت درب سلول تكيه داده‏است به خواب مى‏رود يوسف و سخى و عبدالعلى هستند كه مى‏خندند و برلب جوى آب زلال در سايه درختان با نشاط نشسته‏اند و باهم مى‏خندند و مى‏خندند و قربان در حال دويدن تا در كنار برادران ديگرش جاى گيرد ولى عرق تمام اندامش را فرا گرفته است و نفس نفس زنان به جمع برادرانش ملحق مى شود ؛ آنها با ريختن چند كاسه آب زلال از او استقبال مى‏كنند و مى‏نشينند باهم به صحبت كردن‏مشغول‏ميشوند

 سخى روى مى‏كند به طرف قربان و مى‏پرسد:

 - چه دير آمدى ؟

 - قربان - گرفتار بودم!

 - ميدانى چند سال است كه در انتظارتو بودم؟

 راستى چرا پدرمان را نياوردى؟

 - او هم خواهد  آمد و...

 درب سلول باز ميشود

 - افغونى كثيف پاشو بيا!

 رسول از جاى خودش در حاليكه چشمهاى خواب آلودش را مى‏مالد بلند ميشود و مامور دست او را مى‏گيرد و به اطاق افسر نگهبان مى‏برد.

  - نامت چيست؟

  - نامم رسول

 - افغانى هستى؟

  - بله صايب

 - كارت دارى؟

 - نه نداروم

  مشخصاتش را بر روى يك فرم مى نويسد جهت معرفى كردن به اردوگاه سفيد سنگ و رسول شروع مى‏كند به التماس كردن و خواهش كردن و مى‏گويد:

 - بيرادر جان! بچم گم شده ؛ دخانه يك طفل مه مانده با زنى كه نمى‏دانم دَ اين چند روز چى بلا زده، بيمار شده يا جنٌى شده است؛ رحم كن! لا اقل اگر در اردوگاه مى‏بريد؛ زن بيمار و طفلك مرا هم بياوريد و...!

 افسر نگهبان با خشم رو به طرف سرباز مى‏كند

 - اين افغونى رو وردار ببر با اين برگه به يگان ويژه پاسداران تا ترتيب انتقالش را به اردوگاه بدهند ،بلكه شهرمون تميزشه!

 سرباز دست رسول را مى‏گيرد مثل جنايت كارهاى بزرگ يك دست بند به دست او مى‏زند و يك حلقه دست بند را به دست خودش مى‏زند و به سوى اتومبيل حركت مى‏كند.

   

 درب كلان برقى گشوده ميشود اتومبيل داخل محوطه اردوگاه مى‏گردد و درب برقى بسته ميشود سربازى درب موتر را باز مى‏كند و افغانى‏ها پياده ميشوند.    همه را به ترتيب بازرسى مى‏كنند و موتراز همان درب برقى محوطه اردوگاه را به سوى بيرون ترك مى‏كند و آخرين كپه نسوار رسول را هم در بازرسى مأمورها مى‏گيرند ؛ و همه را به سوى محوطه سرپوشيده‏اى بنام قرنطينه مى‏فرستند!

 در بدو ورود به قرنطينه اولين كابل مأمورها بر پشت رسول مى‏نشيند و شيارى سرخ و دراز از خود بر روى پوست بدنش بر جاى مى‏گزارد.   رسول داخل سالن بزرگى ميشود كه از آن به نام قرنطينه ياد مى‏كنند؛  هواكشها سرو صداى فراوانى ايجاد كرده است و هم همه جمعيت متراكم؛يك فضاى خاص به سالن بزرگ و پر از انسان بخشيده است چند قدمى در ميان جمعيت پيش ميرود و مقدارى جاى خالى مى‏يابد و بدانسوى مى‏رود

  - سلام عليكم

 تعدادى از هموطنان كه باهم" شير و بز" بازى مى‏كنند سلام او را عليك مى‏كنند و كمى خودشان را جمع و جور مى‏كند تا رسول هم جائى بيابد و بنشيند!   رسول در ميان دو پتو كه از هر دو طرف بر روى زمين گسترانده شده‏است و به هم نرسيده و در فاصله‏اى در امتداد هر دو پتو، بتون كف زمين پيداست؛  مى‏نشيند و بعد يكى از مهاجرين با او سر صحبت را باز مى‏كند

  - خو وطندار اينجا جاى خوش آمد و پيش آمد نيست ولى ازاينكه در جمع ما آمده‏ايد بازهم عرض ميكنم از سر نا چارى خوش آمديد!

