VATANDAR.COM

مروری بر تاريخ آمريکا

 

بخش اول : آمريکاى اوليه

 

"هرگز آسمان و زمين بيش از اين براى سکنى گزيدن نوع بشر در توافق نبوده اند. "جان اسميت) -(John Smith1607 اولين آمريکائيان

در اوج عصر يخ، بين 34000 و 30000 سال قبل از ميلاد، اکثريت آبهاى زمين در قعر قاره هاى عظيم يخى نهفته بود. در نتيجه درياى برينگ (Bering Sea) صدها متر از سطح کنونى خود پايين تر بود و يک پل خشکى، بنام برينجيا (Beringia) بين آسيا و آمريکاى شمالى پديدار شده بود. تخمين زده مى شود برينجيا، در منتهى اليه خود، عرضى نزديک به 1500 کليومتر داشته است. يک تندرا(دشتئ هموار) مرطوب و بى درخت پوشيده شده از سبزه زارهائ فراوان و نباتات باعث جلب حيوانات غول آسا شد که انسانهاى اوليه جهت بقا به شکار آنها مى پرداختند.

اولين انسانهايى که پا به آمريکاى شمالى گذاشتند بدون آنکه بدانند قدم به قاره اى نوين مى گذاشتند. آنها رسم اجداد خود را طى هزاران سال پيش دنبال ميکردند و از سواحل سيبرى عبور کرده و از فراز پل خشکى گذ شتند.

پس از رسيدن به آلاسکا، هزاران سال دگر نيز سپرى شد تا اين نخستين اتباع آمريکاى شمالى راه خود را به دهانه کوههاى يخى عظيم جنوب باز کرده تا به نقطه اى که اکنون ايالات متحده (United States ) ناميده ميشود برسند. امروزه نيز شواهد زندگى نخستين و بدوى در آمريکاى شمالى يافت مى شود. مقدار کمى از اين شواهد را ميتوان بطور موثق به پيش از 12000 سال قبل از ميلاد مربوط ساخت؛ اخيرأ يک برج ديده بانئ درشمال آلاسکا کشف شده که قد مت آن تقريبأ به همان دوره ميرسد. نيزه هايى نيز در نزديکى کلاويس (Clovis) نيومکزيکو يافت شده است.

علاوه بر آن مصنوعات مشابهى نيز در برخى نقاط ديگر آمريکاى شمالى و جنوبى کشف شده که دال بر اين است که حيات احتمالأ در اکثر نيمکره غربى تا قبل از 10000 سال پيش از ميلاد کاملا شکل گرفته بود.

آن زمان، ماموت ها شروع به انقراض کرده و بايسون ( گاو ميش وحشى آمريکاى شمالى ) منبع اصلى تغذ يه و پوست خام اين آمريکائى هاى اوليه شدند. به مرور زمان، گونه هاى بيشتر و بيشترى - - چه از طريق شکار بيش از حد و يا بدلايل طبيعي- - منقرض مى شد ند. گياهان و دانه ها بخش مهمى ازخوراک روزانه آمريکائى هاى اوليه را تشکيل مى دادند. بتدريچ، گله ها و نخستين آثار کشاورزى پد يدار گشت. سرخ پوستان حدود 8 هزار سال قبل از ميلاد، در آنچه که اکنون مکز يک مرکزى خوانده ميشود، پيشرو اين کار شدند و شروع به کشت ذرت، کد و و لوبيا کردند. بتدريج، اين مهارت ها به سوى شمال کشيده شد.

تا حدود 3000 سال قبل از ميلاد، نوع ابتدايى ذرت در دره هاى نيومکزيکو و آريزونا رشد يافت. سپس اولين نشانه هاى آبيارى پديدار شد و تا سال 3000 قبل از ميلاد، نخستين اثر حيات روستايى پديدار گشت.

تا قرن اول ميلا دى، هوهوکومها (Hohokum) در حوالى آنچه که امروز فينيکس (Phoenix) ، آريزونا ناميده مى شود، سکنى گزيده بودند. مشغله آنها ساختن تلنبارهاى هرم شکل به فرم آنچه که در مکزيک يافت مى شد و تاسيس سيستم هائ آبيارى و کانال هاى آب بود.

 

تلنبار سازان و دهکده هاى سرخپوستى

اولين گروه سرخ پوستان که به ساختن تلنبارهاى هرم شکل در آنچه که اکنون ايالات متحده ناميده ميشود پرداختند آدنانها Adenans)) بودند. اين گروه حدود 600 سال قبل از ميلاد ساختن نقاط خاکى زير زمينى و سنگر را آغاز نمودند. بعضى از اين تلنبارهاى باقيمانده از آن دوره به شکل پرند گان و يا مارها هستند که احتمالا معناى مذهبى داشته ولى تا کنون کسى به آنها پى نبرده است.

آدنانها (Adenans) ظاهراً جذب قبايل ديگر که هوپ ويليانها (Hopewellians) خوانده ميشوند، شده و يا به نقاط ديگر نقل مکان کردند. يکى از مهم ترين مراکز فرهنگى آنها در جنوب اوهايو ( Ohio) يافت شده که آثار هزاران مورد از اين تلنبارها هنوز پا برجاست. هوپ ويليان ها (Hopewellians) که بازرگانان ماهرى بودند به داد و ستد کالا و اجناس گوناگون در منطقه اى که شعاع آن به صدها کيلومتر مى رسيد مى پرداختند.

تا حوالى قرن پنجم هوپ ويليانها (Hopewellians)، نيز ناپد يد شده و بتدريج راه براى تشکيل قبايل گوناگون ديگر که مرسوم به مى سى سى پى ها ( (Mississippiansيا تمدن تمپل موند(Temple Mound) مى باشند، گشوده شد. شهر کاهوکيا (Cahokia) که در سمت شرق سنت لوييز (St. Louis) ايالت ميسورى واقع است، به گفته اى در اوايل قرن دوازده ميلادى جمعيتى قريب به بيست هزار نفر داشته است. در مرکز اين شهر، تنلبارخشتى عظيمى که نوک آن مسطح بود قرار داشته که ارتفاع آن سى متر و بنياد آن سى وهفت هکتار بوده است. هشتاد تلنبار ديگر نيز در همان حوالى کشف شده است.

شهرهايى همچون کاهوکيا جهت تامين غذا و آذوقه خود، به شکار، دامدارى، بازرگانى و کشاورزى متکى بودند. اين افراد تحت تاثير جوامع پيشرفته تر جنوبى، بشکل جوامع سلسله مراتبه اى قبيله اى در آمده که برده دارى در آنها رايج و به قربانى کردن انسان مى پرداختند.

حدود سال 900 ميلادى، آناسازيها( Anasazi)، نياکان سرخپوستان هوپى (Hopi Indians ) امروزى در آنچه که امروزه ايالات متحده جنوبى خوانده مى شود، شروع به ساختن دهکده هاى سرخپوستى خشتى و سنگى نمود ند. اين بناهاى آپارتمان گونه عجيب ويکتا اغلب در نوک صخره ها ساخته مى شد. معروف ترين آنها " قصر صخره" (Mesa Verde) در ايالت کلرادو است که حدود 200 اتاق داشت. از بناهاى ديگر، خرابه هاى پوئبلو بونيتو(Pueblo Bonito) در نوار مرزى رودخانه چاکو (Chaco) نيو مکزيکو است که 800 اتاق داشت.

شايد دولت مند ترين سرخ پوستان آمريکايى پيش از کلمبوس در منطقه شمال غربى پاسيفيک زندگى مى کردند. حدود 1000 سال قبل از ميلاد تهيه آذوقه و مسکن از طريق وفور ماهى و مواد خام ميسر ميشد. سرشارى پاتلاچ (Potlatch) اين جامعه بعنوان معياری براى زياده روى، جشن وسرور هنوز نيز پابرجاست و نظير آن در تاريخ آمريکاى اوليه يافت نمى شود.

 

فرهنگ آمريکاى بومى

آمريکايى که به اولين اروپايى ها خوش آمد گفت بسيار بيشتراز يک بيابان خشک و خالى بود. امروزه اعتقاد بر اين است که جمعيت نيمکره غربى حدودأ اندازه جمعيت اروپاى غربى آن زمان بوده – قريب به چهل ميليون نفر.

تعداد آمريکاييهاى بومى ساکن در آنچه که امروزه آمريکا خوانده مى شود در آغاز مستعمره سازى هاى اروپاييان بين 2 تا 18 ميليون تخمين زده مى شود که از اين ميان بيشتر تاريخ نويسان به تخمين کمتر متمايل هستند. آنچه مسلم است همانا تأثير مخرب و جبران ناپذ ير بيمارى اروپا بود که از همان تماس اول با اين افراد بومى ، بر آنها وارد شد. بويژه مرض آبله باعث ويرانى بسيارى از قبايل شد و گمان برده مى شود که علت بيشتر کاهش سريع جمعيت سرخپوستان در قرن 16 ميلادى اين مرض بوده تا جنگ ها و زد و خوردهاى گوناگون ديگر با مهاجرين اروپايى .

سنت ها و آداب و رسوم سرخ پوستان آن زمان با توجه به وسعت زمين و محيط هاى گوناگونى که هر يک از آنها به آن خو گرفته بودند، بشکل زيادى با يکديگر متفاوت بود. با اين حال وجوه مشترکى را نيز مى توان يافت.

بيشتر قبايل بويژه در مناطق جنگلى شرق وميانه، از شکار، درو، کشت ذرت و محصولات ديگر جهت تهيه آذوقه استفاده مى کردند. در بسيارى از موارد، زنان مسئول ذراعت و توزيع غذا بوده و مردان به شکار پرداخته و يا در جنگ ها شرکت مى کردند.

از هر جنبه اى جامعه سرخ پوستان آمريکاى شمالى بسيار وابسته به زمين بود. شناخت طبيعت و عناصر آن بخش اساسى اعتقادات مذهبى آنها راتشکيل مى دا د. روش زندگى سرخ پوستان اساسأ قبيله اى و اشتراکى بود به شکلى که بچه ها در مقايسه با آداب و رسوم اروپائى آن زمان از آزادى هاى بيشترى بر خوردار بودند.

با وجود اينکه برخى از قبايل آمريکاى شمالى نوعى خط هيروگليفى را جهت نوشتن بکار مى بردند، ولى فرهنگ سرخ پوستان اساسأ گفتارى بوده و تاکيد زيادى بر تکرار مجد د افسانه ها و قصه هاى کهن مى شد. ميان قبايل و گروه هاى مختلف داد و ستد رايج بود و شواهد بر آن است که قبايل همسايه روابط جامع و رسمى با يکديگر داشتند که هم بسيار دوستانه و هم خصمانه بوده است.

 

اولين اروپائيها

اولين اروپائى هايى که وارد آمريکاى شمالى شد ند- لااقل تا آنجايى که شواهد در دسترس است- نورسها ( Norse) -- اسکانديناوييها -- بودند که از گرين لند ( Greenland)بسمت غرب مى رفتند. اريک سرخ ( Eric The Red) حدود سال 985 در آنجا سکنى گزيد. گفته مى شود که در سال 1001 ، پسر او، ليف (Leif) ، کرانه ساحلى شمال شرقى که اکنون کانادا گفته مى شود را کاوش کرده و لااقل يک زمستان را در آنجا بسر برده است.

با اينکه نوشته هاى باقيمانده از نورس ها(Norse) حاکى بر آن است که دريا نوردان وايکينگ Viking) ( ساحل آتلانتيک آمريکاى شمالى را تا حد باهاماس (Bahamas) کشف کرده اند، چنين ادعاهايى هنوز به اثبات نرسيده است. در سال 1963 ، خرابه هاى برخى از خانه هاى نورس(Norse) که قدمت آنها به همان زمانها مى رسد درDanse-adx-Meadow درNew Foundland شمالى کشف شد که خود تا حدى ادعاهاى ذکر شده در کتيبه هاى نثرهاى نورس (Norse) را به اثبات مى رساند.

در سال 1497 ، درست 5 سال پس از آنکه کريستوفر کلمبوس در جستجوى راه عبورى از سمت غرب به آسيابود به سواحل کارائيب (Caribbean) رسيد، يک دريا نورد اهل ونيز بنام جان کابوت (John Cabot)در راه انجام مأموريتى براى پادشاه انگليس به سواحل نيوفاند لند (New foundland) رسيد. گرچه کار او بسرعت به فراموشى سپرده شد ولى سفر کابوت ( Cabot) اساسى شد بر ادعاهاى انگليس بر آمريکاى شمالى. اين سفرهمچنين باعث گشايش راهى نوين براى صيد غنى ماهى در درياچه جورج بنکس (George Banks) شد که ماهى گيران اروپائى بويژه پرتغالى ها را مرتبأ به آنجا مى آورد.

لمبوس گرچه سرزمين اصلى ايالات متحده را هرگز نيافت، ولى سفراو نخستين مستعمرات اسپانيانى ايالات متحده را بنياد گذاشت. اولين اين اکتشافات در 1513 زمانى بوقوع پيوست که گروهى از مردان تحت فرماندهى خوآن پانس دى لئون (Juan Ponce de Leon ) در ساحل فلوريدا نزديکى شهر فعلى سنت آگوستين (St. Augustine ) پا به خشکى گذاشتند.

اسپانيائى ها با پيروزى بر مکزيک در سال 1522 موقعيت خود را در نيمکره غربى مستحکم تر نمودند. اين کشفيات پس از چاپ نوشته هاى آمريگو وسپوچي(Amerigo Vespucci) ايتاليائى که مجموعه اى از خاطرات سفر او، بنام " دنياى جديد" بشمار مى رفت، به دانش اروپائيان درباره آنچه آمريکا ناميده مى شود افزود. تا سال 1529 ، نقشه هاى معتبرسواحل آتلانتيک از لبرادور ((Labrado تا تيرادل فيگو ( Tierra del Fuego) مشخص شده بود. گرچه حدود يک قرن ديگر طول کشيد تا اينکه اميد کشف يک " راه عبور شمال غربي" به آسيا کاملأ به کنار گذاشته شود.

در ميان برجسته ترين کشفيات اوليه اسپانيا ئى ها ، کشف همند ود سوتو (Hemando Desoto)بود. او کاشفى کهنه کار بود که در زمان کشف پرو(Peru) به همراه فرنسيسکو پيزارو(Francisco Pizzaro) مسافرت مى کرد. دسوتو (Desoto) پس از ترک هاوانا در سال 1539 ، به فلوريدا رسيد و در جستجوى غنايم از کرانه جنوب شرقى آمريکا گرفته تا رودخانه مى سى سى پى را سفر نمود.

فرانسيسکو کورونادو (Francisco Coroonado) اسپانيائى ديگرى بود که در سال 1540 از مکزيک روانه شده و در جستجوى هفت شهر افسانه اى سيبولا (Cibola) به راه افتاد. سفرهاى کورونادو به سر حد گراند کنيون (Grand Canyon) و کانزاس انجاميد ولى در پايان با عدم يافتن طلا و غنايم ديگرى که همراهانش بد نبال آن بودند، به شکسـت انجاميد.

با اين وجود، همراهان کورونادو هديه اى استثنايى براى اهالى آن منطقه بر جا گذاشتند: انبوهى از اسبهاى اين گروه صاحبان خود را رها کرده و باعث تغيير شکل زندگى در گريت پلينز( (Great Plains شدند. چند نسلى نگذشت که سرخ پوستان اين مناطق در تربيت و پرورش اسب مهارت کافى يافته و حدود فعاليتهاى خود را به حد زيادى گسترش دادند.

در عين حالى که اسپانيائيها از سمت جنوب به بالا در حرکت بودند، قسمتهاى شمالى آمريکاى فعلى بتدريج در طول سفرهاى اکتشافى مردانى چون جيووانى دا ورازانو Giovanni da Verrazano) ( کشف شد. ورازانو (Verrazanno) که يک کاشف اهل فلورانس بود از فرانسه حرکت کرده و در سال 1524 در سواحل کارولينای شمالى به خشکى رسيد و سپس سواحل کناره آتلانتيک را رد کرده و به بندر فعلى نيويورک رسيد.

ده سال بعد، يک مکتشف فرانسوى بنام ژاک کارتيه ((Jacques Cartier (همچون اروپائى هاى پيش از خود ) به اميد يافتن گذرگاهى آبى به آسيا راهى سفر اکتشافى دريايى خود شد. سفرهاى اکتشافى او در کناره رودخانه سنت لورنس (St. Lawrence) بنيادى بر ادعاى مالکيت فرانسه بر شمال آمريکا شد که تا حوالى سال 1763 نيز بطول انجاميد.

هوگونت هاى (Huguenots)فرانسوى در پى سقوط اولين مستعمره خود در کبک (Quebec) در طول دهه 1540 حدود 20 سال بعد در صدد دست يابى به کناره شمالى ايالت فلوريدا برآمدند. اسپانيائى ها که به فرانسوى ها به چشم تهديدى براى مسير بازرگانى خود در کناره خليج (Gulf) مى نگريستند، تمام مستعمره را در سال 1565 ويران نمودند. با اين حال، فرمانده نيروهاى اسپانيانى ، پدرو منندز (Pedro Menendez) شهرى را در همان نزديکى ها بر پا نمود – سنت آگوستين (St. Augustine) . اين شهر اولين محل استقرار اروپائيان در ايالات متحده کنونى محسوب مى شود.

غنايم سرشارى که از مستعمرات اسپانيا در مکزيک، سواحل کارائيب و پرو به اسپانيا سرازير شد، قدرتهاى اروپائى ديگر را نيز بخود جلب نمود. با مرور زمان، کشورهايى همچون بريتانيا، با قدرت دريائى خود که تا حدى حاصل هجومات موفقيت آميز فرا نسيس دريک (Francis Drake) به کشتى هاى محمولاتى اسپانيا مى بود، آهسته آهسته به " دنياى جديد" علاقمند گشتند.

در سال 1578 هامفرى گيلبرت (Humphrey Gilbert) ، نويسنده رساله اى در مورد گذرگاه شمال غربى (Nothwest Passage) از سوى ملکه اليزابت حق امتياز تشکيل مستعمره " سرزمينهاى وحشى و دور افتاده" را در نقاطى از" د نياى جد يد" که اروپائى هاى ديگر هنوز بر آن ادعايى نداشتند دريافت نمود. 5 سال طول کشيد تا سفرهاى او آغاز شود. پس از مفقودالاثر شدن او در دريا، برادرناتنی او، والتر رالى (Walter Raleigh) به اين ماموريت ادامه داد.

در 1585 ، رالى نخستين مستعمره بريتانيا در آمريکاى شمالى را در جزيره روآنوک (Roanoke) در سواحل کاروليناى شمالى بنا نهاد. بعدها اين تلاش بى اثر ماند و تلاش مجد د آن در دو سال پياپى به شکست انجاميد. و سپس 20 سال بطول انجاميد تا انگليسيها مجد دأ اقدام به آن ورزيدند. اين بار در سال 1607، مستعمره در جيمزتان (Jamestown) بر پا شد و آمريکاى شمالى وارد دوران جد يدى گشت.

 

مستعمره نشينان اوليه

اوايل قرن شانزدهم شاهد آغاز موج عظيم مهاجرت ها از اروپا به سمت آمريکاى شمالى بود. اين حرکت عظيم که بيش از 3 قرن به طول انجاميد، از يک مشت مستعمره نشين انگليسى آغاز و به سيل ميليونها تازه وارد انجاميد. تازه واردين با انگيزه هاى قوى، تمد نى نوين را در بخش شمالى قاره پابرجا ساختند.

اولين مهاجرين انگليسى به آمريکاى کنونى مد ت زيادى پس از آنکه مستعمرات اسپانيا درمکزيک،هند غربى (West Indies) و آمريکاى جنوبى مستقر شده بودند، از آتلانتيک عبور کردند. همچون تمامى مسافرين اوليه به د نياى جد يد ، مهاجرين انگليسى نيز در کشتى هاى کوچک و پر از ازدحام وارد شد ند. آنها در طول سفر 6 تا 12 هفته اى خود، نحيف ولاغر شده و بسيارى نيز از بيمارى جان سپردند. برخى از کشتى ها دستخوش طوفان شده و بسيارى نيز در دريا مفقود شدند.

بسيارى از اروپائيان مهاجر بدليل فشار سياسى ، در پى آزادى مذهبى، و يا موقعيتهاى بهتر که همگى آنها در کشورشان ممنوع ويا محدود بود خانه و کاشانه خود را در وطن رها مى کردند. بين سالهاى 1620 و 1635 ، فشار اقتصادى عظيمى بر انگلستان مستولى شد. افراد زيادى بيکار گشتند. حتى افراد ماهر نيز به سختى نان روزانه خود را بدست مى آورند. محصول کم نيز به اين نابسامانى افزود. به علاوه ، انقلاب صنعتى صنعت نوپاى پارچه بافى را به ارمغان آورده بود که خود نياز به تهيه هر چه بيشتر پشم و نخ داشت تا بتواند چرخهاى اين صنعت را بچرخاند. صاحبان زمين، مزارع را بسته و روستا نشينان را اخراج کرده تا به ترويج و پرورش گوسفند بپردازند. گسترش مستعمراتى روزنه اى بود براى اين جمعيت انبوه از روستانشينان جابجا شده .

اولين نگاه مستعمره نشينان به اين سرزمين نوين چيزى غير از يک دور نماى پر از درختان انبوه نبود. مهاجرين به احتمال زياد بدون کمک سرخ پوستان مهمان نواز هرگز جان سالم به در نمى بردند. اين سرخپوستان به آنها طريق کشت و رشد گياهان بومى از قبيل کدو ، کدو تنبل ، لوبيا و ذرت را ياد داد ند. بعلاوه، جنگل هاى وسيع و دست نخورده ساحل شرقى به امتداد 2100 کيلومتر نيز منبع سرشار هيزم بشمار ميرفت. آنها همچنين مواد خام بيشمارى را که بمصرف خانه سازى ، اثاثيه، کشتى و کالاهاى سود ده براى صادرات بکار ميرفت در اختيارشان قرار دادند.

گرچه اين قاره جديد از برکات طبيعى سرشار بود ولى داد و ستد با قاره اروپا تا حد زيادى براى مستعمره نشينان بويژه براى اقلامى که قادر به توليد آن نبودند حياتى بود. سواحل کشور بخوبی به استفاده اين مهاجرين رسيدند و سراسراين سواحل راه هاى ورود آبی و بندرگاههاى فراوان در اختيار آنها گذاشت. تنها دو منطقه، کاروليناى شمالى و نيوجرسى جنوبى ، فاقد اسکله براى کشتى هاى اقيانوس پيما بودند.

رودخانه هاى عظيمى چون – کنبک (Kennebec) ، هودسون (Hudson) ، دلاور (Delaware)، ساسکوانا (Sasquehanna) ، پوتوماک (Potomac) وبسيارى ديگر- خشکى هاى بين سواحل و همچنين کوههاى آپالاچى (Appalachian) را به دريا متصل مينمود ند. تنها يک رودخانه ، سنت لورنس (St. Lawrence) که تحت سلطه فرانسويان در کانادا بود، آب را به گريت ليکز ( Great lakes) و بسوى مرکز قاره سرازير مى ساخت. جنگل هاى انبوه و نيز مقاومت بعضى از قبايل سرخ پوست وهمچنين حائل دشوار کوههاى آپالاچى (Appalachian) باعث عدم نقل و انتقال افراد به ماوراى سواحل شد. تنها صيادان و برخى از بازرگانان به اين مناطق وحشى مى رفتند. براى چند صد سال اول، مستعمره نشينان، مقر خود را در جوار مرزهاى آبى بر پا ساختند.

دلايل سياسى تاثير زيادى بر مهاجرت افراد به آمريکا داشت. در دهه 1630 ، قانون اختيارى چارلز اول (Charles I) انگيزه بزرگى به مهاجرين داد تا به سوى د نياى جديد حرکت کنند. شورش هاى بعدى و پيروزى مخالفين چارلز تحت رهبرى آليور کروم ول (Oliver Cromwell) در دهه 1640 باعث فرار بسيارى از کاواليرها-اسب سواران مسلح - (مردان پادشاه) به سمت ويرجينيا شد. در مناطق آلمانى زبان اروپا در اواخر قرن 17 و اوايل قرن 18، خط مشى هاى استبدادى برخى پرنس ها -- بويژه در مورد مذهب -- و همچنين خرابى هايى که بدنبال جنگ هاى گوناگون پد يد آمده بود، به مهاجرت افراد به آمريکا افزود.

آمدن مستعمره نشينان در قرن 17 مستلزم برنامه ريزى و مديريت دقيق ، هزينه و ريسک فراوان بود. مستعمره نشينان مى بايست حدود 5000 کيلومتر را در دريا طى مى کردند و در اين مدت نياز به لوازم آشپزخانه ، لباس، دانه هاى گوناگون، حيوانات اهلى، ابزار آلات، مواد ساختمانى ، تسليحات و مهمات داشتند.

برخلاف سياست هاى مستعمره سازى کشورها و دوره هاى ديگر، مهاجرت از انگليس مستقيمأ تحت سرپرستى و اداره دولت وقت نبود بلکه توسط گروه هاى مختلف مردم بود که تنها انگيزه شان منفعت بود.

 

جيمز تاون ( JAMESTOWN)

نخستين مستعمره انگيس در آمريکا، جيمز تاون (Jamestown) بود. بر اساس منشورصادر شده از سوى پادشاه جيمز اول (King James I )به کمپانى ويرجينيا ( يا لندن) (Virginia or London Company )، قريب 100 مرد در سال 1607 به سوى خليج چسپيک (Chesapeake Bay) عازم شدند. اين افراد به عزم اجتناب از رويارويى با اسپانياهى ها ، بر آن شدند که محلى حدود 90 کيلومترى رودخانه جيمز (James) دور از خليج را براى خود برگزينند.

اين گروه از افراد، که متشکل از شهر وندان و مکتشفينى مى شدند که بيشتر به يافتن طلا علا قه داشتند تا مزرعه دارى، هيچ گونه آمادگی و تجهيزات لازم جهت زندگى در اين مناطق را نداشتند . در ميان آنها، کاپيتان جان اسميت (John Smith ) بعنوان شخصيتى برجسته سربلند کرد. عليرغم زدو خورد، گرسنگى و قحطى و حملات گوناگون سرخ پوستان ، توانايى او در تحميل انضباط بر خدمه خود باعث انسجام اين مستعمره کوچک در اولين سال خود شد.

در 1609 اسميت به انگلستان باز گشت و در غياب او، مستعمره به هرج و مرج و بى قانونى تنزل کرد. در طى زمستان 1610- 1609 ، اکثريت مستعمره نشينان در اثر بيمارى از پا در آمدند. تا ماه مه 1610 فقط 60 نفر از 300 مستعمره نشينان اصلى هنوز زنده بودند. در همان سال، شهر هنريکو (Henrico) يا ريچموند (Richmond ) کنونى کمى بالاتر از رود خانه جيمز(James) تاسيس شد.

مدتى نگذشت که گسترش و توسعه آن منطقه باعث دگرگونى اقتصاد ويرجينيا گشت. در سال 1612 ، جان رولف (John Rolfe) شروع به کشت مخلوطى از تخم تنباکو وارد شده از هند غربى و گياهان بومى نمود و محصول اين کشت بسيار مورد علا قه اروپائيان قرار گرفت. اولين محموله اين محصول در سال 1614 به لندن رسيد و در عرض ده سال بعنوان منبع اصلى در آمد ايالت ويرجينيا در آمد.

اين موفقيت به سرعت بدست نيامد و ميزان مرگ و ميرناشى از بيمارى هاى گوناگون و حمله سرخ پوستان به طرز فوق العاده اى بالا بود . بين سال هاى 1607 و 1624، حدود 14000 نفر به مستعمره کوچ کردند در حاليکه در سال 1624 فقط 1132 نفراز آنان هنوز در آنجا زندگى ميکردند. بر طبق حکم صادره از دربار سلطنتى، پادشاه در آن سال، کمپانى ويرجينيا Virginia Company) ( را منحل و آنرا يک مستعمره پادشاهى ناميد.

 

ماساچوست (MASSACHUSETTS)

در طى آشوبهاى مذهبى قرن 16 ، گروهى از زنان و مردان که خود را پيورتن Puritans)) مى ناميد ند بر آن شدند که کليساى سازمان داده شده بريتانيا(Established Church of England ) را از درون اصلاح و باز سازى کنند. در اصل تقاضاى آنها اين بود که رسوم پرستشى و اعتقادى بسيار ساده تر پروتستانى مى بايست جايگزين آداب و رسوم و تشريفات مذهبى و سازماندهى منسوب به تشکيلات کاتوليکى روم شود. اعتقادات بنيادى و اصلاح گونه آنها، از طريق تخريب وحدت کليسا تهديدى بر از هم گسيختگى مردم و همچنين تخليل اقتدار خاندان سلطنتى شد.

در سال 1607 ، گروه کوچکى از تجزيه طلبان (Separatist) -- فرقه متعصبى ازپيورتن ها که اعتقاد بر اين داشتند که کليساى سازمان داده شده هرگز اصلاح پذير نيست -- از شهر لايدن (Leyden) هلند، جايى که هلندى ها به آنها پناه داده بودند، خارج شدند. با اين وجود هلندى هاى کالوين گرا (Calvinist) به آنها فقط کارهاى سطح پائين و با در آمد کم محول مى کردند، بسيارى از افراد اين فرقه که از اين وضعيت تبعيض نژادى ناراضى بودند کم کم تصميم گرفتند تا بسوى دنياى جديد مهاجرت کنند.

در سال 1620 ، گروهى از پيورتن هاى اهل لايدن يک امتياز زمين ازکمپانى ويرجينيا (Virginia Company) کسب کرده و بدين شکل 101 زن ، مرد و بچه بر عرصه کشتى مى فلاور Mayflower) (عازم ويرجينيا شدند. در طول راه، در اثر يک طوفان، مسير آنها به سوى شمال سوق داده شد و در ايالت نيوانگلند در کيپ کاد ( (Cape Cod به خشکى رسيدند. اين افراد با اعتقاد به اينکه در خارج حوزه قضائى وقلمرو هر دولت تثبيت شده اى قرار دارند، در ميان خود عهد نامه اى را به اجرا گذاشتند که بر طبق آن از " قوانين مساوات و عادلانه اي" که توسط رهبران منتخب خودشان نوشته شده بود اطاعت کنند. اين عهد نامه به پيمان مى فلاور (Mayflower) شهرت دارد.

در دسامبر همان سال، مى فلاور به بندر پليموت (Plymouth) رسيد و مهاجرين در طول فصل زمستان به ساختن مسکن براى خود پرداختند. نزديک نيمى از مهاجرين در اثر محيط و بيمارى هاى گوناکون جان سپردند ولى سرخ پوستان وامپانوگ (Wampanoag) مجاور با ارائه اطلاعات مفيدى همچون تعليم کشت ذرت به بقاى آنها کمک نمودند. تا پاييز سال بعد، مهاجرين مقدار زيادى از ذرت جمع آورى کرده و داد و ستد خود را که بر اساس چرم و الوار بود آغاز نمودند.

در سال 1630موج تازه اى از مهاجرين پس از دريافت امتياز تاسيس يک مستعمره جديد از کينگ چارلز اول به سواحل بندر ماساچوست رسيدند. بسيارى از آنها پيورتن ها بودند که آداب و رسوم مذهبى شان تا حد زيادى در انگليس ممنوع اعلام شده بود. سرپرست آنها، جان و ينتروپ (John Winthrop)، اعلام تاسيس " شهرى در بالاى تپه" در دنياى جديد نمود. منظور اواز اين اعلام اين بود که پيورتن ها قادر خواهند بود که در اين منطقه آزادانه به آداب و رسوم مذهبى خود بپردازند.

مستعمره خليج ماساچوست نقش مهمى را در توسعه تمامى منطقه نيو انگلند ايفا نمود و اين تا حدى به علت آن بود که وينتروپ و همراهان پيورتن اوتوانسته بودند اين امتياز را با خود همراه آورند. از اين رو اختيار اداره و دولت اين مستعمره در ماساچوست قرار داشت و نه در بريتانيا.

بر طبق برخى از تبصره هاى اين امتياز، قدرت تحت اختيار يک دادگاه عمومى (General Court) بود که از "آزادگان" تشکيل مى شد و لازم بود از اعضاى کليساى پيورتن باشند. اين امر تضمين مى نمود که پيورتن ها يگانه شاخه پر نفوذ سياسى ، مذهبى مستعمره مى باشند. دادگاه عمومى ، فرماندار را ا نتخاب مينمود. وينتروپ براى اکثريت دوران نسل بعد، اين پست را بعهده داشت.

عقايد سخت و مقرراتى پيورتن ها خوشايند همگان نبود. يکى از نخستين کسانى که آشکارآ نفوذ و اقتدار دادگاه عمومى را زير سئوال برد، کشيش جوانى بود بنام راجر ويليامز(Roger Williams) ، که با ضبط زمين هاى سرخپوستان و مناسبات آن با کليساى بريتانيا مخالفت داشت.

او پس از اخراج از خليج ماساچوست، زمينى را در سال 1636 از سرخ پوستان ناراگانست (Narragansett) خريد که امروزه همان پروويدنس (rovidenceP) رود آيلند (Rhode Island) مى باشد. در آنجا ، او نخستين مستعمره آمريکا را بنا نهاد که در آن جدايى کامل کليسا و سياست، و همچنين آزادى مذهب اجرا مى شد.

بدعت گذارانى همچون ويليامز تنها کسانى نبودند که ماساچوست را ترک کردند. پيوريتن هاى ارتد کس نيز که بد نبال زمين هاى بهتر و موقعيت هاى مناسبت ترى بودند نيز کم کم عزم به ترک ماساچوست نمودند. خبر حاصل خيزى و تازگى دره رود خانه کنتيکات Connecticut River Valley))، براى مثال ، توجه بسيارى از کشاورزانى را که با زمينهاى غير حاصل خيز کنونى مشکل داشتند جلب نمود. تا اوايل دهه 1630 ، بسيارى از افراد، خطر حمله سرخ پوستان را به جان خريده تا به خاکهاى حاصل خيز و زمين هاى مستعد ترى دست يابند. اين جوامع نوين ، اغلب عضويت در کليسا را بعنوان شرط لازم رأى منسوخ نموده و راه را براى قبول جوامع و افراد ديگر باز نمودند.

در همان زمان، مهاجران بيشترى که به دنبال زمين و آزادى بودند بسوى دنياى جديد سرازير شدند و محل هاى ديگرى در سواحل نيو همپشاير ( New Hempshire) و مين (Maine) ساخته شد .

 

هلند تازه (NEW NETHERLAND)و مريلند (MARYLAND)

در سال 1609هنرى هودسون (Henry Hudson) ، تحت استخدام شرکت هند شرقى هلند (Dutch East India Company) شروع به اکتشاف منطقه اى نمود که شامل شهر نيويورک امروزى و رودخانه اى به اسم خود او مى شد. اکتشاف او تا نقطه اى در شمال آلبانى نيويورک را در بر ميگرفت . سفرهاى اکتشافى بعدى هلندى ها اساس ادعا هاى هلنديها بود.

اولين علاقه هلندى ها، همچون فرانسوى ها در شمال، تجارت پوست بود. ازاين رو، هلندى ها مناسبات نزديکى را با 5 طايفه ايروکيز (Iroquois) که کليد ورود به قاره اصلى که پوست از آن وارد مى شد را داشتند، بر قرار نمودند. در سال 1617 ، هلندى هاى مهاجر، برجى را در سر حد رود خانه هاى هودسون و موهاک (Mohawk) ساختند که همان آلبانى امروز بشمار مى رود.

سکنى گزينى در جزيره مانهاتان (Manhattan) در اوايل دهه 1620 آغاز شد. در سال 1624 اين جزيره از سرخ پوستان محلى به قيمت 24 دلار خريدارى شد و فورأ نام نيو آمستردام (New Amsterdam)بر آن گذاشته شد.

هلندى ها جهت جذب هر چه بيشتر مهاجرين به منطقه هودسون يک سيستم فئودالى اشرافى بنام سيستم پترون يا " تشويق" (Patroon) را براه انداختند. اولين سرى از اين املاک عظيم در سال 1630 در کرانه رودخانه هودسون گشايش يافت.

بر طبق اين سيستم ، به هر سهام دار يا پترون، که قادر به آوردن 50 نفر بالغ به ملک خود در طى 4 سال مى شد، 25 کيلومتر زمين کنار رودخانه داده شد. اين زمين ها به صاحب ملک اجازه کامل جهت ماهى گيرى ، شکار وهمچنين قلمرو دادرسى و مد نى در حوزه خود را مى داد. در عوض، او مى بايست حيوانات اهلى، ابزار ومسکونات را فراهم مى ساخت. مستاجرين به صاحب ملک اجاره مى دادند و همچنين حق اختيارنخست در برداشت محصول اضافى از آن صاحب ملک مى بود.

3 سال بعد کمى بطرف جنوب، يک شرکت داد و ستد سوئدى که با هلندى ها کار مى کرد شروع به تأسيس نخستين قرارگاه در کناره رودخانه دلاور (Delaware) نمود. نيو سوييدن (New Sweden) بتدريج در اثر فقدان منابع لازم جهت تثبيت خود، جذب هلند تازه (New Netherland) شده و بعد ها جذب پنسيلوانيا و دلاور(Delaware) شد.

در سال 1632 خانواده کالورت (Calvert) موفق با اخذ امتياز زمينى در نوار شمالى رودخانه پوتوماک (Potomac) ازسوى کينگ چارلز اول (King Charles I) شد که همان مريلند (Maryland) امروزى است. از آنجائى که در اجازه نامه سخنى از ممنوعيت تاسيس کليساهاى غير پروتستان برده نشده بود، اين خانواده شروع به تشويق کاتوليک ها براى استقرار در آن منطقه شدند . اولين شهر ايالت مريلند بنام سنت مرى (St. Mary) در سال 1634 نزديک منطقه اى که رودخانه پوتوماک به خليج چسپيک (Chesapeake Bay) مى ريزد تأسيس شد.

کالورت ها (Calvert) در حينى که مشغول تاسيس مقرى براى کاتوليک هاى وقت که مواجه بااذيت و آزار دائمى انگلستان انگليکى (Anglican England) – وابستگان به کليساى انگليس -- بود ند، علاقه به تشکيل املاک سود ده نيز داشتند. از اين رو جهت دورى از درگيرى با دولت انگلستان، آنها پروتستان ها را نيز تشويق به مهاجرت مى نمودند.

امتياز سلطنتى اعطا شده به خانواده کالورت مخلوطى از عناصر فئودالى و مدرن را دارا بود. از يک سو، آنها اقتدار تشکيل املاک ارباب منشى را داشته و از سوى ديگر قادر بودند که فقط قانونهايى راکه مورد رضايت آزادگان (صاحب ملکان) است را به تصويب برسانند. اين افراد بزودى به اين امر پى بردند که جهت جذب مهاجرين بيشتر -- وجهت کسب سود از متعلقاتشان -- نياز بر اين است که آنها به افراد، مزرعه ارائه کنند و نه فقط جاى سکونت در ملک ارباب. در نتيجه، تعداد مزارع مستقل افزايش يافت و صاحبان آنها تقاضاى ارائه نظر در امورات مستعمره را کردند. اولين پارلمان مريلند در سال 1635 تشکيل شد.

 

مناسبات مهاجرين - سرخ پوستان ( COLONIAL – INDIANS)

تا سال 1640 ، انگليسى ها مستعمرات ثابتى را در کناره نيو انگلند (New England) و خليچ چسپيک بر قرار ساخته بودند. بين اين دو منطقه، سوئدى ها و هلندى ها قرار داشتند. به سمت غرب،آمريکائيان اوليه يعنی سرخ پوستان بودند.

قبايل شرقى، گاهى دوست و گاهى دشمن ، ديگر نسبت به اروپائيان غريبه نبودند. گرچه آمريکائيان بومى از دسترسى به تکنولوژى جديد و داد و ستد بهره بردارى کردند ولى بيمارى و قحطى زمين که مستعمره نشينان اوليه بهمراه آوردند، مشکلاتی جدى بر نحوه زندگى تثبيت شده سرخ پوستان وارد آورد.

در شروع، داد و ستد با مستعمره نشينان اروپائى پرفايده بود: چاقو، تبر، اسلحه هاى گوناگون، وسايل پخت و پز ، قلاب ماهى گيرى و يک سرى چيزهاى ديگر. سرخ پوستان اوليه اى که اين داد وستد را براه انداختند برترى ويژه اى بر رقباى خود داشتند.

درطى قرن 17 در پاسخ به نيازهاى اروپائيان، قبايلى همچون ايروکيز توجه بيشترى به پوست و تجارتهاى شبيه آن نمودند. پوست خز و چرم خام براى اين قبايل وسيله اى شد تا بتوانند از آنطريق کالا هاى مستعمراتى را تا اوايل قرن 18 تهيه نمايند.

مناسبات اوليه مستعمره نشينان و سرخ پوستان ، مخلوطى از همکارى و کشمکش بود. از يک سو، مناسبات يکتايى بود که در طول نيمه اول قرن بوجود آمدن پنسيلوانيا در ميان آنها حکمفرما بود. از سوى ديگر ، يک سرى شکست ها، زد و خوردها و جنگ ها ى طولانى در ميان آنها رخ داد که تقريبآ بطور يکنواخت به شکست سرخ پوستان و در نتيجه به از دست دادن زمين هاى آنها منجر شد.

اولين شورش مهم سرخ پوستان در سال 1622 در ايالت ويرجينيا بوقوع پيوست در آن 347 سفيد پوست کشته شدند که در ميان آنها ميسيونرهايى بودند که اخيرآ به جيمزتاون آمده بودند. جنگ پکو (tPequo) در سال 1637 وقتى که قبيله هاى محلى سعى در جلوگيرى از تشکيل منطقه رودخانه کانتيکات داشتند، بوقوع پيوست.

در سال 1675، فيليپ، پسر رئيس قبيله اى که اولين پيمان صلح را در سال 1621 با مهاجرين بسته بود بر آن شد تا قبايل نيوانگند جنوبى را بر عليه تجاوز بيشتر اروپائيان به سرزمين هاى آنها متحد سازد. در اين تاخت و تاز، فيليپ جان خود را از دست داد و بسيارى از سرخ پوستان به بردگى رفتند.

حدود 5 سال بعد تقريبـأ 5000 کيلومتر بسمت غرب، سرخ پوستان پوئبلو (Pueblo)، بر عليه ميسيونرهاى اسپانيائى در منطقه اى نزديک تاوو (Taos) در نيو مکزيکو بپا خاستند. بمدت12 سال پس از آن واقعه، سرخ پوستان کنترل سرزمين هاى خود را دوباره بدست آوردند تا اينکه مجد دآ اسپانيائى ها آن را پس گرفتند. 60 سال بعد، سرخ پوستان مجددأ شورش کرده و سرخ پوستان پيما (Pima) با اسپانيائى ها در منطقه اى که آريزوناى کنونى است در افتادند.

رخنه پيوسته مهاجرين بسوى مناطق مستعمره اى شرقى ، زندگى سرخ پوستان را مختل مى نمود. هرچه جانوران بيشترى شکار مى شدند، قبايل مواجه با انتخاب مشکل گرسنه ماندن، جنگيدن و يا مواجهه با قبايل مجاور غربى مى شدند.

ايروکيز (Iroquois ) ها که در مناطق پائينى درياچه اونتاريو (Lake Ontario) و ارى (Erie) در نيويورک شمالى و پنسيلوانيا سکنى گزيده بودند در جلوگيرى از پيشرفت اروپائيان موفق تر بودند. در سال 1570 ، 5 قبيله به اتفاق يکديگر دموکراتيک ترين قوم و سيستم حکومتى زمان خود را بنام هو-د-نو-سا-ني(Ho-De-No-Sau-Nee) يا ليگ ايروکيز هارا تشکيل دادند . اين ليگ توسط شورايى متشکل از 50 نماينده از هر يک از 5 قبيله اداره مى شد. اين شورا به امورى که در ميان تمامى قبايل مشترک بود رسيد گى مى کرد ولى در مورد اينکه قبايل چگونه امور روزانه خود رابا آزادى ومساوات اداره مى کردند، دخالت وقدرتى نداشت. هيج قبيله اى به تنهايى اجازه آغاز جنگ را نداشت. شورا در مورد جرائمى چون قتل ، قوانين لازمه را به تصويب مى رساند.

ليگ در قرن 16 و 17 ميلادى به قدرتى بزرگ تبديل شد. داد و ستد بزرگ پوست با بريتانيا داشته و در کنار آن در جنگ براى تسلط و غلبه آمريکا بر عليه فرانسه بين سالهاى 1754 و 1763ايستاد. بريتانياى کبير احتمالآ بدون پشتيبانى ليگ قادر به پيروزى در جنگ نبود.

ليگ تا زمان انقلاب آمريکا در قدرت ماند. ولى از آن پس، براى اولين بار، شورا قادر به اتخاذ يک تصميم متفق در مورد اينکه کدام طرف را بگيرد نشد. قبايل عضو شورا براى خود تصميم گيرى کردند و برخى با انگليسى ها جنگيده، برخى با مستعمره گران و برخى ديگر بى طرف ماند ند. در نتيجه، همه بر عليه ايروکيز ها جنگيدند. شکست هاى آنها عظيم بود بشکلى که ليگ هرگز نتوانست از اين وقايع دوباره سازى و احيا شود.

 

نسل دوم مستعمرات انگليس

منازعات داخلى و مذهبى در انگليس در اواسط قرن 17 ميلادى مهاجرت را محدود ساخت و از اينرو توجه کشور ما در به مستعمرات آمريکائى تازه پرورده اش کاهش يافت. مستعمرات خليج ماساچوست، پليموت ، کانتيکات (Connecticut) و نيو هيون (New Haven)، در جهت تهيه تاسيسات دفاعى منطقه که انگليس از آنها سر باز زده بود، در سال 1643 کنفدراسيون نيو انگلند (New England) را تشکيل دادند. اين نخستين کوشش مستعمره گران اروپائى در اتحاد منطقه اى شان بشمار ميرفت.

تاريخ اوليه مهاجرين انگليسى تا حد زيادى با ستيزه جوئى -- مذهبى و سياسى -- ادغام بود. وقتى که گروههاى مختلف در صدد دستيابى به قدرت و مقام در بين خود و همسايه- هايشان برخاستند. بويژه مريلند، متحمل رقابتهاى مذهبى تلخى که انگليس را در طى دوره اوليور کرامول (Oliver Cromwell) رنجاند شد. يکى از حوادث اين دوره الغاى قانون روادارى (Toleration Act) بود که در سالهاى دهه 1650لغو شد ولى بزودى مجددأ بر قرار شد و در آن آزادى هاى مذهبى نيز تضمين گشت.

در سال 1675 ، شورش بيکن (Bacon) ، اولين شورش سراسرى مهم بر عليه اختيارات سلطنتى بريتانيا بر مستعمرات در اقصى نقاط مناطق تحت مستعمره آغاز شد. اولين جرقه اين شورش، زد و خورد

بين مرزنشينان ويرجينيا و سرخ پوستان ساسکوهانک (Susquehannock) بود ولى ديرى نپائيد که اختلاف ريشه گرفت و کشاورزان بر عليه ثروت و برترى کشت کاران بزرگ منطقه و فرماندار ايالت ويرجينيا، ويليام برکلي(William Berkeley) بر خاستند.

زارعين کوچکتر به نارضايتى از قيمت هاى پائين تنباکو و شرايط سخت زندگى دور ناتانيل بيکن ( Nathaniel Bacon) ،که يک تازه وارد از انگليس بود احاطه کرد ند. بر کلى از دادن اجازه اختيار به بيکن مبنى بر اداره کردن تهاجمات سرخ پوستان امتناع ورزيد، ولى با انتخابات جديد مجلس برگس(House of Burgesses) ، که از سال 1661 عوض نشده بود موافقت نمود.

بيکن با تخطى از دستورات بر کلى، برعليه قبيله صلح جوى اوکانچى (Ocaneechee) دست به حمله زد و تقريبأ تمامى قبيله را از بين برد. در بازگشت به جيمزتاون درسپتامبر سال 1676 شهر را سوزاند و برکلى را مجبور به فرار از شهر نمود. کنترل بيشتر ايالت تحت نظربيکن قرار گرفت. پيروزى او مد ت کوتاهى بيشتر بطول نيانجاميد و ماه بعد در اثر يک تب در گذشت. شورش بدون بيکن ، حيات خود را از دست داد و فرو کشيد. برکلى حاکميت خود را مجد دأ تثبيت نمود و 23 نفر از پيروان بيکن را بدا ر آويخت.

با استقرار حکومت کينگ چارلز دوم در سال 1660 ، بريتانيا مجددأ توجه خود را به آمريکاى شمالى دوخت. در طى مدتى کوتاه، نخستين قرارگاههاى اروپائى در کارولينا برپا شد. هلندى ها از هلند تازه (New Netherland) رانده شدند. مستعمره هاى تازه اى در نيويورک ، نيو جرسى، دلاور و پنسيلوانيا تشکيل شد.

مستعمرات هلند، بطور کلى، توسط فرمانداران مستبد منتخب شده در اروپا اداره مى شد و در طول سالها، جمعيت محلى نسبت به آنها کاملأ بيگانه مى شدند. در نتيجه، وقتى که مستعمره نشينان انگليسى شروع به تخطى و تجاوز به سرزمين هاى هلند يها در لانگ آيلند (Long Island) و مانهاتان (Manhattan) نمودند، فرماندار غير مردمى قادر به تجديد قواى مردم براى دفاع از خودشان نشد. نيوناترلند در سال 1664 سقوط کرد. با اين وجود مفاد کاپيتولاسيون يا تسليم چندان قوى نبود: مهاجرين هلندى مى توانستند که املاک خود را نگه داشته و به شکل دلخواهشان مراسم مذهبى خود را انجام دهند.

در اوايل دهه 1650 ، منطقه ايبل مارل ساند (Ablemarle Sound) که نزديک سواحل کاروليناى شمالى فعلى بود توسط مستعمره نشينانى که از ويرجينيا به سمت پايين سرازير شده بودند پر شد. اولين فرماندار منتسب در سال 1664 گمارده شد. اولين شهر ايبل مارل ساند، که حتى امروز نيز دور افتاده بشمار ميرود ، پس از ورود گروه هوگونتهاى فرانسوى در 1704 تأسيس يافت.

در سال 1670، اولين مهاجرين که، از نيو انگلند (New England) و جزاير بارابادوس کارائيب به سمت چارلستون (Charleston) کنونى ، در کاروليناى جنوبى سرازير شدند. سيستم دولتى پيچيده اى که فيلسوف نامى بريتانيائى جان لاک (John Locke) در آن سهم داشت براى اين مستعمره جديد وضع شد. يکى از برجسته ترين ويژگى هاى اين سيستم، کوشش شکست خورده درجهت تشکيل يک نظام اصيل وراثتى بود. و يکى از کم جذاب ترين جنبه هاى مستعمره همانا داد و ستد اوليه برده هاى سرخ پوست بود. گرچه بامرور زمان تجارت چوب، برنج، ونيل به مستعمره يک ارزش اقتصادى با ارزش ترى را اعطا نمود.

خليج ماساچوست تنها مستعمره اى نبود که با شور و هيجان مذهبى همراه بود. در سال 1681، ويليام پن (William Penn) ، يک کويکر(Quaker) ثروتمند و دوست چارلز دوم، زمين هاى بزرگى را در کنار غرب رودخانه دلآور (Delaware) ، که بعدها پنسيلوانيا (Pennsylvania) ناميده شد بدست آورد. پن در جهت کمک به پر کردن آن از سکنه ، شروع به پذيرفتن و جمع آورى مخالفين مذهبى از انگليس و بقيه جاها – کويکرها، اعضاى فرقه مسيحى منونيت (Mennonites) ، آميش ها (Amish) ، موراويان (Moravians) و باپتيست ها (Baptists) کرد.

پس از آنکه پن يک سال بعد از آن وارد مستعمرات شد، مستعمره نشينان هلندى ، سوئدى و انگليسى ها در کناره رودخانه دلآور (Delaware) سکنى گزيده بودند و در همان جا بود که او شهر فيلا د لفيا (Philadelphia)، که معناى " شهر محبت برادرانه" را دارد بنياد نهاد.

پن همگام با اعتقادات خود، فريفته يک احساس مساواتى که در هيچيک از مستعمرات آمريکائى وقت يافت نمى شد، گرديد. مدت مديدى پيش از آنکه زنا ن در نقاط ديگرآمريکا حقى داشته باشند، اين حقوق را در پنسيلوانيا دارا بودند. پن و همکارانش مخصوصأ توجه عميقى به مناسبات مستعمره با سرخ پوستان دلاور(Delaware) داشتند تا از اين طريق در آنها اين اعتماد را ايجاد کنند که هزينه هر زمينى را که اروپائيان در آن سکنى گزيده اند، به آنها پرداخت خواهد شد.

جورجيا(Georgia) بعنوان آخرين مستعمره از ميان 13 مستعمره در سال 1732 تشکيل شد. اين منطقه، گرچه در حوزه مرزهاى فلوريداى اسپانيا قرار نداشت ولى بسياربدان نزديک بود و بعنوان سپرى در مقابل تهاجمات اسپانيا بشمار مى رفت. ولى در عين حال يک کميت بسيار واحدى نيز داشت: فردى که باعث استحکام منطقه شده بود، ژنرال جيمز اوگل تورپ(James Oglethorpe) بود ، اصلاح طلبى که از قصد ، پناهگاهى براى فقيران و زندانيان سابق ساخته بود تا براى آنها موقعيت هاى نوينى ايجاد کند.

 

مهاجرين، بردگان و خادمين

مردان و زنان با اندک علاقه اى به زندگى در دنياى نوين اغلب براى کوچ کردن به دنياى جديد از طريق تشويقات زبردستانه و ماهرانه مروجين وادار به اين کار مى شدند. براى مثال ويليام پن موقعيتهايى را که انتظار تازه واردين به مستعمره پنسيلوانيا را مى کشيد در برابرشان قرار داد. قضات و مقامات زندان ها به مجرمين اين شانس را مى دادند تا عوض اينکه مدت زندانى خود را در زندان سپرى کنند به مستقلا تى چون جورجيا مهاجرت کنند.

ولى تعداد کمی از مهاجرين قادر به تقبل مخارج عبور براى خود و خانواده شان براى زندگى در سرزمين نوين بودند. در برخى موارد، کاپيتان هاى کشتى ها دستمزدهاى هنگفتى در عوض فروش قراردادهاى خد متکارى براى مهاجرين فقير، که نوکر ملزم به خدمت ناميده مى شد ند، دريافت مى کردند. هر روشى ، از وعده و وعيدهاى غير معقول گرفته تا آدم ربائى بکار برده مى شد تا به اندازه لازم مسافر در کشتى پر شود.

در موارد ديگر، هزينه هاى حمل و نقل و نگهدارى توسط آژانسهاى مستعمره چون کمپانى هاى خليج ماساچوست يا ويرجينيا پرداخت مى شد. در عوض نوکران ملزم به خدمت توافق ميکردند که بعنوان کارگران مقاطعه کار به مدت بين 4 تا 7 سال براى اين آژانس ها کار کنند. به اين مستخدمين در پايان مدت قرار دادشان " مقرره آزادى " داده مى شد که بعضى مواقع قطعه اى از زمين را نيز شامل ميشد.

حدود نيمى از مهاجرين که در مستعمرات جنوب نيو انگلند زندگى مى کردند از طريق اين سيستم وارد آمريکا شدند. گرچه بيشتر آنها براى مدت قرارداد ايستاده و خدمات خود را وفادارانه به اتمام رساندند ولى برخى نيز کارفرماى خود را رها کرده و فرار مى کردند. با اين حال، برخى از آنها در عاقبت قادر بودند به تهيه يک تکه زمين و يا قطعه اى کشاورزى ، يا در مستعمراتى که در آن خدمت مى کردند و يا در جاهاى مجاور ، براى خود تهيه کنند. هيچگونه عيبى به خانواده هايى که اين چنين زندگى خود را تحت اين سيستم نيمه اسارت در آمريکا آغاز نمودند وصل نمى شد. هر مستعمره اى براى خود، حتى رهبرانى داشتند که قبلأ نوکران ملزم به خدمت محسوب مى شدند.

به يک استثنأ بسيار مهم در اين روند بايد اشاره کرد: بردگان آفريقائى . اولين سياهان در سال 1619 درست 12 سال پس از تاسيس جيمز تاون (Jamestown) به ويرجينيا آورده شدند. در آغاز ، بسيارى نوکران ملزم به خدمت محسوب مى شدند که قادر بودند آزادى خود را بخرند. گرچه تا سال 1660، همگام با رشد مستعمرات جنوبى، نياز به کارگران کشتزار نيز افزونى يافت و اداره و نهاد برده دارى مشکل و مشکل تر شد و آفريقائى ها را دست و پا بسته به آمريکا مى آوردند تا تمام عمر بعنوان برده اجبارى کار کنند.

 

درحاشيه : راز پايدار آناسازى (Anasazi)

دهکده هاى سرخپوستان و " شهر هاى صخره اي" باستانى در ميان دره هاى کوهستانى، کوره باريکهاى کلرادو و نيومکزيکو نشانگر برخى از نخستين ساکنين آمريکاى شمالى، آنا سازى ها مى باشند که واژه ايست ناواهو (Navajo) به معناي" قد يميان".

تا سال 500 پس از ميلاد، آناسازى ها برخى از نخستين دهکده هاى شناخته شده در جنوب غرب آمريکا را بر پا نهادند که در آن به شکار و کشت محصولاتى همچون ذرت، کدو و لوبيا مى پرداختند. آناسازى ها در طول قرنها پيشرفت کرده و قادر به توسعه سدهاى پيشرفته و سيستم هاى آبيارى شدند. سنت کوزه گرى استادانه و بى نظيرشان، حکاکى بر مسکونات چند اتاقه پيچيده در لابلاى کناره هاى خانه هاى صخره اى، که به نوع خود از برجسته ترين نقاط باستان شناسى آمريکاى امروز است، از جمله مهارت هاى آنها بشمار مى رود.

با اين حال در قرن 13 ، آنها محل هاى مسکونى را به همراه ظروف سفالين ، ابزارآلات و حتى البسه خود را به شکلى که بنظر مى رسيد قصد برگشت دارند، رها کرده و ظاهرأ از صحنه تاريخ ناپديد شدند. وطن آنها به مدت يک قرن تا ورود قبايل تازه اى چون ناواهو (Navajo) و يوت (Ute) و پس ازآن مستعمره نشينان اسپانيائى و اروپائيان ديگر بدون سکنه باقى ماند.

داستان آناسازى بطرز لاينحلى به محيط سخت و در عين حال زيبايى که آنها درآن زندگى مى کردند مربوط مى شود. درميان قرارگاههاى اوليه گودالهاى ساده اى بود که از خاک بيرون آمده بود و که بشکل عمارت هايى مذهبى و محلهاى ملاقات و گردهمايى در آمده بود. نسل هاى بعدى تکنيک ها و روش هاى بنايى را جهت ساختن مکانها و عمارت هاى سنگى و مربع شکل بکار بردند. ولى دراماتيک ترين تغيير در سبک زندگى آناسازى ها -– به دلايلى که هنوز مشخص نيست -- همانا مهاجرت به کناره صخره ها و زير نقاط تخت و مرتفع بود که در آنجا خانه هاى چند طبقه اى شگفت انگيزى بودند.

آناسازى ها به شکل اشتراکى زندگى مى کردند که در طى قرنها آهسته آهسته شکل گرفته بود. آنها با افراد ديگر محلى و منطقه اى دادو ستد داشتند . علائم جنگ و زد و خورد بسيار اندک و ناچيزى نيز در بين آنها وجود داشت. گرچه آناسازيها رهبران مذهبى وغيره و همچنين هنرمندان زبردست خود را داشتند ولى تمايز طبقاتى يا اجتماعى در ميان آنهاکاملأ غير محسوس بود.

انگيزه هاى اجتماعى و مذهبى بدون شک رل مهمى را در ساختن محل مسکونى صخره اى و ترک و واگذارى پايانى آنها داشت. ولى تلاش براى يافتن آذوقه در يک محيط بسيار دشوار احتمالأ بزرگترين عامل بود. همانطور که جمعيت فزونى مى يافت، زارعين ، نقاط بيشترى را تحت کشت گذاشتند ، که خود باعث شد بسيارى از سکنه و جوامع محلى فقط زمين هاى حاشيه را کشت کنند. ولى آناسازى ها نتوانستند جلوى خسارت و زيان پيوسته که نتيجه استفاده دايم از زمینهای حاصل خيز بود بگيرند. تجزيه و تحليل حلقه هاى درختان، براى مثال، حاکى بر اين است که قحطى نهايى که 23 سال از 1276 تا 1299 طول کشيد نهايتأ باعث کوچ آخرين گروههاى آناسازى براى هميشه شد.

گرچه آناسازى ها از خانه و کاشانه وطن هاى خود متفرق شدند، با اينحال ناپديد نشدند. ميراث آنها در لابلاى اسناد باستان شناسى مهمى که بر جاى گذاشته، ونيز درميان هوپى (Hopi) ها ، زونى (Zuni) و ديگر مردمان پوبليو که اجداد آن هاهستند باقى ماند.

..........................................................................................................................................................

 

بخش دوم : عصر مستعمرات

پس آمريکائى کيست ، اين مرد؟
هکتور سنت جان کروکور(Hector St. John de Crevecoeur) ، 1762

 

مردمى نوين

بيشتر مهاجرين که در قرن هفدهم به آمريکا مهاجرت کردند، اهالى بريتانيا بودند ولى برخى نيز از کشورهاى هلند، سوئد و آلمان در مناطق مرکزى، هوگونوت هاى (Huguenots) فرانسوى در کاروليناى جنوبى و مناطقى ديگر، بردگانى از آفريقا، بويژه در جنوب و مقدارى نيز اسپانيائى و پرتقالى در سراسر مستعمرات پخش بودند.

بعد از سال 1680، انگلستان ديگر تنها منشأ اصلى مهاجرت محسوب نمى شد. هزاران پناهنده ، به قصد فرار از جنگ قاره اروپا را ترک کردند. بسيارى خانه و کاشانه خود را رها کردند تا از فقر ناشى از فشار دولت اجتناب ورزند.

تا سال 1690 جمعيت آمريکا به حدود 250 هزار نفر رسيد. از آن به بعد، هر 25 سال اين جمعيت دو برابر شد تا اينکه در سال 1775، به بيش از دوونيم ميليون نفر رسيد.

گرچه يک خانواده، بدون تطبـيق مجدد زياد ، قادر به نقل مکان از ماساچوست به ويرجينيا و يا از کاروليناى جنوبى به پنسيلوانيا بود ، ولى فرق بين مستعمرات کاملأ قابل تشخيص بود. مستعمرات به سه دسته تقسيم ميشدند.

 

نيو انگند ( NEW ENGLAND)

نيو انگلند در گوشه شمال غربى، پر از زمين هاى سنگى با لايه هاى باريک و زمين هاى پهن بود و زمستانهاى طولانى آن، گذران زندگى از طريق مزرعه دارى را مشکل مى ساخت. اهالى نيوانگلند، در جستجوى پيشه هاى ديگر، از نيروى آب بهره بردارى کرده و آسياب ها و کارخانه هاى چوب برى بر پا کردند. مرغوبيت الوار منطقه، کشتى سازى را رواج داد. بنادر بسيار عالى، داد و ستد را رونق داده و دريا منبع عظيم ثروت منطقه شد.

با حضور انبوه مهاجرين اوليه که در روستاها و شهر هاى اطراف بنادر زندگى مى کردند، بسيارى از نيوانگلندى ها دست بکار برخى داد وستدها شدند. مراتع سر سبز و درختان انبوه نيازهاى شهرنشينان را که در مزارع کوچک اطراف کار مى کردند بر مى آورد. نزديکى بهم، امکان تشکيل مدارس روستايى، کليساهاى روستايى ، که در آن شهروندان جمع شده و به امور مشترکشان رسيد گى مى کردند ، را فراهم ساخت.

مستعمره خليج ماساچوست ،امور بازرگانى خود را گسترش داد. از اواسط قرن 17 به بعد، اين منطقه رشدى عظيم داشت به شکلى که شهر بوستون به يکى از بزرگترين بنادر آمريکا تبديل شد.

الوار بلوط براى ساختن کشتى، کاج هاى بلند براى دکل و الوار و چوگان جهت اسکلت کشتى تمامأ ازجنگل هاى شمال شرقى کشور بدست مى آمد. کشتى سازان خليج ماساچوست با ساختن کشتى هاى خود و راندن آنها به سراسر دنيا، بنياد بازرگانى عظيمى را بنا نهادند که بتدريج از اهميت خاصى برخوردار شد. تا پايان دوره مستعمراتى، يک سوم تمامى کشتى هاى تحت سلطه بريتانيا در نيوانگلند ساخته مى شد. ماهى و فروشگاههاى کشتى و الوار آلات به صنعت صادرات رونق بيشترى داد.

ترابرهاى نيوانگلند بزودى پى بردند که عرق نيشکر و برده از کالاهاى مرغوب و سود بخش است. يکى از پررونق ترين و شايد ناخوشايند ترين داد و ستدهاى اين عصر، " تجارت سه گوش" بود. بازرگانان وترابران، بردگان را از سواحل آفريقا براى کارگيرى در مزارع نيشکر نيوانگلند خريدارى کرده و سپس آنها را درهند غربى ((West Indies می فروختند تا در آنجا شيره چغند را خريدارى و براى فروش به توليد کنند گان نيشکر محلى به وطن بياورند.

 

مستعمرات مرکزى

اجتماع در مستعمرات مرکزى بسيار متفاوت تر، شهرى تر و قابل تحمل تر از زند گى در نيوانگلند بود. از بسيارى جهات، پنسيلوانيا و دلاور (Delaware) موفقيت آغازين خود را به ويليام پن (William Penn)مديون هستند.

تحت رهبرى او، پنسيلوانيا بشکل موزون و سريع رشد نمود. تا سال1685، جمعيت آن به حدود 9000 نفر رسيد. مرکز اصلى مستعمره، شهر فيلا دلفيا بود، شهرى که بزودى مملو از خيابان هاى پردرخت فراوان، منازل سنگى و آجرى و لنگر گاه هاى پر رفت و آمد شد. تا انتهاى عصر مستعمراتى ، حدود بيش از يک قرن، نزديک به 30000 نفر از زبانها ، عقايد و مشاغل گوناگون در آنجا مى زيستند. استعداد اين افراد براى دست زدن به تجارت هاى موفقيت آميز، شهر فيلادلفيا را به يکى از مراکز برجسته آمريکاى اوليه در آورد.

گرچه کويکرها (Quaker) ، جمعيت اصلى فيلا دلفيا را تشکيل مى دادند، در مناطق ديگر پنسيلوانيا گروه هاى نژادى ديگرى نيز بخوبى حضور داشتند. آلمانى ها ماهرترين کشاورزان مستعمره بشمار مى رفتند. از صنايع مهم ديگر، صنعت کلبه ، ريسندگى، کفشدوزى، کابينت سازى و صنايع دستى ديگر بود.

پنسيلوانيا همچنين براى اسکاتلند – ايرلندى ها که در حدود اوايل قرن 18 پا به مستعمره گذاشتند گذرگاه اصلى دنياى نوين بشمار مى آمد. اين افراد که يکى از مقامات پنسيلوانيا آنها را "غريبه هاى گستاخ و مستمند" مى خواند، از انگليسى ها متنفر بوده و به تمام اعضاى دولت مظنون بودند . اسکاتلندي- ايرلندى ها بيشتر تمايل داشتند در مناطق دور از شهر سکنى گزيده تا در آنجا از طريق شکار و کشت هاى مختلف به زندگى ادامه دهند.

نيويورک، بر خلاف پنسيلوانيا که از انواع و اقسام افراد تشکيل مى شد و تصويرى از ماهيت چند زبانه بودن آمريکا بود. تا سال 1646 ، جمعيت ساکن نوار مرزى رودخانه هودسون (Hudson) شامل هلندى ها، فرانسويها، دانمارکى ها، نروژى ها، سوئدى ها ، انگليسى ها ، اسکاتلندي- ايرلندى ها، آلمانى ها، لهستانى ها، بوهميانى ها (Bohamians) ، پرتغالى ها و ايتاليائى ها مى شد که پيشگام ميليونها مهاجر نسل هاى بعدى شدند.

هلندى ها به سهم خود بعنوان عامل مهم و موثر اقتصادى اجتماعى منطقه نيويورک تا مدتهاى مديدى پس از سقوط هلند نو (New Netherland) به ائتلافشان با سيستم مستعمراتى بريتانيا، ادامه دادند. شيروانى هاى شيب دار آنها قسمت عمده و دائمى معمارى شهر شد و بازرگانان آنها، عامل موثر شلوغى و جو بازرگانى نخستين منطقه مانهاتان (Manhattan) بودند.

 

مستعمرات جنوبى

مستعمرات جنوبى، بر عکس نيوانگلند و مستعمرات مرکزى از منا طق زير تشکيل شده بودند: ويرجينيا، مريلند ، کاروليناى جنوبى و شمالى وجورجيا.

تااواخر قرن 17، بافت اجتماعى و اقتصادى ويرجينيا و مريلند تا حد زيادى به کشاورزان و مزرعه داران کوچک وابسته بود. کشتکاران منطقه تايدواتر( جذرومد ساحلي)، با حمايت نيروى بردگان، کنترل قدرت سياسى و بهترين زمينها را در دست داشتند. آنها خانه هاى عظيم ساخته و زندگى اشرافى براى خود راه انداخته بودند و تا حد امکان تماس خود را با دنيا و تمدن هاى خارج نگه مى داشتند.

در همان زمان، کشاورزان مالک زمين خود، که روى قطعه زمينهاى کوچکتر کار مى کردند در مجالس مردمى تر خود را داخل کرده و تدريجأ راه خود را به دستيابى پست هاى سياسى گشودند . خط مشى استقلالى صريح آنها يک زنگ خطر دائمى برای حکومت ثروتمند و طبقه مرفه مزرعه داران بود تا زياده تر از حد به حقوق آزادمنشان تجاوز نکنند.

شهر چارلستون( Charleston) کاروليناى جنوبى تبديل به بندر اصلى و مرکز تجارتى جنوب شد. مهاجرين بسرعت در آنجا به اهميت ادغام کشاورزى و بازرگانى پى بردند و بازار تبديل به يک منبع اصلى پيشرفت و سعادت در آمد. جنگل هاى انبوه نيز منبع در آمد شد: الوار، قير، صمغ کاج بدست آمده از کاج با برگهاى بلند، برخى از بهترين مواد کشتى سازى جهان را مهيا مينمود. کاروليناى شمالى و جنوبى ، که همچون ويرجينيا محدود به تـنها يک محصول نبودند نيز به توليد و صادرات برنج و رنگ نيل ( ماده اى آبى رنگ که از گياهان بومى حاصل مى شد و در رنگ کردن منسوجات بکار مى رفت) پرداختند. تا سال 1750، بيش از صد هزار نفر در دو مستعمره کاروليناى جنوبى و شمالى زندگی مى کردند.

در مستعمرات جنوبى، همچون مستعمرات ديگر، رشد جمعيت در مناطق حومه از اهميت ويژه اى برخوردار بود. مهاجرين آلمانى و اسکاتلندايرلندى که مايل به زندگى در مستعمرات ساحلى که نفوذ بريتانيائيها درآنجا زياد بود، نداشتند، به سمت سرزمين اصلى براه افتادند. آن سرى از افراد که قادر به تهيه زمين حاصل خيز در جوار ساحل نشد ند يا اينکه از زمين هاى در اختيارشان، کاملأ بهره بردارى کرده بودند، تپه هاى غربى را محل سکونت مناسبى براى خود يافتند. مهاجرين بى تاب، گرچه با سختى هاى غير قابل تحملى مواجه بودند ولى به آمدن خود ادامه دادند و تا اواسط دهه 1730 به شناندو ولى ويرجينيا (Shenandoh Valley of Virginia) سرازير شدند. طولى نکشيد که منطقه پر از مزارع شد.

خانواده هاى مرز نشين که در لبه منطقه سرخ پوستان مى زيستـند، به ساختن کابين پرداخته و راه را به بيابان باز نموده و شروع به کشت و زرع ذرت و بلال کردند. مردان ، چرم ساخته شده از پوست آهو يا گوسفند را که " پوست آهو " ناميده مى شد ، بر تن مى کردند و زنان جامه هايى از نخ که در منزل مى ريسيدند مى پوشيدند. غذاى آنها شامل گوشت گوزن يا آهو، بوقلمون و ماهى بود. تفريح آنها، باربکيو (Barbecue) ، رقص، مهمانى هاى پاگشا، مسابقات تير اندازى و مسابقه لحاف دوزى بود. لحاف و تيکه دوزى تا به امروز نيز يک سنت آمريکايى بشمار ميرود.

 

جامعه، مدارس و فرهنگ

عامل اصلى باز دارنده تحول طبقه اشرافى و با اصالت در مستعمرات اين امر بود که هر کس در يک مستعمره برقرارشده قادر به يافتن محل سکونتى در نوار مرزى بود. از اين رو، بارها و بارها، اشخاص مقتدر نوار ساحلى، ازروى اجبار و تهديد سکنه به مهاجرت دسته جمعى به خط ساحلى، وادار مى شدند تا خط مش هاى سياسى ، شرايط لازمه براى اخذ زمين و فعاليت هاى مذهبى را آسان گيرند. اين حرکت بسوى دامنه کوه ها، معناى مهمى براى آينده آمريکا دا شت.

بنيادهاى سيستم فرهنگى و آموزشى تثبيت شده در عصر مستعمرات نيز از اهميت مساوى براى آينده کشور برخوردار بودند. کالج هاروارد (Harvard) در سال 1636، در کمبريج (Cambridge) ،ماساچوست بنا نهاده شد. حوالى پايان قرن، کالج ويليام و مري(College of William and Mary) در ويرجينيا تآسيس شد. چند سال پس از آن ، مدرسه عالى کانتيکات (Connecticut) که بعدها کالج ييل (Yale) نام گرفت، شروع بکار نمود. ولى مهم تر از همه، رشد سيستم مدارسى بود که تحت اختيار دولت بر قرار شده بود. تآکيد پيوريتن ها بر اهميت خواندن مستقيم از کتاب مقدس ،اهميت ياد گيرى را تاکيد مى نمود.

در سال 1647، مستعمره خليج ماساچوست قانون " يه اولد دلودر سيتان" (ye olde deluder Satan) را تصويب نمود، که هر شهرى با بيش از 50 خانواده را ملزم مى ساخت تا يک مدرسه گرامرى (مدرسه لاتين که دانشجويان را براى کالج آماده مى سازد) تاسيس کند. اندکى بعد، تمام مستعمرات نيوانگلند، بغير از رود آيلند (Rhode Island) اين خط مشى را دنبال نمودند.

مهاجرين اوليه در نيوانگند ، کتابخانه هاى کوچک خود را به همراه آورده و مرتبأ از لندن کتاب وارد مى نمودند. تا اوايل دهه 1680، کتابفروشى هاى بوستون، رونق فراوانى از طريق فروش کارهاى ادبيات کلاسيک، تاريخ، سياست، فلسفه، علوم، الهيات و کتابهاى پر فروش، يافتند. در سال 1639، اولين موسسه انتشاراتى در مستعمرات بريتانيا و دومين موسسه انتشاراتى در سراسر آمريکاى شمالى، در کالج هاروارد تاسيس شد.

اولين مدرسه در پنسيلوانيا در سال 1683 شروع بکار نمود. در اين مدرسه، خواندن، نوشتن و حسابدارى تدريس مى شد. از آن به بعد، هر جماعت (Quaker) به شکلى آموزش ابتدايى کود کان خود را بعهده گرفت. آموزش عالى -- زبانهاى کلاسيک، تاريخ و اد بيات -- در مدرسه عمومى فريندز ( Friends Public School) که هنوز نيز در فيلا د لفيا بعنوان ويليام پن چارتر اسکول ( Penn Charter School) فعاليت مى کند، تدريس مى شد. اين مدارس براى فقيران و طبقات کم در آمد رايگان بود ولى والدينى که استطاعت داشتند، شهريه مى پرداختند.

در فيلادلفيا، مدارس خصوصى بيشمارى که هيچگونه وابستگى و تابعيت مذهبى نداشتند، زبان ، رياضيات و علوم طبيعى را تدريس ميکردند؛ مدارس شبانه نيز براى بزرگان وجود داشت. د ر اين ميان زنها کاملأ فراموش نشده بودند ولى موقعيت هاى تحصيلاتى و آموزشى آنها محدود به آموزش هايى مى شد که به آنها در کار منزل کمک کند. دبيران خصوصى ، دختران شهروندان فيلا دلفيائى موفق را در زبان فرانسه، موسيقى، رقص، نقاشى، آواز، گرامر و گاهى اوقات حتى در دفتر دارى کمک مى کردند.

در قرن 18 ميلادى، گسترش فرهنگى و فکرى پنسيلوانيا بطرز عظيمى در شخصيت هاى نيرومندى چون جيمز لوگان (James Logan) و بنجامين فرانکلين ( Benjamin Franklin) منعکس شد. لوگان وزير مستعمره بود و در کتابخانه عالى او بود که فرانکلين جوان آخرين کشفيات علمى را آموخت. در سال 1745، لوگان ساختمانى را بنا نهاد که در آن مجموعه کتب خود را نگهدارى کند، و هم ساختمان و هم کتب آن را وقف شهر نمود.

فرانکلين به فعاليت هاى فکرى فيلادلفيا کمکهاى شايانى نمود. او کلوپ مباحثه اى را بنياد نهاد که از آن طريق انجمن فلسفه دانان آمريکا ( American Philosophical Society) بوجود آمد. کوشش هاى اوهمچنين به تاسيس يک آکادمى عمومى انجاميد که بعدها به دانشگاه پنسيلوانيا تبديل شد. او بنيانگذار اصلى يک کتابخانه باحق عضويت بود که او آنرا " مادر تمامى کتابخانه هاى با عضويت در سراسر آمريکاى شمالى" ناميد.

در مستعمرات جنوبى، کشتکاران و بازرگانان ثروتمند، معلمين خصوصى از ايرلند و يا اسکاتـلند را مى آوردند تا به فرزندانشان تعليم دهند و برخى ديگر فرزندانشان را براى تحصيل به انگليس اعزام مى کردند. با وجود اين موقعيت هاى آموزشى، طبقات بالاتر در منطقه تايدواتر علاقه اى به حمايت از مدارس عمومى نداشتند. بعلاوه ، پراکندگى مزارع و کشت زا رها تشکيل مدارس عمومى را مشکل مى ساخت. چند مدرسه رايگان نيز در ويرجينيا تشکيل شد؛ مدرسه سيمز(Syms) که در سال 1647 تاسيس يافت و مدرسه ايتون (Eaton) که در سال 1659 گشايش يافت از اين نمونه هستند.

علا قه به يادگيرى در مرزهاى اين جوامع متوقف نشد. در نوارهاى مرزى ، اسکاتـلند- ايرلند ى ها با وجود زندگى در اطاقک ها و کلبه هاى بدوى، هواخواهان راستين تحصيل و آموزش بودند و کوششهاى عظيمى در جهت جذب معلمين به مناطق خود بر آوردند.

سواد آموزى در مستعمرات بيشتر به حد و مرز نيو انگلند محدود مى شد. دراين منطقه تمرکز زيادى بر موضوعات مذهبى مى شد. خطبه هاى مذهبى ، مرسوم ترين حاصل انتشارات وقت بود. يکى از مشهورترين واعظين پيوريتن (Puritan) ، کشيش کاتن ماتر Mather) (Cotton حدود 400 قطعه به رشته تحرير در آورد. شاهکار او ماگنوليا کريستى آمريکانا (Magnalia Christi Americana) تاريخ نيوانگلند را به نمايش مى گذارد. محبوب ترين کار روز ، شعر بلند کشيش مايکل ويگلزورث ( Reverend Michael Wigglesworth) است که وقايع روز داورى را به طرز هراسناکى شرح مى داد.

در سال 1704، کمبريج ماساچوست، نخستين روزنامه موفق مستعمرات را منتشر ساخت. تا 1747، 22 روزنامه در سرتاسر مستعمرات چاپ و پخش مى شد.

در نيو يورک، تثبيت اصل آزادى مطبوعات با مورد جوهان پيترزنگر (Johann Peter Zenger) که جريده نيويورک ويکلى (New York Weekly Journal) او در 1733 شروع بکار کرد و نمايانگر مخالفت با دولت بود، گامى بزرگ برداشته شد. پس از دو سال انتشار، فرماندار مستعمره ، که ديگر تاب و تحمل نيش هاى طعنه آميز زنگار را نداشت او را به جرم تهمت هاى فتنه آميز به زندان انداخت. زنگار درطى نه ماه در زندان به کار روزنامه نگارى خود از زندان ادامه داد که بخودى خود علاقه شديدى را در تمامى مستعمرات کسب کرد. آندرو هميلتون (Andrew Hamilton) ، وکيل مدافع برجسته زنگر ، به دفاع از ادعا هاى زنگر بر آمد و آنها را حقيقت و نه افترا آميز خواند. هئيت ژورى حکم بيگناهى زنگر را صادر کرده و او از زندان آزاد شد.

موفقيت هاى شهر هاى گوناگون اين ترس را بر مردم سايه افکنده بود که شيطان در حال فريب جامعه جهت کسب مال دنيا است، ويک واکنش عظيم مذهبى را در دهه 1730 حاصل شد که " بيدارى بزرگ" Great Awakening) (خوانده مى شود. اين نهضت از دو منبع الهام مى گرفت: جرج وايت فيلد (George Whitefield)، يک احيا کننده مذهبى از فرقه وسليان (Wesleyan) ،پيروان جان وسلى ، که در سال 1739 از انگليس آمده بود و ديگرى جاناتان ادواردز(Jonathan Edwards) که قبلأ در کليساى کانگرگيشنال (Congregational Church) در نورث همپتون (Northampton)، ماساچوست خدمت مى نمود.

وايت فيلد بيدارى مذهبى را در فيلادلفيا آغاز نمود و سپس به نيوانگلند کوچ نمود. وايت فيلد جماعت هاى 20 هزار نفرى را در آن واحد، شيفته نمايش ها، موعظات و خطابه هاى احساساتى خود مى نمود. شورش و غوغاى مذهبى سراسر نيوانگلند و مستعمرات ميانى را در برگرفت و انبوهى از واعظين، کليسا هاى تثبيت شده خود را رها کرده و از بيدارى روحانى سخن گفتند.

از اشخاصى که تحت تاثير موعظات وايت فيلد قرار گرفت، ادواردز(Edwards) بود که نهضت بيدارى بزرگ با موعظه تاريخى او بنام " گناهکاران در دست هاى خداى خشمگين " در سال 1741 به اوج خود رسيد. ادواردز بشکل نمايشى موعظه نمى کرد بلکه با سبکى متفکرانه و آرام موعظه خود را ارائه مى داد. او تاکيد بر اين داشت که کليسا هاى سنتى و تثبيت شده بفکر خالى ساختن مسيحيت از محتوى عاطفى آن هستند. مهمترين شاهکار او، آزادى اراده (1754) کوششى بود در زمينه آشتى کالوينيزم (Calvinism) با "بيدارى" (Enlightment) .

بيدارى بزرگ باعث برپاسازى فرقه هاى پروتستانى (انجيلي) و روحيه احياگرايى مذهبى شد که هنوز نيز نقش هاى عظيمى را در حيات فرهنگى و مذهبى آمريکا بازى مى کند. اين حرکت عظيم باعث تضعيف موقعيت روحانيون سنتى (تثبيت شده) گشت و ايمانداران را برانگيخت تا بر وجدان خود تکيه کنند. شايد مهم تر از همه، نهضت بيدارى بزرگ باعث ازدياد فرقه ها و طبقات مذهبى گوناگون گشت که بنوبه خود پذيرش عمومى اصول آزادى مذهب را تشويق نمود.

 

پيدايش دولت مستعمره اى

در تمامى مراحل توسعه مستعمره نشينى ، يک ويژگى مهم همان فقدان نفوذ کنترل کننده دولت انگليس بود. تمامى مستعمرات بغير از جورجيا بشکل شرکت هاى سهام دار و يا بعنوان مالکين فئودالى که از ملکه حق امتياز گرفته بودند بوجود آمدند. اين حقيقت که پادشاه ، حق سلطه و حاکميت بالفعل خود را بر مستعمرات دنياى جديد به کمپانى ها و سهام داران سپرده، البته به اين معنا نبود که مستعمرات در اين سرزمين، در واقع آزاد از کنترل دنياى خارج بودند . براى مثال، بر طبق مفاد امتياز کمپانى ويرجينيا، تماميت حاکميت دولت به خود کمپانى محول شده بود. با اين حال، ملکه انتظار داشت که شرکت در بريتانيا قرار داشته باشد. ساکنين ويرجينيا از اينرو هيچگونه صدايى در دولت خود نداشتند، چنانکه گويى پادشاه خود تمامى قدرت تام را در اختيار داشت.

مستعمرات هرگز خود را تابع نمى دانستند. بلکه خود را اساسأ همچون انگليس، کشورى مستقل قلمداد مى کردند که دررده پايين با مقامات انگيس در لندن در ارتباط بودند. به هر صورت، قانون جامع از خارج کم کم از بين رفت. مستعمره نشينان-- که وارثين سنت هاى واپسين منازعات دراز مدت آزادى هاى سياسى انگليس ها بشمار مى رفتند-- عقايد آزاد طلبانه را در اولين منشور ويرجينيا گنجاندند. بدين صورت که مهاجرين انگيس از تمامى آزادى ها و امتيازات مصونيت بر خور دار بودند " بصورتيکه تحت قلمرو انگليس از آنها بود اطاعت مى کردند". از اين رو قادر به استفاده از منافع مگناکارتا (Magna Carta) و قانون مشترک بودند. در سال 1618، کمپانى ويرجينيا بيانيه اى را به فرماندارانتخابى خود صادر کرد بدين محتوا که ساکنين آزاد مزارع بزرگ مى بايست نمايندگانى را انتخاب کند تا بهمراه فرماندار و يک شوراى منتخب در تصويب قوانين مربوط به رفاه مردم مستعمره با يکديگر همکارى کنند.

اين موازين ، گسترده ترين قدمها در تمام دوران مستعمره نشينى بحساب مى آمد. از آن به بعد، پذيرفته شده بود که مستعمره نشينان اين حق را داشتند که در تعيين اداره دولت خود نقشى داشته باشند. در بيشتر مواقع، پادشاه، در صدور امتيازهاى آتى ذکر مى نمود که مردان آزاد مستعمرات مى بايست در قانون هايى که بر آنهاوضع مى شود، دست داشته باشند. از اينرو، امتيازات اهدا شده به کا لورتها ((Calverts در مريلند، ويليام پن در پنسيلوانيا، ملاکين کاروليناى چنوبى و شمالى و صاحبين املاک در نيوجرسى، بطور اخص ذکر از اين مى نمود که قوانين بايد با " رضايت آزادگان " بتصويب برسد.

در نيوانگلند،تا سالهاى زيادى، دولت خودمختار کاملترى در مقايسه با هر مستعمره ديگرى حکمفرما بود. مهاجرين، بر عرصه کشتى مى فلاور(Mayflower)، قراردادى جهت تشکيل يک دولت اتخاذ نمودند که " معاهده مى فلاور(Mayflower Compact)" نام دارد که درآن آمده که " ما يک ارگان مدنى واحد در ميان خود تشکيل داده ايم تا نظم و ثبات بهترى را برقرار سازيم و بنابرآن قوانينى عادلانه و مساوى، قوانين اساسى ومقررات ادارات مربوط به آنرا وضع، تشکيل و چارچوب آنرا بنا مى گذاريم .. تا از آن راحتى و رفاه تمامى مستعمره بر قرار شود."

گرچه مهاجرين هيچگونه حق و اساس قانونى براى تشکيل يک نظام دولتى نداشتند، ولى معاهده مى فلاور مورد مخالفت قرار نگرفت و از اينرو مستعمره نشينان پليموت (Plymouth) تا سالهاى متداوم قادر به کنترل امور خود بدون دخالت خارجى بودند.

وضعيتى مشابه در کمپانى خليج ماساچوست پديد آمد که حق تسلط بر خود را وضع نمود. بر طبق اين قانون، حاکميت مطلق در دست اشخاصى بود که در مستعمره زندگى مى کردند. در آغاز، بيشتر از ده نفر از اعضاى کمپانى که به آمريکا مهاجرت کرده بودند بر اين شدند که مستبدانه بر مستعمره حکومت کنند. ولى مستعمرات ديگر بزودى تقاضاى شرکت و دخالت در امور مردم را رد کرده و اذعان داشتند که در صورت رد درخواستشان، مهاجرت عظيمى صورت خواهد پذيرفت.

اعضاى کمپانى که مواجه با چنين تهديدى شده بودند فورأ تسليم شده و کنترل دولت به دست نمايند گان منتخب مردم افتاد. در نتيجه، مستعمرات ديگر نيو انگلند-- مانند کاتنيکات (Connecticut) و رود آيلند(Rhode Island) – نيز با اعلام اينکه آنها نيزدر زير سلطه هيچ دولتى نيستند، خود مختار شده و سيستم سياسى خود را که بنحوى از سيستم سياسى مهاجرين پليموت اقتباس شده بود تنظيم نمودند.

تنها در دو مورد، تبصره دولت خود مختار حذف شد. اين دو مورد نيويورک وجورجيا بود. نيويورک به برادرچارلز دوم (Duke of York) که بعدها کينگ جيمز دوم شد، اعطا شده و جورجيا به گروه "امنا" واگذار شد. در هر دو مورد، تبصره هاى حاکميت ، کوتاه مدت بود چون مستعمره نشينان آنقدر با اصرار تقاضاى نمايندگان قانونى را نمودند که مقامات رسمى تسليم شدند.

در پايان، بيشتر مستعمرات ، مستعمرات سلطنتى شدند ولى در اواسط قرن 17، بريتانيا بواسطه جنگ هاى داخلى (Civil War ) (1649-1642 ) و قيموميت حرکت پيوريتن هاى آليور کرامول (Oliver Cromwells Puritan Commonwealth)از تثبيت يک خط مشى موثر در مورد مستعمرات خود بدور افتاد. پس از به تخت نشستن چارلز دوم و دودمان استوارت (Stuart) در سال 1660، بريتانيا فرصت بهترى براى اداره کار مستعمرات يافت. گرچه در آن موقع نيز، دراوضاع تاثيرى نگذاشت و بريتانيا فاقد يک نقشه منسجم بود و از اين رو مستعمرات را به حال خود رها کرد.

دورى مستعمرات که يک اقيانوس عظيم آنها را از بريتانيا جدا مى ساخت نيز کنترل آنها را مشکل تر مى ساخت. علاوه بر آن ، وضعيت خود زندگى در آمريکاى اوليه نيز مسئله بود. مستعمره نشينان از کشورهاى محدودى که پر از شهرهاى کوچک بود کوچ کرده و به سرزمينى رسيده بودند که بنظرميرسيد انتهايى ندارد. در چنين قاره اى، شرايط طبيعى، فردگرايى را ترويج ميداد چون هر کسى مجبور بود تصميم خود را بگيرد. دولت نيز به آهستگى به حومه ها نفوذ مى کرد و اوضاع بى قانونى و هرج و مرج اغلب در سر مرز مستولى بود.

با همه اينها، داشتن يک دولت خود مختار در مستعمرات کاملآ بدون دردسر و بدون مخالفت نبود. در دهه 1670، "فرمانروايى بازرگانى و مزارع" که کميته اى سلطنتى بود که جهت تثبيت سيستم تجارتى بازرگانى تاسيس شده بود، به علت اينکه مستعمره فوق با خط مشى هاى اقتصادى دولت مخالفت ميکرد درصدد لغو امتياز خليج ماساچوست بر آمد. جيمز دوم در سال 1685 پيشنهاد تشکيل فرمانروايى (Dominion) نيوانگلند را تصويب کرد وبدين ترتيب مستعمرات جنوبى را تا نيوجرسى تحت قلمرو قدرت خود گذارد تا از اين رو کنترل ملکه را بر کل منطقه مستحکم تر سازد. فرماندارسلطنتى سر ادموند آندروس(Sir Edmund Andros) طبق حکم اجرائى ،مالياتها وقوانينى شديد را وضع کرده و مخالفين را به زندان افکند.

وقتى که خبر انقلاب عظيم( Glorious Revolution) سال 1689- 1688 که باعث سقوط جيمز دوم گشت به بوستون رسيد، مردم شورش کرده و آندروس را به زندان انداختند. ماساچوست و پليموت، طبق منشور تازه، براى اولين بار در سال 1691 بعنوان مستعمره سلطنتى خليج ماساچوست متحد گشتند. مستعمرات ديگر که تحت فرمانروايى نيوانگلند در آمده بودند بسرعت دولت هاى پيشين خود رامجددا به سر کار گذاشتند.

انقلاب عظيم اثرات مثبت ديگرى نيز بر روى مستعمرات گذاشت. حقوق اساسى ( Bill of Rights) و قانون روادارى Toleration Act ) )سال 1689، آزادى پرستش را براى مسيحيان تثبيت کرده و حدودى را براى ملکه مقرر ساخت. " رساله دوم درباره دولت" جان لاک (John Locke) تئورى دولتى را ارائه مى داد که بر اساس حقوق ا لهى نبود بلکه بر اساس يک معاهده بنا شده بود وچنين استدلال مى کردکه به افراد حق طبيعى حيات، آزادى و مالکيت،داده شده و وقتى دولت ها اين حقوق طبيعى را زير پا مى گذارند مردم حق دارند دست به شورش بزنند.

سياست هاى مستعمراتى در اوايل قرن 18 شبيه سياست هاى بريتانيا در قرن 17 بود. انقلاب عظيم برترى پارلمان را تثبيت نمود ولى فرمانداران اين مستعمرات بدنبال آن قدرتى در مستعمرات بودند که پادشاه در انگليس از دست داده بود. پارلمانهاى مستعمرات، با آگاهى از وقايع بريتانيا ، سعى در اثبات و تحميل " حقوق" و " آزادى" هاى خود داشتند. تا اوايل قرن 18، قانون گذاران مستعمراتى دو قدرت عظيم را که شبيه قدرت پارلمان انگليس مى شد دارا بودند: حق راى درامر اخذ ماليات و مخارج و حق قانونگذارى درعوض اينکه منتظر پيشنهاد فرماندار شده و بر روى آن عمل کنند.

قانون گذاران از اين حقوق جهت رسيدگى به قدرت فرمانداران سلطنتى استفاده کرده و قدمهای ديگرى در جهت گسترش نفوذ و حاکميت خود برداشتند. تضادهاى پى در پى بين فرماندار ومجلس باعث بيدارى هر چه بيشتر مستعمره نشينان شد تا شاهد انشعاب منافع بريتانيا و آمريکاشوند. در بسيارى از موارد، حاکمين سلطنتى درکى از اهميت آنچه که مجالس مستعمرات انجام مى دادند نداشتند و بسادگى از آنهاغفلت مى ورزيدند. با اين وجود اين قوانين باعث تثبيت اصول و موادى مهم گرديد که در نهايتأ بخشى از" قانون اساسى" مستعمرات گشت.

و بدين ترتيب، قانونگذاران مستعمرات حق داشتن دولت خود مختار را بنا نهادند. بعضى اوقات، مرکز اداره مستعمرات از لندن به پايتخت هاى گوناگون نقل مکان مى کرد.

 

فرانسه و جنگ سرخ پوستان

فرانسه و بريتانيا در اوقات گوناگون در طول قرن 18 درگير جنگ هايى در اروپا و جزاير کارائيب شدند. گرچه بريتانيا صاحب غنايمى از اين بابت -- اساسا در جزاير پر از نيشکر کارائيب-- گشت ولى سرنوشت اکثر اين زدو خوردها نامعين بود و فرانسه در موقعيتى بس قوى در آمريکاى شمالى در آغاز جنگ 7 ساله در سال 1754 باقى ماند.

تا آن موقع فرانسه روابط مستحکمى با عده زيادى از قبايل سرخ پوست در کانادا و اطراف گريت ليک ( Great Lakes) بر قرار ساخته بود و از طريق تاسيس برج ها و دکل هاى بازرگانى ، بر رودخانه مى سى سى پى دست يافته و امپراطورى هلالى شکلى را که از کبک(Quebec) تا نيوارلئان (New Orleans) کشيده ميشد بنا نهاده بود. از اين رو بريتانيائي- ها به نوار باريکى که از سمت شرق به کوههاى آپالاچى کشيده مى شد محدود شده بودند. فرانسوى ها نه تنها امپراطورى بريتانيا را بلکه خود مستعمره نشينان را تهديد مى کردند چون با تصاحب رودخانه مى سى سى پى، فرانسه قادر به جلوگيرى از گسترش آنها بسوى غرب مى شد.