 - اى برادر خوش باشى الهى! تا دنيا هست انمى ناخوشى‏هاهم است!

 - خو وطندار از كجاى وطن هستى 

 - مه از ارزگان هستم  شما از كجا مى‏باشيد؟

 - اين برادر از شهرستان مى‏باشد آن برادر كه "شير و بز" بازى مى‏كند از باميان مى‏باشد و اين برادر ديگر از بادغيس مى‏باشد و او برادر كه خواب است از ميدان شهر مى‏باشه

 - شما را از كجا آورده‏اند؟

 - اين برادران را هر كدام رااز يك مكان خاصى از ايران گرفته است من را از سر فلكه (مكانى كه براى سر كار رفتن؛كارگرها ايستاد ميشوند) گرفتند و آن برادر ديگر را از سر نوبت نانوائى گرفته‏اند كه شايد خانواده‏اش هنوز هم منتظر باشند كه ،كى با نان وارد خانه ميشود و اين برادر را از مابين حرم حضرت معصومه در قم در حال زيارت كردن خواهر امام‏رضا گرفته‏اند و....

 - راستى خودت نگفتى از كجا هستى خيلى اشتياق دارى كه ديگران را معرفى كنى!

 - من نامم عباس رنجبر مى‏باشد و از ولسوالى سرجنگل مى‏باشم؛ مگم ‏به گمانم نامتان از يادتان رفت!

 - مه نامم رسول مى باشه

 رسول پس از مكثى و نگاهى به اطراف خودش كه انبوه هموطنهايش را مى‏بيند يكى دراز خوابيده است و ديگرى زانو بر بغل نهاده و چنان مصيبت زده نشسته است كه فقط خدا داغ هاى دلش را ميداند و بس و بعضى ديگر هم در صف طولانى كناراب (توالت) و شير آب ايستاده اند كه جرعه‏اى آب بنوشند.

 و رسول از خود سؤال مى‏كند چه مدت در اين سالن سر بسته خواهم ماند و در اين ميان فرشته و مادرش در ديار غربت درشهر غريب و در سرزمين عارى از عاطفه چه خواهند كرد؟ راستى مادر فرشته ديوانه شده بود؟

 آيا قربان بازگشته باشد؟ قربان پيدا شده است؟  اگر قربان پيدا شده باشه خو ديگه غم ندارم اگر پيدا نشده باشد و مادر فرشته هم مثل همه ديوانه‏ها ديوانه شده باشد و از خانه خارج شود و در كوچه و

برزن ساكن شود مثل همه ديوانه‏ها آيا فرشته او هم طعمه....

 نه نه خدا نكند دَ دل خود راه بد نشان نده خدا مهربان است! رسول تمام كلمات آخر را بلند تكرار مى‏كند

 نه نه خدا مهربان اس و...

 رنجبر با تعجب مى‏پرسد با من بوديد؟

 نى نى مه با شما چيزى نگفتم!؟

 رسول از جاى خودش بر مى‏خيزد و در صف كناراب مى‏ايستد در آخر صف پشت مردى كه صورتش را ريش انبوهى پوشانيده است نوبت مى‏گيرد از لهجه‏اش پيداست كه از ساكنان هرات است و تاجيك تبار، رو به عقب بر مى‏گرداند و به رسول نگاهى مى‏افكند و مى‏گويد

 - اى بُرادر نام تو چيست؟

 - نام مه رسول !

 - كار و كاسبى ندارى اينجه آمده‏اى وقت خود طلف مى‏كنى؟

 رسول هيچ نمى‏گويد و مرد ريش و پشم دار ادامه ميدهد

 - مه خو بيكار هستم و ازى طرف هم سوزاك داروم و به همى دليل يك دفعه كه به كناراب مى‏روم و كارمه خلاص ميشه باز پس ميايوم ؛ آخر صف ،نوبت مى‏گيروم تا بازهم نوبت مه ميشه يك چند قطره پيشاب بازهم تيار ميشه و...

 مرد ريش وپشم دار ادامه ميدهد و حوصله رسول سر ميرود و خنده و گريه مادر فرشته باز در پيش چشمانش رژه ميرود و مادر فرشته در حاليكه فرشته را با چادر بر پشت خود محكم بسته است از پى يك كبوتر كه به سوى آسمان در پرواز مى‏باشد ميرود و هر گام كه بر ميدارد يك دفعه مى‏خندد و باز مى‏گريد و رسول فرياد مى‏زند

 - نِ-ى نِ-ى فرشته مه و و و و ....

 جماعت اطراف رسول را پركرده است يكى شانه هايش را مى‏مالد و ديگرى آب بر صورتش مى‏پاشد و ديگرى با سيلى به صورتش مى‏كوبد و يكى هم درب آهنى قرنطينه را با مشت مى‏كوبد و فرياد مى‏زند:

 - هاى مُرد هاى مُرد و...

 هيچ نگهبانى شايد صداى درب را نمى‏شنود و يا باز نمى‏كند ولى پير مردهاى فنى مشغول به هوش آوردن رسول مى‏شوند.

   

 كم‏كم غروب آفتاب نزديك ميشود، هواى مطلوبى هست نه گرم هست و نه هم سرد و به همين دليل همه آنهائيكه در تمام مدت روز در داخل آلونكهاى شان بوده‏اند يكى يكى از آلونكها بيرون مى‏شوند ودر ميان جاده هاى خاكى ميان سكوها در انبوه آدمها گم ميشوند و هركس در پى آشنائى مى‏گردد و يا خداى ناكرده فاميلى رسول بر سر سكوى سيمانى نشسته است و راه رفتن جماعت را تماشا مى‏كند و از اينكه امروز از آن سالن سرپوشيده به يك فضاى بازترى رسيده است خرسند مى‏باشد و احساس مى‏كند دست مردى بر شانه هايش مى‏خورد جانب راست خود را نگاه ميكند احساس خوش آيندى‏ در وجودش جان مى‏گيرد و از جاى خودش بر مى‏خيزد

 - واه بچه رمضان تو هم اينجى هستى !

 رمضان با چهره‏غم گرفته و اندوه بار مى‏گويد:

 - رسول تو ره هم....

 بغض گلويش را ميگيرد ولى سعى مى‏كند كه هيچ نگويد و خود را آرام مى‏كند

كه رسول چيزى از اندوه دل او نفهمد !

 رسول خوشهال مى‏باشد كه لااقل يك آشنا و يك كسى كه از خودش بهتر مى‏باشد را در اينجا ديده است ؛ شايد كه در اين راه پر از خوف و خطر به دردش بخورد، شايد ديگر احساس تنهائى نكند ولى رمضان هر چقدر كه چشمش به چشم رسول مى‏خورد احساس مى‏كند كه بارش سنگين‏تر شده است و بار غمى جانكاه كمرش را خم مى‏كند و...

   

 رمضان همه آشنايان خودش را كه در داخل اردوگاه بود جمع كرده است و با آنها به مشورت مى‏پردازد يكى مى‏گويد بايد خبرش كنيم، بايد بداند آنچه اتفاق افتاده است! و ديگرى مى‏گويد نى نى غم بزرگى مى‏باشد تحملش در اين اردوگاه و در اين محيط نامساعد كه هيچگونه امكاناتى براى انسان نيست دشوار است و امكان خطر براى خود رسول هم به همراه دارد و... هركس چيزى مى‏گويد به همين دليل تصميم گرفتن دشوار است گفتن يك سرى خطر دارد و نگفتن يك سرى خطرهاى ديگر!

 و به همين دليل گفتگوها ادامه پيدا مى‏كند و آصف ديوانه از جاى خودش بر مى‏خيزد و بر روى سكوئى مى‏رود كه رسول در آنجا نشسته‏ است!  رو در روى رسول مى‏نشيند و مى‏گويد

 - وطندار غم آخرتان باشه! خدا بيامرزه مگم خوب آدم بود!

 رسول هيچ نمى‏فهمد كه اين مرد ناشناس چى مى‏گويد ازاو پرسان مى‏كند كه برايش چى گفته است؟

 و آصف ديوانه در حاليكه ريش انبوه خودش را باانگشتانش مى‏تاباند، مى‏گويد:

 - آدمى را خداوند براى مردن آفريده است، هيچيك از ما و شما تا ابد زنده نخواهيم ماند، همانند همى بيرادرى كه چند روز پيش در اينجا دار فانى‏ره وداع گفت!