نبرد مسلحانه اى در سال 1754 در فورت دو کوسن (Fort Duquesne) ، پيتسبورگ امروزى، بين گروهى از فرانسوى هاى غيرنظامى و نظاميون ويرجينيا تحت فرماندهى جورج واشنگتن 22 ساله که يک مزرعه دار ونقشه کش ويرجينيايى بود رخ داد.

در لندن، شوراى بازرگانى (Board of Trade) تلاش کرد که با تشکيل يک جلسه متشکل از نمايندگان مستعمرات نيويورک ، پنسيلوانيا ، مريلند و نيوانگلند، اين زد و خورد را مورد رسيدگى قراردهد . از روز 19 ژوئن تا 10جولاى کنگره آلبانى با ايروکيس ها(Iroquois) در آلبانى نيويورک ملاقات کردتا جهت بهبود مناسبات باآنها به مذاکره نشسته و تضمين حمايت آنها رابه انگليس بدست آورد.

نمايندگان همچنين اتحاديه مستعمرات آمريکا که " براى بقاى آنها لازم و ضرورى " بود را اعلام نمودند و " نقشه اتحاد آلبانى" (Albany Plan of Union) را اخذ نمودند. اين نقشه، که توسط بنجامين فرانکلين ( Benjamin Franklin) تحرير شده بود اين امکان را فراهم ساخت که رئيس جمهورى که پادشاه منصوب مى دارد با شوراى عظيم نمايندگان که توسط مجالس انتخاب مى شود کارکند به اين شکل که هر مستعمره به نسبت سهم مالى که به خزانه عمومى پرداخت کند ، حق نماينده خواهد داشت. اين ارگان مسئُول دفاع، مناسبات با سرخ پوستان ، بازرگانى و مستعمرات غرب بوده و مى توانست ماليات نيز وصول کند. ولى هيچيک از مستعمرات طرح فرانکلين را نپذيرفتند چون هيچکس آرزو نداشت که يا قدرت وصول ماليات و يا کنترل توسعه زمينهاى غرب را به يک دولت حاکم مرکزى واگذار کند.

موقعيت استراتژيکى برتر بريتانيا و رهبرى شايسته اش سر انجام پيروزى را در جنگ هفت ساله براى او به ارمغان آورد. فقط بخش کوچکى از اين جنگ در نيمکره غربى به وقوع پيوست.

در عهد نامه صلح پاريس(Peace of Paris) که در سال 1763 به امضا رسيد، فرانسه تمامى کانادا، گريت ليکز ( Great Lakes) و دره مى سى سى پى را به بريتانيا واگذار نمود. روياى سلطه امپراطورى فرانسه در آمريکاى شمالى براى هميشه بپايان رسيد.

بريتانيا، با پيروزى بر فرانسه، اکنون مجبور به رويا رويى با مشکلى شد که تا بحال پشت گوش انداخته بود- حاکميت بر امپراطورى. اکنون بسيار مهم بود که لندن متعلقات وسيع خود را سازمان دهى داده تا درصدد تامين امور دفاعى، تطبيق و بافتن نقاط مشترک و علايق يکسان نقاط و مردمان مختلف بر آيد تا هزينه اداره اين امپراطورى عظيم به نحو منصفانه اى توزيع گردد.

تنها در آمريکاى شمالى، مناطق تحت سلطه بريتانيا دو برابر شده بود. به نوا ر باريک کناره ساحل آتلانتيک، بخش بزرگى از کانادا و منطقه وسيعى بين رودخانه مى سى سى پى و کوههاى آلگنى Allegheny) (که بخودى خود يک امپراطورى بود، اضافه شده بود. جميعتى که عمدتأ پروتستان و انگليسى بود اکنون شامل کاتوليک هاى فرانسوى زبان اهل کبک (Quebec) و عده زيادى از سرخ پوستان نيمه مسيحى مى شد. حفاظت و اداره چنين مناطق تازه اى، به انضمام مناطق قبلى، نيازمند مبلغ هنگفتى پول و پرسنل اضافى مى بود. سيستم مستعمراتى قديمى براى انجام چنين کارهايى کاملأ نامناسب بنظر مى رسيد.

 

در حاشيه: جادوگران سيلم (Salem)

در سال 1692 گروهى از دختران بالغ دهکده سيلم (Salem village) در ماساچوست پس از شنيدن قصه اى که توسط يک برده سرخ پوست هند غربى نقل شده بود دستخوش تشنج عجيبى شدند. وقتى از آنها دراين مورد سئوال شد، آنها چند جادوگر زن را عامل اينکار دانستند که آنها را زجرداده اند. مردم شهر ترسان شدند ولى تعجبى نکردند: اعتقاد به سحر و جادو در طول قرن 17 در آمريکا و اروپا بسيار رايج بود.

آنچه اکنون گفته مى شود -– گرچه واقعه اى يگانه درنوع خود در تاريخ آمريکا بشمار مى رود-- ولى پنجره اى روشن به دنياى اجتماعى و روانى نيو انگلند پيوريتن ها باز مى کند. مقامات شهر دادگاهى تشکيل دادند تا به اتهامات سحر و جادو گوش فرا دهند و با سرعت يک ميخانه دار به نام بريژيت بيشاپ(Bridget Bishop)را محکوم و اعدام نمودند. در طى يک ماه، 5 زن ديگر محکوم و به دار آويخته شدند.

با اين وجود، تشنج به طرز عجيبى گسترش يافت، بيشتر به اين علت که دادگاه به شاهدين اجازه داد تا شهادت دهند که آنها متهمين را در روح و رويا ديده اند. ماهيت جريان، چنين" شواهد خيالى " را بويژه خطرناک بحساب مى آورد چون نه مى توانست تاييد شود ونه مورد بررسى دادگاه قرار گيرد. تا پائيز 1692 ، بيش از 20 نفر، به انضمام چند مرد، اعدام شدند و بيشتر از 100 نفر به زندان افتادند که در ميان آنها برخى از برجسته ترين شهر وندان بودند. ولى دامنه تشنج بيرون مرزهاى سيلم( Salem) را تهديد مى کرد و واعظين در سرتاسر مستعمرات خواستار اتمام اين دادگاهها شدند. فرماندار مستعمره موافقت کرد، و دادگاه را تعطيل نمود. افراد زندانى بعدها يا آزاد شده و يا دادگاهشان بتعويق افتاد.

محاکمات جادوگران سالم مدتها مورد علاقه آمريکائى ها ماند. در يک سطح روانشناسى، بيشتر تاريخ نويسان بر اين اعتقادند که دهکده سيلم ( Salem Village) در سال 1692 توسط نوعى هيجان عمومى قبض شده بود که با اعتقاد خالصانه به وجود جادوگران به آن دامن زده شد. آنها خاطرنشان مى سازند که با اينکه بعضى از دختران ممکن است دراين جريان نقش بازى کرده باشند، ولى بسيارى از ميانسالان مسئول نيز در اين آشفتگى گرفتار شده بودند.

نگرشى دقيق تر به شخصيت متهمين و اتهام زنندگان، موضوع را روشن تر مى سازد. دهکده سيلم (Salem Village)همچون بسيارى از شهرهاى زمان مستمره ای نيوانگلند، تحت يک انتقال سياسى اقتصادى از يک جامعه پيوريتن ملکى به يک جامعه غير روحانى و بازرگانى قرار گرفته بود. بسيارى از اتهام زنندگان نماينده قشر سنتى زندگى که به مزرعه دارى و کليسا وصل بود، بودند در حاليکه بسيارى از جادوگران متهم، اعضاى قشر بازرگان در حال رشد که صاحبان مغازه ها و دکان هاى داد و ستد مى بودند. تلاش مبهم شهر سيلم در جهت کسب قدرت سياسى و اجتماعى بين گروههاى سنتى قديمى و قشر بازرگان نوين، نمونه اى بود که در سراسر جوامع در طول تاريخ آمريکا تکرار شد. ولى جريان وقتى بسيار عجيب و چرخشى کشنده بخود گرفت که به شهروندان اتهام اينکه شيطان در خانه هايشان سر گردان است زده شد.

محاکمات جادوگران شهر سيلم همچنين نمونه اى بارز از عواقب مرگبار اتهام زدن از روى احساسات ، ولى اشتباه ، بشمار مى رود. در واقع، واژه مرسوم در منازعات سياسى امروز که در رابطه با اتهامات بيجا عليه عده زيادى از مردم بکار مى رود همانا " شکار جادوگر(Witch hunt) " است.

...................................................................................................................................

 

بخش سوم : راهى بسوى استقلال

" قبل از شروع جنگ ، انقلاب بحرکت در آمده بود. انقلاب در قلب ها و افکار مردم بود. "
پرزيدنت اسبق، جان آدامز(John Adams) ، 1818

گرچه برخى بر اين اعتقا دند که تاريخ انقلاب آمريکا مدتها پيش از آنکه اولين گلوله در سال 1775 شليک شود، آغاز شد، بريتانيا و آمريکا تا سال 1763 ، حدود بيش از يک قرن ونيم پس از پايه ريزى اولين مستعمره دائمى در جيمز تان (Jamestown)، ويرجينيا، شروع به کناره گيرى از يک ديگر کرده بود ند. مستعمرات بطرز عجيبى در زمينه دستيابى فرهنگى و قدرت اقتصادى بيشتر، رشد کرده وعلنأ تمامى آنها سالها بود که دولت هاى خود مختار داشتند. در دهه 1760، جمعيت کل آنها به يک و نيم ميليون نفر، 6 برابر جمعيت سال 1700، رسيده بود.

 

سيستم مستعمراتى نوين

در پيامد جنگ سرخ پوستان و فرانسه ، بريتانيا نياز به يک نقشه سلطنتى جديد داشت ولى شرايط و جو موجود در آمريکا به هيچ عنوان مساعد اين امر نبود. مستعمرات که مدتها بود تا حد گسترده اى به استقلال خود عادت کرده بودند بدنبال آزادى هاى بيشتر و نه کمتر بودند بويژه اکنون که تهديد از سوى فرانسه نيزاز بين رفته بود ، پارلمان در تثبيت يک سيستم نوين و کنترل شديد تر مى بايست با مستعمره نشينان که در خود مختارى زبده و در مورد دخالت خارجى بى صبر بودند، به مبارزه بر مى خاست.

يکى از اولين قدمهايى که بريتانيا در اين مورد برداشت تشکيل سازمان داخلى بود. لازمه غلبه بر کانادا و تسخير دره اوهايو (Ohio Valley) خط مش هايى بود که باعث کنارگذاری فرانسويان و سکنه سرخ پوست نشود . ولى اينجا بود که پادشاه به مخالفت با منافع مستعمره نشينان برخاست. مستعمرات گوناگون، که جمعيت شان روز به روز در حال فزونى بود و نياز بيشترى به زمين هاى اضافى داشتند حق خود مى دانستند که مرزهاى خود را تا سر حد غربى به نزديکى هاى رودخانه مى سى سى پى (Mississippi River) گسترش دهند.

دولت انگليس، از ترس اينکه مهاجرين وارد شده به سرزمين هاى جديد، با سرخ پوستان جنگ راه بيندازند، بر اين اعتقاد بود که زمين ها را بايد بصورت تدريجى براى آنها مهيا ساخت. محدود ساختن جابجايى نيز راه مطمئنى بودجهت تضمين بريتانيا بر کنترل کامل مستعمرات کنونى قبل از آنکه مستعمرات تازه اى بر پا شود. اعلاميه سلطنتى(Royal Proclamation) سال 1763، تمامى مناطق غربى بين آلگنى ها (Alleghenies) ، فلوريدا، رودخانه مى سى سى پى ،و کبک را برای استفاده آمريکائى هاى بومِى اختصاص داد. بدين ترتيب شاه قصد داشت که هر گونه ادعاى مالکيت غربي13 مستعمره اوليه را برداشته و از گسترش مستعمرات بسوى غرب جلوگيرى کند. اين قانون، گرچه هرگز بطور موثر پياده نشد، ازنظر مستعمره نشينان چشم پوشى خودسرانه اى ازسوى هيئت حاکمه بود که آنها رااز اساسى ترين حق شان که همانا اشغال و کوچ به سرزمين هاى غربى بود، محروم ميساخت .

خط مشى مالى دولت بريتانيا که نياز به پول بيشترى جهت حمايت از امپراطورى درحال رشد خود داشت ،پيامدهاى جدى ترى را بدنبال داشت . اين در آمد لازمه مى بايست از خود مستعمره نشينان از طريق يک اداره مرکزى قدرتمند تر ، که به خرج دولت هاى خود مختار مستعمره اى تامين مى شد ،مهيا مى شد در غير اينصورت ماليات دهندگان در خود انگليس مى بايست تمام هزينه دفاعى مستعمرات را تقبل مى نمودند.

اولين گام در بر قرارى سيستم جديد جايگزين نمودن قانون ملاس (شيره چغندر) (Molasses) سال 1733 بود که بر طبق آن عوارض يا ماليات گزافى به واردات نيشکر وشيره چغند ر، بر طبق قانون شکر(Sugar Act) 1764، از کشورهاى غير انگليسى بسته شد. اين لايحه ورود نيشکر خارجى را ممنوع ساخته؛ عوارض متعادلى را بر روى چغندر قند وارداتى از هر منبع ديگر گذاشته و عوارضى بر مشروب، ابريشم، قهوه و اقلام انتفاعى ديگر اعمال نمود. اميد بر اين بود که با پايين آوردن عوارض چغندر قند، وسوسه بازرگانان و افراد ديگر را براى ورود قاچاق آن از هلند و هند غربى ( West Indies ) فرانسه جهت فرايند آن در کارخانه هاى نيوانگلند کاهش دهد. جهت اعمال قانون شکر ، به مقامات گمرک دستور داده شده بود تا با انرژى بيشتر و موثرترى عمل کنند. به کشتى هاى جنگى انگليسى در آبهاى آمريکا دستورداده شده بود تا جلوى قاچاقچيان را بگيرند و "فرامين حمايتى"، يا حکم قانونى، اين اجازه را به افسران ارشد سلطنتى مى داد تا مناطق مشکوک را بازرسى کنند.

هر دو، هم عوارض اعمال شده توسط قانون شکر وهم اقدامات انجام شده جهت اجراى آن، بازرگانان نيوانگلند را در آشفتگى وحيرت فرو برد . آنها استدلال مى کردند که پرداخت حتى مبلغى ناچيز بعنوان عوارض به داد و ستد آنها ضربه خواهد زد. بازرگانان، قانونگذاران و جلسات شهرى به اين قانون اعتراض کرده و وکلاى مستعمراتى اولين اشاره را به واژه "ماليات بندى بدون داشتن نماينده" ، شعارى که قرار بود بسيارى را به سوى آمريکائيها وعليه کشور مادر برانگيزاند ، بکار بستند.

در اواخر سال 1764، پارلمان، قانون پول رايج (Currency Act) را به تصويب رسانيد " تا از اسکناس هاى اعتبارى که ازاين به بعد در هر يک از مستعمرات اعليحضرت بعنوان پول قانونى انتشار مى يافت جلوگيرى کند." از آنجائى که مستعمرات خود يک منطقه بازرگانى کسره بودند که هميشه با کمبود پول رايج مواجه بود، اين مصوبه مشکل بزرگى را براى اقتصاد مستعمرات ايجاد کرد. ، قانون اقامتگاه (Quartering Act) مصوب 1765 نيز از نقطه نظر مستعمره نشينان ناخوشايند بود که بر طبق آن مستعمرات موظف مى شدند تا خوابگاه و آذوقه سربازان سلطنتى را مهيا سازند.

 

قانون تمبر

آخرين اقدام در گشايش سيستم نوين مستعمراتى ، بيشترين پايدارى و مقاومت سازمان داده شده را باعث شد. "قانون تمبر" ملزم مى ساخت که بر روى تمام روزنامه ها، بروشورها، کتابچه ها ، گواهينامه ها، برگه هاى املاک و سايرمدارک قانونى ، برچسب مالياتى الصاق شود تا د ر آمد حاصله از آن ( که توسط ماموران گمرک آمريکا جمع آورى ميشد) جهت " دفاع ، حفاظت و امنيت " مستعمرات استفاده شود.

قانون تمبر به يک اندازه بر دوش هر فردى که به هر نوعى با داد و ستد سروکار داشت، سنگينى مى کرد. از اين رو، عداوت پر نفوذترين و زبده ترين طبقات جامعه آمريکا که همانا روزنامه نگاران، وکلا، روحانيون، بازرگانان و صاحبان مسند، در شمال، جنوب، شرق و غرب بودند را بر انگيخت. ديرى نپائيد که بازرگانان اصلى بناى مقاومت گذاشتند و انجمن هاى غير وارداتى را تشکيل دادند.

وقتيکه اعضاى خوشنام و برجسته جامعه، سازمان "پسران آزادى (Sons of Liberty)" ، سازمان مخفى معترض به قانون تمبر، راتشکيل دادند واغلب بطرق خشن اعتراض خود را بروز مى دادند، داد و ستد با کشور مادر در تابستان 1765 به شدت سقوط کرد. از ايالت ماساچوست گرفته تا کاروليناى جنوبى، اين قانون بى اعتبار شناخته شد و انبوه بيشمارى از مردم ماموران بد شانس گمرک را مجبور به استعفا از مسند هايشان نموده و تمام تمبرها را از بين بردند.

مجلس برجس ويرجينيا (Virginia House of Burgesses) که از سوى پاتريک هنرى براه افتاده بود، مصوبه هايى را در ماه مه تصويب نمود که بر اساس آن ماليات بندى بدون داشتن نماينده بعنوان تهديدى به آزادى مستعمراتى محسوب شده و مردود شمرده شد. مجلس اعلام داشت که اهالى ويرجينيا از همان حقوق اهالى انگليس برخوردارند از اينرو فقط از طريق نمايندگان خودشان مى توان از آنها ماليات طلب کرد. در روز 8 ژوئن، مجلس ماساچوست از تمامى مستعمرات دعوت بعمل آورد تا نمايندگانى را به باصطلاح کنگره قانون تمبر در نيويورک که در اکتبر 1765 تشکيل مى شد اعزام کنند تا از پادشاه و پارلمان تقاضاى امداد نمايند. 27 نماينده از 9 مستعمره از فرصت استفاده کرده و ديدگاهها و نظرات مستعمراتى را عليه دخالت پارلمانى در امور آمريکا اظهار داشتند. کنگره پس از منازعه فراوان، تصويب نامه هايى را اتخاذ نمود که اعلام مى داشت "هيچ نوع مالياتى بر طبق قانون اساسى بر آنها اعمال نشده و نمى شود بغير از آنچه توسط قانون گذاران خودشان اعمال شود" و اينکه قانون تمبر در خود " گرايشى آشکار جهت تضعيف حقوق و آزاديهاى مستعمره چيان" دارد .

 

ماليات بندى بدون نماينده

اين جريان، سئوال نماينده داشتن را بميان آورد. از نقطه نظر مستعمره چيان، غير ممکن بود که از خود نماينده اى در پارلمان داشته باشند مگر اينکه اعضايى را جهت اعزام به مجلس عوام انگليس (House of Commons)انتخاب ميکردند. ولى اين نقطه نظر با اصول " نماينده داشتن بالقوه" که بر طبق آن هر عضو پارلمان، نماينده منافع کل کشور، حتى امپراطورى ، است ، مغايرت داشت، عليرغم اينکه آراى او فقطر اقليت بسيار ناچيز ملاکين يک منطقه را تشکيل مى داد . بر اين اساس که تمامى سکنه داراى منافع مشترکى همچون صاحبان املاکى که اعضاى پارلمان را انتخاب مى کردند، مى باشند، مابقى اعضاى جامعه نيز خود را داراى نماينده مى پنداشتند.

بيشتر مقامات انگلِيسى بر اين عقيده بودند که پارلمان يک ارگان سلطنتى است که نماينده اصلى بوده و حاکميت يکسان بر تمام مستعمرات و خاک اصلى را دارد. رهبران آمريکا استدلا لشان بر اين بود که چيزى بعنوان مجلس يا پارلمان"سلطنتى" وجود ندارد ؛ يگانه رابطه قانونى آنها، با پادشاه بود. اين پادشاه بود که اجازه تشکيل و تاسيس مستعمرات ماوراى درياها را صادر نموده و او بود که براى آنها دولت فراهم نمود. آنها اعتقاد داشتند که پادشاه به همان اندازه که پادشاه انگلِيس است، پادشاه مستعمرات نيز محسوب ميشود ولى اصرار بر اين داشتند که پارلمان انگلِيس هيچگونه حق قانونى جهت تصويب قوانين براى مستعمرات ندارد همانطوريکه هيچ قانون گذار مستعمرات اجازه تصويب قانونى براى شهروندان انگليس را ندارد.

پارلمان بريتانيا ابدأ مايل به قبول استدلالهاى مستعمره چيان نبود. بازرگانان انگلِيسى ، که تدريجآ اثرات تحريم آمريکا را حس مى کردند، طرفدارى از الغاى اين قانون مى کردند و در سال 1766 پارلمان تسليم شده و قانون تمبر را الغا و عهد نامه شکر را نيز تعديل نمود. گرچه جهت فرونشاندن صداى پشتيبانان کنترل دولت مرکزى بر مستعمرات، پارلمان انگيس اين اقدامات را با تصويب "عهد نامه بيانى" بجلو برد. اين قانون ، حاکميت پارلمان انگليس را جهت قانونگذارى در "تمامى موارد ممکنه" بر مستعمرات تاکيد نمود.

 

قوانين تانزهند(TOWNSHEND)

سال 1767 اقدامات ديگرى اتخاذ شد که اساس اختلافات نوينى شد. از چارلز تاونزند (Charles Townshend) وزير دارايى وقت انگليس خواسته شده بود که برنامه مالى سال جديد را به رشته تحرير در آورد. او با قصد کاهش مالياتهاى بريتانيا از طريق بازده تر کردن جمع آورى عوارض بر داد و ستد آمريکا، اداراه گمرکات را تحت فشارگذاشت و همزمان عوارضى بر واردات مستعمراتى کاغذ، شيشه، سرب و چايى که از بريتانيا به مستعمرات صادر مى شد بر قرارکرد. قوانين معروف به تاونزند بر اين فرض نهاده شده بود که ماليات هاى تحميل شده بر کالاهاى وارداتى مستعمره نشينان ، قانونى بوده ولى مالياتهاى داخلى آنها (مثل قانون تمبر) غير قانونى محسوب ميشود.

قوانين تاونزند جهت افزايش در آمدى که قرار بود بخشى از آن جهت حمايت فرمانداران مستعمراتى، قضات، افسران گمرگ مستعمرات و ارتش انگليس در آمريکا بکار رود وضع شده بود. در پاسخ، يک وکيل اهل فيلادلفيا بنام جان ديکنسون(John Dickinson) در نامه هاى يک زارع پنسيلوانيايى ، چنين مرقوم داشت که پارلمان حق کنترل بازرگانى دولت سلطنتى را دارد ولى هيچگونه حقى جهت اخذ ماليات چه داخلى و چه خارجى از مستعمره نشينان را ندارد.

هرج و مرج ناشى از تصويب عوارض تاونزند ملاِيم تر از آشوبهاى ناشى از قانون تمبر بود ولى با اين وجود در شهر هاى کرانه شرقى قوى بود. بازرگانان مجددأ به معاهده هاى غير وارداتى رو مى آوردند و مردم با محصولات محلى سر کردند. مهاجرين ، براى مثال، لباسهاى بافت خانه را پوشيده و جايگزينى براى چاى يافتند. آنها از کاغذهاى ساخت وطن استفاده کرده و خانه هاى خود را رنگ نميزدند. در شهر بوستون، اعمال شديد قوانين تازه باعث شورش مردم شد. وقتى که ماموران گمرگ بقصد جمع آورى عوارض مى آمدند، با عوام روبرو شده و با آنها به خشونت رفتار مى شد. به جهت چنين تخلفى، دو هنگ بريتانيائى جهت محافظت ماموران گمرگ به محل اعزام شد.

حضور ارتشيان انگليس در بوستون، موقعيتى مناسب براى هرج و مرج و بى نظمى بود. در روز 5 مارس 1770 مخالفت بين شهروندان و سربازان انگليسى مجددأ به خشونت گرائيد. آنچه که بشکل برف بازى بين سربازان انگليسى شروع شده بود به يک حمله همگانى مبدل شد. ناگهان کسى فرمان شليک داد. وقتى تير اندازى و دود فروکش کرد، سه تن ازشهروندان بوستون روى برف مرده بودند. اين واقعه که " قتل عام بوستون" ناميده شد، بشکلى گويا و مصور سنگدلى و ظلم و ستم انگليسى ها راشهادت مى داد.

در سال 1770، پارلمان در رويا رويى با چنين مخالفتى،يک عقب نشينى استراتژيکى از تمامى تعرفه هاى قانون تانزهند به غير از چاى کرد. چاى يک کالاى لوکس در مستعمرات شمرده مى شد که فقط قشر کمى قادر به خريد آن بودند. براى بسيارى از مردم، اين عمل پارلمان، نشانگر پيروزى مستعمره نشينان قلمداد مى شد و مخالفت عليه انگليس تا حد زيادى فروکش کرده بود. تحريم مستعمراتى عليه " چاى انگليس" ادامه يافت ولى ديگر با دقت پى گيرى نمى شد. آبادانى و رونق در حال افزايش بود و بيشتر رهبران مستعمراتى تمايل بر اين داشتند که بايد اجازه داد تا آينده سير خود را بپيمايد.

 

ساموئل آدامز(SAMUEL ADAMS)

درطى سه سال آرامش، تعداد نسبتأ کمى ازراديکال ها ( تندروها) باتلاش و انرژى سعى داشتند که جار و جنجال را زنده نگاه دارند. آنها استدلال مى آوردند که پرداخت ماليات به منزله قبول و پذيرش اين اصل است که پارلمان انگليس حق حاکميت بر مستعمرات را دارد . آنها از اين ترس داشتند که زمانى در آينده ، اصل حاکميت پارلمانى امکان دارد مجددأ بکاربرده شده و اثرات جبران ناپذيرى را بر تمامى آزاديهاى مستعمراتى ببار آورد.

موثرترين رهبر تندروها ساموتل آدامز (Samuel Adams) از اهالى ماساچوست بود که با پيکار خستگى ناپذيرى بدنبال يک هدف واحد بود: استقلال . از زمان فارغ التحصيلى از کالج هاروارد درسال 1740، آدامز به نحوى خادم جامعه بشمار مى رفت. ا و مشغله هايى همچون بازرس دودکش خانه ها، باجگير وگردانگر جلسات شهر را داشت. به مراتب در داد و ستد شکست خورده بود ولى در سياست زيرک و هشيار بود و جلسات شهر نيو انگلند ، صحنه نمايش او بشمار مى رفت.

اهداف آدامز آزادى مردم از ترس از ابر قدرت هاى سياسى و اجتماعى، آگاهى مردم به توانايى و اهميت شان و نيز تحريک آنها به عمل بود. او همگام با چنين اهدافى شروع به نشر مقالات در روزنامه ها نمود و در تئاترها و جلسات شهر سخنرانى ها نمود و بدنبال تحريک انگيزه- هاى دمکراتيک مهاجرين را بود.

در سال 1772، او جلسه شهر بوستون را واداشت تا " کميته سازگارى" تشکيل دهند تا به حقوق و شکايات مستعمره نشينان رسيدگى کند. کميته با تصميم بريتانيا به پرداخت حقوق قضات ازطريق در آمد گمرک مخالفت کرد؛ کميته از اين هراس داشت که قضات ديگر به پارلمان جهت در آمد خود تکيه نخواهند کرد و از اين رو ديگر به آن جوابگو نيستند -- اين خود منجر به ظهور يک " فرم استبدادى دولت" مى گردد. کميته با شهر هاى ديگر در اين مورد مشورت کرده و از آنها تقاضاى پاسخ نمود. کميته هاى ديگرى در تقريبأ تمامى مستعمرات تشکيل شد و از اين طريق بنيادهاى سازمانهاى انقلابى موثرى ريخته شد. ولى هنوز آدامز به اندازه کافى سوخت براى شروع حريق نداشت.

 

"پارتى چاى" بوستون

در سال 1773، بريتانيا، آدامز و همکاران او را با يک مورد فتنه انگيزى مواجه ساخت: کمپانى پر قدرت هند شرقى (East India Company) که با تـنگناى مالى بحرانى مواجه شده بود به دولت بريتانيا روى آورد. دولت بريتانيا نيز امتياز انحصارى تمامى چاى وارداتى به مستعمرات را به اين شرکت واگذار نمود. دولت ، به کمپانى هند شرقى

(East India Company) نيز اين اجازه را داد که مستفيمأ با خرده فروشان معامله کرده و دست عمده فروشان واسطه را که قبلأ مى فروختند کوتاه سازد. پس از سال 1770، چنان داد و ستد غير قانونى پر فايده اى در جريان بود که بيشتر چاى مصرفى در آمريکا از مبدا خارجى بشکلى غير قانونى و بدون پرداخت عوارض وارد کشور مى شد. کمپانى هند شرقى با فروش چاى خود از طريق عوامل خود با قيمتى بسيار پايين تراز نرخ رايج، قاچاق چاى را بى منفعت ساخت وهمزمان تهديدى شد به از بين رفتن بازرگانان مستعمره اى مستقل . بازرگانان مستعمره اى، نه تنها به جهت فقدان بازرگانى چاى بلکه بخاطر سياست هاى انحصارى رايج ، بپا خاستند و به تند روها ملحق شده و تقاضاى استقلال نمودند.

در بنادر سواحل آتلانتيک، مأموران کمپانى هند شرقى مجبور به استعفا شدند ومحمولات چاى تازه يا به انگلستان باز گشت خورد يا در انبارها نگه داشته شد. درشهر بوستون، مامورين با مستعمره نشينان در افتادند . مامورين با کمک فرماندار سلطنتى آماده شدند تا عليرغم مخالفت، محمولات تازه وارد را در بندرتخليه کنند. در شب 16 دسامبر 1773، يک گروه از مردان که لباسهاى مبدل سرخپوستان موهک (Mohawk)را به تن داشتند به سرپرستى ساموئل آدامز وارد سه کشتى بريتانيايى که در ساحل لنگر انداخته بودند شده و تمامى محموله چاى را به بندر بوستون ريختند. آنها اين قدم را برداشتند چون ترس از اين داشتند که اگر محموله چاى تخليه مى شد، مستعمره چيان از قانون ماليات متابعت کرده و چاى رامى خريدند. آدامز و دسته تند روهاى او به تعهد هموطنان خود به اصول، شک کرده بودند.

اکنون بريتانيا با بحران عظيمى روبرو بود. شرکت هند شرقى نظامنامه پارلمان را با خود حمل مى کرد و اگر نابودى چاى بدون مجازات مى ماند، پارلمان در حقيقت در مقابل دنيا مى پذيرفت که هيچگونه کنترلى بر مستعمرات ندارد. برطبق نظر خواهى رسمى در بريتانيا تقريبأ همگان بالاتفاق پارتى چاى بوستون را بعنوان يک امر خرابکارانه محکوم کرده و اقدامات قانونى براى تنبيه مستعمره نشينان شورشى برداشته شد.

 

قانون اجباري

در پاسخ ،پارلمان قوانين تازه اى را وضع نمود و اين قوانين را مهاجرنشينان " قوانين اجبارى و غير قابل تحمل" (Coercive or Intolerable) مى ناميدند. اولين اين قوانين، قانون بندر بوستون بود که بر طبق آن بندر بوستون تا موقعيکه هزينه تمام چاى تخليه شده در دريارا پرداخت نکند تعطيل خواهد ماند—اين عملى بود که حيات را در بندر تهديد مى کرد چون مانع دسترسى بوستون به دريا بود که نهايتا معناى آن فاجعه اقتصادى بود. لوايح ديگر، حاکميت محلى را محدود ، و بيشتر جلسات شهر را بدون اجازه فرماندار ممنوع کرد. قانون اقامتگاه ، مقامات محلى را ملزم مى ساخت تا اقامت گاه هاى مناسبى را براى سربازان بريتانيائى فراهم کنند و اگر لازم بود آنها را در خانه هاى خصوصى سکنى دهند. پارلمان به قصد اين که ماساچوست در اثر اين قوانين از پا درآمده و منزوی شود، سيل کمک از سوى مستعمرات خواهر را سرازيرکرد.

قانون کبک (Quebec) که تقريبأ در همان مواقع تصويب شد، مرزهاى منطقه کبک را گسترش داده و حقوق فرانسويان را در زمينه آزادى مذهبى وديگر آداب و رسوم شرعى آنها تضمين نمود. مستعمره نشينان با اين قانون مخالفت ورزيدند چون با ناديده گرفتن ادعاهاى منشور قديم بر روى زمين هاى غرب، لايحه جديد آنها را تهديد به محدود شدن در نواحى شمال و شمال غربى مى ساخت که توسط اکثريت کاتوليک اشغال شده بود. گرچه قانون کبک بعنوان يک مصوبه تنبيهى وضع نشده بود ، از سوى آمريکائيها همرديف قانون اجبارى محسوب مى آمد ، و تمامى آنها در مجموع " قوانين تحمل ناپذير پنجگانه " خواند ه مى شدند.

با پيشنهاد مجلس برجس ويرجينيا نمايندگان مستعمراتى در روز 5 سپتامبر 1774 در فيلادلفيا گردهم آمدند تا " در مورد وضعيت ناگوار مستعمرات" مشورت کنند. نمايندگان اعزامى به اين جلسه که بعنوان اولين کنگره کنتيننتال (First Continental Congress) شناخته مى شود ، توسط کنگره هاى ايالتى و گردهمايى هاى مردمى انتخاب شده بودند . هر يک از مستعمرات به غير از جورجيا لااقل يک نماينده اعزام داشت و تعداد 55 نفر براى گوناگونى نظرات به اندازه کافى بزرگ و درعين حال براى بحث و رد وبدل نظراتى خالص کوچک بنظر مى رسيد . اختلاف نظر در مستعمرات معماى دشوارى براى نمايند گان شده بود. آنها مى بايست اتفاق نظر و يکدلى استوارى را نشان مى دادند تا دولت انگليس را وادار به تاييد آنها کند و در عين حال، بايد از نشان دادن هر گونه تند روى و افراط يا روحيه استقلال طلبى که نشانگر زنگ خطرى براى آمريکائيان متعادل تر بود اجتناب مى ورزيدند. با يک نطق اصلى محتاطانه، به همراه "عزمى راسخ " که نشاندهنده سرپيچى از قانون اجبارى بود، با اخذ يک سرى تصويبنامه ها، که در ميان آنها، حق مهاجرين به "حيات، آزادى و اموال" و حق داشتن پارلمان ايالتى جهت اخذ" تمامى موارد مالياتى و دولت داخلى" بود کنگره فوق بپايان رسيد.

مهم ترين عمل کنگره تشکيل " انجمن ايالتى(Continental Association)" بود که تجديد تحريم بازرگانى و تشکيل سيستمى از کميته ها را که جهت بررسى فقرات گمرکى، نشر اسامى بازرگانانى که از اجراى مفاد عهد نامه ها تخطى مى کنند ، توقيف واردات آنها ، و تشويق در صرفه جويى، اقتصاد و صنعت تشکيل شده بودند را فراهم مى آورد .

اين انجمن فورأ با بعهده گرفتن رهبرى لازم در مستعمرات ، سازمان هاى محلى نوينى را تشکيل داد تا به آنچه ازحاکميت سلطنتى باقيمانده بود پايان دهند. آنها تحت رهبرى رهبران استقلال طلب، حمايت خود را نه تنها از طبقات نه چندان بالاى اجتماع، بلکه از برخى از اعضاى طبقات شغلى، بويژه وکلا ، بيشتر کشتکاران مستعمرات جنوبى وتعدادى از بازرگانان بدست مى آوردند. آنها افراد دودل را هراساندند تا به اين حرکت مردمى ملحق شوند و دشمنان را تنبيه نمودند. اين گروه شروع به جمع آورى تسهيلات نظامى و نقل و انتقال سپاهيان نمودند . آنها همچنين نظرعام را به سوى حرکتهاى انقلابى سوق دادند.

بسيارى از آمريکائيان که با تخطى و تجاوز بريتانيائى ها بر حقوق آمريکائى ها مخالفت داشتند، موافق و طرفدار بحث و مصالحه براى رسيدن به راه حل مناسب بودند. اين گروه شامل افسران منتخب پادشاه ، برخى از کويکرها(Quakers) و اعضاى فرقه هاى مذهبى ديگر مخالف خشونت، برخى بازرگانان -- بويژه از مستعمرات مرکزى -- و بعضى از برزگران ناراضى و مرزنشينان مستعمرات جنوبى بودند.

پادشاه به احتمالى تاثير بر تشکيل اتحاد با اين گروه هاى عظيم ميانه رو داشته وازطريق اعطاى امتيازات به موقع، موقعيت آنها راچنان مستحکم ساخت که انقلابيون مشکل داشتند که باجنگ و دشمنى پيش روند. ولى جورج سوم (George III) تمايلى به اعطاى امتياز نداشت. ماه سپتامر 1774، با تمسخربه داد خواست کويکرهاى فيلادلفيا، چنين نوشت: " تاس ريخته شده و مستعمره نشينان بايد يا تسليم و يا پيروز شوند". اين عمل هواداران به حکومت (Loyalists) را که تا مدتى ا ز سير تحولات ناشى از " قانون اجبارى" به ترس و وحشت افتاده بودند را گوشه گير ساخت .

 

آغاز انقلا ب

ژنرال توماس گيج (General Thomas Gage)، يک اشراف زاده باوقار انگليسى بهمراه همسر آمريکائى الاصل خود، فرماندهى پادگانى را در بوستون ، جايى که فعاليت هاى سياسى تقريبأ تمامأ جايگزين داد و ستد شده بود ، بعهده داشت. وظيفه اصلى گيج در مستعمرات اين بود که قوانين اجبارى را به اجرا گذارد. وقتى که خبر اينکه مستعمره نشينان ماساچوست مشغول جمع آورى مهمات نظامى در شهر کنکورد (Concord) (32 کيلو متر دورتر) هستند، به گوش او رسيد، گردانى را از پادگان خود جهت ضبط اين مهمات اعزام داشت.

نيروهاى انگليس، پس از يک شب حرکت ، در تاريخ 19 آوريل 1775 به دهکده لگزينگتون(Lexington) رسيدند وبا 70 مينوتمن (Minuteman) (اسم آنهابه علت اين بود که اين افراد حاضر بودند يک دقيقه اى براى جنگ آماده شوند) در آن صبح مه آلود مواجه شدند. تنها قصد مينوتمن ها يک تظاهرات آرام بود ولى سرگرد جان پيتکايرن(John Pitcairn)، فرمانده نيروهاى انگيسى فرياد زد: " پخش شويد، شورشيان لعنتى، اى سگها در رويد! " فرمانده مينوتمن ها ، کاپيتان جان پارکر(John Parker) به سربازانش دستور داده بود که تا اول طرف مقابل شليک نکرده گلوله اى شليک نکنند . آمريکائى ها مشغول پس روى بودند که ناگهان کسى گلوله اى شليک کرد که اين خود سربازان انگليس را واداشت تا بسوى مينوتمن ها شليک کنند. انگليسى ها سپس با کمک سر نيزه ، 8 نفر را کشته و 10 نفر را زخمى نمودند. به گفته رالف والدو امرسون (Ralph Waldo emerson) " گلوله اى که صداى آن در سراسر گيتى پيچيد".

سپس انگيسى ها تا حد کنکورد(Concord) جلو کشيدند. آمريکائيان بيشتر مهمات را برده بودند ولى انگيسى ها هر چه باقيمانده بود از بين بردند . در عين حال، نيروهاى آمريکا در شهر هاى حومه به حرکت در آمدند و بسوى کنکورد روانه شدند و تلفاتى بر انگيس ها ، که بازگشت طولانى خود را به بوستون آغاز کرده بودند وارد آوردند. در تمام طول راه، پشت هر ديوار سنگى، تپه کوچک و بزرگ و هر خانه، چريکها از" هر ده و دهکده اى" سربازان سرخ پوش بريتانيائى را هدف قرار دادند. تا وقتى سربازان خسته انگيس به بوستون رسيدند، بيش از 250 کشته و زخمى را متحمل شدند. تلفات آمريکائيها به 93 نفر مى رسيد.

در حاليکه زنگ خطر هاى لگزينگتون و کنکورد هنوز بگوش ميرسيد، دومين انجمن ايالتى درفيلاد لفياى پنسيلوانيا در روز 10 مه 1775 تشکيل شد. تا روز 15 مه، انجمن راى به آغاز جنگ داد و بدين ترتيب چريکهاى مستعمره را به خدمت ايالتى خواند و سرهنگ جورج واشنگتن (George Washington) از ويرجينيا را به عنوان فرمانده کل قواى آمريکا برگماشت. در اين حال، آمريکائيها در بانکرهيل(Bunker Hill) که درست در خارج شهر بوستون قرار داشت، متحمل تلفات زيادى شدند. انجمن همچنين به نيروهاى اعزامى آمريکا دستور داد که تا فصل پائيز بسوى کانادا حرکت کنند. گرچه آمريکائيها بعدأ موفق به تصرف مونترال (Montreal) شدند ولى در پى حمله زمستانى به کبک (Quebec) شکست خورده و در انتها به نيويورک عقب نشينى نمودند.

عليرغم بروز جنگ مسلحانه، فکر جدايى کامل از انگليس هنوز براى برخى از اعضاى انجمن ايالتى متناقض بنظر مى رسيد. در ماه جولاى، جان ديکنسون (John Dickinson) قطع نامه اى را که بنام داد خواست شاخه زيتون (Olive Branch Petition) خوانده مى شود پيش نويس کرد که بوسيله آن از پادشاه تقاضا شده بود تا از هر گونه عمل خصمانه دورى کرده تااينکه نوعى توافق بين دو طرف صورت گيرد. اين داد خواست به گوش هيچکس نرفت و کينگ جورج سوم(King George III) بر طبق بيانيه 23 آگوست 1775، وضعيت مستعمرات را شورش آميز اعلام نمود.

بريتانيا انتظار مى داشت که مستعمرات جنوبى ، بجهت تکيه شان بر برده دارى تا حدى وفادار بمانند. بسيارى در مستعمرات جنوبى از اين واهمه داشتند که شورش و طغيان عليه کشور مادر،باعث شورش بردگان عليه کشت کاران شود. در ماه نوامبر 1775، لرد دانمور (Lord Dunmore) ، فرماندار ويرجينيا، به تمامى بردگانى که عليه انگيس ها بجنگند ، وعده آزادى داد. بيانيه دانمور بسيارى از ويرجينيائى ها را که وفاداربه حکومت باقى مانده بودند را به سوى شورش و طغيان سوق داد.

فرماندار کاروليناى شمالى ، جوزياه مارتين(Josiah Martin) نيز اهالى کاروليناى شمالى را وادار ساخت تا به سلطنت وفادار بمانند و از اين ميان 1500 نفر به نداى مارتين پاسخ دادند ولى قبل از رسيدن قواى کمکى از سوى انگليس، ارتش انقلابى آنها را شکست داده بود.

کشتى هاى جنگى بريتانيا بسوى سواحل چارلستون(Charleston) ، کاروليناى جنوبى بحرکت در آمدند و در اوايل ماه ژوئن 1776 بسوى شهر آتش گشودند . ولى اهالى شهر وقت کافى براى آمادگى داشتند و تا پايان ماه انگيس را به عقب راندند. بريتانيائى ها تا مدت 2 سال به جنوب بازنگشتند.

 

عقل سليم و استقلال

در ماه ژانويه 1776، توماس پين(Thomas Paine)، نويسنده و تئوريست سياسى که در سال 1774 از انگيس به آمريکا آمده بود، رساله اى 50 صفحه اى بنام، عقل سليمCommon Sense )) به چاپ رسانيد. درطى 3 ماه، صد هزار نسخه از آن بفروش رفت. پين (Paine) به ا يده پادشاهى وراثتى حمله نمود و اظهار مى کرد که ارزش يک انسان امين و صادق براى جامعه بيش از " تمامى گردن کشهاى تاجدارى است که در طى تمامى اعصار زيسته اند". او در رساله خود چاره هايى همچون-- تسليم مداوم به يک پادشاه مستبد و دولتى فرسوده ، و يا آزادى و سعادتمندى بشکل يک جمهورى مستقل و خود کفا-- را عرضه نمود. رساله او که در سراسر مستعمرات توزيع شد، ميل به جدايى از کشور مادر را شکل بخشيد.

با همه اينها، هنوز کار دستيابى به اخذ تاييديه از هر مستعمره براى يک اعلاميه رسمى باقى مانده بود. در روز 10 مه 1776- يک سال پس از اولين نشست دومين انجمن ايالتى ، بيانيه اى جهت جدايى از کشور مادر اتخاذ شد. حال فقط نياز به يک بيانيه رسمى بود. در روز 7 ژوئن، ريچارد هنرى لى (Richard Henry Lee) از وير جينيا، قطع نامه اى را صادر کرد به اين پايه که " اين مستعمرات متحد (United Colonies) ايالاتى آزاد و مستقل هستند و بايد باشند." فورأ کميته اى 5 نفرى به رياست توماس جفرسون از ويرجينيا تشکيل شد تا بيانيه اى رسمى تهيه کند.

اعلاميه استقلال (Declaration of Independence) که بيشتر آن کار جفرسون بود در تاريخ 4 جولاى 1776 اتخاذ شد که نه تنها تولد کشورى نوين را بلکه فلسفه آزادى حقوق بشر را بيان مى نمود که نيروى بالقوه اى در سراسر جهان گشت . اعلاميه بر طبق فلسفه سياسى بيدارى(Enlightment) فرانسه و انگليس تدوين شده بود ولى نفوذ رساله ويژه ای برآن جلوه مى کرد: رساله دوم درباره دولت (Second Treatise on Government) جان لاک (John Locke ). لاک تصورات و نظرات حقوق سنتى انگيسى ها را گرفته و آنها را به حقوق طبيعى تمام نوع بشربسط داد. پاراگراف آغازين مشهور اعلاميه استقلال ، تئورى قرار داد اجتماعى دولت او را بيان ميکند:

ما اين حقايق آشکاررا که تمامى انسانها يکسان آفريده شده اند قبول داريم و اينکه خالق ، حقوق غير قابل انتقالى را به آنها اعطا نموده که از آن جمله، حيات، آزادى و طلب خوشبختى مى باشند. و اينکه جهت حفاظت از چنين حقوقى ، دولتهايى در ميان انسانها تشکيل شده که قدرت و حاکميت آنها با رضايت مردمى که آنها را انتخاب نموده اند ناشى مى شود و اينکه حق مردم است تا هر شکل دولتى که مخرب چنين امورى شود، تغيير داده و يامنسوخ کرده و دولتى نوين بر قرار کنند که بنيادهاى آن بر اساس چنين اصول و استانداردهايى قرار داشته باشند و قدرتها و حاکميت آن به شکلى باشد که بديهتأ بر امنيت و سعادت آنها تاثير گذارد.

در اين بيانيه، جفرسون اصول لاک (Locke) را مستقيمأ به وضعيت مستعمرات مربوط ساخت. مبارزه براى استقلال آمريکا، مبارزه براى دولتى است که با رضايت مردم جايگزين دولت پادشاهى شود که با " دست به يکى با ديگران ما را در قلمرويى گذارده که براى قانون اساسى ما بيگانه است و قوانين ما از آن بدور است." تنها دولتى که بر اساس رضايت مردم است قادر است حقوقى طبيعى افراد، آزادى و سعادت مردم را تامين کند. و از اينرو مبارزه براى استقلال آمريکا در حقيقت مبارزه شخص براى بدست آوردن حقوق طبيعى خود بود.

 

شکست ها و پيروزيها

با اينکه آمريکائيان براى ماه ها پس از اعلام استقلال ، با شکست هاى شديدى مواجه شدند، سر سختى و استقامت آنها در پايان نتيجه داد. در طى ماه آگوست 1776 در جنگ لانگ آيلندLong Island)) نيويورک ، موقعيت واشنگتن توجيه ناپذير شد و او با استفاده از قايق هاى کوچک ، عقب نشينى ماهرانه اى از بروکلين (Brooklyn) تا ساحل مانهاتان کرد. ژنرال بريتانيائى ويليام هو (Willian Howe) دوبار مکث کرد و به آمريکاييها اجازه فرار داد. البته تا نوامبر ، او فورت واشنگتن را در جزيره مانهاتان بتصرف خود در آورد. شهر نيويورک تا پايان جنگ تحت کنترل انگيسى ها باقى ماند.

تا ماه دسامبر، از آنجاييکه ذخاير باقيمانده و وعده کمک جامه تحقق نپوشيده بود، نيروهاى واشنگتن تقريبآ رو به نابودى بودند. ولى هو(Howe) مجددأ شانس خود را جهت در هم کوبيدن آمريکائى ها با تصميم به انتظار تا بهار جهت آغاز مجادله از دست داد. در عين حال واشنگتن از رودخانه دلاور (Delaware)عبور کرد و به شمال ترنتون (Trenton) نيوجرسى رسيد. در ساعات نخستين روز 26 دسامبر، سربازان او پادگان ترنتون را محاصره و 900 زندانى بچنگ آوردند. يک هفته بعد در 3 ژانويه 1777، واشنگتن به بريتانيائى ها در پرينستون (Princeton) حمله کرده و بيشتر مناطقى را که رسمأ توسط بريتانيا تصاحب شده بود مجددأ پس گرفت. پيروزى در ترنتون و پرينستون روحيه آمريکائى را در مردم تقويت نمود.

در سال 1777، هو(Howe) ارتش آمريکا را در برندى واين (Brandywine) پنسيلوانيا شکست داد، و شهر فيلا د لفيا را اشغال کرد وکنگره ا يالتى را وادار به فرار نمود. واشنگتن مجبور بود تا سرماى بى نهايت سخت 1778 - 1777 ولى فورج (Valley Forge) پنسيلوانيا را باوجود عدم غذاى کافى، البسه و آذوقه هاى ديگر تحمل بکند. نيروهاى آمريکا کمتراز کمبود اين اقلام صدمه ديدند تا از زارعين و بازرگانانى که ترجيح مى دادند کالا هاى خود را با طلا و نقره انگليسى داد و ستد کنند تا با اسکناسهايى که کنگره ايالتى و ايالات چاپ کرده بودند.

ولى فورج (Valley Forge) پايين ترين افت ارتش ايالتى واشنگتن محسوب مى شد ولى سال 1777 نقطه عطفى در جنگ شد. در اواخر 1776، ژنرال جان بورگوين (General John Burgoyne) انگيسى طرحى را پياده کرد که بر طبق آن به نيويورک و نيوانگند از طريق درياچه چمپلين (Champlain) و رودخانه هودسون (Hudson) حمله ورزد. متاسفانه، وسايل او سنگين ترازآن بود که بتواند از مناطق باتلاقى و جنگلى براحتى عبور کند. در اوريسکانى (Oriskany) نيويورک گروهى ا زهواداران دولت و سرخ پوستان تحت فرماندهى بورگوين با يک گردان آمريکائى سواره و مجهز برخورد نمودند. در بنينگتون (Bennington) ورمونت (Vermont) نيروهاى بيشترى از ارتش بورگوين، که نيازشديدى به آذوقه داشتند با نيروهاى آمريکا مواجه شدند. نبرد بعدى آنقدر براى ارتش بورگوين بطول انجاميد که واشنگتن را جهت فرستادن قواى کمکى از پايين رودخانه هودسون نزديک آلبانى نيويورک، کمک نمود. وقتى که نيروهاى بورگوين موفق به پيشروى شدند،ديگر آمريکائيها کاملأ منتظر آنها بودند . آمريکائى ها تحت فرماندهى بند يکت آرنولد(Benedict Arnold) -- که بعد ها به آمريکائيان در وست پوينت (West Point) نيويورک خيانت کرد -- دو مرتبه انگيس ها را پس زدند. بورگوين تا ساراتوگا (Saratoga) نيويورک ، محلى که نيروهاى آمريکا تحت سرپرستى ژنرال هورا شيو گيتز(Horatio Gates) سربازان انگيسى را محاصره کرده بودند عقب نشست. در روز17 اکتبر1777 ، بورگوين با تمامى ارتش خود تسليم شد. انگيسى ها ،6 ژنرال به انضمام 300 افسر و5500 پرسنل خود را از دست دادند.

 

اتحاد فرانسه با آمريکا

در فرانسه، هيجان براى آمريکا بسيار طنين بود: دنياى متفکر فرانسه خود در حال طغيان عليه فئوداليسم و امتيازات ويژه بود. گرچه ، سلطنت حمايت خودرا مديون به وضعيت جغرافيائئ مستعمرات معطوف مى دانست تا به دلايل ايدئولوژيکي: دولت فرانسه از زمان شکست فرانسه در سال1763 مايل به تلافى عليه انگيس بود. بنجامين فرانکلين، جهت پيشبرد اهداف آمريکا در سال 1776 به پاريس رفت. هوش و زکاوت و زرنگى او بزودى در پايتخت فرانسه حس شد و نقش عظيمى در جهت پيروزى مقاومت فرانسه بازى نمود. فرانسه در ماه مه 1776 شروع به دستيارى مستعمره نشينان نمود و 14 کشتى جنگى بهمراه مهمات به آمريکا فرستاد. در واقع، بيشتر باروت تفنگ هاى مصرفى ارتش آمريکا از فرانسه تامين مى شد. پس از شکست بريتانيا در ساراتوگا (Saratoga) ، فرانسه فرصتى طلايى يافت تا بطور جدى دشمن قديمى خود را تضعيف نموده و توازن قدرتى را که در نتيجه جنگ هفت ساله ( جنگ فرانسه و سرخ پوستان) به هم خورده بود، بهبود بخشد. در تاريخ 6 ماه مه 1778 ، آمريکا و فرانسه يک عهد نامه دوستى و بازرگانى را امضا نمودند که بر طبق آن فرانسه، آمريکا را به رسميت شناخت و امتيازات بازرگانى به آن کشور پيشنهاد نمود. همچنين يک عهدنامه اتحاد امضا نمودند که بر طبق آن دو کشور موافقت کردند که اگر فرانسه وارد جنگ شد، هيچيک از دو کشور سلاح هاى خود را تا وقتى پيروزى آمريکا به جهت استقلال تثبيت نشده به زمين نخواهند گذاشت. اين عهد نامه همچنين مقرر مى ساخت که هيچيک از دو کشور بدون اجازه آن يکى ، معاهده صلح با بريتانيا امضا نخواهد کرد. هر دو کشور همچنين تعلقات ديگرى را در آمريکا تضمين نمودند. اين تـنها معاهده دفاعى دو جانبه اى بود که ايالات متحده يا پيشينيان آن تا 1949 به امضا رسانيده بودند.

اتحاد فرانسه- آمريکا بزودى ابعاد مبارزه را گسترده تر نمود. د ر ژوئن 1778 ، کشتى هاى بريتانيا به سوى قايق هاى فرانسوى آتش گشودند و دو کشور وارد جنگ شدند. در سال 1779 ، اسپانيا ، به اميد کسب مجدد زمين هاى متصرف شده توسط انگليس در جنگ 7 ساله، به طرف فرانسه ولى نه بعنوان دوست آمريکائى ها وارد جنگ شد. در سال 1780 بريتانيا بر عليه هلندى ها، که داد و ستد خود را با آمريکائيان ادامه داده بودند، اعلان جنگ نمود. مجموعه اين قدرت هاى اروپائى، در رأس آنها فرانسه، تهديد بسيار جدى ترى براى بريتانيا بود تا مستعمرات آمريکائى که تنها ايستاده بودند.

 

بريتانيا به سمت جنوب مى رود

با وجود دخالت فرانسه، بريتانيا تلاش هاى خود را در مستعمرات جنوبى افزايش داد چون عقيده شان بر اين بود که جنوبى ها، وفاداربه حکومت ا ند. يک رشته عمليات جنگى با تسخير ساوانا(Savannah) جورجيا در اواخر سال 1778 آغاز شد. پس از مدت کوتاهى ، سربازان انگيسى بسوى چارلستون (Charleston) ، کاروليناى جنوبى، (بندر اصلى جنوب) حرکت نمودند. انگليسى ها نيروهاى عظيم در يائى و زمينى را به منطقه آورده بودند و نيروهاى آمريکائى را در جزيره چارلستون، شکست دادند. در روز 12 مى ، ژنرال بنجامين لينکن ، شهر و 5000 سرباز آنرا تسليم نيروهاى انگيسى نمود که بزرگترين شکست آمريکا درجنگ محسوب مى شد.

ولى اين بد شانسى و شکست ، شورشيان آمريکائى را جسورتر نمود. بزودى اهالى کاروليناى جنوبى شروع به شبيخون به خطوط مهمات انگيسى زدند. تا ماه جولاى ژنرال هوراشيو گيتز (Horatio Gates) که نيروى چريکى آموزش نديده اى را جمع کرده بود به سمت کامدن (Cameden) کاروليناى جنوبى حرکت نمودند تا با نيروهاى انگيس تحت رهبرى ژنرال چارلز کورن واليس (Charles Cornwallis) مواجه شوند. ولى سربازان آموزش نديده ارتش گيتز در مواجه با زبده هاى بريتانيائى دستپاچه شده و فرار کردند.

سربازان کورن واليس چند بار ديگر با آمريکائيان مواجه شدند ولى مهم ترين جنگ در اوايل سال 1781 در کوپنز(Cowpens) کاروليناى جنوبى رخ داد که در آنجا آمريکائيان بدرستى انگيسى ها را شکست دادند. کورن واليس پس از يک تعقيب طولانى و بى فايده در کاروليناى شمالى، نگاه خود را به ويرجينيا دوخت.

 

پيروزى و استقلال

در جولاى 1780 ، لوئى شانزدهم فرانسه يک نيروى متشکل از 6000 نفر را تحت کومته ژان دو روشامبو(Comte Jean de Rochambeau ) به آمريکا اعزام نمود. بعلاوه، ناوگان فرانسه، حمل و نقل کشتيرانى بريتانيا را به ستوه آوردند و باعث عدم تقويت مجدد نيروهاى انگيسى شدند. ارتش و نيروهاى دريائى آمريکا و فرانسه که به 18000 نفر مى رسيد ، در تمامى طول تابستان و تا حوالى پائيز در مواجه با کورن واليس بودند. بالاخره در روز اکتبر 19، 1781 پس از غافلگير شدن در يورک تاون(Yorktown) در نزديکى دهانه خليج چسپيک ، کورن واليز به اتفاق ارتش 8000 نفرى خود تسليم شدند.

گرچه شکست کورن واليس فورأ به جنگ پايان نداد- تقريبآ حدود 2 سال بى نتيجه ادامه يافت- دولت تازه انگيس بر آن شد تا در اوايل 1782 در پاريس به مذااکرات صلح با آمريکا دست بزند . بنجامين فرانکلين و جان آدامز و جان جى نمايندگان آمريکا محسوب مى شدند. در 15 آوريل 1783 ، کنگره، عهد نامه نهايى را تصويب نمود و پس از آن بريتانياى کبير و مستعمرات سابق آن، عهد نامه را در 3 سپتامبر امضا نمودند. معاهده صلح که به معاهده پاريس (Treaty of Paris) شهرت دارد، استقلال، آزادى و حق حاکميت 13 مستعمره سابق، ايالات کنونى، را به رسميت شناخت که در آن بريتانيا، نواحى از سمت غرب تا رودخانه مى سى سى پى ، از سوى شمال تا کانادا، و از جنوب تا فلوريدا را که به اسپانيا بازگردانده شده بود واگذار کند. مستعمرات نو پا که ريچارد هنرى لى، 7 سال پيش از آن از آنها سخن گفته بود، نهايتأ " ايالت آزاد و مستقل" شدند. کار تشکيل و اتحاد يک مملکت هنوز باقى مانده بود.

 

درحاشيه: وفاداران به حکومت د رطول انقلاب آمريکا

امروز آمريکائيان به جنگ استقلال به چشم انقلاب نگاه مى کنند ولى از بسيارى جهات، جنگ داخلى بود. وفاداران به حکومت يا بگفته مخالفين شان " توريزها(Tories)" مخالف انقلاب بودند و حتى برخى از آنها عليه شورشيان اسلحه برداشتند. تعداد وفاداران به حکومت به 500000 نفر يا 20 در صد جمعيت سفيد پوست مستعمره نشينان تخمين زده ميشود.

ولى چه چيزى محرک وفاداران به حکومت بود ؟ بيشتر آمريکائيان تحصيل کرده ، چه وفادار به حکومت و چه انقلابى، تئورى حقوق طبيعى و دولت محدود جان لوک را قبول داشتند. از اين رو، وفاداران به حکومت ، همچون شورشيان، از قوانين بريتانيائى همچون معاهده تمبر و معاهده اجبارى انتقاد مى کردند. وفاداران به حکومت به راههاى صلح آميز اعتقاد داشتند چون عقيده شان بر اين بود که خشونت باعث هرج و مرج و حکومت ستمگرانه مى شود. همچنين بر اين اعتقاد بودند که استقلال به معناى فقدان فوايد اقتصادى حاصله از عضويت در سيستم بازرگانى انگلستان ميباشد.

وفاداران به حکومت ازهر قشرى تشکيل مى شدند. اکثريت آنها، بازرگانان کوچک، صنعت گران و صاحب مغازه ها بودند. تعجبى ندارد که اکثر مقامات انگيسى به تاج و تخت وفادار ماندند. بازرگانان ثروتمند همچون کشيشان آنگليکى، بويژه در نيوانگلند يپوريتن ها مايل به وفادارى به تاج و تخت بودند. وفاداران به حکومت همچنين درميان خود سياه پوستان ( که بريتانيائى ها به آنها وعده آزادى داده بودند) ، سرخ پوستان، مستخدمين قرار دادى و برخى مهاجرين آلمانى، که پشتيبان تاج و تخت بودند، چون جرج سوم اصلأ آلمانی الاصل بود، را داشتند.

تعداد وفاداران به حکومت در هر مستعمره متفاوت بود. آمارهاى اخير نشان مى دهد که نيمى از جمعيت نيويورک، وفادار به حکومت بودند؛ نيويورک ، فرهنگى اشرافى داشته و در طول انقلاب توسط بريتانيائى ها اشغال شده بود. در کارولينا، بازرگانان محلى، وفاد اران به حکومت بودند در حاليکه زارعين تايد واتر بيشتدر طرفدار انقلاب بودند.

در طول انقلاب، اکثريت وفاداران به حکومت از نقطه نظرهايشان، چندان ضربه اى نخوردند، گرچه اقليت آنها، حدود 19000 نفر مسلح و تحت پشتيبانى انگيس در زد و خوردها شرکت داشتند. عهد نامه صلح پاريس، کنگره را ملزم مى ساخت تا زمين هاى توقيف شده وفاداران به حکومت را به آنها باز گرداند. وارثين ويليام پن در پنسيلوانيا، براى مثال و وارثين جورج کالورت در مريلند ، مبالغ قابل توجهى را دريافت کردند. در کارولينا، که عداوت بين شورشيان و وفاداران به حکومت بويژه بسيار قوى و ريشه دار بود. در نيويورک و کارولينا دارائى و املاک برخى از اعضاى گروه دوم ، مجددآ به آنها برگردانده شد. وقتى املاک بزرگ بين خرده کشاورزان تقسيم شد، مصادره املاک وفاداران به حکومت به انقلابى اجتماعى تبديل شد.

حدود صدهزار وفادار به حکومت کشور را ترک کردند که از جمله آنها، ويليام فرانکلين، پسر بنجامين فرانکلين؛ جان سينگلتون کوپلى (John Singleton Copley) ، بزرگترين نقاش آمريکائى عصر بودند. بسيارى از آنها در کانادا سکنى گزيدند. برخى از آنها باز گشتند ولى بسيارى از دولت هاى ايالتى، وفاداران به حکومت سابق را از داشتن پست هاى دولتى محروم ساختند. د ر دهه هاى پس از انقلاب، آمريکا تمايل بر آن داشت که وفاداران به حکومت را فراموش کند. وفاداران به حکومت ، بغير از کوپلى، در تاريخ آمريکا، افرادى گمنام ماندند.

..........................................................................................................................

 

 

بخش چهارم: شکل گيرى دولت ملى

" هر شخص و هرانسانى در زمين، حق استقلا ل دارد" -- توماس جفرسون ، 1790

 

قوانين اساسى ايالتى

پيروزى انقلاب به آمريکائيان اين فرصت را داد تا فرمى قانونى به آرمانهاى خود که در بيانيه استقلال آمده بودند، بدهند و برخى از شکايات خود را از طريق قوانين اساسى ايالتى حل و فصل کنند. کنگره در 10 مه 1776 ، با مصوبه اى ، از مستعمرات خواست تا تشکيل دولت هاى نوين دهند تا از اين طريق رفاه و ايمنى رأى دهندگان خود را فراهم سازند. برخى از آنها اين را قبلأ انجام داده بودند و در عرض يک سال پس از اعلا ميه استقلال ، تمامى مستعمرات بغير از سه ايالت، قانون اساسى خود را طرح ريزى کرده بودند.

قوانين اساسى نوين تاثير آ رمانهای دمکراتيک را نشان مى داد. هيچيک از آنها تغيير عمده اى نسبت به گذشته نداشت، چون همگى آنها بر طبق بنيادهاى محکم و راستين تجربه مستعمراتى و سروکار با انگيس استوار شده بود. ولى هر کدام از آنها از روحيه جمهورى گرايى الهام گرفته بود، آرمانى که مدتهاى مد يدى توسط متفکرين دوران بيدارى ( Enlightenment ) ستوده شده بود.

طبيعتأ، اولين مقصود تدوين کنند گان قوانين اساسى ايالتى همانا تضمين حقوق "غير قابل انتقالى" بود که تخطى از آن باعث شده بود که مستعمرات سابق ارتباط خود را با بريتانيا بهم بزنند. از اين رو، هرقانون اساسى با يک بيانيه يا حقوق اساسى آغاز مى شد. قانون اساسى ويرجينيا ، که براى بقيه مستعمرات نمونه شد ، اصول اساسى را شامل مى شد که از آن جمله حاکميت مردم، مد ت دوران خدمت در يک پست دولتى، آزادى انتخابات و ذ کر آزادى هاى اساسي: ضمانعت معتدل و مجازات انسانى ، دادرسى سريع توسط هيئت ژورى، آزادى مطبوعات ، آزادى فکر و حق اکثريت جهت اصلاح و يا تغيير دولت، بود.

ايالات ديگر ، ليست آزادى ها را گسترش داده تا آزادى سخن ، آزادى تجمعات وآزادى دادخواست رانيز تضمين کردند که اغلب بندهاى قانونى همچون حق حمل سلاح، حق حکم احضار به دادگاه( habeas corpus) ، حق مصونيت در محل سکونت و حق حراست مساوى تحت قانون در آنها گنجيده شده بود. بعلاوه، تمامى قوانين اساسى قسم ياد کردند که از سه قوه دولت -- اجرائى، مقننه و قضائيه- که هر يک از آنها شاخه ديگر را وارسى ميکرد، متابعت کنند.

قانون اساسى پنسيلوانيا از همه افراطى تر بود. در آن ايالت، صنعتگران فيلادلفيائى، مرزنشينان اسکاتلندي- ايرلندى و زارعين آ لمانى زبان ، کنترل را در دست داشتند. کنگره ايالتى قانون اساسى را اتخاذ نمود که به هر ماليات دهنده مذکر و پسرانش حق راى مى داد، نوبت را در پست دولتى ( هيچ فردى نمى بايست بعنوان نماينده بيش از 4 سال در طى يک دوره 7 ساله در يک پست بماند) اجبارى و يک تشکيلات قانون گذارى تک مجلسى را تشکيل مى داد.

قوانين اساسى ايالتى محدوديت هاى محسوسى را بويژه با در نظر گرفتن استانداردهاى نوين تر در خود داشت. قوانين اساسى که جهت تضمين حقوق طبيعى افراد تدوين شده بود تضمين اساسى ترين حق يک انسان ، که همانا مساوات است را نمى کرد. مستعمرات وا قع در جنوب پنسيلوانيا جمعيت برده خود را از حقوق غير قابل انتقال انسانى خود محروم کرده بودند. زنان حق سياسى نداشتند. هيچ ايالتى اجازه همه جانبه حق راى به مردان را نمى داد و حتى در ايالاتى که ماليات دهندگان حق راى داشتند ( دلاور ( Delaware) ، کاروليناى شمالى، جورجيا و پنسيلوانيا )، افراد در پست هاى سياسى مى بايست صاحب مقدار معينى املاک مى بودند تا بتوانند راى دهد.

 

اصول کنفدراسيون ( Articles of Confederation)

منازعه با انگليس، گرايش مستعمره نشينان را تا حد زيادى تغيير داده بود. مجالس قانونگذارى محلى، طرح اتحاد آلبانى ( Albany Plan of Union ) را که در سال 1754 وضع شده بود رد کرده و از تحويل حتى کوچکترين قسمت خود مختارى خود به هر ارگانى که حتى خود انتخاب کرده بودند، امتناع مى ورزيد ند. ولى در طول انقلاب، کمک ها و پشتيبانى هاى دو جانبه موثر واقع شد و ترس از انصراف از حاکميت فردى تا حد زيادى کاسته شده بود.

جان ديکنسون ( John Dickinson ) در سال 1776 ، " اصول کنفدراسيون و اتحاد جاويد " ( Articles of Confederation and Perpetual Union) را نوشت. کنگره ايالتى در نوامبر 1777 آنرا پذيرفت و در سال 1781 ، پس از تصويب و اتخاذ از سوى تمامى ايالات به اجرا گذارده شد. چهار چوب و زيربناى دولتى که توسط اين اصول بنياد گذاشته شده بود ، ضعف هاى زيادى داشت. دولت ملى فاقد اختيار لازم جهت اخذ تعرفه گمرکى در موقع لازم، تنظيم قواعد بازرگانى و وصول ماليات بود. دولت همچنين فاقد يگانه کنترل مناسبات بين المللى بود: بسيارى از ايالات، مذاکرات مستقيم خود را با کشورهاى خارجى آغاز کردند. 9 ايالت ارتش هاى خود را تشکيل داده و برخى نيروى دريائى خود را سازمان داد ند. در اين ميان، سيستم در هم بر هم ضرب سکه جات و انواع و اقسام اسکناس هاى ملى و ايالتى رايج شد که همگى به سرعت ارزش خود را از دست دادند.

مشکلات اقتصادى پس از جنگ ، تغييراتى اساسى را ايجاب مى نمود. پايان جنگ، اثرى ناهنجار بر بازرگانانى داشت که ارتش هاى هر دو جناح را تامين مى کردند و اين منابع را که از شرکت و همکارى با سيستم تجارتى بريتانيا سرچشمه مى گرفت از دست دادند. ايالات مختلف، کالا هاى آمريکائى را در خط مش هاى گمرکى به ديگر کالا ها ترجيح مى دادند ولى اين تعرفه ها با يکديگر متناقض بود و خود نياز به داشتن يک دولت مرکزى قدرتمند تر داشت که در جهت تثبيت يک خط مشى يکسان قدم بردارد.

احتمالأ زارعين بيش از هر طبقه ديگرى از مشکلات اقتصادى پس از جنگ صدمه ديدند. عرضه محصولات مزارع از تقاضا پيشى گرفت و ناآرامى اساسأ در ميان بدهکاران زارع بيشتربود چونکه که تقاضاى چاره بهترى جهت اجتناب از سلب املاک آنها و حبس شان بدليل مقروض بودن داشتند. صحن دادگاهها ازپرونده هاى تقاضا براى طلب قرض پر شد. در طول تابستان 1786 ، کنوانسيون هاى عمومى و گرد همائى هاى غير رسمى در چندين ايالت تشکيل شد که تمرکز آنها بر روى اصلاحات نوين اداره ايالت ها بود.

در پائيز 1786 ، گروهى از زارعين ماساچوست تحت رهبرى يک کاپيتان سابق ارتش بنام دانيال شيز ( Daniel Shays ) با زور شروع به ممانعت دادگاههاى محلى از صدور راى داورى بيشتر جهت طلب قرض شدند تا آنرا تا انتخابات ايالتى بعدى متوقف سازند. در ژانويه 1787، يک توده 1200 نفرى از مزرعه داران بسوى زرادخانه فدرال در اسپرينگ فيلد (Springfield) حرکت نمودند. شورشيان که اساسأ باچماق و چنگک مسلح بودند توسط گروهى کوچک از نيروهاى انتظامى ايالتى به عقب رانده شدند؛ سپس ژنرال بنجامين لينکلن Benjamin Linclon) ) با نيروهاى کمکى از بوستون سر رسيد و مابقى شورشيان را که رهبرشان به ورمونت ( Vermont) فرار کرده بود ، پس زد. دولت ، 14 شورشى را دستگير و آنها را محکوم به مرگ نمود ولى نهايتأ برخى از آنها بخشوده و بقيه را پس از صرف مدت کوتاهى در زندان آزاد نمود. پس از شکست شورش، هيئت قانونگذارى منتخب تازه اى تشکيل شد که اکثريت آنها با شورشيان همدردى کردند وبه برخى از خواسته هاى آنها براى کاهش و فراغت از قرض، پاسخ داد.

 

مشکل گسترش

با پايان انقلاب، ايالات متحده مجددأ مى بايست به سوال لاينحل غرب -- مشکل گسترش، با تمامى پيچيدگى هاى زمين ، بازرگانى پوست، سرخ پوستان و استقرار و دولت هاى محلى -- مواجه مى شد.

پيشگامان که فريفته بهترين زمين هاى سرزمين شده بودند، گروه گروه به کوههاى آپالاچى (Appalachian Mountains) و ماوراى آن سرازير شدند. تا سال 1775، مرزهاى دور افتاده و وسيع در امتداد آب ، دهها هزار مستعمره نشين را در خود جاى داده بود. افراد مقيم که کوهها آنها را از يکديگر جدا کرده و صدها کيلومتر از مراکز حاکميت سياسى در شرق دور بودند، دولتهاى خود را تشکيل دادند. مستعمره نشينان از تمامى ايالتهاى کشند آبى به سوى دره هاى حاصلخيز ، جنگل هاى سرسبز و مرغزار ها ى داخل سرزمين کوچ نمودند. تا سال 1790 ، جمعيت منطقه ماورای آپالاچين ( trans-Appalachian ) به120 هزار نفر مى رسيد.

قبل از جنگ ، چندين مستعمره ادعاهاى جامع و بعضى اوقات تداخلى در مورد زمين هاى ماوراى آپالاچين ( Appalachian ) داشتند. براى افرادى که چنين برگه هاى ادعايى نداشتند، اين منطقه غنى بنظر بسيار غير عادلانه تقسيم شده بود. مريلند، که نماينده چنين گروهى بود، مصوبه اى را از مجلس گذراند که بر طبق آن زمين هاى ناحيه غربى، املاک عمومى محسوب شده و بايد توسط کنگره به دولت هاى آزاد و مستقل داده مى شد تا تقسيم شود. اين ايده هواخواهان زيادى نداشت. با اين حال، در سال 1780 ، نيويورک با واگذار کردن املاک خود به ايالات متحده راه را براى اين امر باز کرد. در سال 1784 ، ويرجينيا که بيشترين ادعاها را داشت ، تمام زمين هاى شمال رودخانه اوهايو را رها نمود. ايالات ديگر نيز از ادعاهاى خود چشم پوشى کردند و واضح شد که کنگره مالکيت تمامى زمين هاى شمال رودخانه اوهايو و غرب کوههاى آلگنى (Allegheny Mountains ) را بعهده خواهد گرفت. اين ما لکيت عمومى ميليون ها هکتار زمين ، بديهى ترين شاهد يک حرکت ملى و متحد بود و به ايده حاکميت ملى استحکامى معين بخشيد. در عين حال، اين مناطق پهناور مشکلى داشتند که بايد رفع مى شد.

اصول کنفدراسيون، حلى بر اين مشکل بود. بر طبق اين اصول، سيستم خود مختارى محدودى ( به نام فرمان شمال غربى ( Northwest Ordinance of 1787) که در سال 1787 وضع شد سازمان منطقه شمال غربى را اداره مى کرد. اين سيستم ( نخست بشکل يک منطقه واحد) که توسط فرماندار و قضاتى که کنگره انتخاب انتخاب کرده بود اداره ميشد. وقتى که جمعيت اين منطقه به 5000 مرد آزاد که حق راى دادن داشتند رسيد، مى بايست مجلسى را که از دو شاخه تشکيل مى شد بر پا مى کردند که اين ارگان خود مجلس پائين تر را منصوب ميکرد. بعلاوه، ميتوانست در آن موقع يک نماينده ( بدون حق رأي) به کنگره اعزام دارد.

قراربراين شد که نه بيش از 5 ونه کمتر ا ز 3 ايالت از اين منطقه تشکيل يابد، و زمانى که جمعيت هر کدام از آنها به 60 هزار نفر رسيد، مى بايست با حفظ همان موازين و موقعيت ايالتهاى نخستين به اتحاديه ( Union ) پذيرفته وملحق شوند. اين فرمان ،حقوق و آزادى هاى فردى را تضمين، آموزش و پرورش را تشويق و تضمين مى کرد که " هيچگونه بيگارى يا خدمتگزاری ناخواسته در مناطق نامبرده شده نخواهد بود".

خط مشى نوين اين تصور ريشه دار که مستعمرات براى نفع کشور مادر مى زيستند و از لحاظ سياسى مطيع و زير دست و از لحاظ اجتماعى در رده پائين ترى قرار دارند را مردود مى شمرد. دکترين فوق براين اصل استوار بود که مستعمرات، شاخه اى از يک مملکت هستند و حق ( و نه امتياز) تمامى منا فع برابرى و مساوات را دارند. اين تبصره هاى روشنفکرانانه فرمان شمال غربى ، شالوده خط مشى املاک عمومى آمريکا را پايه ريزى کرد.

 

کنوانسيون قانون اساسى ( Constitutional Convention)

جورج واشنگتن در مورد عصر بين معاهده پاريس ( Treaty of Paris ) و نگارش قانون اساسى چنين نوشت که ايالات فقط بوسيله " ريسمانى از شن " به هم متحد بودند. کشمکش بين مريلند و ويرجينيا برسر دريا نوردى در رودخانه پوتوماک ( Potomac ) منجر به تشکيل کنفرانسى از نماينده هاى 5 ايالت در آناپوليس ( Annapolis ) مريلند در سال 1786 گشت. يکى از نمايندگان، آلکساندر هاميلتون ( Alexander Hamilton ) دستياران خود را متقاعد ساخت که بازرگانى، با ديگر پرسش هاى اقتصادى و سياسى به مقدار زيادى در هم آميخته و وضعيت جدى تر ا ز اين بود که با چنين ارگان ناروالى بتوان با آن مقابله کرد.

او از تمامى ايالات خواست که نماينده هاى تعيين شده خود را بجهت شرکت در جلسه اى که قراربود بهار بعد در فيلادلفيا تشکيل شود اعزام دارند . انجمن درآغاز برسر اين قدم محکم ، خشمگين شد ولى پس از آگاهى از اينکه ويرجينيا ، جرج واشنگتن را بعنوان نماينده اعزام ميدارد ،خاموش شد. در طى پاييز و زمستان بعد، در کليه ايالات غيراز رودآيلند انتخابات برگزار شد.

ماه مه سال 1787، کنوا نسيون فدرا ل ( Federal Convention) وا قع در مجلس ايالتى فيلا دلفيا شاهد حضور برجسته ترين نمايندگان بود. قانونگذاران ايالتى، رهبران با تجربه در ادا ره دولت و مستعمرات، افراد با تجربه در کنگره و مجرب در مجلس و ارتش را عازم ساختند. جورج واشنگتن بعنوان عاليترين شهروند کشور به خاطر صداقت و رهبرى نظامى اش در طول انقلاب، بعنوان رياست کرسى انتخاب شد.

در ميان اعضاى برجسته ديگر 2 نفر اهل پنسيلوانيا بودند: گورنر موريس ( Gouverneur Morris ) که نياز به تشکيل دولت ملى را بوضوح حس مى کرد و جيمز ويلسون ( James Wilson ) که آرمانهاى ملى را با کوشش هاى خستگى ناپذير خود به جلو برد. نماينده ديگر پنسيلوانيا، بنجامين فرانکلين ( Benjamin Franklin) بود که در اين زمان به انتهاى حرفه خدمت به مردم و موفقيت هاى علمى خود رسيده بود. نماينده ويرجينيا جيمز مديسون ( James Madison ) بود. او سخنگويى جوان و دانشجوى تمام عيار سياست و تاريخ و بگفته يکى از همکارانش " او شخصى بود با روحيه صنعتى و کاربردى ... پر معلومات ترين فرد در هر منازعه اى" . امروزه از مديسون بعنوان " پدر قانون اساسى" ياد برده مى شود.

ايالت ماساچوست روفوس کينگ ( Rufus King) و البريج گرى ( Elbridge Gerry ) راکه هر دو جوانى توانا و با تجربه بودند ،اعزام ساخت. راجر شرمن ( Roger Sherman ) کفاشى که قاضى شده بود يکى از نمايندگان کانتيکات بود. از نيويورک ، آلکساندر هاميلتون حاضر شد که خود برگزار کننده جلسه بود. غايب در جلسه توماس جفرسون ( Thomas Jefferson) بود که بعنوان وزير در فرانسه خدمت مى کرد و جان آدامز( John Adams ) که در همان مقام در بريتانيا خدمت مى کرد. جوانها اکثريت 55 نماينده را تشکيل مى دادند. متوسط سن 42 بود.

اين کنوا نسيون علنا اجازه پيش نويسى تبصرات اصول کنفدراسيون را داشت ولى همانطور که مد يسون بعدآ نوشت، نمايندگان " با اعتماد انسانى خود به کشورشان" اصول کنفدراسيون را بکنار گذاشته و شروع به پايه ريزى يک نظام کاملأ نوين دولت کردند.

آنها تشخيص دادند که نياز مبرمى است تا دو قدرت مختلف -- قدرت کنترل محلى، که تا بحال 13 ايالت نيمه مستقل آ ن را بکار برده بودند -- و همچنين حاکميت دولت مرکزى با يکديگر متحد شوند. آنها اين اصل را پذيرفتند که امورات و تابعيت ها و قدرتهاى دولت مرکزى چون جديد است بسيار کلى و مشمول است و مى بايست بدقت تعريف و بيان شود و مى بايست درک کرد که عملکردها و حاکميت هاى ديگر متعلق به ايالات است. پذيرفته شد که دولت مرکزى واقعآ مى بايست از خود قدرتى واقعى داشته باشد، نمايندگان عمومأ پذيرفتند که دولت مى بايست علاوه بر چيزهاى ديگر اختيار ضرب سکه ، نظارت بر امور بازرگانى ، دا د و ستد، اعلان جنگ و صلح را داشته باشد.

 

مذاکره و مصالحه

دولتمردان و صاحب منصبان قرن 18 که در فيلادلفيا ملاقات کردند کاملأ از طرفداران فرضيه توازن قدرت در سياست منتسکيو ( Montesquieu ) بودند. اين اصل توسط تجربيات مستعمراتى پشتيبانى شده و توسط نوشته هاى جان لاک ، که بيشتر نمايندگان با آن آشنايى داشتند تقويت مى شد. اين تاثيرات منجر به يقينى شد که دولت بايد از سه شاخه مجزا و هم تراز تشکيل شود. قواى مقننه ، اجرائيه و قضائيه مى بايست چنان با يکديگر هماهنگ کار کنند تا هيچيک از آنها هرگز کنترل را بدست نگيرد. نمايندگان بر اين امر توافق کردند که قوه مقننه، همچون مجالس مستعمراتى و پارلمان انگليس مى بايست شامل دو مجلس باشد.

در اين موارد، اتفاق آرا در ميان اعضا وجود داشت. ولى در مورد اجرا و بکار بردن آنها، اختلافات شديدى پديدار شد. نمايندگان ايالات کوچکتر مثلآ نيوجرسي- مخالف به تغييرى بودند که منجر به کاهش نفوذ آنها در دولت ملى بر نسبت کرسى نمايندگى به نسبت جمعيت تا کرسى نمايندگى به نسبت ايالت، بشکلى که در اصول کنفدراسيون آمده بود ، شوند.

از سوى ديگر، نمايندگان ايالات بزرگترى چون ويرجينيا خواستار نمايندگى متناسب بودند. اين منازعه ممکن بود به درازا بکشد تا اينکه راجر شرمن ( Roger Sherman) قدم جلو گذاشته و پيشنهاد داد که نمايندگى بر نسبت جمعيت ايالت ها در يکى ا ز دو بخش کنگره ، مجلس نمايندگان ( House of Represntative) و نمايندگان مساوى براى هر ايالتى ، در بخش ديگر کنگره، سنا (Senate) برقرار شود.

از اين رو اتحاد ايالات کوچک عليه ايالات بزرگ حل وفصل شد. ولى هر سوالى که به جواب مى رسيد مشکلاتى نوين را پديد مى آورد که مى بايست با مصالحه هايى نوين حل مى شد. شمالى ها مايل بودند که در موقع تعيين سهميه ماليات هر ايالت، برده ها نيز به حساب آيند ولى در موقع تعيين تعداد کرسى هاى موجود براى آن ايالت در مجلس نمايندگان آنها محسوب نشوند. پس از چندى مجادله تعيين شد که نمايندگان مجلس نمايندگان بر حسب تعدا د ساکنين آزاد هر ايالت بعلاوه سهپنجم بردگان تعيين شوند.

اعضاى معينى، چون شرمن و البريچ گرى، که کارکشتگان شورش شيز ( Shays ) بودند، از اين نگران بودند که توده مردم فاقد خرد کافى براى اداره امورات خود هستند و مايل بودند که هيچ شاخه از دولت فدرال با انتخاب مستقيم مردم انتخاب نشود. برخى ديگر بر اين عقيده بودند که دولت ملى بايد تا حد ممکن بر پايه مردمى ريخته شود. برخى از نمايندگان مايل به کنارگذارى غرب در حال رشد براى ايالت شدن و استقلال بودند ؛ برخى ديگر اصول مساواتى را که در حکم شمال غربى 1787 نوشته شده بود زير سئوال بردند.

ولى هيچ اختلا ف جدى در مورد موا رد اقتصادى ملى به اندازه اسکناس، قوانين مربوط به التزام قرار داد يا نقش زن ، که از سياست کنار گذاشته شده بودند بوجود نيامد. ولى نياز برای توازن منافع اقتصادى منطقه اى، نياز به حل و فصل قدرت ها، دوره و انتخاب رئيس قوه اجرايى و حل کردن مشکلا تى همچون تصدى قضات ونوع دادگاه هايى که مى بايست تشکيل مى شد، حس مى شد.

کنوانسيون پس از يک تابستان طولانى در فيلادلفيا نهايتآ بيانيه اى را صادر کرد که بر اساس آن سازمان پيچيده ترين دولتى که تا کنون تشکيل شده بود ترسيم شد-- دولتى مقتدر و برتر در چارچوبى کاملأ معين و محدود. در اعطاى قوا، کنوانسيون اقتدار کامل را جهت وصول ماليات، احتساب وام، عوارض گمرکى و ماليات کالا هاى داخلى، ضرب سکه ، تثبيت اوزان و مقياسات ، تصديق امتياز و اختراع ، تشکيل ادارات پستى و تاسيس راهها به دولت واگذار نمود. دولت ملى همچنين اقتدار تشکيل و نگهدارى ارتش، نيروى دريائئ و نظارت بر دا د وستد بين ايالات را داشت. به دولت اختيار اداره امور سرخ پوستان، خط مشى خارجى و جنگ نيز داده شده بود. دولت قادر به تصويب قوانين مربوط به تبعه نمودن خارجيان و کنترل زمين هاى مردمى نيز بود. دولت مى توانست بر اساس تساوى مطلق نسبت به قوانين اوليه ، ايالات جديد را نيز بپذ يرد. قدرت تصويب تمامى قوانين لازم و صحيح جهت اجراى اين اقتدار کاملآ مشخص که اعطا شده بود، دولت فدرال را قادر ساخت تا نيازهاى نسل هاى آينده را تامين کند.

اصل تفکيک قوا قبل از اين در بيشتر قوانين اساسى ايالات مختلف آزمايش شده بود، و بسيار دقيق و مفهوم بنظر مى رسيد. از اين رو، کنوانسيون يک سيستم دولتى را با شاخه هاى مقننه ، اجرائى و قضائيه تشکيل داد که هر يک از سوى ديگرى زير نظر بود. از اين رو، مصوبات کنگره تا پيش از تاييد توسط رئيس جمهور، قانون محسوب نمى شد. و به همين شکل رئيس جمهور نيز مى بايست مهمترين ملاقات ها و همچنين تمامى قرار دادهاى خود را جهت تاييد به سنا تسليم نمايد. رئيس جمهور نيز به نوبه خود ممکن است توسط کنگره آمريکا جلب و از کار بر کنار گردد. قوه قضايى مى بايست تمامى مواردى که تحت قوانين فدرال و قانون اساسى پديد مى آيد مورد رسيدگى قرار دهد؛ در واقع به دادگاه ها عملأ اختيار داده شد تا قانون اساسى و قانون مصوبه را تعبير کنند. ولى اعضاء قوه قضائيه، که توسط پرزيدنت انتخاب و توسط سنا تاييد مى شوند، نيز توسط کنگره مى توانند از کار برکنار شوند.

جهت حفظ قانون اساسى از تغييرات عجولا نه ، اصل 5 مشخص نمود که تبصرات به قانون اساسى يا بايد توسط دو سوم هر دو شاخه کنگره يا 3/2 ايالات که در کنوانسيون حضور داشتند مورد موافقت قرار گيرد. چنين پيشنهاداتى مى بايست توسط يکى از دو روش زير بتصويب مى رسيد: يا توسط قانون گذاران 3 چهارم ايالات و يا از طريق مجمع تشکيل شده در 3 چهارم ايالات؛ کنگره روش لا زم را تعيين مى کرد.

نهايتا، کنوانسيون با مهمترين مشکل خود مواجه شد: چگونه مى بايست قدرتهاى اعطا شده به دولت را به اجرا گذاشت؟ تحت اصول کنفدراسيون، دولت ملى -- بر روى کاغذ-- قدرتهاى عظيمى را دارا بود که در عمل ارزش نداشت چون ايالات توجهى بدان نمى کردند. پس چگونه مى بايست اين دولت جديد را از رويا رويى با همان سرنوشت بدور نگاه مى داشت؟

در ابتدا، بيشتر نمايندگان يک جواب براى آن داشتند -- استفاده از قدرت. ولى بزودى پى برده شد که استفاده از زور باعث نابودى اتحاديه مى شود. بالاخره تصميم بر اين شد که دولت نبايد عليه ايالات بلکه عليه مردم ايالات اقدام کند و بايد قوانين را براى و برافراد کشور پياده کند. بعنوان سنگ لوحه قانون اساسى، کنوانسيون 2 عبارت کوتاه و پر معنى را اتخاذ نمود:

"کنگره اقتدار لازم جهت وضع قوانين لازم و قدرت اجراى آنرا خواهد داشت. اين قدرت توسط اين قانون اساسى به دولت ايالات متحده محول مى شود ( اصل 1، بند 7 )".

اين قانون اساسى و قوانين ايالات متحده ، که متعاقبأ ذکر مى شود؛ و تمامى قرار دادهاى بسته شده و آنها که بسته خواهد شد، تحت حاکميت ايالات متحده ، قانون عالى اين سرزمين خواهند بود؛ و قضات در هر ايالتى محدود به هر آنچه که در قانون اساسى يا قوانين ايالات آمده است هستند. (باب 6) .

از اين رو، قوانين ايالات متحده در دادگاه هاى ملى، از طريق قضات و مارشال ها، و نيز در دادگاه هاى ايالتى از طريق قضات ايالتى و مأموران قانون ايالتى به اجرا در آمد.

تا به امروز نيز مباحثه در مورد محرک نويسندگان قانون اساسى ادامه دارد. در سال 1913، چارلز برد ( Charles Beard ) در رساله تعبير اقتصادى قانون اساسى (An Economic Interpretation of the Constitution) چنين گفت که پدران بنيانگزار آمريکا جهت کسب منافع اقتصادى ناشى از ثبات اعمال شده از سوى يک دولت ملى مقتدر، ايستادند چون آنها مقدار زيادى اوراق قرضى دولتى بى ارزش را در اختيار داشتند. گرچه، جيمز مديسون ، طراح اصلى قانون اساسى، اوراق قرضه اى در دست نداشت، ولى بسيارى از مخالفين قانون اساسى اوراق قرضه فراوان در اختيار داشتند. منافع اقتصادى بر رشته مباحثه تاثير گذاشت. ولى گرايش هاى ايدئولوژيکى، منطقه اى وايالتى نيز بى تاثير نبود. آرمان گرايى تدوين کنندگان قانون اساسى نيز حائز اهميت بود. پدران بنيانگزار، حاصل دوران بيدارى، دولتى را طرح ريزى کردند که به اعتقاد آنها، باعث ترويج و ترقى آزادى هاى فردى و معنويت عمومى مى شد. آرمانهاى مجسم در قانون اساسى آمريکا عنصر اصلى هويت ملى آمريکا بشمار مى روند.

 

تصويب و حقوق اساسى (Bill of Rights)

در روز 17 سپتامبر 1787، پس از 16 هفته سنجش ، بررسى و تبادل نظر، قانون اساسى تکميل شد،و توسط 39 نفر از 42 نماينده حاضر امضا شد. فرانکلين، با اشاره به نيم خورشيدى نقـش بسته به طلا در پشت صندلى واشنگتن چنين گفت: من اغلب در طول جلسات به آن (صندلي) که در پشت رئيس جمهور است خيره شدم بدون آنکه قادر باشم که تشخيص دهم که وقت طلوع است يا غروب؛ ولى الآن مسرورم که مى دانم که خورشيد در حال طلوع است و نه غروب.

کنوانسيون قانون اساسى به پايان رسيد، اعضا " به سيتى تاورن ( City Tavern) رفته و با يکديگر غذا خوردند وبا صميميت يکديگر را ترک گفتند." ولى بخش بحرانى اين تلاش جهت اتحادى کاملتر هنوز باقى مانده بود. رضايت مجالس ايالتى منتخب مردم هنوز باقى مانده بود تا اين "مدرک" بطور موثر به اجرا در آيد.

کنوانسيون تصميم گرفت اگر قانون اساسى توسط 9 مجلس از 13 مجلس ايالت تصويب شود، رسمى اعلام شود. تا ژوئن 1788، 9 ايالت، قانون اساسى را تصويب نمودند ولى ايالات بزرگ ويرجينيا و نيويورک اين کار را نکردند. بسيارى از مردم اين احساس را داشتند که بدون حمايت اين دو ايالت، قانون اساسى ارزش لازم را نخواهد داشت. براى بسيارى، قانون اساسى بسيار پر خطر بود: اگر دولت مرکزى پر قدرت بر آنها ستم وارد آورد و آنها را تحت فشار مالياتهاى سنگين برد و آنها را بزور به جنگ کشانيد، آنوقت چه؟

نقطه نظرات مختلف در مورد اين مسايل باعث تشکيل دو حزب شد، فدراليستها ( Federalists) ، که طرفدار يک دولت مرکزى پر قدرت بودند و ضد نظام فدرالها ( Antifederalists ) که خواهان همکارى آزاد وآرام ايالات مجزا بودند. مجادلات مهيج از هر دو جناح توسط مطبوعات ، قانونگداران و مجالس ايالتى به گوش مى رسيد.

در ويرجينيا، اعضاى حزب ضد نظام فدرا ل با اعتراض به وا ژه هاى آغازين قانون اساسى، به دولت جديد حمله کردند: " ما مردم ايالات متحده "، بدون استفاده از نام خود ايالات در قانون اساسى، نمايندگان اعتراض کردند که ايالات قادر به داشتن حقوق و حاکميت خود نخواهند بود. اعضاى حزب نظام فدرال ويرجينيا تحت رهبرى پاتريک هنرى (Patrick Henry ) ، که سخنگوى اصلى زارعين حومه بود، ترس از قدرت دولت مرکزى جديد داشتند. نمايندگان مخالف با اين پيشنهاد که مجلس ويرجينيا قانون حقوق اساسى را توصيه کند متقاعد شدند و اعضاى حزب نظام ضد فدرال برای تصويب قانون اساسى در 25 ژوئن به فدراليست ها ملحق شدند.

در نيويورک آلکساندر هاميلتون، جان جى ( John Jay ) و جيمز مديسون با درج يک سرى رسالات تحت عنوان نامه هاى فدراليست ( The Federalist Papers ) تصويب قانون اساسى را بيشتر به جلو بردند. اين رسالات که در جرايد نيويورک منتشر مى شد دلايلی کلاسيک به نفع دولت فدرال مرکزى ارائه داد که بر اساس آن قواى اجرائى، مقننه و قضايى با عملکرد جداگانه يکديگرى را تحت نظر داشته باشند. درج اين رساله ها تاثير عميقی بر نمايندگان نيويورک گذاشت و قانون اساسى در 26 ژوئن به تصويب رسيد.

ناسازگارى با دولت مرکزى پرقدرت فقط يکى از چندين نگرانى مخالفين قانون اساسى بود. مسئله حائز اهميت ديگر اين بود که قانون اساسى بطور کافى حافظ حقوق فردى و آزاديهاى انسانى نيست. جورج ميسون ( George Mason ) از ويرجينيا، نويسنده اعلاميه حقوق ( Declarations of Rights ) 1776 ويرجينيا، يکى از سه نماينده اعزامى به کنوانسيون قانون اساسى بود که از امضاى مدرک پايانى امتناع ورزيد چون ذکرى از حقوق فردى نمى کرد. او به اتفاق پاتريک هنرى، شديدآ عليه تصويب قانون اساسى توسط ايالت ويرجينيا تلاش نمود. در واقع 5 ايالت، از جمله ماساچوست، به شرط اينکه چنين تبصره هايى بزودى اضافه شود، قانون اساسى را تصويب نمودند.

وقتى که اولين کنگره در سپتامبر 1789 در شهر نيويورک تشکيل جلسه داد، همگى به ماده الحاقى قانون اساسى که منجر به حفظ حقوق اساسى افراد مى شود متفق الرأى بودند. کنگره نيز بسرعت 12 قلم از اين تبصره ها را پذيرفت؛ تا دسامبر 1791، تعداد کافى ازايالات 10 تبصره را تصويب نموده بودند که بتوان آن تبصره ها را بخشى از قانون اساسى کرد. اين ده تبصره در مجموع اصلاحيه قانون اساسى آمريکا ( Bill of Rights ) خوانده مى شود. در ميان تبصره هاى اين قوانين از اينها مى توان نام برد: آزادى بيان، مطبوعات، مذهب و حق اجتماع صلح آميز، اعتراض و در خواست به تغيير ( اولين تبصره) ، حراست در برابر بازرسى غير معقول ، توقيف املاک و دستگيرى ( تبصره 4)؛ حق قانونى در تمام موارد جنائى ( تبصره 5) ، حق يک محکمه سريع و منصفانه ( تبصره8) وحفاظت د ر برابر مجازات غير عادى و ظالمانه و تبصره اى که مردم حقوق اضافى ديگرى نيز دارند که در قانون اساسى نيامده ( تبصره9).

از زمان اخذ قوانين حقوق ، تا به حال فقط 16 تبصره ديگر به قانون اساسى اضافه شده است. گرچه تعداد زيادى از تبصره هاى واپسين، تشکيلات و نحوه عمليات دولت فدرال را تجديد و اصلاح نمود، بيشتر آنها روال تثبيت شده توسط قوانين حقوقى را دنبال کرده و اين حقوق و آزادى هاى فردى را گسترش دادند.

 

پرزيدنت واشنگتن ( ( PRESIDENT WASHINGTON

يکى ازآخرين کارهاى کنگره کنفدراسيون ترتيب انتخابات رياست جمهورى بود که در روز 4 مارس 1789 انجام پذيرفت، روزى که دولت جديد به راستى موجوديت پيدا کرد. نام يک نفر بعنوان رئيس کل کشور -- جرج واشنگتن -- بر سر زبانها بود و در روز 30 آوريل 1789 باتفاق آراء به رياست جمهورى برگزيده شد. واشنگتن از روى کلماتى که، هر رئيس جمهورى که پس از او آمد نيز تکرار نمود، قسم ياد نمود تا وظايف رياست جمهورى که به او سپرده شد به انجام رساند و با تمام توانايى خود " جهت حفظ ، حراست و دفاع از قانون اساسى ايالات متحده" بکوشد .

وقتى واشنگتن بر منصب رياست جمهورى نشست، قانون اساسى جديد نه پشتيبانى سنتى و نه حمايت نظرات عمومى را به همراه داشت. بعلاوه، دولت جديد نياز به تدبير سيستم خود داشت. هيچگونه مالياتى در راه نبود. تا تشکيل قوه قضائيه ، قوانين را نمى شد به اجرا گذاشت. ارتش کوچک بود و نيروى دريائى وجود نداشت.

کنگره بسرعت وزارت خانه هاى کشور و خزانه دارى را تشکيل داد و توماس جفرسون و آلکساندر هاميلتون را بترتيب بر آنها گمارد. کنگره بطور همزمان ، قوه قضائيه فدرال را تشکيل داد که از اين طريق نه تنها ديوان عالى (Supreme Court ) با يک قاضى القضات و 5 قاضى ديگر بلکه 3 حوزه قضايى و 13 دادگاه سيار منطقه اى تشکيل شدند . وزير جنگ و دادستان نيز تعيين شد. و از آنجائيکه واشنگتن معمولأ ترجيح مى داد تا پس از مشاوره با مردان مورد اعتماد خود تصميم گيرى کند، کابينه رياست جمهورى بوجود آمد که شامل سرپرستان تمامى وزارت خانه هايى بود که کنگره قرار بود بوجود آورد.

در عين حال کشور پيوسته درحال رشد بود و مهاجرت از اروپا در حال افزايش بود. آمريکائيان بطرف غرب کوچ مى کردند: اهالى نيوانگند و پنسيلوانيا به سمت اوهايو؛ ويرجينيائى ها و اهالى کارولينا بسوى کنتاکى و تنسى. مزارع خوب با قيمتهاى ارزان دست بدست مى شد؛ تقاضا براى کارگر بسيار قوى بود. دره هاى ذ يقيمت نيويورک شمالى ، پنسيلوانيا و ويرجينيا بزودى تبديل به مناطق عظيم کشت گندم شد.

گرچه بسيارى اقلام هنوز در خانه توليد مى شد، انقلاب صنعتى ( Industrial Revolution) در آمريکا در حال طلوع بود. ماساچوست و رودآيلند شالوده صنايع مهم نساجى را پايه ريزى مى کردند؛ کانتيکات شروع به تهيه حلبى آلات و ساعت نمود؛ نيويورک ، نيوجرسى و پنسيلوانيا کاغذ ، شيشه و آهن توليد مى نمودند. کشتيرانى به حدى وسعت يافته بود که آمريکا در صحنه دريا پس از انگيس در مقام دوم بود. حتى قبل از 1790، کشتى هاى آمريکائى به چين جهت فروش پوست و حمل چاى، ادويه جات و ابريشم به آمريکا سفر مى کردند.

در اين برهه بحرانى رشد کشور، رهبرى عامرانه واشنگتن بسيار مهم بود. او دولت ملى را تشکيل داد ، خط مش هايى جهت حل و فصل مناطقى که قبلأ در تصرف بريتانيا و اسپانيا بود وضع نموده، مرز شمال غربى را تثبيت و ناظر بر پذيرش 3 ايالت جديد به اتحاديه شد: ورمونت ( Vermont ) (1791) ، کنتاکى ( Kentucky) (1792) و تنسى ( Tennessee ) (1796) . در سخنرانى خداحافظى ( Farewell Address ) خود، واشنگتن به کشور هشدار دار تا "از اتحاد و پيوستگى دائمى با هر بخشى از جهان خارجى دورى نمايند". اين نصيحت، گرايش هاى آمريکا را نسبت بر مابقى گيتى تا چندين نسل تحت تاثير قرار داد.

 

هاميلتون در مقابل جفرسون (( HAMILTON vs. JEFFERSON

کشمکشى که در دهه 1790 بين فدراليست ها و اعضاى ضد نظام فدرا ل صورت گرفت، اثرى عميق بر تاريخ آمريکا بر جاى نهاد. فدراليست ها، تحت رهبرى آلکساندر هاميلتون ، که با خانواده مرفه شويلر ( Schuyler ) وصلت کرده بود، نماينده منافع بازرگانان شهرى بنادر بود؛ اعضاى ضد نظام فدرا ل ، تحت رهبرى توماس جفرسون، به طرفدارى از منافع جنوبى ها و روستائيان سخن مى گفتند. منازعه بين اين دو جناح، همانا قدرت دولت مرکزى بود در مقابل قدرت ايالت ها، که فدراليست ها طرفدار نخستين و اعضاى ضد نظام فدرال از حقوق ايالات حمايت ميکردند.

هاميلتون بدنبال دولت مرکزى قدرتمندى بود که در خط منافع بازرگانى و صنايع عمل کند. او عشق به کارآيى ، نظم و سازماندهى را به خدمت مردم آورد. در پاسخ به خواسته مجلس نمايندگان جهت نقشه اى براى " حمايت کافى اعتبار مردمى" ، او نه تنها اصول اقتصادى مردمى را عرضه نمود بلکه سخن از دولتى موثر نمود.

هاميلتون خاطر نشان ساخت که آمريکا بايد براى توسعه اقتصادى ، فعاليت بازرگانى وعمليات دولت ، اعتبارداشته باشد. دولت مى بايست همچنين اعتماد و حمايت کامل مردم را دارا باشد. بسيارى نيز بودند که خواستار شانه خالى کردن از قرض ملى و يا پرداخت بخشى ا ز آن بودند. هاميلتون همچنين طرحى ا رائه داد تا بر اساس آن دولت فدرال بدهى هاى پرداخت نشده ايالت هاى مختلف را که در طى انقلاب جمع شده بود بعهده گيرد.

هاميلتون همچنين بانک ايالات متحده ( Bank of the United States ) را با حق تاسيس و گشايش شعبات مختلف در کشور، تاسيس نمود. او يک ضراب خانه ملى را برپا ساخت و به نفع تعر فه هاى گمرکى با استفاده از نوعى تحليل "صنعت نوپا" قدم بر داشت با اين دليل که: حراست و حفاظت موقتى شرکت هاى نوپا به رشد و توسعه صنايع ملى رقابتى کمک مى کند. ا قداماتى چون تثبيت پشتوانه-- دولت فدرا ل بر روى بنيادى محکم و پرداخت تمامى در آمد لازمه به آن -- باعث تشويق بازرگانى و صنايع شد و باعث تشکيل گروه مستحکمى از بازرگانان شد که پشت دولت ملى با استقامت ايستادند.

جفرسون طرفدار يک جمهورى ملکى تمرکز زدا بود. او ارزش يک دولت مرکزى قوى را در مناسبات خارجى درک مى نمود ولى نياز به داشتن قدرت در موارد ديگر را لازم نمى ديد. هدف بزرگ هاميلتون سازمان هاى موثر تر بود در حاليکه جفرسون مى گفت:" من دوست يک دولت پر انرژى نيستم." هاميلتون از هرج و مرج هراس داشت و بر مبناى نظم، تفکر مينمود؛ جفرسون از استبداد مى ترسيد و بر مبناى آزادى تفکر مى کرد.

ايالات متحده به هر دو تفکر نياز داشت. اقبال خوش يمن کشور بود که هر دونظر را در اختيار داشت و در مواقع مناسب قادر به آميختن و تطبيق عقايد آنها بود. يکى از منازعه هاى آنها که مدت اندکى پس از آنکه توماس جفرسون به سمت وزير کشور گماشته شده بود، رخ داد، منجر به تعبييری مهم و نوين از قانون اساسى شد. وقتى که هاميلتون لايحه خود را جهت تشکيل يک بانک ملى ارائه داد، جفرسون با آن مخالفت نمود. جفرسون، از زبان کسانى که به حقوق ايالات معتقد بودند سخن مى گفت و استدلال مى کرد که قانون اساسى صريحأ تمامى قدرت هاى متعلق به دولت فدرال را بر مى شمارد و بقيه قدرت ها را به ايالات مى سپارد. در هيج جا به آن اين قدرت را نداده که يک بانک تاسيس کند.

استدلال هاميلتون اين بود که به علت انبوه جزئيات لازم، بخش عظيمى از قدرت ها مى بايست با عبارات کلى ذکر مى شد و يکى از آنها اين بود که به کنگره اختيار داده تا " تمامى قوانينى که لازم و صحيح" است به جهت عملى ساختن و به انجام رساندن ديگر قوانين که بويژه اعطا شده، را تصويب کند. قانون اساسى به دولت ملى اين اختيار را داد تا ماليات را وضع و پرداخت وام و قبول وام نمايد. يک بانک ملى، بطور عملى در انجام اين امور بطور موثر عمل خواهد کرد. ا ز اين رو کنگره ، تحت قدرت داده شده به او، موظف است تا چنين بانکى را تاسيس کند. واشنگتن و کنگره نظر هاميلتون - - و يک روال مهم براى تعبيرى جامع از ميزان حاکميت و قدرت دولت فدرا ل را پذيرفتند.

 

همشهرى گنت ( Citizen Genet ) و خط مشى خارجى

با اينکه يکى از نخستين وظايف دولت جديد همانا تقويت اقتصاد داخلى و مصونيت مالى کشور بود، ايالات متحده نمى توانست نسبت به امور خارجى چشم پوشى کند. بنيادهاى سياست خارجى واشنگتن همانا حفظ صلح ، ارائه زمان لازم به مملکت جهت بهبودى زخم ها، و اجازه روند آهسته همبستگى ملى بود. وقايع اروپا اين آرمانها را در خطر انداخت. بسيارى از آمريکائيان با علا قه و همدردى عميق نظاره گر انقلاب فرانسه بودند و در آوريل 1793 ، خبرهايى رسيد که اين نبرد را مسئله اى در سياست هاى آمريکا کرد. فرانسه عليه بريتانياى کبير واسپانيا اعلام جنگ کرد و يک نماينده فرانسوى تازه ، ادموند چارلز گنت ( Edmond Charles Genet) مشهور به همشهرى گنـت-- تدارک سفر به آمريکا را ديد.

پس از اعدام کينگ لوئى شانزدهم ( King Louis XVI ) در ژانويه 1793 ، بريتانيا، اسپانيا و هلند درگير جنگ با فرانسه شدند. بر طبق معاهده اتحاد فرانسه آمريکائى 1778 ، ايالات متحده و فرانسه ، دوستان هميشگى بوده و آمريکا مجبور بود تا به فرانسه در شکست دادن هند غربى ( West Indies) کمک کند. اما ، ايالات متحده ، از لحاظ نظامى و اقتصادى، کشورى بسيار ضعيف بود ولى اصلأ در موقعيتى نبود تا وارد جنگ با قدرتهاى بزرگ اروپا شود. در روز 22 آوريل 1793 " واشنگتن مفاد عهد نامه 1778 را لغو و با اعلام اينکه ايالات متحده نسبت به نيروهاى متخاصم دوستانه و بى طرف مى ماند، استقلا ل آمريکا را ميسر نمود." ورود گنت با استقبال شهر وندان زيادى همراه بود، ولى از سوى دولت با تشريفات رسمى سرد و بى روحى همراه گشت. گنت با خشم فراوان وعده خود را که هيچ کشتى انگليسى تسخير شده را بعنوان رزم ناو نمى گيرد را زير پا گذاشت. سپس گنت مقامات دولت را تهديد کرد که مورد خود را مستقيما به نزد مردم آمريکا خواهد برد. مدت کوتاهى نگذشت که ايالات متحده از دولت فرانسه تقاضاى کرد تا او را فراخواند.

واقعه گنت، مناسبات آمريکا وفرانسه را وخيم کرد و اين وقتى بود که مناسبات و روابط با بريتانياى کبير ابدأ رضايت بخش نبود. نيروهاى انگيس هنوز قلعه ها و دژهايى را در غرب ، زمين هايى که سربازان انگيسى در طى انقلاب مصادره کرده بودند و هنوز برگردانده و يا پرداخت نشده بود، در اشغال داشتند و نيروى دريائى انگيس کشتى هاى آمريکائى را که بسوى بنادر فرانسه مى رفتند توقيف و مصادره مى نمودند. براى فرونشاندن اين بحرانها، واشنگتن ، جان جى ( John Jay) ، اولين قاضى اعظم ديوان عا لى ، را به عنوان نماينده ويژه به لندن اعزام نمود. او با مقامات انگليسى در مورد عهد نامه اى که خروج سربازان انگيسى را از دژهاى غربى تضمين کند به گفتگو و مذاکره پرداخت و در ضمن از لندن وعده گرفت تا غرامت کشتى ها و محموله هايى که در 1793 و 1794 توقيف شدند بپردازد. اين عهد نامه که باز تابى از ضعف موقعيت آمريکا بود، محدوديتهاى شديدى را در داد وستد آمريکا با هند غربى باعث شد و هيج ذکرى درمورد توقيف کشتى هاى آمريکائئ در آينده يا "مصادره"- اجبار دريا نوردان آمريکائئ براى خدمت در نيروى دريائئ انگليسي- نمى کرد. جى همچنين نظر انگيسى ها را در اين مورد که خزاين دريائى و اقلام جنگى قاچاق بوده و نمى تواند توسط کشتى هاى بى طرف به بنادر دشمن نقل و انتقال داده شود پذيرفت.

عهدنامه جى ( Jay Treaty ) عدم توافق پر آشوبى را در سياست خارجى بين اعضاى ضد نظام فدرال، که اکنون جمهورى خواهان شده بودند، و فدراليست ها باعث گشت. فدراليست ها علا قمند به يک خط مشى طرفدار انگيس بودند چون منافع بازرگانى که آنها نماينده آن بودند از بازرگانى با بريتانيا حاصل مى شد. برعکس ، جمهورى خواهان تا حد زيادى به جهت دلايل ايدئو لوژيکى از فرانسه طرفدارى ميکردند و عهد نامه جى را بنفع بريتانيا قلمداد مى کردند. پس از يک بحث و جدل طولانى ، سناى آمريکا ، عهد نامه را تصويب نمود.

 

آدامز و جفرسون

واشنگتن قاطعانه تقاضای خدمت بيش از 8 سال بعنوان سرپرست مملکت را رد کرده و در سال 1797 باز نشسته شد. معاون او جان آدامزاز ماساچوست بعنوان رئيس جمهور کشور انتخاب شد. آدامز حتى قبل از وارد شدن در عرصه رياست جمهورى با آلکساندر هاميلتون منازعات شديدى داشت و از اين رو با وجود دو دستگی در حزب ، دستش بسته شده بود.

اين مشکلات داخلى با مسايل پيچيده بين المللى درهم آميخت: فرانسه که از عهد نامه اخير جى با بريتانيا خشمگين شده بود از بهانه انگليس استفاده کرد و آذوقه جات ، کالاهاى دريائى و مهمات جنگى که به سمت بنادر دشمن مى رفتند توسط نيروى دريائى خود متوقف و جلب مى کرد. تا سال 1797، فرانسه 300 کشتى آمريکا را توقيف و تمامى مناسبات ديپلماتيکى خود را با ايالات متحده قطع نموده بود. وقتى که آدامز، 3 کميسيونر ديگر جهت مذاکره به پاريس فرستاد، مأموران وزير خارجه فرانسه ، چارلز موريس دو تاليراند ( Charles Maurice de Talleyrand)، ( که آدامز در گزارش خود به کنگره آمريکا از آنها به عنوان ( X,Y and Z ) ياد کرده بود) آمريکا را مطلع ساخت که مذاکرات تنها وقتى آغاز مى شود که ايالات متحده 12 ميليون دلار به فرانسه قرض داده و به مقامات دولت فرانسه رشوه دهد. دشمنى آمريکا با فرانسه به اوج خود رسيد. جريان به اصطلاح ( XYZ ) منجر به نام نويسى به خدمت سربازى و تقويت نيروى دريائى آمريکا گرديد.

در سال 1799 ، پس از يک سرى نبردهاى دريائى با فرانسه، جنگ بنظر اجتناب ناپذير مى رسيد. در اين بحران ،آدامز راهنمايى هاى هاميلتون را که خواهان جنگ بود بکنار گذاشت و سه کميسيونر تازه به فرانسه فرستاد. ناپلئون که اخيرأ به قدرت رسيده بود با احترام پذيراى آنان شد و خطر جنگ و روياروئى با فرانسه با مذاکرات کنفدراسيون 1800، که رسمأ ايالات متحده را از اتحاد نظامى 1778 با فرانسه رها مى ساخت، فروکش کرد. فرانسه نيز با انعکاس تضعيف آمريکا از پرداخت 20 ميليون دلار غرامت جهت کشتى هاى آمريکايى که توسط نيروى دريائى فرانسه ضبط شده بودند خوددارى کرد.

دشمنى با فرانسه، کنگره را بر آن داشت تا قوانين بيگانگان و آشوب ( Alien and Sedition Acts ) را وضع کند که پيامد هاى شديدى بر آزادى هاى مدنى در آمريکا داشت. هدف قانون تابعيت ( Naturalization Act ) که واجد شرايط بودن براى تابعيت را از سن 5 سالگى به 14 سالگى رسانده بود، مهاجرين ايرلندى و فرانسوى بود که بنظر مى آمد از جمهورى خواهان حمايت مى کردند. قانون اتباع بيگانه ، که فقط 2 سال در جريان بود، به رياست جمهور اين اختيار را داد تا بيگانگان را در زمان جنگ اخراج و يا به زندان افکند. قانون آشوب، درج ، صحبت و يا انتشار هر چيزى را که ماهيت " دروغين، افتضاح آميز و از روى نيت بد" عليه پريزيدنت و کنگره داشته باشد را ممنوع ساخت. جرائم نوين تحت قانون آشوب فقط باعث تحريک حس شهادت به علت کسب آزادى هاى مدنى شد و پشتيبانى از جمهورى خواهان را زيادتر نمود.

اين قوانين با مقاومت روبرو شد. جفرسون و مديسون ناظر تصويب قطع نامه هاى کنتاکى و ويرجينيا توسط قانون گذاران اين دو ايالت در نوامبر و دسامبر 1798 شدند. بر طبق اين قطع نامه، ايالات توانستند نظرات خود را در عملکردهاى دولت فدرال داده و حتى آنها را " لغو و بى اثر" سازند. دکترين لغو بعدها براى دفاع ازمنافع ايالات جنوبى در برابر شمال در رابطه با پرسش تعرفه و يا بديهى تر از آن، برده دارى، بکار رفت.

تا 1800 ، مردم آمريکا آماده يک تغيير بودند. تحت رهبرى واشنگتن و آدامز ، فدراليست ها دولتى پر قدرت بر پا کرده بودند ولى گاهى اوقات از احترام به اين اصل که دولت آمريکا مى بايست پاسخگوی اراده مردم باشد سرباز زده و دست به تدبير و خط مشى هايى زدند که باعث جدايی گروههايى عظيم از مردم مى شد. براى مثال در سال 1798، قانونى را گذراندند که هر صاحب خانه اى در کشور مى بايست براى خانه، زمين و برده ماليات بپردازد.

جفرسون بتدريج انبوه عظيمى از خرده زارعين ، مغازه داران و ديگر کارمندان را پشت خود جمع کرده بود و آنها در انتخابات 1800 قدرت راى خود را نشان دادند. جفرسون بواسطه توسل به آرمانهاى آمريکا از طرفدارى خارق العاده اى برخور دار شد. در طى نطق افتتاحيه اش ، که اولين نطق از نوع خود در پايتخت جديد واشنگتن دى سى بود، او وعده " دولتى خردمند و ميانه رو" را داد تا نظارت را در ميان ساکنين کشور بر قرار و حفظ کرد. و آنها را " در تنظيم پيشبرد صنعت و اصلاحاتشان" آزاد گذارد.

تنها حضور جفرسون در کاخ سفيد باعث تشويق روندهاى دمکراتيک شد. او به زير دستان خود ياد داد که به خود تنها به عنوان امانت داران مردم نگاه کنند. او کشاورزى و گسترش به سوى غرب را تشويق مينمود. او با اعتقاد به اين که آمريکا پناهگاه ستمديدگان است قانون تابعيت ليبرال را به جلوبرد. تا پايان دوره دوم رياست جمهورى خود، وزير خزانه دارى آينده نگر آلبرت گالاتين ( Albert Gallatin ) ميزان وام و بدهى کشور را به 560 ميليون دلار کاهش داد. موج تب جفرسون کشور را در برگرفت و ايالت پس از ايالت داشتن ملک را بعنوان شرط رأى دادن لغو کرده و قوانين انسانى تر را جهت مقروضين و تبهکاران وضع کردند.

 

لوئيزيانا و انگليس

يکى از عملکردهاى جفرسون باعث شد که مساحت کشور دو برابر شود. در پايان جنگ 7 ساله ( Seven Year War ) ، فرانسه مناطق غرب رودخانه مى سى سى پى را - با بندر نيوارلئان ( New Orleans ) که در دهانه آن قرار داشت-- بندرى که جهت رفت و آمد محمولات آمريکا از دره هاى اوهايو و مى سى سى پى واجب بنظر مى رسيد، به اسپانيا واگذار کرد. ناپلئون، مدت اندکى پس از آنکه جفرسون رياست جمهور شد، دولت ضعيف اسپانيا را مجبور کرد تا منطقه عظيم لوئيزيانا را به فرانسه برگرداند. اين حرکت ، آمريکائيان را پر از ترس و خشم ساخت. نقشه هاى ناپلئون جهت برقرارى يک امپراطورى مستعمرات در غرب ايالات متحده ، حقوق داد و ستد و بازرگانى و همچنين ايمنى تمامى ايالات درونى آمريکا را تهديد مى کرد. جفرسون اظهار داشت که اگر فرانسه مالکيت لوئيزيانا را بدست گيرد " از آن لحظه به بعد ما مى بايست با ناوگان و ملت انگليس ازدواج کرده و يکى شويم".

ناپلئون، با اين آگاهى که جنگ ديگرى با بريتانياى کبير در شرف وقوع است، تصميم بر آن گرفت تا خزانه خود را پر سازد و با فروش آن به آمريکا، لوئيزيانا را دور از دسترس انگيسى ها گذارد. اين عمل، جفرسون را در يک سرگردانى قانون اساسى قرار داد: قانون اساسى به هيچ ارگانى قدرت خريد قلمرويى را نميدهد. نخست جفرسون قصد داشت که تبصره اى به قانون اساسى اضافه کند ولى مشاورين وى خاطر نشان ساختند که تاخير ممکن است باعث شود که ناپلئون تغيير عقيده دهد -- و اينکه قدرت خريد قلمروات در بستن قرار داد نهفته و قسمتى از آن محسوب مى شود. جفرسون نرم شده و گفت که: " درايت درست کشور ما وقتى که شر در صدد باشد تا اثرات نامطلوب ايجاد کند باعث تصحيح بناى متزلزل آن خواهد شد."

ايالات متحده به قيمت 15 ميليون دلار ، در سال 1803، " خريد لوئيزيانا ( Louisiana Purchase) " را بدست آورد. اين منطقه شامل بيش از 2600000 کيلومتر مربع ميشد که شامل بندر نيوارلئان نيز مى شد. کشور صاحب گنجى از دشتهاى غنى ، کوهها، جنگلها و سيستم هاى آبى شد که در طى 80 سال، قلب کشور شده و به يکى از بزرگترين انبارهاى غله جهان تبديل شد.

جفرسون در آغاز دومين دوره رياست جمهورى در سال 1805 ، آمريکا را در طى جنگ بين انگليس و فرانسه بى طرف خواند . گرچه هر دو جناح در صدد بودند که کشتيرانى بى طرف را براى طرف مقابل محدود سازند، ولى کنترل انگليس بر روى درياها توقيف و ممنوعيت را بسيار جدى تر از هر نقشه اى که ناپلئون فرانسه در سر داشت ، ساخت.

تا 1807 ، بريتانيا وسعت نيروى دريائى خود را به 700 کشتى جنگى و 150 هزار دريانورد و خدمه دريائئ رساند. نيروهاى عظيمى خطوط دريائى را کنترل مى کرد وباعث انسداد بنادر فرانسه شده و رفت و آمد بازرگانى انگليسى ها را محافظت و خطوط حياتى انگليس را به مستعمراتش ممکن مى ساخت. با اين وجود مردان ناوگان انگليس تحت چنان شرايط سختى زندگى مى کردند که غير ممکن بود که با اظهار به خدمت سربازى بتوان افراد را جذب خدمت نمود. بسيارى از دريا نوردان کار را رها کرده و به کشتى هاى آمريکائئ پناه مى بردند. در چنين شرايطى، افسران انگليسى حق خودشان مى دانستند که کشتى هاى آمريکائئ را بازرسى کرده و انگليسى ها را، در مقابل تحقير آمريکائيان، از کشتى خارج سازند. بعلاوه ، افسران انگليسى ، اغلب دريانوردان آمريکائى را به خدمت خودشان
مى گرفتند.

وقتى جفرسون با بيانيه خود به کشتى هاى انگليسى دستور داد تا آبهاى آمريکا را ترک کنند، انگليسى ها دريا نوردان بيشترى را بخدمت گرفتند. جفرسون بر آن شد تا با فشار اقتصادى، انگيسى ها را مجبور به ترک آبها کند. در دسامبر1807، کنگره آمريکا ، قانون تحريم(Embargo Act ) را وضع نمود که بر طبق آن تمامى بازرگانى با خارج ممنوع اعلام شد. جمهورى خواهان ، قهرمانان دولت محدود، قانونى را گذراندند که به طرز وسيعى قدرت دولت ملى را افزايش مى داد. در عرض تنها يک سال، صادرات آمريکا به يک پنجم حجم قبلى خود رسيد. منافع کشتيرانى با اين اقدامات به کلى نابود شد و نارضايتى در نيوانگلند و نيويورک بالا گرفت. چون قيمت ها به تندى سقوط کرد، منافع کشاورزى نيز وقتى که زارعين جنوب و غرب قادر به صادر کردن جو، پنبه، گوشت و توتون اضافى خود نبودند به سختى تحت فشار قرار گرفت .

اميد به اينکه تحريم اقتصادى بريتانياى کبير را مجبور به تغيير خط مشى سياسى کند به شکست انجاميد. وقتى شکايت و دادخواهى در کشور بيشتر و بيشتر شد، جفرسون اقدامى ملايم تر اتخاذ نمود که باعث بهبود يافتن کشتيرانى داخلى شد. در اوايل 1809 ، جفرسون قانون عدم تبادل ( Non-Intercourse Act ) را امضا نمود که بر طبق آن اجازه بازرگانى و داد و ستد با تمامى کشورها مجددآ برقرار شد بجز بريتانيا ، فرانسه و متحدان آنها.

جيمز مديسون در سال 1809 به رياست جمهورى انتخاب گرديد. مناسبات با انگيس وخيم تر شد و دو کشور بسرعت بسوى جنگ پيش مى رفتند. رئيس جمهور گزارش مفصلى در اختيار کنگره گذاشت که خود نشان دهنده هزاران موردى بود که انگليس، شهروندان آمريکا را به خدمت خود گرفته است. بعلاوه ، مستعمره نشينان شمال غربى نيز تحت آزار حملات سرخ پوستانى که عقيده بر اين بود توسط اعمال انگليس در کانادا تحريک شده بودند قرار گرفته بودند. اين خود بسيارى از آمريکائيها را بر انگيخت تا طرفدار تسخير و فتح کانادا شوند. موفقيت در چنين کوششى تاثير انگليس را در ميان سرخ پوستان کاهش داده و راه را براى مستعمره نشينى زمين هاى تازه باز کرد. علاقه به فتح کانادا، همراه با رنجش عميقى درمورد فشار بر دريا نوردان، گرماى جنگ را شديدتر کرد و در سال 1812 ، ايالات متحده بر عليه انگليس اعلان جنگ نمود.

 

جنگ 1812

د رحاليکه کشور آماده جنگى ديگربا بريتانيا ميشد، ايالات متحده از دودستگى هاى درونى نيز رنج مى برد. در حاليکه جنوب و غرب موافق جنگ بودند، نيويورک ونيوانگلند مخالف آن بودند چون داد وستد و بازر گانى آنها را مختل مى ساخت. اعلان جنگ با وجود عدم آمادگى کامل نظامى صورت گرفت. کمتر از 7000 سرباز معمولى به نقاط و دژهاى گوناگون سواحل نزديک مرز کانادا و نقاط دورافتاده اعزام شدند. اين سربازان مى بايست توسط چريک هاى تعليم نديده ايالات مختلف پشتيبانى مى شدند.

دشمنى بين دو کشور با تجاوز به کانادا آغاز شد که اگر بموقع صورت مى گرفت، ممکن بود عمليات واحدى را عليه مونترال صورت دهد. ولى تمامى عمليات ناکام مانده و با اشغال ديترويت ( Detroit ) توسط انگليسى ها بپايان رسيد. نيروى دريائى آمريکا موفقيت هاى فراوانى را حاصل و اعتماد را بر قرار ساخت. بعلاوه کشتى هاى آمريکائى در آبهاى آتلانتيک در طول پائيز و زمستان 1812 و 1813 ، 500 ناوچه انگليسى را ضبط کردند.

پيکار 1813 برسر درياچه ارى ( Lake Erie ) تمرکز داشت. ژنرال ويليام هنرى هريسون ( William Henry Harrison ) - - که بعد ها رئيس جمهور آمريکا شد- - رهبرى يک ارتش چريکى ، داوطلبان و افراد معمولى را از کنتاکى به عهده داشت که هدفشان باز پس گيرى ديترويت بود. در روز 12 سپتامبر در حاليکه وى هنوز در منطقه بالايى اوهايو بود ، خبر رسيد که کمودور اوليور هازارد پرى ( Commodore Oliver Hazard Perry) کليه ناوگان انگيس را در درياچه ارى نابود ساخته است. هريسون ديترويت را اشغال کرده و بسوى کانادا حرکت نمود و انگليسى هايى را که در حال فرار بودند و متحدان سرخ پوستشان را در رودخانه تايمز ( Thames River ) شکست داد. تمامى منطقه اکنون زير کنترل آمريکا قرار گرفته بود.

تغيير سرنوشت ساز ديگردر جنگ حدود يک سال بعد رخ داد وقتى کمودور توماس مکدونا ( Commodore Thomas Macdonough) در يک نبرد مسلحانه از فاصله کم با يک ناوگان کوچک انگليسى در درياچه چمپلين ( Lake Champlain ) در شمال نيويورک به پيروزى رسيد. نيروهاى تهاجمى بيش از ده هزار انگليسى که از پشتيبانى دريائى بى بهره مانده بودند به کانادا به عقب راند. در همان موقع ، ناوگان بريتانيا مشغول حملات پى در پى به کرانه هاى آبى شرق با هدف " تخريب و نابودی" بود. در شب 24 آگوست 1814 ، يک نيروى اعزامى به واشنگتن . دى .سى. ،به مرکز دولت فدرال هجوم آورده و آنرا به آتش کشيد. پرزيدنت جيمز مديسون به ويرجينيا فرار کرد.

همانطور که جنگ ادامه مى يافت، مذاکره کنندگان انگليسى و آمريکائى هر يک از طرف ديگر بدنبال کسب امتياز بودند. نيروهاى انگليسى وقتى که از خبر پيروزى مکدونا در درياچه چمپلين با خبر شدند تصميم به رها کردن منطقه گرفتند. مذاکره کنندگان که از سوى دوک ولينگون ( Duke of Wellington) دستور داشتند جهت رويا رويى با خالى شدن خزانه دارى انگليس که علت اصلى آن هزينه گزاف جنگ با نيروهاى ناپلئون بود به يک توافق برسند، عهد نامه گنت ( Treaty of Ghent) را در دسامبر 1814 پذيرفتند. اين عهد نامه متارکه دشمنى ها ، تجديد استقرار صلح و کميسيونى را جهت اختلافات مرزى مهيا مى ساخت. دو طرف بدون اطلاع از اينکه قرار داد صلحى امضا شده به جنگ خود در نيواورلئان ادامه دادند. آمريکائيان تحت فرماندهى آندرو جکسون ( Andrew Jackson) بزرگترين پيروزى هاى زمينى خود را در طول جنگ بدست آوردند.

در حاليکه آمريکا و انگليس در حال مذاکره جهت رسيدن به يک توافق بودند، نمايندگان فدراليست که از سوى قانونگذاران ايالات ماساچوست، رودآيلند، کانتيکات ، ورمانت و نيوهمپشاير در هارت فورت ( Hartford ) کانتيکات در جلسه اى که نشاندهنده مخالفتشان با " جنگ آقاى مديسون" بود، جمع شدند. نيوانگلند در طول جنگ، به بازرگانى و داد وستد با دشمن ادامه داد. در برخى نواحى حتى اين بازرگانى باعث رشد شده بود. معهذا، فدراليست ها ادعا مى کردند که جنگ باعث نابودى اقتصاد شده است. بعضى از نمايندگان حتى ايده جدائى از اتحاديه را به ميان آوردند ولى اکثريت نمايندگان توافق کردند که يک سرى تبصره هاى قانون اساسى مى بايست اضافه شود که قدرت جمهورى خواهان را محدود سازد که از آ نجمله ممنوعيت تحريمات اقتصادى بيش از 60 روز و ممنوعيت انتخاب مجدد رئيس جمهور از يک ايالت در دو دوره پى در پى بود. تا وقتى که پيامهاى کنوانسيون هارت فورت به واشنگتن برسد، جنگ به پايان رسيده بود. کنوانسيون هارت فورت ننگ بدپيمانى را بر فدراليست ها گذاشت که هرگز از آن سر بلند نکردند.

 

در حاشيه: دومين بيدارى بزرگ

تا پايان قرن 18 ، بسيارى از آمريکائيان تحصيل کرده ديگر اعتقادات مسيحى سنتى را ابراز نمى کردند. درواکنش بسوى دنياگرائى عصر، يک بيدارى مذهبى بسوى غرب در نيمه اول قرن 19 آغاز شد.

اين بيدارى مذهبى بزرگ در تاريخ آمريکا از انواع مختلف فعاليت ها که از لحاظ موقعيت، و بيان اعتقادات مذهبى با يکديگر متفاوت بود، تشکيل مى شد. در نيوانگلند، علاقه جديد به مذهب، موجى از کنش گرايى اجتماعى را موجب شد. در غرب نيويورک ، روحيه بيدارى روحانى ، طلوع فرقه هاى نوين را طلب مى کرد. در منطقه آپالاچيان(Appalachian ) کنتاکى و تـنسى، بيدارى، متوديست ها ( Methodist ) و باپتيست ها (Baptists ) را تقويت نمود و فرمى نوين از درايش مذهبى را بوجود آورد: اردوهاى گروهى .

در مقايسه با بيدارى بزرگ دهه 1730 ، بيدارى ها در شرق با غياب برانگيختگى و احساس آزاد و باز همراه بود. در عوض، بى دينان از " سکوت محترم" کسانى که ايمان خود را به مردم ابراز مى داشتند در شگفتى بودند.

شوق و هيجان انجيلى در نيوانگلند منجر به تشکيل جوامع ميسيونرى بين فرقه اى شد تا بشارت را به غرب برسانند. اعضاى اين گروهها نه تنها بعنوان حواريون ايمان عمل ميکردند، بلکه بعنوان آموزگاران ، رهبران اجتماعى و نمايندگان فرهنگ و تمدن شرق عمل ميکردند. گردهمائى هاى آموزشى، مسيحيت را تشويق مى نمود؛ برجسته ترين اين جوامع، انجمن کتاب مقدس آمريکا ( American Bible Society ) بود که در سال 1816 تاسيس شد. فرضيه کنش گرايى اجتماعى که موجب اين بيدارى شد باعث شکوفايى گروههاى طرفدار براندازى و جامعه ترويج اعتدال ( Society for Promotion of Temperance )، تلاش جهت اصلاح زندانها و مراقبت از افراد ناقص العضو و بيماران روانى گشت.

بيدارى در نيويورک غربى عمدتأ کار چارلز گرديسون فينى ( Charles Gradison Finney) ، حقوقدانى اهل آدامز نيويورک، بود. منطقه اى که از درياچه اونتاريو آغاز شده تا کوههاى آديرونداک ( Adirondack ) ختم مى شد شاهد چنان بيدارى هاى روحانى در گذشته قرار گرفت که به آن " منطقه از آتش درآمده" گفته ميشد. در سال 1821، فينى چيزى شبيه حضور عيسى را تجربه کرد و شروع به بشارت دادن در منطقه نيويورک غربى نمود. جلسات بيدارى او با برنامه ريزى هاى دقيق، ابتکار و نمايش همراه بود. فينى در منطقه " از آتش درآمده" در طول دهه 1820 و اوايل 1830 بشارت داد تا قبل از اينکه در سال1835 به اوهايو رود و پستى در دانشکده الهيات کالج اوبرلين ( Oberlin) بپذيرد. او بعدها پرزيدنت اين کالج شد.

دو فرقه مهم ديگر در آمريکا مورمن ها ( Mormons ) و فرقه روز هفتم (Seventh Day Adventists ) نيز کار خود را در منطقه " ازآتش درآمده" آغاز کردند.

در منطقه آپالاچيان، بيدارى، ويژگى هاى شبيه به بيدارى بزرگ قرن قبل را داشت. ولى در اينجا مرکز بيدارى اردوگاه ها بود که معمولأ يک برنامه مذهبى چند روزه بود و گروه شرکت کننده مى بايست زير يک پناهگاه جمع مى شدند، چون کمپ از خانه و کاشانه دور بود. پيشگامان اين مناطق کم جمعيت به کمپ ها به چشم پناهگاهى نگاه ميکردند که از زندگى تنهايی درمرزها بدور است. حضور انبوه مردم و اشتياق آنها در بيدارى روحانى که بعضى اوقات به صدها و شايد هزاران نفر مى رسيد رقص، فرياد و سرود را در اين گردهمايى ها بوجود آورد.

اولين اردوگاه مذهبى در جولاى 1800 در کليساى گاسپر ريور ( Gasper River ) در جنوب غربى کنتاکى تشکيل شد. در اگوست 1801 در کين ريج ( Cane Ridge ) کنتاکى، جمعيتى نزديک بين 10 تا 25 هزار نفر گرد آمدند و کشيشان پرسبتريان (Presbyterian ) ، باپتيست و متوديست ( Methodist ) در آن شرکت کردند. اين واقعه بود که مهر بيدارى متشکل را به عنوان راه اصلى گسترش کليسا براى فرقه هايى چون متوديست و باپتيست فراهم ساخت.

بيدارى بزرگ بسرعت در سراسر کنتاکى، تنسى و اوهايو با متوديست ها و باپتيست ها بعنوان يگانه ذينفع هاى آن ، گسترش يافت. هر فرقه امتيازاتى داشت که به آن اجازه مى داد تا در مرزها رشد و رونق يابد. متوديست ها سازمانى بسيار کارآ داشتند که وابسته به کشيشان بود -- خط نگهداران -- که بدنبال افرا د در نقاط بسيار دور مرزى مى رفتند. اينها از افراد معمولى جامعه بودند که اين خود به آنها کمک کرد تا با خانواده هايى که اميد بود به کيش متوديست بپيوندند ارتباط برقرار کنند.

باپتيست ها سازمان کليسائى رسمى نداشتند. زارع- مبلغين آنها افرادى بودند که از سوى خدا " خوانده" مى شدند، کتاب مقدس را مطالعه کرده و کليسائى را تشکيل مى دادند و توسط همان کليسا دست گذارى ميشدند. کانديداهاى ديگر بشارت از اين کليساها بيرون مى آمدند و به کليساى باپتيست کمک مى کردند تا به مناطق دورتر دست يابند. با استفاده از چنين روش هايى، باپتيست ها ، فرقه اصلى در سراسر ايالات مرزى و اکثريت در جنوب شدند.

دومين بيدارى بزرگ ( Second Great Awakening ) ، اثرى عميق در تاريخ آمريکا برجاى گذاشت. تعداد اعضاى باپتيست ها و متد يستها نسبت به تعداد اعضاى فرقه هايى که در عصر مستعمرات - انگليکان ( Anglican) ، پرزبتيريان ( Presbyterian) و کانگرگيشنال ها ( Congregationalist )، سازمان هاى کليسايى بر پايه خود مختارى هر کليسا و اعضاى آن ، افزايشى عظيم يافت. در ميان دسته دوم ، تلاش در جهت بکار بردن تعاليم مسيحى برای پيدا کردن چاره اى برای مشکلات جامعه، زمينه ای برای انجيل اجتماعی ( Social Gospel ) اواسط قرن 19 بود. آمريکا بتدريج از اوايل تا اواسط قرن 19 به کشورى گوناگون تبديل مى شد و رشد اختلا فات در درون پروتستانيسم آمريکايى نمايان شد و در اين گوناگونى شريک بود.

.....................................................................................................................................

 

 

 

بخش پنجم:گسترش به سوى غرب و اختلافات منطقه اى

 

"مرد جوان، بسوى غرب برو و با کشور رشد کن"
جان سول ( John Soule ) -- 1851

جنگ 1812 تا حدى دومين جنگ استقلال به حساب مى آمد به اين علت که ايالات متحده تا قبل از آن بطور برابر در جامعه ملل پذيرفته نشده بود. با اتمام اين جنگ، بسيارى از مشکلات جدى و اساسى که اين جمهورى جوان از زمان انقلاب با آن رو در رو بود، ناپديد گشت. اتحاد ملى تحت قانون اساسى توازنى بين آزادى و نظم بوجود آورده بود. با وام ملى در حد پايين و قاره اى که منتظر اکتشاف بود، چشم انداز صلح، توفيق و رشد اجتماعى درهاى خود را بسوى کشور گشود.

 

تشکيل اتحاد

داد و ستد، اتحاد ملى را محکم نمود. سختى جنگ بسيارى را از اهميت حفظ کارخانجات آمريکا آگاه ساخت تا بتوانند در موقع لزوم عليه رقابت خارجى به تنهايى ايستادگى کنند. بسيارى اعتقاد داشتند که استقلال اقتصادى به مهمى اقتصاد سياسى است. جهت ترويج خود کفايى ، رهبران کنگره ،هنرى کلى ( Henry Clay ) از کنتاکى و جان کلهون (John C. Calhoun) از کاروليناى جنوبى ، خط مشى سييستم حمايت از توليدات داخلى و تحميل محدوديت بر کالاهاى وارداتى در جهت ترويج صنايع آمريکا، را خواستار شدند.

موقعيت کاملأ براى افزايش تعرفه هاى گمرکى مساعد بود. دهقانان ورمونت و اوهايو تقاضاى حمايت بر عليه موج پشم از سوى انگليس کردند. در کنتاکى، صنايع نو پاى بافت کنف داخلى جهت توليد کيف پارچه اى از سوى صنايع کيف سازى اسکاتلند تهديد مى شد. پيستبورگ پنسيلوانيا که تا کنون مرکز عمده گداختن آهن شده بود مايل به رقابت با توليدکنندگان انگيسى و سوئدى بود. تعرفه هاى گمرکى که در 1816 بتصويب رسيده بود آنقدر بالا بود که به کارخانجات حمايت کافى مى داد. بعلاوه ، اهالى غرب از يک سيستم ملى راهها و کانالها جانبدارى کردند تا خود را با بنادر و شهرهاى شرقى متصل ، و همچنين زمين هاى مرزى را براى زندگى باز کنند. با اين حال، در پيش بردن تقاضاهايشان جهت تصويب يک قانون فدرال در اصلاحات داخلى بسيار ناموفق بودند چون مخالفت هاى فراوانى از نيوانگلند و جنوب بر اين مسئله بوجود آمد. راهها و کانالها تا تصويب قانون اتوبان هاى فدرا ل ( Federal Highways Act ) اساسأ متعلق به ايالات باقى ماند.

موقعيت دولت فدرال در اين موقع در پى چند تصميم ديوان عالى مستحکم تر شد. فدراليست متعهد ، جان مارشال ( John Marshall) از ويرجينيا در سال 1801 بعنوان قاضى القضات انتخاب شد و تا فوت خود در سال 1835 در اين پست ماند. دادگاه پيش از کار وى بسيار ضعيف بود ولى به محکمه اى پر قدرت تبديل شد به حدى که موقعيتى برابر با کنگره و رياست جمهورى را پيدا کرد. در پى تصميم هاى پى در پى تاريخى که در ديوان عالى بتصويب رسيد ، مارشال هرگز از يک اصل اساسى تخطى نورزيد: پاسدارى از حاکميت قانون اساسى.

مارشال، اولين قاضى از گروهى از قضات عالى ديوان عالى بود که تصميماتشان معنى و کاربرد قانون اساسى را شکل بخشيد. وقتى او به خدمت خود پايان داد، ديوان عالى به تقريبأ 50 موردى که تمامأ با مسايل قانون اساسى سرو کار داشت رسيدگى کرده بود. در يکى از مشهورترين تصميمات خود - مورد ماربرى بر عليه مديسون(Marbury v. Madison) (1803) - مارشال با قاطعيت حق ديوان عالى مبنى بر تاييد مطابقت هر قانونى که کنگره و يا قانون گذاران ايالتى وضع مى کنند با قانون اساسى را تثبيت نمود. در مورد مک کولاچ بر عليه مريلند ( McCulloch v. Maryland) (1819) که مربوط به پرسش قديمى قدرت ضمنى دولت تحت قانون اساسى بود، او با قاطعيت بر دفاع از تئورى هاميلتون مبنی براين که قانون اساسى از روى معناى ضمنى، قدرت هاى بيشتر از آنچه که در قانون اساسى آمده است را به دولت سپرده است ايستادگی کرد.

 

گسترش برده دارى

برده دارى که تا به حال توجه کمى بدان شده بود، تدريجأ اهميت خود را در صحنه ملى نشان داد. در سالهاى اول جمهورى ، وقتى که ايالات شمالى مشغول آزادى فورى و تدريجى برده ها بودند، بسيارى از رهبران مى پنداشتند که برده دارى بزودى از بين خواهد رفت. در سال 1786 جرج واشنگتن مرقوم داشت که او با تمام قلب خواهان طرحى بود که بر طبق آن " برده دارى با موازين محسوس و قاطع و استوار تدريجأ از ميان برداشته شود". جفرسون، مديسون و مونرو و تمامى ويرجينيا و همچنين ديگر دولتمندان نخبه جنوب نيز نظراتى شبيه به واشنگتن را ارائه دادند. فرمان شمال غربى سال 1787 ، برده دارى را در منطقه شمال غربى ممنوع ساخت. تا سال 1808 که خريد و فروش برده بين المللى از ميان برداشته شد، هنوز اهالى ايالات جنوب بر اين اميد بودند که برده دارى بزودى از بين خواهد رفت. انتظار آنها اشتباه از آب در آمد چون در طى نسل بعدى، جنوب با استقامت متحد شده و با حمايت از برده دارى، آنرا از عوامل اقتصاد نوين دانسته وبتدريچ اين ارگان پرمنفعت تر از آنچه که قبل از 1790 بود در آمد.

در اين ميان ظهور صنعت رشد کتان در جنوب بود که با ظهور انواع جديد کتان و نيز به جهت اختراع ماشين پنبه پاک کنى الى ويتنى (ٍEli Whitney ) در سال 1793 ، که دانه ها را از پنبه جدا مى کرد ، جنب و جوش افتاد. در همان زمان، انقلاب صنعتى ، که صنعت پارچه بافى را به يک فعاليت گسترده اى تبد يل کرده بود، تقاضا براى پنبه خام را تا حد زيادى افزايش داد. و گشايش زمين هاى تازه در غرب پس از سال 1812 ، مناطق مستعد براى کشت پنبه را به طرز زيادى گسترش داد. زمين هاى حاصل خيز پنبه بسرعت از ايالات تايدواتر کشند آبی ( Tidewater) در ساحل شرقى تا منتهى اليه جنوب به منطقه دلتاى مى سى سى پى و در پايان تا تگزاس گسترش يافت.

ديگر محصولى که نياز به کار و تلاش طاقت فرسا داشت، نيشکر بود که همچنين در گسترش برده دارى در جنوب دست داشت. زمين هاى غنى و بسيار گرم جنوب شرقى لوئيزيانا براى رشد پر منفعت نيشکر بسيار مناسب بنظر مى رسيد. تا 1830، اين ايالت حدود نيمى از نيازهاى شکر کشور را تامين ميکرد. نهايتأ کشتکاران توتون به سمت غرب حرکت کرده و برده دارى را نيز با خود بردند.

همانطور که جامعه آزاد شمال و جامعه برده دار جنوب به سمت غرب حرکت مى کرد، از لحاظ سياسى مصلحت بود که تساوى در ميان ايالات تازه اى که درمناطق غرب کشور پديد مى آمد وجود داشته باشد. در 1818 وقتى ايالت ايلى نويز( Illinois ) به يونيون پيوست، ده ايالت، برده دارى را مجاز و يازده ايالت آنرا ممنوع اعلام کرده بودند؛ ولى توازن پس ازآنکه آلاباما، ايالت مجاز براى برده دارى اعلام شد، پديد آمد. جمعيت مردم در ايالتهاى شمالى، که به آنها اجازه مى داد تا اکثريت تام در مجلس نمايندگان داشته باشند، بسرعت در حال رشد بود. تساوى بين شمال و جنوب همچنان در سناى آمريکا نگه داشته شد.

در سال 1819 ، ميسوري( Missouri) که نزديک به 10000 برده داشت تقاضاى الحاق به يونيون نمود. شمالى ها مخالفت خود را با ورود ميسورى به يونيون اعلام نمودند مگر آنکه به عنوان ايالت آزاد وارد شود و همين باعث انبوهى از تظاهرات در سراسر کشور شد. تا مدتى ، کنگره در بن بست بود تا اينکه هنرى کلى ( Henry Clay ) طرح به اصطلاح " مصالحه ميسورى " ( Missouri Compromise ) را ترتيب داد: ميسورى بعنوان ايالت برده دار به يونيون ملحق مى شود و همزمان ايالت مين ( Maine ) بعنوان ايالت آزاد محسوب خواهد شد. بعلاوه کنگره، برده دارى را در مناطقى که توسط معاهده خريد لوئيزيانا در شمال مرز جنوبى ميسورى قرار داشت ممنوع اعلام کرد. درآن زمان اين تبصره بنظر براى ايالات جنوبى يک پيروزى بشمار مى آمد چون بنظر بعيد مى آمد که اين " صحراى بزرگ آمريکا" ( Great American Desert) هرگز دست خورده شود. مشاجره موقتأ حل و فصل شد ولى توماس جفرسون به دولت خود نوشت که " اين سئوال خطير همچون توپى آتشين در شب مرا با وحشت از خواب مى پراند. من آنرا به عنوان ناقوس يونيون محسوب مى کنم.

 

آمريکاى لاتين و دکترين مونرو ( Monroe Doctorine)

در طى دهه هاى آغازين قرن 19 ، آمريکاى جنوبى و مرکزى انقلاب کردند. ايده آزادى در دل و جان مردم آمريکاى لاتين از زمانى که مستعمرات انگليس آزادى خود را بدست آورده بودند مى جوشيد. پيروزى ناپلئون در اسپانيا در 1808 ، اشاره اى براى اهالى آمريکاى جنوبى شد تا برپا خيزند. تا1822، لياقت رهبرانى چون سيمون بوليوار ( Simon Bolivar) ، فرانسيسکو ميراندا ( Francisco Miranda ) ، خوزه دسن مارتين (Jose de San Martin) و ميگوئل هيدالگو ( Miguel Hidalgo ) ، همه بومى آمريکاى لاتين-- از آرژانتين و شيلى در جنوب تا مکزيکو و کاليفرنيا در شمال -- استقلال کامل از کشورهاى مادر را برايشان به ارمغان آوردند.

مردم آمريکا علاقه اى عميق به آنچه که بنظر مى رسيد تکرار تجربه خود آنها از حکومت اروپائيان بود، نشان مى دادند، حرکت هاى استقلال طلبانه آمريکاى لاتين تا حد زيادى به اعتقاد آنها در مورد خود مهر تاييد گذاشت. در سال 1822 پرزيدنت جيمز مونرو ( James Monroe ) ، تحت فشار زياد مردم، اختيار يافت تا کشورهاى تازه آمريکاى لاتين که مستعمرات پرتغال و برزيل نيز از آن جمله بودند را به رسميت شناسد و بزودى آمريکا شروع به مبادله سفيران نمود. به رسميت شناختن اين کشورها بعنوان کشورهاى کاملأ مستقل ، تمامأ آنها را از مناسبات با اروپائيان جدا ساخت.

درست در همين موقع، روسيه ، پروسيا و اتريش اتحاديه اى بنام ائتلاف مقدس (Holy Alliance ) تشکيل دادند تا خود را عليه انقلاب محافظت کنند. اين ائتلاف که فرانسه گه وبيگاه به آن مى پيوست با دخالت در کشورهايى که حرکت هاى مردمى باعث به خطر افتادن موقعيت سلطنتى مى شد، بر اين اميد بود که گسترش انقلاب را در حوضه خود نگه دارد. اين خط مشى کاملأ مخالف با اصول خود مختارى آمريکائيان بود.

تا موقعيکه ائتلاف مقدس حوزه فعاليت هاى خود را در دنياى قديم ( Old World ) نگاه مى داشت هيچ نگرانى در آمريکا بوجود نياورد. ولى به محض آنکه ائتلاف اعلام داشت که در صدد برقرارى مجدد مستقلات و مستعمرات اسپانيا به آنست، آمريکائيان بسيار نگران شدند. انگليس ، بنوبه خود مصمم بود تا جلوى اسپانيا را براى برقرارى امپراطورى بگيرد ، چون داد و ستد با آمريکاى لاتين براى منافع انگليس بسيار اهميت داشت. لندن گسترش ضمانت های انگليسي- آمريکايی به آمريکاى لاتين را خواستار شد ولى وزير کشور جان کوينسى آدامز ( John Quincy Adams ) ، مونرو را متقاعد ساخت تا به طور يک جانبه عمل کند : " بى پرده تر و موقرانه تر است تا اصول اساسى را که به آن پا يبند يم، صراحتأ به روسيه و فرانسه اعلام کنيم تا مثل يک قايق کوچک در پى کشتى جنگى انگليسى راه افتيم". در دسامبر 1823 ، با آگاهى از اينکه نيروى دريائى انگليس از آمريکاى لاتين در مقابل حمله اتحاد مقدس و فرانسه محافظت خواهد کرد، پرزيدنت مونرو از موقعيت پيام ساليانه خود به کنگره استفاده کرد و آنچه را که به دکترين مونرو مشهور است بيان داشت - - رد هر گونه پيشرفت بيشتر اروپا بر قاره آمريکا:

" قاره هاى آمريکا ... از اين به بعد دستخوش مستعمره سازى آينده هيچ قدرت اروپائى نخواهند شد.

ماهر گونه کوششى از جانب سيستم ( سياسي) آنها را به هر قطعه از اين نيمکره بعنوان خطرى به صلح و ايمنى خود قلمداد مى کنيم.

با مستعمرات يا متعلقات فعلى هر کشور اروپايى کارى نداشته و دخالتى نخواهيم کرد. اما با دولت هايى که استقلال خود را اعلام کرده و آنرا محفوظ نگه داشته اند و استقلال آنها را ما به رسميت شناخته ايم، هرگونه دخالتى را در جهت تحت سلطه گرفتن آنها ، يا کنترل سرنوشت آنها به هر گونه و شکلى، توسط هر کشور اروپايى به هر نوع، گرايش غير دوستانه عليه آمريکا قلمداد مى کنيم".

دکترين مونرو، روحيه اتحاد با جمهورى هاى مستقل آمريکاى لاتين را پديد آورد. اين کشورها نيز در عوض، پـيوستگى و هويت سياسى خود را با ايالات متحده با پايه گذارى قانون اساسى جديدشان ، در بسيارى جهات، بر روى مد ل آمريکاى شمالى، به رسميت شناساندند.

 

چند دستگى و احزاب سياسى

در داخل، دوران رياست جمهورى مونرو ( 1825- 1817) بعنوان " دوران احساسات خوب" ناميده شده است. از يک لحاظ، اين عبارت با دوره چند دستگى هاى شديد و منازعات منطقه اى تغيير شکل يافته بود و از لحاظ ديگر، اين عبارت، پيروزى سياسى حزب جمهورى خواه را بر حزب فدراليست، که بعنوان يک قدرت ملى سقوط کرده بود، تاييد نمود.

سقوط فدراليست ها ، اغتشاش و بى نظمى در سيستم انتخاب رياست جمهورى بوجود آورد. در آن زمان، قانون گذاران ايالتى قادر به کانديد کردن نامزدهاى انتخاباتى بودند. در سال 1824، تـنسى و پنسيلوانيا، آندرو جکسون را بعنوان نامزد انتخاباتى و سناتور کاروليناى جنوبى جان کلهون را بعنوان مبارز همدست او انتخاب نمودند. کنتاکى، سخنگوى مجلس، هنرى کلى را انتخاب و ماساچوست، وزير کشور، جان کوئينسى آدامز را و کميته گرد همايى خصوصى کنگره ، وزير خزانه دارى ، ويليام کرافورد ( William Crawford ) را به نامزدى انتخاب کردند.

شخصيت و تابعيت منطقه اى نقش هاى مهمى را در تعيين نتيجه پايانى بازى کرد. آدامز آراى انتخاباتى نيوانگلند و بيشتر نيويورک را به خود اختصاص داد. کلى نيز کنتاکى، اوهايو و ميسورى را برد؛ جکسون تمامى جنوب شرق، ايلى نويز ، اينديانا، کارولينا، پنسيلوانيا، مريلند و نيوجرسى را به خود اختصاص داد و کرافورد، ويرجينيا، جورجيا و دلاور را به خود اختصاص داد. هيچ نامزد انتخاباتى اکثريت الکتورال کالج (Electoral College)، (شوراى گزينگان) را بدست نياورد و تبصره هاى قانون اساسى، انتخابات به مجلس نمايندگان سپرده شد که کلى (Clay) موثرترين و پر قدرت ترين شخصيت درآن محسوب مى شد. او از آدامز پشتيبانى مى کرد که نهايتأ به رياست جمهورى نيزرسيد.

در طى رياست جمهورى آدامز ، اتحاد حزب جديد ظاهر شد. پشتيبانان آدامز ، نام " جمهورى خواهان ملى"(National Republicans) را که بعد ها به " ويگ (Whigs) " آزادى خواهان تغيير يافت برخودگرفتند. آدامز با اينکه با صداقت و بطور موثر کار خود را انجام مى داد ولى هرگز يک رئيس جمهور مردمى نبود و دولت او با ناکامى هاى فراوانى روبرو شد. آدامز در تلاش خود براى تشکيل سيستم ملى راهها و کانالها با شکست مواجه شد. بنظر مى رسيد که بسيارى ازسالهاى خدمت او در کاخ سفيد صرف انتخاب مجدد او شد و مزاج و خلق خردمندانه سرد او باعث دورى دوستان اوشد. جکسون، در عوض، جذابيت مردمى فراوانى بويژه در ميان پيروان خود در حزب تازه نام گذاشته شده دمکرات ( Democrats ) که از حزب جمهورى خواه بوجود آورده بود داشت، که ريشه هاى آن به زمان رياست جمهورى جفرسون ، مديسون و مونرو برمى گشت. در انتخابات 1828، جکسون با اکثريت قريب به اتفاق آرا، آدامز را شکست داد.

جکسون -- بعنوان سياستمدارى از تنسى ، جنگنده سرخ پوست و قهرمان جنگ نيوارلئان در طى جنگ 1812 -- حمايت هاى خود را از زارعين کوچک غرب، کارگران ، صنعت گران و بازرگانان شرق بدست آورد که بدنبال راى آنها بود تا در مقابل منافع کارخانجات و نهادهاى بازرگانى در حال رشد متصل به انقلاب صنعتى ، بايستد.

انتخابات 1828، معيار مهمى در روند شرکت بيشتر مردم در راى دادن بشمار مى رفت. ورمونت از زمان ورود به يونيون، حق راى را فقط به مردان مى داد و تنسى اجازه راى را به اکثريت ماليات دهندگان مى داد. نيوجرسى، مريلند و کاروليناى جنوبى همگى شرط ماليات دهى و داشتن اموال را بين 1807 و 1810 از ميان برداشتند. ايالاتى که پس از 1815 وارد يونيون مى شدند يا حق راى مردان سفيد پوست را داشته يا شرط ماليات دهى پائينى داشتند. از 1815 تا 1821 ، کنتاکى، ماساچوست و نيويورک کليه شرائط املاک را نقض نمودند. در 1824 ، اعضاى الکتروال کالج هنوز توسط شش قانون گذار ايالت انتخاب مى شدند. تا 1828 ، راى دهندگان جهت رياست جمهورى از ميان آراى عمومى در هر ايالتى غير از دلاور و کاروليناى جنوبى، انتخاب مى شدند. هيچ چيزى اين احساسات دمکراتيک را بيشتر از انتخاب آندرو جکسون به صحنه نياورد.

 

بحران الغا

جکسون، نزديک به انتهاى اولين دور رياست جمهورى خود، مجبور شد تا با مسئله کاروليناى جنوبى در رابطه با تعرفه استحفاظى مربوط به حمايت از فراورده هاى داخلى مواجه شود. منا فع زراعتى و بازرگانى ايالت به اين اميد بودند که جکسون از رياست جمهورى خود استفاده کرده و به اصلاح قانون تعرفه ها که آنها مدتها بود با آن مخالفت داشتند را بپردازد. از نظر آنها، تمامى منا فع سيستم حمايت، به کارخانجات شمالى مى رسيد و در حاليکه کشور در مجموع، ثروتمندتر شده بود کاروليناى جنوبى در واقع با وجود کشتکارانى که تحمل هزينه هاى گزاف را مى کردند، فقيرتر نيز شده بود.

تعرفه استحفا ظى که از کنگره گذشته و با امضاى جکسون در سال 1832 قانون شده بود، معتدل تر از قانون مشابه 1828 بود ولى خاطر بسيارى را در کشور تلخ تر کرد. در پاسخ، عده اى از شهروندان کاروليناى جنوبى سند " اصل حقوقى الغا" ايالت را امضا نمودند که توسط جان کلهون ( John C. Calhoun ) ، معاون جکسون تا سال 1832 ، در رساله 1838 خود بنام " شرح مفصل و اعتراض کاروليناى جنوبى ( South Carolina Exposition and Protest ) " اعلام شد. کاروليناى جنوبى با بکارگيرى " فرمان الغا ( Ordinance of Nullification) " که هر دو تعرفه 1828 و 1832 را منسوخ و در داخل مرزهاى ايالت ممنوع مى کرد چنين روبرو شد. قانون گذاران، همچنين قوانينى از جمله اختيار تشکيل يک نيروى نظامى و اختصاص مهمات و اسلحه را وضع کردند تا اين امر رابه مورد اجرا رسانند.

فرمان الغا يکى از آخرين مبارزه طلبى هاى کشور بر حاکميت دولت فدرال بود. مخالفت مداوم بين ايالات گوناگون و دولت ملى بر سر وسعت قدرت دولت ملى و همچنين بر وفادارى اتباع ، تقريبأ از زمان شروع اين جمهورى ، وجود داشته است. معا هده هاى 1798 ويرجينيا و کنتاکى ، براى مثال، از قوانين بيگانگان و آشوب تخطى ورزيدند و در کنوانسيون هارتفورد ، نيوانگلند مخالفت خود را با پرزيدنت مديسون و جنگ عليه انگيس ها بزبان آوردند.

در پاسخ به تهديد کاروليناى جنوبى ، جکسون درماه نوامبر 1832 ، 7 کشتى جنگى کوچک به چارلستون روانه ساخت. در روز 10 دسامبر ، او بيانيه اى شديد عليه طرفداران الغا صادر نمود. پرزيدنت اعلام نمود که ايالت کاروليناى جنوبى " در لبه طغيان و خيانت " ايستاده و از مردم ايالت خواست تا عهد خود را با يونيون که اجداد آنها براى آن جنگيده بودند، مجددا اعلام کنند.

وقتى که سئوال عوارض گمرکى مجددآ در جلوى کنگره قرار گرفت، فورأ آشکار شد که تنها يک فرد، سناتور هنرى کلى ( Henry Clay ) هواخواه بزرگ حفاظت از تعرفه ( و يک مبارز سياسى ضد جکسون ) قادر به نوشتن و تسليم يک قانون معتدل به کنگره است . قانون تعرفه کلى -- که فورأ در سال 1833 به تصويب رسيد-- مشخص نمود که تمامى عوارض گمرکى که بيش از 20 در صد ارزش محمولات واردى است بايد طبق مراحل آسانى کاهش يابد، تا اينکه تا سال 1842 ، تمام عوارض گمرکى وارد بر تمامى کالاها به سطح تعرفه گمرکى مناسب سال 1816 برسد.

رهبران الغا در کاروليناى جنوبى انتظار حمايت ايالات جنوبى ديگر را داشتند، ولى بدون استثنا، مابقى ايالات جنوبى روش کاروليناى جنوبى را غير عاقلانه و مخالف قانون اساسى دانستند. در پايان ، کاروليناى جنوبى عمل خود را باطل اعلام نمود. معهذا هر دو طرف، اعلام پيروزى نمودند. جکسون دولت فدرا ل را به اصل برترى يونيون متعهد نمود. ولى کاروليناى جنوبى، با نمايش مقاومت خود عليه دولت مرکزى، به بسيارى از خواسته هاى خود دست يافت و نشان داد که يک ايالت قادر است اراده خود را به کنگره اعما ل کند.

 

مبارزه بانک

پيش از آنکه مسئله الغا به نتيجه برسد، جنجال ديگرى به وقوع پيوست که دولت جکسون را به مبارزه طلبيد. اين مشکل مربوط به تجديد امتياز دومين بانک آمريکا بود. اولين بانک در سال 1791 تحت هدايت هاى آلکساندر هاميلتون تاسيس شده بود و براى مدت 20 سال به آن امتياز داده شده بود. گرچه دولت مرکزى برخى از سهام آنرا در اختيار داشت، ولى در حقيقت بانک دولتى نبود ؛ بلکه، بانک يک شرکت خصوصى بود که سود آن به جيب سهام داران مى رفت. هدف از تاسيس آن ، تثبيت پول و ترغيب داد و ستد و بازرگانى بود؛ ولى اهالى غرب، طبقه کارگر و همچنين سناتور توماس هارت بنتون ( Thomas Hart Benton ) از ايالت ميسورى از آن منزجر بودند چون اعتقادشان بر اين بود که اين بانک "هيولائى" است که به سود چند فرد قدرتمند کار ميکند. وقتى که امتياز بانک در سال 1811 به پايان رسيد هرگز امتياز آن تجديد نشد.

تا چند سال بعد، امور بانکدارى در دست هاى بانکهاى امتياز داده شده از سوى ايالت اداره مى شد. اين بانکها پول رايج زيادى انتشار مى دادند که در نتيجه باعث اغتشاش و نهايتأ تورم شد. تدريجأ روشن شد که بانکهاى ايالتى قادر به تهيه يک پول رايج هماهنگ براى کشور نيستند و در سال 1816، دومين بانک ايالات متحده ، شبيه به اولى، با امتياز 20 سا له تاسيس شد.

از آغاز کار ، دومين بانک در ميان مناطق و ايالات تازه تر و مناطق فقيرتر محبوبيتى نداشت. مخالفين ادعا داشتند که بانک انحصار مجازى بر روى پشتوانه و نرخ رايج کشور داشته و مجددآ اعلام کردند که اين بانک فقط منافع چند ثروتمند را در نظر ميگيرد. در مجموع، بانک بخوبى اداره مى شد و خدمات ارزش مندى را به جامعه ارائه داد ؛ ولى جکسون ، که بعنوان قهرمان مردمى مخالف آن خوانده مى شد، تجديد امتياز اين بانک را وتو کرد. او در پيام خود به کنگره، انحصار و حق ويژه بانک را تقبيح کرد و گفت که "ثروتمندان ما با منافع برابر و حمايت مساوى قانع نبوده اند بلکه از ما عاجزانه استدعا کرده اند تا از طريق قانون کنگره ، آنها را ثروتمندتر کنيم." کوشش براى تغيير وتو بى نتيجه ماند.

در مبارزات اتنخاباتى بعدى، مسئله بانک، تفرقه اساسى را بين منافع بازرگانى، توليدات، بخش مالى ( بطور کلى بستانکارانى که طرفدار پول کمياب و نرخهاى بالا بهره بودند)، کارگران و ارگانهاى ملکى، که اغلب در زير وام بانکها بوده و خواستار عرضه بيشتر نرخ رايج و کم کردن بهره بودند، ايجاد کرد. نتيجه اين تفرقه، پشت نويسى و امضاى مشتاقانه " جکسونيسم ( Jacksonism ) " بود. جکسون ، انتخاب مجدد خود را در سال 1832 بعنوان يک تعهد مردمى جهت انهدام بانک مى ديد -- واز آن به عنوان سلاحى آماده در محتوى بند قانونى (تبصره) امتياز بانک يافت که برانداختن وجوه مردم را مجاز مى دانست. در سپتامبر 1833 ، او دستور داد که هيج وجه دولتى در بانک پس انداز نشود و وجهى که اکنون در بانک موجود است به تدريج در طول مدت زمان به خرج نيازهاى دولت برسد. در عوض، برخى بانکهاى ايالتى ، که با دقت فراوان انتخاب شده بودند و شديدأ محدود بودند تشکيل شدند. در طول نسل بعدى ، آمريکا روى يک سيستم بانکدارى بدون نظارت سر کرد که خود به گسترش به سمت غرب از طريق پشتوانه اعتبارى ضعيف کمک کرد ولى کشور نسبت به هراس ها و دست پاچگى هاى گه و گاهى حساس شد. تا زمان جنگ هاى داخلى بود که ايالات متحده امتياز يک سيستم بانکدارى ملى را صادر کرد.

 

ويگها ، دمکراتها و " هيچ چيز ندانها"

از آنجائى که تا وقتى مخالفان سياسى جکسون در هدفهاى غير مشترک مى ماندند، اميدى به موفقيت نداشتند ، لذا شروع به جمع آورى تمامى عناصر ناراضى نمودند که به آنها ويگ ( Whigs ) گفته ميشد. با آنکه آنها مدتى کوتاه پس از مبارزات انتخاباتى 1832 شکل گرفتند ولى يک دهه طول کشيد تا اختلافات بين خود را سامان دهند و تشکيل يک حزب سياسى دهند. حزب، تا حد زيادى به خاطر جذبه هنرى کلى و دانيال وبستر( Daniel Webster ) ، تيزترين سياستمداران حزب ويگ ، عضويت خود را مستحکم ساخت. ولى در انتخابات 1836 ، ويگ ها هنوز تا حد زيادى بين خودشان تفرقه داشتند تا اينکه قادر باشند پشت سر يک نفر بعنوان منتخب حزب بايستند. مارتين وان بورن ( Martin Van Buren ) از نيويورک، معاون رئيس جمهور جکسون ، انتخابات را برنده شد.

رکود اقتصادى و شخصيت بزرگتر از حيات رئيس جمهور پيشين، شايستگى وان براون را تحت الشعاع قرار داد. کارهاى مردمى او هيچگونه هيجان و اشتياقى در مردم ايجاد نکرد چون او فاقد خصوصيات محکم رهبرى و فراست عميقى که در هر حرکت جکسون ديده مى شد، بود. در انتخابات 1840 کشور هنوز مواجه با در آمدهاى پايين و اوقات دشوار- - و دمکراتها ی در حال دفاع – بود.

کانديداى ويگ ها براى مقام رياست جمهورى ويليام هنرى هريسون ( William Henry Harrison ) از اوهايو بود. او بسيار مردمى بود، و قهرمان منازعات سرخ پوستى و همچنين جنگ 1812 بود. او همچون جکسون، نماينده غرب دمکراتيک به حساب مى آمد. کانديداى معاونت رياست جمهورى جان تايلر(John Tyler ) بود. او اهل ويرجينيا بود و نقطه نظراتش در مورد حقوق ايالات و کاهش تعرفه در جنوب بسيار مردمى محسوب مى شد. هريسون به راحتى در انتخابات پيروز شد.

يک ماه پس از مراسم افتتاحيه رياست جمهورى ، هريسون 68 ساله جهان را بدورد گفت و تايلر رئيس جمهور شد. اعتقادات تايلر بسيار با اعتقادات کلى و وبستر ، که هنوز با نفوذترين مردان کشور بشمار مى رفتند ، تفاوت داشت. قبل از پايان دوره تايلر، اين اختلافات ، شکاف بزرگى بين رئيس جمهور و حزبى که او را انتخاب کرده بود ايجاد کرد.

آمريکائيان نيز خود را بيشتر و حتى بيش از تفرقه پارتيزانى بين دمکراتها و ويگ ها، از يکديگر جدا ميديدند. براى مثال، عده کثيرى از مهاجرين کاتوليک در نيمه اول قرن 19، بيشتر ايرلندى و آلمانى ، در ميان آمريکائى هاى پروتستان الا صل ، عقب نشينى کردند.

مهاجرين بيش از آداب و رسوم جديد چيزهاى مذهبى به خاک آمريکا آوردند. آنها با بوميهاى آمريکا براى تصاحب شغل در شهرهاى طول کرانه آبى شرقى به رقابت پرداختند و بعلاوه تغييرات سياسى در دهه 1820 و 1830 ، نفوذ به درون دستگاه سياسى خارجى ها را بيشتر افزود. در طى اين دو دهه، قوانين اساسى ايالات تجديد شد تا اجازه راى به کليه سفيد پوستان را بدهد. اين منجر به پايان حکومت سياستمداران اشراف زاده شد که مهاجرين را براى سقوط شان از قدرت سرزنش مى کردند. در پايان، شکست کليساى کانوليک در جهت پشتيبانى حرکت ميانه رو منجر به اتهاماتى شد بدين منوال که رم در صدد واژگونى ايالات متحده از طريق الکل شده است.

مهم ترين سازمان بومى که در اين دوره بوجود آمد، انجمن مرموزى بود بنام، نظام سرود و پرچم ( Order of Star-Spangled Banner ) که در 1849 تاسيس شد. وقتى که اعضاى اين سازمان از شناسايى هويت خود خود دارى کردند به آنها " هيچ چيز ندان ها ( Know-Nothings) " لقب داده شد. در سال 1853 ، آنها در شهر نيويورک يک شوراى جامع (Grand Council ) تشکيل دادند که قانون اساسى نوينى را تد بير کرد که کنترل بر ارکان هاى ايالتى را متمرکز مى ساخت.

در ميان اهداف اصلى هيچ چيز ندان ها، تمديد مدت لازم براى تبعيت از 5 به 21 سال و اخراج خارجيان و کاتوليکها از ادارات عمومى بود. در سال 1855، سازمان موفق به کنترل دستگاه قانون گذارى در نيويورک و ماساچوست شد؛ تا 1855 ، حدود 90 عضو کنگره به نحوى به اين حزب متصل بودند.

عدم توافق در مورد مسئله برده دارى، حزب را از ايفاى يک نقش مهم در صحنه سياست ملى معذ ور کرد. اعضاى جنوبى حزب موافق برده دارى بودند در حاليکه اعضاى شمالى مخالف آن بودند. در کنوانسيون سال 1856 که جهت تعيين نامزدهاى انتخاباتى براى رئيس جمهور و معاونت وى تشکيل شده بود، 42 نفر از نماينده هاى ايالات شمالى بمحض اطلاع از اينکه پيشنهاد "مصالحه ميسورى" چشم پوشى شد، جلسه را ترک کردند و حزب بعنوان يک قدرت ملى از بين رفت.

 

رونق اصلاحات

تحول دمکراتيک در سياست که مثال عمده آن انتخاب جکسون بود، فقط بخشى از سفر دراز مدت آمريکا جهت حقوق و موقعيت هاى بيشتر براى تمامى آمريکائيان بود. مورد ديگر ، آغاز سازمان کارگرى بود. در سال 1835 نيروهاى کار در فيلادلفيا ، پنسيلوانيا جهت کاهش دادن ساعت کار " از تاريکى تا تاريکى" به 10 ساعت در روز ، به موفقيت نائل آمدند. نيو همپشاير، رودآيلند و اوهايو و ايالت تازه کاليفرنيا که در سال 1850 به يونيون ملحق شده بود نيز اصلاحاتى مشابه را اتخاذ کردند.

گسترش حق راى به تصور نوينى از آموزش انجاميد چون دولتمندان روشن بين در همه جا به تهديدى که ممکن بود از يک راى دهنده بى سواد ناشى شود پى بردند. اين افراد - - دويت کلينتون ( DeWitt Clinton ) از نيويورک ، آبراهام لينکلن در ايلى نويز و هوراش مان ( Horace Mann ) از ماساچوست ، تا به اين وقت از سوى نيروهاى کار متشکل که رهبرانشان تقاضاى مدارس مجانى ، با حمايت مالياتى که برای تمام دانش آموزان باز باشد ، پشتيبانى مى شدند. بتدريج، درايالت پس از ايالت، انجام چنين تعليم رايگانى تصويب شد. سيستم مدارس عمومى در سر تا سر منطقه شمالى کشور مرسوم يافت. گرچه در نقاط ديگر کشور منازعه براى آموزش عمومى تا سالها بطول انجاميد.

حرکت اجتماعى موثر ديگر که در طول اين دوره بروز کرد مخالفت به فروش و مصرف الکل ، يا حرکت ميانه روى يا خوددارى کامل از مصرف مشروبات الکلى ، بود. اين حرکت از يک سرى نگرانى ها و محرک ها بوجود آمد: اعتقادات مذهبى، اثر الکل در نيروى کارى، خشونت و زنان و کودکانى که در دستهاى مشروب خواران حرفه اى متحمل عذاب بودند. در سال 1826 ، کشيشان شهر بوستون جامعه ترويج منع نوشابه هاى الکلي( Society for the Promotion of Temperance) را تشکيل دادند. 7 سال بعد، در فيلادلفيا ، اين انجمن يک کنوانسيون ملى را راه انداخت که د ر پايان آن اتحاديه منع نوشابه هاى الکلى آمريکا ( American Temperance Union) شکل گرفت. اتحاديه دعوت به قطع تمامى نوشابه هاى الکلى نمود و قانون گذاران ايالتى را بر آن داشت که توليد و فروش آنها را منع کنند. 13 ايالت تا سال 1855 به اين کار اقدام ورزيدند گرچه اين مصوبات در دادگاههايى که بعدها تشکيل شد، مورد اعتراض قرار گرفت. قوانين فقط در نيو انگلند شمالى پا بر جا ماند ولى بين سالهاى 1830 و 1860 ، نهضت منع مشروبات الکلى، مصرف الکل به نسبت جمعيت را کاهش داد.

اصلاح طلبان ديگر مشکلات زندان ها و مراقبت از ديوانگان را به ميان آوردند. کوشش هايى جهت تبديل زندانها، که تاکيدشان بر تنبيه بود، به ندامتگاه ، که خطا تحت باز سازى فرد را ملزم مى سازد ، صورت گرفت. در ماساچوست، دوروتيا ديکس ( Dorothea Dix) تلاشهاى فراوانى جهت بهبود شرايط موجود براى ديوانگان، که در گداخانه ها و زندانها محبوس بودند، بعمل آورد. پس از انجام اين بهبود ها و اصلاحات در ماساچوست ، او تلاش خود را درجنوب ادامه داد، جايى که 9 ايالت بيمارستانهاى روانى بين 1845 و 1852 تاسيس نمودند.

 

حقوق زنان

اصلاحات اجتماعى ، بسيارى از زنان را واداشت که به موقعيت نا برابر خود در جامعه پى برند. از دوران مستعمراتى، زنان مجرد از بسيارى از حقوق قانونى مساوى با مردان برخوردار بودند. ولى رسم و رسوم ايجاب مى کرد که آنها زود ازدواج کنند. با ازدواج ، زنان کمابيش هويت مجزاى خود را در چشمان قانون از دست مى دادند. زنان حق راى نداشته و آموزش و تحصيل آنها در قرن هاى 17 و 18 تا حد زيادى محدود به خواندن ، نوشتن ، موسيقى، رقص و سوزن زنى بود.

بيدارى زنان با ملاقات فرانسيس رايت ( Frances Wright ) ، سخنران و روزنامه نگار اسکاتلندى از آمريکا آغاز شد. او آشکارا حقوق زنان را در سراسر آمريکا در طى دهه 1820 ، ترويج نمود. در زمانى که زنان اغلب حق صحبت در مکان هاى عمومى را نداشتند ، رايت نه تنها آزادانه عقايد خود را بيان مى کرد بلکه تماشاچيان را با ديدگاهها و عقايد خود مبنى بر طرفدارى از حقوق زنان در جمع آورى اطلاعات در مورد کنترل تولد و طلاق ، تکان مى داد.

تا دهه 1840، يک گروه از زنان آمريکا تکوين يافت که اولين حرکت حقوق زنان را بجلو برد. درپيشاپيش اين گروه ممتاز،اليزابت کيدى استنتون( Elizabeth Cady Stanton ) قرار داشت. در سال 1848، کيدى استنتون و لوکريتا مات ( Lucretia Mott ) ، طرفدار ديگر حقوق زنان، کنوانسيون حقوق زنان را در سنکا فالز نيويورک تشکيل دادند که در نوع خود اولين در تاريخ جهان بشمار ميرفت. نمايندگان بيانيه اى را صادر کردند که بر طبق آن تقاضاى تساوى زنان و مردان در پيشگاه قانون ، حق راى، موقعيت هاى مساوى کارى در آموزش و استخدام شده بود.

در همان سال، ارنستاين روز ( Ernestine Rose ) ، يک مهاجر لهستانى در بتصويب رسانيدن قانونى در ايالت نيويورک که به زنان مزدوج ( متاهل) اجازه نگهدارى ملک خود به اسم خود را مى داد، نقشى اساسى بازى نمود. در بين اولين قوانينى از اين نوع در کشور ، قانون ملک زنان متاهل ( Married Woman Property Act ) است که قانونگذاران ايالات ديگر را تشويق مى نمود که قوانين مشابه وضع کنند.

در سال 1869 ، روز ( Rose ) با کمک اليزابت کيدى استنتون بهمراه ديگر فرد فعال حقوق زنان، سوزان آنتونى ( Susan B. Anthony ) موفق به تشکيل انجمن ملى راى زنان ( National Woman Suffrage Association(NWSA)) ) شدند که هدف آن تصويب تبصره اى به قانون اساسى بود تا زنان حق راى داشته باشند. اين دو، شيواترين طرفداران حقوق زنان شدند. کيدى استنتون در زمينه همکارى بين خودشان چنين مى گويد: " من آذرخش ها را به جلو مى بردم و او آنها را رها مى کرد".

 

بسوى غرب

مرزها در فرم دادن زندگى آمريکا نقش مهمى داشتند. شرايط در امتداد کل سواحل آتلانتيک محرکى شد تا مهاجرت به سوى مناطق جديد آغاز شود. از نيو انگلند، جايى که خاک قادر به توليد محصولات فراوان جو نبود، موجى پيوسته از زنان و مردان شروع به ترک روستاهاى ساحلى خود کرده تا به سمت زمين هاى غنى داخل خاک آمريکا رهسپار شوند. در اطراف سکنه هاى کارولينا و ويرجينيا، مردمى که از فقدان راهها و کانالها که به آنها دسترسى به بندرها و بازارهاى ساحلى را مى داد محروم بوده و همچنين از برترى سياسى کشتکاران خط ساحلى (تايد واتر Tidewater) به تنگ آمده بودند به سمت غرب حرکت کردند. تا 1800 ، دره هاى اوهايو ريور و مى سى سى پى کم کم به منطقه مرزى عظيمى تبديل شد. " مى رويم و ميرويم، در رودخانه اوهايو غوطه مى خوريم" ، آواز هزاران مهاجر شده بود.

موج جمعيت بسوى غرب در اوايل قرن 19 منجر به تقسيم مناطق قديمى و ترسيم مرزهاى جديد گشت. همانطور که ايالات بيشترى به يونيون پذيرفته و ملحق مى شدند، نقشه سياسى شرق رودخانه مى سى سى پى تثبيت تر مى شد. از 1816 تا 1821 ، شش ايالت تشکيل شد. اينديانا، ايلى نويز و مين (Maine ) ( که ايالا تى آزاد بودند) و مى سى سى پى، آلاباما و ميسورى (که ايالات برده دار بودند). اولين مرز به اروپا چسبيده بود. دومين مرز به قرارگاه هاى ساحلى ، ولى دره مى سى سى پى مستقل بود و مردم آن به سمت غرب نظر داشتند تا شرق.

مستعمره نشينان مرزى از افراد گوناگونى تشکيل مى شد. يک مسافر انگليسى آنها را چنين توصيف مى کند. " نژاد سخت کوش وپر جرات که در کلبه هاى ناجور زندگى مى کنند - - آنها خود آرايشى ندارند، ولى مهمان نواز و با غريبه ها مهربان ، درستکار و امين هستند. آنها ذرت سرخ پوستان ، کدو، و خوک پرورش داده و گاهى يکى دو تا گاو دارند ولى تفنگ، سلاح اصلى حمايت آنهاست ". چابک در تبر زدن، ماهيگيران حرفه اى، اين مردان به کوه و دشت مى زنند، اولين کلبه ها را ساخته و با بوميان آمريکا که زمين هايشان را اشغال کرده بودند مواجه شدند.

همانطور که مستعمره نشينان بيشتر به بيابان ها و برهوت نفوذ کردند، بسيارى زارع و شکارچى شدند. يک خانه چوبى راحت با پنجره هاى شيشه اى ، دودکش و اتاق هاى مجزا جاى کلبه را گرفت؛ چاه جاى چشمه را گرفت. صنعتگران بسرعت زمين خود را از الوار خالى کردند، چوب را جهت خاکستر سوزانده واز کنده درختان استفاده کردند. آنها دانه ها ، سبزيجات و ميوه هاى خود را بار آوردند؛ بدنبال آهو، بوقلمون و عسل رفتند؛ از رودخانه هاى اطراف ماهيگيرى کرده ؛ و مراقب خوک و احشام خود بودند . محتکران زمين مقدار زيادى زمين هاى ارزان را خريده و در صورت بالا رفتن قيمت ، آنها را فروخته و بيشتر بسوى غرب حرکت مى کردند تا راه را براى بقيه باز کنند.

پزشکان، وکلا ، صاحبان فروشگاهها ، نويسندگان ، کشيشان ، مکانيک ها و سياستمداران بزودى بدنبال زارعين براه افتادند. زارعين از بقيه پر بنيه تر بودند. هر جا که سکنى مى گزيدند، تصميم به ماندن ميگرفتند و اميد بر آن داشتند که فرزندانشان نيز پس از آنها در آن ديار بمانند. انبارهاى غله بزرگ و خانه هاى آجرى بنا کردند. آنها احشام سالم با خود آورده ، زمين ها را با مهارت شخم زدند. دانه هاى پر محصول درو کردند. برخى آسياب ، ماشين اره کشى و تقطير کننده بنا کردند. جاده هاى وسيع خوب ساختند و کليساها و مدارس بر پا ساختند. تحولات بسيار قابل توجهى در عرض چند سال صورت پذيرفت. در سال 1830 ، براى مثال، شيکاگو(Chicago) ايلى نويز علنأ يک روستاى بازرگانى دور افتاده اى بود با يک دژ ؛ اما پيش از آنکه برخى از مستعمره نشينان آن از دنيا روند، به يکى از بزرگترين و ثروتمندترين شهرهاى کشور تبديل يافته بود.

مزرعه راحت بدست مى آمد، پس از سال 1820، زمين دولتى را مى شد به قيمت 1.25 $ براى نيم هکتار خريدارى کرد و پس ا زسال 1862، بر طبق قانون قطعه زمين کشاورزى ( Homestead Act ) زمين را مى شد با سکنى گزيدن در آن و توسعه آن صاحب شد. بعلاوه وسايل کار در روى زمين نيز بسيار در دسترس بود. زمانى بود که در قطعه اى که توسط جان سول ( John Soule ) نوشته و توسط روزنامه نگار هوراسيو گريلى ( Horace Greeley) پخش شد، مردان جوان قادر بودند که " به سوى غرب رفته و با کشور رشد کنند."

بجز مهاجرت بسوى تگزاس که در مالکيت مکزيک بود ، راه به سوى مرزهاى کشاورزى غرب تا پس از 1840 ، از ميسورى به آن طرف تر نرفت . در سال 1819 ، ايالات متحده در قبال ادعاهاى شهروندان آمريکائى به مبلغ 5 ميليون دلار، فلوريدا وحقوق اسپانيا بر منطقه اورگان ( Oregon ) در منتهى غربى را بدست آورد. در عين حال ، منتهاى غربى، عرصه پر فعاليتی برای خريد و فروش پوست شده بود، که بعدها اهميتى بسيار فراتر از قيمت خود پوست ها داشت. چنانکه در اولين روزهاى اکتشا فات فرانسه در دره مى سى سى پى ، سوداگران ، راهيابی براى مهاجرين ماوراى مى سى سى پى به حساب مى آمدند. صيادان فرانسوى و اسکاتلندي- ايرلندى با کشف رودخانه هاى بزرگ و انشعاب هاى آنها و يافتن تمامى راههاى منجر به کوهستانهای راکى ( Rocky Mountain ) و سيرا ( Mountain Sierra)، مهاجرت دهه 1840 و پس از آن اشغال منطقه داخلى کشور را مقدور ساختند.

در کل ، رشد کشور بى نهايت عظيم بود: بين سالهاى 1812 تا 1853 جمعيت از 7.25 ميليون به بيش از 23 ميليون رسيد و زمين هاى موجود براى سکنى گزيدن به اندازه وسعت اروپا افزايش يافت - - از4.4 ميليون کيلومتر مربع تا 7.8 ميليون کيلومتر مربع . آنچه که تکليف آن هنوز مشخص نشده بود همانا منازعات اساسى بود که در اختلافات منطقه اى ريشه گرفته بود که در دهه 1860 تبديل به جنگ داخلى شد. اين گسترش بسوى غرب ، بطور اجتناب ناپذيرى مهاجرين را با ساکنين بومى آنجا نيز در منازعه انداخت: سرخ پوستان.

در نيمه اول قرن 19 ، متمايزترين شخصيت در اين منازعات همانا آندروجکسون بود ، اولين "غرب زده" که در کاخ سفيد سکنى گزيد. در وسط جنگ 1812 ، جکسون ، که در آن موقع سرپرست گروه چريکى تنسى بود به آلا با ماى جنوبى فرستاده شد، که در آنجا ظالمانه ، شورش سرخپوستان کريک ( Creek Indians ) را فرو نشاند. کريک ها بزودى دو- سوم زمين هاى خود را به ايالات متحده واگذار کردند. جکسون بعدأ گروههاى مختلف سرخ پوستان سمينول ( Seminole Indians ) را از پناهگاه شان در فلوريداى متعلق به اسپانيا بيرون کرد.

در دهه 1820 ، وزير جنگ پرزيدنت مونرو، جان کلهون ،خط مشى ای در جهت برانداختن قبايل باقيمانده از جنوب غربى و جاى دادن مجدد آنها ماوراى مى سى سى پى ، اتخاذ نمود. جکسون نيز همين خط مشى را در دوران رياست جمهورى خود ادامه داد.

در سال 1830 ، کنگره قانون جابجايى سرخ پوستان ( Indian Removal Act ) را بتصويب رسانيد که بر طبق آن هزينه حمل و نقل قبايل شرقى ، به ماوراى مى سى سى پى به عهده دولت گذاشته شد. در سال 1834 ، يک منطقه ويژه سرخپوستان که همان اکلاهماى ( Oklahoma ) امروزى است، به اين امر اختصاص يافت. در کل ، قبايل، 94 عهد نامه در طى دو دوره رياست جمهورى جکسون امضا نمودند و ميليونها هکتار زمين را به دولت فدرال تسليم کردند و دهها قبيله کاشانه اجداد خود را به اين علت ترک کردند.

شايد نمايان ترين فصل در اين تاريخ بد اقبال مربوط به قبيله چروکى ( Cherokee) مى شود که زمينهاى آنها در غرب کاروليناى شمالى و جورجيا توسط عهد نامه اى از سال 1791 تضمين شده بود . سرنوشت چروکى ها که در ميان مترقى ترين قبايل شرقى بشمار مى رفتند، وقتى که طلا در زمين آنها در سال 1829 کشف شد، مهر و موم شد. حتى يک حکم ديوان عالى نيز کمکى نکرد. با رضايت دولت جکسون، چروکى ها را بزور از زمين هاى خود رانده و مجبور کردند تا راه سخت و طولانى را در سال 1835 تا اوکلاهما طى کنند. بسيارى از آنها در اثر بيمارى و محروميت و سختى در اين راه که " جاده اشکها" ( Trail of Tears) ناميده شد ، تلف شدند.

 

در حاشيه: سنکا فالز(Seneca Falls )

يکى از اولين طرفداران حقوق زنان ، اليزابت کيدى استنتون ، دوستى بنام لوکريتا مات يافت . مات يک مخالف آتشين برده دارى بود واين دو در سال 1840 در يک کنفرانس ضد برده دارى در لندن يکديگر را ملاقات کردند، و دوستى آنها از همانجا آغازشد. به محض اينکه کنفرانس شروع بکار کرد، براى اين دو زن آشکار شد که نمايندگان زن جايى در اين محفل ندارند. کيدى استنتون و مات پس از آنکه از سخن گفتن ممنوع شده و از حضور در کنوانسيون کنار گذاشته شدند، با ترک تالار کنوانسيون ، اعتراض خود را اعلان کرده و مابقى زنان نماينده را با خود بيرون بردند. همان موقع بود که کيدى استنتون به مات پيشنهاد تشکيل کنوانسيون حقوق زنان را داد که در آن حقوق مذهبى، مدنى و اجتماعى زنان بميان آورده شود. کنوانسيون تا 8 سال بعد به تعويق افتاد و سپس اين دو زن نخستين کنوانسيون حقوق زنان را در سال 1848 در سنکا فا لز، نيويورک برقرار نمودند.