 رسول هيچ نمى‏فهمد مردى با ريشهاى انبوه با او چه مى‏گويد برايش از چه كسى سخن مى‏گويد؛ اما چيزى در دلش گواهى بد ميدهد، در دل احساس بدى پيدا كرده؛ اين احساس را چند بار تا كنون تجربه كرده است، خدا بخير بگزراند سراسيمه به سراغ رمضان مى‏رود در ميان انبوه آدمها پيدا كردن رمضان چه دشوار مى‏باشد!   هميشه همينطور هست هر وقت هر چيز را كار ندارى در پيش تو هست و هر وقت هر كس را كار ندارى در پيش رويت هست همى كه با آن نفر نياز پيدا كردى ديگه پيدا نمى‏شه!

  - خدايا؟ اى رمضان د كجاست

 تمام كمپ را زير و رو مى‏كند تا بالاخره رمضان را بر سر سكوئى تنهإ مى‏يابد شتابان به سويش ميرود، سلام مى‏كند و بعد بدون هيچ مقدمه‏اى سوال مى‏كند!

  - رمضان! تو ره  به خدا قسم كه راستشه بگوى؛ كى مرده؟ چى شده كدام گپه از مه پنهان كردى؟

 رمضان حيران شده است كه رسول چه مى‏گويد او از چى كسى سخن مى‏گويد، نكند همه چيز را فهميده باشد اما چطور ممكن است كه او خبر دار شده باشد همين چند دقيقه پيش بود كه با تمامى دوستان‏اش فيصله كردند كه در برابر رسول چه رفتارى داشته باشند و چگونه برايش اين غم بزرگ و جان كاه را بگويد ولى...

 رسول پيش پاى رمضان مى‏نشيند و خواهش مى‏كند كه بگويد چى گپ شده است و آن مرد ريش دراز خبر از مرگ كدام عزيزش در اين اردوگاه به او داده است.  خم مى‏شود كه پاهاى رمضان را بوس كند و قول مى‏دهد كه هر غمى كه باشد همچون يك شير تحمل كند و...

 رمضان احساس مى‏كند در بدجايى گير افتاده است هر چقدر تلاش مى‏كند كه او را آرام كند و برايش بقبولاند كه آن مرد ريش و پشم دار ديوانه است تلاشش بى فايده مى‏ماند و رسول يك ريز و پى در پى تمنى مى‏كند كه بگويد و سر انجام رمضان ناچار مى‏شود كه بگويد:

 - مرد هيچ دوست نداشتم كه مه پيام آور غم برايت باشم بسيار دوست داشتم كه ده اينجى خبر نشوى ولى چى كنم كه همه چيز دَكنترل مه نيست !

 در حاليكه بغض گلوى رمضان را مى‏فشارد و اشك بر گرد چشمش حلقه مى‏زند مى‏گويد:

 - قربانت قربان تو!

 زبانش بند مى‏شود ولى چاره‏اى ندارد بايد بگويد رسول همه چيز را فهميده است ولى مى‏خواهد از زبان رمضان بشنود!  رمضان گردن رسول را در آغوش مى‏گيرد و بر سر سكو مى‏نشيند و مى‏گويد

قربانت به خدا رسيد! قربانت از همين اردوگاه تا خدا پرواز كرد و...

   

 جمعيت انبوهى گرد رسول و رمضان را فرا گرفته است رمضان در حاليكه مشغول مالش دادن بازوهاى رسول مى‏باشد و مرد ديگر پى در پى به صورت رسول آب مى‏زند و در ميان جمعيت هم همه عجيبى ايجاد شده است هر كس با ديگرى چيزى مى‏گويد يكى مى‏گويد:

 - ميدانى بيچاره دلش ضعف رفته از خاطر ازى كه در اين اردوگاه‏اسلامى هيچ

چيز براى خوردن وجود ندارد به غير از سه قرص نان  210گرمى در تمام شبانه روز!

 - مى‏گويند اين پدر همان جوانى هست كه هفته پيش در اين اردوگاه مرد!

 - جوان خوبى بود ؛ بيچاره آنقدر درد كشيد تا مرد!

 - خدا ايته روزه بر سر هيچ يهودى نياورد!

 بر تعداد مردميكه بر گرد مرد از حال رفته اجتماع كرده‏اند؛ مرتبا افزوده مى‏گردد و به خاطر اطلاع پيدا كردن از جوانب قضيه به سوى نقطه‏اى كه انسان مسدوم قرار دارد فشار وارد مى‏كنند و اين اجتماع وسيع انسانى باعث مى‏شود كه هواى كافى به انسان مسدوم نرسد و به همين خاطر رمضان از جاى خود بر مى‏خيزد و مى‏گويد !