در آن جلسه، کيدى استنتون "بيانيه عواطف " ( Declaration of Sentiments ) را که بر اساس اعلاميه استقلال بود و 18 شکايت عليه سرکوبى مردان بر زنان در آن ذکر شده بود بيان کرد. در ميان آنها: زنان متأهل اگر تصميم به ترک همسر بد رفتار خود گرفته و يا تقاضاى طلاق می کردند هيچ حقى نسبت به فرزندان خود نداشتند. اگر به زن اجازه طلاق داده می شد، براى او هيچ راهى جهت زندگى شغلى وجود نداشت مگر آنکه تصميم به نويسندگى و يا تدريس می گرفت. زن در دادگاه نمى توانست عليه شوهر خود شهادت دهد. زنان متأهل که در کارخانجات کار ميکردند، قادر به نگه داشتن در آمد خود نبودند و بايد آنها را تحويل شوهرانشان می دادند. وقتى يک زن ازدواج مى کرد، هر ملک و متعلقاتى که قبل از ازدواج داشته خود بخود بخشى از دارايى همسر او مى شد. زنان مجرد که ملکى از خود داشتند بدون داشتن حق رأى براى قانونگذارانى که ماليات را برقرار مى کردند مجبور به پرداخت ماليات بودند -- يکى از دلايل اصلى که مستعمره نشينان آمريکايى خود را از بريتانياى کبير جدا کردند.

شرکت کنندگان کنوانسيون به اتقاق آرا اين مصوبه ها را تصويب کردند به استثناء يکى که مربوط به وضعيت وخيم زنان ميشد. تنها پس از يک سخنرانى پر هيجان و داغ به نفع حق رأى زنان توسط فردريک داگلاس ( Fredrick Douglas ) ، يکى از فعالان سياه پوست ضد برده دارى بود که اين قانون به تصويب رسيد. هنوز نيز اکثريت حضار قادر به قبول اين فکر که زن مى تواند رأى دهد نبودند.

در سنکا فالز ( Seneca Falls ) ، کيدى استنتون ، بعنوان نويسنده مهار و سخنگوى حقوق زنان، اهميتى ملى براى خود کسب کرد. سالها بعد ، او بيان داشت که مدتها قبل به اين پى برده بود که بدون حق رأى ، زنان هرگز قادر به نائل شدن به هدف مساوات با مردان نخواهند بود. او که اصلاح طلب ضد برده دارى ويليام لويد گريسون( William Lloyd Garrison ) را به عنوان سر مشق انتخاب کرده بود ، دريافت که کليد موفقيت در هر کار خطيرى در تغيير نظر مردم قرار دارد و نه در عمل شخص. با بيدارى زنان به ناعدالتى که زنان تحت آن بودند، سنکا فالز ، فروکاوی ( کاتاليست) براى تغييرات آتى گشت. بزودى کنوانسيون هاى حقوق زنان ديگرى تشکيل شد و ديگر زنان به خط جلوى حرکت جهت مساوات اجتماعى و سياسى پا گذاشتند.

.....................................................................................................................

 

 

بخش ششم :منازعات منطقه اى

خانه اى که از درون جداست قادر به ايستادگى نيست. من معتقدم که اين دولت قادر به تحمل نيم برده و نيم آزاد براى هميشه نيست.
آبراهام لينکلن ( Abraham Linclon ) --1858

تا اواسط قرن19 ، ايالات متحده شروع به جذب سيرى پيوسته از مهمانان خارجى نمود. يکى از تاريخ نويسان چنين مى گويد: " آنچه که مرداب را کد مستعمرات استثمار شده وگه و بيگاه تخيلی بود، عملأ يک شبه، به پديده اى تبديل شد که مى بايست مورد بررسى قرار مى گرفت، تجربه اى سياسى و اخلاقى که مى بايست داورى مى شد."

 

دو قاره آمريکا

هيچ مسافرى به ايالات متحده سندی پايدارتر از سفرها و مشاهدات نويسنده و تئوريسين سياسى فرانسه ، آلکسيس دو توکويل (Alexis de Tocqueville ) از خود بر جاى نگذاشته است. کتاب " دمکراسى در آمريکا" ( Democracy in America ) او، که نخست در سال 1835 به چاپ رسيد، هنوز نيز يکى از بانفوذترين و پر بينش ترين تجزيه و تحليل هاى روش هاى سياسى و اجتماعى آمريکا بشمار مى رود. تا کويل شاهدى زيرک تر از آن بود که از آمريکا خرده نگيرد ولى قضاوت او اساسأ مثبت بود. او نوشت " همانطور که توزيع ثروت ، انديشه مالکيت را در دسترس تمامى اعضاى جامعه ميگذارد، دولت دمکراسى، انديشه حقوق سياسى را به سطح فروتن ترين شهروندان مى رساند." معهذا، تاکويل يکى از اولين متفکرين از يک ليست طولانى متفکرينى بود که نگران اين بودند که چنين مساواتى در رويائى با سيستم کارخانجات در حال رشد که تهديد به جدايى بين کارگران صنعتى و زبده هاى داد و ستدهاى جديد مى کند، دوام مى آورد يا خير.

مسافرين ديگر از رشد و زنده دلى کشور در شگفت بودند. آنها در " هر جايى شاهد دلايل روشنى از موفقيت، کاميابى و رشد سريع کشاورزى ، بازرگانى و کارهاى عظيم مردم بودند". ولى چنين نقطه نظرات خوش بينانه از تجربه آمريکا به هيچ عنوان همگانى نبود. يکى از پيروان مکتب شک انديشى، منقد و بدبين داستان نويس انگليسى چارلز ديکنز ( Charles Dickens) بود که نخست در سال هاى 42- 1841 از آمريکا بازديد کرد. " اين آن جمهورى نيست که من برای ملا قات آن آمدم. " او در طى يک نامه نوشت. " اين آن جمهورى که من در تصور داشتم نيست ..... هر چه بيشتر به جوانى و قدرت اين جمهوريى فکر مى کنم، فقيرتر و ناچيز تر بنظرم مى آيد. در هر چيزى که به آن مى بالد - بجز آموزش مردم ، و مراقبت از بچه هاى فقير- به عمقى پايين تر از آنچه که من آن را قرار داده بودم ، فرو ميرود."

ديکنز تنها نبود. آمريکاى قرن نوزدهم، همانطور در مابقى تاريخ آن، براى خود توقعات و تعصباتى بوجود آورد که اغلب در موافقت با واقعيتى که هم پيچيده وهم دنيوى بود توافق نداشت. وسعت آمريکا و گوناگونى آن ، تعميم را به مبارزه خواند و تناقض ايجاد کرد: آمريکا جامعه اى هم آزاد دوست وهم برده دار بود. کشورى با مرزهاى گسترده و ابتدايى و همچنين مملو از شهرهايى با داد و ستد در حال رشد و صنعت هاى گوناگون.

 

سرزمين هاى موعود

تا سال 1850 ، حد کشور به ماوراى جنگل ها ، دشتها و کوهها کشيده شد. در داخل اين محدوده 23 ميليون نفر در يک يونيون که شامل 31 ايالت ميشد زندگى مى کردند. در سمت شرق، صنعت بسرعت رشد کرده بود. در قسمت ميانه و جنوب، کشاورزى رونق يافته بود. پس از 1849 ، معادن طلاى کاليفرنيا باعث گشايش سيرى طلايى به کانالهاى بازرگانى شد.

نيو انگلند و ايالات آتلا نتيک ميانى ( Middle Atlantic) مراکز اصلى کارخانجات ، بازرگانى و مراکز مالى شد. محصولات اصلى اين مناطق منسوجات ، الوار ، البسه ، ماشين آلات، چرم و کالاهاى پشمى بود. در اين زمان، کشتيرانى به اوج موفقيت رسيده بود وکشتيهاى با پرچم آمريکا در اهتزاز به اقصى نقاط گيتى کالا مى رساندند.

جنوب ، از آتلانتيک گرفته تا رودخانه مى سى سى پى و ماوراى آن، منطقه سياسى نسبتأ متراکمى بود که روى اقتصادى که بر کشاورزى تمرکز داشت دورمى زد. تنباکو براى اقتصاد وير جينيا ، مريلند و کاروليناى شمالى مهم بود. در کاروليناى جنوبى، برنج محصول عمده بود و آب و هوا و خاک لوئيزيانا مستعد کشت شکر. ولى کتان ( پنبه) محصول عمده و آنچه که جنوب با آن شناخته مى شد، شد. تا سال 1850، جنوب آمريکا، بيش از 80 درصد پنبه جهان را تامين مى کرد. بردگان براى برداشت محصولاتى که بيشتر آن پنبه بود بکار گرفته مى شدند.

منطقه مرکزى ( Midwest ) با دشتهاى پهناورش و جمعيت در حال رشد، رو به رونق بود. اروپا و نقاط مستعمره اى قديمى آمريکا خواستار گندم و محصولات گوشتى اين منطقه شدند. معرفى ماشين هاى کاهنده کار- بويژه ماشين درو مک کورميک ( McCormick ) ، رشد بى سابقه اى را در توليدات مزارع باعث شد. محصولات گندم کشور در عين حال از حدود 35 ميليون هکتوليتر در 1850 به قريب به 61 ميليون هکتو ليتر در 1860 رسيد که بيش از نيمى از آنها در منطقه مرکزى توليد و برداشت مى شد.

محرک عمده چنين موفقيتى در غرب، گسترش امکانات حمل و نقل بود؛ از سال 1850 تا 1857، کوههاى آپالاچى توسط 5 خط راه آهن که ميانه مرکزى را به شرق متصل مى ساخت، شکافته شده بود. اين راههاى ارتباطى منافع اقتصادى را که ائتلاف سياسى يونيون از 1861 تا 1865بى استفاده کرده بود برجانمود. در گسترش شبکه راه آهن، نخست جنوب سهم بسيار عمده اى نداشت. تا اواخر دهه 1850 بود که يک خط ممتد که از دهانه کوههايى که بخش پائينى رودخانه مى سى سى پى را با سواحل آتلانتيک جنوبى متصل مى نمود، کشيده شد.

 

برده دارى و ناحيه گرايى

يک مسئله اختلافات اقتصادى و منطقه اى بين شمال و جنوب را تشديد کرد: برده دارى. جنوبى ها ، منزجر از سودهاى کللان جمع شده توسط بازرگانان شمالى که از بازاريابى محصول پنبه بدست مى آورند، عقب افتادگى منطقه خود را به طمع شمالى ها ربط مى دادند. شمالى ها از طرف ديگر برده دارى را ، " سنتى غير عادى" مى خواند ند که جنوبى ها آنرا اساس اقتصاد عامل اصلى پس روى منطقه خود ميدانستند.

تا حدود 1830 تعيين خطوط ايالتى به خاطر مسئله برده دارى مشکل تر شده بود. در شمال، حس الغاى برده دارى شديد تر و شديد تر شد و اين مورد با نهضت خاک آزاد که شديدآ مخالف گسترش برده دارى در مناطق غربى، که هنوز ايالت نشده بودند، قوى تر نيز شد. براى جنوبى هاى دهه 1850 ، برده دارى وضعيتى بود که توسط آن ايشان هرگز خود را مسئول تر از زبان و سخن انگليسی خود و يا ارگان هاى نماينده خود نمى دانستند. در بعضى از مناطق کنار دريا، برده دارى تا 1850 حدود 200 سال قدمت داشت و بخشی اساسى از بنياد اقتصادى منطقه محسوب مى شد.

فقط عده محدودى از سفيد پوستان جنوب صاحب برده بودند. در سال 1860 ، مجموعأ 46274 کشتکار در سراسر ايالاتى که برده دارى مجاز بود ، وجود داشت. کشتکار معمولأ به کسى گفته مى شد که لا اقل 20 برده در اختيار داشته باشد. بيش از نصف تمامى بردگان درکشتزارهاکار مى کردند. بعضى اززارعين که مالک ملک خود بودند ، که 70 در صد آنها کمتر از 40 هکتار داشتند ، مشتى برده دراختيار داشتند ولى بيشتر آنها اصلأ برده نداشتند. سفيد پوستان فقير در پايين ترين رده جامعه جنوب زندگى مى کردند و هيچ برده اى در اختيار نداشتند. درک منفعت صاحبان مزارع در نگه دارى برده بسيار قابل فهم است -- آنها صاحب بيشتر بردگان بودند ولى خرده مالکين و سفيدان فقير نيز رسم برده دارى را قبول داشتند. آنها از اين ترس داشتند که اگرسياهان آزاد مى شدند، با آنها براى زمين به رقابت مى پرداختند. حضور بردگان، موقعيت خرده مالکان و سفيد پوستان فقير را در مقياس اجتماعى کمى بالا برد پس آنها از روى خواست خود اين وضعيت را پذيرفته بودند.

همانطور که جنوبى ها با تفکرات شمالى ها در منازعه بودند رهبران سياسى جنوب، طبقات حرفه اى و بيشتر روحانيون هرگز براى برده دارى پوزش نخواسته و آنرا پشتيبانى مى نمودند. براى مثال، تبليغات چيان جنوب اصرار داشتند که رابطه بين ( سرمايه و کار) تحت سيستم برده دارى بسيار انسانى تر از سيستم دستمزدى شمال است.

قبل از 1830 ، سيستم مردسالارى اداره مزارع بزرگ ، با سرپرستى مشخص برده ها توسط اربابانشان ، هنوز متمايز بود. بتدريج با آغاز توليد پنبه به صورت عمده در انتهاى جنوب، ارباب بتدريج تماس نزديک با برده ها را متوقف ساخت و ناظرين متبحر را استخدام نمود که نگهدارى آنها کاملأ وابسته به توانايى آنها جهت حداکثر کارکشى از برده داشت.

برده دارى اساسأ سيستمى بيرحمانه و خشن بود که در آن شکست ها و جدايى خانواده ها از طريق فروش افراد بسيار رايج بود. گرچه در پايان ، قاطع ترين انتقاد بر برده دارى ، در واقع رفتار اربابان و ناظرين بر بردگان نبود بلکه تخطى اساسى بر حق غير قابل تغيير آزادى هر انسان بود.

 

مخالفين برده دارى

در سياست ملى ، جنوبى ها اصولأ بدنبال حفاظت و بسط منافع خود که توسط سيستم پنبه- برده دارى مجسم مى شد بودند. گسترش برده دارى ديگر يک نياز بود چون که اسراف در کشت يک محصول ، پنبه، بسرعت خاک را فرسوده و باعث نيازروز افزون به زمين هاى حاصل خيز تازه تر بود . بعلاوه ، جنوب اعتقاد داشت که به مناطق جديدى براى ايالات برده دار تازه اضافه شده نياز دارد، تا پذيرش ايالات آزاد جديد را متوازن کند. شمالى هاى ضد برده دارى در جنوبى ها يک توطئه براى گسترش برده دارى مشاهده کردند و دردهه 1830 مخالفت آنها شديدتر و شديدتر شد.

يکى از نهضت هاى ضد برده دارى ، که اثر انقلاب آمريکا بود ، آخرين پيروزى خود را در 1808 وقتى که کنگره ، داد و ستد برده را با آفريقا ممنوع اعلام کرد، بدست آورد. از آن به بعد ، مخالفت تا حد بسيارى توسط کويکرها بود که مخالفتى بى اثر و بى نياز را ادامه دادند و اين در حالى بود که ماشين هاى پنبه کنى و حرکت بسوى غرب به داخل منطقه دلتاى مى سى سى پى نيازروز افزون به برده را بيشتر و بيشتر مى کرد.

نهضت ضد برده دارى که در اوايل قرن1830 تکوين يافته بود ، مبارزه طلبانه،انعطاف ناپذير، و روزافزون مصر به اتمام فورى برده دارى بود. لازمه اين راه، رهبرى چون ويليام لويد گريسون ، مرد جوانى از ماساچوست که قهرمان طلبى يک شهيد را با تعصب مبارزه طلبانه يک زيرک در هم آميخت بود . در تاريخ اول ژانويه 1831 ، گريسون اولين نسخه روزنامه خود را ، ليبراتور(Liberator) ، که اين اعلان در آن نوشته شده بود به چاپ رساند: " من مصرانه خواهان از بند رهانيدن فورى بردگان هستم ... در اين رابطه ،نمى خوا هم حتى فکرمعتدل کرده يا صحبت ملايم به زبان آورده يا بااعتدال آنرا به قلم آورم ، من جدى هستم-- و دو پهلو حرف نميزنم- من عذر نمى خواهم - من يک اينچ عقب نشينى نخواهم کرد- و صداى من شنيده خواهد شد."

روش هاى احساس برانگيزانه گريسون ، شمالى ها را به مضرات موجود در سيستمى که خيلى ها براى مدت زمان مديدى تصور مى کردند که تغيير يافتنى نيست بيدار ساخت. او در جستجوى جلب توجه مردم به زننده ترين وجه برده دارى بود و برده داران را تحت عناوين شکنجه گر و تاجران حيات انسان تحت انتقاد شديد قرار داد.

او به هيچ وجه حقوق ارباب ها را به رسميت نمى شناخت ، هرگز سازشى را نپذ يرفت و تحمل تاخير را نداشت. ديگر مدافعان لغو برده دارى ، بى تمايل به تاکتيک هاى او که قانون را به مبارزه مى طلبيد ، اعتقاد داشتند که اصلاحات بايد از طريق روش هاى صلح آميزو قانونى صورت گيرد. گريسون صداى مبارز ديگرى را ، فردريک داگلاس(Frederick Douglas) که، يک برده فرارى بوده و شمالى ها را آماده شنيدن کرده بود و نيز سخنگوى انجمن ضد برده دارى ماساچوست (Massachusetts Anti-Slavery Society) شده بود و پس از آن سردبير ماهر جريده هفتگى ضد برده دارى، ستاره شمال (Northern Star) شد، با خود همراه ساخت .

يک مرحله ازنهضت ضد برده دارى نيز کمک به بردگان بود تا راه فرارى پيدا کرده و به پناهگاهى در شمال يا آن طرف مرز کانادا برسند. يک شبکه پيچيده راههاى زيرزمينى ، معروف به " راه آهن زيرزميني(Underground Railroad) " با استحکام کامل در دهه 1830 در سراسر شمال ، با موفق ترين عملياتش در منطقه سابق "شمال غربى " ،آغاز بکارکرد. در اوهايو بتنهايى، تخمين زده ميشود که از 1830 تا 1860 نزديک به 40 هزار برده فرارى آزاد ى خود را از اين طريق بدست آوردند. تعداد انجمن هاى ضد برده دارى محلى با چنان سرعتى به جلو مى رفت که تا 1840 ، نزديک به 2000 انجمن با عضويت قريب به 200000 نفر وجود داشت.

عليرغم کو شش هاى طرفداران ضد برده دارى در جهت شناساندن برده دارى بعنوان يک سئوال وجدانى، بيشتر شمالى ها خود را از حرکت ضد برده دارى کنار کشيده و يا بطور نهان مخالف آن ماندند. براى مثال ، در سال 1937 ، جمعى از مردم به سردبير ضد برده دارى اليجاه لاوجوى (Elijah P. Lovejoy) در آلتون (Alton)ايلى نويز حمله کرده و او را کشتند. ولى برخى از اعمال مشخص جنوبى ها به مخالفين ضد برده دارى اين اجازه را داد تا مسئله برده دارى را با آزادى هاى فردى و مدنى سفيد پوستان مربوط سازد. در سال 1835، يک سرى افراد عصبانى ، اوراق ضد برده دارى را در اداره پست چارلستون کاروليناى جنوبى نابود کردند. وقتى سرپرست کل اداره پست اعلام داشت که تحويل نامه ها و اوراق مربوط به ضد برده دارى را نخواهد پذيرفت ، منازعه تلخى در کنگره آغاز شد. بعلاوه، طرفداران ضد برده دارى بر آن شدند که انبوهى از داد خواست هاى خود را مبنى بر منع برده دارى به حوزه کلمبيا (دی سی) سرازير کنند. در سال 1836، مجلس نمايندگان، راى برآن داد که چنين داد خواست هايى خودبخود مسکوت گذاشته شده که علنا آنها را ازبين ميبرد.

رئيس جمهور سابق جان کوئينسى آدامز، که در سال 1830 به مجلس نمايندگان انتخاب شده بود بر عليه اين قاعده به اصطلاح " قاعده پوزه بستن " جنگيد و آنرا خلاف بند اول قانون اساسى دانست. مجلس در سال 1844 قانون را لغو کرد.

 

تگزاس و جنگ با مکزيک

در طى سالهاى دهه 1820 ، آمريکائيان در اکثر مناطق تگزاس ، که اغلب اهداى زمين از سوى دولت مکزيک صادر مى شد، سکنى گزيده بودند. با اين حال تعداد زياد آنها، زنگ خطرى براى مقامات مسئول شد و در نتيجه مهاجرت بيشتر را در 1830 ممنوع کردند. در سال 1834، ژنرال آنتونيو لوپز دسانتا آنا (Antonio Lopez de Santa Anna) يک رژيم ديکتاتورى در مکزيک بر پا کرد و سال بعد از آن تگزاس به طغيان پرداخت. سانتا آنا، شورشيان آمريکا را در محاصره مشهور آلامو(Alamo) در اوايل 1836 شکست داد ولى اهالى تگزاس تحت هدايت سام هوستون (Sam Houston) ارتش مکزيک را در هم کوبيد و يک ماه بعد در جنگ سن جاسنيتو (San Jacinto)، سانتاآنا را به اسارت گرفته و استقلال تگزاس را بدست آوردند. براى قريب به يک دهه ، تگزاس جمهورى مستقلى باقى ماند تا اينکه درسال 1845 ، بيست و هشتمين ايالت يونيون گرديد.

گرچه مکزيکو روابط خود را با ايالت متحده بر روى استقلال تگزاس بهم زد، حادترين مسئله، مرز ايالت تازه بود: تگزاس رودخانه ريوگرانده (Rio Grande River) را مرز ميدانست؛ مکزيک ادعا ميکرد که مرز تا حد شمال نزديک رودخانه نوکس (Nueces) قرار دارد. درعين حال ، در زمانى که آمريکائيان ادعا مى کردند که ايالات متحده " تقديرى آشکار" داشت تا مرز غربى خود را تا اقيانوس اطلس گسترش دهد مهاجرين به داخل مناطق نيومکزيکو و کاليفرنيا سرازير شدند.

کوشش هاى ايالات متحده جهت خريد مناطق نيو مکزيکو و کاليفرنيا با شکست مواجه شد و پس از يک زدو خورد بين نيروهاى مکزيک و آمريکا در کنار ريو گرانده، ايالات متحده در سال1846 اعلام جنگ کرد. نيروهاى آمريکا منطقه نيومکزيکو را اشغال کردند و سپس طغيان تازه واردان به کاليفرنيا را حمايت نمودند. نيروهاى آمريکا تحت فرماندهى زکرى تيلور (Zachary Taylor) به مکزيک حمله ورشدند و در مناطق مونتري(Monterey) و بوئناويستا (Buena Vista) پيروزى هايى کسب کردند ولى موفق به سرميز آوردن مکزيک جهت مذاکره نشدند. در ماه مارس 1847 ، نيروهاى آمريکا تحت فرماندهى وينفيلد اسکات نزديک ساحل شرقى ورا کروز (Vera Cruz) پياده شدند و پس از يک سرى درگيرى هاى سنگين، وارد شهر مکزيکو سيتى شدند. معهذا ، پس از واگذارى سانتا آنا بود که ايالات متحده قادر به مذاکره و امضاى عهد نامه گوادالوپ هيلداگو شد Treaty of Guadalupe Hildago که بر طبق آن مکزيک منطقه جنوب غربى و کاليفرنيا را به قيمت 15 ميليون دلار به آمريکا فروخت.

جنگ زمينه اى آموزشى براى افسران آمريکائى شده بود تا در هر دو سوى جنگ هاى داخلى بجنگند. همچنين يک تفرقه انداز سياسى نيز بود که در آن ويگ هاى ضد برده دارى ، دولت دمکرات جيمز پولک (James K. Polk) را براى توسعه طلبى تحت انتقاد قرار دادند.

با پايان گيرى جنگ مکزيک ، آمريکا صاحب منطقه اى وسيع به وسعت 1.36 ميليون کيلومتر مربع که ايالت هاى امروزى آريزونا ، نوادا ، کاليفرنيا ، يوتا و بخشى از نيومکزيکو ، کلرادو و وايو مينگ را در برمى گرفت ، شد . ولى اين يک تصاحب زهردار نيز بود چون پرهيا هوترين پرسش سياست وقت آمريکا را احيا کرد: آيا اين مناطق جديد آزاد اعلام شود يا برده دار؟

 

سازش 1850

تا سال 1845 ، بنظر ممکن مى رسيد که برده دارى محدود به مناطقى ميماند که قبلأ در آن ها برده دارى پا گرفته بود. محدوديت هايى طبق مصالحه ميسورى در سال 1820 معين شده بود و شانسى براى تخطى از آن نبود. مناطق جديد گسترش مجدد برده دارى را بنظر ممکن مى ساخت.

بسيارى از شمالى ها بر اين اعتقاد بودند که اگر به برده دارى مهلت گسترش و بسط داده نشود، بالاخره کم شده و از بين خواهد رفت. آنها براى موجه جلوه دادن مخالفتشان به اضافه نمودن ايالت هاى برده دار جديد، توجه عموم را به بيانات واشنگتن ، جفرسون و به حکم 1787 ، که اساسأ گسترش برده دارى را به شمال غرب ممنوع اعلام مى کرد، معطوف ساختند. تگزاس که پيشاپيش برده دارى را قبول کرده بود ، طبيعتأ بعنوان يک ايالت برده دار وارد يونيون شد ولى کاليفرنيا، نيومکزيکو و يوتا برده دارى نداشتند و وقتيکه ايالات متحده کنترل اين مناطق را در سال 1846بعهده گرفت، پيشنهادات ضد و نقيضى درمورد تکليف آنها جريان گرفت.

افراطيون در جنوب اصرار داشتند که زمين هايى که از مکزيکو به تصاحب در آمده مى بايست ايالات برده دار اعلام شود. شمالى هاى ضد برده دار، از طرف ديگر، تقاضا کردند که تمامى مناطق جديد به برده دارى بسته شود. يک گروه از ميانه روها پيشنهاد دادند که بيانيه مصالحه ميسورى ، خط محدوده را تا اقيانوس پاسفيک ادامه دهد و ايالات شمال اين خط ، ايالات آزاد و هر آنچه جنوب خط مى ماند ، ايالات برده دار اعلام شود. گروهى ديگر پيشنهاد کردند که اين سئوال به " دست مردم " سپرده شود، يعنى دولت مى بايست به مهاجرينى که به مناطق جديد وارد مى شوند اجازه دهد که خودشان حق انتخاب داشتن برده و يا نداشتن آنرا داشته باشند و وقتى زمان لازم رسيد تا اين مناطق به ايالت تبديل شوند، مردم خودشان تعيين کنند که جواب به اين سئوال چه باشد.

نظر جنوبى ها بر اين بود که به تمامى مناطق حق امتياز برده دارى داده شود. شمالى ها اصرار داشتند که هيچ منطقه اى اين حق را ندارد. در سال 1848 ، قريب به سيصد هزار مرد ، به نامزدهايى براى حزب خاک آزاد(Free Soil Party) راى دادند ، که اظهار مى داشت که بهترين خط مشى " محدود کردن، متمرکز کردن و دلسرد ساختن برده دارى" بود. مناطق ايالت مرزى مرکزى - - مريلند، کنتاکى و ميسورى --از اين هم بيشتر اختلاف عقيده داشتند ولی از حاکميت مردم بعنوان يک راه مصالحه حمايت ميکردند.

در ژانويه 1848 ، کشف طلا در کاليفرنيا فقط در سال 1849 باعث هجوم قريب به 80 هزار نفر به اين منطقه شد. کاليفرنيا سئوالى بحرانى و خطير شد چون کنگره مى بايست وضعيت اين منطقه تازه را قبل از آنکه يک دولت مستقر تشکيل شود تعيين کند. تمام اميد کشور به سناتور هنرى کلى که قبلأ دوبار در مواقع بحرانى قدم جلو گذاشته و ترتيبات مصالحه آميز را داده بود، دوخته شده بود. مجددآ او جلوى يک دعواى منطقه اى خطرناک را گرفته و يک نقشه متوازن، دقيق و پيچيده را ارائه داد.

مصالحه او ( که بعدأ در کنگره قدرى تغيير يافت) شامل يک سرى تبصره هاى کليدى بود: اينکه کاليفرنيا بعنوان ايالتى آزاد ( برده دارى ممنوع) پذيرفته شود؛ اينکه مابقى شاخه هاى تازه به دو منطقه نيو مکزيکو و يوتا تقسيم شود و بدون ذکرى از برده دارى تشيکل شوند؛ اينکه ادعاهاى تگزاس به تصاحب بخشى از نيومکزيکو با پرداخت ده ميليون دلار حل و فصل شود؛ اينکه سيستم موثرترى تدبير شود که برده هاى فرارى را گرفته و تحويل صاحبان آنها دهد؛ اينکه خريد و فروش برده ( نه برده دارى ) در حوزه ( ديستريکت) کلمبيا (ِDistrict of Columbia) ممنوع شود. اين موازين- که در تاريخ آمريکا بعنوان مصالحه سال 1850 ناميده مى شود، تصويب شد و کشور نفسى راحت کشيد.

براى سه سال ، اين قانون بنظر مى رسيد که تقريبأ تمام اختلافات را فرو نشانده است. ولى زير سطح ، تشنج رو به افزايش بود. قانون جديد برده فراري(Fugitive Slave Law) بسيارى از شمالى ها را رنجيده خاطر ساخته بود که اصولأ اکراه به هر گونه عملى در قبال دستگيرى بردگان داشتند. بعلاوه ، شمالى ها هنوز هم به کمک خود جهت فرارى دادن بردگان ادامه مى دادند و راه آهن زير زمينى را موثرتر و امکان پذير تر از سابق ساخته بودند.

 

مملکتى مجزا

از لحاظ سياسى ، دهه 1850 را ميتوان بعنوان دهه شکست ها تقسيم بندى کرد که در آن رهبران مملکت قادر به حل مسئله برده دارى نبودند. در سال 1852 ، براى مثال، هريت بيچر استو(Harriet Beecher Stowe) ، کلبه عمو تام (Uncle Tom Cabin) را انتشار داد، که از تصويب قانون برده فرارى ، الهام به نوشتن آن گرفته بود. وقتى که استو شروع به نوشتن اين کتاب نمود، در نظر داشت که آنرا بعنوان يک شرح کوتاه و مختصر تمام کند ولى گستردگى آن با پيشرفت کتاب بيشتر و بيشتر شد. ناگهان انتشار کتاب باعث التهاب همگان شد. بيش از سيصد هزار نسخه از آن در سال اول بفروش رفت و موسسات انتشار روز و شب به انتشار ادامه دادند تا تقاضاى مردم را پاسخگو باشند.

کلبه عمو تام، گرچه عاطفى و پر از رفتارهاى کليشه اى بود، با نيروى غير قابل انکارى ، قساوت برده دارى و تضاد اساسى بين جوامع آزاد و جوامع برده دارى را به تصوير مى کشيد. نسل در حال رشد راى دهندگان در شمال عميقأ تحت تاثير اين کتاب قرار گرفت. کتاب احساسات مردم را عليه سبب برده دارى برانگيخت و به عميق ترين احساسات بنيادى انسان- خشم بر بى عدالتى و ترحم بر افراد درمانده اى که مواجه به استثمار ظالمانه اند ، متوسل شد.

در سال 1854 ، موضوع قديمى برده دارى در مناطق مجددأ به سطح آمد و منازعه تلخ و تلخ تر شد. منطقه اى که اکنون شامل کانزاس و نبراسکا مى شد بسرعت پراز سکنه شد و فشار جهت تشکيل دولت هاى منطقه اى و سپس ايالتى افزوده مى شد.

تحت مفاد مصالحه 1820 ميسورى، تمامى منطقه به برده دارى بسته شده بود. مصالحه 1850 ، ناخواسته اين سئوال را مجددأ گشود. عناصر برده دار حکمفرما در ميسورى، مخالف اين بودند که ايالت کانزاس يک منطقه آزاد اعلام شود چون ايالت آنها ، 3 ايالت آزاد در دور و بر خود خواهد داشت ( ايلى نويز، آيوا و کانزاس ) . ترس آنها از اين بود که تحت فشار، ايالت آنها نيزآزاد اعلام شود. براى مدتى ميسورى هاى در کنگره با پشتيبانى جنوبى ها ، تمام تلاشها را جهت تشکيل اين منطقه مسدود کردند.

در اين موقع ، استيون داگلاس(Stephen A. Douglas)، سناتور دمکرات از ايلى نويز، طوفانى را با لايحه پيشنهادى خود به راه انداخت که به قانون کانزاس - نبراسکا مشهور است و تمامى پشتيبانان خاک آزاد را خشمگين ساخت. داگلاس استدلال مى کرد که مصالحه 1850 جايگزين قانون مصالحه ميسورى شده است. اين مصالحه تصميم در مورد برده دارى را در يوتا و نيومکزيکو خود آنها واگذار کرده بود. نقشه اوتشکيل دو منطقه کانزاس و نبراسکا راايجاب ميکرد و به اهالى اجازه مى داد که برده به آنجا ببرند. اهالى اين دو ايالت سپس خود تعيين مى کنند که آيا بعنوان ايالت هاى آزاد يا برده دار وارد يونيون شوند.

شمالى ها داگلاس را متهم کردند که او چاپلوسى جنوبى ها را مى کند تا پست رياست جمهورى را درسال 1856 بدست آورد. منازعات خشمناکى صورت گرفت. جرايد خاک آزاد با شدت اين عمل را تقبيح کردند. روحانيون شمال بر آن حمله کردند. بازرگانان که تا پيش از اين با جنوبى ها دوستى مى کردند، ناگهان روى خود را برگرداندند. با اين حال در ماه مه 1854 ، قانون کانزاس- نبراسکا در بحبوحه آتش طرفداران جنوبى، به تصويب رسيد. وقتى که داگلاس عاقبت در شيکاگو توقف کرد تا به دفاع از خود سخن گويد ، کشتى هاى لنگر انداخته در اسکله پرچم هاى خود را به حالت نيمه افراشته بر اهتراز در آوردند، ناقوس کليسا ها به مدت يک ساعت به صدا در آمد و جمعيت ده هزار نفرى چنان سرو صدايى راه انداختند که او حتى صداى خودش را هم نمى شنيد.

نتايج فورى قانون بد يمن داگلاس پر اهميت بود. حزب ويگ ، که سئوا ل گسترش برده دارى را هنوز باز گذاشته بود، حزب را تا حد مرگ بدرون خود کشيد و به جاى آن سازمان پر قدرت نوينى جايگزين شد، حزب جمهوريخواه(Republican Party) که خواست اصلى آن اين بود که برده دارى از تمام مناطق برداشته شود. در 1856، حزب جان فريمونت(John Fremont) را انتخاب کرد، که سفرهاى او به ماوراى غرب براى خود شهرتى کسب کرده بود. گرچه فريمونت انتخابات را برنده نشد، حزب تازه جمهورى خواه در تمامى شمال نفوذ يافت. رهبران طرفدار خاک آزاد چون سالمون چيس (Salmon P. Chase) و ويليام سوارد (William Seward) تاثيراتى عظيم بر جاى گذاردند. در ميان همه آنها وکيلى اهل ايل نويز بود که قدى بلند و باريک اندام داشت بنام آبراهام لينکلن.

روند آمدن برده داران جنوبى و خانواده هاى ضد برده دارى به کانزاس منجر به مجادله مسلحانه گشت، و بزودى منطقه "کانزاس خونين" نام گرفت. وقايع ديگر، کشور را به نقطه انقلاب نزديک و نزديک تر کرد: مهم ترين آنها حکم 1857 ديوان عالى در رابطه با درد اسکات (Dred Scott) بود.

اسکات يک برده اهل ميسورى بود که ، 20 سال پيش از اين، توسط صاحب خود خريدارى شده بود تا در منطقه ايلى نويز و ويسکانسين جائيکه برده دارى توسط حکم شمال غربى منع شده بود ، اقامت گزيند. اسکات، در بازگشت به ميسورى و ناراضى از شرايط زندگى اش درآنجا ، تقاضاى آزادى بر اساس محل اقامت خود در خاک آزاد نمود. ديوان عالى -- که زير تسلط جنوبى ها بود-- تصميم بر آن گرفت که اسکات فاقداعتبار لازم در دادگاه است چون او يک تبعه نبود ؛ و اينکه قوانين يک ايالت آزاد ( چون ايلى نويز ) هيچ اثرى بر موقعيت او نداشت چون او مقيم يک ايالت برده دار ( ميسوري) بود؛ و اينکه برده داران حق داشتند " اموال " خود را به هر منطقه فدرال ببرند و کنگره نمى توانست گسترش برده دارى را محدود کند. بنابر اين دادگاه تمام تبصره های سازش گونه اى را که از طريق آنها کنگره براى يک نسل تمام سعى در فيصله دادن جريان برده دارى کرده بود بى اعتبار ساخت.

حکم اسکات خشم شديدى را در سرتا سر شمال بوجود آورد. تا به حال هرگز دادگاه تا به اين حد محکوم نشده بود. اين براى دمکراتهاى جنوب يک پيروزى بزرگ محسوب مى شد، چون يک حمايت قانونى به توجيه برده دارى آنها در سر تا سر مناطق مى داد.

 

لينکلن ، داگلاس و براون

ابراهام لينکلن مدتها بود که برده دارى را يک چيز شيطانى مى دانست. در يک سخنرانى در پيرويا ،ايلى نويز د ر سال 1854 ، او اعلام کرد که تمامى قوانينى که در مملکت وضع مى شود بايد بر اساس اين باشد که برده دارى محدود و عاقبت برداشته شود. او همچنين اذعان داشت که اصل حاکميت مردمى اشتباه است چون برده دارى درمناطق غربى باعث نگرانى نه تنها افراد محلى بلکه در کل آمريکاست. اين سخنرانى او را در سر تا سر غرب مشهور ساخت.

در سال 1858، لينکلن در رقابت بر عليه استيون داگلاس براى پست سناتورى سناى آمريکا از ايالت ايلى نويز برخاست. در اولين قسمت سخنرانى گشايشى خود در 17 ژوئن ، لينکلن خط مشى و راهنماى تاريخ آمريکا را براى 7 سال آينده بدين شرح اعلام کرد:

" خانه اى که از درون در آن تفرقه است قادر به ايستادن نيست. من به اين اعتقاد هستم که دولت قادر به نيم برده ونيم آزاد زيستن نيست. من انتظار ندارم که يونيون برداشته شود و يا اينکه مجلس نمايندگان در هم فرو ريزد ولى انتظار دارم که اين تفرقه به پايان رسد".

لينکلن و داگلاس در يک سرى از 7 منازعه در ماههاى مختلف سال 1858 شرکت جستند. سناتور داگلاس ، مشهور به " غول کوچک " شهرتى در سخنورى داشت ولى او با لينکلن ، کسيکه فصيحانه تصور حاکميت مردمى را که توسط داگلاس و متفقان او تعريف شده بود زير سئوال برد، روبرو شد. در پايان ، داگلاس انتخابات را با درصد کمى برد ولى لينکلن بعنوان شخصيتى ملى خود را بروز داد.

نزاع منطقه اى روز به روز حادتر و بحرانى تر مى شد. در شب 16 اکتبر ، 1859 ، جان براون(John Brown)، يک متعصب ضد برده دارى که 3 سال قبل، 5 طرفدار برده دارى را در کانزاس بقتل رسانيده بود، به کمک يک گروه از پيروان خود به زراد خانه فدرال در هارپر فرى (Harper Ferry)، که اکنون در ايالت ويرجيناى غربى است ، حمله کرد. هدف براون اين بود که تسليحاتى را که در شورش بردگان توقيف شده بود بدست آورد. پس از 2 روز جنگ ، براون و مردان همراه او توسط يک سرى از کماندوهاى آمريکا تحت فرماندهى سرهنگ رابرت لى (Robert E. Lee)، بعنوان زندانى دستگير شدند.

زنگ خطرى در سراسر کشور نواخته شد. براى بسيارى از جنوبيها، تلاش براون وخيم ترين ترس آنها را تاييد نمود. متعصبين ضد برده دارى، از طرف ديگر ، براون را شهيدى با سبب بزرگ شناختند. بيشتر شمالى ها کار او را رد کردند و آن را ضربه و حمله اى به قانون و نظم قلمداد کردند. براون در روز 2 دسامبر 1859 ، به اتهام توطئه ، خيانت و قتل محکوم و به دار آويخته شد. در انتها ، او اعتقاد پيدا کرده بود که ابزارى در دستهاى خداوند بود.

 

جدايى و جنگ داخلى

در انتخابات رياست جمهورى 1860 ، حزب جمهورى خواه، آبراهام لينکلن را بعنوان نامزد انتخاباتى حزب برگزيد. وقتى رهبران آن اعلام کردند که برده دارى ديگر نمى بايست گسترش پيدا کند روحيه حزب اوج گرفت. حزب همچنين وعده داد که تعرفه اى را جهت حفظ صنايع وضع کند و همچنين قانونى به جهت امتياز ما لکيت رايگان به تمامى مهاجرينى که کمک به گشايش راه به سوى غرب کنند، راتصويب کند. دمکرات ها متحد نبودند. جنوبى ها از حزب جدا شده و معاونت رياست جمهورى جان برکن ريج (John C. Breckenridge) از کنتاکى را براى رياست جمهورى انتخاب نمودند. استيون داگلاس نماينده دمکرات هاى شمالى بود. ويگهاى افراطى از ايالات سر مرز ، حزب اتحاد قانون اساسى (Constitutional Union Party) را تشکيل داده و جان بل (John C. Bell)از تنسى را انتخاب نمودند.

لينکلن و داگلاس در شمال و برکن ريج و بل در جنوب به مبارزه انتخاباتى پرداختند. لينکلن فقط 39 در صد آراى عمومى را برد. اکثريت تام 180 راى الکترول را که شامل تمامى 18 ايالت آزاد مى شد را به خود اختصاص مى داد. بل آراى تنسى ، کنتاکى و ويرجينا را برنده شد؛ برکن ريج تمامى ايالات برده دار غير از ميسورى را ، که داگلاس برنده شده بود ، به خود اختصاص داد. عليرغم آراى الکترول ضعيف خود، داگلاس در جمع آراى عمومى پس از لينکلن بود.

انتخاب لينکلن، انفصال و جدايى کاروليناى جنوبى را از يونيون يک امر مسلم نمود. کشور مدتها بود که منتظر رويدادى بود تا جنوب را عليه نيروهاى ضد برده دارى متحد سازد. به محض آنکه نتايج قطعى انتخابات اعلام شد، يک کنوانسيون کاروليناى جنوبى ويژه اعلام داشت که " يونيون موجود بين کاروليناى جنوبى و مابقى ايالات تحت نام " ايالات متحده آمريکا" بدينوسيله منحل اعلام مى شود." تا روز اول فوريه 1861 ، شش ايالت ديگر جدا شدند. روز 7 فوريه ، هفت ايالت يک قانون اساسى شرطى را بنام ايالات کنفدرات آمريکا (Confederate States of America) پذيرفتند. مابقى ايالات جنوبى هنوز در يونيون باقى ماندند.

کمتر از يک ماه بعد در روز 4 مارس 1861 ، آبراهام لينکلن بعنوان رئيس جمهور آمريکا قسم ياد کرد. در سخنرانى گشايش خود ، او از به رسميت شناختن اين " تجزيه طلبى " خود دارى کرد و آنرا از لحاظ قانونى "مردود" شمرد. سخنرانى او با تقاضاى تشکيل مجدد روابط بين يونيون پايان يافت. ولى جنوب گوش خودرا بست و در روز 12 آوريل ، در فورت سامتر (Fort Sumter) در بندر چارلستون ، کاروليناى جنوبى آتش بسوى سربازان فدرال گشوده شد. جنگى آغاز شد که درآن بيشتر از هرجنگ ديگر قبل و بعد از آن آمريکائيان جان خود را از دست دادند.

در 7 ايالت که خود را جدا ساخته بودند، مردم بسرعت به نداى رئيس جمهور تازه ايالت کنفدرات آمريکا ، جفرسون ديويس پاسخ گفتند. هر دو طرف در اين لحظه ، با شدت منتظر اقدام ايالات برده دار که تا به حال وفادار باقى مانده بودند، ماندند. در پاسخ به عمليات فورت سامتر ، ويرجينيا در روز 17 آوريل جدا شد و آرکانزاس و تنسى و کاروليناى جنوبى بدنبال آن آمدند. هيچ ايالتى در يونيون چون ويرجينيا، با اکراه خود را از يونيون خارج نساخت. سياستمداران ايالت نقشى ويژه در پيروزى انقلاب وتدوين قانون اساسى داشتند واين ايالت همچنين 5 رئيس جمهوربه کشور عرضه کرده بود. بهمراه ويرجينيا، سرهنگ رابرت لى نيز که فرماندهى ارتش يونيون را به خاطر وفادارى خود به ايالت رد کرده بود خارج شد. بين خاک جنوب و شمال خاک آزاد ايالتهاى مرزى، دلاور ، مريلند ، کنتاکى و ميسورى که ، عليرغم همدردى با جنوب، به يونيون وفادار ماندند ،قرار داشت.

هر دو طرف با اميد زياد به پيروزى آنى وارد عرصه نبرد شدند. شمالى ها در زمينه مهمات برترى ويژه اى داشتند. 23 ايالت با جمعيتى قريب به 22 ميليون در برابر 11 ايالت با جمعيت 9 ميليون نفر صف آرايى کردند. برترى صنعتى شمالى ها حتى برترى جمعيتى آنها را نيزپشت سر گذاشت و به آنها امکان تهيه سلاح و مهمات ، لباس و تجهيزات ديگر رانيز داد. به همين شکل ، شبکه راه آهن در شمال ، برترى نظامى فدرال را نيز افزايش داد.

جنوب نيز مزيت هاى ويژه اى داشت. مهمترين آنها جغرافياى منطقه بود؛ جنوب به جنگى دفاعى درمنطقه خود پرداخته بود، جنوب همچنين يک سنت نظامى قوى تر داشت و از اين رو منطقه ، رهبران نظامى مجرب بيشترى راتربيت نموده بود.

 

پيشرفت بسوى غرب ، بن بست بسوى شرق

اولين جنگ بزرگ در بول ران (Bull Run) ويرجينيا ( که اولين ما ناساس (Manassas) نيز ناميده مى شود) نزديک واشنگتن بوقوع پيوست که هرگونه خيال و ابهامى را که پيروزى سريع و آسان خواهد بود از نظر ها پاک کرد. اين جنگ همچنين الگويى را، لا اقل در ايالت هاى شرق، از پيروزى خونين جنوب تثبيت نمود، پيروزى که هرگز به يک برترى نظامى موثر تبديل نشد. در طى سالهاى اول، جنوب اغلب نبرد را مى برد ولى نه جنگ را.

نيروهاى يونيون ، بر خلاف شکست هاى نظامى شان در شرق ، قادر به حفظ پيروزى هاى ميدان جنگ و پيروزى استراتژيکى آرامى در دريا و در غرب شدند. بيشتر نيروى دريايى، در آغاز جنگ ، در دست نيروهاى يونيون بود ولى در عمل پراکنده و ضعيف بودند. وزير نيروى دريائى گيدئون ولز (Gideon Wells) قدمهايى اساسى جهت تقويت آن براشت . لينکلن سپس انسداد سواحل جنوب را اعلام داشت. گرچه اثرات انسداد در ابتدا قابل چشم پوشى بود ، تا سال 1863، تقريبأ باعث جلوگيرى ازصدور تمامى کالاهاى پنبه به اروپا شد و ورود مهمات، البسه و لوازم پزشکى را که جنوب شديدأ بدان نياز داشت را مسدود نمود.

در عين حال، يک فرمانده خبره نيروى دريائى بنام ديويد فاراگوت (David Farragut)، به دو سرى عمليات ماهرانه و فوق العاده دست زد. در يکى از آنها او يک ناوگان يونيون را تا دهانه رودخانه مى سى سى پى به جلو برد و در آنجا باعث تسليم بزرگترين شهر جنوب ، نيوارلئان گشت. در عمليات دوم ، از سر درب مستحکم بندرآلاباما گذشته و يک کشتى زره پوش نيروهاى کنفدراسيون را گرفته و بندر را قبضه کرد.

دردره مى سى سى پى، نيروهاى يونيون ، تقريبأ يکسرى پيروزى هاى ممتد را حاصل شدند. نخست ، خطوط دراز نيروهاى کنفدراسيون را در تنسى درهم شکسته و تمام قسمت غربى ايالت را اشغال کردند. به محض بدست آوردن بند رودخانه مهم مى سى سى پى در ممفيس (Memphis) ، نيروهاى يونيون به اندازه 320 کيلومتر در قلب نيروهاى کنفدراسيون به جلو رفتند. با فرماندهى سرسخت ژنرال اوليسس گرانت (Ulysses S. Grant) ، نيروهاى يونيون در مقابل ضد حمله نيروهاى کنفدراسيون در شيلو (Shiloh) و در سراشيبى رودخانه تنسى ايستاده و با سرسختى در مواضع خود ماندند تا نيروهاى کمکى جهت دفاع نيروهاى کنفدراسيون از راه برسند . تعداد کشته ها و زخمى ها در شيلو به بيش از ده هزار نفر از هر طرف مى رسيد، رقمى که آمريکائئ ها هرگز آنرا تجربه نکرده بودند. ولى اين آغاز کشتارها بود.

بر عکس ، در ويرجينيا، نيروهاى يونيون، يکى پس از ديگرى متحمل شکست شدند. در يک سرى تلاش هاى خونين پى در پى جهت تسخير ريچموند، پايتخت نيرو هاى کنفدراسيون، نيرهاى يونيون مکررأ به عقب رانده شدند. نيروهاى کنفدراسيون دو مزيت بزرگ داشتند: موقعيت دفاعى قوى که توسط جويبارهاى متعدد راه بين واشنگتن و ريچموند را قطع مى نمود؛ و دو ژنرال ، رابرت لى و توماس جى استون وا ل جکسون، “Stonewall” (Thomas J. Jackson) که هر دو تجربه هايى ماوراى فرمانده هاى اوليه يونيون داشتند. در سال 1862، فرمانده يونيون، جرج مک کللان (George McClellan) ، تلاشهايى آهسته ولى بى نهايت محتاطانه جهت تسخير ريچموند برداشت. اما در جنگ هفت روزه بين 25 ژوئن و اول جولاى نيروهاى يونيون کم کم به عقب رانده شد و هر دوطرف تلفات هنگفتى را تحمل کردند.

بعد از يک پيروزى ديگر از سوى نيروهاى کنفدراسيون، در دومين نبرد بول ران ( يا مانا سازدوم)، لى از رود خانه پوتوماک (Potomac) عبور کرده و به مريلند حمله کرد. مک کللان مجددأ با دودلى پاسخ داد عليرغم اين که مى دانست لى ارتش خود را به دو قسمت تقسيم نموده و تعداد افرادش بسيار کمتر است. ارتش هاى يونيون و کنفدراسيون در آنتى تم کريک(Antietam Creek)، نزديک شارپزبرگ (Sharpsburg)، مريلند در روز 17 سپتامبر 1862 در خونين ترين روز جنگ با يکد يگر مواجه شدند: بيشتر از 4 هزار نفر از هر دو سو تلف و 18000 نفر مجروح شدند. با وجود برترى تعداد سربازان ، مک کللان قادر به در هم کوبى مواضع لى نشد و قادر به حمله ديگرى نيز نشد. اما لى در آن سمت پوتوماک با ارتش تازه نفس خود، مجددأ عقب نشينى کرد. در نتيجه، لينکلن ، مک کلالن را اخراج کرد.

گرچه نبرد آنتى تام از لحاظ نظامى بى نتيجه بود ولى عواقب آن خطير بود. بريتانيا و فرانسه که هر دو در آستانه برسميت شناختن کنفدراسيون بودند، تصميم خود را به تعويق انداختند و جنوب هرگز شناخت ديپلماتيکى را دريافت نکرد و کمک اقتصادى را که بى نهايت به آن محتاج بود از اروپا دريافت نکرد.

آنتى تام همچنين راه را براى لينکلن باز نمود تامقدمه اعلاميه رهائى از بردگى (Emancipation Proclamation) که بر طبق آن از تاريخ اول ژانويه 1863 ، تمامى بردگان در تمامى ايالاتى که بر عليه يونيون شورش کرده بودند، آزاد اعلام شدند، را صادر کند. از لحاظ عملى ، اين بيانيه اثر فورى ناچيزى بهمراه داشت؛ فقط باعث آزادى بردگان در ايالات کنفدراسيون مى شد و با برده دارى در ايالات مرزى کارى نداشت. گرچه از لحاظ سياسى، به اين معنا بود که علاوه بر حفظ اتحاد يونيون، الغاى برده دارى اکنون بعنوان هدف اعلام شده جنگ يونيون بشمار ميرفت.

بيانيه پايانى رهايى از برده دارى که در تاريخ اول ژانويه 1863 صادر شد، استخدام و سرباز گيرى سياهپوستان را در ارتش يونيون که رهبران لغو برده دارى چون فردريک داگلاس از آغاز نبرد بر آن اصرار مى ورزيدند ، تصويب نمود. در واقع ، نيروهاى يونيون به برده هاى فرارى بعنوان " کالاى قاچاق جنگ " پناه مى دادند ولى بدنبال بيانيه رهايى از برده دارى ، ارتش يونيون شروع به سربازگيرى و آموزش هنگ هاى سربازان سياه پوستى که باافتخار در نبردهايى از ويرجينيا تا مى سى سى پى شرکت کردند، نمودند. حدود 178 هزار آمريکائى آفريقائى الاصل در نيروهاى دورگه ايالات متحده(United States Colored Troops) و همچنين 29500 سياهپوست در نيروى دريائى يونيون خدمت مى کردند.

عليرغم دست آوردهاى سياسى حاصله از بيانيه رهايى از برده دارى ، چشم انداز هاى نظامى شمالى ها در شرق تيره و سرد شد. وقتى نيروهاى ويرجيناى شمالى لى (Lee) پى در پى نيروهاى پوتوماک يونيون را نخست در فردريکز برگ ويرجينيا در دسامبر 1862 و سپس در چنسلورزويل (Chancellorsville) در ماه مى 1863 در هم کوبيد. گرچه چنسلورزويل يکى از پيروزى هاى شاهکارگونه نظامى لى بشمار مى رفت، از پر هزينه ترين نيز بود که با مرگ ارزش مندترين ستوان او ، ژنرال استون وال جکسون همراه بود که به اشتباه توسط مردان خودى کشته شد.

 

از گتيسبرگ (Gettysburg) تا آپوماتوکس (Appomattox)

هيچيک از پيروزى هاى نيروهاى کنفدراسيون سرنوشت ساز نبود. دولت فدرال بسادگى ارتشى تازه جور کرده و مجددأ سعى مى کردند. لى با اين اعتقاد که شکست بزرگ شمالى ها در چنسلورزويل به او شانسى ديگر داده بسوى شمال و بطرف پنسيلوانيا در ماه جولاى 1863 به حرکت در آمد و تقريبأ تا پايتخت ايالت هريزبرگ (Harrisburg) نيز رسيد. نيروهاى قوى يونيون پيشرفت لى در گتيسبرگ (Gettysburg) جائيکه پس از يک نبرد بسيار بسيار عظيم 3 روزه - بزرگترين نبرد تمامى جنگهاى داخلى - نيروهاى کنفدراسيون تلاشى سخت و نيرومندانه جهت شکستن خطوط يونيون بعمل آورند را متوقف نمودند. لى و تمامى سربازان کار کشته او پس از شکست هاى فلج کننده تا پوتوماک عقب نشينى کردند.

بيش از 3 هزار تن از سربازان يونيون و تقريبأ 4 هزار سرباز کنفدراسيون در گتيسبرگ کشته شدند. تعداد زخمى ها و گمشدگان هر سو به 20 هزار نفر از هر طرف مى رسيد. در روز 19 نوامبر 1863 ، لينکلن يک قبرستان ملى در گتيسبرگ اختصاص داد که در آن ، مشهورترين سخنرانى تاريخ آمريکا را ادا نمود. اوسخنرانى مختصرخود را با اين کلمات پايان داد:

" ما با قاطعيت مى گوئيم که اين ها بيهوده در اينجا به خاک سپرده نشد ند -- اين مملکت ، تحت نام خداوند، تولد آزادى را خواهد ديد -- و اينکه دولت مردم ، توسط مردم و براى مردم از صحنه کره خاک برداشته نخواهد شد".

بروی رودخانه مى سى سى پى ، کنترل قواى يونيون در ويکزبرگ متوقف شد. اين محل جائى بود که نيروهاى کنفدراسيون در تپه هايى که در مقابل حمله دريائى بسيار بلند بودند، سنگر محکمی گرفته بودند.

تا اوايل 1863 ، گرانت شروع به پيشروى به پايين و اطراف ويکزبرگ نمود و به مدت 6 هفته منطقه را محاصره نمود. در روز 4 جولاى ، او شهر را با قويترين ارتش کنفدراسيون در غرب ، تسخير نمود. اينک رودخانه تماما در دست نيروهاى يونيون بود. کنفدراسيون اکنون به دو قسمت شده بود و تقريبأ دريافت محمولات از تگزاس و آرکانزاس غير ممکن بنظر مى رسيد.

پيروزى هاى شمالى ها در ويکزبرگ و گتيسبرگ در جولاى 1863 ، نشانه هايى از نقطه چرخش جنگ بودند، گرچه خونريزى براى بيش از يک سال و نيم ادامه يافت.

لينکلن ، گرانت را به شرق خوانده و او را فرمانده کل قواى يونيون ساخت، در ماه مه 1864 ، گرانت به عمق ويرجينيا نفوذ کرد، و در جنگ سه روزه ويلدرنس (Battle of Wilderness ) با ارتش کنفدراسيون لى رودررو شد. تلفات هر دو طرف بسيار سنگين بود ولى بر خلاف ديگر فرماندهان يونيون ، گرانت از عقب نشينى امتناع ورزيد. در عوض او در تلاش ضربه زدن از جناح خارجى به نيروهاى لى بر آمد و با توپخانه و پياده نظام به جنگ ادامه داد. فرمانده يونيون در طى جنگ 5 روزه خونين خندقی که تا حد زيادى جنگ در مرز شرقى را براى تقريبأ يک سال شکل داد، در اسپاتسيلوانيا(Spotsylvania) گفت: " من پيشنهاد مى دهم که در طى اين خط اگر تا آخر تابستان هم طول بکشد بجنگيم."

در غرب ، نيروهاى يونيون در پائيز 1863 با پيروزى هايى در چاتانوگا و کوههاى لوک آوت ( Lookout Mountain) کنترل تنسى را بدست گرفتند و راه را براى ژنرال ويليام شرمن باز کردند تا به جورجيا حمله کند. شرمن در مقابل گردان هاى کوچکتر کنفدراسيون پيشى گرفت و پايتخت ايالت ، آتلانتا را اشغال کرد و سپس به سوى اقيانوس آتلانتيک به حرکت در آمد و بطور سيستماتيکى ، راه هاى آهن ، کارخانجات ، انبارها و ديگر تاسيسات را در مسير خود خراب کرد. مردان او ، که تحويل محمولات آذوقه آنها قطع شده بود جهت تهيه غذا به حومه حمله کردند. از سمت سواحل، شرمن شروع به حرکت به سوى شمال کرد و تا فوريه 1865 ، چارلستون ، کاروليناى جنوبى را که اولين گلوله هاى جنگ داخلى از آن شليک شده بود، تسخير کرد. شرمن، بيش از هر ژنرال ديگرى در ارتش يونيون به اين نکته پى برده بود که نابود کردن روحيه جنوبى ها به مهمى شکست ارتش آنهاست.

در عين حال، گرانت براى مدت 9 ماه پـيترزبرگ ويرجينيا را تحت محاصره خود نگه داشت پيش از آنکه در ماه مارس 1865 ، به جهت عقب نشينى جنوب هر دو شهر پـيترزبرگ و پايتخت نيروهاى کنفدراسيون، ريچموند را رها کند. ولى ديگر دير شده بود و در تاريخ 9 آوريل 1865 ، لى تحت محاصره ارتش عظيم يونيون در ساختمان دادگاه آپوماتوکس (Appomattox Courthouse) به نيروهاى گرانت تسليم شد. با اينکه ، جنگهاى پراکنده در جاهاى مختلف براى مدت چندين ماه ادامه يافت، جنگ داخلى تمام شده بود.

مفاد تسليم در آپوماتوکس خطير بود وگرانت در بازگشت از ملاقات با لى، تظاهرات پر سر و صداى سربازانش را با ياد آورى اين نکته که :" شورشيان الان باز هموطنان هستند." خاموش کرد. جنگ براى استقلال جنوب تبديل به "انگيزه اى گمشده" شد که قهرمان آن، رابرت لى، تحسينات وسيعى را جهت درايت در رهبرى و بزرگى اش در شکست به ارمغان آورد.

 

کينه ورزى براى هيچ

براى شمالى ها ، جنگ ، آبراهام لينکلن را قهرمانى برتر ساخت، مردى که با شوق ، بيش از هر چيز ديگرى ، مصمم بود تا يونيون را مجددأ به هم جوش دهد ولى نه با زور و فشار بلکه با گرمى و گشاده دستى . در سال 1864 ، او براى دوره دوم براى ريا ست جمهورى انتخاب شد و اين پس ا ز شکست رقيب دمکرات خود جرج مک کللان بود، ژنرالى که لينکلن پس از رويداد آنتى تم اخراج کرده بود.

سخنرانی گشايش دوره دوم رياست جمهوری لينکلن چنين پايان پذيرفت:

" بدون کينه ورزى به هيچکس؛ با کمک به همگان، با استقامت در راه درست ، همانطور که خداوند راه درست را به ما نشان مى دهد، بگذاريد کارى که در آن قدم گذاشته ايم پايان برسانيم ؛ زخمهاى کشور را ترميم کنيم ؛ براى آن کسيکه بار جنگ را بدوش کشيده و براى بيوه و فرزندان يتيم او غم خوار و مرحم شويم... هر آنچه از دستمان مى آيد انجام دهيم تا عدالت و صلحى دائمى در ميان خود و با تمام کشورها بر قرار کنيم."

سه هفته بعد، دو روز پس از تسليم لى ، لينکلن آخرين نطق عمومى خود را اظهار داشت که در آن او از يک خط مشى احياى مجدد و بازسازى سخاوتمندانه سخن گفته بود.

در روز 14 آوريل، پرزيدنت آخرين جلسه کابينه خود را تشکيل داد. آن شب -- به اتفاق همسر و يک زوج جوان که مهمانان او بودند -- او در يک نمايش در تئاتر فورد شرکت نمود. در آن محل ، در حاليکه او در محل مخصوص رئيس جمهورى نشسته بود، جان ويلکز بوت (John Wilkes Booth) ، يک ويرجينيايى که از شکست جنوبى ها آزرده خاطر شده بود، به جانش سوء قصد کرد. بوت چند روز بعد در يک مزرعه در حوالى ويرجينيا کشته شد. همدستان او دستگير و چندى بعد اعدام شدند.

لينکلن در اتاق خواب طبقه پائين خانه اى روبروى تئاتر فورد در صبح روز بعد ( 15 آوريل) جان سپرد. شاعر جيمز راسل چنين نوشت:

هرگز تا آن صبح شگفت زده آوريل چنين اشک هائی از چشمان افراد، در سوگ مرگ کسى که هرگز او را نديده بودند، سرازير نشد، چنانکه گويى با او، حضوری دوستانه از زندگى آنها رخ بر بسته و آنها را در سردى و تاريکى بيشتر رها ساخته. هرگز به خاک سپارى ستايش آميزى به فصاحت نگاه خاموش همدردانه ای که غريبگان به يکديگر مى انداختند نبوده است. انسانيت مشترک آنها يک خويشاوند را از دست داده بود....

اولين کارعظيمى که شمالى هاى پيروز-- که اکنون تحت رهبرى معاونت لينکلن، آندرو جانسون ، يک جنوبى که به يونيون وفادار مانده بود با آن مواجه بودند-- تعيين تکليف ايالت هايى بود که جدا شده بودند. لينکلن قبلأ کار را آغاز و زمينه را فراهم کرده بود. از نظر او، مردم ايالات جنوبى هرگز بطور قانونى از يونيون خارج نشده بودند ؛ بلکه آنها توسط برخى شهروندان بى وفا گمراه شده و به مخالفت با حاکميت دولت برخاسته بودند. و چون جنگ، کار اين افراد بود، دولت فدرال با اين افراد کار داشت و نه با ايالت ها. از اين رو در سال 1863 ، لينکلن بيانيه اى صادر کرد که اگر در هر ايالتى، ده در صد آراى جمع شده در سال 1860 دولتى وفادار به قانون اساسى آمريکا را دهند و اطاعت از قوانين کنگره و ابلاغيه رئيس جمهورى را اعلام دارند، او دولتى را که به اين شکل تشکيل شده باشد دولت قانونى ايالت پذيرفته و به رسميت مى شناسد.

کنگره اين طرح را رد کرد و حق لينکلن را جهت رسيدگى با امور فوق بدون مشورت، زير سئوال برد. برخى از اعضاى کنگره حتى مجازات هاى شد يدى را براى تمامى ايالاتى که خود را سوا کرده بودند ، پيشنهاد دادند. حتى قبل از آنکه جنگ تمام عيار به پايان رسيده باشد، دولت هاى جديدى در ويرجينيا، تنسى ، آرکانزاس و لوئيزيانا تشکيل شد.

کنگره جهت رويا رويى با يکى از موضوعات نگران کننده - وضعيت بردگان سابق - در ماه مارس 1865 ، اداره فريدمن (Freedmen) را جهت سر پرستى کليه آمريکائئ هاى آفريقائئ الاصل تشکيل داد تا آنها را به سوى خود کفايى سوق دهد. در ماه دسامبر آن سال ، کنگره سيزدهمين تبصره قانون اساسى آمريکا را که لغو برده دارى بود به تصويب رساند.

در طول تابستان 1865 ، جانسون مشغول انجام برنامه نوسازى مجدد لينکلن با تغييرات جزئى در آن شد. طبق ابلاغيه رياست جمهورى ، او فرماندارى را براى تمامى ايالات کنفدراسيون سابق معين نمود و تمامى حقوق سياسى را به تعداد زيادى از شهروندان جنوب، برطبق عفو رياست جمهوري- عطا نمود.

در موقع معين، کنوانسيون هايى در هر يک از ايالات پيشين کنفدراسيون بر پا شد تا مفاد تجزيه و جدايى را لغو ، وام جنگ را متحمل و قوانين اساسى تازه اى را براى هر ايالت تهيه کنند. يک فرد وفادار به يونيون و اهل آنجا در هر ايالتى به فرماندارى انتخاب شد تا با حاکميت ، جهت تشکيل کنوانسيون راى دهندگان وفادار اقدام کند. جانسون از هر کنوانسيونى خواست تا تجزيه طلبى و جدايى را بى اعتبار ، برده دارى را لغو ، تمامى وامهايى را که جهت کمک به کنفدراسيون داده شده بود لغو و تبصره 13 قانون اساسى را تصويب و به اجرا گذارند. تا پايان سال 1865 ، اين مراحل ، به غير از چند استثناء ، به کمال رسيد.

 

بازسازى راد يکال

هم لينکلن و هم جانسون پيش بينى مى کردند که کنگره حق اين را دارد که کرسى قانون گذارى جنوبى ها را در سنا و مجلس قانونگذاران آمريکا ، تحت اين عبارت قانون اساسى که مى گويد " هر کدام از شاخه هاى کنگره جهت واجد شرايط بودن اعضاى خود، داورى خواهد نمود. " رد کند. اين مسئله ، تحت رهبرى تادوس استيونز (Thaddeus Stevens) وقتى به ميان آمد که آن عده ازاعضاى کنگره ( جمهورى خواهان راديکال ) که بدنبال تنبيه جنوبى ها بودند ازقبول کرسى سناتورها و نمايندگان منتخب امتناع ورزيدند. از اين رو ، کنگره در طى چند ماه پس از آن ، بر روى طرحى جهت بازسازی سازى مجدد جنوب کار کرد که کاملأ با آنچه لينکلن ارائه داد و جانسون ادامه داده بود فرق داشت.

بتدريج حمايت گسترده مردمى براى آن عده از نمايندگان کنگره که معتقد بودند که بايد به سياه پوستان ، تابعيت کامل داد، افزايش يافت. تا جولاى 1866، کنگره قانون حقوق مدنى را گذراند و اداره فريدمن تازه اى تاسيس کرد که هر دو جهت جلوگيرى از تبعيض نژادى توسط قانون گذاران جنوبى بود. پس از اين ، کنگره چهاردمين تبصره را به قانون اساسى اضافه نمود که بر طبق آن " تمامى اشخاصى که در آمريکا متولد و يا تبعيت يافته و تحت قيموميت اين کشور محسوب مى شدند، شهر وندان ايالت متحده و ايالتى که در آن مقيم هستند محسوب مى شوند". از اينرواين تبصره قانون درد اسکات (Dred Scott) را که حق بردگان جهت تابعيت را مردود مى شمرد، رد کرد.

کليه قانونگذاران ايالات جنوب ، به جز تنسى ، ضميمه فوق به قانون اساسى را رد کرده و بعضى متفق الآرا بر عليه آن راى دادند. بعلاوه ، در پس آينه جنگ ، قانون گذاران ايالات جنوب، کدهاى سياه پوستان را به تصويب رسانيدند که هدف آ ن تحميل مجدد بندگى بر فرد آزاد بود. اين کدها از ايالت به ايالت فرق مى کرد ولى بعضى از آنها مشترک بود. سياهپوستان مى بايست وارد مقاطعه کارى هاى ساليانه مى شدند که در صورت تخطى ، جرايمى بهمراه داشت؛ فرزندان غير مستقل در معرض کار شاگردى اجبارى و تنبيه توسط ارباب بودند؛ و ولگردها را اگر وسع پرداخت جرايم هنگفت را نداشتند ، مى شد به سرويس هاى خصوصى فروخت.

در پاسخ ، گروههاى معينى در شمال ، طرفدارى از دخالت در جهت حفاظت حقوق سياهان در جنوب را ابراز داشتند. در قانون باز سازى مجدد(Reconstruction Act) مارس 1867 ، کنگره آمريکا، بدون توجه به دولتهاى تشکيل شده در ايالات جنوبى، جنوب را به 5 منطقه تقسيم نمود و آنها را تحت دولت نظامى گذاشت. رهايى از چنين دولت نظامى دائمى براى آن ايالاتى که دولتهاى مدنى تشکيل داده ، قسم وفادارى و تابعيت خورده ، تبصره 14 را پذيرفته و حق راى سياهان را پذيرفته باشند، امکان پذير است.

تبصره در 1868 به تصويب رسيد. تبصره 15، در سال بعد توسط کنگره به تصويب و در سال 1870 توسط قانون گذاران ايالتى بتصويب رسيد و بر طبق آن " حقوق شهر وندان آمريکا براى راى دادن نبايد توسط دولت و هيچ ايا لتى بر حسب نژاد ، رنگ يا وضعيت قبلى اسارت تعيين شود. "

جمهورى خواهان راديکال در کنگره از وتوهاى پى در پى جانسون ( با اينکه همه آنها باطل شده بود ) از قوانينى که سياههاى تازه آزاد شده را حمايت کرده و رهبران سابق کنفدراسيون را از حق انتخاب شدن به يک پست دولتى محروم مى کرد، بسيار خشمگين شدند. احساس مخالفت و انزجار از جانسون آنقدر زياد بود که براى اولين بار در تاريخ آمريکا ، اقدام احضار به دادگاه به جريان گذاشته شد تا رئيس جمهور را از پست خود بر کنار کند.

تقصير اصلى جانسون مخالفت او با خط مش هاى تاديبى کنگره و زبان تندى بود که در انتقاد از آنها استفاده کرده بود. مهم ترين اتهام قانونى دشمنان او که بر عليه اش چيده بودند اين بود که عليرغم قانون تصدى (Tenure of Office Act) ( که تائيد سناى آمريکا را براى کنار گذاشتن هر پست که سنا آنرا قبلأ تاييد کرده بود لازم داشت) ، او وزير جنگ کابينه خود را که يک حامى وفادار کنگره بود، از کار بر کنار کرده بود. وقتى که دادگاه بر کنارى در سنا آغاز شد، معلوم شد که جانسون از لحاظ تکنيکى در حدود اختيارات خودش عمل کرده و قادر به اخراج عضو کابينه بوده است. حتى مهمتر از اين ، خاطر نشان شد که اگر کنگره قرار مى شد که پرزيدنت را از مقام خود بر کنار کند سابقه خطرناکى برجاى گذاشته خواهد شد چون او با اکثريت اعضاى کنگره مخالفت داشت. دادگاه بر کنارى ريا ست جمهورى با اختلاف کمى به شکست انجاميد و جانسون تا پايان دوره خود بر پست رياست جمهورى ماند.

تحت قانون نوسازى نظامي( Military Reconstruction Act) ، کنگره تا ژوئن سال 1868 ، ايالات آرکانزاس ، کاروليناى شمالى ، کاروليناى جنوبى، لوئيزيانا ، جورجيا ، آلاباما و فلوريدا را به يونيون پذيرفت. در برخى از اين ايالات نوسازى شد، اکثريت فرمانداران، نمايندگان و سناتورها، شما لى هايى بودند - به اصطلاح " تازه به دوران رسيده ها" - که پس از جنگ به جنوب رفته بودند تا اغلب با اتحاد با آمريکائى هاى آفريقائى الاصل آزاد شده ، اقبال سياسى خود را بسازند. در سطح قانون گذاران لوئيزيانا و کاروليناى جنوبى ، آمريکائى هاى آفريقائى الاصل در واقع اکثريت کرسى ها را کسب کردند. سه ايالت آخرى جنوب -- مى سى سى پى ، تکزاس و ويرجينيا -- بندهاى کنگره را بالاخره پذيرفته و مجددأ در سال 1870 به يونيون ملحق شدند.

بسيارى از سفيد پوستان جنوبى ، که برترى اجتماعى و سياسى آنها تهديد شده بود ، به عناوين و وسايل غير قانونى متوسل شدند تا جلوى تساوى سياهان را بگيرند. خشونت بر عليه سياهان ، در سال 1870 بيشتر و بيشتر شده و بى نظمى منجر به صدور قانونى گرديد که به شدت افرادى را که در صدد بهره کشى و سوء استفاده از حقوق مدنى سياهان برآيند مجازات خواهد کرد.

 

پايان دوره نوسازى مجدد

با مرور زمان، بيشتر معلوم مى شد که مشکلات جنوب را از طريق قانونهاى مشکل و ادامه خصومت بر عليه اعضاى کنفدراسيون هاى سابق نمى توان حل کرد. در ماه مه 1872، کنگره قانون عفو عمومي(Amnesty Act) را از مجلس گذراند که بر طبق آن تمامى حقوق سياسى به افراد به غير از 500 دلسوز به کنفدراسيون باز گردانده مى شود.

بتدريج ايالات جنوبى شروع به انتخاب اعضاى حزب دمکرات کرده و اين خود باعث بر کنارى دولت " تازه به دوران رسيدها" که سياهان را از راى دادن هراسانده و يا سعى در نگه داشتن پست خود داشتند نمود. تا سال 1876 ، جمهورى خواهان در فقط سه ايالت جنوبى در مسند قدرت ماندند. بعنوان بخشى از معامله اى که انتخابات رياست جمهورى پر جنجال را به نفع راترفورد هيز(Rutherford B. Hays) به انجام رسانيد، جمهورى خواهان وعده دادند که به نوسازى مجدد راديکالى پايان دهند و از اين رو بيشتر جنوب را به دست حزب دمکرات بسپارند. در سال 1877، هيز مابقى نيروهاى دولت را بيرون کشيده و عملأ اجرای حقوق مدنى سياهان را از شانه مسئوليت هاى دولت خالى کرد.

جنوب هنوز منطقه اى بود که از جنگ از پا افتاده ، کمرش در زير وامهاى سواستفاده شده خم و پس از يک دهه منازعات نژادى روحيه اش تضعيف شده بود . متاسفانه، آون خط مشى نژادى ملى از يک طرف به طرفى ديگر تاب مى خورد. با آنکه قبلأ از مجازات هاى سخت عليه رهبران سفيد جنوبى حمايت مى کرد، اکنون انواع تحقيرهاى تبعيض نژادى عليه سياهان را تحمل مى کرد. بيست و پنج سال آخر قرن 19 شاهد وفور قوانين "جيم کرو (Jim Crow)" در ايالات جنوبى بود که همانا تبعيض نژادى را در مدارس عمومى ترويج مى داد و سياهان از دسترسى به بسيارى از امکانات عمومى ، مثل پارکها، رستورانها، هتل ها محروم و يا محدود شدند، و اکثر سياهان دراثر اعمال ماليات بر راى و امتحانهاى دلبخواهی سواد حق رأى را از دست داده بودند.

در مقابله با نمايش عظيم جنگ هاى داخلى، تاريخ نويسان تمايل به داورى شديد دوران نوسازى مجدد دارند و آنرا دوره تيره منازعات سياسى ، فساد و ظلم مى دانند. به برده ها آزادى داده شد ولى نه مساوات. شمالى ها کاملأ در رابطه با رسيدگى به نيازهاى اقتصادى برده هاى آزادشده عاجز ماندند. تلاش هايى چون تشکيل اداره برده هاى آزاد کاملأ جهت رفع نيازهاى شديد برده هاى سابق همچون ارگانى که بتواند براى آنها موقعيت هاى اقتصادى و سياسى فراهم کرده و يا فقط آنها را از خشونت و ارعاب محفوظ دارد، بازماند. در واقع افسران ارتش فدرال و عوامل اداره فريدمن اغلب خودشان نژاد پرست بودند. سياهان به اين سفيدهاى شمالى وابسته بودند تا آنها را از جنوبى هاى سفيد ، که خودشان متحد شده و در سازمانهايى همچون کوکلوس کلان (Ku Klux Klan)، که سياهان را ارعاب و مانع حقوقشان مى شد محافظت کنند. بدون منابع اقتصادى خودشان، بسيارى از سياهان جنوبى مجبور بودند تا کرايه نشين همان زمين هايى بشوند که صاحبان قبلى شان مالک آن بودند واينها در يک دايره فقر مى چرخيدند که تا قرن بيستم ادامه يافت.

دولت هاى دوره بازسازى مجدد در راه باز سازى ايالات جنوبى که از جنگ ، نابسامان مانده بود، به موفقيت هاى سرشارى دست يافتند. اين منافع شامل خدمات عمومى، تاسيس مدارس عمومى رايگان براى سياهان و سفيدان مى شد. گرچه ، جنوبى هاى متمرد و سر سخت موارد فساد را ( که در اين دوره فقط مربوط به جنوب نمى شد) متوقف کرده و از آنها جهت سرنگونى رژيم هاى راديکالى استفاده کردند. شکست بازسازى مجدد به اين معنا بود که تلاش آمريکائى هاى آفريقائى الاصل جهت مساوات و آزادى تا قرن بيستم –زمانيکه به يک مسئله ملى و نه فقط مربوط به جنوب، تبديل شد ، به تأخير افتاد.

 

درحاشيه: دمکرات هاى صلح، کوپرهد(Copperheads) و آشوبها

آبراهام لينکلن در طول مدت رياست جمهورى خود با مخالفت هاى خطيرى درمورد خط مش هاى زمان جنگ و عقايد سياسى خود مواجه شد. حتى در شمال، جنگ داخلى آنقدر باعث تفرقه شده و آنقدر تلفات و نابودى منابع را حاصل شده بود که غير از اين امکان پذير نمى بود.

مخالفت بر عليه لينکلن طبيعتأ در حزب دمکرات منعقد شد که کانديداى آن، استيون داگلاس (Stephen Douglas) موفق به ربودن 44 در صد آراى مردمى ايالات آزاد در انتخابات 1860 شده بود.

قدرت مخالفت معمولأ به نسبت موثر بودن شمالى ها در ميدان جنگ بالا و پائين مى رفت. اولين مورد نارضايتى با فعاليت هاى جنگ --و تا حدى لينکلن -- از سوى دمکرات ها نبود بلکه از سوى کنگره بود که کميته مشترک هدايت جنگ را در دسامبر 1861 تشکيل داد تا ضعف نيروهاى يونيون را در بول ران و بالزبلاف مورد بررسى قرار دهد. کميته مشترک که بيشتر آنها از جمهورى خواهان راديکال بودند، دولت لينکلن را بر آن داشتند که قدم هاى محکم ترى در رابطه با جنگ و لغو برده دارى آغاز کند.

بعضى از دمکراتها، همانطور که از حزب " حاکميت مردم" انتظار مى رود، بر اين اعتقاد بودند که جنگ تمام عيار جهت تثبيت يونيون به هيچ وجه صحيح نبود. اين گروه دمکرات هاى صلح(Peace Democrats) خوانده مى شدند. عناصر تند روى آنها " کوپر هدها "(Copperheads) ناميده مى شدند.

چه از فرقه " صلح " و چه از فرقه "جنگ" ، تعداد اندکى ا ز دمکرات ها معتقد بودند که الغاى برده دارى ارزش ريختن خون شمالى ها را داشت. در واقع، مخالفت با لغو برده دارى مدتها بود که خط مشى حزب بود. در سال 1862 ، براى مثال ، علنأ هر عضو حزب دمکرات در کنگره عليه از بين بردن برده دارى در ديسترکت کلمبيا(District of Columbia) و ممنوع ساختن آن در مناطق راى داده بود.

بيشتر مخالفين عليه لغو برده دارى از طبقه فقير، بويژه ايرلندى ها، مهاجرين کاتوليک آلمانى، بودند که ترس از مهاجرت انبوه سياهان تازه آزاد شده به شمال را داشتند. آشوب هاى نژادى که از چنين احساساتى بر انگيخته شده بود در چندين شهر شمالى در سال 1862شروع شد.

لينکلن با اعلام بيانيه لغو برده دارى ژانويه 1863 ، به روشنى نابودى برده دارى را جزو اهداف جنگ گذاشت. اين بسيار از آنچه که در شمال پذيرفته مى شد بدور بود. براى مثال، در هر دو ايالت اينديانا وايلى نويز، قانون گذاران ايالت قوانينى را وضع کردند که بر حسب آن با کنفدراسيون صلح برقرار شده و خواستار ابطال بيانيه " شرير ، غير انسانى و غير مقدس" شدند. مشکلات شمالى ها در جريان جنگ لينکلن را وادار ساخت تا در سپتامبر 1862 ، حکم توقيف را تعليق کرده و بر آنهايى که در استخدام بردگان دخالت و يا به کمک شورشيان مى آمدند حکومت نظامى اعمال کند.

اين تخطى از قانون مدنى، گرچه از لحاظ قانون اساسى در طى دوران بحران توجيه پذير بود ولى به دمکراتها شانس ديگرى داد تا لينکلن را تحت انتقاد قرار دهند. وزير جنگ ادوين استانتون (Edwin Stanton)- قانون حکومت نظامى را به شدت به اجرا در آورد و هزاران نفر را -- که بيشتر آنها از دلسوزان جنوبى يا دمکرات ها بودند -- دستگير نمود.

نياز يونيون براى نيروى انسانى منجر به اولين سرباز گيرى اجبارى در تاريخ آمريکا شد. احضار به خدمت که در سال 1863 به تصويب رسيد و تشويق به سربازى مى نمود بسيارى را بيزار نمود. مخالفت در ميان کوپرهد ها در مناطق پنسيلوانيا، اوهايو، ايند يانا و ويسکانسين ، جاهائى که نيروهاى فدرال خوانده شده بودند تا قانون را با شد يت به اجرا گذارند، بسيار شديد بود.

بايد خاطر نشان ساخت که هر که به خدمت خوانده مى شد، مى توانست با 300 دلار آنرا بخرد که اين خود برابر با در آمد سالانه يک کارگر بى تجربه بود. اين موجب بهانه اى - مخصوصأ از سوى کنفدراسيونيها- شد که اين جنگ جنگ " ثروتمند ها" ست و مبارزه تهيدستان.

مهم ترين مقاومت مردم بر عليه سرباز گيرى در تابستان 1863 در شهر نيويورک بوقوع پيوست. نيويورک که يکى از پايگاههاى قوى حزب دمکرات بود، شاهد به قتل رسيدن چندين مقام مسئول سرباز گيرى بود. در ماه جولاى، يک گروه از سياه پوستان تحت محافظت پليس ، به شهر آورده شدند تا جايگزين کارکنان ايرلندى بندر که در حال اعتصاب بودند شوند. در همان زمان ، مقامات در حال قرعه کشى براى سربازگيرى بودند. تصادم اين دو رويداد منجر به يک آشوب 4 روزه شد که در آن تعداد زيادى از محلات سياه پوست نشين، ادارات سرباز گيرى و کليساهاى پروتستان نابود شد، و حداقل 105 نفر کشته شدند. پس از ورود گروهانهاى يونيون از گتيسبرگ، آرامش به شهر بازگشت.

ديدنى ترين مورد مدنى جنگ داخلى نيز درآن سال بوقوع پيوست. اين مورد مربوط به کلمنت والان ديگام (Clement Vallandigham) که نامزد دمکرات جهت پست فرماندارى ايالت اوهايو بود، مى شد. او ظاهرا به جهت تقويت موقعيت انتخاباتى خود، منع نظامى منطقه اى را عليه " فعاليت هاى خائنانه " زير پا گذاشت و به خط مش هاى لينکلن حمله کرده و تقاضاى مذاکرات جهت پايان دادن به جنگ را داد و آنرا " جنگى جهت آزادى سياهان و بردگى سفيد پوستان ناميد". سربازان يونيون در نتيجه به زور به منزل او وارد شده او را دستگير کردند.

قانونى جلوه دادن دستگيرى والان ديگام فورأ توسط دمکراتها به ميان آورده شد و در واقع حتى بعضى ازجمهورى خواهان نيز اين در خواست را داشتند. جواب لينکلن اين بود که اورا به پشت خطوط نيروهاى کنفدراسيون بفرستد، جائيکه اونامزدى انتخابات را بخود اختصاص داد. او سپس يک مبارزه انتخابى طولا نى و ناموفق را د رطول مسير خود به کانادا پيش برد.

کانديداهاى " صلح " دمکرات عليرغم پيروزى هاى يونيون در ويگزبرگ و گتيسبرگ در سال 1863 ، به نقش خود درجلوه بيچارگى هاى مملکت و احساسات نژادى کشور ادامه دادند. در واقع، خلق شمالى ها بر اين منوال بود که لينکلن متقاعد شده بود که شانسى براى انتخاب مجدد در نوامبر 1864 ندارد.

نامزد انتخاباتى دمکرات براى رياست جمهورى در آن سال ژنرال جرج مک کللان بود، مردى که لينکلن دو سال قبل از آن او را ا ز فرماندهى نيروهاى پوتوماک معزول کرده بود. کانديداى معاونت رياست جمهورى او يکى از دوستان نزديک والان ديگام بود. مک کللان، عليرغم اميد دمکرات ها، از قبول اهداف حزب جهت مذاکره براى اتمام جنگ امتـناع ورزيد. با اين حال، لينکلن به آسانى مک کللان را در نوامبر شکست داد و تمامى آراى ايالات شمالى بجز نيوجرسى و دلاور را به خود اختصاص داد.

........................................................................................................................................................

 

 

بخش هفتم :رشد و دگرگونى

" تمدن خودش به مقدس بودن دارائى وابسته است." آندرو کارنگى ، 1889

بين دو جنگ بزرگ - جنگ داخلى و جنگ جهانى اول - ايالات متحده آمريکا رشد نمود. کشور در يک مدت زمان کمتر از 50 سال از يک جمهورى روستايى به يک کشور شهر نشين تبديل شد. مرزها از بين رفت. کارخانجات بزرگ و ماشين، خطوط راه آهن بين شهرى، شهرهايى نوين و مزارع کشاورزى وسيع، نشانه هايى از اين رشد بودند. با اين رشد اقتصادى مشکلات نيز بهمراه آمده در سرتاسر کشور، داد و ستدها تمامى صنايع را يا بشکل مستقل يا در مشارکت با ديگرى، تحت سلطه خود قرار دادند. شرايط و محيط کارى بسيار در سطح پائين بود. شهرها با چنان سرعتى رشد کردند که قادر نبودند به درستى جمعيت در حال رشد شان را سکنى دهند.

 

تکنولوژى و تغيير

نويسنده اى مى گويد: " جنگ داخلى زخمى باز در تاريخ کشور بر جاى گذاشت، و در يک آن ، تغييراتى را که در طى 20 يا 30 سال پيش از آن بوقوع پيوسته بود ، به پرده آورد." نيازهاى جنگ بشکل عظيمى باعث حرکت کارخانجات، تسريع اقتصادى بر اساس استخراج آهن، بخار و نيروى برق شد و به همين شکل پيشروى علم و اختراع را سبب گرديد. در طى سالهاى قبل از 1860، 36 هزار اختراع به ثبت رسيد؛ در طى 30 سال پس از آن ، 440 هزار اختراع ديگر ثبت شد و در بيست و پنج سال اول قرن بيستم ، تعداد به نزديک يک ميليون رسيد.

اوايل 1844، ساموئل اف بى مورس(Samuel F.B. Morse)، تلگراف برقى را اختراع کرد و مدتى کوتاه نگذشت که اقصى نقاط کشور توسط ستون هاى برق و سيم بيکد يگر وصل شد. در سال 1876، آلکساندر گراهام بل، نوعى از تلفن را به نمايش گذاشت، و در ظرف نيم قرن، 16 ميليون تلفن حيات اقتصادى و اجتماعى کشور را به حرکتى سريع واداشت. رشد دادوستد با اختراع ماشين تحرير در سال 1867، ماشين حساب در سال 1888 و صندوق پول در 1897 تسريع يافت. ماشين حروف ريزى در سال 1886 اختراع شد و ماشين هاى کاغذ تاکن چاپ ،ا مکان چاپ 24 هزار روزنامه 8 صفحه اى را در يک ساعت فراهم ساخت. لامپ برقى اديسون نهايتا باعث نورانى کردن ميليونها خانه گشت. فونوگراف نيز توسط اديسون تدبير شد که با همکارى جرج ايستمن(George Eastman) توانستندصنعت سينما را بنياد نهند. اينها و بسيارى ديگر ازکار بردهاى علم و نبوغ در تقريبأ هر رشته اى باعث فرآورش نوينى در جامعه شد.

هم زمان، صنعت بنيادى کشور يعنى آهن و فولاد ، نيز به جلو مى رفت و با تعرفه هاى گزاف محافظت مى شد. صنعت آهن که تا پيش از اين در ايالات شرقى متمرکز بود به سمت غرب به حرکت در آمد وقتى که زمين شناسان آثار سنگ معدن، آهن مسابى (Mesabi) در گوشه درياچه سوپريور(Lake Superior) ، که بعد ها يکى از بزرگترين توليد کنندگان سنگ معدن جهان گشت، را کشف کردند. سنگ معدن در سطح زمين قرارگرفته و آسان و ارزان بدست مى آمد. اين سنگ با توجه به عدم داشتن قابل ملاحظه اى از ناخالصى هاى شيميائى ، مى توانست به شکل فولادى با کيفيت عالى به هزينه تقريبأ يک دهم قبل ساخته شود.

 

کارنگى(CARNEGIE) و دوران فولاد

آندرو کارنگى باعث پيشرفت هاى عظيمى درصنعت توليد فولاد شد. کارنگى که بعنوان يک بچه 12 سال از اسکاتلند به آمريکا آمد يک پسر ماسوره کن در کارخانه پنبه و نساجى بود تا اينکه توانست در اداره تلگراف شغلى پيدا کند و سپس کارى در راه آهن پنسيلوانيا براى خود يافت. قبل از سن 30 سالگى، سرمايه گذارى هاى زيرکانه و دورانديشانه اى را به انجام رسانيده بود که تا سال 1865 بيشتر آنها بر آهن متمرکز مى شد. در طى چند سال، او باعث تشکيل و يا لااقل داشتن سهم در کمپانيهاى ساخت پل هاى آهنى، ريل آهن و لوکوموتيو شده بود. ده سال بعد، تاسيسات فولاد او در رودخانه مونو نگاهلا (Monongahela River) درپنسيلوانيا بزرگترين در نوع خود در کشور شد.

کارنگى کنترل عمليات نه فقط تاسيسات فولاد جديد بلکه فراورده هاى ذغال سنگ ، سنگ معدن آهن را ازدرياچه ليک سوپريور، ناوگانى از قايق هاى بخار دردرياچه های گريت ليکز(Great Lakes) ، شهرى بندرى دردرياچه ليک ارى(Lake Erie) و يک خط راه آهن را بعهده داشت. داد و ستد او، از خطوط آهن گرفته تا به خطوط کشتيرانى را در برميگرفت. چيزى در مقايسه باچنين رشد صنعتى هرگز در آمريکا ديده نشده بود.

گرچه کارنگى به مدت زيادى ، صنعت را تحت سلطه خود داشت ولى هرگز يک انحصار کامل بر منابع طبيعى، حمل و نقل، کارخانجات صنعتى که در فرآوردن فولاد دست داشتند را در اختيار نداشت. در دهه 1890، کمپانى هاى تازه اى ، برترى او را در اين رابطه به مبارزه گرفتند و در آغاز ، با نيش رقبا، او تهديد کرد که سيستم هاى داد و ستد حتى قويترى را تشکيل خواهد داد. ولى در آن موقع، فردى فرسوده و پيرشده بود و مجبور شد که تمامى دارايى هاى خود را با يک سازمان ديگر که نهايتأ بيشتر محصولات فولاد و آهن کشور را در اختيار مى گرفت ، ادغام کند.

 

شرکت ها و شهرها

شرکت فولاد ايالات متحده (United States Steel Corporation) که نتيجه اين ادغام در سال 1901 بود براى 30 سال چنين سبکى را داشت: ادغام سرمايه گذارى هاى صنعتى مستقل بصورت شرکت هاى مرکزى و يا فدرال. اين روند که در طى جنگ داخلى آغاز گشته بود ، پس از دهه 1870، جنبشى آنى بخود گرفت و بازرگانان هراسان شدند که توليد اضافى باعث کاهش قيمت ها و کم شدن سود خواهد شد. آنها به اين نکته پى بردند که اگر قادر شوند هر دو هم توليد و هم بازار را کنترل کنند، قادر خواهند بود که شرکت هاى رقيب را زير چتر يک سازمان واحد در آورند. "موسسا ت" و " شرکتهای اعتباری " براى به انجام رسانيدن اين اهداف تشکيل شد.

شرکت ها، بافراهم ساختن منبع عظيم سرمايه و ارائه حيات دائمى به سرمايه گذاريهاى ريسک دار و دوام کنترل ، سرمايه گزاران را با سودهاى پيش بينى شده و مسئوليتى محدود در صورت سقوط دادوستد ، مجذوب خود کردند. به همين شکل، شرکتهای اعتباری تشکيل شدند که عملأ مجموعه اى از شرکت ها بودند که بدينوسيله آنها سهامداران هر يک بورسى را دردست افراد مسئول اعتبار قرار مى دادند. چنين شرکتهایاعتباراتی، ادغام هاى عظيم ، اداره و کنترل مرکزى و همچنين انبوهى از اختراعات را به ارمغان آوردند. منابع عظيم سرمايه آنها به آنها قدرت بسط و توسعه داد تا موقعيتى جهت رقابت با داد و ستدهاى خارجى شوند و عامل محرک جهت رويارويى با نيروهای کارگری، که آهسته آهسته مشغول شکل گيرى بودند شوند. آنها مى توانستند در راه آهن دست داشته و از نفوذ خود در صحنه سياست نيز استفاده کنند.

شرکت نفت استاندارد (Standard Oil Company)که توسط جان دى راکفلر (John D. Rockefeller) تا سيس شده بود، يکى از اولين و قوى ترين شرکت ها محسوب مى شد و به سرعت شرکت هاى ديگرى گشوده شدند که در روغن، تخم پنبه، سرب ، شکر، تنباکو و لاستيک دست داشتند. بزودى بازرگانان انفرادى شروع به نشان کردن برخى از حوضه هاى صنعتى براى خود شدند. چهارکارخانه بسته بندى گوشت، که بزرگترين آنها فيليپ آرمور (Philip Armor) و گوستاوس سوويفت (Gustavus Swift) بودند يک اتحاديه شرکت هاى گوشت تشکيل دادند. سيروس مک کورميک (Cyrus McCormick)برترى خود را در ماشين درو به نمايش گذاشت. بر طبق همه پرسى 1904 ، بيش از 5 هزار شرکت مستقل با سيصد شرکت اعتباری صنعتى ادغام شده بود.

روند ادغام به جاهاى ديگر نيز سرايت کرد که بويژه در صنعت حمل و نقل و ارتباطات چشمگير بود. وسترن يونيون (Western Union)، اولين ادغام عظيم صنعت ارتباطات بود که بدنبال آن سيستم تلفن بل و پس از آن شرکت تلگراف و تلفن آمريکا (ITTC) بود. در دهه 1860، کورنليوس وندربيلت (Cornelius Venderbilt) حدود 13 خط راه آهن مجزا را در يکديگر ادغام کرد و خطى را که نيويورک را به بافولو متصل مى کرد تشکيل داد که تقريبأ 800 کيلومتر فاصله داشت. در طى دهه بعد، او خطوط آهن به شيکاگو ايلى نويز و ديترويت ميشيگان را صاحب شد که سيستم راه آهن مرکزى نيويورک حاصل آن بود. ادغام هاى ديگرى نيز انجام شد. و بزودى خط آهن هاى اصلى کشور بشکل خط اصلى راه آهن در آمد که توسط چند ين نفر هدايت و اداره مى شد.

در اين انضباط صنعتى نوين، شهر، مرکز اصلى همه چيز بود که تمامى نيروهاى اقتصادى پوياى کشور را تحت الشعاع قرار مى داد: تجمع عظيم ثروت ، انستيتوهاى مالى و بازرگانى ، گسترش خطوط آهن، کارخانجات و انبوهى از کارگران و کارمندان. روستاها که مردم را از حومه جذب کرده و يا از سرزمين هاى ماوراى دريا ها آورده بود بتدريج به شهرها و شهرهاى کوچک به شهرهاى عظيم تبديل شدند. در سال 1830، تنها يک نفراز هر 15 نفر در جوامع شهرى بيش از8000 نفر مى زيست؛ در سال 1860، اين نسبت به يک در هر 6 نفر رسيد و در سال 1890 به 3 در هر 10 نفر افزايش يافت. هيچ شهرى در سال 1860 ، يک ميليون جمعيت نداشت ولى 30 سال بعد، نيويورک 1,5 ميليون و شيکاگو و فيلادلفيا، هر يک بيش از يک ميليون سکنه داشتند. در اين 3 دهه ، جمعيت فيلادلفيا، بالتيمور، و مريلند، 2 برابر شد. کانزاس سيتى ميسورى و ديترويت ميشيگان چهار برابرشدند و کليولند اوهايو 6 برابر، و شيکاگو ده برابر شد. مينياپوليس، مينه سوتا و اوماها، نبراسکا و بسياری از شهرهاى مشابه که در زمان جنگ داخلى روستاهايى بيش نبودند - جمعيت آنها از 50 برابر بيشتر شد.

 

خط راه آهن ، قوانين و تعرفه ها

خطوط راه آهن از اهميت خاصى د رگسترش کشور برخوردار بودند. عملکردهاى ناعادلانه خطوط راه آهن افزايش يافت. خطوط آهن نرخ هاى ارزان ترى را از کشتى هاى بزرگتربا تخفيف طلب ميکردند ، که اين خود به ضرر کشتى رانى هاى کوچک بود. همچنين برخى از خطوط آهن بطور دلخواه نرخهاى بالاترى را از برخى مشتريان بين دو مقصد ( بدون توجه به مسافت ) مى گرفتند.

بعلاوه، در حاليکه رقابت باعث پائين نگه داشتن نرخ حمل و نقل بين شهرهايى که چندين خط آهن داشتند را شد، نرخ بين نقاطى که فقط يک خط آهن داشتند هنوز بسيار گزاف بود. مثلأ ، حمل و نقل کالا به مسافت 1280 کيلومتر از شيکاگو به نيويورک کمتر از حمل همان مقدار کالا به چند صد کيلومترى شيکاگو خرج بر مى داشت. با ادغام جهت برداشتن رقابت، کمپانى هاى رقيب داد و ستد حمل کالا را بر اساس يک طرح از پيش برنامه ريزى شده تقسيم نمودند که منجر به جمع شدن کل در آمد حاصله جهت تقسيم و توزيع در يک حساب مشترک مى شد.

مخالفت مردم از اين شيوه ها باعث دخالت دولت هاى محلى براى تنظيم معاملات گشت. اين نظارتها مقدارى موثر بود ولى مسئله جنبه ملى داشته و دخالت کنگره را لازم داشت.

در سال 1887 ، پرزيدنت گروورکليولند (Grover Cleveland) قانون بازرگانى و داد و ستد بين ايالتى (Interstate Commerce Act) را امضا نمود که هزينه هاى گزاف، ا دغام جهت از بين بردن رقابت، تخفيف و تبعيض نژادى را ممنوع مى کرد و همچنين عاملى شد جهت تاسيس کميسيون بازرگانى بين ايالتى (Interstate Commerce Commission) تا عليه تخطى از اين قانون عمل کند. در طى اولين دهه پس از تصويب اين قانون، خطوط آهن از تصميمات ديوان عالى بهره جسته و علنأ تمامى کوشش هاى ICC را جهت تنظيم ونظارت و نيز کاهش نرخ خنثى نمودند.

کليولند همچنين در زمنيه مبارزه با تعرفه هاى گزاف، که اساسأ بعنوان يک عمل اضطرارى جنگى برداشته شده و بعدها بعنوان يک خط مشى دائمى ملى تحت روساى جمهورى جمهورى خواه که سياست هاى آن دوره را کنترل مى کردند، اتخاذ شده بود ، به مقابله پرداخت. کليولند که يک دمکرات بود، تعرفه هاى سنگين را عامل اصلى رشد سرسام آور هزينه زندگى و رشد سريع اتحاديه شرکت ها مى دانست. پس از سالها که در طى آن تعرفه مورد سياسى پيدا نکرده بود، دمکرات ها در سال 1880 پيشنهاد " تعرفه فقط بردر آمد " را به ميان آوردند و بزودى سروصداى اصلاحات فورى بلند شد. کليولند در پيام سالانه خود به کنگره در سال 1887 عليرغم اخطارات قبلى که از او خواسته شده بود تا از اين جريان داغ بهره جويى نکند، کشور را با تقبيح و سرزنش دست راستى هاى افراطى که عاملى شده اند تا اصل حفاظت از صنايع آمريکا بر عليه رقابت خارجى تا سر حد خود برسد، برخيزانيد.

تعرفه بعنوان موضوع اصلى مبارزات انتخاباتى سال 1888 در آمد و نامزد انتخاباتى حزب جمهورى خواه بنجامين هريسون (Benjamin Harrison) که مدافع سيستم حمايت از توليدات داخلى بود، با اختلاف ناچيزى پيروز شد. دولت هريسون ، با به انجام رساندن وعده هاى انتخاباتى، قانون تعرفه مک کينلى(McKinley)را در سال 1890 امضا نمود که بر اساس آن کليه صنايع تثبيت شده حفاظت و حمايت شده و " صنايع نوزا" تشويق به توسعه مى شوند. نرخ هاى بالاى تعرفه هاى جديد باعث افزايش نرخ هاى خرده فروشان شده که باعث نارضايتى عام گشت.

در طى اين دوره، انزجار عام بر عليه شرکتهای اعتباری افزايش يافت. شرکت هاى غول آساى کشور ، هدف حملات تلخ و شديدى از سوى اصلاح طلبانى چون هنرى جورج و ادوارد بلامى (Edward Bellamy) شدند که خود به شکل يک مسئله سياسى داغ در آمد. قانون آنتى تراست (Anti-trust) شرمن که جهت براندازى امتيازات انحصارى در سال 1890 به تصويب رسيد، کليه شرکت هاى ادغام شده را از بازرگانى و داد و ستد بين ايالتى ممنوع ساخت و قدم هايى را جهت اجراى پرداخت غرامت و جرايم سنگين به اجرا گذاشت . اين قانون که با ابهامات کلى نوشته شده بود، پس از تصويب تا حد ناچيزى موثر واقع شد. ولى يک دهه پس از آن در طى دولت تئودور روزولت، کار برد موثر آن باعث شد که رئيس جمهور عنوان " عامل ضد تراست " را به خود گيرد.

 

انقلاب کشاورزى

عليرغم فراورده ها و نتايج عظيم صنعتى، کشاورزى شغل اسلسى کشور باقى ماند. انقلاب کشاورزى - به موازات انقلاب در کارخانجات و صنايع پس از جنگ داخلى - با انتقال کار دست به ماشين های مزرعه دارى و از امرار معا ش به کشاورزى بازرگانى همراه بود. بين سالهاى 1860 و 1910 ، تعداد مزارع در آمريکا 3 برابر شد و تعداد آنها از 2 به 6 ميليون رسيد، در حاليکه مساحت مزارع بيش از 2 برابر شده و از 160 ميليون به 352 ميليون هکتار رسيد.

بين سالهاى 1860 تا 1890 ، توليد اقلامى چون جو ، ذرت و پنبه کليه آمارهاى قبلى را در آمريکا به سرعت پشت سر گذاشت. در طى همين مدت زمان جمعيت کشور بيش از 2 برابر شد که بيشتر آن در شهرها بود. زارعين آمريکا آنقدر محصول دانه و پنبه ببارآوردند وآنقدر گوشت و گوشت خوک پرورانيدند و آنقدر پنبه ريساندند که نه تنها جواب گوى تقاضاهاى کارگران آمريکا و خانواده يشان شد بلکه ما زاد روزافزونى نيز پيدا کرد.

چندين عامل باعث چنين موفقيت عظيمى بود. يکى از آنها گسترش بسوى غرب بود. عامل دوم بکارگيرى ماشين آلات در امر مزرعه دارى بود. يک زارع در سال 1800 ، با استفاده از داس ، شايد قادر به درو 20 در صد يک هکتار جو در روز مى بود. سى سال بعد، با چهار چوب کلاف اين رقم به 80 در صد در روز رسيد. در سال 1840، سيروس مک کورميک با ماشين معجزه آساى خود که ده سال بود روى آن کارمى کرد قادر گشت تا دو و حتى 2.5 هکتار را با دستگاه خود شخم زند. او با پيش بينى ميزان تقاضاى دستگاه خود به روستاى کوچک و تازه پاى شيکاگو نقل مکان کرد و در آنجا يک کارخانه به راه انداخت و تا سال 1860 نزديک 250 هزار واحد از اين دستگاه را فروخت.

ماشين هاى زراعت ديگرى نيز با سرعت توليد شدند: ماشين ريسندگى ، دستگاه خرمن کوبى و همچنين دستگاه درو - خرمن کوبى. زراعت مکانيکى، ماشين هاى درو، پوست کن ها و انواع و اقسام دستگاههاى مشابه بوجود آمد که از آن جمله ، کرم جدا کن، کود پخش کن ، دستگاههاى کاشت سيب زمينى ، علف خشک کن ، ماشين هاى جوجه کشى و صدها اختراع ديگر بودند.

علم به طرز محدودى در امر ماشينه کردن کشاورزى ، مهم جلوه مى کرد. در سال 1862 ، قانون کالج موريل لند گرانت(Morrill Land Grant College Act) به هر ايالتى زمين هاى عمومى را اختصاص داد تا کالج هاى صنعتى و کشاورزى تاسيس کنند. اين زمين ها ،هم به مصرف موسسات آموزشى و هم به منظور مراکز تحقيقات مزرعه دارى و کشاورزى مى رسيد. سپس کنگره بودجه اى را در جهت تشکيل ايستگاههاى تجربيات کشاورزى در سراسر کشور اختصاص داد و همچنين مقدارى نيز به وزارت کشاورزى اختصاص داه شد تا به اهداف تحقيقاتى برساند. با آغاز قرن تازه، دانشمندان در سراسر آمريکا بر روى انواع و اقسام پروژه هاى کشاورزى کار مى کردند. خط مشى دولت که کشاورزان را قادر ساخته بود تا محصولات خود را افزايش دهند، نهايتأ آنقدر محصول مازاد بوجودآورد که قيمتها در بازار کاهش يافت و زارعين را از وضعيت ناراضى کرد.

يکى از اين دانشمندان بنام مارک کا رلتون (Mark Carleton) از سوى وزارت کشاورزى به روسيه اعزام شد. در آنجا او قادر به يافتن وصادر کردن جوى زمستانى ضد خشکسالى و ضد زنگ گياهى به کشور شد که هم اکنون عامل بيش از نيمى از محصول جوى آمريکاست. دانشمند ديگر، ماريون دورسه (Marion Dorset) به سراغ وبا رفت ، در حاليکه دانشمند ديگرى، جورج مولر (George Mohler) به جلوگيرى از بيمارى پا و دهان پرداخت. يک محقق از شمال آفريقا ، ذرت کفير(Kaffir) وارد کرد و محقق ديگر، آلفا آلفا زرد از ترکستان وارد ساخت. لوتر بربانک (Luther Burbank) د رکاليفرنيا انواع و اقسام ميوه ها و سبزيجات گوناگون را ببار آورد؛ در ويسکانسين، استيون بابکوک (ُStephen Babcock)موفق به تدربير روشى جهت تعيين مقدار چربى شيرگشت ؛ در انستيتو تاسکگى آلاباما ، دانشمند آمريکائى آفريقائى الاصل جورج واشنگتن کارور (George Washington Carver) صدها استفاده نوين ا ز بادام زمينى ، سيب زمينى شيرين و سبوس لوبيا يافت.

 

جنوب تقسيم شده

در دهه 1880 ، جنوبى ها تلاش زيادى جهت جذب صنايع کردند. انگيزه ها و محرکهاى زيادى به سرمايه داران پيشنهاد داده شد تا صنايع توليد فولاد، چوب، تنباکو و نساجى را به راه اندازند. ولى در سال 1900 ، در صد سهم جنوبى ها از صنايع مادر کشور به همان اندازه اى بود که د رسال 1860 بود. بعلاوه، هزينه اين حرکت عظيم براى صنعتى شدن بسيار گزاف بود: بيمارى و کار کشيدن از کودکان در شهرهاى کارخانه اى جنوب بسرعت زياد شد.

سى سال پس از جنگ داخلى، اکثريت مناطق جنوب، فقير، بطوری فوق العاده بصورت کشاورزى و از لحاظ اقتصادى بسيار وابسته مانده بود. جامعه جنوب، جدايى اجتماعى شديد سياه از سفيد را به اجرا گذاشته و خشونت نژادى متداولى را متحمل مى شد.

جنوبى هاى سفيد سرسخت که با استفاده از موقعيت خود در دولت ملى در واشنگتن با نوسازى مخالفت مى ورزيدند، راههايى جهت تحکيم برترى سفيد پوست را از طريق کنترل قوانين ايالتى تدبير نمودند. چندين تصميم ديوان عالى آمريکا تا حدى نظرات اين جنوبى ها را تقويت کرد که از جمله در آغاز دهه 1870 ، نقطه نظرهاى محافظه کارانه سنتى توازن لازم قدرت بين ايالت و دولت فدرال بود.

در سال 1873 ، ديوان عالى پى برد که بند 14 قانون اسا سى ( حق تابعيت رانمى توان از کسى گرفت)، هيچگونه امتياز خاص يا مصونيتى جهت محافظت آمريکائى هاى آفريقائى الاصل از قدرت دولت محلى ، اعطا نمى کند. همچنين در سال 1883، ديوان عالى همچنين راى صادر کرد که بند چهاردهم قانون اساسى، ا فراد را ( برخلاف ايالات) از تبعيض نژادى منع نمى کند. و در مورد پلسى بر عليه فرگوسن در سال 1896، دادگاه نظرداد که اصل" جداى از هم ولى بطور مساوى" در مورد تسهيلات عمومى مثل قطار و رستوران براى آمريکائى هاى آفريقائى الاصل حقوق آنها را زير پا نمى گذارد.

ديرى نگذ شت که سياست جدا سازى وتبعيض( از لحاظ نژادي) به هر عرصه زندگى و حيات در جنوب، از خطوط راه آهن گرفته تا هتل ها ، رستوران ها و مدارس رخنه کرد. بعلاوه ، هر قسمتى از زندگى که قانون آنها را مجزا نمى کرد، عادت و آداب و رسوم باعث سوايى و جدايى سياه از سفيد مى گشت. بسيارى از آمريکائى هاى آفريقائى الاصل که با تبعيض نژادى عظيمى مواجه شده بودند، به حمايت از برنامه بروکر واشنگتن(Brooker T. Washinton) بزرگترين رهبر سياه پوست اواخر قرن 19 و اوايل قرن بيستم، برخاستند. او به آنها پيشنهاد کرد که بر روى اهداف اقتصادى معتدل تمرکز کرده و تبعيض نژادى اجتماعى را موقتا پذيرا شوند. برخى ديگر ، تحت رهبرى متفکر آمريکائى آفريقائى الاصل، دو بويس، (W.E.B. DuBois) قصد به بر اندازى سياست تبعيض نژادى از طرق سياسى کردند. ولى با همد ستى دو حزب اصلى، تقاضاها و فرياد هاى عدالت نژادى حمايت اندکى را بدست آورد و قوانين تبعيض نژادى تا نيمه دوم قرن بيستم در جنوب باقى ماند.

 

آخرين مرز

در سا ل 1865، خط مرزى ، حدود غربى ايالات مجاور رودخانه مى سى سى پى را شامل و تا قسمت هاى شرقى ايالات کانزاس و نبراسکا مى رسيد. ماوراى اين لايه باريک زارعين پيشگام ، دشتهايى وجود داشتند که تا دامنه هاى کوههای راکی (Rocky) کشيده مى شدند. پس از آن، تقريبأ به مسافت 1600 کيلومتر، تکه هاى عظيم کوهها قرار داشت که بسيارى از نقره ، طلا و فلزات ديگر غنى بودند. در انتهاى آن، دشتها و صحرا ها تا سواحل پر درخت و اقيانوس آرام امتداد مى يافت. جداى از مناطق مسکونى کاليفرنيا و جاهاى پراکنده ديگر ، منطقه وسيعى در داخل کشور توسط آمريکائيان بومى پر بود که در ميان آنها قبايل گريت پلينز (Great Plains) ، سوو (Sioux) ، بلک فوت(Blackfoot) ، پانى (Pawnee) و شايان (Cheyenne) و همچنين فرهنگ هاى سرخ پوستى جنوب غربى شامل آپاچى (Apache) ، ناواهو (Navajo) و هوپى (Hopi) بودند.

نزديک يک ربع قرن پس ازاين ، علنأ تمامى اين منطقه پهناور به ايالات و مناطق تقسيم شد. معدن چيان، به کوهها رفته و با حفر زمين ، درنوادا، مونتانا و کلرادو جاى زندگى براه انداختند. گاو چرانان، با استفاده از دشت هاى سر سبز بى انتها، دست بر روى منطقه پهناورى که از تکزاس تا دهانه شمالى رودخانه مى سى سى پى کشيده مى شد گذاشتند. پشم گوسفند چيان راه خود را به دره ها و دامنه کوهها يافت. مزرعه داران گاو آهن هاى خود را برزمين ها و دره هاى عظيم فرو بردند و دهانه بين شرق و غرب بسته شد. تا سال 1890 ، مرز کاملأ ناپديد شده بود.

استقرار از طريق قانون دريافت زمين دولتى (Homestead Act)1862 که بر طبق آن هر شهروندى که بر زمينى سکنى گزيده و باعث گسترش زمين خود گردد، 64 هکتار زمين رايگان داده مى شود ،رونق گرفت . متاسفانه براى زارعين آتى ، خود زمين مناسب گله دارى بود تا کشت و به همين علت تا سال 1880 ، تقريبأ 000, 400, 22 هکتار زمين رايگان در اختيار گله داران يا خطوط آهن قرار داشت.

در سال 1862 ، کنگره همچنين امتيازخط آهن يونيون پاسيفيک را امضا نمود که با استفاده عظيم از نيروى بازوى سربازان قديمى و مهاجرين ايرلندى ساخته شده بود از کانسيل بلا فز (Council Bluffs)آيووا به سمت غرب کشيده مى شد. در همان زمان، خط آهن سنترال پاسيفيک شروع به تأسيس خطى از ساکرامنتو، کاليفرنيا به سمت شرق نمود که تا حد زيادى به نيروى کار مهاجرين چينى وابسته بود. کل کشور همانطور که اين دو خط آهن بتدريج به يکديگر نزديک مى شدند به هيجان آمده بود و نهايتأ در روز 10 مه ، 1869 در پرومانتورى پوينت (Promontory Point)در يوتا به يکديگر رسيدند. مدت مسافرتى که دو اقيانوس را از هم جدا مى ساخت از ماههاى طولانى به شش روز رسيد. شبکه راه آهن بين ايالتى شروع به رشد نمود و تا سال 1884 ، 4 خط، منطقه دره مى سى سى پى مرکزى را به پاسيفيک متصل نمود.

اولين هجوم عظيم جمعيت بسوى کرانه غربى به سوى مناطق کوهستانى آغاز شد جائى که در سال 1848 در کاليفرنيا يافت شد، و همانطور ده سال بعد در کلرادو و نوادا ، در دهه 1860 در مونتانا و وايومينگ و همچنين در دهه 1870 در بلک هيلزمنطقه داکوتا. معدن چيان راه را باز کرده و در مناطق گوناگون سکنى گزيدند، و بنيادهاى مزرعه دارى و گاودارى رابرپا ساختند. در پايان فقط چند گروه بودند که تمامأ به کار معدن، ثروت واقعى ايالات مونتانا، کلرادو، وايومينگو ، آيداهو و کاليفرنيا که همانا چمنزاروزمين بود ، پرداختند.

گاوچرانى و گله دارى ، که مدتها در تگزاس يک صنعت بزرگ بود، پس از جنگ هاى داخلى ، وقتى که سرمايه گذاران گله هاى خود را بسوى شمال بطرف زمين هاى پهناور راندند، رونق گرفت. گله ها ، با تغذيه فراوان در طول راه ، با جثه اى بزرگ تر و فربه تر از نقطه شروع، به ايستگاههاى حمل در کانزاس مى رسيدند. بزودى ، اين " راه طولانى" يک رويداد معمولى گشت و بفاصله صدها کيلومتر، تمامى راه پوشيده از رمه هايى بود که بسوى شمال در حرکت بودند. گله دارى به منطقه ميسورى گسترش يافت و گله هاى عظيمى در کلرادو ، وايومينگ ، کانزاس ، نبراسکا و منطقه داکوتا پرورش يافتند. شهرهاى غربى به صورت مراکز ذبح وآماده کردن گوشت در آمد.

گله دارى راهى جديدى براى زندگى به مردم نشان داد که در مرکز آن يک کابوى (گاوچران) خوش منظر قرار داشت. گرچه واقعيت زندگى کابويى با کار طاقت فرسا و دستمزد کم از يک زندگى رمانتيک بسيار دور بود، حماسه اساطيرى او در تصورات فرهنگ آمريکا از افسانه هاى " دايم " دهه 1870 گرفته تا فيلم هاى جان وين و کلينت ايستوود در اواخر قرن بيستم به قدرت خود باقى ماند.

در مجموع بين سالهاى 1866 و 1888، نزديک 6 ميليون رأس از تگزاس به زمستانهاى سرد دامنه هاى کلرادو ، وايومينگ و مونتانا نقل مکان کردند. رونق گله دارى در سال 1885 وقتى که مسيرراه آنقدر حاصل خيز و سبز شد که مسافت نقل و انتقال سهل گشت و در بعضى نقاط به مسير هاى راه آهن نيز بر مى خورد ، به اوج خود رسيد. درست پشت سرگاوچران ها ، درشکه هاى زارعين با اعضاى خانواده هايشان ، اسب ها ، گاوها و خوکهايشان به حرکت درآمدند. برطبق قانون دريافت زمين دولتى، اين افراد جهت حفظ املاک خود ، با پديده جديد سيم خاردار، املاک خود را کاملأ محفوظ نگاه مى داشتند. گاو چران ها ديرى نگذشت که از زمين هايى که مدتها از روى آن بدون عنوان قانونى رفت و آمد مى کردند، بيرون رانده شدند. بزودى " غرب وحشى " رومانتيک به زندگى خود خاتمه داد.

 

گرفتارى سرخپوستان

همانند مشرق، حرکت بسوى دامنه ها ، کوهها و دره ها توسط گاوچرانان و سکنه موجب منازعات متوالى با سرخپوستان غرب گشت. بسيارى از قبايل آمريکاى بومى -- از يوتز گريت بيسين (Utes of Great Basin) گرفته تا نز پرسز(Nez Perces) آيداهو - در هر موقعيتى با سفيد پوستان مى جنگيدند. ولى سوو هاى دامنه هاى شمالى و آپاچى هاى جنوب غربى از بقيه بيشتر با گسترش مرز به مخالفت بر خاستند. سوو ها با رهبران پر قدرتى چون رد کلاود (Red Cloud) و کريزى هورس (Crazy Horse)، در جنگ هاى سواره سريع بسيار مهارت داشتند. آپاچى ها به همان اندازه ماهر و فرّار محيط هاى صحرايى و دره ها وآماده به جنگ بودند.

جنگ و جدال با سرخ پوستان پلينزبا قتل عامی که سووها از سفيد پوستان در سال 1862کردند آغاز شد و درطول جنگ هاى داخلى ادامه داشت. در سال 1876 آخرين جنگ وخيم با سووها آغاز شد وآن وقتى بود که هجوم به مناطق طلا خيز داکوتا به بلک هيلز (Black Hills)رخنه کرد. ارتش قرار بود که معدن چيان را از مناطق شکار سووها بدور نگاه دارد ولى کار عمده اى براى محافظت زمين هاى سرخپوستان صورت نگرفت. با اين حال وقتى که به ارتش دستور داده شد که عليه مشتى از افراد سوو که بر طبق حقوق عهد نامه امضا شده اشان به شکارمی پرداختند، بپاخيزد ، ارتش با شدت وقاطيعت تمام وارد عمل شد.

در سال 1876، بعد از چند در گيرى بى نتيجه، ژنرال جورج کاستر(George Custer) مرکز اصلى تمرکز سووها ومتفقين آنها را در رودخانه ليتل بيگ هورن (Little Big Horn) يافت. کاستر و مردان او که از دسته خود جدا گشته بودند، کاملأ درآنجا تار و مار شدند. سپس در سال 1890 ، يک سنت رقص روح در منطقه مخصوص سووی شمالى در وونددنى (Wounded Knee) ، داکوتاى جنوبى منجر به يک در گيرى فاجعه آميز طولانى گشت که در آن صدها تن از مردان، زنان و بچه هاى سوو کشته شدند.

البته مدتها پيش از اين ، روش زندگى سرخ پوستان پلينز با تارو مار کردن بوفالوها ، که تقريبأ در طول دهه بعد از 1870 بعلت شکارهاى پى درپى به انقراض مى رفتند، نابود گشته بود. در عين حال، جنگ هاى آپاچى در جنوب غرب تا موقع دستگيرى جرانيمو ، آخرين سر قبيله سرخ پوست در سال 1885، ادامه يافت.

خط مشى دولت از زمان دولت مونرو بر اين منوال بود که سرخ پوستان را تا حد عدم دسترسى سفيد پوستان به آنها نقل مکان دهد. ولى فقط زمين هاى اختصاص داده شده به سرخ پوستان کوچکتر و کوچکتر مى شد و بسيارى به عملکرد دولت در رابطه با آمريکائيان بومى به اعتراض بر خاستند. براى مثال هلن هانت جکسون (Helen Hunt Jackson)، يک شرقى که در غرب زندگى مى کرد، کتابى بنام " قرن رسوائى (A Century of Dishonor)" در سال 1881، نوشت که درد و بيچارگى سرخ پوستان را در آن بتفصيل درج نمود و کتاب در وجدان کشور مانند خارى فرورفت. بسيارى از اصلاح طلبان معتقد بودند که سرخ پوستان بايد در فرهنگ حاکم بر جامعه قاطى شوند. حتى دولت فدرال مدرسه اى در کارلايل پنسيلوانيا تاسِيس نمود که در آن اعتقاد و ارزش هاى سفيد ها را به جوانهاى سرخ پوست مى آموخت. (در همين مدرسه بود که آمريکائى بومى، جيم تورپ(Jim Thorpe) ، که از او اغلب بعنوان بهترين ورزشکارى که آمريکا هرگز زاده است، نامبرده مى شود و شهرت خود را در اوايل قرن بيستم يافت، را تربيت کرد.)

در سال 1887 قانون داوز (Dawes Act) خط مشى سرخ پوستان دولت آمريکا را عوض کرد و به رئيس جمهور اين اجازه را داد که زمين هاى قبايل را تقسيم کرده و 65 هکتار زمين به سرپرست هر خانواده اهدا کند. چنين اختصاصى براى 25 سال به عهده دولت باقى خواهد ماند و پس از آن صاحب ملک ، سند کامل و تابعيت را دريافت خواهد کرد. زمين هايى که از اين طريق توزيع نشده براى فروش به مهاجرين عرضه خواهد شد. اين خط مشى گرچه با نيت پاک عرضه شده بود نتايجى اسف بار ببار آورد، چون اجازه غارت بيشتر زمين هاى سرخ پوستان را مى داد. بعلاوه، يورش آن به سازمان مشترک قبايل باعث درهم ريختن هر چه بيشتر فرهنگ سنتى گشت. در سال 1934 ، خط مشى آمريکا مجددأ در قبال سرخ پوستان با قانون سازماندهى مجدد سرخپوستان (Indian Reorganization Act) تغيير يافت که بر طبق آن دولت سعى بيشترى جهت حفظ حيات مشترک قبيله اى در زمين هاى اختصاص داده شده به سرخ پوستان می نمود.

 

امپراطورى ( دو جنبه اى(

آخرين دهه قرن نوزده ، دوره گسترش امپراطور گونه آمريکا محسوب مى شود چون نفوذ، و گه و بيگاه حوزه قلمرو خود را بر روى زمين هاى بسيار پهناور آتلانتيک و پاسيفيک و تا آمريکاى مرکزى بسط داد. ايالات متحده به جهت تاريخ نبردهاى خود عليه امپراطورى هاى اروپا و توسعه دمکراتيک واحد خود، مسير ديگرى نسبت به رقباى اروپائى خود پيمود.

منابع توسعه طلبى آمريکا نيز در اواخر قرن 19 گوناگون بود. از لحاظ بين المللى ، دوره آشوب امپراليستى محسوب مى شد چون قدرت هاى اروپائى با يکديگر جهت تقسيم آفريقا مسابقه گذاشتند و جهت نفوذ و داد و ستد در آسيا همراه با رقيبى جديد چون ژاپن ، به تلاشهاى عظيمى پرداختند. بسيارى از آمريکائيها، منجمله شخصيت هاى بزرگ و با نفوذى چون تئودور روزولت و هنرى کابوت لاج (Henry Cabot Lodge) و اليهو روت (Elihu Root) بر اين اعتقاد بودند که ايالات متحده جهت تضمين، تثبيت و حفظ منافع خود مى بايست دايره نفوذ اقتصادى خود را نيز بسط دهد. نقطه نظر دريائى ديگرى بر اين نکته برترى جست و آن نقطه نظر، اقتضاى يک ناوگان و شبکه کاملأ گسترده دريائى که اساس امنيت اقتصادى و سياسى مملکت را تشکيل دهد را مى نمود. بشکلى کلى تر ، دکترين " سرنوشت آشکار " که براى نخستين بار جهت بسط بين قاره اى آمريکا بکار رفت، اکنون به اين صورت احيا شده که ايالات متحده اين حق و وظيفه را دارد تا نفوذ و تمدن خود را در نيمکره غربى و جزاير کارائيب و همچنين ماوراى پاسفيک گسترش دهد.

همزمان ، صداهاى ضد امپرياليستى از ائتلافات گوناگون دمکرات هاى شمالى و جمهوريخواهان اصلاح طلب ثابت و بلند شد. در تنيجه ، فراگيرى امپراطورى آمريکا ، تدريجى و متضاد بود و دولتهاى مستعمره اى اغلب نگران مسايل بازرگانى و اقتصادى بودند تا کتنرل سياسى.

اولين دستاورد آمريکا در ماوراى مرزهاى منطقه اى خود، خريد آلاسکا از شوروى در سال 1867 بود. آلاسکا بطور پراکنده از اينويت ها (Inuit)و مردمان ديگر بومى تشکيل مى شد. بيشتر آمريکائيان نسبت به اين عمل وزير کشور آمريکا ويليام سوارد(W. Seward)يا بى تفاوت مانده و يا خشمگين شدند و آلاسکا تا مدتها اسمهايى چون " بى خردى سوارد " و يا "جعبه يخ سوارد " لقب گرفته بود. ولى 30 سال بعد وقتى که طلا در رودخانه کلوندايک - آلاسکا کشف شد، هزاران آمريکائى بسوى شمال حرکت کردند و بسيارى از آنها دائمأ مقيم آنجا شدند. وقتى که آلاسکا چهل و نهمين ايالت در سال 1959 شد، جاى تگزاس را بعنوان بزرگترين ايالت گرفت.

جنگ اسپانيا - آمريکا که در سال 1898 بوقوع پيوست ، نقطه عطفى در تاريخ آمريکا محسوب مى شد. در طى چند سال پس از اتمام جنگ، ايالات متحده کنترل يا نفوذ خود بر روى جزاير درياى کارائيب ، پاسيفيک مرکزى و تا نزديکى هاى آسيا بکارمى برد.

تا دهه 1890 ، کوبا و پورتوريکو تنها باقيمانده هاى امپراطورى اسپانيا در دنياى نوين بشمار مى رفتند، در حاليکه جزاير فيليپين مرکز قدرت اسپانيا در اقيانوس آرام بشمار مى رفت. شروع جنگ ، سه منبع اصلى را با خود داشت: عداوت مردمى به فرمانروائى استبدادى اسپانيا؛ همدردى آمريکا به تقاضاى مردم جهت استقلال؛ و روحيه تازه پيشروى ملى در آمريکا، که تا حدى با يک احساس " وطن پرستى " و ملى گرايى تحريک شده بود.

در سال 1895 ، خشم در حال گسترش کوبا عليه استبداد کشور ما در به جنگ استقلال منجر شد. ايالات متحده مراحل اين نهضت را با نگرانى شاهد بود. بيشتر آمريکائيان با کوبانى ها همدرد بودند ولى پرزيدنت کليولند مصمم بود که بى طرفى خود را نگاه دارد. سه سال بعد ، در طى دولت مک کينلى (McKinley) ناوگان جنگى آمريکا بنام مين (Maine) در حاليکه در بندرهاوانا لنگر انداخته بود تحت شرايطى که هنوز به قطعيت معين نشده ، نابود گشت. بيش از 250 نفر کشته و طغيانى از خشم همراه احساسات جريحه دار شده کشور را در خود فرو برد. گرچه تا يک مدتى مک کينلى سعى در حفظ صلح داشت، در طى چند ماه ، با ايمان به اينکه تاخير بيهوده است، او دخالت نظامى را پيشنهاد نمود.

جنگ با اسپانيا سريع و سرنوشت ساز بود، در طول 4 ماه جنگ، حتى يک عقب نشينى از سوى آمريکا رخ نداد. يک هفته پس ازاعلان جنگ ، کمودور جورج دووى (Dewey) ، که در هنگ کنگ بود، با 6 اسکادران کشتى جنگى به سوى فيليپين به حرکت در آمد. به او دستور داده شده بود که جلوى ناوگان اسپانيا را براى مانور در آبهاى آمريکا بگيرد. او تمام ناوگان اسپانيا را در لنگر بدام انداخت و تمامى را بدون اتلا ف يک آمريکائى، نابود کرد.

در همين حال ، در کوبا، سربازان نزديک شهر سانتياگو پياده شدند و پس از يک سرى پيروزى هاى پى در پى، به سوى بندر شليک نمودند. لاشه چهار کشتى جنگى اسپانيائى که در حال ترک بندر بودند ساعاتى بعد بر روى آب ماند.

از بوستون تا سانفرانسيکو ، وقتى که خبر سقوط سانتياگو به آمريکا رسيد، شيپورها بلند و پرچمها به اهتراز در آمد. روزنامه ها و جرايد ، خبرنگاران را به کوبا و فيليپين اعزام کردند، تا از قهرمانان تازه کشور خبر آورند. مهم ترين قهرمانان، جورج دووى (Dewey) از مائيل و تئودور روزولت ، که از پست معاونت وزارت نيروى دريائى استعفا داده بود تا سرپرستى " سخت سواران " را، که گردان داوطلبى بود که او جهت خدمت در کوبا پرورش داده بود، بعهده گيرد. اسپانيا بزودى دعوى صلح را پذيرفته و در عهد نامه اى که در روز دهم دسامبر 1898 امضا نمود، کوبا را به آمريکا ، جهت اشغال موقت تا قبل از استقلال جزيره ، تحويل داد. بعلاوه ، اسپانيا همچنين پورتوريکو و گوام را نيز بعنوان غرامت جنگى و همچنين فيليپين را به قيمت 20 ميليون دلار فروخت.

داشتن مالکيت بر خاک خارجى يک تجربه جديد براى آمريکا بود . در نتيجه ، مناطق جديد تشويق شدند تا بسوى دولت هاى خود مختار دمکراتيک گام بردارند، سيستمى که هيچيک از آنها درآن تجربه قبلى نداشتند.

با اين حال، آمريکا وقتى که خود را مواجه با يک حرکت استقلال طلبانه مسلح در فيليپين در اولين دهه اشغال خود، يافت ، خود را در نقش مستعمره نشين آشنايى يافت. فيليپين حق انتخاب هر دو مجلس را در سال 1916 بدست آورد و در سال 1936 جمهورى خود مختار فيليپين تشکيل يافت. در سال 1946 ، پس از جنگ جهانى دوم، جزاير استقلال کامل خود را بازيافتند.

دخالت آمريکا در منطقه پاسيفيک فقط به فيليپين محدود نشد. سال جنگ آمريکا - اسپانيا همچنين شاهد آغاز مناسبات جديد با جزاير هاوائى بود. تماس قبلى با اين جزاير اساسأ از طريق ميسيونرها و گاهى اوقات بازرگانان بود. پس از سال 1865، آمريکائيان شروع به گسترش و بهره بردارى از منابع اين جزاير - اساسأ نيشکر و آناناس - نمودند. وقتى دولت سلطنتى اعلام داشت که قصد به اتمام نفوذ خارجى خود در سال 1893 دارد، سرمايه داران آمريکائى با اهالى پرنفوذ هاوائى همراه شده و دولتى جديد را تشکيل دادند که بعد ها به ايالات متحده متصل شد.

تظاهرات وسيعى در آمريکا برعليه استفاده از سربازان و نيروهاى آمريکا و ايده حکمرانى مستعمره گونه، پرزيدنت گروور و کنگره را وادارنمود تا نخست اين ضميمه سازى را رد کنند. ولى در پاسخ به خروش و طغيان ملى گرايى که از جنگ آمريکا - اسپانيا پديد آمده بود، کنگره در جولاى 1898 متفقانه رأى به ضميمه کردن جزاير داد و از اين رو شاهد يک پايگاه دريائى مهم در پرل هاربر (Pearl Harbor) شد. در سال 1959، هاوايى پنجاهمين ايالت آمريکا شد.

کوبا پس از ترک سربازان آمريکا در سال 1902 ، تا حد مختصرى استقلال يافت. ولى ايالات متحده اين حق را محفوظ داشت که در صورت لزوم جهت حفظ نظم داخلى به دخالت خود ادامه دهد که در 3 مورد نيز چنين شد تا اينکه در سال 1934 اين حق منسوخ شد. حتى با وجود استقلال کامل کوبا ، نفوذ اقتصادى و سياسى آمريکا تا سال 1959 بسيار پر قدرت باقى ماند تا اينکه فيدل کاسترو دولت وقت را سرنگون ساخته ويک رژيم مارکسيستى که مناسبات نزديکى با اتحاد شوروى داشت تشکيل داد.

پورتوريکو ، جزيره اى درست در شرق کوبا نيز شبيه به کوبا و فيليپين عمل کرد. در سال 1917 ، کنگره حق انتخاب تمامى قانون گذاران را به عهده پورتوريکوئئ ها گذارد. ولى همان قانون مسيرى متفاوت براى جزيره تعيين نمود که از اين طريق ، جزو مايملک آمريکا بحساب آمد و مهم تر از آن به تمامى اهالى آن، حق تابعيت آمريکا را عطا نمود. در سال 1950 کنگره آزادى کامل را جهت تصميم در باره آينده به خود پورتوريکوئى ها واگذار نمود. در راى گيرى 1952 ، شهروندان بر عليه يک کشور مستقل ويا استقلال کامل راى داده و در عوض ترجيح دادند وضعيت يک جمهورى را بخود گيرند. تعداد کثيرى از پورتوريکى ها در خاک آمريکا اقامت گزيدند تا از آن طريق دسترسى رايگان داشته و قادرشوند از تمامى حقوق مدنى و سياسى يک آمريکائى بهره جويند.

 

کانال و قاره آمريکا

جنگ با اسپانيا مجددآ علا قه آمريکا را در ساختن يک کانال بر فراز تنگه پاناما، که دو قاره بزرگ را بيکديگر وصل مى کرد، احيا نمود، فوايد چنين کانالى جهت بازرگانى آبى ، مدتها توسط کشورهاى بزرگ بازرگانى جهان مورد بررسى قرار گرفته بود؛ در واقع فرانسوى ها در ا واخر قرن 19 شروع به انجام چنين کارى کردند ولى به جهت مشکلات فراوان از آن دست کشيدند. حال که آمريکا قدرتى در درياى کارائيب و اقيانوس اطلس بشمار مى آمد ، نياز نظامى والاترى جهت چنين کانالى حس مى کرد تا از اين طريق در زمان لازم بتواند انتقال سريعتر کشتى هاى جنگى از يک اقيانوس به اقيانوس ديگر را به انجام رساند.

در آغاز قرن بيستم، آنچه که اکنون پاناما خوانده مى شود يک استان شمالى کشور کلمبيا بحساب مى آمد. وقتى که قوه قانونگذارى کلمبيا در سال 1903 از امضاى موافقت نامه اى که به آمريکا اين حق را مى داد تا يک کانال را ساخته و مديريت آن را بعهده گيرد، امتناع ورزيد ، گروهى از اهالى بى صبر پانامايى به پشتيبانى نيروهاى مارين آمريکا شورش به پا کرده و استقلال پاناما را از کلمبيا اعلام نمودند. کشور جدا شده به سرعت توسط پرزيدنت روزولت به رسميت شناخته شد. ( تحت مفاد اين عهد نامه که در نوامبر همان سال به امضاء رسيد، کانال در سال 2000 به مالکيت کامل پاناما در مى آمد.)

تکميل کانال در سال 1914 يک پيروزى عظيم صنعت مهندسى به حساب مى آمد که توسط کلنل جورج گوتالز (George W. Goethals) تکميل شده بود، در حاليکه غلبه انسان بر مالاريا و تب زرد در جنگلهای گرمسيرى از بزرگترين اکتسابات طب محسوب مى شد.

در تمام مناطق آمريکا لاتين، ايالات متحده وقت و بى وقت در موقع لازم به دخالت خود ادامه مى داد. بين سالهاى 1900 تا 1920 ، براى مثال ، امريکا در مسايل شش کشور نيمکره دخالت نمود و از اين طريق قيموميت هايى در هائيتى و جمهورى دومينيکن تاسيس نمود و گه وبيگاه سربازان مارين در نيکارا گوئه پايگاه داشته اند . د رسال 1867، ايالات متحده، فرانسه را تحت فشار گذاشت تا سربازان خود راکه از امپراطور ماکسيميليان در مکزيک حمايت مى کردند، از کشور بيرون برد. نيم قرن پس از آن ، بعنوان بخشى از تلاش ناموفق برای نفوذ بر انقلاب مکزيک ، آمريکا مجبور به فرستادن 11 هزار سرباز به بخش شمالى کشور شد تا بيهوده سعی کند شورشى و ياغی سرکش فرانسيکو پانچو "ويلا") (Francisco Pancho را دستگير کند.

ايالات متحده همچنين نقش عمده اى در تاسيس پايه ای بنيادين برای همکارى نزديک کشورهاى آمريکاى مرکزى و جنوبى بازى نمود. در سال 1889 ، وزير کشور جيمز بلين (James G. Blaine) پيشنهاد داد که 21 کشور مستقل نيمکره غربى دست به دست داده و سازمانى جهت حل و فصل صلح آميز اختلا فات و مناسبات اقتصادى نزديک تشکيل بدهند. کنفرانس پان آمريکن که در سال 1890 تشکيل يافت تدريجآ به شکل سازمانى هميشگى که در سالهاى نخستين به اتحاد پان آمريکا شهرت يافته بود تبديل گشت . اين سازمان امروز تحت سازمان ايالات آمريکا(Organization of American States (OAS)) مشغول بکار است.

بعلاوه دولت هاى بعدى هربرت هوور(Herbert Hoover)و فرانکلين روزولت حق دخالت آمريکا در آمريکاى لاتين را رد کردند. بويژه ، خط مشى همسايه خوب روزولت در دهه 1930 ، گرچه بهيچوجه بحرانهاى بين آمريکا و آمريکاى لاتين را کاهش نداد ، ولى بيشترجوى را که دخالت هاى قبلى آمريکا و عمل کرد هاى يک جانبه او بوجود آورده بود ، آرام نمود.

 

آمريکا و آسيا

آمريکا ، که بتازگى در فيليپين و با استحکام به هاوائى دست يافته بود، در آغاز قرن بيستم، اميد فراوانى جهت بازرگانى سنگين با چين داشت. از زمان شکست چين توسط ژاپن ( 1895_ 1894) ، برخى از کشورهاى اروپائى پايگاه هاى دريائى تشکيل داده و با بکارگيرى مناطق سوق الجيشى ، دايره نفوذ خود را تثبيت نموده بودند. اين کشورها همچنين با حقوق بازرگانى انحصارى، امتيازات جامعى براى سرمايه گذاراى در ساختن خط آهن و توسعه معدنى براى خود اختيار کرده بودند.

دولت آمريکا، در مناسبات ديپلماتيکى اوليه خود با آسيا ، دائمأ اصرار بر مساوات امتيازات بازرگانى براى تمامى کشور ها داشت. ولی آرمان گرايى در خط مشى خارجى آمريکا با خواست رقابت با قدرتهاى سلطنتى اروپا در خاور دورکاملا مغايرت داشت. در ماه سپتامبر 1899، وزير کشور جان هى (John Hay)، بيانيه اى به کشور هاى مورد نظر ارسال داشت که منجر به دکترين " درهاى باز" براى تمام کشورها بسوى چين شد. که بر اساس آن تساوى امکانات بازرگانى ( شامل تعرفه هاى برابر ، گمرک هاى بندرى و نرخ هاى راه آهن ) در بخش هايى که در کنترل آنها بود ، برقرار شود. عليرغم حالت آرمان گرايانه آن ، " درهاى باز" ، به يک مانور ديپلماتيکى تبديل شد تا بتواند فوايد و امتيازات يک مستعمره را بدون نياز به غصب آن از چين ، بدست آورد.

چينى ها با شورش باکسر (Boxer Rebellion) در سال 1900 ، عليه خارجيان بپا خاستند. در ماه ژوئن ، شورشيان بندر پايپنگ (بيژينگ) (Beijing) را محاصره و به سفارتخانه هاى خارجى حمله ور شدند. هى (Hay) فورآ به قدرت هاى اروپائى و ژاپن اعلام کرد که ايالات متحده با هر گونه دخالت درمنطقه چين و يا حقوق ادارى و ياعليه خط مشى درهاى باز ، مخالفت مى کند. به محض آنکه شورش سرکوب شد، نياز به مهارت هى بود تا برنامه آمريکا را جلو برده و چين را از غرامت هاى حاصله مصون نگه دارد. در ماه اکتبر، انگليس و آلمان بار ديگر ، توافق خود رابا خط مشى درهاى باز اعلام کرده و حفظ استقلال چين را مهم و از هر گونه حاکميت خارجى مصون اعلام کردند و بقيه کشور ها نيز از آن پس همين نظر را اعلام کردند.

در سال 1907 ، پرزيدنت تئودور روزولت به ترس نيروى کار آمريکا از رقابت از سوى دولت ژاپن که موقتأ مهاجرت نيروى کار را به آمريکا معلق گذاشته بود پاسخ داد. معاهده هاى بازرگانى آمريکا با ژاپن در طى نيمه دوم قرن نوزدهم و بخش عمده اى از قرن بيستم اساسأ صميمانه و آرام بود. يک مورد غير عادى در رابطه با دخالت پرزيدنت روزولت در جنگ روس - ژاپن 1905 - 1904 بود که در طى آن ، به آلمان و فرانسه اخطار داد که طرف روسيه را در عليه ژاپن نگيرند. در نتيجه کو شش هاى وى در دستيابى به يک توافق ، روزولت جايزه صلح نوبل را در سال 1906 دريافت نمود.

............................................................................................................................

 

 

بخش هشتم: نارضايتى و اصلاح

"يک دمکراسى عظيم ، اگر مترقى نباشد، نه دمکراسى است و نه عظيم"
پرزيدنت اسبق تئودور روزولت ، (حدود 1910)

 

پريشانى کشاورزى و ظهور توده گرايى

زارعين آمريکائى قرن نوزدهم، عليرغم پيشرفت هاى قابل ملاحظه شان ،اغلب مواجه با دوران سخت و دشوار مى شدند. چند عامل اساسى -- فرسودگى زمين، گوناگونى طبيعت ، کاهش در خود کفايى و فقدان کمک و محافظت قانونى کافى - از آن جمله بودند. و شايد از همه مهمتر ازدياد توليد بود.

همراه با تحولات مکانيکى که مقدار محصول هر هکتار را به مقدار زيادى افزايش داد، مقدار زمين تحت کشت بسرعت زيادى در طى نيمه دوم قرن افزايش يافت و اين در زمانى بود که خطوط آهن و جابجايى تدريجى سرخ پوستان پلينزباعث گشايش مناطق جديدى در غرب براى سکنى گزيدن گرديد. توسعه اى مشابه در زمينه زمين هاى کشاورزى در کشورهايى چون کانادا، آرژانتين و استراليا بوقوع پيوست که اين بخودى خود بر مشکلات مزرعه داران آمريکائى در بازار بين ا لمللى افزود چون بيشتر توليدات کشاورزى آمريکا در آن موقع در اين کشورها بفروش مى رسيد.

هرچه افراد بيشتر بسوى غرب حرکت کرده و سکنى مى گزيدند، بيشتر به خطوط آهن جهت نقل و انتقال کالاهايشان به بازار نيازمند و متکى مى شدند. در همان وقت ، زارعين، در نتيجه تعرفه هاى حفاظتى کنگره مدتها بود که با پشتيبانى منافع صنعتى شرق به حمايت برخاسته، هزينه هاى گزافى جهت کالاهاى کارخانجات مى پرداختند . در طى زمان، زارعين ميانه و غربى کشور بيشتر در دامان وام هايى افتادند که بانکها با قبض املاک و خانه هاى آنها از آنها وصول کرده بودند.

در جنوب ، سقوط کنفدراسيون تغييرات عمده اى را در امور کشاورزى بهمراه داشت. مهمترين اين موارد زمين اجاره کردن بود که بر اساس آن مزرعه داران تا نيمى از محصول خود را با صاحبان زمين در عوض دانه و احتياجات اوليه، " تقسيم " مى کردند. تخمين زده مى شود که قريب به 80 در صد مزرعه داران سياه پوست جنوب و 40 در صد سفيد ها تحت چنين شرايط تضعيف کننده اى پس از جنگ هاى داخلى ، زندگى مى کردند.

بيشترمستاجران زمين معمولأ در يک روند و دايره قرض مى افتادند که تنها راه و اميد فرار از آن افزايش کاشت بود. اين روند منجر به مازاد توليد پنبه و تنباکو گشت و در نتيجه باعث کاهش قيمتها و فرسودگى بيشتر خاک گرديد.

اولين تلاش موثر و سازمان داده شده در رابطه با مورد مشکلات کشاورزى توسط نهضت گرنجر(Granger)انجام گرفت. گرنجر(انجمن همکارى تعاون کشاورزى ) که توسط کارمندان وزارت کشاورزى آمريکا در سال 1867 گشايش يافت، اساسأ تمرکز خود را بر فعاليت هاى اجتماعى گذاشته بود تا با گوشه گيرى که بيشتر خانواده هاى زارعين به آن دچار بودند از بين ببرد. شرکت زنان بويژه مورد تشويق قرار مى گرفت. اين انجمن که با اضطراب 1873 تکان خورد، بزودى به 20 هزار شعبه تبديل شده و نزديک به 1.5 ميليون عضو داشت.

گرنجر ، سيستم هاى بازار يابى مختص خود، فروشگاهها ، کارخانجات فراورده اى ، و شرکتهاى خود را برپا کرد ولی بيشتر آنها در نهايت شکست خورد. اين حرکت همچنين در طى دهه 1870 به پيروزيهايى سياسى نيز دست يافت . برخى ايالات " قوانين گرينجر" را وضع نمودند که راه آهن را محدود و هزينه هاى انبار دارى را وضع مى نمود.

تا سال 1880 ، اين جنبش بتدريچ افت کرده و جاى خود را به ائتلاف کشاورزان Farmers Alliance)) داد. تا سال 1890 ، اعضاى جنبش هاى اين ائتلاف از نيويورک گرفته تا کاليفرنيا به حدود يک ونيم ميليون مى رسيد. يک سازمان آمريکائى - آفريقائى مشابه بنام اتحاد ملى زارعين دو رگه (Colored Farmers National Alliance)، تشکيل شد که اعضاى آن نيز به يک ميليون مى رسيد.

ائتلاف زارعين از آغاز گشايش خود با برنامه هاى اقتصادى ماهرانه خود در واقع سازمانهايى سياسى بودند. برطبق يکى از اولين خط مشى هايشان، هدف اين ارگان " اتحاد زارعين آمريکا جهت حفاظت عليه قانون گذارى طبقاتى و تخطى و تجاوز سرمايه هاى متمرکز" بوده است. از جمله برنامه هايشان، تنظيم ونظارت- اگرنه ناسيوناليسم صريح -- خطوط آهن بود. برنامه هاى ديگر شامل تورم پول جهت کاهش وام ؛ کاهش تعرفه ؛ تاسيس انبارهاى دولتى و تسهيلات جهت وام کم بهره بود.

در طى اواخر دهه 1880 ، يک سرى قحطى منطقه گريت پلينز (Great Plains) غربى را در برگرفت. کانزاس غربى در طى يک دوره 4 ساله، نيمى از جمعيت خود را از دست داد. تعرفه 1890 مک کينلى ، که خود يکى از بالاترين تعرفه هايى است که کشور بخود ديده است، جريان را بدتر کرد.

تا 1890 سطح نابسامانى کشاورزى ازهميشه بالاتر بود. ائتلاف زارعين ، باکمک دمکرات هاى دلسوز و يا اعضاى کوچک حزب سوم ، در صدد کسب قدرت سياسى بر آمدند. از اين عناصر، حزب سياسى سومى که بنام پاپيوليست (توده گرايي) (Populist) مشهور شد، بوجود آمد. هرگز در تاريخ پيشين سياسى آمريکا، چيزى با التهاب حزب پاپيوليست بوجود نيامده بود که مزارع و زمين هاى پنبه را در برگرفت. انتخابات 1890 ، اين حزب نوين را در ايالات غربى و جنوب به قدرت رسانيد. و تعداد زيادى سناتور از اين حزب به کنگره راه يافتند. اولين کنوانسيون حزب در 1892 تشکيل شد که در آن نمايندگانى از مزارع، کارگران و سازمانهاى اصلاح طلب در شهر اوماها ( Omaha ) نبراسکا حضور يافته بودند. هدف آنها اين بود که بالاخره نشانى از خود در سيستم سياسى آمريکا که از نظر آنها به شکل نا اميدانه اى توسط منافع پول پرستانه شرکتهای اعتباری صنعتى و بازرگانى فاسد شده بود، برجاى گذارند. اين نشست چنين گفت: " ما در بحبوحه جريانات کشورى که در لبه يک خرابی مادى، سياسى، اخلاقى قرار گرفته ، جمع شده ايم.

فساد بر صندوق هاى راى ، قانونگذاران ، کنگره ، حکمفرائى مى کند و حتى جلد کرسى دادگاهها را هم لمس کرده. از همان نطفه بارور نا عدالتى دولتى ما دو طبقه را ببار مى آوريم ... ولگردها و ميليونر ها"

قسمت واقع بينانه خط مشى حزبى بر روى موارد زمين، حمل و نقل، و بودجه که شامل ضرب سکه نقره نامحدودى بود تمرکز کرد. اين حزب در انتخابات 1892 قدرت موثرى را در غرب و جنوب بنمايش گذاشت و کانديداى رياست جمهورى آنها بيش از يک ميليون راى را به خود اختصاص داد. ولى هنوز مسئله نرخ رايج ، که مورد طرفداران سکه نقره ، برعليه طرفداران طلا ، بود که بزودى تمام موضوعات ديگر را تحت الشعاع قرار داد. سخنگويان کشاورزى در غرب و جنوب - که توسط گروههاى کارگرى در مراکز صنعتى شرق پشتيبانى مى شدند - تقاضاى بازگشت ضرب سکه نقره نامحدود را نمودند. اين افراد که متقاعد شده بودند که مشکلات آنها از کمبود پول رايج ناشى شده استدلال مى کردند که افزايش مقدار پول رايچ بطور غير مستقيم هزينه هاى محصولات کشاورزى را بالا برده و دستمزد صنعتى را بالا مى برد که در تنيجه باعث مى شود تا وامها با نرخ رايج تورمى يافته پرداخت شود. گروه هاى محافظه کار و طبقات مالى جامعه ، از سوى ديگر ، بر اين اعتقاد بودند که چنين خط مشى ای فاجعه آميز بوده و اصرار مى ورزيدند که تورم، به محض شروع، قادر به توقف نخواهد بود. تنها استاندارد طلا قادر به ثبات اقتصادى مى شود.

هراس مالى سال 1893 موضوع را حادتر نمود. سقوط بانکها در منطقه جنوب و جنوب مرکزى رو به افزايش گذاشت ، بيکارى بالا گرفت و قيمت محصولات کشاورزى بطرز عجيبى سقوط کرد. بحران و به همراه آن ناتوانى پرزيدنت کليو لند در ازاى حل آن ، حزب دمکرات را در هم کوبيد. دمکراتها که طرفداران نقره بودند با نزديکى انتخابات رياست جمهورى 1896 به حزب توده گرايى رو آوردند.

کنوانسيون دمکرات ها د رآن سال شاهد يکى از مشهورترين سخنرانى هاى تاريخ سياسى ايالات متحده بود. ويليام جنينگز برايان (William Jennings Bryan ) ، قهرمان جوان نقره نبراسکا که از کنوانسيون تقاضا کرد تا " بشريت را بر روى صليب طلا مصلوب نکنند" موفق شد تا نامزدى حزب دمکرات را بخود اختصاص دهد.

توده گرايان نيز به حمايت از برايان برآمدند. اين لحظه سرنوشت ساز بود. برايان عليرغم تمامى آراى جنوب و تمامى غرب کشور به غير از کاليفرنيا و اورگان، مناطق پر جمعيت تر شمال و شرق را از دست داد و انتخابات را به ويليام مک کينلى جمهورى خواه باخت.

سال بعد، وضع مالى کشور روبه بهبود گذاشت که بخشى از آن به علت کشف طلا در آلاسکا و يوکان (Yukon ) بود. در سال 1898 ، جنگ آمريکا - اسپانيا توجه مردم را از موضوعات توده گرايى دور کرده و به جنگ متوجه ساخت. گرچه اين نهضت به انتهاى خود رسيده بود ولى آرمان هاى آن هنوز زنده بود. بسيارى از آن ايده ها دردو دهه بعدى به تصويب رسيدند.

 

کشمکش هاى کارگرى

وضع زندگى يک کارگر صنعتى آمريکايى قرن نوزدهم بسيار مشکل بود. حتى در دوره هاى خوب نيز دستمزدها پايين بوده ، ساعات کار طولانى و شرايط محيط کار پر مخاطره بود. مقدارکمى از ثروتى که رشد کشور توليد کرده بود، به کارگران اختصاص داده شد . شرايط براى زنان و بچه ها ، که درصد بالاى نيروى کار را در بعضى صنايع تشکيل مى دادند و اغلب در صد بسيار کمترى از مردان در مى آوردند، بسيار سخت تر بود. بحران هاى اقتصادى گه و بيگاه در سراسر کشور رخ مى داد که خود باعث رکود بيشتر دستمزدهاى صنعتى شد، و در نتيجه سطح بيکارى را بالا و بالاتر برد.

در همان زمان، توسعه صنعتى وتکنولوژيکى که تا حد زيادى به بارورى کشور افزوده بود، مرتبأ تقاضاى نيروى متخصص را کاهش مى داد. با اين حال ، نيروى کار غير متخصص مرتب در حال رشد بود به شکلى که تعداد غير مترقبه مهاجرين - که به 18 ميليون نفر بين سالهاى 1880 و 1910 مى رسيد- و راغب به کاربودند وارد کشور شدند.

تا پيش از سال 1874 ، وقتى که ماساچوست اولين قانون کشور را در مورد محدود کردن ساعات کار زنان و کودکان در کارخانه ها به 10 ساعت در روز به تصويب رساند، هيچ گونه قانون کار درکشور وجود نداشت. در واقع دهه 1930 بود که دولت فدرال فعالانه وارد عمل شد. تا آن موقع، وضع کار به عهده مقامات محلى و ايالتى واگذار شده بود که تعداد اندکى از آنها به جوابگويى و طرفدارى از طبقه کارگر مى رسيدند تا سرمايه داران ثروتمند.

کاپيتاليسم ليسزفير ( laissez faire)، سياست عدم دخالت زياده دولت در امور که بر نيمه دوم قرن 19 سلطه داشت باعث تمرکزعظيم ثروت و قدرت گشته، توسط قوه مقننه اى حمايت مى شد که مرتبأ بر عليه افرادى که ضد سيستم بودند رأى مى داد. در اين جريان ، آنها اساسأ پيروى از فلسفه عصر خود مى کردند. جان راکفلر مى گفت :" رشد يک داد و ستد بزرگ صرفأ بقاى شايسته ترين هاست". اين " داروينيسم اجتماعى" ، طرفداران بسيارى داشت که استدلال مى کردند که هر کوششى جهت نظارت بر داد و ستد به منزله جلوگيرى تکامل طبيعى موجودات است.

هزينه هاى اين بى تفاوتى براى تلفات سرمايه دارى بسيار گران بود. براى ميليونها شهروند، زندگى وشرايط کار بسيار در سطح پائين بود و اميد فرار از يک زندگى فقيرانه بسيار اندک بود. در اواخر 1900 ، ايالات متحده بالاترين مرگ و مير مربوط به کار را درميان تمامى کشورهاى صنعتى جهان داشت. بيشتر کارگران صنعتى روزى ده ساعت کار ميکردند ( 12 ساعت در صنعت فولاد ) ولى با اين وجود 20 تا 40 در صد کمتر از مقدار لازم براى يک زندگى مناسب را کسب مى کردند. وضعيت براى بچه ها از اين نيز بدتر بود. تعداد کودکان شاغل بين سالهاى 1870 و 1900 دو برابر شد.

اولين تلاش اصلى جهت تشکيل گروههاى کارگرى در سطح کشور با نظام اصيل شواليه هاى کار ( Noble Order of the Knights of Labor )1869 شروع شد. اين حرکت که در ابتدا به شکل يک جامعه تشريقاتى مرموز توسط کارگران لباس دوزى فيلا دلفيا تشکيل شده بود به تمامى طبقات کارگرى ، منجمله سياهان ، زنان و مزرعه داران ، باز بود. اين نهضت بتدريج آنقدر رشد يافت تا آنکه جى گولد ( Jay Gould ) شخص برجسته خطوط آهن را ، در يک اعتصاب در سال 1885 ، به پائين کشيد. در عرض يکسال ، تعداد اعضا به 500 هزار کارگر رسيد.

آنها بزودى موقعيت خود را از دست دادند و جاى آنها در نهضت کارگرى بتدريج به فدراسيون کار آمريکا ( American Federation of Labor ) داده شد. AFL به جاى ارائه عضويت به همگان، تحت هدايت سرپرست اتحاديه دخانيات سابق ، ساموئل گومپرز ( Gompers) ، تمرکز خود را بر روى کارگران متخصص گذاشت. اهداف او " خالص و ساده" و غير سياسى بود : افزايش دستمزدها ، کاهش ساعات کار و بهبود شرايط کارى . بدين ترتيب، گومپرز نهضت کارگرى را از ابعاد سوسياليستى که رهبران کارگرى سابق بر پا نهاده بودند دور نمود.

اهداف کار - و عدم تمايل سرمايه گذاران به اهداى آنها - منجر به خشن ترين زد و خوردهاى کارگرى در تاريخ کشور گرديد. اولين اين زدو خوردها اعتصاب عظيم راه آهن سال 1877 بود که در آن کارگران راه آهن در سراسر کشور در پاسخ به قطع ده در صد دستمزد خود دست به اعتصاب زدند. کوشش جهت شکستن اين اعتصاب منجر به شورش و خرابيهاى گسترده در چندين شهر : بالتيمور، مريلند ؛ شيکاگو، ايلى نويز؛ پيتسبورگ، پنسيلوانيا؛ بوفالو، نيويورک و سانفرانسيسکو، کاليفرنيا گرديد. نيروهاى فدرال جهت خاموش کردن شورش ها به چندين نقطه اعزام شدند.

واقعه ميدان هى مارکت (Haymarket Square) 9 سال بعد به وقوع پيوست وقتيکه شخصى بداخل جلسه اى که مشغول بررسى اعتصاب شرکت هاروست مک کورميک در شيکاگو بود ، بمبى پرتاب نمود. در اين غوغا، 9 نفر کشته و 60 تن زخمى شدند.

شورش بعدى در سال 1892 در کارگاه فولاد کارنگى در هومستد ( Homestead) پنسيلوانيا رخ داد. بروی گروهى از 300 کارآگاه شرکت پينکرتون (Pinkerton) که کارنگى استخدام کرده بود تا اعتصاب انجمن آهن آما لگميتيد ( Amalgamated) را ساکت کنند، آتش گشوده شد که د رآن حادثه ده نفر کشته شدند. گارد ملى به محل خوانده شد و پس ا ز استفاده از کارگران غير عضو اتحاديه ، اعتصاب شکسته شد. به کارگران اتحاديه تا سال 1937 اجازه داده نشد که به محل باز گردند.

دو سال بعد، کم کردن دستمزدها در شرکت اتومبيل پولمان پالاس ( Pullman Palace Car Company) درست خارج شيکاگو منجر به اعتصابى شد که با کمک اتحاديه خطوط آهن آمريکا به بيشتر راه آهن کشور کشيده شد. دادستان کل آمريکا ژنرال ريچارد اولنى (Richard Olney) که خودش يک وکيل سابق راه آهن بود ، با بدتر شدن وضع ، سه هزار نفر را در راه چرخاندن چرخ خطوط آهن کشور بخدمت گمارد. پس از آن ، دادگاه فدرال عليه دخالت اتحاديه با خطوط آهن ، حکم صادر نمود. با ادامه يافتن شورش، پرزيدنت کليولند با فرستادن قواى نظامى اعتصاب را شکست.

غيور ترين اتحاديه هاى مستعد اعتصاب ، کارگران بين ا لمللى جهان ( International Workers of the World ( IWW)) بودند. اين اتحاديه که از ترکيبى از اتحاديه هاى ديگر که جهت اوضاع کارى بهتر در صنعت معدن غرب تشکيل شده بود و به وابلى ها) (wobblies معروف بودند، اهميت ويژه اى را از زدو خوردهاى معدن کلرادو در سال 1903 و طريقه بسيار خشنى که صداى آنها را خفه کرده بود ، بدست آوردند. وابلى ها که علنأ جنگ طبقاتى را تقاضا مى کردند هواخواهان بسيارى را پس از پيروزى مشکل پس از جنگ کارخانجات ريسندگى لورنس، ماساچوست در 1912 ، بدست آوردند. تلاش آنها براى متوقف کردن کار در بهبوحه جنگ جهانى اول باعث حمله دولت در سال 1917 به بنياد آنها شد که علنأ آنها را نابود ساخت.

 

انگيزه اصلاح

انتخابات رياست جمهورى سال 1900 به مردم آمريکا اين فرصت را داد تا بر دولت مک کينلى بويژه در مورد خط مش هاى خارجى او، داورى کنند. جمهورى خواهان در جلسه شان در فيلا د لفيا ، با شادى و سرور فراوان از نتايچ جنگ با اسپانيا، استقرار مجدد موفقيت و کاميابى در کشور و کوشش جهت دست يابى به بازارهاى جديد از طريق خط مش درهاى باز اظهار رضايت نمودند. انتخاب مک کينلى يک امر مسلم بود. ولى رئيس جمهور مدت زيادى زنده نماند تا از پيروزى خود لذت برد. در ماه سپتامبر 1901 در حاليکه او مشغول بازديد از يک نمايشگاه ، در شهر بوفالو ، نيويورک بود به جان او سوء قصد شد و جان سپرد ( او سومين رئيس جمهورى بود که پس از جنگ هاى داخلى به جانش سوء قصد شده و کشته شده بود.)

تئودور روزولت، معاون مک کينلى ، پست رياست جمهورى را به عهده گرفت. جلوس روزولت به اين مقام در امور داخلى و خارجى ، با عصر جديدى در حيات سياسى آمريکا منطبق گشت. قاره از جمعيت پر و مرزها کم کم ناپديد مى شدند. يک جمهورى کوچک در حال تقلاى سابق به قدرتى جهانى تبديل شده بود. بنيادهاى سياسى مملکت در خور تحولات جنگ هاى داخلى و خارجى ، فراز و نشيب هاى پيروزى و کساد گشته بود. پيشرفت هاى هنگفتى در زمينه هاى کشاورزى و صنعتى پديد آمده بود. آموزش و پرورش عمومى رايگان تا حد زيادى به جريان افتاده بود و مطبوعات آزاد در همه جا پخش بود. آرمان آزادى مذهب بر جاى خود ماند. تاثير داد و ستد هاى عظيم از هر زمان ديگرى بيشتر حس مى شد و دولت هاى محلى و منطقه اى اغلب در دست هاى سياست مداران فاسد اداره مى شد.

در پاسخ به زياده روی های کاپيتاليسم و فساد سياسى قرن 19 ، يک حرکت اصلاح طلبانه اى به نام " ترقى خواه" بر پا شد که ويژگى خاصى به افکار و سياست آمريکا ، از تقريبأ 1890 تا ورود آمريکا به جنگ جهانى اول در سال 1917 ، بخشيد. ترقى خواهى بيشتربعنوان جهادى عليه سوء استفاده روساى سياسى محلى و مقامات فاسد قلمداد مى شد. آرمانهاى اين نهضت ، دموکراسى بيشتر، عدالت اجتماعى ، دولت درستکار، تنظيم موثرتر داد و ستد و تعهدى احيا شده در جهت خدمت به مردم بود. بطور کلى ، آنها بر اين عقيده بودند که گسترش حوزه قلمرو دولت ، پيشرفت جامعه آمريکا و رفاه شهر وندان آن را تضمين مى کند. تقريبأ تمامى شخصيت هاى برجسته عصر، چه در صحنه سياست ، فلسفه ، ادبيات و علوم ، لااقل به نحوى با نهضت بازسازى متصل بودند.

سالهاى 1902 تا 1908 نشانگر دوره اى از بزرگترين فعاليت هاى بازسازى بود که در آن نويسندگان، روزنامه نگاران، به شدت بر عليه اصول و کاربردهاى به ارث رسيده از جمهورى قرن 18 که غير کا فى براى يک کشور قرن بيستم بود ، به ضديت پرداختند. سالها قبل در سال 1873 ، نويسنده مشهور مارک تواين، جامعه آمريکا را با نگاه موشکافانه بحرانى درکتاب عصر گيلدد( تذهيب) (The Gilded Age) تشريح کرد. مقالات برنده و قاطع در رابطه با شرکتهای اعتباری ، شرکت هاى بزرگ مالى ، غذاهاى ناسالم و کاربرد هاى سوء استفاده گرانه خطوط آهن به جرايد روزانه و در مجلات ماهيانه محبوبى همچون مک کلور ( McClure)و کولير ( Collier) راه يافت. نويسنده هايشان همچون روزنامه نگار آيدا مى تاربل ( Ida May Tarbell) نهضتى عليه ائتلافيه استاندارد نفت (Standard Oil Trust) برپا کرد بنام " افشاگرکثافت کاريها " مشهور شد.

در داستان پر احساس خود، جنگل ( The Jungle)، آپتون سينکلر ( Upton Sinclair) شرايط غير بهداشتى در کارخانجات بسته بندى گوشت شيکاگو و کنترل ائتلافيه گوشت بر ذخاير گوشت کشور را بر ملا ساخت .

تئودور دريسر ( Theodore Dreiser )در جريده فايننسير ( Financier ) و تايتان ( The Titan ) براى افراد عامى ماشينيزه شدن صنايع بزرگ را آسان ساخت. رساله پيت ( The Pit)- نوشته فرانک نوريس ( Frank Norris) - با فاش نمودن اينکه چگونه بازار حبوبات د رشيکاگو دستکارى شده بود، مردم را به اعتراض ترغيب نمود. نوشته " ننگ شهرها " از لينکن استفنز ( Lincoln Steffens) ، فسادهاى سياسى را آشکار ساخت. اين " اد بيات فاش گونه " اثرى حياتى در طغيان مردم داشت.

تاثير شديد " نويسندگان مصالحه ناپذير و مردم بيدار شده، رهبران سياسى را بر آن داشت تا قدمهاى عملى ترى براى بهبود اوضاع بردارند. بسيارى از ايالات قوانين جهت بهبود شرايط کار و زندگى وضع نمودند. با اصرار منقدين اجتماعى بزرگى چون جين آدامز، قوانين کار کودکان ، تحکيم شده و قوانين جديدى وضع ، حداقل قانونى سن کار افزايش يافته ، ساعات کار کاهش ، ساعات کار شب محدود و شرکت در مدارس لازم اعلام شد.

 

اصلا حات روزولت

تا اوايل قرن بيستم، بيشتر شهرهاى بزرگ و بيش از نيمى از ايالات، مردم 8 ساعت در روز کار مى کردند. قوانين غرامت کار که کارفرما را قانونأ مسئول جراحات و حوادث ناشى از کار در رابطه با کارمندان مى نمود به همان اندازه مورد توجه قرار گرفت. قوانين درآمد نوينى وضع شد که از طريق ماليات ارث، درآمد و ملک يا درآمد شرکت ها بار دولت را روى دوش طبقه اى که امکانات بهترى دارند ميگذاشت.

براى بسيارى از اشخاص همچون پرزيد نت روزولت و رهبران پيشرو در کنگره همچون سناتور رابرت لافولت ( Robert LaFollette )از ويسکانسين، بيشتر مشکلاتى را که اصلاح طلبان در صدد حل آن بودند اگر در قياس ملى بررسى مى شد بهتر قابل حل بود . روزولت ، که تا حد عميقى علاقه به اصلاحات داشت و مصمم بود تا به مردم آنچه را که خود " معامله منصفانه" مى ناميد ، بدهد، بنيانگزار خط مشى نظارت بيشتر دولت بر اجراى قوى تر قوانين آنتى تراست (Anti-trust) شد. بعدها ، تمديد چنين خط مشى ای در رابطه با خطوط آهن منجر به تدوين لوايح نظارتى بزرگى شد. يکى از اين لوايح ، نرخ انتشار يافته را استاندارد قانونى شناخته و رساننده هاى کالا را به اندازه خود خطوط آهن جهت تخفيف مسئول ميدانست.

شخصيت بارز روزولت و فعاليت هاى " ضد تراستى " او ذهن افراد عادى را بخود جلب کرد و تائيداقدامات ترقى خواهانه او به احزاب گوناگون رسيد. بعلاوه کاميابى فراوان کشور در اين برهه از زمان مردم را بر آن داشت تا احساس رضايت نسبت به حزبى که دولت را مى چرخاند کنند. پيروزى او در سال 1904 تضمين شده بود.

روزولت، با پيروزى سراسرى خود ، قطعيت و عزمى تازه را به جهت اصلاح طلبى آغاز کرد. در اولين نطق سالا نه خود به کنگره پس از انتخاب مجدد خود ، او خواهان برداشتن قدم هاى استوارترى در زميه تنظيم قواعد مربوط به خطوط آهن شد و در جوئن سال 1906 ، کنگره قانون هيپورن ( Hepburn Act) را از مجلس گذراند . اين لايحه به کميسيون بازرگانى بين ايالتى اختيارى واقعى در زمينه تثبيت نرخ ها داده ، حوزه قيموميت کميسيون را گسترش ، و خطوط آهن را مجبور ساخت تا که از منافع وابسته خود در خطوط کشتى هاى بخار و شرکت هاى ذغال سنگ صرف نظر نمايند.

اقدام ديگر کنگره، اصل کنترل دولت را چندين جلوتر برد. قانون " اغذ يه خالص " سال 1906، استفاده از هر گونه " داروى زيان آور ، شيميائى و يا ماده محافظ غذا " را در تهيه دارو و غذا ممنوع اعلام کرد. اين قانون بزودى توسط يک لا يحه ديگر که بازرسى دولت را از تمامى ارگان هاى فروش گوشت در داد و ستد بين ايالتى ملزوم مى ساخت، پشتيبانى شد.

در عين حال ، کنگره ، وزارت تازه بازرگانى و کار که بخشى از کابينه رياست جمهورى محسوب مى شد را تاسيس نمود. يکى از ادارات اين وزارت خانه که مسئول تحقيق گرد همايى شرکت هاى بزرگ بود، در سال 1907 کشف نمود که کمپانى شکر آمريکا سر دولت را در عوارض وارداتى کلاه گذاشته است.

حکم هاى قانونى ناشى از آن بيش از 4 ميليون دلار برگردانده و برخى از مقامات کمپانى استاندارد اويل اينديانا را به جرم دريافت تخفيف هاى پنهانى بر محمولات در شيکاگو و خط آهن آلتون متهم شناخت. جريمه اعمال شده دراين مورد، 29 ميليون و 240 هزار دلار بر1462 قرار داد گوناگون، روحيه آن دوره را منعکس مى سازد.

حفظ منابع طبيعى کشور ، پايان استخراج بى فايده مواد خام و احياى اراضى دورافتاده از جمله دست آوردهاى دوران رياست جمهورى روزولت بود. رئيس جمهور در اولين پيام ساليانه خود به کنگره خواهان برنامه هاى وسيع و دراز مدت در جهت حفظ منابع طبيعى ، احياء اراضى و آبيارى در اوايل سال 1901 شد. در حاليکه روساى جمهور پيشين 18.800.000 هکتار جنگل جهت پارک و مناطق طبيعى اختصاص داده بودند، روزولت اين مساحت را به 000, 200, 59 هکتار افزايش داده و کوشش هاى سيستماتيکى را جهت جلوگيرى از حريق جنگل ها و ادامه درختکارى برداشت.

 

تافت (TAFT) و ويلسون( WILSON)

محبوبيت روزولت با نزديک شدن مبارزات انتخاباتى 1908 به اوج خود رسيد ولى روزولت هيج تمايلى به شکستن سنت که بر اساس آن هيچ رئيس جمهورى بيشتر از 2 دور در کاخ سفيد نمى ماند را نداشت. در عوض، او به حمايت از ويليام هوارد تافت بر خاست که انتخابات را پيروز شد و در صدد ادامه راه روزولت درزمينه اصلاحات برآمد. تافت که قبلأ يک قاضى ، فرماندار فيليپين و سر پرست کانال پاناما بود به پيشرفت هايى نيز نائل آمد ، او به تعقيب قانونى ائتلافيه شرکتهای اعتباری ادامه داده و به قدرت کميسيون بازرگانى بين ايالتى افزود و يک بانک پس انداز پستى تاسيس و يک سيستم پست محمولات را داير کرد. او همچنين خدمات مدنى را بسط داده و دو تبصره به قانون اساسى اضافه نمود.

شانزدهمين تبصره، قانون ماليات بر در آمد فدرال بود و هفدهمين تبصره که در سال 1913 بتصويب رسيد، انتخاب مستقيم سناتورهاى مجلس را به مردم واگذار نمود که تا پيش از اين توسط سيستمى اداره مى شد که اين سناتورها توسط قانونگذاران ايالتى منصوب مى شدند. در نقطه مقابل اين دست آوردها ، پذيرش تعرفه اى با برنامه هاى حفاظتى بود که نظر ليبرال ها با آن بشدت مخالف بود؛ دوم مخالفت او با پذيرش ايالت آريزونا بدليل قانون اساسى ليبرال آن به يونيون بود ؛ مورد سوم اتکاى زياد او به جناح محافظه کار حزب خود بود.

تا سال 1910 ، حزب تافت به دو دسته تقسيم شده بود و آراى بسيار زيادى باعث برگرداندن کنترل کنگره به دمکرات ها شد. دو سال بعد ، وودرو ويلسون ، دمکرات و فرماندار ايالت نيوجرسى بر عليه تافت به مبارزه برخاست. تافت که کانديداى جمهورى خواهان بود بر عليه روزولت که ، نامزدى او توسط کنوانسيون جمهورى خواهان رد شده بود، حزب سومى بنام ترقى خواهان ( Progressive) تشکيل داد.

ويلسون هر دو رقيب خود را شکست داد. تحت رهبرى او، کنگره جديد يکى از قابل توجه ترين برنامه هاى قانونگذارى تاريخ آمريکا را وضع کرد. اولين کاراو تجديد قانون تعرفه بود. ويلسون اظهار داشت " قوانين تعرفه بايد عوض شود و ما بايد هر چيزى را که حتى نشانه اى از برترى و ارجحيت طلبى درآن ديده مى شود نابود کنيم." تعرفه آندروود (Underwood) که در 3 اکتبر 1913 به امضا رسيد، کاهش بنيادى قيمتها ، مواد خام وارداتى، مواد غذايى ، پنبه، کالاهاى پشمى، آهن و فولا د راباعث شد و همچنين حق گمرکى بيش از يکصد قلم ديگر رااز ميان برداشت. با اينکه اين قانون بسيارى جنبه هاى محتاطانه ديگر داشت ولى کوششى خالصانه د رپايين آوردن هزينه زندگى داشت.

دومين دستور کار در برنامه دمکراتها ، تجديد سازمان بنيادى و عقب افتاده سيستم ارزى و بانکى انعطاف ناپذير بود. ويلسون ميگفت: " کنترل بايد مردمى باشد نه خصوصى و مى بايست در خود دولت سرمايه گذارى شود، تا اينکه بانکها بتوانند ابزار ( نه ارباب ) سرمايه گذارى وابتکارافراد وداد وستدها باشند."

قانون خزانه فدرال(Federal Reserve Act) که در روز 23 دسامبر 1913 بتصويب رسيد يکى از عظيم ترين دست آوردهاى پرزيدنت ويلسون بود. اين قانون بر سيستم بانکى موجود سازمانى را قرار داد که کشور را به 12 بخش تقسيم مى کرد که در هر کدام يک بانک خزانه وفدرال بود و همگى تحت نظارت سرپرستى خزانه فدرال (Federal Reserve Bank) کار مى کردند. اين بانکها بعنوان خزانه هايى براى ذخيره ارزى بانکهايى بودند که به سيستم ملحق مى شدند. تا پيش از اين قانون، دولت آمريکا ، کنترل ذخيره هاى پول را تا حد زيادى به بانک هاى خصوصى غير نظارت شده واگذار کرده بود. با اينکه واسطه رسمى بورس سکه هاى طلا بود ، بيشتر وام ها و اوراق پرداختى توسط پول بانکها که پشتوانه آن طلا بود دست به دست مى شد. مشکل اين سيستم اين بود که بانکها به اين وسوسه مى افتادند تا به ماوراى حد ذخيره پولى خود برسند که اين خود باعث دلواپسى فراوانى شد که در طول آن کسانى که پولى واريز کرده بودند هجوم برده تا پول خود را به سکه تبديل کنند. با تصويب اين قانون ، انعطاف بيشترى در رابطه با عرضه پول حاصل شد و قدم هايى در راه انتشار اوراق ذخيره فدرال جهت رسيدگى به تقاضاهاى کسبه برداشته شد.

قدم مهم بعدى نظارت بر ائتلافيه های اعتباری و بازرسى سوء استفاده هاى شرکت ها بود. کنگره به کميسيون بازرگانى فدرال(Federal Trade Commission) اين حق را داد تا دستورات و احکام لا زمه را جهت جلوگيرى و ممنوع ساختن " روشهاى نابرابر رقابت " در رابطه با بازرگانى بين ايالات ، صادر کند. قانون دوم بنام قانون ضد تراست کليتون (Clayton Antitrust Act) بسيارى از عملکردهاى شرکت ها را که تا بحال از محکوميت هاى ويژه شامل مديريت هاى ارتباطى ، تبعيض قائل شدن در قيمت ها در بين خريداران، استفاده از دستوردادگاه در منازعات کارى و ما لکيت يک شرکت از بورس در سرمايه گذاريهاى مشابه ، فرار کرده بودند، ممنوع ساخت.

زارعين و ديگر کارگران نيز فراموش نشده بودند. قانون وام فدرال ، اعتبار را با نرخ برگشتى پائين براى زارعين ممکن ساخت. قانون سيمن (Seaman) در سال 1915 ، اوضاع زندگى و کارى را در کشتى ها بهبود بخشيد.

قانون غرامت کارى فدرا ل (Federal Workingman Compensation) در1916 ، وجهى را به کارمندان غير نظامى که در سر کار نقص عضو پيدا کرده اند معين ساخت. قانون آدامسون در همان سال ، 8 ساعت کار در روز را براى کارمندان راه آهن ، معين ساخت.

پرونده کارهاى دوره رياست جمهورى ويلسون باعث شد که جايى مستحکم در تاريخ آمريکا ، بعنوا ن يکى از پيشگامان اصلاح طلبى سياسى براى خود ثبت کند. با اين حال شهرت او در داخل بزودى بعنوان رئيس جمهور زمان جنگ که کشور را به پيروزى رساند ولى نتوانست پشتيبانى مردم را براى صلحى که بدنبال آن آمد حفظ کند، تيره شد.

 

در حاشيه : مملکت ممالک

تاريخ هيج کشورى به ا ندازه آمريکا به مهاجرت وابسته نبوده است. در طى 15 سال اول قرن بيستم به تنهايى ، بيش از 13 ميليون به آمريکا مهاجرت نمودند که بسيارى از آنها از طريق اليس آيلند (Ellis Island)، مرکز مهاجرت فدرال که در سال 1892 در بندر نيويورک گشايش يافته بود وارد کشور شدند. اليس آيلند گرچه ديگر به اين منظور بکار نمى رود ، ولى در سال 1992 بعنوان ياد بود مکانى که ميليونها نفر به دروازه هاى آمريکا وارد شدند مجددأ بازگشايى شد.

اولين آمار گيرى رسمى در آمريکا در سال 1790 ، جمعيت آمريکا را به 214, 929, 3 نفر برآورد کرد. تقربيأ نيمى از جمعيت 13 ايالت اوليه از مبدأ انگيسي؛ مابقى اسکاتلندى ايرلندى ، آلمانى ، هلندى ، فرانسوى ، سوئدى ، ولشى و فنلا ندى بودند. اين سفيد پوستان اروپائى اکثرأ پروتستان بودند. يک پنجم جمعيت نيز برده هاى آفريقائى بودند.

از همان اوايل ، آمريکائيان ، مهاجرين را به چشم کارگر ارزان نگاه مى کردند. در نتيجه ، محدوديت هاى رسمى کمى تا قبل از دهه 1920 بر مهاجرين به آمريکا وارد شده بود. ولى همانکه تعداد مهاجرين رو به فزونى گذاشت، برخى آمريکائيان از اين ترس داشتند که فرهنگ آنها از سوى خارجيان تهديد مى شود.

پدران بنيانگذار کشور ، بويژه توماس جفرسون ، در اين مورد که آيا آمريکا بايد به تمامى مهاجرين از هر نقطه گيتى اجازه ورود دهد ، متناقض بودند.

جفرسون، نويسنده اعلاميه استقلال آمريکا هميشه در اين فکر بود که آيا دمکراسى هرگز مى تواند با خاطرجمعى در دست اشخاصى از کشورهايى که پادشاهان را سرنگون کرده و يا خانواده سلطنتى را با قانون توده جايگزين کرده اند سپرده شود. با اين حال عده کمى تقاضاى بستن درها به روى تازه واردين به کشورى بودند که عجيب نياز به نيروى کار داشت.

مهاجرت در اواخر قرن 18 و اوايل قرن 19 وقتى که جنگ، مسافرت و عبورمرور بين قاره اى را مختل ساخته و دولت هاى اروپائى مهاجرت را جهت نگه داشتن مردان جوان به جهت خدمت نظام محدود کردند، کند تر شد. بعد از 1750 مرگ و مير در اروپا در پاسخ به مراقبت هاى پزشکى پيشرفته کاهش يافت. وقتيکه دوره محصول و حاصلخيزى سيستماتيک بعنوان استاندارد انتخاب شد، ذخاير غذايى افزايش يافت. با اين حال ازدياد افراد اندازه زمين هاى مزرعه ای را تا بحدى محدود کرد که خانواده ها به سختى زندگى مى کردند. بعلاوه صنايع روستايى قربانى انقلاب صنعتى شدند که توليد را اتوماتيک مى ساخت. هزاران تن از زبردستان و ماهرين د رکار که مايل و يا قادر به يافتن شغل در کارخانه ها نبودند از کار بى کار شدند.

تا اواسط دهه 1840 ، ميليونها مهاجر ديگر بسوى آمريکا به حرکت در آمدند و اين نتيجه پژمردگى سيب زمينى در ايرلند و ادامه انقلاب دراستانهای آلمان بود. با اين حال گروهى ازمهاجرين چينى که اکثرآ از نواحى فقير نشين چين جنوب شرقى بودند شروع به مهاجرت به ساحل جنوب شرقى آمريکا نمودند.

قريب به 19 ميليون نفر بين سالهاى 1890 و 1921 ، سالى که کنگره اولين محدوديت هاى سنگين را وضع کرد وارد آمريکا شدند. بيشتر اين مهاجرين از ايتاليا ، روسيه ، لهستان ، يونان و جزاير بالکان بودند. افراد غير اروپائى همچون اهالى ژاپن ، کانادا و مکزيک نيز در ميان آنها بودند.

تا اوايل دهه 1920 ، بين ائتلاف کارگران آگاه از دستمزد و افرادى که تقاضاى محدوديت های بيشترى براى مهاجرت بر مبناى زمينه هاى نژادى و يا مذهبى ، همچون کوکلاس کلان و ليگ محدوديت مهاجرين ، مى کردند ، بوجود آمد. قانون مهاجرت جانسون – ريد(Johnson Reed Immigration Act) سال 1924 بطور هميشگى هجوم تازه واردين را بر حسب سهميه اى که به کشور مبدأ مربوط مى شد، کوتاه نمود.

کساد عظيم دهه 1930 بطور عميقى مهاجرت را تقليل داد. با وجود نظر عام که اکثرأ مخالف مهاجرين ، حتى براى اقليت هاى زير ستم اروپايى بود ، مقدار بسيار کمى از پناهندگان پس از صعود آدولف هيتلربه قدرت در سال 1933 قادر به يافتن پناهگاه شدند.

در طى دهه هاى پس از جنگ ، ايالات متحده به سهميه بندى مهاجرت خود ادامه داد. پشتيبانان قانون مک کارن - والتر (Mc Carran- Walter Act) سال 1952 ادعا مى کردند که خفيف کردن سهميه احتمال دارد که ايالات متحده را از توطئه گران و خرابکاران اروپاى شرقى پر کند.

در سال 1965 ، کنگره سهميه بندى در حد ملی را با سهميه نيم کره ای تغيير داد. خانواده هاى اتباع آمريکا ارجحيت يافتند و به همين شکل افراد با تخصص که تعداد آنها در آمريکا کم بود قادر به دريافت اقامت شدند. در سال 1978 ، سهميه بندى جهانى به سهميه بندى کل290 هزار نفر در سال، که پس از قانون پناهندگى 1980 به 270 هزار نفر تقليل يافت، تبديل شد.

از اواسط دهه 1970 ، ايالات متحده با موج تازه اى از مهاجرين، که بويژه از آسيا و آمريکاى لا تين بودند مواجه شد که چهره جوامع را در سراسر کشور تغيير داد. اخيرا تخمين زده ميشود که ساليانه تقريبأ 600 هزار نفر تازه وارد به کشور وارد ميشوند.

از آنجائيکه سهميه بندى پناهندگان و مهاجرين بسيار پايين ترا ز تقاضاست، مهاجرت غير قانونى هنوز يکى از مسايل عمده کشور بشمار مى رود. اهالى مکزيک و آمريکاى لاتين روزانه از طريق مرز هاى جنوب غربى آمريکا جهت يافتن کار ، دستمزد بالاتر و آموزش و پرورش بهتر و مراقبت بهداشتى براى خانواده هايشان به کشور وارد مى شوند. به همين شکل، مهاجرت غير قانونى از کشور هايى چون ايرلند ، چين و کشورهاى آسيائى ادامه دارد. تخمينات گوناگون است ولى برخى مى گويند که نزديک به 600 هزار نفر ساليانه بطور غير قانونى وارد کشور مى شوند.

يک اصطلاح قديمى مهاجران مى گويد که " آمريکا اشاره به آمدن مى کند ولى آمريکائى ها دست رد مى زنند". همانطور که موج اخير مهاجرين از لحاظ اقتصادى ، سياسى و فرهنگى وارد زير بناى آمريکا مى شود، منازعه بر روى مهاجرت حاد و حاد تر مى شود . ولى آنچه که در بافت بيشتر آمريکائى ها وجود دارد عقيده به موجوديت مجسمه آزادى است که بعنوان سمبول ايالات متحده دائمأ مشعل خود را بر " دروازه طلايى " روشن نگه مى دارد تا به آنهايى که " مشتاق آزادى " هستند خوش آمد گويد. اين اعتقاد و آگاهى به اين که اجداد آنها خود زمانى مهاجر بودند ، آمريکا را تبديل به مملکت تمامى ممالک ساخته است.

...........................................................................................................

 

بخش نهم : جنگ ، رونق و کساد

" داد وستد اصلى مردم آمريکا داد و ستد است"
پرزيدنت کالوين کوليج -- 1925

 

جنگ و حقوق خنثى ( بى طرف(

براى آمريکائيان سال 1914 ، شروع جنگ در اروپا بصورت شوکى بود. در آغاز، اين برخورد بسيار دور بنظر مى رسيد ولى اثرات اقتصادى و سياسى آن همه گير و عميق بود. تا سال 1915، صنعت آمريکا ، که تا حدى رو به کساد رفته بود، مجددأ با سفارش مهمات که از سوى متفقين غربى مى رسيد ، رو به بهبود گذاشته بود. هر دو طرف از تبليغات جهت برانگيختن احساسات مردم آمريکا-- مردمى که يک سوم آنها متولد خارج بوده و يا يک يا 2 نفر از والدين آنها خارجى بودند-- استفاده کردند. بعلاوه ، بريتانيا و آلمان هر دو بر عليه آمريکا که در ما فوق درياها کشتيرانى مى کرد دست به عمل زدند که اين خود باعث انتقاد و اعتراض شديد از سوى پرزيدنت ويلسون مواجه شد. ولى منازعه بين آمريکا و آلمان مرتبأ رو به وخامت گذاشت.

در ماه فوريه 1915 ، رهبران نظامى آ لمان اعلام کردند که به تمامى محمولات دريائى که در آبهاى اطراف جزاير انگيسى در حال گذر باشند حمله خواهد کرد. پرزيدنت ويلسون اخطار کرد که ايالات متحده حقوق سنتى خود را ، بعنوان يک کشور بى طرف، جهت داد و ستد در درياها-- نقطه نظرى که مورد موافقت انگيس و آلمان نبود را زير پا نخواهد گذاشت . ويلسون اعلام داشت که کشور آمريکا ، آ لمان را " اکيدأ مسئول " خرابى و صدمه و يا اتلاف جان آمريکائيان ، خواهد دانست . طولى نگذشت که در بهار سال 1915 ، کشتى انگليسى لوسيتانيا (Lusitania) با 1200 نفر در عرصه که 128 نفر آنها آمريکائى بودند غرق شد و خصومت به حد خود رسيد.

آلمان که تا حد امکان مشتاق به اجتناب جنگ با آمريکا بود ، به تمامى فرماندهان زير دريائى خود دستور داد تا قبل از آتش گشودن به سوى آنها به کشتى هاى اقيانوس پيما اخطار دهند - حتى اگر اين کشتى ها ، پرچم دشمن را در فراز کشتى داشته باشند. ولى در روز 19 آگوست ، ازاين دستورات چشم پوشى شد و کشتى انگليسى آرابيک (Arabic) بدون اخطار غرق شد. در ماه مارس 1916، آلمانى ها بسوى کشتى فرانسوى سوسکس Sussex)) شليک کرده و باعث زخمى شدن چندين آمريکائى شدند. پرزيدنت ويلسون با صدور يک اولتيماتوم اعلام داشت که اگر آ لمان از روش هاى جنگ زير دريائى خود دست نکشد، ايالات متحده روابط خود رابا آن کشور قطع خواهد کرد. آلمان پذيرفت.