 - برادران اين پير مرد پدر قربان مى‏باشد ؛ قربانيكه در برابر ديده‏گان ما و شما آنقدر درد و رنج كشيد كه بالاخره اين دار فانى را مظلومانه ترك نمود! حال از همه شما تقاضامندم كه مقدارى اينجا را خلوت كنيد تا اين پير مرد هواى تازه برايش برسد ما و شما خوب ميدانيم بهدارى اردوگاه وقتى به قربان جوان ما و شما ترحم نكرد و هيچگونه تداوى ننمود اين پير مرد را هم هرگز تداوى نخواهد كرد چنانكه يكى از برادران مدتى هست كه رفته تا اجازه بگيرد به بهدارى ببريم هنوز اجازه نداده‏اند اين ما و شما هستيم كه بايد رعايت حال هم ديگر را بكنيم.

 جمعيت با اندوه و تأسف به عقب ميرود و رمضان ادامه ميدهد:

 -  برادران اين برادر؛ رسول نام دارد داراى سه  فرزند پسر بود كه اولين پسرش در همان سالهاى اول جنگ توسط نظام كمونيستى كشته شد و دومين پسرش را احمد شاه مسعود در افشار به جرم هزاره بودن كشت و قربان هم سومين پسرش بود كه در اردوگاه اسلامى ‏ايران جان باخت و در حالى كه او را به اينجا آورده‏اند يك دختر خردسال و زن بيمارش در يكى از شهرهاى ايران جا مانده است بدون هيچ....  

 شور و هيجان همه اهالى اردوگاه را فرا گرفته است همه سعى دارند تا وسايل اردوگاه را تحويل دهند و به اتوبوسها سوار شوند براى ترد مرز شدن!

 رسول با كمرى خميده به سوى موتر حركت مى‏كند ؛ برگه شناسائى اردوگاه‏اش را مى‏گيرند و در صف يكى از ماشينها مى‏فرستد، آنجا از او كرايه موتر تا مرز دغارون را مى‏گيرند و بعد مى‏فرستند تا به نوبت سوار اتوبوس شوند.  رسول اولين پاى خودرا كه از پله كان موتر بلند مى‏كند مأمور پيش دروازه‏موتر يك لگد به باسن رسول مى‏كوبد و پيرمرد با سر خود به درون موتر پرتاب مى‏شود و سرش به آهن صندلى كمك راننده اثابت مى‏كند و خون جريان مى‏يابد ؛

رسول با كلاهش سرش را محكم مى‏فشارد تا خون بند بيايد و اتوبوس حركت مى‏كند و سر رسول همچنان در خون سرخ شده است؛ پس از چند ساعتى همه را در مرز دغارون پياده مى‏كنند، رسول به اتفاق چند مهاجر ديگر سوار كابين يك تويوتا ميشوند به مقصد هرات !

 موتر از گمرگ حركت مى‏كند و در برابر اولين مقر طالبان مى‏ايستد يك طالب مى‏آيد سر نشينان تويوتا را نگاه مى‏كند و بعد مى‏پرسد؟

 - از كجا مى‏آئيد؟

 - از ايران - از اردوگاه!

 - نامتان چيست؟

 - قيوم!

 - شما!

 - عبدالطيف

 - شما

 -  رسول

 و....

 وپس از اينكه همه سر نشينهاى موتر را نامهاى شان را پرسان كرد؛ يك فرم را از جيب واسكت خود بيرون مى‏كشد و بررسى‏مى كند و باز به چهره‏ها نگاهى مى‏كند و مى‏گويد:

 - كل تان پياده شويد!

 همه سر نشينان تويوتا پياده مى‏شوند چند نفر طالب دور آنها را حلقه مى‏كند و به سوى يك امارت قديمى هدايت شان ‏مى نمايد و بعد چند تن از طالبها مى‏آيند نامهاى كل افراد را نوشته مى‏كنند  و دستهاى شان را بسته كرده و دو عدد داكسن با شيشه‏هاى دودى مى‏آورند همه آنها را سوار مى‏كنند  و در ميان گردو غبار باقى مانده از جاده خاكى گم مى‏شوند به مقصد هرات!

 همه را در مقر طالبان در كميته امنيت از موترها پياده مى‏كنند و مى‏برند بر سر چوكيها مى‏نشانند!