در نتيجه اين ، ويلسون توانست در انتخابات آن سال پيروز شود که قسمتى از آن به جهت شعر حزب او " او ما را از جنگ باز داشت " بود. اواخر ژانويه 1917 ، ويلسون در خطابه اى به سنا تقاضاى " صلح بدون پيروزى " نمود که به عقيده او تنها صلحى بود که می توانست ادامه يابد.

 

ورود آمريکا به جنگ جهانى اول

در روز 22 ژانويه 1917 ، دولت آلمان بيانيه اى صادر کرد که مجددا جنگ زير دريائى نامحدودى را آغازمى کند. ويلسون پس از آنکه 5 کشتى آمريکائى تا ماه آوريل آن سال غرق شدند ، از کنگره خواست تا اعلام جنگ نمايد. دولت فورأ به آماده کردن منابع نظامى ، صنعتى ، کارى و کشاورزى پرداخت. تا اکتبر 1918، در شب پيروزى نيروهاى متفقين ، ارتش آمريکا بيش از 000, 750, 1 سرباز را در فرانسه تخليه کرده بود.

نيروى دريائى آمريکا در کمک به انگيس ها جهت در هم کوبيدن خط زير دريائى هاى آلمانى بسيار سرنوشت ساز بود و در تابستان 1918، در طى يورش آلمان ها که مدتها انتظارآن ميرفت،نيروهاى تازه نفس آمريکا،تحت فرماندهى ژنرال جان پرشينگ (John J. Pershing) ، نقشى حياتى در خاک ايفا کرد. د ر ماه نوامبر ، نيروهاى آمريکا نقشى مهم در يورش موس آرگون (Meuse-Argonne) ايفا کردند که خط هيندنبرگ (Hindenburg) آلمان را در هم کوبيد.

رياست جمهوری، ويلسون، اتمام سريع جنگ را به اهداف جنگ متفقين و با اصرار به اينکه جنگ بر عليه مردم آلمان نبود بلکه بر عليه دولت مستبد آنها بود، مربوط ساخت. 14 نکته مشهور او که در ژانويه 1918 بعنوان صلحى عادلانه به سنا تسليم شد، مستلزم اتمام موافقت نامه هاى بين المللى سرى، تضمين آزادى در درياها ، برداشتن سدهاى تعرفه بين ممالک ، کاهش در تسليحات کشورى و تثبيت ادعاهاى مستعمره اى با به حساب آوردن فوايد آن براى سکنى گزيدگان اين مستعمرات بود. نکات ديگر خود مختارى و توسعه اقتصادى براى تمامى کشور هاى اروپايى را مى طلبيد . 14 نکته که سرلوحه معاهده صلح ويلسون را تشکيل ميداد جامعه اى از ممالک بود که بتوانند " تضمينات دو جانبه اى از استقلال سياسى و تماميت منطقه اى را به يک اندازه به کشورهاى بزرگ و کوچک " ارائه دهند.

تا تابستان 1918 ، وقتى که ارتش آلمان به سختى به عقب رانده شده بود، دولت آلمان از ويلسون خواست تا بر اساس 14 نکته به مذاکره بنشيند. رئيس جمهور پس از مشاوره و تاييد متفقين پيشنهاد آلمان را پذيرفت. يک متارکه جنگى در روز 11 نوامبر امضا شد.

 

ليگ ممالک

اميد ويلسون براين بود که عهد نامه نهايى، سيرت صلحى مذاکره شده را داشته باشد ولى ترس از اين داشت که احساسات بر انگيخته شده از جنگ، متفقين را بر انگيخته تا تقاضاهاى شديدى را بر روى ميزمذاکره بگذارند. در اين مورد او درست فکر مى کرد. ايده خودمختارى بنظر غير ممکن مى رسيد. کشورهای هم پيمان ، اصرار مى ورزيدند که بزرگترين اميد ويلسون براى صلح هرگز جامه حقيقت نخواهد پوشيد مگر آنکه او امتيازرا به متفقين بدهد، ويلسون خود روى موضوعات خود مختارى، ديپلماسى باز و موضوعات خاص ديگر در طى مذاکرات صلح پاريس مصالحه کرد. با اين وجود، او در مقابل تقاضاهاى مقام فرانسوى ، جرج کلمانسو  (Georges Clemenceau) مبنى بر جدا ساختن تمامى سرزمين راين لند ا ز آلمان ، ايستاد که اين خود فرانسه را از اتصال به سارياسين (Saar Basin) ممنوع ساخت و پيشنهاد مسئول ساختن آلمان را براى تمامى هزينه هاى جنگ پيچيده ساخت - گرچه عهد نامه صلح ورساى (Versailles Peace Treaty) بار سنگينى راجهت پرداخت غرامات جنگى بر روى آلمان گذاشت.

در پايان، از پيشنهاد ات ويلسون براى يک صلح سخاوتمندانه و پايدار غير از خود ليگ چيزى باقى نماند و رئيس جمهور خود مى بايست شاهد پشت پا زدن کشور خود برعضويت در ليگ شود. ويلسون، تا حدى به جهت قضاوت ضعيف خود در آن زمان اين اشتباه سياسى را مرتکب شد که يک عضو اصلى حزب جمهورى خواه مخالف را با خود به کميسيون صلح پاريس ببرد. وقتى که او از پاريس برگشت و از مردم آمريکا خواست تا اتحاد خود را با ليگ ادامه دهند، حتى يک اشاره نيز به سناى آمريکا که لازمه تصويب اين لايحه محسوب مى شد و اکثريت آن جمهورى خواه بود نکرد.

ويلسون پس از شکست در واشنگتن ، مورد خود را در يک تور سراسرى به نزد مردم آمريکا برد. ويلسون در روز 25 سپتامبر 1919، خسته از فشار تثبيت صلح و فشارهاى دوران رياست جمهورى جنگ، در پوئبليو ، کلرادو سکته کرد که هرگز نتوانست از آن بهبود يابد. در ماه مارس 1920، سناى آمريکا هر دو عهد نامه ورساى و پيمان ليگ را رد کرد و در نتيجه، ليگ ممالک ، بدون حضور آمريکا و شوروى ، يک سازمان ضعيف باقى ماند.

اعتقاد ويلسون به يک اساس اخلاقى و قضايى برای جنگ و صلح، کشور را احيا کرد. به اين وجود، وقتيکه پيشامدها با استانداردهاى خوش بينانه او جوردر نيامد، آرمان گرايى ويلسون به واهمه تبديل شد و کشور بسوى انزواگرايى کشيده شد.

 

ناآرامى پس از جنگ

براى بسيارى، تغيير از جنگ به صلح بسيار پر آشوب بود. يک شيوع و اپيدمى عظيم آنفلونزا که به سرعت در سال 1917 اروپا را در برگرفته بود در بهار 1918 در آمريکا شيوع يافت. قبل از آنکه، به همان مرموزى که شروع شده بود پس از يک سال از آمريکا رخت بربندد، بيش از نيم ميليون آمريکائى را کشته بود.

جنبش اقتصادى ناگهانى که درست پس از جنگ آغاز شد منجر به توقعات والايى شد که به محض اينکه اقتصاد پس از جنگ به شکل طبيعى خود باز گشت ، خاموش شد. د رنتيجه ، کارگران از هزينه هاى بالاى زندگى ، ساعات کار طولانى و مديريت غير دلسوز، ناراضى شدند. تنها در سال 1919 بيش از 4 ميليون کارگر دست به اعتصاب زدند. در طى تابستان همان سال، آشوبهاى نژادى در شمال و جنوب رخ داد.

با اين حال واقعه اى که بزرگترين هياهو و نگرانى را باعث شد 2 سال جلوتردر خارج از آمريکا بوقوع پيوست: انقلاب بولشويک 1917 شوروى. آمريکائيان با روحيه اى ضعيف از اين واهمه داشتند که يک در صد کوچکى در روسيه قدرت را به دست گرفته اند ، پس اين امکان هست که يک گروه کوچک نيز در آمريکا چنين کند. اين واهمه در آوريل 1919، وقتى که پست آمريکا نزديک به 40 بمب که به مقصد شهروندان مهم پست شده بود توقيف کرد، بيشتر به واقعيت نزديک شد.

دادستان کل ميچل پالمر(A. Mitchell Palmer) در وزارت دادگسترى، اداره آگاهى را تاسيس کرد و ا دگا ر هوور (J. Edgar Hoover)را به سرپرستى آن گماشت. هوور شروع به جمع آورى اطلاعات از راديکال هاى مشهور و شناخته شده کرد و به سازمانهاى گوناگونى حمله کرد که منجر به اخراج تعداد زيادى از افراد از کشور شد. گرچه اخطارات مهلک پالمر ادامه پيدا کرده و به " واهمه سرخ" شهرت يافت ، اين تهديدات هرگز جامه حقيقت نپوشيد و تا تابستان 1920 ، مردم آمريکا پى بردند که ايالات متحده از بى قانونى و هرج و مرج مبرى است.

 

توسعه عظيم دهه 1920

در طى انتخابات رياست جمهورى 1920 ، پيروزى عظيم نامزد جمهورى خواه، وارن هاردينگ (Warren G.Harding ) آخرين شاهد رد آرمانها و حس بين المللى ويلسون بود. همانطور که روزنامه نگار عصر ويليام آلن وايت توصيف مى کند ، مردم آمريکا از " مشکلات خسته ، از آرمانها بى زار و درمانده از شريف بودن" ، بودند.

انتخابات 1920 اولين دوره اى بود که زنان در سراسر کشور به نامزدهاى انتخاباتى راى مى دادند. در سال 1919، کنگره لايحه تبصره 19 را به ايالات تسليم کرد که درست درزمان معين تصويب شد تا اجازه دهد که زنان در سال آتى در انتخابات راى دهند. خط مشى دولت همگام با پيروزى هاى چشمگير ( لااقل در مراکز اصلى کشور ) در طى سالهاى دهه 1920 تا حد زياد محافظه کارانه بوده و بر اين اعتقاد استوار بود که اگر دولت آنچه را که لازم است جهت شکوفايى داد و ستد هاى خصوصى انجام دهد، کاميابى نهايتأ بيشتر جمعيت کشور را در بر خواهد گرفت.

به همين روال ، خط مش هاى جمهورى خواهان بر تشکيل مناسب ترين شرايط براى صنايع آمريکا متمرکز شده بود. قوانين تعرفه 1922 و 1930 ، موانع تعرفه را به سطحى جديد رساند که به کارخانجات آمريکا در يک صنعت پس از ديگرى تضمين انحصار بازار داخلى را مى داد. دومين اين تعرفه ها، قانون اسموت - ها لى ( Smoot - Hawley) 1930 نرخ ها را چنان بالا برد که بيش از هزار اقتصاد دان طى نامه اى از رئيس جمهور هربرت هوور خواستند تا اين لايحه را وتو کند: رويدادهاى بعدى پيشگويى آنها را مبنى بر تلافى گزاف ممالک ديگر تاييد کرد. همزمان ، دولت فدرال برنامه قطع ماليات را آغاز کرد، که نشانگر اعتقاد وزير خزانه دارى آندرو ملون ( Andrew Melon) به اينکه ماليات بر در آمد سنگين مانع سرمايه گذارى ثروتمندان در کارهاى صنعتى نوين مى شود، بود. کنگره آمريکا ، در يک سرى قوانينى که بين 1921 تا 1929 وضع کرد، به نفع او راى داد به اين منوال که ماليات بر در آمد زمان جنگ، ماليات هاى سود ده اضافى و ماليات شرکت ها، لغو و يا تا حد زيادى کاهش يابد.

کالوين کوليج ( Calvin Coolidge) ، ورمونتی لجوج و معاون رئيس جمهور هاردينگ که پست رياست جمهورى را پس از مرگ هاردينگ در سال 1923 پر کرد و نيز در سال 1924 انتخاب گشت چنين گويد: " داد و ستد اصلى مردم آمريکا داد وستد است." کوليج خط مش هاى اقتصادى محافظه کارانه حزب جمهورى خواه را قطع کرد. او مدير ماهرترى از هاردينگ بيچاره بود که دولتش به اتهام فساد در ماههاى پيش از مرگ او در گرفتارى سختى فرورفت.

در طول سالهاى دهه 1920 ، داد و ستد هاى خصوصى رونق چشمگيری يافت که از جمله وام هاى ساختمانى ، مقاطعه کارى حمل پست پرمنفعت و ديگر کمک هزينه هاى غير مستقيم بودند. قانون حمل و نقل 1920 ، براى مثال ، خطوط آهن کشور را که در طول جنگ تحت کنترل دولت بود به مديريت خصوصى واگذار نمود. مرچنت مارين ( Merchant Marine) که تحت مالکيت دولت بوده و توسط دولت از سالهاى 1917 تا 1920 اداره مى شد به بخش خصوصى واگذار شد.

خط مش هاى جمهورى خواهان در کشاورزى با انبوهى از انتقادات مواجه شد و در دهه 1920 کمترين موفقيت را براى آنان حاصل آورد. دوره بين سالهاى 1900 تا 1920 دوره موفقيت هاى معتد ل بود که با افزايش قيمت هاى مزا رع همراه بود. و اين دو عامل همراه با تقاضاهاى غير مترقبه دوران جنگ براى محصولات کشاورزى آمريکا محرکى قوى جهت توليد شد. زارعين زمين هاى بى حاصل خود را که مدتها بى فايده به کنار گذاشته و يا هرگز بهره بردارى نکرده بودند باز کردند. همگام با افزايش ارزش مزارع آمريکا، زارعين شروع به خريد ابزار آلات کشاورزى که هرگز قبلأ استطاعت خريدارى آن را نداشتند نمودند. ولى با پايان سال 1920 و پايان سريع تقاضاهاى زمان جنگ، کشاورزى بازرگانى محصولات خام چون جو و ذرت به سرعت سقوط کرد. عوامل زيادی به نزول کشاورزى آمريکا مربوط مى شود ولى مهمترين آنها از دست دادن بازارهاى خارجى بود. در آن مناطق از جهان که آمريکا بدليل تعرفه هاى وارداتى خود از آنها محصولات خريدارى نمى نمود ، مزرعه داران آمريکا به آسانى قادر به فروش محصولات خود نبودند. درب هاى بازار جهانى آهسته آهسته بسته مى شد. وقتى که رکود همه گير دهه 1930 بوقوع پيوست، وضعيت شکننده کشاورزى را کاملأ در هم کوبيد.

 

بحران بر سر مهاجرت

محدوديت مهاجرت خارجيان در طى دهه 1920 تغييرى مهم در خط مشى آمريکا به حساب مى آمد. مهاجرت در اواخر قرن 19 بسيار زياد شده و در اوايل قرن بيستم به اوج خود رسيده بود. براى مثال، بين سال 1900 تا 1915 بيش از 13 ميليون نفر وارد آمريکا شدند که بيشتر از همه از مناطق اروپاى جنوبى و شرقى بودند. بسيارى از اين افراد يهودى و يا کاتوليک بودند و اين حقيقتى بود که براى بسيارى از آمريکاييهاى مسن تر که اکثرآ آنگلوساکسون و پروتستان بودند زنگ خطرى بود، بعضى ها از تازه واردين متنفر بودند چون اين تازه واردين براى اکتساب شغل هاى کم در آمد به رقابت مى پرداختند و بقيه نيز به اين علت از آنها بيزار بودند که تازه واردين سعى در نگه دارى آداب و رسوم دنياى قديم خود داشتند و اغلب بصورت قومی درکوچه پس کوچه های محصوری از شهرها زندگی ميکردند و بنظر مى رسيد که با خوى گيرى به فرهنگ وسيع تر آمريکا مقاومت مى کردند.

بعلت اين افزايش عظيم مهاجرت پس از جنگ جهانى اول ، احساسات ملی بسيار شدت يافت. يک گروه کوکلاس کلان تازه شکل يافته بوجود آمد که خواستار " 100 در صد آمريکائى بودن " کشور مى کرد. بر خلاف کلان هاى دوره بازسازی ، کلان هاى جديد عضويت خود را فقط مختص به پروتستانهاى سفيدى که د رآمريکا بدنيا آمده بودند کردند و عليه کاتوليکها ، يهودى ها ، مهاجرين و آمريکائى هاى آفريقائى - الاصل به مبارزه برخاستند. کلان ها با تعريف مجدد دشمن خودشان خواسته هاى خود را به برخى نقاط شمال وميان مرکزى کشور رساندند و براى مدتى عضويت در آنها زياد شد.

احساسات ضد مهاجرت با تدوين يک سرى موازين به حد خود رسيد و قانون سهميه مهاجرت 1924 و قانون 1929 نتايج اين بود. اين قوانين تعداد ساليانه مهاجرين را به 150 هزار نفر تقليل داد که مى بايست در ميان مردم جهان به نسبت تعداد هم وطنانشان که در 1920 زندگى مى کردند قسمت مى شد. يک نتيجه اين محدوديت ها کاهش علا قه به سازمانهاى بومى بود ؛ کساد عظيم دهه 1930 همچنين باعث کاهش سريع در امر مهاجرت شد.

 

برخورد فرهنگها

بعضى از آمريکائيان با تمرکز روى خانواده و مذهب نارضايتى خود را با بافت زندگى مدرن دهه 1920 اعلام کردند درحاليکه يک جامعه غير مذهبى - شهرى در حال گسترش مداوم در مقابل سنت هاى قديمى آنها قرار گرفته بود. براى مثال ، واعظين بنياد گرايى چون بيل ساندى(Billy Sunday ) ، يک بازى کن حرفه اى بيسبال که به تبليغ مذهبى روى آورده بود، راهى را براى بسيارى که هنوز آرزوى بازگشت به يک گذشته ساده تر داشتند فراهم ساخت.

شايد دراماتيک ترين جلوه اين اشتياق نهضت بنياد گرا بود که تعبير انجيل را به ميدان مبارزه عليه علم تکامل بيولوژيکى داروين فرستاد. در دهه 1920 ، لوايحى که تعليم فرضيه تکامل را ممنوع مى ساخت به تدريج در دستگاههاى قانون گذارى ايالتى جنوب و مرکزى ظاهر گشت. رهبرى اين نهضت را ويليام جنينگز برايان به عهده داشت که با مهارت خود فرضيه ضد تکاملى خود را با طرح هاى اقتصادى راديکال قبلى خود منطبق ساخته و مى گفت که تکامل " با رد نياز يا احتمال اصلاح و باززائى روحى، از تمامى اصلاحات جلوگيرى خواهد کرد."

اين مورد در سال 1925 در تنسى وقتيکه اتحاديه آزادى هاى فردى مدنى آمريکا( American Civil Liberties Union ) به اولين قانون ضد تکامل کشور اعتراض نمود به اوج خود رسيد. يک معلم دبيرستان جوان بنام جان اسکوپز ( John Scopes ) براى تدريس فرضيه تکامل در کلاس بيولوژى به دادگاه خوانده شد. در موردى که توجه عظيم مردم را به خود جلب کرده بود، برايان، نماينده دولت در دادگاه، تحت سئوالات و بازپرسى وکيل مدافع کلارنس دارو ( Clarence Darrow ) قرار گرفت. اسکوپز محکوم شد. ولى با موردهاى فنى آ زاد شد وبرايان چند روز پس از اتمام دادگاه در گذشت.

مورد ديگر برخورد بنيادى فرهنگ ها - که نتايج ملى فراترى را برخود داشت - ممنوعيت الکل بود. در سال 1919، پس از نزديک يک قرن آشفتگى ، تبصره هيجدهم قانون اساسى تصويب شد که بر طبق آن توليد ، فروش و حمل و نقل نوشابه هاى الکلى ممنوع شد. قانون منع گرچه هدفى جز از بين بردن سا لن ها و نقاط مشروب خوارى از جامعه آمريکا را نداشت ولى باعث ايجاد هزاران ميخانه مخفى شد که اسپيک ايزى (speakeasies) خوانده ميشدند. يک نوع فعاليت جنائى که روز به روز پر استفاده تر مى شد يعنی حمل و نقل مشروبات الکلى که " مشروب قاچاق " نام گرفته بود، بوجودآمد. قانون منع که گاهى اوقات " آزمايش شريف" خوانده ميشد در سال 1933 لغو شد.

رشته مشترکى که چنين پديده هاى ناجور و نابرابری مثل تجديد حيات بنياد گرايى مذهبى و قانون منع را به هم متصل مى ساخت، واکنش نسبت انقلاب اجتماعى و فکرى زمان بود که از آن به عناوين مختلفی مثل عصر جاز، عصر زياده روى و يا خروش دهه 20 ناميده مى شود. بسيارى از تغيير رفتار ، روحيه و طرز زندگى جوان هاى آمريکا بويژه در کمپ هاى دانشگاهها و کالچ ها شوکه شده بودند. در ميان متفکرين بسيار اچ - ال منکن (H. L. Mencken) ، روزنامه نگار و منقدى که بى دريغ در تقبيح ريا کارى و رشوه خوارى در زندگى آمريکا سخن مى گفت، به عنوان قهرمان شناخته شد. نويسنده معروف اف . اسکات فيتز جرالد ( Fitzgerlad) در داستانهاى کوتاه خود همچون گتسبى بزرگ ( The Great Gatsby ) انرژى آشوب و گم بودن دهه را به تحرير در آورد. فيتز جرالد، جزو نهضتی کوچک ولی بانفوذ از نويسندگان بود که " نسل گمشده " لقب داشتند. نسلى که از کشت و کشتارهاى جنگ جهانى شوکه شده و ازآنچه مادى گرايى و خالى بودن حيات روحانى در آمريکا ميدانستند، ناراضى بودند. بسياری از آنها – مانند مشهورترين عضوشان ، نويسنده معروف ارنست همينگوى ( Hemingway ) -- به اروپا سفر کرده و د رپاريس بعنوان مهاجر زندگى کردند.

آمريکائيان آفريقائى - الاصل نيز در اين روحيه خود آزمايى در گير شدند. بين سالهاى 1910 و 1930 ، مهاجرت عظيمى از سياهان از جنوب به شمال بوقوع پيوست که در سالهاى 1916 – 1915 به ا وج خود رسيد. بيشتر آنها به جهت موقعيت هاى بيشتر شغلى و آزادى هاى شخصى در مقايسه با جنوب ، به مناطقى چون ديترويت و شيکاگو نقل مکان کردند. در سال 1910، دبليو ، اى ، بى ، دوبوا ( W. E. B. DuBois ) و متفکرين ديگر ، انجمن ملى پيشرفت مردمان غيرسفيد (National Association for the Advancement of Colored People) را که به سياه پوستان آمريکائى کمک مى کرد تا صدايى در صحنه ملى داشته باشند تشکيل دادند که د ر طول سالهاى آينده اهميتى بيشتر پيدا کرد.

همزمان ، نهضت هنرى و ادبى آمريکائى - آفريقائى ، که " رنسانس هارلم " ( Harlem Renaissance ) لقب گرفت، بوقوع پيوست. اين نويسندگان، همچون " نسل گمشده " ، مانند نويسندگانى چون لنگستون هيوز (Langston Hughes ) حتى وقتى از واقعيت هاى زندگى آمريکا سخن مى گفتند، اشکال ادبى قرار دادى و ارزش هاى طبقه متوسط را رد مى کردند.

 

رکود اقتصادی بزرگ (The Great Depression )

در ماه اکتبر 1929، بورس سهام سقوط کرده و 40 در صد از ارزش بورس سهام کاسته شد. با اين حال حتى پس از سقوط بورس سهام، رهبران سياسى و صنايع به پيش گويى هاى خوشبينانه خود در مورد اقتصاد کشور ادامه دادند. ولى رکود اقتصادى عميق تر شد، اعتماد از بين رفت و بسيارى از مردم تمام پس انداز زندگى خود را از دست دادند. تا سال 1933، از هر چهار نفر يک نفر بيکار بود.

هسته مشکل ، نابرابرى عظيم بين ظرفيت توليد کننده کشور و توانايى مردم براى مصرف آن بود. اختراعات بزرگ در روشهاى کار دهى در طى و پس از جنگ بازده صنايع را ماوراى ظرفيت خريد زارعين آمريکا و مزدگيران افزايش داد.

پس اندازهاى طبقه متوسط و مرفه، که ماوراى احتمال سرمايه گزارى مطمئن و سالم افزايش يافته بود، به پيش سنجى هاى سراسيمه گونه در بورس و املاک کشيده شد. سقوط بورس سهام ، از اين رو ، عملأ اولين انفجار از چندين انفجارى بود که در آن سازمانى سست و بى دوام از پيش سنجى ها و معاملات و سرمايه گذارى مخاطره آميز با خاک يکسان مى شد.

مبارزات رياست جمهورى 1932 کلأ به مباحثه به سر دلايل و راههاى حل رکود بزرگ تخصص يافت. هربرت هوور، که با بدشانسى هشت ماه قبل از سقوط بورس سهام به کاخ سفيد رسيده بود، با کوشش هاى خستگى ناپذير در صدد حل مشکل بود ولى موفق به چرخاندن چرخهاى از پا ايستاده صنايع نشد. مخالف دمکرات او ، فرانکلين روزولت، که در طول شکل گرفتن اين بحران، فرماندار محبوب و مردمى نيويورک بود استدلال مى کرد که رکود از نقص و کمبودهاى بنيادى اقتصاد آمريکا ، که از سوى خط مشى هاى جمهورى خواهان در طى دهه 1920 وخيم تر شده، سرچشمه مى گيرد. پرزيدنت هوور پاسخ داد که اقتصاد در اصل سالم و با ثبات است و توسط بازتاب ها و پيامد هاى رکود جهانى - - که علل آن را مى توان در زمان جنگ ريشه يابى کرد، تکان خورده است. د رپشت اين استدلال يک معنايى قرار دارد: هوور مى بايست تا حد زيادى به روند طبيعى بهبود متکى مى شد، در حاليکه روزولت آماده بود تا از حاکميت دولت فدرال جهت علاج و چاره گزينى هاى تجربى محکم استفاده جويد.

انتخابات با پيروزى عظيم روزولت همراه بود که 22 ميليون و 800 هزار رأى را در مقابل 15 ميليون و 700 هزار رأى هوور به خود اختصاص داد. آمريکا وارد عصرى جديد از تغييرات اقتصادى و سياسى مى شد.

………………………………………………………………………………..

 

 

بخش دهم:نيوديل (New Deal) و جنگ جهانى

" ما بايد انبار بزرگ دمکراسى باشيم ."
پرزيدنت فرانکلين دى. روزولت ، 1941

 

روزولت و نيوديل (New Deal)
)
اصول سياسى و اقتصادى مورد تاکيد روزولت(

در سال 1933، رئيس جمهورجديد فرانکلين روزولت ، جوى از اعتماد و خوش بينى را به همراه آورد که به سرعت مردم را به سوى برنامه خود که بنام " نيوديل " خوانده مى شد ، رهنمود ساخت. رئيس جمهور در نطق افتتاحيه خود به کشور گفت: " تنها چيزى که ما بايد از آن بترسيم خود ترس است."

تا حدى شايسته اشاره است که اين اصول، نوعى اصلاحات اقتصادى و اجتماعى را که بسيارى از اروپائيان براى بيش از يک نسل با آن آشنائى داشتند، بهمراه داشت . بعلاوه، اين سياست يک روند دراز مدت به سوى ترک کاپيتاليسم ليسز فير ( Laissez-faire) (عدم دخالت زياده دولت در امور) ؛ بازگشت به تنظيم و نظارت خطوط آهن دهه 1880 ، و انبوهى از قوانين اصلاحى ملى و ايالتى بود که در دوره ترقى خواهى تئودور روزولت و وودرو ويلسون معرفى شده بود، را بيان و به نمايش مى گذاشت.

آنچه که در برنامه نيوديل بديع بود اين بود که قبلأ نسل ها طول کشيده بود بسرعت انجام داد. در واقع ، بسيارى از اصلا حات با عجله انجام و با سستى اداره مى شد؛ بعضى از آنها با يکديگر ضد و نقيض بودند. و در طول تمامى عصر نيوديل، انتقادات و منازعات مردم هرگز قطع و يا معلق نماند؛ در واقع اين سياست، احياى تندى از علا قه به دولت را در هر شهروند به ارمغان آورد.

وقتيکه روزولت سوگند رياست جمهورى را خورد، سيستم بانکى و اعتبار کشور در حالت پاراليز ( فلج ) بود. با سرعت بسيار زيادى، بانکهای کشورباسرعت زيادى نخست بسته و سپس اگر قادر به پرداخت قرض خود بودند ، مجددآ باز مى شدند. دولت خط مشى تورم ارز معتدل را پيش گرفت تا قيمت اجناس را آهسته بالا بکشد تا تسکينى براى بدهکاران باشد. آژانس هاى دولتى نوين امکانات اعتبارى سخاوت مندانه اى را براى صنايع و کشاورزان فراهم آورد. شرکت بيمه پس انداز فدرال (Federal Deposit Insurance Corporation) ، پس اندازهاى تا 5 هزار دلار را تضمين مى نمود و قوانين سنگينى بر فروش اوراق در بورس سهام گذاشته شد.

 

بيکارى

تا سال 1933 ، ميليون ها آمريکائى بيکار بودند. صف نان در بسيارى ا ز شهرها بسيار عادى بود. صدها هزار نفر به خارج از شهر ها رفته و در جستجوى غذا ، کار و سر پناهى بودند. آهنگ سرزبان ها : " برادر ، يک ده سنتى مى توانى بدهي؟" بود.

اولين قدم براى بيکاران به شکل " سپاه حفاظت مردم " (Civilian Conservation Corps) بود، برنامه اى که کنگره تصويب نموده بود تا تسکينى براى جوان هاى بين 18 تا 25 سال باشد. -CCC که به شکلى نيمه نظامى اداره مى شد، جوانهاى بى کار را درمراکز کارى در سراسر کشور با پرداخت 30 دلار در ماه ثبت نام مى نمود. نزديک به 2 ميليون جوان در عرض ده سال از اين برنامه استفاده کردند. آنها در انواع و اقسام پروژه هاى حفاظت محيط شرکت نمودند: کاشتن درخت جهت جلوگيرى از فرسايش خاک و حفاظت از جنگل هاى کشور ؛ از بين بردن آلودگى با ساختن پناهگاه براى ماهيان و پرندگان ؛ ذخيره ذغال سنگ، نفت ، سنگ نفت زا ، گاز ، سديم و ذخيره هاى هليوم.

تسکين کارى از طرف اداره کارهاى مدنى (Civil Works Admin. ) فراهم شد. اين شغلها که گرچه بعنوان " کار درست کردن" از آن انتقاد مى شد، از چاله کنى گرفته تا تعمير اتوبان ها و تعليم و تربيت را شامل مى شد. اين برنامه که در نوامبر 1933 بوجود آمده بود در بهار 1934 منسوخ شد. روزولت و اعضاى رسمى کابينه او با اين حال هميشه طرفدارى برنامه هاى بيکارى از طريق تسکين کار بودند تا از طريق برنامه رفاه وبهزيستى اجتماعى.

 

کشاورزى

سالهاى " نيو ديل " با اين اعتقاد که تنظيم ونظارت بيشتر، بسيارى از مشکلات کشور را حل خواهد کرد، شناخته مى شد. براى مثال ، در سال 1933 ، کنگره قانون تثبيت کشاورزى را تصويب نمود که براى کشاورزان ، تسکين اقتصادى فراهم مى نمود. اين قانون در نطفه خود اساسأ طرحى بود که با پرداخت سوبسيدى به زارعين ، در عوض تقليل مقدار توليدشان، قيمت محصولات را بالا مى برد. پشتوانه و سرمايه براى پرداخت اين وجوه به زارعين، از طريق ماليات از صنايعى که اين محصولات را بکار مى بردند، بدست مى آمد. تا وقتيکه لايحه قانون شود، فصل رشد آغاز شده بوداز اينرو اين لايحه از زارعين خواسته بود تا محصولات فراوان خود را شخم بزنند . وزير کشاورزى هنرى اى والاس (Henry A. Wallace)اين فعاليت را " تفسيرى تکاندهنده بر تمدن ما " خواند. با اين حال از طريق اين لايحه و شرکت اعتبارى کموديتى ، برنامه اى که وام را براى کسانى که محصولات را ذخيره و دور از دسترس بازار نگاه مى دارند، تمديد مى ساخت ، توليد پايين آمد.

بين سالهاى 1932 و 1935 ، در آمد حاصل از مزارع 50 در صد افزايش يافت ولى فقط قسمتى از آن حاصل برنامه هاى فدرال بود. در طى همان سالهايى که از زارعين خواسته شده بود تا محصول را از زمين بردارند- که خود باعث جابجايى اهالى و زارعين شد - - خشکسالى شديدى ايالات گريت پلينز را در بر گرفت که به طرز قابل توجهى توليدات را کاهش داد. بادهاى شديد وگردغبار عظيم ، گريت پلينز جنوبى را در آنچه که " کا سه غبار " در طول دهه 1930 ، بويژه از 1935 تا 1938 ، خوانده مى شد، در برگرفت. محصولات از بين رفته اتوموبيل ها و ماشين آلات درهم کوبيده شدند و بسيارى از مردم و حيوانات صدمه ديدند. قريب به 800 هزار نفر ، که اغلب اوکى "Okies" خوانده مى شوند، در طى دهه 1930 و 1940، ايالات آرکانزاس، تگزاس ، ميسورى و اوکلاهما را ترک کردند. بيشتر آنها بسوى غرب به حرکت در آمدند، به سوى سر زمين افسانه و وعده ، کاليفرنيا. مهاجرين نه تنها زارعين بلکه افراد مجرب شرکت ها ، فروشندگان و کسان ديگرى که زندگى و حيات آنها به سلامت جوامع مزرعه نشين وابسته بود، بودند. در آغاز، کاليفرنيا مکان روياهاى آنها بود. بيشتر مهاجرين مجبور شدند که براى کارهاى فصلى برداشت محصول با در آمدهاى بى نهايت پايين رقابت کنند.

دولت به شکل خدمات حفظ خاک (Soil Conservation Service)که در سال 1935 تاسيس شده بود به کمک شتافت. عملکردهاى مزرعه دارى که به خاک صدمه زده بود در اثر شدت غبار وخيم تر شد و اين سرويس خدماتى به زارعين اصول کاهش فرسايش خاک را آموخت. بعلاوه نزديک 30 هزار کيلومتر درخت جهت جلوگيرى شدت باد کاشته شد.

با اينکه قانون تثبيت کشاورزى موفقيت فراوانى داشت ولى در سال 1936 وقتى که ماليات بر روندهاى غذايى برخلاف قانون اساسى شناخته شد، به کار آن خاتمه داده شد. 6 هفته بعد ، کنگره قانون امداد مزرعه موثر ترى را از مجلس گذراند که به دولت اين اجازه را داد تا به زارعينى که کاشت محصولات خاک تهى کن - که باعث دريافت محصول از طريق روش هاى حفاظت خاک مى شود - را استفاده مى کنند وجهى بپردازد.

تا سال 1940 ، نزديک به 6 ميليون زارع از طريق سوبسيد دولتى تحت اين برنامه قرار گرفتند. اين قانون همچنين وام بر فراورده هاى مازاد ، بيمه براى جو و سيستم ذخيره طراحى شده جهت تضمين ذخيره غذايى ثابت را فراهم کرد. بزودى، قيمت کالاهاى کشاورزى بالا رفت و ثبات اقتصادى براى زارعين ممکن بنظر آمد.

 

صنعت و کار

اداره بهبود ملى (National Recovery Administration) که در سال 1933 گشايش يافت بهمراه قانون بهبود صنايع ملى (National Industrial Recovery Act) با بکار بردن روش هاى رقابتى مناسب جهت توليد کار زيادتر و در نتيجه خريد بيشتر، سعى در پايان دادن به رقابت شانه به شانه کرد. با اينکه NRA از آغاز با استقبال روبرو شد، صنايع با تلخى از تعداد نظارتهاى بيشمار در آغاز عصر بهبود شکايت کردند. در سال 1935، NRA خلاف قانون اساسى اعلام گشت. تا آن موقع، خط مش هاى ديگر کمک به بهبود نمودند و دولت اين رويه را اتخاذ کرد که قيمت هاى نظارت شده در بعضى صنايع و داد و ستدها باعث جلوگيرى از اقتصاد و بهبود آن مى گردد.

د رهمين دوره بود که سازمان هاى کارگرى از هر دوره ديگرى در تاريخ آمريکا ، بيشتر استفاده بردند . NIRA تضمين کرده بود تا حق معامله اشتراکى را بعهده گيرد ( معامله بعنوان واحدى که نماينده تک تک کارگران يک صنعت محسوب مى شود). سپس در سال 1935 ، کنگره لايحه مناسبات کار ملى (National Labor Relations Act) را وضع کرد که روش هاى کارى غير منصفانه را تعريف نموده و بکارگران اين حق را داد تا از طريقه اتحاديه هاى انتخابى خودشان به معامله پرداخته و کارفرمايان را از دخالت در فعاليت هاى اتحاديه منع ساخت. همچنين هئيت مناسبات کارملى را تشکيل داد تا بر معاملات مشترک سرپرستى کرده، بر انتخابات مديرِيت کرده و به کارگران اطمينان داد که حق انتخاب سازمان هايى را که آنها مايلند در معامله با کارفرمايانشان نماينده آنها باشند، انتخاب کنند.

پيشرفت هاى عظيمى که در سازمان هاى کارى بوجود آمده بود به طبقه کارگر اين حس منفعت مشترک را داد و نيروى کارگران نه تنها در صنايع بلکه در سياست نيز افزايش يافت. اين قدرت تا حد زيادى در چهار چوب 2 حزب بزرگ بکار برده شد، ولى حزب دمکرات پشتيبانى بيشترى از اتحاديه هاى کارگرى دريافت کرد تا حزب جمهورى خواه.

 

دومين نيو ديل

نيو ديل در سالهاى نخستين خود يک سرى قوانين مهم و قابل توجه را به اجرا گذاشت و افزايش مهمى در توليد و قيمتها بدست آورد - ولى براى پايان دادن به رکود بزرگ کارى نکرد. و همانطور که حس پر اهميت بودن بحران بپايان رسيد، تقاضاهاى تازه اى به ميان آمد. بازرگانان ازپايان دوره عدم دخالت زيادى دولت در امورغمگين شده و تحت قوانين NIRA اوقات تلخى کردند. حملات زبانى نيز از احزاب چپ و راست اوج گرفت وقتى که خيال بافان ، نقشه کشان و سياستمداران همگى با نوشداروهاى اقتصادى رو آمدند و سعى در جلب نظر نارضايانى کردند که از حرکت بهبود ناراضى بودند. از جمله اينها، طرح فرانسيس تاونزند (Francis Townsend) براى حقوق بازنشستگى سخاوتمندانه براى سالمندان بود؛ پيشنهادات آتش افروز پدر کافلين(Father Coughlin) ، واعظ راديوئى که بانکهاى بين المللى را در سخنرانى هاى خود که مرتبأ با تشبيهات ضد نژادى پر بود تحت انتقاد قرار داد؛ و قوى ترين آنها ، نقشه " هر شخص يک پادشاه " هيو لانگ (Huey P. Long) سناتور و فرماندار سابق ايالت لوئيزيانا بود، سخنگوى بى باک و پر قدرتى که استان را مثل ملک شخصى خود اداره مى کرد ( اگر سوء قصد بجان او رخ نمى داد، احتمال اينکه او رقيبى براى انتخابات رياست جمهورى عليه فرانکلين روزولت در سال 1936 بشود وجود داشت)

در ميان اين فشارها که از چپ و راست ميرسيد ، پرزيدنت روزولت يک سرى اقدامات اقتصادى ، اجتماعى اتخاذ نمود. مهم ترين اينها يکى غلبه بر فقر و نيز کار بجهت مبارزه با بيکارى و همچنين تهيه يک فضاى امن اجتماعى بود.

اداره پيشرفت کار (Works Progress Administration) ، آژانس اصلى مسئول اجراى نيو ديل دوم ، کوششى بود جهت توليد کار بيشتر و نه رفاه. تحت اين اداره ، ساختمان ها ، راهها ، فرودگاه ها و مدارس تاسيس شدند. هنرپيشگان ، نقاشان ، موسيقى دانان و نويسندگان تحت پروژه تئاتر فدرال ، پروژه هنرى فدرال و پروژه نويسندگان فدرال به استخدام در آمدند. بعلاوه، اداره جوانان ملى (National Youth Administration) به دانشجويان، کار نيمه وقت ارائه داد و برنامه هاى آموزشى را ترتيب داد، و به جوانان بيکار کمک هاى لازمه رانمود. WPA تنها 3 ميليون بيکار را در آن واحد در پوشش خود مى گرفت؛ و در زمان اتمام کار خود در سال 1943، به نزديک به 9 ميليون نفر کمک کرده بود.

ولى سنگ بناى اين سياست نيوديل ، به گفته روزولت ، لايحه تامين اجتماعى ( Social Security Act) سال 1935 بود. امنيت اجتماعى، سيستم بيمه اى براى سالمندان، بيکاران و ناتوانان بر اساس سهم اختصاص داده شده کارگر کارفرما، تشکيل داد. خيلى از کشورهاى صنعتى ديگر قبل از آن چنين برنامه هايى را به اجرا گذاشته بودند ولى نياز به چنين سيستمى در آمريکا که توسط حزب پيشرفته( Progressive) در اوايل دهه 1900 عنوان شده بود با بى اعتنائى به کنار گذاشته شده بود. محافظه کاران شکايت داشتند که سيستم تامين اجتماعى تا حد زيادى توسط ماليات برداشته شده از حقوق کارگران تامين مى شود و اين ميزان بدون توجه به در آمد يک نرخ ثابت دارد. براى روزولت ،اين محدوريت ها در برنامه ها ، مصالحاتى بودند که لازم بود تا لايحه را به تصويب برساند. تامين اجتماعى، گرچه مبنای آن در آغاز کاملأ معتدل بود ، امروزه يکى از عظيم ترين برنامه هاى داخلى است که توسط دولت آمريکا اداره مى شود.

 

ائتلا فى نوين

در سال 1936 ، حزب جمهورى خواه ، آلفرد لا ندون( Alfred M. Landon ) ، فرماندار نسبتأ ليبرال کانزاس را نامزد انتخاباتى حزب نمود تا عليه روزولت ، به رقابت برخيزد. عليرغم تمامى شکايات عليه نيوديل، روزولت با پيروزى قطعى ترى از آنچه در 1932 بدست آورده بود ، مجددأ به پست رياست جمهورى برگزيده شد. او 60 در صد راى جمعيت را به خود اختصاص داده و آراى تمامى ايالات بجز مين و ورمانت را ربود. در اين انتخابات ، يک ائتلا فى نوين نيز با حزب دمکرات شکل گرفت که متشکل شده بود از کارگران ، بيشتر زارعين، مهاجرين ، گروه هاى قومى شهر ها از شرق و جنوب اروپا آمريکائى هاى آفريقائى - الاصل و جنوبى ها. حزب جمهورى خواه پشتيبانى بازرگانان ، اعضاى طبقه متوسط، شهر هاى کوچک و حومه را بخود اختصاص داد. اين ائتلاف سياسى ، با تغييرى ناچيز تا چندين دهه بر جا باقيماند.

از سال 1932 تا 1938 ، منازعه عمومى گسترده اى بر روى معنى خط مش هاى نيوديل در رابطه با حيات اقتصادى و سياسى کشور به راه افتاد. بسيار بديهى بود که آمريکائيان مايل بودند که دولت مسئوليت بيشترى در قبال رفاه کشور به عهده گيرد. در واقع ، تاريخ نويسان عمومأ اعتبار تشکيل بنياد هاى وضعيت رفاه مدرن در آمريکا را به اين عهد نوين نسبت مى دهند. برخى از منقدين بر اين عقيده بودند که بسط نامعين کارها و مسئوليت هاى دولت عاقبت آزادى هاى مردم راتحت الشعاع قرار مى دهد. اما پرزيدنت روزولت اصرار بر اين داشت که قد مهايى که باعث بهبود اقتصادى جامعه مى شود عاقبت منجر به تثبيت آزادى و دمکراسى مى گردد.

در يک پيام راديوئى در سال 1938 ، روزولت به مردم آمريکا چنين گفت: " دمکراسى در چندين کشور بزرگ ديگر از صحنه ناپديد شده است نه به خاطر اينکه مردم اين کشورها از دمکراسى ناراضى بودند بلکه از بيکارى و عدم امنيت خسته شده بودند. از اين خسته شده بودند که مى ديدند فرزندان شان گرسنه اند در حاليکه نا اميدانه به دولتى که هرج ومرج در آن است و دولتى که از ضعف رهبرى ضعيف شده است مى نگرند ... و در پايان، در کمال بيچارگى ، آزادى را قربانى يک لقمه نان کردند. ما در آمريکا مى دانيم که انستيتو هاى دمکراتيک ما قادرند که کار کرده آنرا پيش برند. ولى اگر ما در صدد حفاظت و نگهدارى آن هستيم، نياز است که ثابت کنيم که عملکرد عملى دولت دمکراتيک ما برابر با عمل حفاظت از امنيت مردم است ...مردم آمريکا همگى و با اتفاق بر اين عقيده اند که آزادى خود را به هر قيمتى حفظ کنند و اولين خط دفاعى درست در حفاظت امنيت اقتصادى قرار دارد."

 

در آستانه جنگ جهانى دوم

قبل از اتمام دوره دوم رياست جمهورى روزولت ؛ برنامه هاى داخلى او توسط يک خطر جديد که کمتر توسط آمريکائيان عامه شناخته شده است مواجه شد: نقشه هاى توسعه طلبى رژيم هاى خود کامه در ژاپن، ايتاليا و آلمان. در سال 1931 ژاپن به مانچوريا حمله کرده و مقاومت چينى ها را در هم کوبيد؛ يک سال بعد، ژاپن ، دولت دست نشانده مانچوکو را برپا کرد. ايتاليا، که زير دست فاشيسم از پا در آمده بود، مرزهاى خود را در ليبى بزرگتر کرد. و در سال 1935 به اتيوپى حمله کرد. آلمان ، جايى که آدولف هيتلر حزب سوساليست ملى( National Socialist Party) را تشکيل داده بود و کنترل دولت را در سال 1933 به دست گرفت ، راين لند را مجددأ اشغال کرد و دست به تجديد تسليحات عظيمى زد.

درحاليکه که ماهيت واقعی استبداد روشن می شد و آلمان ، ايتاليا و ژاپن به تجاوز خود ادامه مى دادند، درک آمريکائى ها بسوى انزوا و پيروى از سياست انزوا طلبى تشديد شد. در سال 1938 ، پس از آنکه هيتلر اتريش را زير سلطه رايش آلمان در آورد، تقاضاهاى او براى سوداتن لند ( Sudetenland) چکسلواکى اروپا را هر لحظه به جنگ نزديک ميساخت. ايالات متحده ، که هنوز از شکست نهضت دمکراسى در جنگ جهانى اول متحير مانده بود اعلام داشت که تحت هيچ شرايطى هيچ کشورى که در اين جنگ شرکت مى کند نمى تواند به آمريکا براى کمک دست درازى کند. قانون بى طرفى که از سال 1935 تا 1937 بتدريج به اجرا گذاشته شد، بازرگانى و داد و ستد با دادن اعتبار به هر يک از کشورهاى در حال جنگ را ممنوع ساخت. هدف اين بود که به هر قيمتى که شده، آمريکا را از حضور در يک جنگ غير آمريکائى دور سازد.

با حمله نازى ها به لهستان در سال 1939 و آغاز جنگ جهانى دوم، احساسات انزواطلبى بيشتر شد با اينکه آمريکائيان در احساساتشان در مورد اوضاع جهان خيلى از بى طرفى بدور بودند. احساسات مردمى کاملأ به طرف قربانيان تجاوز هيتلر بود و به پشتيبانى از نيروهاى متفقين که در مقابل کشور گشايى آلمانى ايستاده بودند. تحت اين شرايط ، روزولت، تنها مى توانست منتظر بايستد تا اينکه نظر مردم در مورد دخالت آمريکا توسط وقايع جهان تغيير يابد.

با سقوط فرانسه و جنگ هوايى عليه انگلستان در 1940 ، منازعه بين آنهايى که طرفدار کمک به دمکراسى و آنهايى که طرفدار انزوا طلبى بودند شدت گرفت که در اين ميان کميته اول آمريکا شکل گرفت که حمايت آن از محافظه کارا ن منطقه ميانه گرفته و تا آرامش طلبان چپ گرا را در بر مى گرفت. در پايان، جدال مداخله جويان، منازعه عمومى بسيار طولانى را برد که تا حد زيادى مديون کار کميته دفاع آمريکا از طريق کمک به متفقين بود. ايالات متحده به اتفاق کانادا، هئيت دو جانبه دفاع ( Mutual Board of Defense) را تشکيل داد و همگام با جمهورى هاى آمريکاى لاتين زمينه اين حفاظت مشترک را به تمامى کشورهاى نيمکره غربى گسترش دادند. کنگره که با بحرانهاى عظيمى روبرو شده بود به تجديد تسليحات عظيم رأى داد و در سپتامبر 1940 ، اولين لايحه خدمت اجبارى زمان صلح که در آمريکا بتصويب رسيده را وضع نمود - با وجود اختلاف يک رأى در مجلس نمايندگان. در اوايل سال 1941، کنگره برنامه قرض رهن را تصويب نمود که پرزيدنت روزولت را قادر ساخت تا تسليحات و تجهيزات را به هر کشورى ( اساسأ انگليس ، شوروى و چين) که تشخيص داده شده بود که براى دفاع از آمريکا حياتى است، انتقال دهد. مجموع کمک مالى اين برنامه تا اتمام جنگ به 50 هزار ميليون دلار رسيد.

انتخابات رياست جمهورى 1940 نشان داد که سياست انزواطلبى ، با اينکه شناخته شده و رسا بود، ولى در سطح کشور نسبتأ طرفداران اندکى را جلب کرده بود. مخالف جمهورى خواه روزولت ، وندل ويلکى( Wendell Wilkie) فاقد برگ برنده اى بود چون او با خط مش خارجى پرزيدنت موافق و نيز تا حد زيادى با برنامه هاى داخلى روزولت موافقت کرده بود. از اين رو انتخابات ماه نوامبر يک اکثريت ديگر را براى روزولت ببار آورد، براى اولين بار در تاريخ آمريکا، يک رئيس جمهور براى سومين دوره به اين پست منصوب مى شد.

 

ژاپن، پرل هاربر و جنگ

در حاليکه آمريکائيان با هيجان مسير جنگ اروپا را دنبال مى کردند، تشنج در آسيا بالا گرفت. ژاپن با استفاده از اين موقعيت جهت بهبود وضعيت استراتژيکى خود ، گستاخانه اعلام " نظمى جديد " کرد که در آن اين کشور استيلاى خود را بر سراسر پاسيفيک بکار مى برد. بريتانيا ، که در حال جنگ براى بقاى خود عليه آلمان بود، قادر به مقاومت نبوده و لذا از شانگهاى خارج و موقتأ راه برمودا را بست. در تابستان 1940، ژاپن از دولت ضعيف ويچى ( Vichy) در فرانسه جهت استفاده از آسمان هند و چين اجازه کسب کرد. تا ماه سپتامبر ژاپنى ها به محور رم - برلين ( Rome Berlin Axis) ملحق شدند. ايالات متحده جهت ضد حمله، صادرات خرده آهن به ژاپن را تحريم نمود.

بنظر مى رسيد که ژاپنى ها احتمالأ رو به جنوب کرده و به سمت نفت ، قلع و لاستيک مالايای انگليس و هند شرقى هلندى ها بروند. در ماه جولاى 1941، ژاپنى ها مابقى شبه جزيره هند و چين را اشغال نمودند ؛ ايالات متحده درپاسخ ، تمامى دارائى هاى ژاپن را مسدود نمود.

در ماه اکتبر 1941 ، ژنرال هيد کى توجو نخست وزير ژاپن شد. در اواسط ماه نوامبر ، او هئيت ويژه اى را به آمريکا فرستاد تا با وزير کشور کوردل هال ( Cordel Hull) ملا قات کند. ژاپن ، در ميان چيزهاى ديگر ، از آمريکا خواست تا دارائى هاى ژاپن را آ زاد کرده و نيروى دريائى آمريکا به گسترش خود در پاسيفيک پايان دهد. هال در پاسخ پيشنهاد داد که ژاپنى ها درقبال آزاد کردن دارائى هاى ژاپن از سوى آمريکا ، از چين و اندونزى خارج شوند. ژاپنى ها دو هفته مهلت خواستند تا روى اين پيشنهاد مطالعه کنند و در تاريخ اول دسامبر آنرا رد کردند. در 6 دسامبر ، فرانکلين روزولت مستقيمأ به امپراطور ژاپن، هيروهيتو ( Hirohito)تماس گرفت. در صبح روز 7 دسامبر ، هواپيما هاى ژاپنى به ناوگان پاسيفيک آمريکا در پرل هاربر هاوائى در يک حمله غافلگيرا نه مخرب ، حمله ور شدند. 19 کشتى منجمله 5 کشتى جنگى ، حدود 150 هواپيما نابود شده و بيش از 2300 سرباز ، دريا نورد ، ملوان و افراد شخصى کشته شدند. فقط يک چيز آن روز به نفع آمريکا بود: ناوهاى هواپيما بر آمريکا که نقش مهمى در جنگ دريائى در پاسيفيک مى داشتند در آن روز در دريا بودند و در ساحل پرل هاربر لنگر نينداخته بودند.

همانطور که جزئيات حملات ژاپنى ها به هاوايى، ميدوى ( Midway ) ، ويک ( Wake) و گوام از راديوهاى آمريکا پخش مى شد، شک و دير باورى تبديل به عصبانيت شد و روزولت آنرا " روزيکه به بد يمنى زنده خواهد ماند. " ناميد. روز 8 دسامبر ، کنگره، جنگ با ژاپن را اعلام نمود؛ 3 روز بعد، آلمان و ايتاليا جنگ با آمريکا را اعلام نمودند.

کشور به سرعت براى حرکت افراد و تمامى ظرفيت صنايع خود به تکاپو افتاد. در روز 6 ژانويه 1942، پرزيدنت روزولت اهداف توليد را اعلام نمود: تحويل 60 هزار هواپيما در آن سال ، 45 هزار تانک ، 20 هزار تفنگ ضد هوايى و 18 ميليون تن محمولات . تمامى فعاليت هاى کشور - مزرعه دارى ، کارخانجات، معادن ، بازرگانى، کار ، سرمايه دارى ، ارتباطات و حتى آموزش و پرورش و مسايل فرهنگى - به شکلى تحت کنترل هاى وسيع تر و نوينى در آمدند. کشور بسرعت پول جمع کرده و صنايع جديد بزرگى را خلق کرد تا کشتى ، ماشين هاى نظامى و هواپيما توليد کنند. جمعيت حرکت عظيمى کرد . آمريکا تحت يک سرى لوايح خدمت اجبارى ، نيروهاى مسلح را به 15 ميليون و صد هزار نفر رسانيد. تا پايان سال 1943، تقريبأ 65 ميليون نفر زن و مرد در يونيفورم و يا يک حرفه مربوط به جنگ خدمت مى کردند.

حمله به آمريکا ، جلوه انزواگرى را تيره کرد و بسيج نظامى سريع و گسترده اى را موجب شد. در نتيجه واقعه پرل هاربر و ترس از جاسوسى آسيا، آمريکائيان همچنين مرتکب عمل عدم تحمل شدند: توقيف آمريکائى های ژاپنى الاصل . در فوريه 1942 ، قريب به 120 هزار آمريکائى ژاپن الاصل که در کاليفرنيا زندگى مى کردند از خانه هايشان برداشته شده و به داخل ده کمپ موقتى با سيم خاردار انتقال داده شدند که بعدها به "مراکز انتقال " خارج از شهرهاى جنوب غربى نقل مکان کردند. نزديک 63 در صد اين آمريکا ئی هاى ژاپنى الاصل ، نيسئی - متولد آمريکا- بودند و از اين رو تبعه آمريکا محسوب مى شدند. هيچ شواهدى از جاسوسى در ميان اين افراد يافت نشد. در واقع، آمريکائيان ژاپنى الا صل از هاوائئ و قاره آمريکا با دليرى و امتياز شايسته اى در دو واحد پياده نظم در جبهه ايتاليا جنگيدند. بقيه در لباس مترجم در پاسيفيک خدمت کردند. در سال 1983 ، دولت آمريکا ، بى عدالتى توقيف اين افراد را پذيرفت و وجوه محدودى را به آن افرادى که در آن دوره مورد توقيف قرار گرفته و هنوز در قيد حيات بودند پرداخت.

 

جنگ در آفريقاى شمالى و اروپا

اندکى پس از آنکه آمريکا وارد جنگ شد، متفقين غربى موافقت کردند که تلاش هاى اصلى نظامى آنها مى بايست در اروپا متمرکز شود، جائيکه هسته مرکزى نيروى دشمن قرار دارد و پاسيفيک در مرحله بعدى بود.

در بهار و تابستان 1942 ، نيروهاى انگليس قادر شدند تا خط آلمانى ها که هدفشان مصر بود را در هم بشکنند و ژنرال آلمانى اروين رامل ( Erwin Rommel) را تا ليبى عقب نشانند و تهديد به کانال سوئز را که مديترانه را به درياى سرخ متصل مى کند، خاموش و خنثى کنند.

در روز 7 نوامبر 1942 ، ارتش آمريکا در آفريقاى شمالى فرانسه به زمين نشست و پس از جنگ بسيار سختى، شکست هاى سنگينى را بر نيروهاى آلمان و ايتاليا وارد آوردند. سال 1942 همچنين نقطه عطفى در جبهه شرقى بود، جائيکه اتحاد شوروى، که متحمل شکست هاى سنگين شده بود، تجاوز نازى ها را در سردرب شهرهاى لنينگراد و مسکو متوقف کرده و نيروهاى آلمانى را در استالينگراد شکست داد.

درجولاى 1943 ، نيروهاى انگليس و آمريکا به سيسيل حمله کردند و تا پايان تابستان، سواحل جنوبى مديترانه از نيروهاى فاشيست پاک شده بود. نيروهاى متفقين به سرزمين اصلى ايتاليا وارد شدند و گرچه دولت ايتاليا حاضر به تسليم بى قيد وشرط شد، جنگ عليه نيروهاى نازى در ايتاليا تلخ و طولانى بود. شهر رم تا 4 ژوئن ، 1944 آزاد نشد. در حاليکه زدو خورد هنوز در ايتاليا در جريان بود، نيروهاى متفقين حملات هوايى نابود کنندهايی بر خطوط آهن ، کارخانجات و تاسياسات اسلحه آلمان ، منجمله ذخاير نفتى آلمان در پلوستى رومانى وارد آوردند.

در اواخر سال 1943 ، نيروهاى متفقين ، پس از مذاکره فرا وان در مورد استراتژى جنگ ، تصميم گرفتند تا يک جبهه غربى را باز کرده تا آلمان را مجبور کنند تا نيروهاى بسيا رعظيم خود را از جبهه روسيه منحرف سازد. ژنرال دوايت آيزنهاور آمريکا به فرماندهى کل نيروهاى متفقين در اروپا منصوب شد. در روز 6 ژوئن 1944 ، بعد از آمادگى هاى بس عظيم ، اولين ارتش حملا تى آمريکا ، انگليس و کانادا، با پشتيبانى بسيار برتر هوايى ، در سواحل نورماندى ( Normandy ) فرانسه به خشکی رسيدند. پس از جنگى سنگين در اين ناحيه ساحلى و تثبيت موقعيت ، نيروهاى بيشترى به محل سرازير شدند و بسيارى از مدافعين آلمانى توسط حملات گازانبرى ، دسته دسته تسليم شدند. ارتش متفقين شروع به حرکت از فرانسه به آلمان نمود. در روز 25 آگوست ، پاريس آزاد شد. در سر مرزهاى آلمان ، نيروهاى متفقين با ضد حمله هاى سر سختانه اى مواجه شدند ولى تا ماه فوريه و مارچ 1945 ، نيروها از سمت غرب وارد آلمان شدند و ارتش آلمان در سمت شرق نيز از ارتش شوروى شکست خورد. در 8 ماه مه، تمامى آنچه که از رايش سوم باقيمانده بود، نيروهاى دريائى، زمينى و هوايى تسليم شدند.

 

جنگ در پاسيفيک

در عين حال ، نيروهاى آمريکا بتدريج در حال پيشروى در پاسيفيک بودند. گرچه نيروهاى آمريکا مجبور به تسليم در فيليپين در اوايل 1942 شدند، ولى متفقين در ماههاى بعدى بسرعت پيشروى کردند. ژنرال جيمز ( جيمي دوليتل) فرماندهى بمب افکن هاى ارتش آمريکا را در يک حمله هوايى بر فراز توکيو در ماه آوريل بعهده داشت که اهميت نظامى کمى داشت ولى به آمريکائيان يک جهش روحى عظيمى بخشيد. در جنگ درياى کورال ( Coral Sea) در ماه بعد - اولين جنگ دريائى در تاريخ که در آن تمامى جنگ فقط توسط هواپيماهاى بر عرصه کشتى صورت گرفت - نيروى دريائئ ژاپن به چنان شکستى تن در داد که مجبور شدند فکر حمله به استراليا رااز سر دور کنند. جنگ ميد وى ( Midway) در ماه ژوئن در اقيانوس پاسيفيک مرکزى نقطه عطفى براى متفقين بود که منجر به اولين شکست اصلى نيروى دريائى ژاپن شد که در آن 4 ناو هواپيما بر را از دست داده و به پيشرفت ژاپن بر فراز پاسيفيک پايان داد.

جنگ هاى ديگرى نيز در موفقيت متفقين سهيم بودند. کانال گوادال ، پيروزى سرنوشت سازآمريکائيان در نوامبر 1942 ، نشانگر اولين حمله تدافعى آمريکا در پاسيفيک بود. براى بيشتر 2 سال پس از آن ، نيروهاى استراليا و آمريکا راه خود را بسوى شمال باز کرده و در امتداد جزيره پاسيفيک مرکزى ( ladder) مناطق سولومون، گيلبرت ، مارشال و ماريانا و جزاير بونين را در يک سرى حملات شبيخون گونه تسخير نمودند.

 

سياست هاى جنگ

کوشش هاى نظامى متفقين با يک سرى ملا قات هاى بين المللى مهم در مورد اهميت هاى سياسى جنگ همراه بود. اولين اين ملا قات ها در آگوست 1941، قبل از ورود آمريکا به جنگ، بين پرزيدنت روزولت و نخست وزير انگليس وينستون چرچيل بوقوع پيوست و آن در زمانى بود که آمريکا عملأ در جنگ نبود ، و وضعيت نظامى تيره بنظر مى رسيد.

روزولت و چرچيل در عرصه کشتى هايى در منطقه نيوفاند لند کانادا ، منشور آتلانتيک ( Atlantic Charter) را صادر کردند، که منشور اهداف زير را داشت: اتمام بسط منطقه اى، توقف تغيير منطقه اى بدون رضايت مردم؛ حق تمام افراد براى انتخاب فرم دولت شان؛ بازسازى دولت هاى خود مختار براى آنهايى که از آن محروم شدند؛ همکارى اقتصادى بين تمامى ممالک ؛ رهايى از جنگ ، ترس و نياز برای تمامى مردم؛ آ زادى آبها و خاتمه دادن به استفاده از زور بعنوان ابزار خط مشى بين المللى .

در ژانويه 1943 ، در کازابلا نکا مراکش ، يک کنفرانس انگلو آمريکائى ، تصميم گرفت که هيچ گونه صلحى با محورها و پيروان بالکان آن بجز براساس " تسليم بى قيد وشرط " امکان پذير نيست. اين ا ساسنامه ، که توسط روزولت اتخاذ شده بود ، براى اين بميان آورده شده بود تا به مردم تمامى کشورهاى در حال جنگ اطمينان دهد که هيچگونه مذاکرات صلح جداگانه با حضور نمايندگان فاشيسم و نازيسم انجام نخواهد گرفت؛ و اينکه هيچگونه معامله اى از هر نوع، با نمايندگان چنين کشورهايى صورت نخواهد گرفت تا باقيمانده قدرت خود را محفوظ نگه دارند و اينکه قبل از آنکه مفاد صلح در جلوى مردم آلمان ، ايتاليا و ژاپن قرار داده شود، سرداران نظامى آنها مى بايست شکست کامل و مطلق خود را در مقابل تمام جهانيان اعلام کنند.

در روز 22 نوامبر 1943 ، در قاهره روزولت و چرچيل با رهبر ملى گراى چين ، چيان کاى شک ( Chiang Kai shek) ملا قات کرده تا در مورد ژاپن ، که شامل انصراف تمامى منا فع بدست آمده از تجاوزات قبلى مى شد، به توافق رسند. در روز 28 نوامبر در تهران( Tehran) ، روزولت ، چرچيل و رهبر اتحاد شوروى ژوزف استالين ، موافقت کردند که يک سازمان جديد بين المللى بنام سازمان ملل United Nation) ) را تشکيل دهند. در فوريه 1945 ، مجددأ آنها در يالتا ملا قات کردند و با چشم انداز پيروزى قطعى ، به توافق هاى بيشترى رسيدند. در آنجا، اتحاد شوروى محرمانه به توافق رسيد تا عليه ژاپن ، مدت کوتاهى پس ا ز تسليم آلمان، به جنگ برخيزد. مرزهاى شرقى لهستان تقريبأ بر روى خط کورزون 1919 تثبيت شد. پس از مباحثات بر سر غرامات سنگينى که از آلمان خواسته شده بود - پولى که توسط استالين خواسته شده بود و روزولت و چرچيل با آن مخالف بودند - تصميم به تاخير افتاد. تدارکات ويژه اى در رابطه با اشغال آلمان توسط نيروهاى متفقين و محاکمه و تنبيه جانيان جنگ اتخاد شد.

در يالتا همچنين موافقت شد که قدرت هاى موجود د ر شوراى امنيت سازمان ملل پيشنهاد شده حق وتو در مورد مسائلى که به ايمنى آنها مربوط است ، را داشته باشند.

پرزيدنت روزولت ، دو ماه پس از بازگشت از يالتا، در حاليکه در حال استراحت و گذراندن تعطيلات در جورجيا بود دراثر خونريزى مغزى در گذشت. چهره هاى اندکى در تاريخ آمريکا اينچنين کشور را در غم و اندوه بردند و براى مدتى، مردم آمريکا از حس فقدان غير قابل جبرانى رنج بردند. معاونت رياست جمهورى ، هرى ترومن ، سناتور سابق ميسورى، پست رياست جمهورى را به عهده گرفت.

 

جنگ، پيروزى و بمب

جنگ در پاسيفيک پس از تسليم آلمان ادامه يافت و جنگ هاى پايانى د رآن منطقه از سخت ترين جنگ ها محسوب مى شد. با آغاز ژوئن 1944، جنگ درياى فيليپين خرابى هاى زيادى بر نيروى دريائئ ژاپن پديد آورد که باعث استعفاى نخست وزير ژاپن توجو ( Tojo) شد. ژنرال داگلاس مک آرتور ( MacArthur) که با اکراه دو سال قبل از آن براى اجتناب از تسليم به ژاپنى ها از فيليپين فرار کرده بود - در ماه اکتبر به اين جزاير بازگشت تا راه را براى نيروى دريائى آمريکا باز کند. جنگ خليچ ليت به شکست قطعى نيروى دريائى ژاپن انجاميد و مجددأ کنترل آبهاى فيليپين به دست نيروهاى متفقين افتاد.

تا ماه فوريه 1945 ، نيروهاى آمريکا کنترل مانيل را بدست آوردند. سپس ايالات متحده چشم بر جزيره ايووجيما در جزاير بوبين ( Bonin) گذاشت که حدودأ نيمه راه بين جزاير مارياناس و ژاپن بود. ولى ژاپنى ها مصمم بودند تا اين جزيره را نگه داشته و از غارهاى طبيعى و کوهستانها بخوبى استفاده نمودند. بمباران هوايى آمريکا با مقاومت ژاپنى هاى مصمم در روى زمين و حملات انتحارى از جان گذشته کاميکاز از هوا مواجه شد. نيروهاى آمريکا تا اواسط ماه مارس کنترل جزيره را پس از از دست دادن جان 6000 نيروى مارين (Marine)آمريکا و تقريبأ تمامى نيروهاى ژاپنى بدست آورد. ايالات متحده شروع به حملات هوايى وسيع عليه کشتى ها و هدفهاى هوايى ژاپن نمود. از ماه مه تا آگوست، نيروى هوايى بيستم آمريکا موجى از حملات هوايى را عليه جزاير ژاپن آغاز نمود.

رهبران آمريکا ، انگليس و شوروى در پتسدام ( Potsdam) ، که در حومه خارجى برلين واقع بود، از 17 جولاى تا 2 آگوست 1945، ملا قات کرده تا در مورد عمليات عليه ژاپن ، صلح در اروپا و خط مشى براى آينده آلمان ، به مذاکره پردازند.

کنفرانس بر نياز پشتيبانى به آموزش مجدد نسل آلمان که زير حکومت نازى ها خم شده بود و همچنين تعيين اصول اساسى حاکم بر بازسازى حيات سياسى دمکراتيک کشور موافقت نمودند. اعضاى کنفرانس همچنين پرداخت غرامات عليه آ لمان را مورد بحث قرار داد ، و بر محاکمه رهبران نازى که متهم به جنايت عليه انسانيت شده بودند موافقت کرده و شرايط را جهت خروج املاک و تاسيسات صنعتى توسط شوروى فراهم نمودند. با اين حال ادعاى شوروى ، که قبلأ در کنفرانس يالتا نيز مطرح شده بود، مبنى بر پرداخت غرامت از آلمان به مبلغ 10 هزار ميليون دلار يک موضوع بحث بر انگيز باقى ماند.

روز قبل از آغاز کنفرانس پتسدام ، يک بمب اتمى در آلامو گوردو ، نيومکزيکو منفجر شد که نتيجه 3 سال تحقيقات گسترده و جامع لابراتورهاى گوناگون در سراسر کشور بود که به پروژه مانهاتان مشهور بود. پرزيدنت ترومن ( Truman) با حساب اينکه بکار بردن يک بمب اتمى امکان تسليم سريع ژاپنى ها را با تلفات کمتر از حمله به سرزمين اصلى ژاپن ميسر مى سازد، دستور داد که اگر ژاپنى ها تا روز 3 آگوست تسليم نشوند ، از اين بمب استفاده شود. نيروهاى متفقين اعلاميه پتسدام را در روز 26 جولاى صادر کردند و در آن وعده دادند که اگر ژاپن تسليم شود، نه نابود خواهد شد ونه به اسارت برده خواهد شد؛ ولى اگر ژاپن تسليم نشود، انتظار " نابودى مطلق " را بکشد.

کميته اى متشکل از رهبران سياسى و نظامى و دانشمندان ، مسئله اهداف اين سلاح جديد را مورد بررسى قرار دادند. ترومن نوشته بود که تنها تاسيسات نظامى مى بايست هدف قرار گيرد. وزير جنگ هنرى استيمسون ( Henry L. Stimson) براى مثال، با موفقيت برهان آورد که کيوتو ، پايتخت قديمى ژاپن و انبار و مخازن برخى از گنجينه هاى مذهبى و ملى کشور تحت اين اهداف قرار نگيرد. هيروشيما، مرکز صنايع جنگى و عمليات نظامى، انتخاب شد.

در روز 6 آگوست 1945 ، يک هواپيماى آمريکائى ، انولا گى ( Enola Gay) بمب اتمى را برفراز هيروشيما پرتاب کرد. در روز 8 آگوست، دومين بمب اين بار بر شهر ناگازاکى انداخته شد. وقتى که بمب پايان جنگ را تسريع بخشيد آمريکائيان تسلى يافتند ؛ درک خرابيهاى غير قابل تصور آن بعدها روشن شد. در روز 14 آگوست ، ژاپن به مفاد عهد نامه پتسدام موافقت کرد و در روز 2 سپتامبر 1945، رسمآ تسليم شد.

در ماه نوامبر 1945 در نورمبرگ ، آلمان ، محاکمه رهبران جنايتکار نازى که در پتسدام تهيه شده بود آغاز شد. در برابر يک هئيت ژورى برجسته از انگليس ، فرانسه ، شوروى و آمريکا، رهبران نازى، نه تنها به طرح ريزى و شروع جنگ تجاوز کارانه بلکه به تخطى از قوانين جنگ ها و انسانيت به شکل قتل عام و کشتار دسته جمعى ، که به هولوکاست (Holocaust) به معناى همه سوزى يهوديان اروپائى و مردم ديگر محکوم گشتند. محاکمه رهبران نازى بيش از ده ماه طول کشيد و به محکوميت همگى آنها غير از 3 تن گرديد.

يکى از دراز مدت ترين تصميمات در رابطه با اوضاع پس از جنگ در 25 آوريل 1945 ، وقتى که جنگ در اروپا به پايان مى رسيد ولى هنوز در پاسيفيک با شدت ادامه داشت، گرفته شد. نمايندگان 50 کشور در سانفرانسيسکوی کاليفرنيا جمع شدند تا چهار چوبهاى سازمان ملل متحد را طرح ريزى کنند. قانون اساسى را که آنها ترسيم کردند، شامل يک سازمان جهانى بود که در آن اختلا فات بين المللى بشکل صلح آميز مورد رسيدگى قرار گيرد و همچنين علل مشترک گرسنگى و بيمارى مورد بحث قرار گيرد. بر خلاف عضويت آمريکا در ليگ ممالک پس از جنگ جهانى اول ، اين بار سناى آمريکا با سرعت منشور سازمان ملل را با رأى 89 به 2 به تصويب رساند. اين عمل پايان روحيه انزواگرى را بعنوان عامل موثر خط مشى خارجى آمريکا تاييد نمود و به دنيا نشان داد که ايالات متحده قصد در ايفاى نقش مهمى در امور بين المللى دارد.

 

در حاشيه: ظهور اتحاديه هاى صنعتى

با وجود اينکه دهه 1920 سالهاى موفقيت نسبى در آمريکا بشمار مى آمد ولى کارگران صنايعِى همچون فولاد ، اتومبيل ، لاستيک ، و نساجى بهره کمترى از بقيه بردند. شرايط کارى در برخى از اين صنايع به دشوارى و سنگينى قرن قبلى باقى ماند. تا سال 1923 ، براى مثال ، يک کارگر صنعت فولاد در آمريکا روزى 12 ساعت کار مى کرد در حاليکه هر دو هفته يکبار به مدت يک روز مرخصى داشت.

دهه 1920 همچنين دهه اى بود که مالکين صنايع توليد عمده کوشش هاى خود را جهت ممانعت از رشد اتحاديه ها، که تحت لايحه فدراسيون کار آمريکا ، موفقيت هايى در طول جنگ جهانى اول کسب کرده بودند، دو برابر کردند. اين فعا ليت ها به شکل جاسوسى ، در هم کوبيدن اعتصابات بشکل مسلحانه و شليک بسوى طرفداران اتحاديه ها انجام مى گرفت. اتحاديه هاى مستقل اغلب متهم به طرفدارى از کمونيست مى شدند. د رعين حال بسيارى از کمپانى ها ، سازمان هاى اتحاديه اى خود را تشکيل دادند.

بشکل سنتى، قانونگذاران ايالتى ايده " مغازه باز " را حمايت مى کردند که مانع از اين مى شد که يک اتحاديه تنها نماينده همه کارگران قلمداد شود. اين عمل ، کار را براى کمپانى ها سهل تر ساخت تا حق اتحاديه ها را جهت چانه زدن رد کرده و از طريق دستور دادگاه جلوى يونيزه کردن آنها را بگيرند. از طرف مثبت ديگر ، برخى از کمپانى ها در دهه 1920، شروع به توزيع حق باز نشستگى ، سود سهام، تقسيم منفعت و برنامه هاى بهداشتى کردند تا صداقت و وفادارى کارمندان خود را تضمين کنند.

کمپانى ها، که با فولاد در سال 1919 آغاز گشت، بشدت بر عليه يک سرى اعتصابات در صنايع توليد عمده برخاستند. در نتيجه بين سالهاى 1920 و 1929 ، عضويت در اتحاديه هاى کارگرى در آمريکا از 5 ميليون به 5,3 ميليون تقليل يافت.

شروع رکود بزرگ منجر به کاهش و سقوط شتابانه د رتقاضا براى انواع توليدات صنعتى شد. تا سال 1933 ، حدود 12 ميليون آمريکائى بيکار بودند. براى مثال ، در صنعت اتومبيل ، نيروى کار بين سالهاى 1929 و 1933 به نصف کاهش يافت. همزمان، دستمزد ها نيز به دو سوم تقليل يافت.

انتخاب فرانکلين روزولت ، وضعيت کارگران صنايع آمريکا را براى هميشه عوض کرد.

اولين نشانه اى که ثابت مى کرد روزولت به رفاه کارگران بسيار علاقمند است، در انتخاب فرانسيس پرکينز ( Perkins) يک طرفدار برجسته اصلاحات کارى ، بعنوان وزير کار کابينه خود بود. پرکينز همچنين اولين زنى بود که يک پست در سطح کابينه را بدست مى آورد. در ماه ژوئن 1933 ، کنگره ، لايحه بهبود صنعت ملى را که اثراتى دراز مدت بهمراه داشت تصويب نمود. اين لايحه در صدد بالا بردن دستمزد کار صنعتى، محدود کردن ساعات کار در هفته و از بين بردن کار بچه ها بود . از همه مهم تر، اين قانون، کمپانى ها را از مجبور کردن کارمندان خود به اتحاديه هاى " کمپانى" بر حذر مى داشت و اين حق را به کارگران مى داد تا از سوى نمايندگان انتخابى خود پشت ميز مذاکره و چانه زدن بنشينند.

جان لوئيس ( Lewis) ، رهبر ماهر کارگران معدن متحد( United Mine Workers) بود که بيش از هر رهبر کارگرى ديگرى معناى" نيوديل " را در رابطه با کارگران ، درک مى کرد. لوئيس ، با اتخاذ حمايت از روزولت يک مبارزه عظيم اتحاديه اى راه انداخت که در نتيجه آن ، عضويت کارگران معدن متحد از 50 1 هزار به 500 هزار در يک سال رسيد.

لوئيس مايل بود که اين را در AFL نيز انجام دهد جائيکه او عضو شوراى اجرايى بود. ولى AFL ، با تمرکز تاريخى خود بر کارگران ماهر ، مايل به اين کار نبود. لوئيس ، پس از يک مباحثه و منازعه تلخ داخلى ، به اتفاق برخى ديگر از AFL خارج شده و کميته سازمان صنعتى( Committee for Industrial Organization) را بنا نهاد که بعد ها کنگره سازمانهاى صنعتى خوانده شد.

اولين اهداف لوئيس و CIO ، صنايع فولاد و اتومبيل که بشدت ضد اتحاديه اى بودند، بود. در اواخر سال 1936 ، يکسرى اعتصابات نشستنى در کارگاههاى اتومبيل سازى جنرا ل موتورز در کليولند اوهايو و فلينت ميشيگان بوقوع پيوست. لوئيس به سرعت وارد عمل شد و تيمى از برگزارکنندگان اتحاديه را با وجهى به مبلغ 100 هزار دلار روانه ساخت تا به اعتصاب کمک کنند. ديرى نگذشت که 135 هزار کارگر در اعتصاب بودند و صنعت اتومبيل سازى متوقف شد.

با کمک فرماندار دلسوز ميشيگان ، در سال 1927 ، يک قرار داد مصالحه به امضاء رسيد. تا سپتامبر آن سال UAW با 400 کمپانى در صنعت اتومبيل سازى قرار داد داشت که 75 سنت در ساعت و 40 ساعت کار در هفته را براى کارگران تضمين مى کرد.

در پـيتسبورگ ، پنسيلوانيا، پايتخت فولاد سازى آمريکا ، نمايندگان صنعت فولاد لوئيس را در جرايد مورد حمله قرار داده و او را يک " سرخ " و" زالوى خون آشام " ناميدند. مسئله کار ، تصويب لايحه مناسبات کار ملى در 1936 ، همچنان در انتخابات مجدد روزولت زنده ماند. کميته متشکل کارگران فولاد در اولين 6 ماه کار خود ، که توسط معاون لوئيس ، فيليپ مورى رانده مى شد، 125 هزار عضو يافت.

کاپيتالاسيون و يا تسليم جنرال موتورز اثرى عميق بر کمپانى فولاد آمريکا (US Steel ) داشت. با قبول اينکه زمان عوض شده است، اين کمپانی در سال 1937 با مفاد CIO موافقت نمود. همان سال ، دادگاه عالى، تاييد کرد که NLRA کاملأ با مفاد قانون اساسى تطبيق مى کند. در نتيجه ، شرکتهاى کوچکتر ، که اصولأ بيشتر از صنعت فولاد ضد اتحاديه اى بودند، با اتحاديه هاى CIO به موافقت رسيدند. صنايع يکى پس از ديگرى - لاستيک ، نفت، الکترونيک و نساجى به دنبال آن راه افتادند. کارگران توليد عمده ديگر تنها نبودند.

...................................................................................................................................

 

بخش يازدهم: آمريکاى پس از جنگ

" ما مى بايست دنيايى نوين بسازيم ، دنيايى بس بهتر، دنيايى که در آن بزرگى
فناناپذير انسان مورد احترام باشد." پرزيدنت هرى ترومن ، 1945

 

توافق عمومى و تغيير

ايالات متحده بر امورات جهانى در سالهاى پس از جنگ جهانى دوم حکمفرما بود. کشور، که در جدال عظيمى پيروز گشته بود، در حاليکه سرزمين اصلى از حملات جنگ بى آسيب مانده بود، از هدف خود در داخل و خارج کشور اطمينان يافت. رهبران آمريکا مايل به حفظ ساختمان دمکراتيکى بودند که با هزينهً گزافى از آن دفاع کرده بودند و همچنين مى خواستند فوايد اين موفقيت و کاميابى را تا حد امکان با بقيه تقسيم کنند. براى آنها، همچون براى ناشر مجله تايم(TIME) هنرى لوس (Henry Luce)، اين قرن " قرن آمريکا" بود.

براى مدت 20 سال، بيشتر آمريکائيان اين روش مطمئن را پيش گرفتند. آنها نياز به يک ايستادگى قوى در برابر اتحاد شوروى در جنگ سرد که بعد از 1945 آغاز شد را پذيرفتند. آنها با رشد حاکميت دولت موافقت کرده و از مفاد کشور رفاه ، که نخست در طول "نيو ديل (New Deal- سيستم سياسى – اقتصادى روزولت ) " نوشته شده بود ، حمايت کردند. آنها از کاميابى هاى پس از جنگ که سطح نوينى از دولتمندى و وفور را در آمريکا ايجاد کرده بود لذت مى بردند.

ولى بتدريج برخى از آمريکائيان شروع به زير سئوال بردن فرضيات سلطه گرى در رابطه با زندگى آمريکا کردند. مشکلات در جناحهاى مختلف رضايت عمومى را خدشه دار کرد. در دهه 1950 ، آمريکائى هاي-آفريقائى الاصل نهضتى را آغاز کردند که بعد ها گروه هاى اقليت ديگر و زنان نيز بدانها پيوستند، که بر طبق آن تقاضاى سهم بيشترى از اين روياى آمريکا داشتند. در دهه 1960 ، دانشجويان فعال در صحنه سياست بر ضد نقش مملکت در خارج ، بويژه در جنگ فرسايشى ويتنام تظاهرات براه انداختند و بدين ترتيب يک نسل جوان ، وضع طبيعى و کنونى ارزش هاى آمريکا را به مبارزه طلبيد. آمريکائيان از هر گوشه و کنارى در صدد تثبيت توازن جديد در آمريکا بر آمدند.

 

اهـداف جنگ سـرد

جنگ سرد مهمترين مسئله سياسى دوران پس از جنگ بود . جنگ سرد با عـدم موافقت طولا نى بين آمريکا و شوروى حاصل شد. در سال 1918 ، نيروهاى آمريکا در دخالت نيروهاى متفقين در روسيه به نفع نيروهاى ضد بلشويک دست به عمل زدند. رسميت شناسى آمريکا از رژيم بلشويک در سال 1933 بدست آمد . حتى در آن موقع هم ، شک و ترديد بر آن مستولى بود . در طى جنگ جهانى دوم ، دو کشور خود را متفق يافته و از اين رو اختلافات خود را در روياروئى با تهديد نازيسم به کنار گذاشتند.

با پايان جنگ، خصومت مجددأ آغاز شد. ايالات متحده اميد داشت تا با ديگر کشورها ، ايدهً آزادى ، مساوات و دمکراسى خود را شريک شود. با بقيه جهان در آشوب ، دست و پنجه نرم کردن با جنگهاى داخلى و امپراطوريهاى در حال در هم پاشيدن ، کشور اميد داشت که راهى براى تـثـبيت يابد تا تجديد مجدد صلح را ممکن سازد. آمريکا ، که قادر به فراموش کردن فکر وخيال رکود بزرگ (Great Depression) ( 1940 - 1929 ) نبود، اکنون موقعيت آشناى خود در رابطه با بازرگانى آزاد به راه مى انداخت و در صدد بود تا کليه موانع بازرگانى را برداشته تا هم بازا رهاى نوينى براى محصولات صنعتى و کشاورزى آمريکا باز کند و هم ممالک اروپاى غربى را قادر سازد تا از صادرات خود جهت رشد اقتصادى بهره جسته و اقتصاد کشورهايشان را از نو بسازند. اعتقاد بر اين بود که کاهش موانع بازرگانى، رشد اقتصادى را در کشور و خارج ترويج داده و باعث تثبيت بين دوستان و همکاران آمريکايى مى شود.

اتحاد شوروى، برنامه هاى خود را داشت . سنت تاريخى دولت مطـلقه و مرکزى شوروى با تاکيد آمريکا بر دمکراسى مخالفت داشت. ايد ئولوژى مارکسيست لنـينـيست در طول جنگ بکنار رفته ولى هنوز خط مشى سياسى شوروى را هدايت مى نمود. اتحاد شوروى که از بابت جنگ خانمانسوز ، 20 ميليون از شهر وندان خود را از دست داده بود، هدفش بازسازى و حفاظت خود از وقوع مجدد چنين نزاع وحشتناکى بود. اتحاد شوروى بويژه نگران حمله ديگرى از سوى غرب به منطقه اش بود. با دفع تجاوز هيتلر ، روسها مصمم بودند تا از وقوع چنين حمله اى جلوگيرى کنند. اتحاد شوروى اکنون تقاضاى مرزهاى " حفاظتى " و رژيم هاى طرفدار اهداف خود در اروپاى شرقى را مى کرد. ولى آمريکا بعنوان يکى از اهداف جنگى خود، بازگشت مجدد استقلال و خود مختارى لهستان ، چکسلواکى و کشورهاى ديگر اروپاى مرکزى و شرقى را اعلام کرده بود.

 

رهـبـرى هـرى ترومن

هرى ترومن پيش از پايان جنگ و پس از روزولت به پست رياست جمهورى رسيد. مردى متواضع که پيش از آن بعنوان سناتور دمکرات ميزورى خدمت کرده بود و سپس به پست معاونت رياست جمهورى انتخاب شده بود، نخست احساس کرد که براى فرماندارى کشور آمادگى لازمه را ندارد. روزولت در مورد مسايل پيچيدهً پس از جنگ با او به سخن ننشسته بود و در ضمن تجربه بسيار اندکى در رابطه با امور بين المللى داشت. او به يکى از همکاران سابق خود گفته بود: " من به اندازه کافى براى اين شغل بزرگ نيستم."

ولى ترومن به سرعت به اين مبارزات نوين پاسخ داد. او بسرعت و آنى مايل بود تا در مورد مسايلى که با آن مواجه مى شد تصميم گيرد. تابلويى روی ميز کاخ سفيد او ، که از آن موقع به بعد در سياست آمريکا نيز شهرت يافته، چنين مى گفت: " اجتناب از مسئوليت اينجا خاتمه می يابد." و اين نشان دهنده اين بود که او مايل بود که مسئوليت تمامى تصميمات خود را به دوش گيرد. قضاوت او در رابطه با پاسخ به اتحاد شوروى، تأثيرى مهم در دوران اوليه جنگ سرد داشت.

 

مـبـدأ جنگ سـرد

جنگ سرد که از اختلافات بين وضعيت جهان پس از جنگ ، بوجود آمده بود، باعث سوء ظن و عدم اعتماد بين آمريکا واتحاد شوروى شد. اولين اين منازعات بر روى موضوع لهستان رخ داد. مسکو دولتى تحت نفوذ شوروى را خواستار بود ؛ واشنگتن مايل به يک دولتى مستقل و نماينده که مدل غرب را دنبال ميکند، بود. کنفرانس فوريه 1945 يالتا ، منجر به موافقت وسيع و جامعى شد که کاملأ جهت تعبيرات گوناگون مستعد بود. در ميان وعده هاى اين کنفرانس، انتخابات " آزاد و بدوم قيد و شرط" در لهستان بود.

ترومن در اولين ملاقات خود با وزير امور خارجه شوروى ويا چسلوو مولوتوف (Vylacheslav Molotov) ، قصد خود را جهت موضع محکم خود بر خود مختارى لهستان اعلام کرد و به ديپلمات روسى لزوم اطاعت از پيمان يالتا را خاطر نشان ساخت . وقتى مولوتوف اعتراض کرد که " هرگز کسى در زندگى با من اينگونه سخن نگفته است." ترومن پاسخ داد : " به توافق نامه خود احترام بگذاريد و با شما اينطور سخن گفته نخواهد شد." مناسبات دو کشور از آن به بعد رو به وخامت گذاشت.

در طى ماههاى پايانى جنگ جهانى دوم ، نيروهاى شوروى تقريبأ تمامى اروپاى مرکزى و شرقى را در اشغال خود داشتند. مسکو از قدرت نظامى خود استفاده کرد تا به حمايت از کوششهاى احزاب کمونيست در شرق اروپا بر آمده و احزاب دمکراتيک را در هم کوبد.

احزاب کمونيست متصل به مسکو بسرعت حوزه نفوذ و قدرت خود را در تمامى کشورهاى منطقه گسترش دادند که با کودتاى چکسلواکى در سال 1948 به اوج خود رسيد.

اظهارنظرهای عمومى بود که آغاز جنگ سرد راتعيين نمود. در سال 1946 ، استالين اعلام داشت که صلح جهانى " تحت گسترش و توسعه کاپيتاليستى کنونى و اقتصاد جهانى "غيرممکن است. وينستون چرچيل ، نخست وزير انگليس در دوران جنگ، سخنرانى مهيجى را در فولتون ميزورى، در حاليکه ترومن در روى صحنه کنار دست او نشسته بود ابراز داشت. چرچيل گفت: " از استتين (Stettin) در درياى بالتيک گرفته تا تريسته (Trieste) در درياى آدرياتيک ، پرده اى آهنين بر فراز قاره کشيده شده است." او اعلام داشت که بريتانيا و آمريکا مى بايست دست به دست يکديگر داده تا جلوى تهديد شوروى را بگيرند.

 

سدنفوذ

سدی در مقابل نفوذاتحاد شوروى ، خط مشى آمريکا در سالهاى پس از جنگ شد. جرج کنان(George Kennan)، يک مقام عاليرتبه در سفارت آمريکا درمسکو روشى جديد را در يک تلگرام طولانى که در سال 1946 به وزارت کشور فرستاد، شرح داد. اونتايج تجزيه و تحليل هاى خود را پس از بازگشت خود به کشور در مقاله اى که تحت امضاى "X" در جريدهً بسيار معتبر " امور خارجى " به چاپ رسيد بيان کرد. کنان با اشاره به احساس ناامنيتى سنتى روسيه خاطر نشان ساخت که اتحاد شوروى ، موضع خود را تحت هيچ شرايطى نرم نخواهد ساخت. او نوشت که مسکو " بشکلى متعصبانه بر اعتقاد اينکه با آمريکا ، هيچ گونه سازش دائمى وجود نخواهد داشت، و اينکه شايسته و لازم است که توازن داخلى جامعه ها بهم بخورد، ايستاده است . فشار مسکو جهت بسط قدرت مى بايست از طريق" سدهاى نفوذى استوار و هوشيارانه در مقابل تمايلات توسعه طلبانه روسيه ..." متوقف شود.

اولين کاربرد برجسته سدنفوذ در منطقه مديترانه شرقى رخ داد. بريتانيا مدتها بود که از يونان، جائيکه نيروهاى کمونيست در جريان يک جنگ داخلى تهديدى بر سلطنت حاکم شدند ، و همچنين در ترکيه جائيکه اتحاد شوروى درخواست اختيارات انحصارى منطقه اى کرده و همچنين مايل بودند که در بوسپروس (Bosporus) پايگاههاى دريائى بنا کنند، پشتيبانى ميکرد. در سال 1947 ، بريتانيا به ايالات متحده اعلام کرد که ديگر قادر به ادامه چنين کمکى نيست. وزارت کشور آمريکا بسرعت نقشه اى را براى کمک وپشتيبانى از سوى آمريکا طرح ريزى نمود. رهبران سنا منجمله سناتور آرتور واند نبرگ (Arthur Vandenberg) به ترومن گفتند که حمايت براى چنين مداخله اى تنها وقتى ممکن است که او مايل باشد تا " کشور را به طرز وحشتناکى بترساند."

ترومن آماده چنين کارى بود. او در بيانيه اى که بعدها به دکترين ترومن مشهور شد گفت: " من معتقدم که خط مشى ايالات متحده باشد بايد اين باشد که بايد از مردم آزادى که تحت اقليت هاى مسلح تحت اطاعت يا زير فشار خارجى آورده شده اند حمايت کرد." بر طبق همين اعلاميه او از کنگره آمريکا خواست تا 400 ميليون دلار کمک اقتصادى و نظامى جهت کمک به يونان و ترکيه مهيا سازد و چنين هم شد.

با اين وجود، ترومن بالشخصه و جامعه آمريکا براى اين پيروزى بها پرداختند. ترومن جهت منطقى جلوه دادن کمک آمريکا در رابطه با سياست سدنفوذ، تهديد شوروى را براى آمريکا بزرگتر جلوه داد ،در عوض، بيانات او باعث موجى از احساسات ضد کمونيستى در سراسر کشور شد و زمينه را براى ظهور مک کارتيسم (McCarthyism) فراهم ساخت.

سدنفوذ همچنين کمک اقتصادى جامعى جهت کمک به بهبود اروپاى غربى جنگ زده را ايجاب مى کرد. ايالات متحده با وجود کشورهاى منطقه که از لحاظ اقتصادى و سياسى بى ثبات مانده بودند، از اين هراس داشت که احزاب کمونيست محلى که تحت نظر مسکو اداره مى شوند، از سابقه مقاومت خود در برابر نازى ها استفاده کرده و به قدرت رسند. وزير کشور جرج مارشال اظهار داشت که کارى مى بايست صورت گيرد براى آنکه مريض در حال غرق شدن است و دکترها در انديشه اند. " مارشال سابقأ بالاترين رتبه افسرى را در نيروهاى مسلح آمريکا داشته و بعنوان سازمانده اصلى پيروزى نظامى آمريکا در جنگ جهانى دوم محسوب مى شد. در اواسط سال 1947 ، مارشال از کشورهاى اروپائى تحت زحمت خواست که برنامه اى را که هدفش " نه فقط عليه يک کشور و يا دکترين مخصوص بلکه عليه گرسنگى ، فقر، بيچارگى و هرج و مرج باشد وضع کنند." اتحاد شوروى در اولين جلسه اين برنامه ريزى حضور يافت ولى سپس بجاى تقسيم اطلاعات اقتصادى منابع و مشکلاتش و تسليم آن به کنترل غربى ها در عوض کمک غرب، ترجيح به ترک جلسه داد. 16 کشور باقيمانده بر روى تقاضايى کار کردند که نهايتأ منجر به 17 هزار ميليون دلار به مدت 4 سال شد. در اوايل سال 1948، کنگره رأى به حمايت مالى بهبود اقتصادى اروپا داد که اساسأ " طرح مارشال (Marshal Plan)" بود و عمدتأ بعنوان يکى از موفق ترين طرحهاى خط مشى خارجى آمريکا در تاريخ بشمار ميرود. آلمان پس از جنگ به چهار منطقه تحت اشغال آمريکا ، شوروى ، انگيس و فرانسه در آمده بود و پايتخت سابق آلمان برلين، که خود به چهار قسمت تقسيم شده بود ، نزديک مرکز منطقه شوروى بود. ايالات متحده، بريتانيا و فرانسه تبديل مناطق خود را به يک جمهورى خود مختار و مستقل مورد بحث قرار دادند. اما اتحاد شوروى مخالف با نقشه هايى بود که آلمان را متحد سازد و مباحثات در سطح وزيران اين 4 قدرت در آلمان به شکست انجاميد. وقتى که قدرت هاى غربى اعلام نمودند که قصد در تشکيل يک کشور فدرال مستحکم در حصار منطقه خودشان دارند، استالين پاسخ منفى داد. در 23 ژوئن 1948 ، نيروهاى شوروى راه هاى منجر به شهر برلين را مسدود کردند و تمامى جاده ها و خطوط آهن را از سوى غرب بستند.

رهبران آمريکا از اين هراس داشتند که از دست دادن برلين مقدمه اى براى از دست دادن آلمان و در پايان به از دست دادن کل اروپا منجر مى شود. از اين رو، در يک نمايش قاطعانه ازسوئ متفـقين که بنام پل هوايى برلين (Berlin Airlift) مشهور است، نيروهاى هوايى متفقين شروع به پرتاب محموله هاى هوايى برفراز برلين شدند. هواپيما هاى آمريکا ، فرانسه و انگليس قريب به000 , 250, 2 تن محموله از جمله غذا و ذغال سنگ را به برلين سرازير کردند. استالين پس از 231 روز و 264, 277 پرواز ، انسداد برلين را برداشت.

سلطه شوروى بر اروپاى شرقى زنگ خطرى براى غرب شد. ايالات متحده رهبرى کوشش هاى مبنى بر تشکيل يک اتحاد نظامى در جهت اعمال فشار اقتصادى به منزله راهى در زمينه سد نفوذى را بعهده گرفت. در سال 1949، ايالات متحده و 11 کشور ديگر سازمان اتحاديه آتلا نتيک شمالى ( North Atlantic Treaty Organization(NATO) ) را تشکيل داد که اتحاديه اى است بر اساس امنيت مشترک : حمله و تهاجم عليه يکى از اعضا به منزله حمله به تمامى اعضا محسوب شده و از اين رو با قدرت لازمه بر ضد آن مقابله خواهد شد.

سال بعد، ايالات متحده اهداف دفاعى خود را به روشنى اعلام کرد. شوراى امنيت ملى (National Security Council) مشغول بررسى کامل خط مشى دفاعى و خارجى آمريکا شد. حاصل اين مرور جامع، بيانيه ای بنام NSC-68 ، به منزله جهتى نوين در خط مشى ايمنى آمريکا به حساب مى آيد. اين مدرک بر اساس اين فرضيه که " اتحاد شوروى در صدد قبض کنترل تمامى دولت ها و کشورها در هر زمان که براى او مقدور است مى باشد" متعهد شد که آمريکا به تمامى کشورهاى متحد در هر نقطه دنيا که به نحوى از سوى تجاوز و حمله شوروى تحت خطر قرار گيرند - کمک خواهد نمود. ايالات متحده همچنين بطرز قابل توجهى بودجه نظامى و دفاعى خود را افزايش داد تا بتواند بر عليه تهديدات شوروى برعليه حضور اروپا ، آمريکا ، انگليس در برلين غربى بايستد.

 

جنگ سـرد در آســيا و خـاورميـانه

آمريکا در ضمن اينکه د رصدد جلوگيرى از همه گير شدن ايد ئولوژى کمونيست در اروپا بود ، همچنين قادر به پاسخگويى در نقاط ديگر نيز بود . در چين ، آمريکا نگران رشد و پيشرفت مائو تسه تونگ (Mao Zedong) و حزب کمونيست او بود. در طى جنگ جهانى دوم، دولت ناسيوناليست تحت رهبرى چيان کاى شک (Chiang Kai-shek) و نيروهاى کمونيست، جنگى داخلى را در حاليکه در حال جنگ با ژاپنى ها بودند، آغاز کردند. چيانگ يک دوست دوران جنگ بود ولى حتى پشتيبانى آمريکا نمى توانست دولتى را که بطور نااميدانه اى غيرموثر و فاسد بود بر جا نگاه دارد. نيروهاى مائو بالاخره در سال 1949 قدرت را قبضه کردند و وقتى که او اعلام داشت که رژيم تازهً او از اتحاد شوروى عليه آمريکاى "امپرياليستى" حمايت مى کند، چنين بنظر مى رسيد که کمونيسم لااقل در آسيا از کنترل خارج شده است.

جنگ کره باعث درگيرى نظامى بين آمريکا و چين شد. متفقين کره را در نوار موازى سى وهشتم پس از آزاد ساختن آن ازچنگال ژاپنى ها در پايان جنگ جهانى دوم، تقسيم نمودند. اتحاد شوروى تسليم ژاپنى ها را در شمال موا زات 38 پذيرفت ، ايالات متحده نيز تسليم ژاپن را در جنوب اين خط پذيرفت. خط جدا کننده شمال و جنوب که اساسأ به جهت تسهيلات نظامى مقرر شده بود ، با تشديد تشنج جنگ سرد، سفت و سخت تر شد. هر دو ابرقدرت دولت هايى را در مناطق اشغالى خودشان تشکيل داده و حتى پس از خروجشان آنها را حمايت مى کردند.

د ر ژوئن 1950، نيروهاى کره شمالى از نوار موازى 38 عبور کرده و به جنوب حمله ور شدند و تا سئول (Seoul) پيش رفتند. ترومن که کره شمالى را بعنوان چنگه شوروى در جدال جهانى محسوب مى کرد، نيروهاى آمريکائئ را آماده کرده و ژنرال داگلاس مک آرتور را به کره اعزام کرد. در عين حال ، ايالات متحده، موفق به موافقت اينکه کره شمالى را کشور متجاوز قلمداد کند شد. ( اتحاد شوروى، که قادر بود اين تصميم را به علت اينکه يک کرسى در شوراى امنيت داشته است، وتو کند، سازمان ملل را به علت مخالفت با تصميم پذيرفتن جمهورى خلق چين، تحريم کرد).

جنگ به عقب و جلو مى رفت. نيروهاى کره و آمريکا در آغاز تا اطراف شهر پوسان (Pusan) به عقب رانده شدند. در يک حمله زمينى - دريائى متهورانه در اينچون(Inchon)، بندر شهر سئول ، نيروهاى کره شمالى به عقب رانده شدند ولى همانطور که جنگ به مرزچين نزديک مى شد، چين وارد جنگ شده و نيروهاى عظيمى را در سراسر رودخانه يالو(Yalu)، بسيج نمود. نيروهاى سازمان ملل، که اکثر از سوى آمريکا بودند، مجددأ کنترل را به دست گرفته و پس از جنگ شديدى، آهسته آهسته تمام مناطق را پس گرفته و نيروهاى مقابل را تا مرز 38 به عقب راندند.

وقتى که مک آرتور با تلاش بر جلب حمايت مردم جهت بمباران چين و اجازه حمله به سرزمين اصلى چين از سوى نيروى چين ملى چيان کاى چک ، اصول کنترل مدنى ارتش را زير پاى گذاشت، ترومن او را به سر پيچى از دستورات محکوم کرد، و او را از وظايف خود بر کنار کرده و بحاى او ژنرال متيو ريج وى (Matthew Ridgeway) را جايگزين ساخت. مخاطرات جنگ سرد بسيار بالا بود ولى کوشش هاى دولت در جهت کوتاه کردن جنگ بسيارى از آمريکائيان را که قادر به درک نياز به جلوگيرى از جنگ نبودند نااميد ساخته بود. محبوبيت ترومن به 24 در صد نزول يافت ، پايين ترين ميزان در ميان تمام روساى جمهورى از زمانى که ميزان محبوبيت رياست جمهورى به ثبت مى رسيد.

مذاکرات متارکه جنگ در جولاى 1951 آغاز شد. دو طرف عاقبت در جولاى 1953، در طى اولين دوره رياست جمهورى آيزنهاور ، جانشين ترومن ، به موافقت رسيدند.

کشمکش هاى جنگ سرد در خاورميانه نيز در جريان بود. اين منطقه که از لحاظ استراتژيکى به جهت نفت بسيار مهم بود، در سال 1946 وقتيکه نيروهاى شوروى، حتى پس از آنکه نيروهاى انگليس و آمريکا ايران را تخليه کرده بودند، بر طبق قول شان در کشور باقى ماندند، آسيب پذير شد. ايالات متحده از سازمان ملل تقاضا کرد تا حضور نيروهاى مسکو را محکوم نمايد. وقتى که ايالات متحده شاهد ورود تانک هاى شوروى به منطقه شد، واشنگتن آماده درگيرى مستقيم شد. نيروهاى شوروى که با تصميم آمريکا براى رو در رويى مواجه شدند، نيروهاى خود را عقب کشيدند.

دو سال بعد، ايالات متحده رسمأ کشور نوين اسرائيل را 15 دقيقه پس از اعلام آن ، به رسميت شناخت، تصميمى که ترومن با وجود مقاومت شديد از سوى مارشال و وزارت کشور اتخاذ کرد.

ايالات متحده در ضمن اينکه مشغول زمينه چينى براى مناسبات نزديک با اسرائيل بود ، هنوز در صدد بود تا دوستى خود را با کشورهاى عرب که مخالف اسرائيل بودند نگاه دارد.

 

آيـزنهاور و جـنگ سـرد

دوايت آيزنهاور(Dwight D. Eisenhower) که در سال 1953 به رياست جمهورى منصوب شد با روساى جمهورى پيشين فرق داشت . بعنوان يک قهرمان جنگ ، او حالتى طبيعى و خودمانى داشت که او را بسيار مردمى ساخته بود. "من ايک Ike را دوست دارم" شعار مبارزات انتخاباتى روز بود. در سالهاى پس از جنگ، بعنوان فرمانده کل ارتش، پرزيدنت دانشگاه کلمبيا و قبل از تلاش براى نامزد شدن بعنوان نامزد رياست جمهورى حزب جمهورى خواه ، سرپرستى کل ناتو را بعهده داشت. با اينکه بسيار در جلب کار دست جمعى بين افراد ماهر بود ولى در جستجوى نقش مردمى محدود بود.

او هنوز همچون ترومن به ديد اساسى خط مشى خارجى آمريکا اعتقاد داشت. آيزنهاور نيز کمونيسم را بعنوان يک نيرو يکپارچه که در صدد برترى جهانى است قلمداد مى کرد. او بر اين اعتقاد بود که ، مسکو ، تحت رهبرانى چون استالين ، درصدد راه انداختن يک انقلاب جهانى است. او در اولين نطق رياست جمهورى خود چنين گفت: " نيروهاى خوب و بد، عظيم ، مسلح وچنين مخالف کمتر درتاريخ ديده شده است .آزادى در برابر بردگى و نور در مقابل تاريکى در مبارزه قرار گرفته اند."

آيزنهاور و وزير کشور او ، جان فاستر دالس (Foster Dulles) اعتقاد داشتند که سياست سد نفوذى به اندازه کافى جلوى گسترش شوروى را نگرفت. از اين رو، سياست آزادکننده تهاجمى لازم بود تا کشورهاى تحت سلطه کمونيسم را رها سازد. ولى با تمام سخن سنجيها يش ، وقتى که شورش هاى دمکراتيک در مناطق تحت سلطه شوروى - مانند مجارستان در سال 1956 - در هم کوبيده شد - ايالات متحده در زمانيکه شوروى ها شورشيان را تار ومار مى کردند، بکنار ايستاد.

تعهد اساسى آيزنهاور به اعمال سد نفوذى عليه کمونيسم بر جاى خود باقى ماند و از اين رو او تکيه آمريکا را بر سپر هسته اى افزايش داد. پروژه مانهاتان در طول جنگ جهانى دوم ، باعث ساختن اولين بمب هاى اتمى شده بود. در سال 1950، توسعه و توليد يک بمب هيدروژنى نوين و قوى تر را تاييد کرد. اينک آيزنهاور که درپى کنترل هزينه بودجه و مصارف بود پيشنهاد " تلا فى همه جانبه " را داد. تحت اين دکترين ، ايالات متحده آماده بود تا اگر کشور و يا منافع آن تحت مخاطره قرار گيرد، از سلاحهاى اتمى استفاده نمايد.

در عمل ، آيزنهاور نيروهاى آمريکا را با احتياط کامل تخليه مى نمود و د ربرابر تمامى پيشنهادات جهت استفاده از سلاحهاى هسته اى در اندونزى ، که در آنجا فرانسوى ها توسط نيروهاى کمونيست ويتنامى در سال 54 سرنگون گشته بودند و همچنين در تايوان، جائيکه ايالات متحده متعهد شده بود تا از رژيم چين ملى عليه جمهورى خلق چين دفاع کند، مقاومت کرد. در خاورميانه، آيزنهاور در برابر استفاده از زور، وقتى که نيروهاى فرانسوى و انگليسى کانال سوئز را اشغال و اسرائــيل بدنبال ملى کردن کانال توسط مصرى ها در سال 1956 به صحراى سينا حمله ور شد مقاومت کرد. تحت فشارهاى شديد آمريکا، نيروهاى اسرائيلى ، فرانسوى و انگليسى از مصر خارج شده و مصر کنترل کانال را بدست آورد.

 

جـنگ سـرد در مـنـزل

نه تنها جنگ سرد خط مشى خارجى آمريکا را شکل داد بلکه اثرى عميق در امور داخلى کشور برجاى گذاشت. آمريکائيان مدتها بود که ترس از براندازى راديکال داشتند و در طى وحشت قرمز 1920 - 1919 ، دولت سعى در برانداشتن تهديدهاى ظاهرى بر جامعه آمريکا برآمد. حتى کوشش هاى جدى تر نيز پس از جنگ جهانى دوم به انجام رسيد تا ريشه کمونيسم را از ايالات متحده برکند.

وقايع خارجى و رويدادهاى جاسوسى به وحشت ضد کمونيستى زمان دامن زد. در سال 1949، اتحاد شوروى اولين دستگاه اتمى خود را منفجر ساخت که آمريکا ئى ها را بوحشت انداخت که آمريکا هدف حمله شوروى قرار مى گيرد. در سال 1948 ، آلگر هيس(Alger Hiss) که معاونت وزارت کشور و معاون روزولت در کنفرانس يالتا بود، از سوى وايتکر چمبرز(Whitaker Chambers) ، که يک عامل سابق شوروى بود ، متهم به جاسوسى کمونيست شد. هيس اتهامات را رد کرد ولى در سال 1950 او متهم به سوگند دروغ شد و در نهايت ، در سال 1950 ، دولت يک شبکه جاسوسى انگليسى آمريکائى را بر ملا ساخت که درمورد توليد بمب اتم ، مدارک به اتحاد شوروى مى فرستاد. دستگيرى و دادگاه اتل وجوليوس روزنبرگ (Ethel and Julius Rosenberg) جهت فاش ساختن اسرار اتمى تصور يک خطر کمونيستى را در داخل کشور بيشتر نمود. دادستان کل جى ها وارد مک گرت(Howard J. McGrath) اعلام داشت که کمونيست هاى آمريکائى زيادى هستند که هر يک " ميکرب مرگ براى جامعه " هستند.

وقتى که جمهورى خواهان در انتخابات ميان دوره اى کنگره در سال 1946 به پيروزى رسيدند و بنظر آماده رسيدگى به فعاليت توطئه گران بودند ، رئيس جمهور يک برنامه صداقت کارمندان دولت (Federal Employee Loyalty Program) را بر پا کرد. کارمندانى که در مورد رابطه هاى گذ شته و يا حال آنها پرسيده مى شد اغلب شانس بسيار کمى براى دفاع از خود داشتند.

کنگره نيز برنامه صداقت خود را به راه انداخت. در سال 1947 ، کميته مجلس مربوط به رسيدگى به فعاليت هاى غير آمريکائى صنعت سينما را مورد رسيدگى قرار داد تا مشخص کند که آيا احساسات کمونيستى در فيلم هاى محبوب به نمايش گذاشته مى شود يا خير . وقتى که برخى از نويسندگان از سوگند امتناع ورزيدند، به تحقير گرفته شده و به زندان روانه شدند. د رپاسخ ، هاليوود تسليم شده و از استخدام هر شخصى که حتى ذره اى گذشته سئوال برانگيز داشته امتناع ورزيد.

ولى شديدترين مبارز ضد کمونيستى، سناتور جوزف مک کارتي(McCarthy) ، جمهورى خواهى از ويسکانسين بود. او در سال 1950 با ادعاى اينکه ليست 205 نفر را که در وزارت کشور کمونيست هستند را در اختيار دارد، توجه همگان را به خود جلب کرد. گرچه مک کارتى متعاقبأ چندين بار اين رقم را تغيير داد و نتوانست هيچيک از اتهامات خود را ثابت کند،معهذا توجه مردم را تامدتى عجيب به خود جلب کرد.

مک کارتى وقتى که حزب جمهورى خواه کنترل سنا را د راختيار خود گرفت، به قدرت رسيد. بعنوان سرپرست کميته، او اکنون براى نهضت خود جايى داشت. او با تکيه بر برنامه هاى جامع تلويزيونى و جرايد ، مقامات بالا رتبه را به خيانت متهم ساخت. او با شهرت مستحکم خود اغلب از کلمات عاميانه جهت نام نهادن و تفسير شخصيت عوامل " فاسد و فحاش" درحملات خود استفاده مى کرد.

ولى مک کارتى پا را بسيار فراتر گذاشت. گرچه آمار نشان مى داد که نيمى از مردم پشتيبان او هستند، مک کارتى با بمبارزه طلبيدن ارتش آمريکا، وقتى که يکى از معاونين وى به خدمت احضار شد، پا بر خود گذاشت. تلويزيون " در طفوليت خود " جريان محکمه را به منزل ميليونها نفر آورد. بسيارى از آمريکائيان براى اولين بار شاهد تاکتيک هاى وحشيانه مک کارتى بودند و همانطور که حمايت مردم شروع به کاهش رفت سناى آمريکا در نهايت رفتار او را محکوم ساخت.

تا آن موقع، مک کارتى قدرت عظيمى را در آمريکا به دست گرفته بود. او برای افرادی که نگران بن بست کره و يا منافع کسب شده بوسيله کمونيست ها بودند راه فرارى داشت. او ترسى را که دولت ترومن عليه کوشش هاى کمونيستى راه انداخته بود شديدتر کرد و تاکتيک هايى راکه اغلب عليه انسان هاى بيگناه صورت مى گرفت قانونى ساخت. بطور کوتاه - مک کارتى، بدترين نوع زياده روى داخلى جنگ سرد بود.

 

اقـتـصاد پس از جـنگ ( 1960 - 1945 )

همانطور که جنگ سرد در طول يک دهه و نيم پس از جنگ جهانى دوم شکل مى گرفت، ايالات متحده رشد اقتصادى سرسام آورى را تجربه کرد. جنگ بازگشت کاميابى و موفقيت را حاصل شد و در دوران پس از جنگ، ايالات متحده موقعيت خود را بعنوان ثروتمند ترين کشور جهان تثبيت نمود. درآمدناخالص ملى ، که شاخص مقدار کل کالاها و خدماتى است که در آمريکا توليد مى شود ، از حدود 200 هزار ميليون دلار در سال 1940 به 300 هزار ميليون دلار در سال 1950 و تا بيش از 500 هزار ميليون دلار در سال 1960 رسيد. آمريکائيان بيشترى اکنون خود را بخشى از طبقه متوسط مى دانستند.

رشد، منابع گوناگونى داشت. صنعت اتومبيل بويژه بخش بزرگى از اين رشد بود چون تعداد اتومبيل هاى توليد شده در آمريکا در هر سال بين سالهاى 1946 و 1955 چها ر برابر شد. برنامه خريد خانه بسيار رونق گرفت که خود تا حدى به جهت رهن هاى قابل استطاعت آسانى بود که براى اعضاى ارتش برگشته از جنگ در نظر گرفته شده بود، اضافه شدن بودجه دفاعى در زمان اوج جنگ سرد نيز نقش مهمى داشت.

پس از سال 1945 ، شرکت هاى اصلى آمريکا بزرگتر شدند. موجى از ادغامات در دهه 1890 و برخى در دهه 1920 صورت گرفت و در دهه 1950 ادغامات ديگرى شروع شد. شرکت هاى - ادغام شده - جديد با فعاليت د رصنايع گوناگون در اين کا رپيشرو شدند. براى مثال: تلگراف و تلفن بين المللى (ITT) که هتل هاى شرايتون ، کنتيننتال بيکينگ ، بيمه حريق هارتفورد وکمپانى اجاره ماشين (AVIS) را خريد در ميان چنين شرکت هايى بودند. کمپانى هاى خصوصى کوچکتر همچون رستورانهاى مک دونالد به نحو ديگرى عمل کردند. شرکت هاى بزرگتر حتى در کشورهاى خارجى شروع به فعاليت کردند چون هزينه کارگر کمتر بود.

زندگى کارگران همزمان با تغيير آمريکاى صنعتى تغيير يافت. کارگران کمترى محصولات توليد مى کردند؛ بيشترکارهاى خدماتى داشتـند. تا سال 1956 اکثريت کارهاى دفترى داشته و بعنوان مديران شرکت ها ، معلمين ، فروشندگان و کارمندان ادارات کارمى کردند. بعضى از شرکت ها مزد ساليانه تضمين شده ، مقاطعه کاريهاى دراز مدت و منافع ديگر به کارمندان ارائه دادند. با چنين تغييراتى ، مبارزه گرايى از اهميت افتاده و برخى از تبعيضات طبقاتى بتدريج از بين رفت.

زارعين، از سوى ديگر ، مواجه با دورانى سخت شدند. افزايش در بهره ورى وقتى که مزرعه دارى خود يک دادوستد عظيم گشت، منجر به يکپارچگى کشاورزى گرديد. مزارع خانوادگى، برعکس ، رقابت را مشکل يافتند و زارعين بيشتر و بيشترى زمين خود را ترک کردند.

آمريکائى هاى ديگرى نيز کوچ کردند. در دوره پس از جنگ ، غرب و جنوب غرب آمريکا رشد نمود و اين روندى بود که تا پايان قرن ادامه يافت. شهرهاى کمر بند خورشيد(Sun Belt) چون هوستون ، تگزاس ؛ ميامى ، فلوريدا ؛ آلبوکرکى ، نيومکزيکو؛ توسان(Tucson) و فينيکس، آريزونا به سرعت وسيع و وسيعتر شدند. لوس آنجلس کاليفرنيا ، از فيلادلفيای پنسيلوانيا جلو افتاده و سومين شهر بزرگ آمريکا شد. تا سال 1963، جمعيت کاليفرنيا از نيويورک بيشتر بود.

يک شکل مهم ترى از کوچ منجر شد که آمريکائيان از شهرها خارج شده و به حومه ها پناه برند به اين اميد که بتوانند خانه اى قابل استطاعت براى خانواده هاى بزرگترى که از افزايش عظيم تولد پس از جنگ بوجود آمده بود، بيابند. خانه سازانى همچون ويليام لويت (William Levitt) ، مناطق مسکونى نوينى را با استفاده از روش هاى توليد عمده برپا کردند - که در آنها خانه ها همه هم شکل يکديگر بودند. خانه هاى لويت همگى پيش ساخته بودند يا اينکه بخشى از آنها در کارخانه درست مى شد وبخشى درمحل نصب . خانه ها قيمتى متعادل داشت و روش هاى لويت هزينه را کاهش مى داد و به صاحبان جديد اين امکان را مى داد که لا ا قل صاحب بخشى از روياى آمريکا شوند.

همانطور که حومه شهرها بزرگ و بزرگتر مى شد، مراکز تجاری بيشترى به اين مناطق نقل مکان کردند. مراکز خريد بزرگ که پر از فروشگاههاى گوناگون بود روند مصرف کنندگان را تغيير داد. تعداد اين مراکز از هشت واحد درپايان جنگ جهانى دوم به 3840 در سال 1960 رسيد. مشتريان با دسترسى به پارکينگ هاى راحت و ساعات کارشب قادر بودند تا از خريد از شهر کاملأ اجتناب ورزند. اتوبان هاى تازه دسترسى بهترى به حومه شهرها و مراکز خريد فراهم ساختند. لايحه اتوبانهاى 1956 ، 26 هزار ميليون دلار، که بزرگترين هزينه کار عمومى بود که تا به حال در تاريخ آمريکا انجام شده بود ، را جهت ساختن بيش از 64 هزار کيلومتر جاده هاى فدرال که تمامى نقاط کشور را به يکديگر مربوط ساخت، مهيا نمود.

تلويزيون نيز اثزى عظيم در روندهاى اقتصادى و اجتماعى داشت. تلويزيون با اينکه در سال 1936 ساخته شده بود ولى تا پس از پايان جنگ بشکل عمده به بازار عرضه نشده بود. در سال 1946، کمتر از 17000 دستگاه تلويزيونى در کشور وجود داشت. 3 سال بعد، مصرف کنندگان نزديک به 250 هزار دستگاه تلويزيون در هر ماه مى خريدند و تا سال 1960 ، 4/3 تمامى منازل لا اقل يک دستگاه تلويزيونى در خانه داشتند. در اواسط دهه، يک خانواده متوسط، چهار تا پنچ ساعت در روز به تماشاى تلويزيون مى نشست. شوهاى تلويزيونى براى کودکان شامل Howdy Doody Time, The Mickey Mouse Club بود. تماشاچيان مسن تر کمدى هايى همچون لوسيل بال و پدر بهتر مى داند (I Love Lucy, Father Knows Best)، را ترجيح مى دادند. آمريکائيان از هر قشر سنى رويا رو با آگهى هاى تجارتى پيچيده اى براى محصولا تى شدند که داشتن اين محصولات خوب را براى يک زندگى خوب تبليغ مى کرد.

 

فير ديل (مبادله عادلانه (The Fair Deal)

" فيرديل" نامى بود که به برنامه هاى مدنى هرى ترومن داده شده بود. ترومن ، با بنا نهادن بر نيو ديل روزولت ، اعتقاد داشت که دولت فدرال مى بايست موقعيت هاى اقتصادى و ثبات اجتماعى را تضمين کند. او جهت انجام اين نيازها در برابر مخالفت شديد سياسى از سوى قانونگذاران محافظه کار که مصمم بودند تا نقش دولت را کاهش دهند، ايستاد و آنها را به انجام رسانيد.

نخستين اولويت ترومن در دوره پس از جنگ همانا انتقال کشور به سوى يک اقتصاد زمان صلح بود. افراد تا زه از خدمت برگشته مى خواستند فورا به خانه برگردند ولى به محض رسيدن مواجه با رقابت در خريد خانه و يافتن کار شدند. لايحه G.I. Bill که پيش از اتمام جنگ به تصويب رسيد، با تدارک منافعى چون وامهاى تضمينى براى خريد خانه و کمک مالى براى آموزش صنعتى و آموزش عالى در سطح دانشگاه ، اين مرحله را براى تازه از خدمت برگشته ها آسان کرد، تا راحت تر به زندگى خو گيرند.

ناآرامى کارگران مشکل ديگرى بود. به محض اينکه توليد محصولات جنگى متوقف شد، بسيارى از کارگران از کار بيکار شدند. برخى ديگر تقاضاى اضافه حقوقى را که ادعا مى کردند مدتها است عقب افتاده کردند. در سال 1946، چهار ميليون و ششصد هزار کارگر دست به اعتصاب زدند، تعدادى بيش از هر دوره اى در تاريخ آمريکا . آنها صنايع برق ، فولاد و اتومبيل را به مبارزه طلبيدند. وقتى که اعتصاب به خطوط آهن و معادن ذغال سنگ کشيده شد، ترومن مداخله کرد ولى با انجام اين کار ميليونها آمريکائى طبقه کارى راازخود بيگانه کرد.

ترومن در ضمن مقابله با مشکلات فورى و مهم ، برنامه هاى جامع تر خود را عرضه نمود. کمتر از يک هفته پس از اتمام جنگ ، برنامه 21- نکته اى خود را که حفاظت در برابر موازين استخدامى تبعيض گونه ، افزايش حداقل دستمزد ، کمک به بيکاران و خانه سازى را شامل ميشد به کنگره عرضه کرد. در ماههاى پس از آن ، پيشنهادات ديگرى جهت بيمه درمانى و قانون انرژى اتمى را افزود. روشهاى پخش شده ، اغلب اولويت هاى ترومن را مبهم جلوه مينمود.

جمهورى خواهان بسرعت به اين عمل حمله کردند. در سال 1946 در انتخابات مجلس آنها پرسيدند " بس اتان است ؟ " و رأى دهندگان پاسخ دادند که بس است. جمهورى خواهان با کسب اکثريت در هر دو مجلس براى اولين بار از سال 1928 ، مصّمم بودند که خط مشى ليبرال سالهاى روزولت را عوض کنند.

درحالى که کنگره مصرف را کم کرده و ماليات را کاهش داد ترومن با کنگره جنگيد. در سال 1948 ، عليرغم اينکه تمامى نظر خواهى ها نشان مى داد که او هيج شانسى ندارد، براى انتخاب مجدد به جلو رفت. پس از يک مبارزه اتنخاباتى بسيار شديد، ترومن يکى از بزرگترين پيروزيهای غير منتظره سياست آمريکا را با شکست دادن نامزد انتخاباتى جمهورى خواهان ، توماس دووى (Thomas Dewey)، فرماندار نيويورک، بدست آورد. ترومن با تازه ساختن نهضت " نيوديل " سابق ، به کارگران ، کشاورزان و راى دهندگان سياه پوست متوسل شد و يک دوره رياست جمهورى ديگر را از آن خود ساخت.

وقتى که ترومن نهايتأ پست رياست جمهورى را در سال 1953 ترک نمود، " فيرديل (Fair Deal) " او يک موفقيت درهم بود . در جولاى 1948 ، او تبعيض نژادى را در فعاليت هاى استخدامى در دولت فدرال ممنوع کرده و به تفکيک سياه و سفيد درارتش پايان داد. حداقل دستمزد افزايش يافت و برنامه هاى تامين اجتماعى توسعه يافت. برنامه هاى خانه سازى توفيقاتى را به همراه داشت ولى جوابگوى بسيارى از نيازها نبود. بيمه درمانى ملى و تدابير کمک هزينه تحصيلى هرگز از زير دست مجلس عبور نکرد. مشغوليات او با مسايل جنگ سرد موثر بودن او را در کشور بويژه در روبرويى با مخالفت شديد مختل ساخت.

 

روش آيـزنهاور

دوايت آيزنهاور زير بناى اساسى مسئوليت دولت را که توسط " نيوديل " بنا شده بود پذيرفت ولى در صدد محدود ساختن نقش رياست جمهورى بود. او اين سبک را " محافظه کارى پويا " يا " جمهورى خواهى مدرن " ناميد که به گفته خودش به معناى " محافظه کار در مورد پول و ليبرال در مورد انسانها" بود. يکى از منقدين ادعا ميکرد که آيزنهاور به نحوى مى گويد که من "ساختن بسيارى از مدارس را بشدت پيشنهاد ميکنم ولى بدون ارائه پول براى آنها" .

اولين اولويت آيزنهاور تنظيم بودجه کشور پس از سالها کم و کسرى بود. او مى خواست هزينه و خرج را کرده ماليات را کاهش دهد و ارزش دلار را تثبيت کند. جمهورى خواهان حاضر به ريسک احتمال بيکاری درقبال کنترل تورم بودند. آنها با امتناع از تحريک بيش از حد اقتصاد کشور ، شاهد 3 بحران و رکود اقتصادى در کشور درعرض 8 سال بودند.

در جبهه هاى ديگر، دولت آيزنهاور کنترل مناطق نفت خيز خارج از سواحل را از دولت به ايالات مربوطه منتقل ساخت. دولت همچنين به طرفدارى از توسعه انرژى توسط بخش خصوصى بود بر خلاف روش همگانى که دمکرات ها در پى آن بودند. د رهر چيزى که آيزنهاور در آن وارد شد تمايل آن بسيار دلسوزانه به سمت بازرگانى و تجارت بود.

تمايل آيزنهاور در جهت ايفاى نقشى متعادل در عموم اغلب باعث بن بست در قانونگذارى مى شد. با اين حال او در پشت صحنه فعال بوده و برنامه هاى محبوب خود را به جلو مى راند. و او يکى از چند رياست جمهورى بود که به همان محبوبـيتى که وارد کاخ سفيد شد آنجا را ترک کرد.

 

فـرهـنگ دهه 1950

در طى دهه 1950 ، يک احساس يکنواختى جامعه آمريکا را در بر گرفت. انطباق و پيروى از رسوم و عقايد بسيار رايج بود به شکلى که جوان و پير مانند يکديگر بد نبال معيارهاى جمع بودند تا دنباله رو آرمان هاى فردى. گرچه مردان و زنان مجبور شده بودند تا در طى جنگ جهانى دوم به الگوهاى استخدامى جديد درآيند ولى به محض پايان جنگ، قواعد سنتى مجددأ برقرار شد. مردان نان آور بوده و زنان ، حتى وقتى شاغل بودند، جاى معين خودرا در خانه داشتند. جامعه شناس ديويد ريزمن (David Riesman) اهميت توقعات گروه همسالان را در کتاب با نفوذ خود " جمعيت تنها " بيان مى کند. او اين جامعه جديد را " رهبری پذيرفته از ديگران" خواند و اذعان داشت که چنين جوامعى بسوى ثبات و تطبيق قدم برمى دارند. تلويزيون به روند يکنواختى با ارائه دادن تجربه اى مشترک به جوان و پير که منعکس کننده الگوهاى پذيرفته شده جامعه است، کمک کرد.

ولى همه آمريکائيان با چنين معيارهاى فرهنگى منطبق نشدند. بسيارى از نويسندگان ، اعضاى به اصطلاح " نسل تپش" عليه چنين ارزش هاى سنتى بپا خاستند. آنها با پافشارى بر خودانگيزی و معنويت ، درک و فراست را بر برهان و عرفان، و صوفى گرى مشرق زمين را بر مذاهب سازمان داده شده غرب ترجيح دادند. " تپش ها " از اين هم فراتر رفته و الگو هاى احترام در جامعه را نيز به مبارزه طلبـيدند و مابقى فرهنگ را تکان دادند.

کارهاى ادبى آنها نشاندهنده حس آزاد گرايانه آنهاست. جک کرواک (Jack Kerouac) پر فروشترين داستان خود ، در راه (On the Road)، را در يک حلقه کاغذ 75 مترى تايپ کرد. کتاب که فاقد نقطه گذارى و ساختمان جمله بندى استاندارد بود ، امکانات حيات و زندگى آزاد را بيشتر و بيشتر جلوه گر نمود. شاعر آلن گينزبرگ(Allen Ginsberg) نيز بسبب شعر خود " زوزه (Howl)" که انتقادى سوزان بر تمدن ماشينى و مدرن بود، انگشت نما شد. وقتى که پليس او را متهم به انتشار ا قلام ناپسند ساخت و چاپ و انتشار آن را توقيف نمود، گينزبرگ تحسين مملکت را با يک دادگاه موفقيت آميز به خود اختصاص داد.

موسيقى دانان و هنرمندان نيز به پا خواستند . خواننده اهل تنسى الويس پرسلى (Elvis Presley) موسيقى سياهان را به شکل راک اند رول محبوب همگان ساخت و بيشتر آمريکائيان متين و موقر را با آرايش سر داک تيل (ducktail) و کفل نوسانى خود تکان داد. بعلاوه ، الويس و ديگر خوانندگان راک اند رول نشان دادند که تماشاگران سفيد نيز براى موسيقى سياهان وجود دارند و از اين رو شاهدى شدند براى ترکيب فرهنگ آمريکا . نقاشانى چون جکسون پولاک (Jackson Pollock) سه پايه هاى نقاشى را رها کرده و نقاشى هائى روی کرباسهای غول آسائى روى زمين کشيده، آنها را رنگ کرده و با موجى وحشى از رنگهاى متفاوت تزئين نمودند. تمامى اين هنرمندان و نويسندگان، از هر گروه هنری ، مدل هايى را براى انقلاب اجتماعى گسترده تر وعميقتر حس شده دهه 1960 پديد آوردند.

 

مبدأ حـرکـت هـاى حـقـوق اجـتـماعى

آمريکائى هاى آفريقائى - الاصل در سالهاى پس از جنگ بيشتر و بيشتر بى قرار شدند. در طول جنگ آنها به تبعيض نژادى در ارتش و در سر کار اعتراض مى کردند واز اين طريق مقدارى منفعت نيز برايشان حاصل شد. ميليونها سياه پوست مزارع جنوب را ترک کرده و بسوى شهرهاى شمال سرازير شدند جائيکه اميد يافتن کار داشتند. در عوض خود را در محله هاى شلوغ شهرها يافتند . دراين زمان سياهپوستان از خدمت جنگ برگشته، واز شهروند طبقه دوم بودن امتناع مى ورزيدند ، وهمچون سياهان ديگر شروع به نهضتى کردند که ادعا مى کرد زمان کاملأ براى مساوات نژادى مناسب است.

جکى رابينسون (Jackie Robinson) در سال 1947 وقتى که خط نژاد پرستى بيسبال را شکست و در ليگ سراسرى ملى مشغول ببازى شد، تبعيض نژادى را به تصوير کشيد. او بعنوان عضوى از تيم بروکلين داجرز(Brooklyn Dodgers) ، اغلب در برابر هم تيمى هاى خود و اعضاى تيم مخالف با مشکل مواجه مى شد. ولى اولين فصل ورزشى او با موفقيت کامل بپايان رسيد و راه را براى بقيه بازيکنان سياه پوست ، که تا به حال در ليگ " نگروها" مانده بودند، باز کرد.

مقامات دولت و بسيارى ديگر از آمريکائيان رابطه بين مشکلات نژادى و سياست هاى جنگ سرد را يافتند. ايالات متحده بعنوان رهبر دنياى آزاد بد نبال حامى و پشتيبان در آفريقا و آسيا بود. تبعيض نژادى در کشور کوشش براى بدست آوردن دوستانى در نقاط ديگر جهان را مختل ساخت.

هرى ترومن حرکت حقوق مدنى راپشتيبانى مى کرد. او به مساوات سياسى، نه مساوات اجتماعى اعتقاد داشت و اهميت روز افزون راى سياهان را درک مى کرد. وقتى که او در سال 1946 از زجرکشی و آزار و ديگر اشکال خشونت گروهى که هنوز در جنوب بکار برده مى شد آگاه شد، کميته حقوق اساسى را برگماشت تا به تبعيض نژادى بر اساس نژاد و مذهب رسيدگى کند. گزارش اين کميته ، که سال بعد منتشر شد، سياهان را در وضعيت " طبقه دوم " در زندگى آمريکائى بر شمرد. و همچنين نياز دولت فدرال براى تثبيت و تضمين حقوق تمامى شهر وندان را لازم دانست.

ترومن با ارائه يک برنامه حقوق اساسى ده نکته اى به کنگره به اين ندا پاسخ داد. وقتى که دمکراتهاى جنوب که از وضعيت حقوق اساسى محکم تر، عصبانى شده بودند، حزب را در سال 1948 ترک نمودند، ترومن با انتشارحکم اجرائى که تبعيض نژادى را در استخدام در دستگاههاى دولتى ممنوع مى سازد، دستور رفتارى برابر در نيروهاى مسلح را داده و کميته اى را برگماشت تا به تفکيک نژادى در ارتش پايان دهد. آخرين محدوديت هاى نظامى در طول جنگ کره به پايان رسيد.

سياهان در جنوب مقدارى کم ا ز اين حقوق سياسى و مدنى را بدست آوردند. بيش از يک ميليون سرباز سياه در جنگ جهانى دوم جنگيده بودند ولى آنهايى که از جنوب اعزام شده بودند هنوز حق راى نداشتند. سياهانى که سعى در نام نويسى براى راى دادن مى کردند اغلب با ضرب و شتم ، از دست دادن شغل ، از دست دادن اعتبار و يا زمين خود مواجه مى شدند. زجرکشى هنوز رايج بود و قوانين جيم کرو (Jim Crow) تبعيض نژادى را در ماشين ها ، قطار، هتل ها، رستورانها ، بيمارستان ها، مراکز تفريحى و محل هاى کاريابى به شدت اعمال مى کردند.

 

حـرکـت ضـد تـبـيعـض نـژادى

سياهان جريان را در دست هاى خود گرفتند. انجمن ملى پيشرفت افراد دورگه (The National Association for the Advancement of Colored People (NAACP)) مصمم شد تا دکترين قضايى را که در محکمه دادگاهى پلسى عليه فرگوسن که در سال 1896 به رسميت رسيده بود، براندازد. بر طبق تصميم آن دکترين، جدا کردن دانشجويان سياه از سفيد در مدارس برطبق قانون اساسى بوده به شرط آنکه تسهيلات در اختيار آنها " جدا ولى برابر " مى بود. آن قانون براى دهه هاى طولانى جهت جدا سازى سياهان از سفيدان به شدت در جنوب بکار برده شد، جائيکه اين تسهيلات خيلى کمياب بود چه برسد که مساوى.

سياهان در سال 1954 با براندازى قانون پلسى (Plessy) به هدف خود نائل آمدند، يعنى وقتى که ديوان عالي-- که منتخب آيزنهاور ، قاضى کل ارل وارن(Earl Warren) بر مسند آن بود -- رأى براون بر عليه هئيت آموزش و پرورش (Brown vs. Board of Education) را صادر کرد. دادگاه متفقأ راى برآن دادند که " تسهيلات جداگانه ذاتأ نابرابرند " و حکم صادر کرد که دکترين " جدا ولى برابر" ديگر هرگز در مدارس عمومى اجرا نشود. يک سال بعد، ديوان عالى از تمامى سرپرستان مدارس عمومى خواست که " با سرعت هرچه تمام تر" اين تصميم را به اجرا گذارند.

آيزنهاور، گرچه نسبت به نيازهاى جنوبى ها در آستانه يک نقل و انتقال بزرگ دلسوز بود، با اين حال به سرعت عمل کرد تا قانون فورأ به اجرا گذاشته شود. او دستور عدم تفکيک مدارس واشنگتن دى سى را صادر کرد تا نمونه اى شود براى مدارس مابقى کشور و در صدد پايان دادن به تبعيض نژادى در بقيه ارگان ها برآمد.

او در سال 1957 در ليتل راک، آرکانزاس با يک بحران عظيم مواجه شد. درست پيش از به اجرا گذاشتن يک برنامه عدم جدا سازى که پذيرش 9 دانش آموز سياه را به يک دبيرستان تمامأ سفيد پوست ايجاب ميکرد، فرماندار ايالت اعلام داشت که بعلت تهديد به خشونت، گارد ملى آرکانزاس به محل اعزام شد تا با برگردانيدن دانش آموزان سياه صلح را برقرار سازد. وقتى که دادگاه فدرال دستور داد که گارد محل را ترک کند، دانشجويان به مدرسه برگشته ولى با متلک هاى خصمانه مواجه شدند.

آيزنهاور از گارد ملى خواست تا به دستور دولت به ليتل راک برگردند. او اصلأ تمايلى به اين کارنداشت چون نيروهاى فدرال از زمان پايان دوره بازسازى جهت محافظت از حقوق سياه پوستان بکار برده نشده بودند ولى او مى دانست که چاره ديگرى ندارد. و بدين ترتيب عدم جداسازى با ايستادن سربازان در کلاسهاى درس جهت اجراى قانون، آغاز شد.

مرحله برجسته ديگر درنهضت حقوق انسانى در مونتگومرى آلاباما در سال 1955 رخ داد . روزا پارکس (Rosa Parks) يک خياط زن 42 ساله سياه پوست که همچنين منشى بخش ايالتى NAACP نيز بود در قسمت جلوى يک اتوبوس که توسط قانون به سفيد پوستان تعلق داشت نشست. به او دستور دادند که به عقب اتوبوس برود و او امتناع ورزيد. پليس وارد عمل شد و او را به علت نقض قانون تفکيک سياه و سفيد دستگير نمود. رهبران سياه پوست که منتظر چنين رويدادى بودند، سيستم اتوبوسرانى را تحريم کردند. مارتين لوتر کينگ جونيور(Martin Luther King Jr.) ، يک واعظ جوان کليساى باپتيست که سياه پوستان در آنجا جمع مى شدند، سخنگوى تظاهر کنندگان شد. او گفت:" زمانى مى رسد که مردم از لگد خوردن از پاهاى ظالمانه ظلم و ستم خسته مى شوند." کينگ دستگير شد و براى بارهاى متعدد دستگير شد ولى سياهان در مونتگمرى به تحريم خود ادامه دادند تا حدى که در آمد خام اتوبوسرانى به 65 در صد تقليل يافت. حدود يک سال بعد، ديوان عالى راى بر اين داد که جدائى و تفکيک در اتوبوس، همانند جدايى در مدارس، بر ضد قانون اساسى است. تحريم پايان گرفت. نهضت حقوق مدنى به پيروزى بزرگى نائل آمد و همچنين قويترين ، متفکر ترين و شيواترين رهبر خود مارتين لوترکينگ را يافت.

آمريکائى هاى آفريقائى الاصل همچنين بدنبال تضمين حق راى دادن خود بودند. با اينکه ضميمه 15 قانون اساسى آمريکا حق راى را براى همگان تضمين مى نمود ولى بسيارى از ايالات راهى را پيدا کرده بودند -- همچون ماليات بر راًى (سر) يا امتحان با سوادى -- تا از زير اين قانون در روند. آيزنهاور ، با همکارى رهبر اکثريت سنا، ليندون جانسون ، حمايت خود را از کوشش کنگره جهت تضمين راى همگان اعلام نمود. لايحه حقوق مدنى 1957، که اولين قدم در اين راه پس از 82 سال بشمار مى رفت، قدمى بود به جلو چنانکه دخالت دولت در مواردى که از راى سياهان جلوگيرى مى شود را مجاز اعلام نمود. ولى هنوز راههاى فرار زيادى در اين قانون وجود داشت و از اين رو فعالان نهضت ، بطور موفقيت آميزى لايحه قوانين مدنى 1960 را به جلو بردند. بر طبق اين لايحه مجازات هاى سخت ترى در پاسخ به دخالت در امر راى گيرى وضع شد ولى هنوز به مقامات فدرال اين اجازه رانمى داد که سياهان را براى راى دادن ثبت نام کنند.

نهضت حقوق مدنى با تکيه بر کوشش هاى آمريکائيان سياه پوست در سالهاى پس از جنگ بيشتر به حرکت افتاد. پشتيبانان حقوق مدنى با همکارى با ديوان عالى ؛ از طريق کنگره، زمينه اى را براى يک نهضت جامع تر در دهه 1960 فراهم آوردند.

..............................................................................................................................................

 

 

بخش دوا زدهم: دهه هاى تغيير

" من رويائى دارم که روزى در تپه هاى سرخ جورجيا ، پسران برده هاى سابق و پسران برده داران سابق ، بر سر ميز برادرى درکنار يکديگر بنشينند."
مار تين لوتر کينگ جونيور، 1963

تا سال 1960 ، دولت يک نيروى قدرتمند در زندگى افراد شده بود. در طى دهه 1930، کاخ سفيد لايحه اى را شروع کرده و با همکارى نزديک با کنگره بر آن شد تا اثرات " رکود بزرگ اقتصادی" را براى مردم آسان کند. آژانس هاى اجرائى جديدى تشکيل شد تا با بسيارى از ابعاد زندگى آمريکا مواجه شود. تعداد افراد شخصى که توسط دولت آمريکا استخدام شده بودند از يک ميليون به 3.8 ميليون در طول جنگ جهانى دوم رسيد و سپس به 2.5 ميليون در طول دهه 1950 تثبيت شد. مخارج دولت فدرال که 3.1 هزار ميليون دلار در 1929 بود به 75 هزار ميليون دلار در 1953 و به بيش از 150 هزار ميليون دلار در دهه 1960 رسيد.

بيشتر آمريکائيان اين نقش گسترده دولت را پذيرفتند حتى وقتى که مخالف بودند که اين گسترش بايد تا به چه حد ادامه يابد. دمکراتها مى خواستند که دولت از قدرت خود جهت تضمين رشد و ثبات استفاده کند. آنها مايل بودند تا مزيت هاى فدرال را جهت آموزش ، بهداشت و رفاه عمومى گسترش دهند. جمهورى خواهان ، در حاليکه مسئوليت هاى اساسى و لا زمه دولت را پذيرفته بودند ، اميد داشتند که به مصرف پايان داده و ابتکارات شخصى را رونق دهند.

 

کـــنــدى و مــرزى نــويــن

جان - اف - کندي( John F. Kennedy ) ، دمکراتى که اتنخابات 1960 را برنده شد، در سن 43 سالگى جوانترين رئيس جمهورى آمريکا بشمار ميرفت. در يک سرى مجادلات انتخاباتى در تلويزيون در برابر رقيب خود ريچارد نيکسون ، کندى توانا و شمرده سخن گفت و پر انرژى بنظر مى رسيد. در طول مبارزات انتخاباتى ، او از جهشى بزرگ به سوى دهه جديد سخن گفت: " مرز نوين در جلوى ماست چه دنبال آن باشيم و چه نباشيم." او اولين نطق رياست جمهورى خود را با چنين درخواست شيوايى به پايان رساند: " نپرسيد که کشورتان برايتان چه مى کند بلکه بپرسيد شما براى کشورتان چه مى توانيد کرد. " کندى با ترکيبى از فريبندگى ، لطافت طبع و سبک ويژه ، در طول رياست جمهورى کوتاهش ، محبوبيت خود را حفظ نمود و نسلى از سياستمداران آتى را تحت تاثير قرار داد.

کندى مايل بود تا يک رهبرى پرقدرتى را اعمال کند تا فوايد و منافع اقتصادى را به تمام شهروندان آمريکا برساند ولى پيروزى حاشيه اى و بسيار نزديک او در انتخابات اين را محدود ساخت. با اينکه حزب دمکرات هر دو مجلس را تحت کنترل داشت ، جنوبى هاى محافظه کار در مقابل طرحهاى دولت جهت افزايش کمک دولت فدرال به آموزش و پرورش ، تأمين بيمه درمانى براى سالمندان و تشکيل وزارت امور مدنى مقاومت نمودند. و از اين رو ، عليرغم بلاغت طرح هاى او ، خط مشى هاى کندى اغلب محدود بود.

يکى از اولويت هاى اصلى اتمام بحران اقتصادى و ترميم و بازگشت رشد اقتصادى بود ولى کندى وقتى که دولت او تصميم به کاهش آنچه که کندى آنرا افزايش سر سام آور قيمت در صنعت فولاد قلمداد مى کرد گرفت اعتماد رهبران بازرگانى را در سال 1962 از دست داد. گرچه او در اين هدف کوتاه مدت خود موفق شد ولى يک منبع مهم پشتيبان خود را فرارى داد. وقتى که بعدها او بدنبال کاهش مالياتى عظيم تر جهت سرمايه گذارى بيشتر و محرکى براى جلو رفتن اقتصاد بر آمد، مخالفين محافظه کار در کنگره هر گونه اميدى را براى تصويب اين قانون از بين بردند.

مجموع رکورد قانونگذارى کندى ناچيز بود. رئيس جمهور اشاراتى بسوى رهبران حقوق مدنى کرد ولى اهداف نهضت حقوق مدنى را تا تقريبأ اواخر دوره رياست جمهورى خود نپذيرفت. او در کوشش خود جهت کمک به آموزش و پرورش عمومى و ارائه مراقبت هاى پزشکى جهت سالمندان شکست خورد. کندى تنها توانست افزايشى ناچيز در حداقل دستمزد ها بدست آورد. با اين حال او بودجه برنامه قضايى را تضمين کرد و سپس سپاه صلح (Peace Corps) را بنياد نهاد تا از اين طريق مردان و زنان به خارج رفته تا کشورهاى در حال توسعه را در رفع نيازهايشان کمک کنند. کندى برنامه قانونگذارى جاه طلبانه اى را در طول آخرين سال رياست جمهورى خود طرح ريزى کرده بود. ولى در تاريخ 22 نوامبر 1963 ، در حاليکه سوار بر يک ماشين رو باز در طى ديدارى از دالاس تگزاس بود مورد سوء قصد قرار گرفت. ترور کندى نقطه تعيين کننده و ضربه آميزى براى نسل او بود، همانطور که مرگ فرانکلين روزولت براى نسل قبل بود.

شهرت ليبرال کندى بيشتر از روش هاى او تا از انجام خط مشى هاى او سرچشمه مى گيرد. ولى چون دستور کارى را که او در آخرين سال رياست جمهورى خود قرار داده بود در سال هاى 1966 - 1964 بتصويب رسيد ، او بعنوان نيروى ليبرال پس از مرگش شناخته شد.

 

ليندون جانسون (LYNDON JOHNSON)و جامعه اى عظيم

ليندون جانسون ، يک تگزاسى که قبل از معاونت رياست جمهورى کندى رهبريت سنا را بعهده داشت، سياستمدارى ماهر بود. او در کنگره رشد يافته بود جائيکه توانائى هاى فوق العاده اى در به انجام رساندن کارها آموخته بود. او قادر بود تا با تقاضا ، چاپلوسى و در صورت لزوم تهديد به اهداف خود نايل آيد. او بعنوان رئيس جمهورى مايل بود تا از قدرت خود بطرز وسيعى استفاده کند تا فقررا از بين برده و فوايد کاميابى و موفقيت را به همه برساند.

جانسون با رسيدن به پست رياست جمهورى مصمم بود تا قد مهايى را که کندى آغاز کرده بود به پايان رساند. اولويت هاى نخستين، لوايح کاهش ماليات و تضمين حقوق مدنى بودند. در سال 1964 ، با استفاده از نبوغ ترغيب و با استيلا به احترام قانونگذاران به رئيس جمهور مقتول ، جانسون موفق به تصويب قانون حقوق مدنى شد. اين لايحه که توسط کندى پيشنهاد شده بود ، عميق ترين و جامع ترين قانون حقوق مدنى بود که پس از دوران نوسازى به تصويب رسيده بود. بزودى جانسون به موضوعات ديگر پرداخت. تا بهار سال 1964 ، او کاملأ واژه " جامعه اى بزرگ " را جهت تشريح برنامه هاى اصلاح طلبانه خود بکار مى برد و اين واژه نقش مهم ترى را از پيروزى عظيم و همه جانبه او بر جمهورى خواه محافظه کار رقيب او برى گلدواتر( Goldwater) در انتخابات رياست جمهورى آن سال ايفا کرد.

در جبهه اقتصادى ، جانسون با موفقيت، ماليات ها را کاهش داد و سپس بسوى برنامه از بين بردن فقر که کندى آغاز کرده بود پيش رفت. او چنين اعلام کرد " اين دولت امروز ، اينجا و همين الان ، اعلام جنگى همه جانبه بر عليه فقر در آمريکا مى کند. " اداره موقعيت هاى اقتصادى، براى فقيران برنامه هاى آموزشى تدارک ديد و برنامه هاى گوناگون جامعهً کارکن را بنيان گذاشت تا فقيران خودشان صدايى در برنامه هاى آموزشى ، خانه سازى و بهداشت داشته باشند.

مراقبت پزشکى موضوع بعدى بود. 20 سال قبل ترومن يک برنامه مرکزى را در اين مورد پيشنهاد کرده بود ولى موفق به کسب حمايت کنگره نشده بود. تحت رهبرى جانسون ، کنگره مد يکر (Medicare) ، که برنامه بيمه بهداشتى درمانى سالمندان است و مد يکيد ( Medicaid) ، که برنامه اى است برای کمک بهداشتى مراقبتى افراد فقير، را بتصويب رساند.

جانسون در تلاش خود جهت ارائه کمک به مدارس ابتدايى و متوسطه که کندى در آن شکست خورده بود موفق شد. قدمى که در اين راه برداشته شد بودجه لازم را به ايالات مختلف بر حسب تعداد کودکان خانواده هاى کم در آمد فراهم ساخت. بودجه همچنين به جهت مصرف بچه هاى مدارس عمومى - و خصوصى - به يکجور استفاده مى شد.

" جامعه بزرگ " از اين فراتر رفت. قانون خانه سازى نوين مکمل اجاره را براى فقرا فراهم ساخته و وزارت خانه سازى و توسعه شهري(Department of Housing and Urban Development) را بنياد نهاد. يکى از مصوبه هاى قانون مهاجرت نهايتأ جاى سهميه بندى تبعيض آميز سال 1924 را گرفت. کمک هاى مالى فدرال به سوى هنرمندان و متفکران سرازير شد تا آنها را در کارهايشان تشويق کند.

دولت جانسون همچنين مشکلات ايمنى حمل و نقل را ، تا حدى به علت کوشش هاى يک وکيل جوان ، دلال سياسى در پارلمان و مشاورى بنام رالف نيدر، (Ralph Nader) مورد بررسى قرار داد. نيدر در کتاب 1965 خود بنام ، " نا امن در هر سرعتى : خطرات طراحى شده در صنعت اتومبيل آمريکا " ، ادعا مى کرد که بسيارى از اتومبيلها حتى در تصادفات با سرعت کم نيز منجر به مرگ و خسارات مى شوند. نيدر گفت که سازندگان اتومبيل ايمنى را قربانى سبک مى کنند و حتى اسم مدل هاى اتومبيل هايى را که بعلت نقص مهندسى منجر به تصادفات مرگ بار در جاده ها شده اند ، نام برد. در سپتامبر 1966 ، جانسون دو لايحه حمل و نقل را با امضاى خود به قانون تبديل نمود. اولين قانون، بودجه اى را به ايالات و دولت هاى محلى واگذار نمود تا جهت برنامه هاى ايمنى استفاده کنند، در حاليکه قانون دوم استانداردهاى ايمنى فدرال را براى اتومبيل ها و تاير ها وضع کرد.

در کل ، جامعه بزرگ ، بزرگترين فعاليت قانون گذارى پس از " نيوديل " بشمار مى رفت. ولى حمايت از خط مشى هاى دولت جانسون اوايل سال 1966 رو به تضعـيف رفت. برخى از برنامه هاى او نتوانستند به وعده هاى آن پا برجا بمانند ؛ برخى ديگر با کمبود بودجه مواجه شدند. با اين حال ، جامعه بزرگ به کاهش فقر در آمريکا بين سال هاى 1965 تا 1968 نائل آمد. براى مثال ، در آمد خانواده سياه پوست از 54 در صد خانواده سفيد پوست به 60 در صدآن افزايش يافت.

 

مواجهه بر سر کوبا

در طى دهه 1960 و 1970 ايالات متحده در جدال تلخى با کشورهاى کمونيست باقى ماند ، بيشتر رهبران آمريکا در طول اين دوره دنيا را از جنبه هاى جنگ سرد مى ديدند و ايستادگى در مقابل تهديد بلوک شوروى را ادامه دادند. کوبا در دوران کندى ميدان نبرد شد.

از زمانى که ارتش انقلابى فيدل کاسترو در سال 1959 قدرت را در دست گرفت و پشتيبانى اتحاد شوروى را بدست آورد، مناسبات با کوبا تيره گشت. ايالات متحده مناسبات ديپلماتيکى خود را درست قبل از آغاز رياست جمهورى کندى قطع نمود و آژانس اطلاعات آمريکا ( Central Intelligence Agency( CIA)) شروع به آموزش تبعيد يان کوبائى نمود تا به کشورشان هجوم برده و شورشى را آغاز کنند. حمله به اسکله پيگز در بهار سال 1961 بطرز ناگوارى با شکست مواجه شد. کندى که نقشه را که توسط دولت آيزنهاور ريخته شده بود تاييد کرده بود، مسئوليت شکست را بعهده گرفت .

کندى در سال آتى ، جهت بدست آوردن آبروى از دست رفته وقتى که پى برد که اتحاد شوروى محرمانه در حال نصب موشک هاى هسته اى حمله کننده در کوبا است، با استحکام در مقابل آن ايستاد . او پس از مشورت و بررسى طرح هاى گوناگون تصميم بر آن گرفت تا جلوى کشتى هاى روسى را که موشک هاى بيشترى به کوبا حمل مى کردند بگيرد و سپس علنأ از شوروى خواست تا اين سلاحها را جمع آورى کند. پس از چند روز تشنج که در طى آن جهان از هر موقع ديگرى به يک جنگ هسته اى نزديکتر بود ، اتحاد شوروى عقب نشينى کرد. حاميان شجاعت کندى را ستودند ؛ منقد ين او را متهم کردند که وقتى که ديپلماسى در اين مورد مقتضى تر مى بود با يک فاجعه هسته اى بازى کرده است . بحران موشکى کوبا نقطه عطفى در مناسبات آمريکا - شوروى بود چون هر دو طرف نياز به کم شدن تشنج را که مى تواند منجر به مواجهً رو در روى نظامى در کشور شود را مشاهده کردند. سال بعد، ايالات متحده ، شوروى و انگليس قرار داد تاريخى منع آزمايش ها ى محدود( Limited Test Ban Treaty) که بر طبق آن انجام آزمايشهاى سلاح هاى هسته اى را در جو ممنوع مى سازد امضا نمودند.

 

برنامه فضايى

فضا وقتيکه اتحاد شوروى اسپاتنيک - يک ماهواره مصنوعى را در 1957 به فضا فرستاد، عرصه اى ديگر براى رقابت شد. آمريکائيان شاهد بودند که چگونه روسها آنها را در مدار زمين با يک موشک که قادر بود به آسانى حامل بمب اتمى باشد، شکست داده اند. ايالات متحده اولين ماهواره خود را بنام اکسپلورر I ( Explorer I ) در تاريخ 1958 به فضا فرستاد. خلق مردم بيشتر گرفته شد وقتى که روسها اولين انسان را در سال 1961 در مدار زمين قرار دادند. کندى با تعهد اينکه ايالات متحده " تا قبل از اتمام دهه " يک انسان را به ماه فرستاد و از آنجا باز خواهد گرداند ، پاسخ داد.

با پروژه مرکورى در آگوست 1962 ، جان اچ گلن( Glenn) اولين فضانورد آمريکائى شد که به مدار زمين رفت. در اوسط دهه 1960 ، دانشمندان آمريکائى از برنامه فضايى جمينى استفاده کردند تا اثرات پرواز طولانى انسان در فضا را آزمايش کنند. جمينى که در زبان لا تين بمعناى " دوقلو" است، 2 فضانورد را حمل کرد، يک نفر بيشتر از برنامه پيشين مرکورى و يک نفر کمتر از برنامه فضايى آتى آپولو. جمينى نايل به چندين رکورد شد. رکورد اولين ماموريت 8 روزه در آگوست 1965 - طولانى ترين مدت پرواز آن زمان و همچنين در نوامبر 1966، رکورد دوم اولين ورود مجدد کاملأ اتوماتيک به جو زمين بود . جمينى همچنين اولين اتصال سرنشين دار دو سفينه در پرواز را انجام داد و همچنين اولين قدم زدن فضايى آمريکا را.

پروژه آپولو هدف کندى را به نهايت رساند. در ماه جولاى 1969 ، در جلوى چشمان صدها ميليون نفر تماشاچى تلويزيون در سراسر جهان ، نيل آرمسترانگ ، اولين انسانى شد که در سطح ماه شروع به قدم زدن نمود.

پروازهاى آپولوى بعدى به دنبال آن آمدند ولى آمريکائيان ارزش پروازهاى سرنشين دار فضايى را زير سوا ل بردند. در اوليل دهه 1970 وقتى که اولويت هاى ديگر مهم تر شد، ايالات متحده برنامه هاى فضايى خود را کاهش داد. بعضى پروازهاى آپولو منحل شد ؛ و فقط يکى از دو آزمايشگاه فضايى اسکاى لب ساخته شد.

 

جنگ ويتنام

هندوچين هنوز يک ميدان جنگ سرد ديگر بشمار مى رفت. فرانسه، کنترل ويتنام را از اواسط قرن نوزدهم بعهده داشت تا وقتى که آنرا در طى جنگ جهانى دوم به ژاپن داد. در عين حال ، هوچى مين، يک کمونيست ويتنامى ، در صدد آزاد کردن کشور خود از حکومت استعمارى بود و جنگ آمريکا براى استقلال را مدل خود ساخت. پس از آنکه نيروهاى متفقين ژاپنى ها را د ر1945 شکست دادند هنوز مى بايست با هوچى مين معامله ميکردند.

فرانسه به اميد به دست آوردن موقعيت ابر قدرت، اصرار به بازگشت به ويتنام داشت. هوچى مين از عقب نشينى امتناع ورزيد و جنگ براى آزادى ادامه يافت. ايالات متحده ، مشتاق به جلب حمايت فرانسه براى خط مشى سد نفوذ در اروپا، فرانسه را از لحاظ اقتصادى کمک کرد تا منابع آزادترى را براى مقابله در ويتنام داشته باشد. حتى اين کمک نيز نتوانست از شکست فرانسويان در سال 1954 جلوگيرى کند. در يک کنفرانس بين المللى در ژنو، ويتنام به دو قسمت شد. هوشى مين در قسمت شمالى به قدرت رسيد و نگو دين ديم ، و يک ضد کمونيست کاتوليک در يک منطقه پراز بودائى در قسمت جنوب قدرت را به دست گرفت. قرار شد که انتخابات دو سال بعد صورت گيرد تا به اتحاد کشور منجر شود.

آيزنهاور که باور کرده بود که سقوط ويتنام ممکن است منجر به سقوط برمه ، تايلند و اندونزى شود، امتناع ديم را از تشکيل انتخابات در سا ل1956 پشتيبانى کرد و شروع به افزايش کمک نظامى و اقتصادى به آنها کرد. کندى نيز به اين کمک ها افزود و تعداد کمى مشاورين نظامى را به منطقه فرستاد ولى هنوز جدال بين شمال و جنوب ادامه داشت. عدم محبوبيت ديم به اوج خود رسيد تا حدى که به سرنگونى و مرگ او در سال 1963 انجاميد.

اينک وضعيت از هميشه بى ثبات تر بود. چريکها در منطقه جنوبى ، که به ويت کنگ ها (Viet Kong) شناخته مى شدند ، دولت ويتنام جنوبى را ، گاهى اوقات محرمانه ، و گاهى اوقات از طريقه جبهه آزادى ملى - جناح سياسى آنها - به مبارزه طلبيدند. ويت کنگ ها با کمک ويتنام شمالى بويژه در ميان دهقانان و روستائيان زمينه اى براى خود دست و پا کردند. جانسون که مصمم بود تا جلوى پيشرفت کمونيست ها را در ويتنام جنوبى بگيرد ، جنگ ويتنام را جنگ خود دانست. جانسون پس از حمله نيروى دريائى ويتنام شمالى به دو ناو شکن آمريکائى، تصويب معاهده خليج تونکين را در 7 آگوست 1964 را از کنگره بدست آورد که به رئيس جمهور اين اجازه را مى داد تا " هرگونه قدم لا زم را جهت راندن و دفع هرگونه حمله اى عليه نيروهاى آمريکا و جلوگيرى از تجاوز بيشتر بر دارد". پس از انتخاب مجدد خود در نوامبر 1964 ، جانسون خط مشى افزايش و تشديد را اتخاذ نمود. تعداد سربازان، از 25 هزار نفر در آغاز 1965 - هم داوطلبان و هم سربازان تحت خدمت سربازى - به 500 هزار نفر در سال 1968 رسيد. عمليات بمب اندازى عظيمى آغاز شد و باعث خرابيهاى بيشمارى در ويتنام شمالى و جنوبى شد.

آمريکائيان با ديدن صحنه هاى مهيب و وحشتناک در صحنه تلويزيون ها ، شروع به اعتراض به دخالت کشورشان در جنگ شدند. متخصصين خط مشى سياست خارجى همچون جرج کنان ( Kennan) خط مشى هاى آمريکا را ناقص شمردند. ديگران بر اين عقيده بودند که آمريکا هيچ استراتژى براى پايان دادن به جنگ ندارد. آمريکائيان شاهد بودند که جنگ عظيم آنها به نظر تاثيرى در مسير جنگ ندارد. نارضايتى عمومى با خط مشى آمريکا بويژه در ميان جوانان ، جانسون را تحت فشار گذاشت تا مذاکرات صلح را آغاز کند.

احساسات ضد جنگ در سال 1968 منجر به اين شد که جانسون هرکوششى را در مورد انتخابات مجدد خود به کنار بگذارد. در کنوانسيون ملى دمکرات ها در شيکاگو ايلى نويز، تظاهر کنندگان در جنگ هاى خيابانى با پليس درگير شدند. هرج و مرج در حزب دمکرات ، بويژه پس از قتل رابرت کندى در ماه ژوئن ؛ با مخالفت سفيد پوستان با قدمهاى برداشته شده حقوق مدنى در دهه 60 ؛ ونامزد شدن حزب سوم فرماندار آلاباما جرج والاس ( Wallace) ( که آراى ايالت خود ، مى سى سى پى، آرکانزاس ، لوئيزيانا و جورجيا را به خود اختصاص داده بود) به انتخاب ريچارد نيکسون ، بر اساس نقشه اى که قادر است آمريکا را از جنگ خلاصى داده و " نظم و قانون " را به کشور برگرداند ، کمک کرد. نيکسون ، در حاليکه سربازان آمريکائى بتدريج بيرون مى آمدند، دستور وحشتناکترين بمباران جنگ را صادر کرد. او همچنين در سال 1970 به کمبوجيه حمله کرد تا خطوط محمولات ويتنام شمالى را که از ويتنام جنوبى مى گذشت قطع کند. اين خود منجر به يک سرى تظاهرات تازه ترى شد بشکلى که دانشجويان دانشگاه ها به خيابان ها ريختند. در يکى از اين درگيرى ها در دانشگاه ايالتى کنت در اوهايو، گارد ملى که جهت برقرارى نظم وارد عمل شده بود دستپاچه شده و چهار دانشجو را کشت.

آتش بس ، که از طرف آمريکا توسط مشاور امنيت ملى نيکسون ، هنرى کيسينجر مذاکره شده بود در سال 1973 به امضا رسيد. با وجود اينکه نيروهاى آمريکا از کشور خارج شدند ، جنگ تا بهار سال 1975 بطول انجاميد وقتى که ويتنام شمالى کنترل تمامى کشور را بدست گرفت.

جنگ هزنيه اى گزاف داشت. ويتنام را تارومار کرد. و ميليونها نفر را کشته و معلول گذاشت. ايالات متحده بيش از 150 هزار ميليون دلار در يک کوشش شکست خورده صرف کرد که جان 58 هزار آمريکائى را گرفت. جنگ همچنين پايانى بود بر خط مشى خارجى جنگ سرد. مردم دريافتند که واحد هاى نظامى آمريکا با شقاوت و بيرحمى در ويتنام عمل کردند و اينکه دولت در مورد شرايط و موقعيت واقعه خليج تونکين در سال 1964 دروغ گفته است. بسيارى از آمريکائى ها با حمله به کامبوج به وحشت افتادند. جنگ منجر به اين شد که بسيارى از آمريکائيان جوان عملکرد کشورشان و آرمانهايى را که براى آن ايستاده است زير سئوال ببرند.

 

تشنج زدايى

دولت نيکسون با آهسته شدن جنگ قادر شد تا بشکل واقع بينانه اى با ابر قدرت هاى کمونيست در افتد. بزرگترين قدم در اين راه گشايش مناسبات با جمهورى خلق چين بود. در طى دو دهه پس از پيروزى مائو تسه دونگ ، ايالات متحده استدلال ميکرد دولتى ملى در تايوان نماينده تمام مردمان چين است. در سال 1971 و 1972 نيکسون موضع آمريکا را نرم کرد و محدوديت هاى بازرگانى را سهل و اولين رئيس جمهور آمريکا شد که از بـيـجينگ ديدار ميکند.

نيکسون همچنين در رابطه با اتحاد شوروى در مورد يک خط مشى تشنج زدايى موفق بود. چندين ماه پس از سفرش به چين ، نيکسون از اتحاد شوروى بازديد کرد. او چندين ملاقات دوستانه و محرمانه با رهبر شوروى لئونيد برژنف داشت که در آن ، هر دو رهبر در مورد محدود کردن انبارهاى موشک ها ، همکارى در فضا و تسهيل محدوديت هاى بازرگانى به بحث نشستند. گفتگوهاى محدود کردن سلاحهاى استراتژيکي(Strategic Arms Limitation Talks ( SALT)) که در سال 1972 به امضا رسيد هر دو کشور را در زمينه محدود کردن رشد زراد خانه هاى هسته اى و محدود ساختن سيستم هاى موشکى ضد با ليستيکى هدايت کرد.

 

شکست ها و پيروزى هاى نيکسون

نيکسون پس از 8 سال که دمکرات ها در قدرت بودند، به قدرت رسيد. نيکسون، بعنوان معاون آيزنهاور وکسيکه در انتخابات رياست جمهورى 1960 شکست خورده بود سياست را با ميل پذيرفت ولى بدون آن اشتياق و علاقه پرزيدنت جانسون. او که اغلب کسل بود هميشه حساب حرکت بعدى خود را مى کرد. اين روش، نخست او را کمک کرد ولى در پايان باعث سقوط او شد.

گرچه نيکسون به ارزش مسئوليت مالى جمهورى خواهان پايبند بود ولى او نياز به نقش گسترده دولت را مشاهده ميکرد و نماهاى اساسى کشور رفاه را مى پذيرفت. او تنها مى خواست برنامه هاى کشور را بهتر مديريت کند.

نيکسون در طول رياست جمهورى خود با يک سرى مشکلات اقتصادى روبرو شد. تا سال 1973 ، نرخ تورم 9 در صد بود؛ شاخص صنعتى داو جونز ( Dow Jones) بين سالهاى نوامبر 1968 و مه 1970 ، 36 در صد سقوط کرد؛ ميزان بيکارى در پايان 1970 به 6.6 در صد رسيد. نيکسون در سال 1971 کنترل مزد - قيمت را بکار برد ولى اين کمک چندانى نکرد.

عواملى ماوراى کنترل نيکسون ، باعث تحليل خط مشى هاى اقتصادى او شد. در سال 1973، جنگ بين اسرائيل ، مصر و سوريه ، عربستان سعودى را بر آن داشت که تحريم نفت را به دوست اسرائيل ، يعنى آمريکا تحميل کند. ممالک عضو ديگر سازمان کشورهاى صادر کننده نفت OPEC نيز قيمت هاى خود را چهار برابر کردند. آمريکائيان با کمبود و همچنين قيمت هاى در حال افزايش مواجه شدند. حتى وقتى که تحريم اقتصادى در سال بعد به پايان رسيد، قيمت ها همچنان بالا باقى ماند. قيمت هاى بالاى انرژى بر تمامى قسمت هاى زندگى اقتصادى آمريکا تاثير گذاشت. در سال 1974 ، تورم به 12 در صد رسيد که باعث اختلال شده و در پايان منجر به افزايش بى کارى گشت. اين دوره از بحران اقتصادى و تورم رکودى پايانى شد بر رشد اقتصادى غير قابل مترقبه اى که آمريکا از سال 1948 از آن لذت مى برد.

نيکسون در حاليکه قصد در اداره اقتصاد مملکت داشت همچنين در صدد برقرارى " قانون و نظم " بود. ميزان د رحال رشد قتل و غارت در شهرهاى آمريکا ، تظاهرات سياسى ، استفاده روز افزون مواد مخدر و نظريات مجازتر در مورد سکس در دانشگاههاى آمريکا بسيارى از آمريکائيان را رنجانيد. نيکسون که در صدد تقويت موقعيت سياسى خود بود، تصميم گرفت تا از قدرت دولت بر عليه بى نظمى استفاده کند. او تظاهر کنندگان را کوبيد، به مطبوعات براى پخش تحريف شده اخبار و گزارشات حمله کرده و در صدد بر آمد تا مخالفين خود را ساکت سازد.

اين استراتژى در جريان واترگيت نتيجه معکوس داد. نيکسون که با اکثريت دمکرات ها در هر دو مجلس در دوره اول خود مواجه بود، قصد داشت تا با پيروزى مجدد عظيم انتخاباتى 1972 که اکثريت نمايندگان جمهورى خواه را به قدرت ميرساند به بن بست قانونگذارى پايان دهد. کميته انتخاب مجدد پرزيدنت يک تلاش عظيم گردآورى اعانه را جهت جمٍع آورى وجه ،قبل از آنکه اينگونه اعانات تحت يک قانون جديد مى بايست گزارش داده شود، را آغاز نمود.

در اوايل سال 1972 ، تيم نيکسون در نظر داشت که به مکالمات کميته ملى دمکرات ها در مجتمع آپارتمانى واترگيت د ر واشنگتن دى سى گوش دهد. اين تلاش شکست خورد. وقتى که سارقين ، در حال حمل پول و مدارک که بالاخره رد آن به کاخ سفيد رسيد، دستگير شدند، دولت نيکسون تصميم گرفت تا مداخله خود در اين جريان را سرپوش گذارد. شش روز پس از فاش شدن اين جريان، نيکسون به سازمان سيا گفت تا به اف بى آى دستور دهد تا تحقيقات و بررسى خود را به علت اينکه امنيت ملى کشور در خطر مى افتد متوقف کند. در واقع ورود غير قانونى به مجتمع آپارتمانى فقط يک جنبه از مبارزه جهت يافتن و نابود کردن محل کسانى که دولت نيکسون آنها را " دشمنان " مى خواند بود . اين فعا ليت ها با گوش دادن غير قانونى مکا لمات تلفنى ، ورود غير قانونى و جمع آورى پول همراه بود. گرچه نيکسون در آن سال مجددآ بطرز قابل ملاحظه اى انتخاب شد ، مطبوعات ، بويژه واشنگتن ، به تحقيق خود ادامه دادند. همانطور که اين رسوايى رو مى شد، دمکرات هاى اکثريت در کنگره شروع در زمينه چينى به جهت احضار نيکسون به دادگاه کردند. همانطور که شواهد دست داشتن نيکسون افزوده مى شد، او در تاريخ 9 آگوست 1974 از مقام خود استعفا کرد.

 

ميان دوره اى فورد

جرالد فورد، مردى نامتظاهر و فروتن که اکثر عمر خود را در کنگره سر کرده بود ، پس از استعفاى اسپايرو آگنيو (Spiro T Agnew) فاش شد که او هم قبل و هم پس از دوره معاونت رياست جمهورى اش رشوه دريافت کرد، معاون نيکسون شد. 20 ماه بعد، پس از استعفاى نيکسون ، فورد به رياست جمهورى رسيد. اولين اولويت او کسب مجدد اعتماد مردم به دولت بود که با جريانات برکنارى نيکسون از مسند رياست جمهورى بسيار خدشه دار شده بود. در آغاز، فورد از اعتماد فراوانى برخوردار شد ولى وقتى که او نيکسون را عفو کرده و سپس جلوى هر گونه تعقيب قانونى نيکسون در آينده را مسدود ساخت، به سرعت اين اعتماد ساقط شد.

در خط مشى مردمى ، فورد برقدم هاى نيکسون پاى نهاد ، مشکلات اقتصادى بشکل جدى باقى ماند بشکلى که تورم و بيکارى در حال افزايش ودر آمد ناخالص ملى سقوط کرد. فورد نخست سعى کرد تا مردم را همانطور که هربرت هوور د ر1929 کرده بود ، گول زند. وقتى که اين عمل به شکست انجاميد قدمهايى در زمينه کنترل تورم برداشت که منجر به 12% نرخ بيکارى گشت و کشور وارد جدى ترين دوره رکود پس از " رکود بزرگ اقتصادی " شد. کاهش ماليات و اضافه کردن مزاياى بيشتر براى بيکاران ، کمى باعث بهبود نسبى شد ولى هنوز پايانى براى نابسامانى اقتصادى ديده نمى شد.

 

سالهاى کارتر

جيمى کارتر، فرماندار دمکرات سابق ايالت جرجيا، در سال 1976 برنده انتخابات رياست جمهورى شد. او با جلوه دادن خود در طول مبارزه انتخاباتى بعنوان کسى که با سياست واشنگتن غريبه است ، وعده داد تا روش جديد را براى اداره مملکت بکار بندد ولى کمبود تجربه او در سطح ملى تصدى او را از آغاز با مشکل مواجه ساخت. او که يک افسر نيروى دريائى و مهندسى تجربى بود، اغلب تکنوکرات بود ولى آمريکائيان کسى پر جنب و جوش تر و نوسان پذيرتر را مى خواستند تا آنها را از دوره هاى سخت عبور دهد.

در امور اقتصادى، کارتر نخست خط مشى مصرف کمتر را اتخاذ نمود. وقتى که هئيت خزانه دارى فدرال ، که مسئول تنظيم خط مشى پول است، ذخيره پول را افزايش داد تا جبران کمبود را بکند، تورم به 10 در صد در سال رسيد. کارتر بودجه را کم کرد تا تورم کاهش و آهسته شود ولى اين قطع کردن بودجه تاثير بر برنامه هاى اجتماعى گذاشت که در مرکز خط مشى دمکرات ها بود. با پايان رسيدن دوره او ، وقتى که کمبود هنوز در سطح بالايى بود، رنجيدگى جامعه بازرگانى را مى شد در سقوط ارزش اوراق غرضه و افزايش نرخ بهره مشاهده کرد.

همچنين ناتوانى و شکست کارتر در توسعه يک خط مشى انرژى موثر مورد انتقاد قرار گرفت. او برنامه جامعى ارائه داد که هدفش کاهش وابستگى به نفت خارجى بود که او آن را " معنويتى معادل جنگ " ناميد. مخالفين آن را در کنگره مسدود کردند.

گرچه کارتر خود را توده گرا مى خواند ولى اولويتهای سياسى او هرگز کاملأ روشن نبود. او نقش محافظتى دولت را حمايت مى کرد ولى بعدها شروع به عدم نظارت نمود - روندى که کنترل دولت را در حيات اقتصادى برمى دارد. او با اين ادعا که برخى از محدوديت هاى اعمال شده در طول قرن گذشته رقابت را کاهش داد، و قيمت را افزايش داده ، هواخواه عدم کنترل در رابطه با نفت ، خطوط هوايى ، راه آهن و صنايع حمل و نقل بود.

کارتر به اين اميد بود تا رهبرى دمکرات ها را مجددأ تثبيت کند ولى کوشش هاى او جهت کسب حمايت مردم و کنگره با شکست مواجه شد. تا پايان دوره او، ميزان نارضايتى ازاو به 77 در صد رسيد و آمريکائيان مجددأ به حزب جمهورى خواه روى آوردند.

 

خط مشى خارجى پس از جنگ ويتنام

در پايان جنگ ويتنام، آمريکا به ادامه خط مشى فعالانه خود د ر امور جهانى ، ادامه داد و به مشکلات اروپا ، خاورميانه و آمريکاى لا تين پرداخت. گرچه در اواخر دهه 1970 ، مشکلات جدى در رابطه با اتحاد شوروى و بويژه با ايران بروز کرد.

پرزيدنت فورد به خط مشى دولت نيکسون در رابطه با آشتى با اتحاد شوروى ادامه داد. در ماه نوامبر 1974، فورد با رهبر شوروى لئونيد برژنف در ولاديوستوک ملا قات نمود. اين جلسه منجر به معاهده مقدماتى در رابطه با اقداماتى در جهت کنترل سلاحهاى آمريکا و شوروى شد. همچنين راه را براى يک کنفرانس چند مليتى در هلسينکى فنلا ند در سال 1975 گشود.

کنفرانس هلسينکى ، که بزرگترين جلسه در نوع خود در تاريخ اروپا بشمار مى رفت ، توسط رهبران 35 کشور اروپائى به انضمام آمريکا و کانادا تشکيل شد. کنفرانس لايحه نهايى 30 هزار کلمه اى تاريخى را بوجود آورد که در آن برخى نکات حائز اهميت توسط کشورهاى غربى و همچنين رژيم هاى بلوک شرق آمده بود. اين کنفرانس دائمى بودن تغييرات در مرزهاى اروپا را پس از جنگ جهانى دوم به رسميت شناخت - شناختى که مسکو مدتها بد نبال آن بود. لايحه نهائى هلسينکى همچنين شامل تعهدات و ضمانت هايى در جهت احترام به حقوق افراد و آزاديهاى انسانى مى شد. کشورهاى غربى اميدوار بودند تا با افزايش فشار بر دولت هاى بلوک شرق آنها را وادار به امضاى اين تعهدات کنند. د رواقع کشورهاى غربى به طور دوره ای موثرأ از " جلسات مرور هلسينکى" استفاده مى کردند تا توجه همگان را به تجاوزات گوناگون حقوق بشر که توسط رژيم ها ى کمونيستى بلوک شرق اعمال مى شد جلب کنند.

پرزيدنت جيمى کارتر موفق به انجام پيشرفتى غير منتظره بين مصر و اسرائيل شد که در آن اين دو کشور به وضعيت جنگى 30 ساله خود پايان دادند. کارتردر سال 1978 هم بعنوان ميانجى و هم شرکت کننده ، د رکمپ ديويد مريلند ، محل استراحت پرزيدنت ، با رئيس جمهور مصر انور سادات و نخست وزير اسرائيل مناخم بگين ملا قات کرد تا به يک توافق صلح دست يابند. هر دو رهبر به آمريکا باز گشتند تا عهد نامه صلح را در کاخ سفيد د ر مارس 1979 امضا کنند.

کارتر پس از منازعات طولانى و اغلب احساساتى ، تاييد سنا بر عهد نامه هايى که کانال پاناما را به کشور پاناما د ر سال 2000 برگردانده مى شد را بدست آورد. او همچنين کار نيکسون را دنبال کرد و مناسبات ديـپلماتيکى رسمى با جمهورى خلق چين را به رسميت شناخت.

ولى کارتر موفقيت کمى در مورد اتحاد شوروى داشت. گرچه کارتر در زمان تشنج زدايى به مسند نشست ولى اعلام داشت که آمريکا از " ترس افراطى از کمونيسم " گريخته، و اصرار او بر اينکه "تعهد ما به حقوق بشر بايستى مطلق باشد" دولت شوروى را به دشمنى برانگيخت. موافقت نامه سالت2 که ذخاير هسته اى را محدود تر ساخت نيز امضا شد ولى توسط سناى آمريکا بتصويب نرسيد. علت آن تا حدى به علت مخالفت به حمله شوروى به افغانستان در سال 1979 بود. طى همان سال کارتر شروع به دوباره سازى هزينه دفاعى کرد که راه را براى هزينه ها و مصارف عظيم دهه 1980 هموار مى ساخت.

د رسال 1979 کارتر با مشکل ايران مواجه شد. انقلاب بنيادگرايان، که توسط رهبر مسلمانان شيعه آيت الله روح الله خمينى رهبرى مى شد، رژيم فاسد ولى دوستانه اى را جايگزين شد. کارتر شاه فرارى ايران را براى معالجه پزشکى به آمريکا راه داد. چريکهاى عصبانى ايران سفارت آمريکا را در تهران محاصره کرده و 53 آمريکائى را به مدت بيش از يک سال به گروگان گرفتند. کارتر، عليرغم تلاش هاى خود قادر به رها ساختن آنها نشد و اين شکست به شکست او در انتخابات انجاميد.

 

جنبش حقوق مدنى 1980- 1960

تلاش هاى آمريکائيان سياه پوست جهت مساوات در اواسط دهه 60 به اوج خود رسيد. پس از پيروزى هاى پى در پى در دهه 50، سياهان بيشتر مشتاق عملکردهاى مستقيم غير خشونت آميز شدند. گروههايى همچون کنفرانس رهبرى مسيحيت جنوب (Southern Christian Leadership Conference(SCLC))که از روحانيون سياه تشکيل ميشد و کميته هماهنگى غير خشونت آميز دانشجويان(Student Nonviolent Coordinating Committee(SNCC)) که شامل فعالين جوان مى شد، خواهان اصلاحاتى از طريق رودررويى صلح آميز شدند.

در سال 1960 ، دانشجويان سياه پوست دانشگاه د ر يک جايگاه نهارخورى تفکيک شده وول ورت (Woolworth) در کاروليناى شمالى نشسته و از رفتن خوددارى کردند. نشست آنها توجه مطبوعات را بخود جلب کرد و منجر به تظاهرات مشابهى در سراسر جنوب شد. سال بعد ، کارگران حقوق مدنى " سوارى آزادى" را ترتيب دادند که در آن سياهان و سفيدان سوار بر اتوبوسها به سوى جنوب به سوى ترمينال هاى تفکيک شده به حرکت در آمدند ، چون رودررويى مى توانست باعث جلب توجه مطبوعات شده و منجر به تغيير شود.

آنها همچنين راه پيمائى هاى بزرگى نيز ترتيب دادند که بزرگترين آن " راه پيمايى واشنگتن" در سال 1963 بود. بيش از دويست هزار نفر در پايتخت کشور گرد هم آمدند تا تعهد خود را به مساوات براى همگان ابراز دارند. نقطه اوج روز که پر از سرود و سخنرانى بود سخنرانى مارتين لوترکينگ جونيور بود که بعنوان سخنگوى مقدم حقوق انسانى سر بر آورده بود. کينگ اظهار داشت: " من رويائى دارم که روزى در تپه هاى سرخ جورجيا، پسرهاى برده هاى سابق و پسرهاى برده داران سابق بتوانند سر ميز برادرى در کنار يکديگر بنشينند." هر بار که او جمله " من رويائى دارم " را بزبان مى آورد، جماعت فريادهاى همهمه شان به آسمان مى رفت.

ولى سخنورى جنبش حقوق مدنى در آغاز با شکست مواجه شد . پرزيدنت کندى در آغاز مايل نبود تا جنوبى هاى سفيد پوست را جهت حمايت حقوق مدنى تحت فشار گذارد چون به آراى آنها روى موضوعات ديگر نياز داشت. ولى وقايع او را مجبور ساخت. وقتى جيمز مرديت به خاطر نژادش از پذيرش در دانشگاه مى سى سى پى د رسال 1962 معـذ ور شد، کندى نيروهاى فدرال را براى برقرارى قانون اعزام ساخت. پس از آنکه تظاهر کنندگان سعى در عدم تفکيک در بيرمينگام آلاباما برآمدندو پليس با شدت به آنان پاسخ داد، او يک لايحه حقوق انسانى نوينى را که يکى شدن مکانهاى عمومى را اجبارى مى ساخت به کنگره تسليم کرد. حتى " راه پيمائى واشنگتن" نتوانست کارى در کميته مجلس ، جائيکه هنوز اين لوايح در موقع سوء قصد به کندى در بسته مانده بود ، انجام دهد.

پرزيدنت جانسون موفق تر بود. او بعنوان يک جنوبى اهل تگزاس، وقتيکه چشم به اين مقام دوخته بود، متعهد به حقوق مدنى بود. در سال 1963، او به کنگره چنين گفت: " هيج نطق يادبودى يا ستايشى فصيح تر از اين نميتواند ياد رئيس جمهور را بيش از تصويب لايحه حقوق انسانى گرامى دارد." او با استفاده از تمامى قدرت خود، دو سنا را وادار کرد تا بحث و مذاکره را محدود کرده و تصويب قطعى قانون حقوق مدنى سال 1964 ، که تبعيض نژادى را در تمامى مکانهاى عمومى ممنوع مى کرد، را ميسر سازند. سال آتى، او با فشار زيادتر لايحه حقوق راى دادن سال 1965 را پيش آورد. اين لايحه به دولت فدرال اين اجازه را مى داد تا مسئولانى را معين سازد تا راى دهندگان را در جائيکه مقامات رسمى محلى ثبت نام سياهان را غير ممکن ساخته بودند ثبت نام کند. يک سال پس از وضع اين قانون ، 400 هزار سياه پوست در عمق جنوب جهت راى دادن ثبت نام کردند؛ تا سال 1968 اين رقم به يک ميليون نفر رسيدو د رسطح کشور تعداد سياهپوستان مقام دار به طرز عجيبى افزايش يافت. بالاخره در سال 1968، کنگره قانونى را تصويب کرد که بر طبق آن در امر خانه سازى تبعيض نژادى ممنوع اعلام شد.

با تمامى فعاليعت هاى قانون گذارى صبر برخى سياهان با گام هاى آهسته پيشرفت به سر آمد. مالکوم ايکس که يک رهبر فعال شيوا بود به جدايى سياهان از نژاد سفيد پرداخت. استوکلى کارمايکل (Stokely Carmichael) ، يک رهبر دانشجوئى،از تصورات غير خشونت آميز و همکارى هاى بين نژادى نااميد شد. او وعظ مى کرد که سياهان به قدرت نياز دارند و براى انجام آن به هر وسيله اى مى بايست دست بزنند .

خشونت بهمراه حملات چريکى نياز به اصلاحات را تشديد کرد. شورش در چند شهر بزرگ در سال 1966 و 1967 رخ داد. در بهار سال 1968 ، مارتين لوترکينگ بر اثر يک گلوله به جانش سوء قصد شد و از پاى در آمد. چندين ماه بعد ، سناتور رابرت کندى، سخنگوى محرومان ، مخالف جنگ ويتنام و برادر رئيس جمهور مقتول به سرنوشتى مشابه مواجه شد. براى خيلى ها اين دو سوء قصد نشانه اى بر پايان دوران بى گناهى و ايده آل گرايى در زمينه آزادى و حقوق انسانى و نهضت هاى ضد جنگ بود. جنگجوئى در حال گسترش از سمت چپ ، بهمراه عکس العمل هاى سياسى محافظه گرانه غير قابل اجتناب ، شکافى در روان کشور ايجاد کرد که سالها طول کوشيد تا شفا يابد.

تعهد دولت فدرال به حقوق مدنى وقتى که نيکسون به قدرت رسيد کاهش يافت. نيکسون مصمم بود تا بنياد سياسى خود را دور و بر سفيد هاى محافظه کار که حس مى کردند که حرکت مساوات سياهان زيادى به جلو رفته ، تثبيت کند. " استراتژى جنوبى" منجر شد که دولت نيکسون اختصاص جهت اجراى خانه هاى منصفانه وارزان را کاهش دهد و د رسال 1970 بشکلى غير موفقيت آميزمانع گسترش و تمديد قانون حق راى 1965 شود. نيکسون اين راى ديوان عالى راکه مجزا نشستن بچه ها در اتوبوس ازلحاظ قانونى بى اشکال است را در تلويزيون رد کرد و بدنبال يک ضرب الاجل و يا يک محدوديت افتاد. گرچه او موضع خود را نتوانست ثابت کند ولى موقعيت خود را روشن ساخت. مخالفين اتوبوس در سال 1974 در مورد ميليکن بر عليه برادلى ( Milliken v. Bradley) به پيروزى نائل شدند که در آن ديوان عالى ، کوشش هايى را که در زمينه انتقال دانشجويان سياه شهرى به مدارس حومه که پر از سفيد پوستان بود انجام شده بود بى اعتبار خواند.

واکنش هاى شديد عليه رفتار تبعيض آميز براى اقليت ها در يک مورد ديوان عالى در سال 1978 بيشتر جنبه عوام يافت. آلن باکى ، سفيد پوستى بود که ادعا مى کرد که سهميه اى که جهت متقاضيان اقليت تعيين شده عامل رد تقاضا نامه او از دانشکده پزشکى کاليفرنيا است. دادگاه دستور به پذيرش او داد به اين دليل که سهميه بندى ديگر نمى تواند اعمال شود ولى بعدأ ملاحظه نژاد را او بعنوان يکى از عوامل مربوط در پذيرش پشتيبانى نمود.

با اين حال ، جارو جنجال در مورد اتوبوسرانى و سياست جبران بى عدالتى هاى گذشته نسبت به اقليت ها ( بويژه سياهان ) گاهى اوقات سير ثابت برخى از آمريکائئ هاى آفريقائى الاصل را به رده هاى طبقه متوسط و حومه شهرها در طول اين سالهاى پر تلاطم تيره و مبهم ساخت.

 

حرکت زنان

در طى سالهاى دهه 1950 ، 1960 ، تعداد زيادى از زنان مزدوج وارد بازار کار شدند ولى در سال 1963 ، يک زن فقط 63 در صد يک مرد حقوق دريافت مى کرد. در آن سال نويسنده بتى فريدان ( Betty Friedan) کتاب خود بنام " جذ به زنانگى " را منتشر ساخت که انتقاد پرهياهويى بود از الگوهاى طبقه متوسط که به ميليونها زن کمک کرد تا يک احساس نافذ و فراگيرنده از نارضايتى را لمس کنند. فريدان با اظهار اينکه زنان اغلب هيچ راهى براى تعريف خود غير از " شوهر کردن و بچه دارشدن" را نداشته اند، خوانندگان کتاب را تشويق کرد تا بدنبال نقش ها و مسئوليت هاى نوينى روند . آنها بايد بدنبال ماهيت هاى شغلى و شخصى خود روند تا اينکه دنياى اطراف و يا جامعه اى که در آن مرد حکمفرماست نقش آنها را تعيين کند.

حرکت زنان دهه 1960 و 1970 ا زحرکت حقوق مدنى الهام گرفت. اين حرکت اساسآ متشکل از اعضاى طبقه متوسط بود و از اين رو از روحيه اغتشاشى که بر بخشى عظيم از جوانان طبقه متوسط دهه 1960 تاثير گذاشته بود، برخوردار بود. عامل ديگرى که به ظهور اين حرکت مربوط مى شد، انقلاب جنسى دهه 1960 بود که خود آن از طريق ساخت ، تکثير و بازاريابى قرصهاى ضد حاملگى آغاز شد.