 پس از چند دقيقه‏اى يك طالب با ريشهاى انبوه خود وارد مى‏شود يك نگاهى به همه افراد مى‏كند و خود مى‏رود در پشت ميز خود مى‏نشيند و مى‏گويد:

 - به ما راپور داده‏اند كه شما براى خراب كارى وارد شهر هرات شده‏ايد. تعدادى ديگر از شما را گرفته‏ايم و آنها هم به گناه خودشان اقرار كرده‏اند! و همالى در بندى خانه مركزى هرات انتقالشان داده‏ايم و لازم‏اس كه بريتان بگويم كه اگر خودتان اقرار كنيد و با ما همكارى كنيد مه ميتانوم اى قولَ بَريتان بتم كه در مجازات شما كاهش بته و هر كدامتان كه همكارى نكنيد جزايتان مرگ است!

 رو مى‏كند به سوى اولين نفر كه در جانب مقابلش نشسته است!

 - خودته معرفى كن و بگو كه براى چى كارى به هرات آمده‏ايد؟

 - مه قيوم هستم ملا صاحب! مگم اگر مه راست خوده بگويم شما مره آزار نمى‏دهيد؟

 - نى تو فقط راست خود بگو! كسى غرض دارت نخواهد بود!

 - ملا صاحب ما آمده بوديم ؛ نى نى ما را به زور راهى كردند كه بيائيم

هرات و پس از نيمه شو امشب يك نفر به سراغ مه ميايه كه برايمان اكمالات برساند و همى شهر هراته ناامن كنيم !

 - آيا شما حاضر هستيد كه بر سر قرار خود حاضر شويد تا رابط شما را ما شناسائى كنيم؟

 - بله صايب از جان و دل خود حاضر هستم كه براى وطن خود كاركنم!

 - نفر بعدى خود معرفى كن!

 - مه سيف‏الدين مى‏باشم از باشندگان شهر هرات

 - براى چه كارى به هرات آمدى؟

 - ملا صاحب مه به خاطر يك امر خلاف قانون در ايران دستگير شدم و قريب بود كه قيد و بندى شوم كه يك نفر پيدا شد و گفت اگر با ما كار كنى از بندى خانه نجاتت مى‏دهيم و همى بود كه به ما مأموريت داد تا بيائيم به شهر هرات و ادامه مأموريت بعدا به ما ابلاغ ميشه!

 - آيا آماده هستى براى گرفتار كردن ديگر خراب كارهاى ضد وطن با ما همكاری كنيد؟

 - بله صاحب!

 - نفر بعدى ؛ هزاره سرميده!

 - مه ملا صاحب رسول هستم!

 - براى چه به هرات آمدى !

 - ملا صاحب مه راگرفتند و به اردوگاه سفيد سنگ آوردند و بعد ترد مرز كردند، زن و دخترم هم در ايران مانده و...

 - كلتان را از اردوگاه ترد مرز كرده‏اند - اى ره ما خو ميدانيم - و ميدانيم كه دولت ايران ازى خاطر كه ما را بتانه فريب بده يك تعداد اجير شدگان شان را مثل شما از طريق اردوگاه در داخل خاك وطن ما ميكند تا در اينجا صلح و امنيت ما و مردم ما را از بين ببرد!

 اى ره خوب مى‏فاميم آلى تو بگوى كه چى وظيفه دارى د اينجه و قرار هست چى كسى ره ملاقات كنی؟

 - ملا صاحب مه نى وظيفه دارم و نى هم قطى كسى قرار ملاقات داروم !

 - خو هزاره سر ميده در ميان ايقه آدم تو مى‏خواهى باز دروغ بگوئى و ما را گمراه كنى؟

 - نى ملا به قران اينه راس مى‏گم كه نى قرار داروم و نى هيچ بلاى ديگه!

  - به خير صبا ميگم كه قران دگردن تو هزاره كافر بزنه كه ايقه نتانى دروغ بگوئى.

 باد تندى مى‏وزد از دور بر سر تير چراغ برق يك پيراهن آلوده به خون مى‏رقصد و آنسوى چراغ برق يك پارچه دراز كه بر رويش با خطى سرخ نوشته شده است آويزان است و گوئى هردم به شدت چيزى مثل پيراهنى آلوده به خون  ميرقصد. انبوه مردم به سوى تير چراغ برق نزديك ميشود؛ بر روى پرده سفيد نوشته شده است :

 »اين است سزاى خائن به وطن ؛مزدور بيگانه

 باد پاهاى رسول راكه از ما بين تمبان سفيدش بيرون بر آمده است بر روى هوا شور مى‏دهد؛ شايد چيزى به رنگ سرخ بر روى پيراهن سفيدش نوشته است:

 رسول؛ آخرين نسل قربانى