قانون اصلاح طلبى نيز باعث اين تغيير شد. در طى منازعه براى لايحه حقوق مدنى 1964 ، محافظه کاران اميد داشتند که تمامى اين لايحه را با پيشنهاد اضافه کردن يک تبصره به جهت غير قانونى کردن تبعيض نژادى بر اساس جنس و نژاد از بين ببرند. نخست تبصره و سپس خود لايحه از مجلس گذشت و به زنان وسيله اى قانونى داد تا از حقوق خود دفاع کنند.

زنان خودشان قدمهايى جهت بهبود سهم خود برداشتند . در سال 1966 ، 28 زن شاغل ، از جمله بتى فريدان، سازمان ملى زنان( National Organization of Women) را تاسيس نمودند تا " ازاين طريق زنان آمريکا را بشکلى کامل وارد جامعه هر روز آمريکا نمايد". سال بعد ، هزاران زن به سازمان پيوستند ؛ 4 سال بعد اين تعداد به 15 هزار نفر رسيد. ناو و سازمانهايى شبيه به آن کمک کردند تا زنان بيشتر و بيشتر از موقعيت هاى محدودشان آگاه شده و کوشش خود را بر افزايش اين موقعيت ها افزايش دهند.

جنبش برابرى زن و مرد، يا فعاليت هاى منظم به خاطر حقوق و منافع زنان، در اوايل دهه 1970 به اوج خود رسيد . روزنامه نگار گلوريا استينم ( Steinem) و چندين زن ديگر مجله اى تازه بنام ( Ms. ) را بنياد نهادند که در سال 1972 شروع به انتشار کرد. بين سالهاى 1971 و 1976 ، " بدنهاى ما ، خودمان" ،مجموعه اى بهداشتى براى زنان ، بيش از 850 هزار نسخه فروش داشت.

برخى ا ز فعالان در اين زمينه بدنبال تصويب تبصره حقوق برابر ( Equal Rights Amendment ( ERA)) در قانون اساسى افتادند. اين تبصره که در سال 1972 توسط کنگره بتصويب رسيد، چنين مى گفت: " مساوات حقوق تحت قانون نمى بايست توسط ايالات متحده يا توسط هيچ ايالتى به حساب جنس رد و يا کم شود." در طى چندين سال پس از آن ، 35 تا از 38 ايالت لازمه آنرا تصويب نمودند. دادگاهها نيز همچنان برابرى جنسى را اعمال نمودند. در سال 1973، ديوان عالى در مورد رو بر عليه ويد( Roe v. Wade) حق زنان را در اولين ماههاى حاملگى جهت سقط جنين تضمين نمود - که پيروزى عظيمى براى حرکت زنان بشمار مى رفت.

گرچه در اواسط تا اواخر دهه 1970 ، حرکت زنان از جنبش ايستاد، اين حرکت در وسعت دادن جذبه خود ماوراى طبقه متوسط جامعه با شکست روبرو شد. نفاق هايى بين طرفداران حقوق زنان متعادل و راديکال ( تند رو ) پيش آمد. مخالفين محافظه کار مبارزه خود را عليه تبصره حقوق برابر، زياد تر کردند و اين حرکت در سال 1982 بدون بدست آوردن تأييديه 38 ايالت لازم براى تصويب ، خاموش گشت.

 

جنبش لا تينو ( LATINO)

در آمريکاى پس از جنگ جهانى دوم، گروههاى اسپانيائى زبان نيز با تبعيض مواجه شدند. آنها که اکثرأ ا ز کوبا ، پورتوريکو، مکزيک و آمريکاى مرکزى مى آمدند، اغلب غير متخصص و قادر به مکالمه انگليسى نبودند. برخى بعنوان کارگران مزا رع مشغول بکار شدند و گه و بيگاه بيرحمانه در حال برداشت محصول استثمار مى شدند؛ برخى ديگر جذب شهرها شدند ، جائيکه همچون گروههاى مهاجر ديگر، با مشکلات جدى خوگرفتن و کسب زندگى بهتر روبرو گشتند.

چيکانوها و يا آمريکائى مکزيکى ها ، در سازمان هايى چون انجمن تند روى انجمن ملى مکزيکى آمريکايى ( Asociacion Nacional Mexico Americana) که تا دهه 1960 به درگيرى متوسل نشد، به حرکت در آمدند. اين افراد به اميد اينکه برنامه ضد فقر ليندون جانسون موقعيت آنها را گسترش خواهد داد، متوجه شدند که بوروکرات ها به گروههايى که صدايشان به جايى نمى رسد پاسخ چندانى نمى دهند. نمونه کنش گرايى و اصالت عمل سياهان بويژه به هيسپا نيک ها اهميت سياست هاى فشار را در يک جامعه کثرت گرا آموخت.

لايحه مناسبات کار ملى سال 1935، کارگران مزارع را از تضمين حق کارگران جهت ايجاد تشکيلات و يا حق چانه زدن دست جمعى مستثنى ساخه بود. ولى سزار چاوز بنيانگذاراتحاديه بسيار بزرگ کا رگران مزرعه متعهد هيسپانيک ( Hispanic United Farm Workers) ، اثر سريع عمل کردن را درجهت به رسميت شناختن اتحاد خود به نمايش گذاشت. چاوز با به مبارزه طلبيدن انگور کاران کاليفرنيا يک تحريم سراسرى از سوى مشتريان را اعلام کرد و در نهايت اين کار باعث شد که کارگران مهاجر استثمار شده از خود نماينده اى در اتحاديه داشته باشند. تحريم هاى مشابهى از کاهو و محصولات ديگر نيز موفق بود. با اينکه منافع مزارع براى جلوگيرى از اتحاديه چاوز ادامه يافت، بنياد قانونى براى عرضه نماينده در جهت تضمين دستمزدهاى بيشتر و شرايط کار بهتر ريخته شده بود.

هيسپانيک ها از لحاظ سياسى نيز فعال شدند. در سال 1961 ، هنرى ب گونزالس از سوى ايالت تگزاس به نمايندگى در کنگره انتخاب شد. 3 سال بعد، اليزو (" کيکا" ) دلا گارزا ، يک تگزاسى ديگر به دنبال او رفته و جوزف مونتويا از نيومکزيکو به سنا رفت. گونزالس، و دلا گارزا هر دو به مقامهاى قدرت بعنوان روًساى کميته هاى مجلس انتخاب شدند. دردهه 1970 ، 1980 ، گام وارد شدن به عرصه سياست در ميان هيسپانيکها رو به افزايش گذاشت و تا زمانى که بيل کلينتون به رياست جمهورى رسيد، دو تن از هيسپانيک هاى برجسته از اعضاى کابينه او بودند : شهردار سابق شهر سن آنتونيو، هنرى سينسرو وزيرخانه سازى و توسعه شهرى و نيز شهردار سابق دنور، فردريکو پنا بعنوان وزير راه و ترابرى .

 

حرکت آمريکائيان بومى

در دهه 1950 ، آمريکائى هاى بومى با خط مشى دولت در جهت نقل و انتقال آنها از محل هايشان به داخل شهر در جهت تلفيق آنها با مسير اصلى آمريکا مقابله کردند. نه تنها اين افراد مواجه با از دست دادن زمين هايشان شدند؛ بلکه برخى از سرخ پوستان قديمى با خوى گرفتن به زندگى شهرى مشکلات داشتند. در سال 1961 وقتيکه اين خط مشى متوقف شد، کميسيون حقوق مدنى ايالات متحده خاطر نشان ساخت که براى سرخ پوستان " فقر و محرميت، عادى است."

در دهه 1960 و 1970 ، آمريکائيان بومى با مشاهده توسعه ناسيوناليسم جهان سوم و پيشرفت نهضت هاى حقوق مدنى، براى کسب آزادى هاى خود بيشتر به تکاپو افتادند. نسل جديدى از رهبران به دادگاهها رفتند تا از آنچه که از زمين هاى قبيله اى باقى مانده بود دفاع کرده يا از آنچه که قبلا اغلب غير قانونى غصب شده بود، باز بدست آورند. آنها در ايالات بسيارى نقص عهد نامه ها را مورد قرار دادند و در سال 1967 ، اولين پيروزى از يک سرى موفقيت هاى خود را در زمينه تضمين حقوق زمين و آب که مدتها از آنها گرفته شده بود بدست آوردند. حرکت سرخ پوستى آمريکائى ( American Indian Movement( AIM)) که در سال 1968 آغاز شد، کمک به پخش و توزيع امکانات مالى دولت به سازمانهاى تحت کنترل سرخ پوست ها و کمک به سرخ پوستهاى غافل شده د رشهرها نمود.

مواجه شدن امرى عادى شد. در سال 1969 ، يک گروه 78 نفرى از آمريکائيان بومى جزيره آلکاتراز بندر سانفرانسيکو را قبضه کرد و آنرا تا سال 1971 که مقامات رسمى فدرال آنها را از آنجا خارج کردند نگه داشتند. درسال 1973 ، AIM قبيله ووندد نى را در داکوتاى جنوبى ، جائيکه سربازان در اواخر قرن 19 ، ارودگاه سوو را قتل عام کرده بودند مجددأ در کنترل خود گرفتند. چريکها به اين اميد بودند که شرايط دردناک در اطراف اين منطقه را که نيمى از خانواده ها تحت برنامه هاى رفاهى بوده و الکل در ميان آنها بسيار شيوع داشت بهبود بخشند. جريان پس از آنکه يک سرخ پوست کشته و ديگرى زخمى شد و با موافقت دولت جهت بررسى مجدد حقوق عهد نامه به پايان رسيد، گرچه متعاقبآ کار کمى در اين مورد صورت گرفت.

با اين وجود فعالين سرخ پوست نتايج خوبى به با رآوردند. آمريکائيان ديگر بيشتر از نيازهاى آمريکائيان بومى مطلع شدند. مقامات رسمى در تمامى شاخه هاى دولت ملزم شدند تا به فشار وارده جهت رفتار مساوى که مدتها بود عقب افتاده بود پاسخ دهند. اولين عضو آمريکاى بومى بن نايت هورس کمپبل از کلرادو در سال 1992 به سنای آمريکا راه يافت.

 

ضد فرهنگ و طرفدارى از محيط زيست

آشفتگى بر سر تساوى حقوق تحولات ديگرى را بدنبال داشت. جوانان بويژه الگوهاى تثـبيت شده زندگى طبقه متوسط را که والدين آنها در دهه هاى پس از جنگ جهانى دوم درست کرده بودند رد کردند. بعضى خود را وارد فعاليت هاى سياسى تندرو کردند؛ برخى ديگر استانداردهاى نوين لباس پوشيدن و رفتار جنسى را اتخاد کردند.

نشانه هاى واضح ضد فرهنگى در اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70 به جامعه آمريکا سرايت کرد. موهاى بلند و ريش گذاشتن عادى شد. لباس هاى جين آبى و تى شرت جاى شلوار و ژاکت و کراوات را گرفت. استفاده از داروهاى غير قانونى ( مواد مخدر ) به جهت خلاصى فکر از محدوديت هاى پيشين افزايش يافت. راک اند رول رشد کرده ، تکثير يافته و به انواع موسيقى هاى گوناگون تغيير شکل داد. بيتل ها ، رولينگ استون و ديگر گروههاى انگليسى کشور را احاطه کردند. " راک سخت" بسيار مردمى شد و آهنگ هايى که نواى اجتماعى و سياسى داشت ، همچون آهنگ هاى خواننده و آهنگساز باب ديلون ، عادى شد. حرکت ضد فرهنگى جوانان در آگوست 1965 در وود استاک ( Woodstock) ، يک فستيوال 3 روزه موسيقى در حومه ايالت نيويورک که قريب به نيم ميليون شرکت کننده داشت ، به منتهى اليه خود رسيد. فستيوال که در فيلم ها و آلبومهاى نوارهاى موسيقى بصورت افسانه اى در آمد، نامى به اين دوره داد - نسل وود استاک( Woodstock Generation) .

انرژى که باعث حرکت حقوق مدنى شد و عامل موثرى در حرکت ضد فرهنگى بود همچنين محرکى براى حرکت محيط زيستى در اواسط دهه 60 بود. بسيارى از مردم از انتشار کتاب راشل کارسون ( Rachel Carson) در سال 1962 بنام " بهار سکوت " که ويرانى هاى آفت هاى شيميائى چون DDT را خاطر نشان مى ساخت، بيدار شده و به پا خواستند. نگرانى عام در رابطه با محيط زيست در سراسر دهه 1960 ادامه و افزايش يافت و بسيارى از مردم از ديگر مواد آلوده کننده اطرافشان - دود اتومبيل ها، فاضلات صنايع، نشت نفت - که سلامت و بهداشت آنها و زيبائئ محيط را تهديد مى کرد آگاه شدند. در روز 22 آوريل 1970 ، مدارس و تمامى جوامع سراسر آمريکا روز زمين ( Earth Day) را جشن گرفتند. " يادگيرى" ها آمريکائى ها را در مورد خطرات مواد آلوده کننده محيط زيست آموزش داد.

ولى بسيارى با موازين پيشنهاد شده جهت تميز کردن آب و هواى کشور مخالفت کردند. راه حل های جامع براى شرکت ها و افراد هزينه در بر داشته و طريق زندگى و کار را براى بسيارى از افراد تغيير مى داد. با اين حال، در سال 1970 ، کنگره لايحه هواى تميز 1967 را تصويب کرد که بر اساس آن استانداردهاى هواى مطبوع و يکنواخت در سراسر کشور اجرا خواهد شد. همچنين کنگره لايحه ترميم کيفيت آب( Water Quality Improvement Act) را که تميز کردن نفت هاى نشت شده از تاسيسات در کنارسواحل را به عهده شرکت و افراد مسئول اين نشت شدن است مى گذارد را تصويب کرد. سپس در سال 1970 ، آژانس حفاظت از محيط زيست ( Environmental Protection Agency ) بعنوان يک آژانس مستقل دولت فدرال که موظف است تا سوء استفاده ها را تحت کنترل آورد تاسيس شد.

................................................................................................................................

 

 

 

بخش سيزدهم: بسـوى قـرن 21

آمريکا ، جهت ايستادگى بايد تغيير يابد تغييرى که آرمانهاى آمريکا را - حيات، آزادى ، رسيدن به خوشبختى - محافظت کند. گرچه ما با تپش زمان خود حرکت مى کنيم، ولى مأموريت ما بى انتهاست."
رئيس جمهور بيل کلينتون 1993

 

جامعه در حال انتقال

تغيير در بافت جامعه آمريکا، که سالها و شايد دهه ها قبل آغاز شده بود، در اوايل دهه 80 آشکار شد. ترکيب جمعيت و مهمترين شغل ها و مهارت ها در جامعه آمريکا دستخوش تغييرات عظيمى شده بود.

نفوذ و استيلاى شغل هاى خدماتى در اقتصاد غير قابل انکار بود. تا اوايل دهه 80 ، با اتمام روندى که بيش از نيم قرن در جريان بود، 4/3 تمامى کارمندان کشور در بخش خدماتى بودند - براى مثال ، کارمندان فروشگاهها ، کارمندان ادارات ، معلمين ، پزشک ها و ديگر افراد در بخش بهداشتى درمانى ، کارمندان دولت ، وکلا و متخصصين حقوقى و مالى.

فعاليت بخش خدماتى از موجوديت و استفاده روز افزون کامپيوتر بهره مى برد. اين عصر اطلاعات بود با سخت افزار و نرم افزار که قادر بود مقدار غير قابل تصورى از اطلاعات را در مورد روندهاى اجتماعى و اقتصادى جمع آورى کند. دولت فدرال سرمايه هاى کلا نى را در تکنولوژى کامپيوتر در دهه هاى 50 و 60 بعنوان بخشى از برنامه هاى نظامى و فضايى خود صرف کرده بود. در اواخر دهه 70 ، دو تن از پيشگامان تکنولوژى در کاليفرنيا ، که از يک گاراژ، کار خود را انجام مى دادند، اولين کامپيوتر عامه را براى استفاده در منازل سوار کردند که اپل ( Apple) ناميده شد که جرقه اى بود براى يک انقلاب . تا اوايل دهه 1980، ميليون ها ميکرو کامپيوتر راه خود را به شرکتها ومنازل آمريکا يافتند. در سال 1982 ، مجله تايم ، کامپيوتر را " ماشين سال " ناميد.

در عين حال ، " صنايع دود ساز " آمريکا همچون صنايع فولاد و نساجى در حال رکود بودند. صنايع اتومبيل آمريکا تحت رقابت شديدى ازسوى اتومبيل سازان کم مصرف ژاپنى همچون - تويوتا ، هوندا و نيسان - که بسيارى از آنها کارخانه هاى خود را در آمريکا باز کردند - قرار گرفتند. تا سال 1980 ، سازند گان اتومبيل هاى ژاپنى يک چهارم بازار آمريکا را در اختيار داشتند. اواخر دهه 80 و اوايل دهه 90 ، اتومبيل سازان آمريکا شروع به ساختن اتومبيل هاى کم سوخت کرده و به آهستگى توانستند با استانداردهاى مهندسى رقباى ژاپنى خود به رقابت پردازند و سهميه بازار اتومبيل داخلى را که در عرض 2 دهه اخير به اتومبيل هاى وارداتى داده بودند پس گيرند. گرچه مشتريان ، بهره بردار اين رقابت شديد - و در ديگر صنايع ديگرى چون کامپيوتر- بودند ، تقلاى دردناک جهت کاهش قيمت ها باعث از دست دادن کار دائمى براى هزاران کارگر صنايع اتومبيل در آمريکا بود.

الگوها ى جمعيت نيز تغيير يافت. پس از " رشد نسل جنگ جهانى دوم "( baby boom) پس از جنگ که از 1946 تا 1964 بطول انجاميد ، منوال کلى رشد جمعيت کاهش يافته و جمعيت پير تر شد. ترکيب خانه نيز عوض شد. در سال 1980 ، در صد اعضاى خانواده سقوط کرد؛ 4/1 تمامى افراد اکنون تحت " خانوارهاى غير خانواده " بشمار مى رفتند که در آنها 2 يا 3 شخص کاملآ ناخويشآوند در زير يک سقف زندگى مى کردند.

مهاجرين جديد بافت جامعه آمريکا را به اشکال ديگر تغيير دادند. اصلاحات 1965 در خط مشى مهاجرت تمرکز را از روى کشورهاى اروپاى غربى تغيير داد و تعداد تازه واردين از آسيا و آمريکاى لاتين به طرز زيادى افزايش يافت. پناهندگان ويتنامى - براى مثال ، در دوره پس از جنگ به آمريکا سرازير شدند. در سال 1980، 808 هزار مهاجر به آمريکا رسيدند که در خود بالاترين رقم در عرض 60 سال اخير محسوب مى شد، به شکلى که کشور مجددآ پناهگاهى براى مردم سراسر جهان شد.

در دهه 1980 گروه هاى ديگرى جهت کسب موقعيت هاى برابر وارد عرصه شدند. هم جنس بازان، با استفاده از برخى تاکتيک هاى نهضت حقوق مدنى ، بدنبال همان رهايى از تبعيض بودند که گروههاى ديگربدنبال آنها بودند. اغلب اوقات اعمال فشار تنيجه مى داد. در سال 1975 ، براى مثال ، کميسيون خدمات مدنى آمريکا ممنوعيت را از استخدام هم جنس بازان برداشت و بسيارى از ايالات قوانين ضد تبعيض نژادى وضع کردند. ناچارأ يک واکنش شديدى عليه آنها آغاز شد و رويدادهاى خصمانه بر ضد هم جنس بازان بوقوع پيوست.

سپس در سال 1981 ، بيماری ايد ز ( AIDS) کشف شد ، بـيمارى کشنده اى که به سيستم دفاعى بدن حمله مى کند. ايدز يا از طريق سکس و يا انـتقال خون سرايت ميکند ؛ و در ايالات متحده ، به مردان هم جنس باز و افراد استفاده کننده از مواد مخدر ا ز طريق تزريق به شاهرگ با شدت واگيری خاصى سرايت کرد. با اين حال بعد ها ثابت شد که کل جمعيت آسيب پذيرند. تا سال 1992 بيش از 150 هزار آمريکائى از بيمارى ايدز کشته شدند و تخمين زده شد که حاملين ويروس ايدز از 300 هزار تا يک ميليون نفرند. ولى اپيدمى ايدز به هيچ وجه به آمريکا محدود نبود و تلاش جهت مهار کردن بيمارى از سوى پزشکان و محققين پزشکى در سراسر دنيا ادامه يافت. يکى از اولين موفقيت هايشان ، که تا حد زيادى تنيجه تحقيقات آمريکا و فرانسه بود ، ايزوله کردن ويروس ايدز بود و توليد آزمايشهايى جهت جلوگيرى ويروس از ذخاير بانک خون.

 

سياســت محـافظـه کارى و ظهور رونالـد ريـگان

براى برخى از آمريکائيان ، روندهاى اقتصادى ، اجتماعى و سياسى دو دهه قبل - از تضاد نژادى و قتل در مراکز شهرى گرفته تا کساد اقتصادى و تورم سالهاى رياست جمهورى کارتر - يک خلق بيدارى از خواب را بوجود آورد. همچنين سوء ظن جديدى از دولت و توانايى آن براى مقابله موثر با مشکلات سياسى و اجتماعى ريشه دار کشور را بيشتر تقويت نمود.

محافظه کاران که سالها بود در صحنه ملى از قدرت بدور بودند، کاملأ موضع گرفته بودند تا از اين خلق و خوی جديد بهره بردارى کنند. اينک زمانى بود که بسيارى از آمريکائيان آماده دريافت پيام آنها براى دولتى محدود ، سيستم دفاع ملى پر قدرت و محافظت از ارزش هاى سنتى عليه آنچه که تا پيش از اين بعنوان تخطى و تجاوزات يک جامعه مدرن بى بند وبار و اغلب بى سر و سامان ديده مى شد، بودند.

اين صعود ناگهانى محافظه کارانه ازطريق چند منبع بود. گروه عظيمى از مسيحيان بنياد گرا ، که کتاب مقدس را کلام غير قابل تغيير و مستقيم خدا مى دانند، بويژه نگران افزايش سريع جنايت و بى بند و بارى جنسى در جامعه بودند. يکى از موثرترين گروههاى سياسى در اوايل دهه 80 ، بنام اکثريت اخلا قى معنوى ( Moral Majority) ، تحت رهبرى واعظ باپتيست، جرى فالول ( Falwell) بود. ديگرى ، تحت رهبرى پت رابرتسون سازمانى را بنام ائتلاف مسيحيت ( Christian Coalition) تاسيس نمود که تا دهه 90 ، نيرويى عظيم در حزب جمهورى خواه بشمار مى رفت. اين گروهها تمايل داشتند که مذهب را در جاى مرکزى در زندگى آمريکا قرار دهند. مبلغين مذهبى تلويزيون همچون فالول و رابرتسون طرفداران عظيمى يافتند.

مسئله زرق وبرق دار ديگر براى محافظه کاران ، يکى از تفرقه اندازترين و احساساتى ترين مسايل عصر بود: سقط جنين. مخالفت با تصميم ديوان عالى در سال 1973، رو بر عليه ويد (Roe vs. Wade) ، که به زن اين حق را مى داد که در ماههاى اوليه باردارى بچه را سقط کند گروه عظيمى از سازمانها و افراد را با يکديگر متحد ساخت. اين افراد شامل ، ولى نه محدود به ، تعداد زيادى از کاتوليک ها ، محافظه کاران سياسى، بنياد گرايان مذهبى، که اکثر آنها سقط جنين را علا نأ در هر شرايطى که انجام شود برابر با قتل مى دانستند، مى شد. آنها آماده پشتيبانى سياست مدارانى بودند که با آنها موافق بوده و مخالف آنانى که بر ضدشان بودند. تظاهرات هواخواهان سقط جنين و ضد آن روندى ثابت در صحنه سياست شد.

در داخل حزب جمهورى خواه ، جناح دست راستى مجددأ در اکثريت بود. جناح دست راستى بطور مختصرى در سال 1964 با نامزد رياست جمهورى خود ، برى گولد واتر ، کنترل حزب جمهورى خواه را در دست گرفت ولى سپس از صحنه خارج شد. تا سال 1980 با استفاده از تکنيکهاى مدرن جمع آورى اعانه ، جناح دست راست بر جناح معتدل حزب پيشى گرفت. با جذب نيروهاى فکرى عظيمى چون اقتصاد دان ميلتون فريد من، روز نامه نگاران ويليام باکلى و جرج ويل و انستيتوهاى تحقيقاتى چون بنياد هريتج ، جناح راست نوين نقش مهمى در تعيين موارد مهم در دهه 80 دنيا بازی کرد.

جناح راست جديد ( New Right) ، همچون ديگر محافظه کاران ، يا " جناح راست قديم " از محدوديت اکيد بر دخالت دولت در اقتصاد حمايت مى کرد. ولى جناح راست نوين مايل بود تا از قدرت ايالات استفاده کرده تا نقطه نظرات خود را در رابطه با ارزش هاى خانوادگى پيش برده ، مسئله هم جنس بازى را قطع و صنعت شهوت انگيز چيزهاى جنسى را سانسور کند. بطور کل جناح راست جديد طرفدار قدم هاى سخت در مبارزه با جرم و جنايت ، دفاع ملى پر قدرت ، اضافه کردن تبصره اى به قانون اساسى که دعا را در مدارس عمومى اجازه دهد ، مخالفت با سقط جنين و شکست تبصره حقوق برابر براى زنان بود.

چهره اى که تمامى اين مسيرها و راه هاى مختلف را بـيکد يگر مى آورد ، رونالد ريگان بود. ريگان ، که در ايلى نويز بدنيا آمده بود ، ستاره سينماى هاليوود بود و قبل از وارد شدن به سياست در فيلم هاى سينمائى تلويزيونى بازى مى کرد. او نخست در يک سخنرانى تلويزيونى در 1964 به حمايت از برى گلد واتر خود را وارد صحنه در سياست کرد. در سال 1966 ، ريگان فرماندار کاليفرنيا شد که مديون موجى از واکنش راى دهندگان برعليه شورش دانشجويان در دانشگاه کاليفرنيا در برکلى بود. او تا سال 1975 در اين پست ماند و با اختلاف ناچيزى نامزدى انتخاباتى جمهورى خواهان را براى رياست جمهورى درسال 1976 از دست داد. در سال 1980 به نامزدى انتخاباتى رسيده و پس از آن برنده انتخابات رياست جمهورى برعليه کارتر شد. ريگان با پيروزى قابل ملاحظه اى مجددأ در سال 1984 ، عليه معاون رياست جمهورى کارتر ، والتر مانديل ( Mondale) به مقام رياست جمهورى رسيد. خوش بينى قوى ريگان و توانايى او براى بالا بردن پيروزى ها و ايده آل هاى آمريکائيان در سراسر دو دوره رياست جمهورى او ادامه يافت. او چهره اطمينان مجدد و اتکا و ثبات براى بسيارى از آمريکائيان بود. عليرغم گرايش او به اظهارات اشتباه ، ريگان به عنوان " سخنران بزرگ" شناخته شد که بيشتر آن به مهارت او در تلويزيون مربوط مى شود. براى بسيارى ، او کاميابى و آرامش اجتماعى نسبى دهه 1950 را - دوره اى که با شخصيت خوش مشرب و مردمى ديگرى که عاطفه وسيعى را احضار مى داشت ، پرزيندنت آيزنهاور باز گو مى نمود.

ريگان بر اين اعتقاد بود که دولت تا حد عميقى در زندگى آمريکائيان دخالت مى کند. او مى خواست برنامه هايى راکه معتقد بود کشور نياز ندارد با حذف " اتلاف، دروغ ، سوء استفاده " کم کند. در طول تصدى او ، ريگان همچنين برنامه عدم نظارت را که جيمى کارتر آغاز کرده بود با عمق بيشترى دنبال کرد. ريگان مايل بود تا قوانينى را که بر مشترى، محل کار و محيطى که استدلال ميکرد ناموثر ، گران و باعث جلوگيرى رشد اقتصادى مى شود حذف کند.

 

اقتـصــاد در دهـه 80

برنامه هاى داخلى پرزيدنت ريگان ريشه در اعتقادات او داشت بدين معنا که کشور در صورت اينکه قدرت بخش اقتصادى خصوصى گشاده شود به کاميابى مى رسد. ريگان ، طرفدار اقتصاد " عرضه اى" بود، و تئورى که اذعان ميدارد که عرضه عظيم کالا ها و خدمات آسان ترين راه به رشد اقتصادى است. او بدنبال کاهش عظيم ماليات ها جهت تشويق مصرف کنندگان به خرج بيشتر، پس انداز و سرمايه دارى بود. اقتصاد دانان " اقتصاد عرضه اى " استدلال مى کردند که کاهش ماليات منجر به افزايش در سرمايه گذارى در داد و ستد ها، در آمد بيشتر و - از طريق ماليات بستن به اين در آمدها -- باعث افزايش در آمد دولت مى گردد. پرزيدنت ريگان ، عليرغم فقط يک اکثريت کوچک جمهورى خواهان در سنا، وعليرغم مجلس نمايندگانى که تحت کنترل دمکرات ها بود، در طى نخستين دوره رياست جمهورى خود موفق به تصويب نکات اصلى برنامه اقتصادى خود - که شامل 25 در صد کاهش ماليات براى کليه افراد - - که در طى سه سال به اجرا مى رسيد- شد. دولت ريگان همچنين به دنبال افزايش عظيمى در مصرف دفاعى جهت مدرنيزه کردن ارتش و مقابله با آنچه که او تهديد روز افزون و دائمى از سوى اتحاد شوروى مى خواند بود ،و به پيروزيهائى نائل آمد.

يک بحران اقتصادى در سالهاى اول رياست جمهورى ريگان، که تقريبأ تمام بخش هاى کشور را در بر گرفت رخ داد. در آمد ناخالص ملى واقعى به 2.5 در صد در سال 1982 رسيد بيکارى از ده در صد بالاتر رفت و تقريبأ يک سوم کارخانجات صنعتى آمريکا از کار ايستاد. درتمامى ايالات ميانى، شرکت هاى عظيمى چون جنرال الکتريک و اينترنشنال هاروستر کارگران را مرخص کردند. بحران نفت به اين کاهش دامن زد. همانطور که ميزان توليد آمريکا کاهش مى يافت، رقباى اقتصادى همچون آلمان و ژاپن سهم بزرگترى از بازرگانى جهان را بردند. مصرف آمريکا از کالاهايى که توسط کشورهاى ديگر توليد شده بود به شدت افزايش يافت.

زارعين نيز اوقات دشوارى داشتند. وقتى که توليد به دست مقدار کمترى افتاد ، تعداد زارعين کاهش يافت. در طى دهه 70 ، زارعين آمريکا به هند، چين ، شوروى و کشورهاى ديگرى که از کمبود محصول رنج مى بردند کمک کردند تا به خريد زمين و افزايش در توليد نائل آيند. سپس افزايش قيمت نفت، هزينه زراعت را افزايش داد و کاهش فعاليت اقتصادى دنيا در سال 1980 تقاضا براى محصولات کشاورزى را کاهش داد. زارعين به سختى نيازهاى خود را تامين ميکردند.

ولى کساد عميق در طول سال 1982 - همراه با سقوط قيمت نفت - يک منفعت مهم داشت: تورمى را که در طول سالهاى کارتر آغاز شده بود چرخاند. در اواخر سال 1983 ، اوضاع براى بخشى از صنايع و اقتصاد بهبود يافت. تا اوليل سال 1984، اقتصاد چرخشى به خود داد و ايالات متحده وارد يکى از درازترين دوران رشد اقتصادى ثابت پس از جنگ جهانى دوم شد. ژاپن موافقت کرد که داوطلبانه سهميه اى روى صادرات ماشين به آمريکا اعمال کند. در پاسخ به کاهش ماليات فدرال، مصرف افزايش يافت. بازار بورس بالا رفته و پاسخ خوبى بود براى روند خريد خوشبينانه مشتريان. در طى يک دوره 5 ساله پس از آغاز بهبود، در آمد ناخالص ملى هر سال به منوال 4.2 در صد رشد کرد. نرخ تورم بين 3 تا 5 در صد از 1983 تا 1987، بجز سال 1986 که به زير 2 در صد سقوط کرد، باقى ماند که خود پايين ترين سطح براى دهه هاى اخير بود. در آمد ناخالص ملى کشور بطرز قابل ملاحظه اى در طى دهه 1980 رشد کرد؛ از سال 1982 تا 1987 ، اقتصاد آمريکا بيش از 13 ميليون شغل تازه توليد کرد. با اين وجود در صد زيادى از اين رشد بر اساس کاهش مصرف بود. تحت دولت ريگان، قرض کشور تقريبأ 3 برابر شد. بعلاوه تمامى رشد در ثروت کشور عملا در پر در آمدترين گروه جامعه صورت گرفت. بسيارى از افراد فقير و طبقه متوسط وقتى که حرفه هاى کم و يا نيمه حرفه اى از اقتصاد برداشته شد، در واقع زير پايشان خالى شد و يا اينکه نتوانستند با سرعت مابقى جامعه به جلو آيند.

ريگان که در وعده خود به پايين آوردن ماليات ها مصر بود در طى دوره دوم رياست جمهورى خود، گسترده ترين اصلاحات ماليات فدرال را در عرض 75 سال پيش از آن به تصويب رسانيد. اين مصوبه، که پشتيبانى وسيع دمکرات ها و جمهورى خواهان را به دنبال داشت، مقدار ماليات بردرآمد را کاهش داد، طبقه بندى مالياتى را سهل کرده و راه هاى گريز را بسته و قدمى مهم بسوى مساوات بيشترى براى کسب ماليات از آمريکائيان کم در آمد بود. با اين حال ، مشکلات جدى هنوز باقى بود. افراد بى نهايت فقير با رشد اقتصاد ، شکست خوردند. زارعين هنوز دچار مشکلات بودند و خشکسالى هاى عظيم سال هاى 1986 و 1988 به عذاب آنها افزود.

بودجه افزايش يافته ارتش -- به علاوه کاهش در ماليات و رشد در مصرف درمانى -- منجر به اين شد که دولت فدرال بيشتر از آنچه که در هر سال بعنوان در آمد دريافت ميکند، مصرف کند. برخى از تحليلگران، دولت را متهم کردند که کسرى ، بخشى از استراتژى پيش برنامه ريزى شده دولت بود، تا از افزايش زيادتر در مصرف داخلى که دمکرات ها بدنبال آن بودند جلوگيرى کند. گرچه، هم دمکرات ها و هم جمهورى خواهان در کنگره از کاهش چنين مصارفى امتناع ورزيدند. کسر بودجه ، از 74 هزار ميليون دلار در سال هشتاد به 221 هزار ميليون دلار در 1986 رسيد تا اينکه در سال 1987 به 150 هزار ميليون دلار رسيد. سقوط بورس سهام در اواخر سال 1987 مردم را در مورد ثبات اقتصادى به شک انداخت.

 

امـورخـارجـى

در سياست خارجى ، پرزيدنت ريگان در جستجوى يک نقش مثمر ثمرتر براى کشور بود و آمريکاى مرکزى يک صحنه آزمايش براى او شد. وقتى که طغيان چريک هاى السالواد تهديدی براى سرنگونى دولت آن کشور شد، ايالات متحده يک برنامه کمک اقتصادى و آموزش نظامى در اختيار ال سالوادور قرار داد. آمريکا همچنين بطور فعالانه انتقال به يک دولت دمکراتيک منتخب را تشويق نمود ولى تلاشهاى آمريکاجهت نرم کردن جوخه مرگ جناح راست بسيار فعال، فقط تا حدى موفقيت آميز بود. کمک ايالات متحده کمک به تثبيت دولت نمود ولى ميزان خشونت د رالسالوادور کاهش نيافت و در واقع در اواسط 1989 افزايش يافت. يک معاهده صلح در اوايل سال 1992 به امضا رسيد.

خط مشى آمريکا د رمورد نيکاراگوئه جنجالى تر بود. در سال 1979، انقلا بـيونى که خود را سانديـنيستها مى خواندند، رژيم سرکوب کننده دست راستى سوموزا را بر انداختند. دولت سانديـنـيستها تقاضاهاى ايالات متحده را به جهت قطع مناسبات نظامى آن با کوبا و شوروى و باز کردن سيستم سياسى کشور به اصلاحات دمکراتيک رد کرد. تلاشهاى صلح در سطح منطقه اى به شکست انجاميد و تمرکز کوشش هاى دولت آمريکا تغيير يافته و بسوى کمک به مقاومت ضد سانديـنـستى که کنترا (Contras) خوانده مى شدند، کشيده شد. کنگره آمريکا، پس از مجادلات سياسى شديد بر روى اين خط مشى، تمامى کمک هاى نظامى خود را به کنترا در سال 1984 قطع کرد ولى به کمک هاى انسان دوستانه ادامه داد. کنگره آمريکا، تحت فشار دولت ، موضع خود را د رپائيز 1986 تغيير داد و مبلغ صد ميليون دلار کمک نظامى به کنترا را تصويب نمود. گرچه کمبود عمليات موفقيت آميز در ميدان جنگ، اتهامات تخلفات حقوق انسانى و فاش شدن اينکه وجوه حاصله از فروش سلاح به ايران به گروه کنترا رسيده است، تمامى حمايت سياسى را در کنگره براى ادامه کمک نظامى به چريک هاى ضد ساند يـنـستى قطع کرد.

د ر نتيجه ، دولت پرزيدنت جرج بوش هرگونه کوششى جهت تامين کمک نظامى به کنترا را متوقف ساخت. دولت بوش همچنين ازاتحاد سياسى مخالف، به رهبرى ويولتا چامورو، که در انتخابات به طرز بى نظيرى در فوريه 1990 بر ساند يـنـيـست ها پيروزى يافتند، حمايت کرد.

دولت ريگان بيش از اين شاهد بازگشت دمکراسى بر سراسر منطقه آمريکاى لاتين ، از گواتمالا تا آرژانتين بود. ظهور دولت هاى انتخاب شده دمکراتيکى به آمريکاى لا تين محدود نشد. د رآسيا، مبارزه " قدرت مردم" کورازون آکينو ، رژيم ديکتاتورى فرد يناند مارکوس را واژگون ساخت و انتخابات کره به دهها سال حکومت رژيم نظامى پايان داد.

در مقايسه، آفريقاى جنوبى دررويارويى با کوششهاى دولت ريگان جهت ترغيب به پايان دادن آپارتايد نژادى از طريق خط مشى جنجال برانگيز " تعهد سازنده " سرسخت باقى ماند. در سال 1989 ، کنگره آمريکا، که از عدم پيشرفت دولت به ستوه آمده بود، وتوى دولت ريگان را باطل ساخته و يک سرى تحريمات اقتصادى بر عليه آفريقاى جنوبى اعمال کرد. در دسامبر 1988 و در هفته هاى پايانى دولت ريگان ، سالها ميانجيگيرى پر صبرانه آمريکا به يک معاهده صلح تاريخى و استقلال براى منطقه ناميـبـيا در آفريقاى جنوبى انجاميد.

استفاده مستقيم دولت ريگان از نيروى نظامى، عليرغم بيان ضد کمونيستى صريح نسبتأ محدود بود. در25 اکتبر 1983 ، نيروهاى آمريکا در جزيره گرانادا در جزاير کارائيب پس از يک تقاضاى فورى کمک توسط کشورهاى همسايه به زمين نشستند. اين عمل پس از ترور نخست وزير چپ گراى گرانادا توسط اعضاى حزب مارکسيست گرا، صورت گرفت. پس از جنگ کوتاه مدتى ، نيروهاى آمريکا صدها تن از پرسنل نظامى و کارگران ساختمانى کوبا را دستگير کرده و انبارهاى پر از تسليحات روسى را توقيف کردند. د ر دسامبر1983، آخرين گروه جنگجويان آمريکا خاک گرانادا را ترک کرد و يکسال بعد گرانادا انتخابات دمکراتيکى را برگزار کرد.

ولى کوشش هاى نظامى در لبنان، جائيکه ايالات متحده در صدد تقويت يک دولت غرب گراى، معتدل و ضعيف بود، بطور فاجعه آميزى پايان گرفت وقتى که 241 مارين آمريکا در يک بمب گذارى تروريستى در اکتبر 1983 کشته شدند. در آپريل 1986 ، نيروى دريائى آمريکا و هواپيماهاى نيروى هوايى به تلافى حملات تروريستى تحت پشتيبانى ليبى به پرسنل نظامى آمريکا در اروپا ، اهدافى را در تريـپلى و بن غازى ليبى مورد حمله قرار دادند.

در خليج فارس، قطع پيشين مناسبات ايران و آمريکا و جنگ ايران - عراق بهانه اى براى فعاليت هاى نيروى دريائى آمريکا در منطقه شد. در آغاز، ايالات متحده به تقاضاى کويت جهت محافظت ناوگان تانکرهاى نفت خود پاسخ داد ولى در نهايت ايالات متحده، همراه با کشتى هاى نيروى دريائى از اروپاى غربى ، با گشت دادن و اسکورت محمولات تانکرها و ديگر محمولات بـيطرف که درخليج فارس رفت و آمد مى کردند، خطوط کشتيرانى را باز نگاه داشتند.

 

منـاسبـات آمـريـکا - شـوروى

خط مشى رسمى پرزيدنت ريگان ، در روابط با اتحاد شوروى همانا صلح از طريق قدرت بود. ريگان که ريشه در سنت جنگ سرد داشت، مصمم بود که محکم در برابر کشورى که او آنرا " امپراطورى شيطان " مى ناميد بايستد. دو رويداد اين روابط را متشنج ساخت. جلوگيرى از حرکت کارگرى همبستگى در لهستان در دسامبر 1981 و ديگرى نابودى يک هواپيماى مسافربرى خارج از مسير، پرواز 7 00 خطوط هوايى کره ، توسط يک جنگنده شوروى در اول سپتامبر1983. ايالات متحده همچنين ادامه ا شغال ا فغانستان را توسط شوروى محکوم ساخت و به مقاومت مجاهدين در آنجا کمک ارسال داشت.

در اولين دوره رياست جمهورى ريگان ، دولت او مبلغ غير قابل منتظره اى براى تشکيل سيستم دفاعى عظيم ، شامل جايگزينى موشکهاى هسته اى با تيررس متوسط در اروپا در مقابله با تخليه موشکهاى شبيه به همان توسط شوروى ، صرف نمود. و در 23 مارس 1983، در يکى از داغ ترين تصميمات خط مشى رياست جمهورى خود، ريگان برنامه تحقيقاتى ابتکار دفاعى استراتژيکي( Strategic Defense Initiative ( SDI )) جهت کشف تکنولژيهاى پيشرفته اى چون موشکهاى ليزرى پر انرژى در دفاع عليه موشکهاى بالستيکى قاره پيما را اعلام نمود . گرچه برخى دانشمندان امکان چنين سيستمى را زير سئوال برده و اقتصاد دانان به هزينه سر سام آور آن اشاره کردند، دولت با اين پروژه به جلو رفت.

ريگان ، پس ا ز انتخاب مجدد در سال 1984 ، در موضع محکم خود در رابطه با کنترل تسليحات نرم شد. مسکو به سهم خود مايل به رسيدن به يک موافقت نامه بود، تا حدى به دليل اينکه اقتصاد شوروى قادر به تحمل سطح مصرف نظامى لازم جهت رقابت با سازمان دهى دفاعى آمريکا را نداشت. در ماه نوامبر 1985 ريگان ملا قاتى با رهبر تازه شوروى ميکائيل گورباچف در ژنو داشت. آنها در اصول، با 50 در صد کاهش در تسليحات هسته اى دفاعى استراتژيکى و يک موافقت نامه موقتى در مورد نيروهاى هسته اى با تيررس متوسط موافقت کردند. در دسامبر 1987 ، پرزيدنت ريگان و صدر اعظم گورباچف عهد نامه سلاحهاى هسته اى با تيروس متوسط را امضا کردند که زمينه براى نابودى يک سرى بزرگ از سلاحهاى هسته اى را فراهم مى ساخت.

 

شـاتـل فضايـــــى

اگر چه ابتکار دفاعى استراتژيکى براى دولت ريگان ، مسئله ساز بود با اين حال کوشش هاى دولت در فضا خوش بينانه تر بود. در سال 1981 ، ايالات متحده برنامه فضايى کلمبيا ( Columbia) نخستين سفينه سرنشين دار قابل استفاده مجدد را آغاز نمود. بين سالهاى 1981 تا 1985، شاتل مهارت فوق ا لعاده خود را با حمل فضانوردانى که تجربيات آزمايشگاهى در فضا انجام داده ، عکسبردارى کرده و به اعزام، حصول مجدد و تعمير ماهواره ها در مدار زمين مى پرداختند، به نمايش گذارد. ولى در ماه ژانويه 1986 ، فاجعه اى بوقوع پيوست . شاتل فضايى چالنجر ( Challenger) ، 73 ثانيه پس از پرتاب منفجر شده و در آن واحد 6 فضانورد ويک معلم مدرسه که قرار بود اولين شهروند عادى در فضا بشمار رود را کشت. برنامه هاى فضايى شاتل بمدت نامعينى معلق ماند تا اينکه ناسا شاتل را با ايمنى بيشتر مجددأ طراحى کند. تا موقعيکه ايالات متحده مجددأ با موفقيت شاتل ديسکاورى را در اواخر سال 1988 پرتاب کند، بيش از 300 تغيير در نرم افزار کامپيوتر و سيستم هاى پرتاب شاتل صورت گرفته بود.

 

ايــران - کنتــرا و دوشنـبه سيـاه

جدى ترين مشکل خط مشى خارجى دولت ريگان در اواخر دوره دوم رياست جمهورى رخ داد. در سال 1987، آمريکائيان پى بردند که دولت بطور مخفيانه در عوض آزادى گروگان هاى آمريکائى که در لبنان توسط سازمانهاى تند رويى که توسط دولت خمينى در ايران حمايت مى شدند نگه داشته شده بودند، به ايران تسليحات فروخته است. بررسى موضوع همچنين فاش ساخت که پول بدست آمده از فروش اين سلاحها به گروه کنتراى نيکاراگوئه تحويل داده شده، آن هم در طى دوره اى که کنگره آمريکا چنين کمک هاى نظامى را ممنوع ساخته بود.

دادگاههاى متعاقب ايران- کنترا د ربرابر کميته مشترک سنا و مجلس نمايندگان موارد غير قانونى احتمالى، و همچنين سئوال کلی تر تعريف منافع خط مشى خارجى آمريکا در قبال خاور ميانه و آمريکاى مرکزى را مورد رسيدگى قرار داد. به زبان ديگر، دادگاه هاى ايران - کنترا، همچون محکمه هاى پر جنجال 14 سال قبل واترگيت سنا ، سئوالات اساسى در مورد جوابگوئى دولت به مردم و توازن صحيح بين شاخه هاى اجرائى و قضايى دولت را مخاطب قرار داد.

ايالات متحده با يک تنزل و پس روى اقتصادى در روز 19 اکتبر 1987 ، که به " دوشنبه سياه" معروف است مواجه شد وقتى که ارزش سهام 22 در صد در يک روز سقوط کرد -- که فورأ خاطرات سقوط بورس سهام 1929 را تداعى کرد، که به " رکود عظيم " دهه 1930 انجاميد. از جمله دلايل اين سقوط ناگهانى اضطراب و نگرانى در مورد داد و ستد بين المللى آمريکا ، کمبود بودجه دولت، نگرانى در مورد سطح بسيار بالاى وام هاى شخصى و شرکت ها ، تدبير و اختراع جديد بورس سهام که به آن " خريد و فروش برنامه اى" گفته مى شود که از طريق آن کامپيوترها بطوراتوماتيک تحت شرايط بخصوصى ، مقدار عظيمى از سهام را خريد و فروش مى کنند، بودند.

با اين حال، در يک مدت زمان بسيار کوتاهى کشور مجددأ از اين سقوط بهبود يافت. با اين که بسيارى از آمريکائيان ا ز بورس سهام چشم پوشى کرده و به اشکال امن تر سرمايه گذارى روى آوردند، بحران اقتصادى جامه عمل نپوشيد. در واقع، رشد اقتصادى ادامه يافت و نرخ بيکارى در ژوئن 1988 به مقدار 5.2 در صد که در 14 سال اخير بى سابقه بود رسيد.

 

ريـاسـت جمهـورى جورج بـوش

پرزيدنت ريگان به محبوبيت غير عادى بالايى در پايان دومين دوره رياست جمهورى خود دست يافت ولى بر طبق مفاد قانون اساسى آمريکا او قادر به مبارزه مجدد براى رياست جمهورى در سال 1988 نبود. وارث سياسى او، معاونت رياست جمهورى در طى 8 سال رياست جمهوری ريگان ، جرج بوش، از محبوبيت ريگان استفاده کرده و به عنوان چهل و يکمين رئيس جمهور آمريکا انتخاب شد.

بوش با اين وعده به راى دهندگان که کاميابى هاى دوره ريگان ادامه خواهد يافت مبارزه خود را آغاز کرد؛ او همچنين اعلام داشت که تخصص او پشتيبان بهترى براى يک سيستم دفاعى براى ايالات متحده در مقايسه با آنچه نامزد حزب دمکرات مايکل دوکاکيس ارائه ميدهد خواهد بود. دوکاکيس، فرماندارايالت ماساچوست ادعا مى کرد که آمريکائيان کم شانس تر، از لحاظ اقتصادى زير ضربه بوده و دولت مى بايست در حين کمک به آنها، قرض دولت و مقدارمخارج دفاعى را تحت کنترل آورد. با اين حال مردم با پيام اقتصادى بوش بيشتر جلب شدند: وعده به هيچگونه ماليات تازه. در موقع راى، بوش با نسبت 54 به 46 درصد آراى عمومى برنده شد.

در طى اولين سال رياست جمهورى، بوش برنامه بودجه محافظه کارانه اى را دنبال کرد و خط مشى هايى در رابطه با ماليات ، مصرف و قرض پيش گرفت که مطابقت با برنامه اقتصادى دولت ريگان داشت. با اين حال با کمبود بودجه و قانون کاهش کمبود بودجه که بر اساس قانـون ملزم بود کم شود، بوش خود را در موقيعتى ديد که فقط قادر به اخذ بودجه تازه بسيار کمى ، مى بود . از اين رو خط مشى هاى دولت که براى واشنگتن کمترين خرج را داشت بيشتر از همه جلو مى رفت. در محافظت محيط زيست و آموزش و پرورش - مواردى که در آن بخش خصوصى و دولت و ايالات بيشتر هزينه را مى پرداختند - بوش فقط خط مشى را تغيير داد. در نوامبر 1990 ، بوش قوانين وسيعى را در اعمال استانداردهاى نوين فدرال در رابطه با هواى آلوده شهرها، دود اتومبيل ها ، آلودگى هواى سمى، باران اسيدى امضا نمود ولى بيشتر هزينه از سوى سازمانها و اشخاصى که آلوده کننده صنعتى هوا هستند پرداخت مى شد. او قانونى را نيز امضا کرد که دسترسى فيزيکى براى ناتوانان را مهيا مى ساخت ولى هزينه آن به عهده صاحبان داد و ستدها بود. رئيس جمهور همچنين مبارزه اى جهت تشويق امر داوطلبى در رابطه با نيکوکارى اجتماعى که او آنرا با واژه بياد ماندنى، " هزاران نقطه نورانى" بکار مى برد آغاز نمود.

 

بــود جـه و کســرى آن

کوشش هاى دولت بوش در جهت کنترل کم و کسرى بودجه مشکل سازتر از اين بود. يک منبع اين مشکل بحران قرض و پس انداز بود. کلاه بردارى، عدم مديريت صحيح، قوانين سست و رکود اقتصادى در برخى نقاط کشور در اوايل و اواسط دهه 1980 منجر به کساد گسترده اى در ميان انستيتو هاى پس انداز و قرض شد. از بيش از 3100 انستيتوهايى تز اين نوع که در اواخر دهه 1970 وجود داشتند، فقط 2453 تا 30 ژوئن 1990 باقى ماندند. تا 1993، هزينه کل فروش و بستن اين بنگاه ها - که پس انداز در آنها توسط دولت تضمين مى شد - بيشتر و بيشتر شد: بين 300 تا 500 هزار ميليون دلار.

در ژانويه 1990 ، پرزيدنت بوش پيشنهاد بودجه خود را به کنگره ارائه داد. دمکرات ها اعتقاد داشتند که طرح هاى بودجه دولت بيش از حد خوشبينانه است و اينکه به انجام رسانيدن قانون کاهش کمبود بودجه ملزوم به افزايش ماليا ت و کاهش عظيم در بودجه دفاعى مى باشد. مذاکرات بودجه ادامه يافت و تا ژوئن - عليرغم وعده مبارزاتى خود - پرزيدنت بوش به رهبران کنگره گفت که تغيير شرايط در اقتصاد کشور بدين معنى است که افزايش ماليات مى بايست بخشى از هر گونه لايحه بودجه باشد.

عليرغم موافقت در امر بودجه ، مخلوطى از رکود اقتصادى، ضررهاى حاصله از عمليات رهايى صنعت پس انداز و قرض و هزينه هاى روز افزون بهداشت و درمان براى مديکير و مديکيد، تمامى اقدامات را جهت کاهش کمبود بودجه بکنار زد و در سال 1991 لااقل به اندازه سال قبل، کمبود و کسر بودجه هنوز بر جاى مانده بود.

 

پــايان جـنـگ ســرد

روابط ابر قدرتها در اواخر دهه 1980 توسط آشوبهاى سياسى در شرق اروپا هدايت مى شد. ايالات متحده و جهان شاهد بودند که چگونه قيام ها و طغيان هاى مردمى براى اصلاحات دمکراتيک منجر به سقوط دولتهاى کمونيست در سراسر منطقه مى شود.

عليرغم يک جلسه موفقيت آميزدر سال 1989 بين بوش و گورباچف در مالتا، عده قليلى مى توانستند موفقيت هاى فوق العاده اى که در روابط آمريکا و شوروى در 1990 رخ داد را پيش گويى کنند. در پيام " وضعيت کشور" ماه ژانويه خود ، پرزيدنت بوش اعلام کرد که قصد دارد مقدار نيروهاى آمريکا در اروپا را به 195 هزار نفر کاهش دهد. در فوريه ، دولت بوش ملا قاتهايى با مقامات شوروى در مورد کنترل تسليحات و همچنين متحد ساختن آلمان شرقى و غربى داشت. در عرض 7 ماه، پس از مباحثات دو طرفه و چند طرفه بيشمار، اتحاد شوروى از حقوق زمان جنگ خود کنار کشيده و حاضر به پذيرش يک آلمان متحد با عضويت کاملش در ناتو شد. معاهده با توافق نامه نهايى در رابطه با آلمان در روز 12 سپتامبر در مسکو به امضا رسيد.

پرزيدنت بوش و سران 21 کشور ديگر عهد نامه نيروهاى مسلح سنتى در اروپا (CFE) را در 19 نوامبر 1990 پس از يک ملا قات 3 روزه کنفرانس امنيت و مشارکت دراروپا ( Conference on Security and Cooperation in Europe (CSCE)) امضا نمودند. عهد نامه (CFE) يکى از پيچيده ترين و جاه طلبانه ترين عهد نامه هاى تسليحات بود که تا به آن موقع به امضا رسيده بود که هزاران تانک، هواپيما، قطعات تسليحاتى تخليه شده توسط ناتو( NATO) و کشورهاى عضو سابق وارسا ( Warsaw Pact) از آتلانتيک تا کوههاى اورال را در بر مى گرفت.

سپس در 31 جولاى 1991 ، ايالات متحده آخرين عهد نامه تسليحات اصلى خود با شوروى را امضا نمود. پرزيدنت بوش و گورباچف عهد نامه کاهش تسليحات استراتژيکى که مدتها بود تحت مذاکره بود را در مسکو به امضا رسانيدند که بر طبق آن 30 تا 40 در صد از زرد خانه هاى هر دو طرف کاهش مى يافت. ولى حتى اين کاهش ها نير توسط عهد نامه پرزيدنت بوش با بوريس يلتسين، پرزيدنت فدراسيون روسيه جديد، کمتر شد بشکلى که تمامى موشک هاى چند کلاهکى کاملأ تا انتهاى سال 2003 از بين خواهد رفت. در مجموع، دو عهد نامه تعداد کلاهک هاى هسته اى را به 3/2 ، از تقريبأ 21 هزار تا بين 6 تا 7 هزارعدد ، کاهش مى داد. از بين بردن محمولات هسته اى و نگرانى هاى دائمى تکثير هسته جانشين تهديد رو در رويى هسته اى بين واشنگتن و مسکو شد.

جنگ سرد حقيقـتأ به پايان رسيد.

 

جنگ خليچ فـارس

رضايت حاصله از اتمام جنگ سرد در روز 2 آگوست 1990 با حمله عراق به کويت تيره شد. کنترل کويت توسط عراق و خطرى که به عربستان سعودى و کشورهاى کوچکتر خليج اعمال مى داشت به علت آنکه ايالات متحده و درکل غرب ، برای بيشتر نيازهاى نفتى خود وابسته به اين منطقه بودند، منافع حياتى آمريکا را تهديد مى کرد.

پرزيدنت بوش به شدت عمل عراق را محکوم کرده و خروج بدون غير و شرط و آنى عراق را خواستار شد. جلسه اضطرارى شوراى امنيت سازمان ملل بالا تفاق عراق را محکوم کرد . آمريکا اصرار به آتش بس کرده و خواستار خارج شدن نيروهاى عراق از کويت شد.

آگوست همان سال ،عراق انضمام کويت به خاک خود را اعلام کرد و دستور بستن تمامى سفارتخانه ها را در آن کشور داد و شروع به گروگان گيرى تمامى اتباع آمريکا و انگليس در آن کشور کرد. در روز 8 آگوست، پرزيدنت بوش در تلويزيون ارسال نيروهاى آمريکا را به خاورميانه اعلام کرد. پرزيدنت سپس به جمع آورى يکى از فوق العاده ترين ائتلافات سياسى نظامى عصر جديد با نيروهاى نظامى از آسيا ، اروپا ، آفريقا و نيز خاورميانه برآمد.

در روزها و هفته هاى پس از حمله، شوراى امنيت 12 تصويب نامه مبنى بر محکوم کردن حمله عراق و اعمال انواع تحريمات اقتصادى صادر نمود. دوازدهمين تصويب نامه که در29 نوامبر صادر شد حاکى از آن بود که اگر عراق تا 15 ژانويه 1991 از کويت خارج نشود، سازمان ملل استفاده از زور را توسط کشورهاى عضو سازمان ملل تائيد ميکند. روابط جديد آمريکا و شوروى وضعيت لازمه را براى عمل کرد سازمان ملل فراهم نمود. بدون آشتى اين دو کشور سازمان ملل هرگز حرکت نظامى عليه عراق را تصويب نمى نمود.

اعضاى کنگره ا ز پرزيدنت بوش و جامعه جهانى خواستند تا تمامى راههاى صلح آميز راجهت پايان دادن به بحران خليج با دقت مورد بررسى قرار دهند. ولى مسئله اساسى ، قانون اساسى بود؛ قانون اساسى آمريکا به شاخه قانونگذارى قدرت اعلام جنگ را واگذار کرده است. با اين حال در نيمه دوم قرن بيستم، ايالات متحده مکررآ بدون چنين اختيارى در جنگ هاى مسلحانه درگير شد که مهم ترين آنها ويتنام بود. بعضى از اعضاى کنگره اعلام داشتند که بوش مى بايست پشتيبانى و تاييد کنگره را قبل از شروع جنگ همراه داشته باشد. برخى ديگر بر اين بودند که کنگره فقط ميخواهد صدايى در اينکه کجا، کى و تحت چه شرايطى آمريکا به جنگ مى رود داشته باشد و نه اينکه مسئوليت اعلام جنگ را.

در روز 12 ژانويه 1991، 3 روز قبل از موعد مقرر سازمان ملل، کنگره به پرزيدنت بوش جامع ترين اختيار راه اندازى جنگ را که در تقريبأ نيم قرن به يک پرزيدنت داده شده بود و اختياراتى را که بدنبال آن بود عطا کرد.

جنگ کمتر ا ز24 ساعت پس ا ز پايان موعد سازمان ملل آغاز شد. ايالات متحده ، انگليس، فرانسه ، ايتاليا، عربستان سعودى و کويت با حملات تخريب کننده هوايى تحت نظر آمريکا که کمتر از يک ماه طول کشيد، کويت را آزاد کردند. حملات با يک هجوم عظيم به کويت و عراق توسط نيروهاى پياده نظام و هوايى ادامه يافت. نيروهاى متفـقين با برترى سرعت، تحرک و نيروى آتش در يک جنگ زمينى که فقط 100 ساعت طول کشيد نيروهاى عراقى را شکست دادند.

ايالات متحده و متفقين آن به هدف نظامى خود دست يافتند ولى پيروزى هنوز کامل نبود. صدام حسين در قدرت باقى ماند و بطور وحشيانه کردهاى شمالى عراق و شيعه هاى جنوب را که هر دو پس از جنگ طغيان کرده بودند تحت حملات خود قرار داد. صدها پالايشگاه نفتى که از قصد توسط عراقى ها به آتش کشيده شده بود تا 1991 سوخت قبل از آنکه حريق مهار شود. رژيم صدام همچنين در صدد انسداد بازرسان سازمان ملل که در مطابقت با تصويب نامه سازمان ملل ، در صدد يافتن و تخريب سلاحهاى تخريب دستجمعى عراق، که شامل تاسيسات هسته اى و انبارهاى عظيم سلاحهاى شيميايى مى شد، بر آمد.

بطور غير مستقيم ، جنگ خليج ، آمريکا را قادر ساخت تا کشورهاى عربى ، اسرائيل و نمايندگان فلسطينى را وادار کند تابه هدف صلح پاينده در منطقه، مذاکرات مستقيم رابر سر مسايل گره خورده و پيچيده آغاز کنند. گفتگو ها در 30 اکتبر 1991 در مادريد، اسپانيا آغاز شد. در عوض، آنها زمينه اى براى مذاکرات محرمانه در نروژ که منجر به موافقت نامه تاريخى بين اسرائيل و سازمان آزاد يبخش فلسطين شد را چيدند که در 13 سپتامبر 1993 در کاخ سفيد به امضا رسيد.

 

پــانـامـا و نفــتا

پرزيدنت همچنين پشتيبانى دو حزبى وسيعى از سوى کنگره براى حمله مختصر آمريکا به پاناما که در 20 دسامبر 1989 رخ داد را دريافت کرد که باعث سرنگونى ژنرال مانوئل نوريگا شد. در دهه 1980، اعتياد به کوکائين به حد زيادى افزايش يافت و پرزيدنت بوش " جنگ عليه مواد مخدر" را در رأس برنامه هاى خود قرار داد. ايالات متحده شواهد زيادى در اختيار داشت که نوريگا در قاچاق مواد مخدر دست داشته و از طريق حمله سعى در دادگاهى کردن نوريگا داشت، ولى دلايل ديگرى نيز وجود داشت. يکى از اهداف بوش جايگزين کردن نوريگا با دولتى به رهبرى گوئيلر بود. مواندارا انتخابات رياست جمهورى را برنده شده بود ولى در نهايت نوريگا آنرا باطل شمرده بود. بوش همچنين به خبرنگاران گفت که او از نيروهاى آمريکا که به پاناما عازم شده بودند خواسته بود تا جان اتباع آمريکا را محافظت، دمکراسى را مستقر و تماميت عهد نامه هاى کانال پاناما را حفظ کنند. نوريگا در پايان خود را تسليم مقامات آمريکا کرده و بعد ها دادگاهى شد. نوريگا به جرم قاچاق مواد مخدر در دادگاه فدرال آمريکا و ميامى فلوريدا محکوم شد.

دولت بوش پيشرفت در جبهه اقتصادى را با مذاکره بر موافقت نامه بازرگانى آزاد آمريکاى شمالى نفتا با مکزيکو و کانادا، که کانون يک منازعه تأييدى شديد در دولت کلينتون شد، آغاز کرد. اتحاديه هاى کارگرى نفتا را متهم کردند که باعث تشويق صادر کردن شغل هاى آمريکا شده و متخصصين محيط زيست اعلام نگرانى کردند که اين معاهده به صنايع انگيزه ميدهد که به مناطقى نقل مکان کنند که از لحاظ کنترل در آلودگى محيط زيست ضعيف تر هستند. هر دو دولت بوش و کلينتون، دليل آوردند که نفتا باعث عبور کالاها و خدمات با قيمت پايين تر مى شود. و اين خود صنعت را بطور کل در هر سه کشور در يک بازار جهانى، اقتصادى تر مى سازد. نفتا، که پس از يک منازعه ملى بسيار شديد در اواخر سال 1993 توسط کنگره به تصويب رسيد، از ديده بسيارى يک زمينه آزمايشى شد براى معاهده هاى بازرگانى آينده که ممکن است منجر به داد و ستد آزاد در سراسر منطقه نيمکره غربى گردد.

 

انتخـابات ريـاســت جمهــورى 1992

با نزديک شدن انتخابات رياست جمهورى سال 1992، آمريکائيها خود را در جهانى تبديل يافته يافتند که تصور آن د ر4 سال قبل غير ممکن بود. بناهاى مشهور و آشناى جنگ سرد - از ديوار برلين گرفته تا موشکهاى بين قاره اى و بمب افکن هايى که دائما در خطرناک ترين وضعيت قرار داشتند- همگى از بين رفتند. اروپاى شرقى مستقل شده و اتحاد شوروى در خود حل شد، آلمان متحد شده و اعراب و اسرائيل مشغول مذاکرات مستقيم بودند و تهديد جنگ هسته اى به مقدار زيادى کاهش يافته بود. بنظر مى رسيد که جلدى ازتاريخ بسته و جلدى ديگرى باز شده است.

ولى هنوز در داخل کشور ، آمريکائيها هنوز با مشکلات آشنا و عميق روبرو بودند. بمحض اينکه جشن و راهپيمائى ها و رژه هاى پايان جنگ خليج پايان يافت ايالات متحده خود را در عميق ترين کساد اقتصادى ازشروع دهه 80 يافت. بسيارى از شغل هاى از بين رفته در ميان کارمندان دفترى، که در بخشهاى مديريت بودند، بود نه فقط در ميان کارگران بخش کارخانجات که در سالهاى پيش ا زآن از همه بيشتر ضربه خورده بودند. حتى وقتى که اقتصاد در سال 1992 شروع به بهبود گذاشت، رشد آن تا اواخر سال محسوس نبود و بسيارى از مناطق کشور درکساد اقتصادى ماندند. بعلاوه به کم و کسر بودجه فدرا ل مرتب افزوده ميشد که بيشتر آن مربوط به هزينه هاى سر سام آور مراقبت پزشکى بود. بسيارى از آمريکائيان بدبينى عجيبى نسبت به آينده شان پيدا کردند و اعتقاد داشتند که کشورشان درمسير غلطى به جلو مى رود.

على رغم يک مبارزه طلبى نخستين توسط روزنامه نگار محافظه کار پاتريک بوکانان، ( Buchanan) پرزيدنت بوش و معاونت او دن کويل به راحتى نامزدى مجدد را برنده شدند. از سوى دمکراتها ، بيل کلينتون ، فرماندار آرکانزاس از ميدان عظيمى از کانديداهاى گوناگون گذشته و به نامزدى حزب خود رسيد. بعنوان معاونت رياست جمهورى، او سناتور آل گور از تنسى را انتخاب کرد که عمومأ بعنوان يکى از آگاه ترين و شيواترين هواخواهان حفاظت محيط زيست کنگره بشمار مى رفت.

ولى نارضايتى عميق کشوراز لحاظ جريانات اقتصادى باعث سر بر آوردن يک کانديداى مستقل قابل توجه - سرمايه دار پيشرو تگزاس، اچ راس پرو( Perot) . پرو که براى خود ثروت هنگفتى از طريق کامپيوتر و جمع آورى اطلاعات کامپيوترى کسب کرده بود ، دست به منبع عميق نارضايتى مردم بر سر عدم قابليت واشنگتن براى مقابله موثر بر سر موضوعات اقتصادى، و اساسأ کمبود بودجه دولت گذاشت. داوطلبان او موفق به جمع آورى امضاء کافى جهت درج اسم او را در ورقه راى براى 50 ايالت شدند. گرچه پرو با بيرون رفتن از مبارزه انتخاباتى در ماه جولاى و ورود مجدد در پائيز شانس دورا دور خود را براى برنده شدن در انتخابات تلف کرد،ولى حضور او تضمين کرد که مسائل اقتصادى در مرکز منازعات کشور قرار دارد.

هر يک از مبارزات انتخاباتى رياست جمهورى آمريکا، ترکيبى از مسايل، بينشها و شخصيت را شامل مى شود؛ و عليرغم تمرکز شديد بر آينده اقتصادى کشور، مبارزه 1992 استـثـنائى نبود. کوشش انتخاب مجدد بوش بر اساس يک سرى عقايدى بود که بطور سنتى هميشه توسط کانديداهای برراًس امور دور مى زد: تجربه و اعتماد. انتخابات در واقع به شکلى جنگ نسل ها بود. جرج بوش، 68 ساله، احتمالأ آخرين رئيس جمهورى که در جنگ جهانى دوم جنگيده بود با يک مبارز جوان بنام بيل کلينتون، 46 سال، مواجه شد که نه تنها در ارتش خدمت نکرده بود بلکه در تظاهرات عليه جنگ ويتنام نيز شرکت جسته بود. بوش، با تاکيد به تجربه خود بعنوان رئيس جمهور وبعنوان فرمانده کل قوا ، توجه مردم را به آنچه که او فقدان داورى و سيرت کلينتون ترسيم کرده بود، جلب کرد.

بيل کلينتون، به سهم خود، مبارزه انتخاباتى خود را دوروبر يکى از قديمى ترين و قدرتمند ترين زمينه هاى سياست هاى انتخاباتى متمرکز ساخت: تغيير. کلينتون در جوانى يکبار پرزيدنت کندى را ملا قات کرده بود و در مبارزه انتخاباتى 30 سال بعد خود، بيشتر خطاب آگاهانه او به آمريکائيان براساس سخنان کندى در مبارزه انتخابى سال 1960 دور مى زد وآن دعوت از آمريکائيان بود که تغيير را بپذيرند.

کلينتون بعنوان فرماندار آرکانزاس بمدت 12 سال، توانست به تجربه خود در دست و پنجه نرم کردن با مشکلات رشد اقتصادى ، آموزش، مراقبت بهداشتى که ، بر طبق نظر خواهى عمومى، در ميان ضعف هاى اصلى پرزيدنت بوش بود، اشاره کند. بوش برنامه اى بر اساس مالياتهاى کمتر و کاستن مصارف دولت ارائه مى کرد، ولى کلينتون پيشنهاد به افزايش ماليات براى ثروتمندان، افزايش مصرف در زمينه هاى سرمايه گذارى در آموزش و پرورش، حمل و نقل و ارتباطات، که او اعتقاد داشت به رشد و بارورى کشورى مى انجاميد، و از اين رو باعث پايين آوردن کسرى بودجه مى شد، مى کرد. به همين صورت، پيشنهادات طرحهاى بهداشتى و مراقبت پزشکى کلينتون به جهت کنترل هزينه ها ملزم به دخالت بسيار زيادتر دولت فدرال داشت تا طرح هاى بوش.

کلينتون با موفقيت پيام تغيير را در سراسر مبارزه انتخاباتى و همچنين در 3 دوره منازعه تلويزيونى با پرزيدنت بوش و راس پرو در اکتبر با خود حمل کرد. در 3 نوامبر بيل کلينتون با وجود فقط کسب 43 در صد آراء عمومى انتخابات رياست جمهورى را برنده شده و بعنوان چهل و دومين رئيس جمهور آمريکا انتخاب شد.

 

پــس از ايـن

ايالات متحده از بدو پيدايش بشکل يک گروه از مستعمرات کنار اقيانوس آتلانتيک دستخوش تبديلات قابل توجهى به آنچه که ناظر سياسى بن واتنبرگ آنرا " اولين مملکت جهانى " مى خواند، شده است ، جمعيت تقريبأ 250 ميليون نفرى آمريکا علنأ نماينده هر مليتى و گروه فرقه اى در سراسر گيتى مى شوند. آمريکا همچنين کشورى است که در آن گام و وسعت تغيير - اقتصادى تکنولوژيکى - فرهنگى - آمارگيرى و اجتماعى - پايان ناپذير است. ايالات متحده اغلب پيشرو مدرنيزه شدن و تغييراتى است که خواه ناخواه به کشورها و جوامع در يک دنياى متصل و وابسته به يکديگر کشيده مى شود.

با اين وجود ايالات متحده همچنين يک معناى پيوستگى و دوام را درخود دارد، يک سرى از ارزش هاى عميق که آن را مى توان به کشف آن مربوط ساخت. اين ارزش ها شامل اعتقاد به آزادى فردى و دولت دمکراتيک، تعهد به موقعيت اقتصادى و پيشرفت براى همه مى شود. وظيفه مداوم ايالات متحده اين است که اطمينان حاصل کند که ارزش هاى آزادى ، دمکراسى و موقعيت -- ميراث يک تاريخ پر تلا طم و غنى - محفوظ مانده و همانطور که کشور و جهان در آستانه ورود به قرنى جديد قرار ميگيرد ، شکوفا مى شود.

 

در حاشيـه: کشــور مهـاجـريـن

وقتى که استقلال آمريکا در سال 1776 اعلام شد، دو پنجم تمامى مستعمره نشينان از مبدأ غير انگليسى بودند. اولين آمارگيرى ايالات متحده، که درسال 1790 به انجام رسيده ، جمعيت را زير 4 ميليون، با توجه به اينکه حدود 10 هزار مستعمره نشين هر سا له وارد آمريکا مى شوند، به حساب آورد. وقتى که دولت آمريکا ثبت مسافرين وارده به کشور در سال 1820 راآغاز نمود، اکثريت مهاجرين از اروپاى شمالى بودند؛ تا پايان قرن نوزدهم، آنها اکثرآ از جنوب و شرق اروپا بودند. امروز، اکثرا از آمريکاى لا تين و آسيا مى آيند. دلايل آمدن آنها - موقعيت و آزادي- هنوز تغيير نکرده است.

 

در حـاشيـه : حــزب ســوم و کـانـد يـداهـاى مستقــل

اغلب ،ايالات متحده را بعنوان يک سيستم 2 حزبى مى شناسند. عملأ نيز چنين است: هر سال از سال 1852، يا يک دمکرات و يا يک جمهورى خواه در کاخ سفيد بوده است. همزمان ، کشور انبوهى از احزاب سوم و اقليت را در طول سالها بيرون داده است. براى مثال، 58 حزب در لااقل يک برگه راى ايالتى در طى انتخابات رياست جمهورى 1992 نماينده داشتند. در ميان اينها احزاب گمنامى چون حزب خون سرد، حزب نگاه به عقب ، ممنوعيت نيومکزيکو، شهروندان مستقل تيش و ماليات دهندگان ورمانت بودند.

بطور کلى، احزاب سوم در حول و حوش يک مسئله مشخص و يا يک سرى موارد معينى شکل مى گيرند. آنها معمولأ وقتى يک رهبر با جذبه را دارند، قد بلند مى کنند. بيشتر آنها ، با قبول اينکه رياست جمهورى از دسترس بدور است، بدنبال يک سکويى برای رساندن نگرانى ها و موضوعات اجتماعى سياسى شان به اطلاع عموم هستند.

تئودور روزولت: موفق ترين نامزد حزب سوم اين قرن، ، تئودور روزولت جمهورى خواه ، رئيس جمهور سابق بود. حزب پيشرو يا حزب بول موس او در انتخابات 1912، 4, 27 درصد آرا را ربود. جناح پيشرو و حزب جمهورى خواه که از رئيس جمهور ويليام هاوارد تافت که روزولت اورا به عنوان جانشين خود انتخاب کرده بود، دلزده شده بود از روزولت خواست که بدنبال نامزدى حزب در سال 1912 باشد. او اين کار را کرد، و در يک سرى ا ز انتخابات دوره مقدماتى تافت را شکست داد. با اين حال تافت زير بناى حزب را کنترل مى کرد و موفق به تضمين نامزدى خود شد.

پشتيبانان روزولت از آن پس از حزب خارج شده و حزب پيشرو را تشکيل دادند. روزولت که خود را گوزن اهلى ( که ا سم حزب نيز از آن آمده بود) مى ناميد، موضوع مبارزاتى خود را تنظيم ونظارت " داد و ستد هاى بزرگ" ، رأى زنان، ماليات بردرآمد تدريجى، کانال پاناما و حفظ منابع طبيعى قرار داد. کوشش او جهت شکست تافت کافى بود. او با تقسيم راى جمهورى خواهان کمک به انتخاب دمکرات وودرو ويلسون کرد.

سوسياليست ها: حزب سوسياليت نيز در سال 1912 به اوج خود رسيد و 6 درصد آرا عمومى را کسب کرد. کانديد دائمى يوجين دبز (Debs) بيش از 900 هزار رأى در آن سال، با اختصاص دادن مبارزه خود بر سر مواردى چون مالکيت جمعى صنايع ارتباطات و حمل ونقل، ساعات کار کوتاهتر و پروژه هاى کار عمومى جهت افزايش استخدام، به خود اختصاص داد. دبز - جهت آشوب به پا کردن در طى جنگ جهانى اول به زندان افتاد و از درون سلول خود در سال 1920 به مبارزه انتخاباتى ادامه داد ولى نه او و نه هيچيک از جانشينان او هرگز قادر به کسب نتايج سال 1912 نشدند.

رابــــــرت لا فـــولـــت: ديگر عضو حزب پيشرو، سناتور رابرت لا فولت بود که درانتخابات سال 1924 توانست 16.6 در صد آرا را برنده شود. لا فولت، که مدتهاى زيادى قهرمان زارعين و کارگران صنايع و دشمن تند و تيز صنايع بود، عامل موثر تشکيل مجدد حرکت " پيشرو " پس از جنگ جهانى اول بود. لا فولت، پشتيبانى آراى زارعين و کارگران و نيز سوسياليست ها و نيز باقيمانده هاى حزب بول موس روزولت در مبارزه انتخاباتى خود از ملى کردن راه آهن و صنايع طبيعى کشور سخن گفت. او همچنين پشتيبان قوى ماليات بيشتر بر طبقه مرفه و حق معامله بستن جمعى بود. عليرغم تعداد زياد در برخى مناطق، او فقط توانست آراى قطعى ايالت خود ويسکانسين را کسب کند.

هنرى والاس: حزب پيشرو د رسال 1948 خود را مجددأ نوسازى کرده و هنرى والاس، وزير اسبق کشاورزى و معاونت رياست جمهورى فرانکلين روزولت را نامزد انتخاباتى نمود. او که به مدت کوتاهى وزير بازرگانى هرى ترومن بود پس از مخالفت با موضع استوار ترومن عليه اتحاد شوروى، از کاربرکنار شد. موضع 1948 والاس مخالفت با جنگ سرد، طرح مارشال و داد و ستدهاى بزرگ بود. او همچنين جهت پايان دادن به تبعيض نژادى عليه سياهان و زنان، به مبارزه پرداخت. او از حداقل دستمزد پشتيبانى کرده و خواستار ا ز بين بردن کميته فعاليت هاى غير آمريکائى مجلس بود. کوتاهى او در رابطه با رد افکارحزب کمونيست آمريکا، که پشت نويسى نام او را کرده بودند ، محبوبيت او را خدشه دار کرده و اوفقط به 4, 2 در صد آرا دست يافت.

 

ديکسى کرات: همان درصد نيز توسط حزب ديکسى کرات يا حقوق ايالت، که تحت رهبرى فرماندار کاروليناى جنوبى استروم تورموند بود، بدست آمد. ديکسى کرات ها ، همچون پيشروها، در سال 1948 از دمکرات ها شاخه شدند. با اين وجود مخالفت آنها از خط مشى هاى جنگ سرد ترومن سرچشمه نمى گرفت بلکه بيشتر مربوط به نظرات حقوق مدنى او بود. هدف اصلى حزب، گرچه بر حسب " حقوق ايالت ها " تعريف شده بود، ادامه تفکيک نژادى و قوانين " جيم کرو " که از آن حمايت مى کرد، بود.

 

جرج والاس: آشوب هاى نژادى و اجتماعى دهه 1960، کمک به آوردن جرج والاس، يک فرماندار طرفدار تفکيک نژادى جنوب، به صحنه بود. والاس تا پايان به حملات شديد خود عليه حقوق مدنى، ليبرال ها و دولت فدرال ادامه داد. او با بنيانگذارى حزب مستقل آمريکا در سال 1968، مبارزات خود را از مونتگومرى آلاباما اداره کرد و 5, 13 در صد کل آرا رياست جمهورى را به خود اختصاص داد.

 

اچ راس پرو: هر حزب سومى در جستجوى بهره گيرى از نارضايتى عموم در مورد احزاب اصلى و دولت فدرال مى باشد، گرچه فقط چندى از آنها در تاريخ معاصر اين احساسات به شدت انتخابات سال 1992 بود. پرو يک سرمايه گذار بى نهايت ثروتمند اهل تگزاس ، با مهارت پيام عقل سليم اقتصادى و مسئوليت مالى خود را به طيف گسترده اى از مردم آمريکا رساند.

 

با طعنه و کنايه به رهبران مملکت و ساده جلوه دادن پيام اقتصادى خود به شکلى ساده فهم ، پرو مشکل زيادى در جلب توجه رسانه هاى عمومى نداشت. سازمان مبارزاتى او،" ما متحد ايستاده ايم" (United We Stand) اساسأ توسط داوطلبان اداره شد و از دارائى او تامين مى شد.

 

بسيارى، بدون تنفر از ثروت عظيم او، موفقيت بازارى پرو و همچنين آزادى که اين ثروت براى او مهيا کرده تا از نزديک شدن به گروه هاى معين جهت جمع آورى پول براى مبارزات استفاده کند، تحسين کردند.

 

پرو در ماه جولاى از مبارزه کنار کشيد. او با ورود مجدد به انتخابات نزديک يک ماه بعد، 19 ميليون رأى کسب کرد که تا به آن روز بالا ترين مقدار رأى بود که يک کانديداى حزب سوم و نيز دوم نسبت به آراى 1912 که روزولت از روى درصد مجموع آراء بدست آورده بود، مى بود.

.....................................................................................................................

 

بخش چهاردهم:
ليست مختصر خواندنى ها در باره تاريخ آمريکا
چــــکيـــده تــــاريــــخ آمــريـکا

 

( * نشانگر جلد مقوائى )

 

آلستروم، سيدنى اى. ) Ahlstrom, Sydney E)
تاريخ مذهب مردم آمريکا
انتشارات دانشگاه يــيـل، 1972 ( Yale University Press)

 

آ لبانيز، کاترين Albanese, Catherine-
*
آمريکا: مذاهب ومذهب
شرکت انتشاراتى وادسوورث، 1992(Wadsworth Publishing Co.)

 

آلن، فردريک ال.(Allen, Fredrick L.)
تغيــيـر بزرگ: آمريکا تبديل مى شود، 1950 –1900
هارپر و روو 1986(Harper & Row)

 

آمروز، استفان اى. (Ambrose, Stephen E.)
آيزنهاور در دو جلد
جلد اول: سرباز، ژنرال ارتش، رئيس جمهور منتخب 1890 – 1952
جلد دوم: رئيس جمهور
سايمون و شوستر، 1985(Simon & Shuster)

 

آمبروز، استيفان(Ambrose, Stephen E.)
طلوع بينش جهاني: سياست خارجى آمريکا از 1938
وايکينگ پنگوئن 1991(Viking Penguin)

 

اشورث ، جان(Ashworth, John)
رعيتى و اشرافي: ايدئولوژى سياسى احزاب
در ايالات متحده ، 1846 – 1837
انتشارات دانشگاه کمبريـج ، 1987(Cambridge University Press)

 

باجر، آنتوني(Badger, Anthony)
نيوديل: سالهاى رکود اقتصادى ، 1940-1933
هيل و وانگ، 1989(Hill & Wang)

 

بيلين ، برنارد(Bailyn, Bernard)
چهره هاى انقلا ب: شخصيت ها و مضمونات در تلاش براى استقلال آمريکا
کمپانى راندوم هاوس، 1992(Random House Inc.)

 

بيلين ، برنارد(Bailyn, Bernard)
بنيادهاى ايدئولوژيکى انقلاب آمريکا
انتشارات دانشگا ه هاروارد 1967(Harvard University Press)

 

بيلين ، برنارد، رابرت دا لک، ديويد بى ديويس، ديويد اچ. دونالد
جان لى. توماس و گوردون اس. وود(Bailyn, Bernard, Robert Dallek, David B. )
جمهورى بزرگ: تاريخ روم آمريکا ( 2 جلد)، چاپ سوم
کمپانى دى سى ، هيت ، 1985(D.C. Heath, Co.)

 

بنر، لوئيس دبليو.(Banner, Lois W.)
اليزابت کيدى استنتون: افراطى حقوق زنان،
اسکات فورسمن، 1987(Scott Foresman)

 

بيزنر، رابرت ال(Beisner, Lois W.)
از ديپلماسى قديم به جديد ، 1900-1865 ، چاپ دوم
هارلن ديويد سون، 1989(Harlan Davidson)

 

برلين، آيرا(Berlin, Ira)
برده هاى بدون ارباب: سياه پوستان آزاد در جنوب آنتبلوم
نيوپرس، نيويورک 1992(New Press NY)

 

بيلينگتون ، رى اى.(Billington, Ray A.)
مرز انتهاى غرب، 1860 –1830
هارپر کوليتز، 1962(HarperCollins)

 

بلوم، جان مورتون(Blum, John Morton)
روساى جمهور ترقى خواه ( Progressive) : تئودور روزولت،
وودرو ويلسون، فرانکلين دى . روزولت، ليندون بى . جانسون
شرکت دبليو ، دبليو نورتون و شرکا 1982(W.W. Norton & Co.)

 

بلوم ، جان مورتن(Blum, John Morton)
وى براى پيروزى بود: سياست و فرهنگ
آمريکا در طى جنگ جهانى دوم
کمپانى هارکورت ، بريس جووا نوويچ، 1977(Harcourt Brace Jovanovich)

 

بلومنتال، سيدنى و توماس ادسال (Blumenthal, Sidney and Thomas Edsall)l
ميراث ريگان: مملکتى شناور
پانتئون بوکس ، 1988(Pantheon Books)

 

بودنار ، جان(Bodnar John)
*
آمريکا ئى ها ( 3 جلد) :
جلد اول: تجربه مستعمرات
جلد دوم: تجربه دمکراسى
جلد سوم: تجربه ملى
شرکت راندوم هاوس، 1975(Indiana University Press)

 

بوون، کاترين درينکر(Bowen, Catherine Drinker)
معجزه اى درفيلادلفيا: داستان مجمع قانون اساسى
کمپانى ليتـل، براون ، 1986(Little, Brown & Co.)

 

بوير، پال و استيون نيسن بام (Boyer, Paul and Stevens Nissenbaum)
سيلم ( Salem) جن زده: مبانى اجتماعى سحر و جادو
انتشارات دانشگاه، هاوارد(Harvard University Press)

 

برنچ ، تيلور(Branch, Taylor)
جدايى آبها: آمريکا در سالهاى سلطنت، 1963-1954
سيمون و شوستر، 1989(Simon & Schuster)

 

بريدنبا، کارل(Bridenbaugh, Carl)
جيمز تاون، 1699- 1544
انتشارات دانشگاه آکسفورد 1980(Oxford University Press)

 

برودى، فان ام.(Brodie, Fawn M.)
ريچارد نيکسون: شکل گيرى شخصيت
انتشارات دانشگاه هاروارد، 1983(Harvard University Press)

 

براون، دى (Brown, Dee)
قلبم را در ووندد نى ( Wounded Knee)
بخاک بسپار: تاريخ سرخپوستان آمريکاى غرب
هنرى هولت و شرکا، 1991(Henry Holt & Co.,)

 

برنر، ديويد(Burner, David)
جان اف. کندى و نسلى نوين
اسکات فورسمن و شرکا، 1988(Scott Foresman & Co.)

 

کنون، لو(Cannon, Lou)
پرزيدنت ريگان: نقش يک عمر
سايمون و شوستر، 1992(Simon & Schuster)

 

چپف، ويليام اچ(Chafer, William H.)
سفر ناتمام: آمريکا پس از جنگ جهانى دوم، چاپ دوم
انتشارات دانشگاه آکسفورد ، 1991

 

چيس، گيلبرت
*
موسيقى آمريکا: از مهاجرين تا به امروز، چاپ سوم
انتشارات دانشگاه ايلى نويز، 1987

 

کاچران، توماس سى.
مرزهاى تغيير: صنعت گرايى اوليه در آمريکا
انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1981(Oxford University address)

 

کات، نانسى اف.
*
عواميت جنبش آزادى زنان در دوران جديد
انتشارات دانشگاه ييل، 1987

 

کريون، وين و ريچارد مارتين
دويست سال هنر آمريکا: انستيتو پراکتور مانسون – ويليامز،
انتشارات دانشگاه واشنگتن ، 1987

 

کريون ، وسلى اف.
مستعمرات جنوبى در قرن هفدهم، 1689-1607
انتشارات دانشگاه ايالتى لوئيزيانا ، 1949

 

دالک ، رابرت
فرانکلين روزولت و خط مشى خارجى آمريکا، 1945 –1932
انتشارات دانشگاه آکسفورد

 

دنجر فيلد، جرج
بيدارى ناسيوناليسم آمريکا، 1828- 1815
هارپرکولينز، 1965

 

دگلر، کارل ان
از گذشته ما : قدرت هايى که آمريکاى مدرن را شکل بخشيد، چاپ سوم
هارپر و رو 1984

 

دلوريا، واين جونيور
خط مشى سرخ پوستان آمريکا در قرن بيستم
انتشارات دانشگاه اوکلاهما 1992

 

دتاکويل، آلکسيز ( توماس بندر و ...)
دمکراسى در آمريکا
کمپانى مک گراهيل، 1981

 

دووتو ، برنارد،
ديگينز ، جان پى
دهه هاى غرور: آمريکا در جنگ و صلح، 1960 – 1941
دبيلو ، دبيلو ، نورتون و شرکا، 1989

 

دينرستاين ، لئونارد، راجر نيکولز و ديويد ام رايمرز
بوميان و بيگانگان: سياهان ، سرخ پوستان و مهاجرين در آمريکا، چاپ دوم
انتشارات دانشگاه آکسفورد 1990

 

ديواين، رابرت
بحران موشک کوبا ، چاپ تجديد شده دوم
کمپانى انتشارات وینر، 1988(Weiner Publishing Inc.)

 

ديواين، رابرت
*
آيزنهاور و اسپوتـنـيک
انتشارات دانشگاه آکسفورد ، 1993

 

داگلاس، فردريک
شرح حال زندگى فردريک داگلاس: شرح زندگى کامل
شرکت انتشاراتى مک ميلان، 1962

 

دريـپر، تئودور
خطى بسيار باريک: جريان ايران – کنترا، چاپ تجديدى
سايمون و شوستر ، 1992

 

دوبويز، الن سى.
جنبش آزادى زنان و حق راى : بروز نهضت استقلال زنان در آمريکا، 1869-1848
انتشارات دانشگاه کورنل، 1978

 

دوبوسين، دبليو ، اى، بى
دوباره سازى سياهان در آمريکا، 1880 – 1860
شرکت انتشاراتى مک ميلان، 1992

 

دورهم، فيليپ و اورت ال. جونز
کابوى هاى سياهپوست،
انتشارات دانشگاه مک ميلان ، 1983

 

فيرون، پيتر
جنگ، کاميابى و کساد اقتصادي: اقتصاد آمريکا ، 1945- 1917
انتشارات دانشگاه کانزاس، 1988

 

فرل ، رابرت اچ
هرى اس ترومن و رياست جمهورى آمريکاى مدرن
اسکات فورسمن ، 1987

 

فرل ، رابرت
وودرو ويلسون و جنگ جهانى اول، 1921-1917
هارپر کولينز، 1989

 

فيتزجرالد، فرانسيس
آتشى در درياچه: ويتنامى ها و آمريکائيها در ويتنام
راندوم هاوس، 1989

 

فلکسز، النور
قرن تلاش: نهضت هاى حقوق زنان در ايالات متحده ، چاپ مجدد
انتشارات بلک نپ، 1975

 

فلکسز، جيمز تى
واشنگتن: انسانى ضرورى
کتابخانه نيو آمريکن، 1984(New American Library)

 

فونر، اريک
خاک آزاد، کار آزاد ، انسان آزاد: ايدئولوژى حزب جمهورى خواه قبل از جنگ هاى داخلى
انتشارات دانشگاه آکسفورد ، 1970

 

فونر، اريک
بازسازي: انقلاب نا تمام آمريکا، 1877-1863
هارپر کالينز، 1989

 

فوت، شلبى
جنگ هاى داخلي: يک داستان
کمپانى راندوم هاس، 1986(RandomHouse)

 

فرانکلين، جان اچ و آلفرد اى موس جونيور
از بردگى تا آزادي: تاريخ آمريکائى هاى سياه پوست، چاپ ششم
آلفرد ا. نوف، 1987

 

فردريکسون ، جرج ام.
چهره سياه در فکر سفيد: منازعه اى بر سيرت و سرنوشت
آمريکائيان آفريقائى الاصل ، 1914- 1817
انتشارات دانشگاه نيوانگلند ، 1987 (NewEngland University Press)

 

فريلينگ، ويليام دبليو.
*
راهى بسوى جدايي: هواخواهان جدايى در خليج، 1854- 1776،
انتشارات دانشگاه آکسفورد 1990

 

فريلند، ريچارد ام.
*
دکترين ترومن و بنيادهاى مک کارتيسم:
خط مشى خارجى ، خط مشى داخلى و امنيت داخلى 1948-1946
انتشارات دانشگاه نيويورک – 1985

 

فريدل ، فرانک
فرانکلين روزولت: راندوو با سرنوشت
ليتل ، براون و شرکا، 1991

 

فرايد ، ريچارد ، ام
کابوسى به رنگ قرمز: دوران مک کارتى در يک چشم انداز
انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1991

 

فريد من، لورنس ام.
قانون آمريکا: مقدمه
دبليو، دبليو، نورتون و شرکا، 1985

 

گالبريت ، جان کنت
سقوط عظيم 1929، هاتون ميفلين ، 1988

 

گرو، ديويد جى.
تحمل صليب: مارتين لوتر کينگ جونيور و
کنفرانس رهبرى مسيحيت جنوب
راندوم هاوس، 1987

 

جنوويس ، يوجين دى
بغلط، جوردن ، بغلط: دنيايى که بردگان ساختند
راندوم هاوس 1976 (RandomHouse)

 

گودوين ، دوريس کى.
ليندون جانسون و روياى آمريکا،
انتشارات اس . مارتين، 1991

 

گريبنر، نورمن اى.
آمريکا بعنوان يک قدرت جهاني: بررسى واقع بينانه
از ويلسون تا ريگان
شرکت صنايع دانشگاهى، 1984

 

گراهام، اوتيس ، ا ل. جونيور
مبارزات عظيم: اصلاح طلبى و جنگ در آمريکا 1928-1900
چاپ خلاصه شده
کمپانى انتشاراتى کريگر، 1987

 

گرينستاين، فرد و فرانک بى. فايگارت
سيستم حزبى آمريکا و مردم آمريکا ، چاپ سوم
پرنتيس- هال ، 1985

 

هالبرستام، ديويد
بهترين و با هوشترين
فاست بوکز، 1993

 

هاميلتون ، آلکساندر، جيمز مديسون و جان جى
رساله هاى فدراليست
بانتام بوکز، 1982

 

هاندلين، اسکار
بى خانمان ، چاپ دوم
ليتل، براون و شرکا، 1973

 

هرينگ، جرج سى.
طولانى ترين جنگ آمريکا: ايالات متحده و ويتنام، 1975- 1950
چاپ دوم،
کمپانى مک گراهيل 1986

 

هافستادر ، ريچارد
عصر اصلاحات: از براين تا FDR
شرکت راندوم هاوس 1960

 

هافستادر، ريچارد
ايده سيستم حزبي: طلوع مخالفت قانونى در آمريکا، 1840- 1780
انتشارات دانشگاه کاليفرنيا، 1969

 

هوگان ، مايکل جى.
طرح مارشال: آمريکا، انگليس و بازسازى اروپاى غربى، 1952- 1947
انتشارات دانشگاه ، کمبريج ، 1989 (Cambridge University)

 

هووى ، ديويد دبليو.
فرهنگ سيا سى ويگ ها در آمريکا
انتشارات دانشگاه شيکاگو، 1984

 

هاگينز، نيتن آى.
رنسانس هارلم
انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1971

 

جاندا، کنت، جفرى ام. برى، جرى گولد من
مبارزه دمکراسي: دولت در آمريکا، چاپ سوم
هاتون ميفلين ، 1992

 

جنينگز، فرانسيس
امپراطورى اقبال: پادشاهى ، مستعمرات و قبايل در جنگ 7 ساله آمريکا
شرکت دبليو. دبليو. نورتن و شرکا 1990

 

جوهانسن، رابرت دبليو.
در راهروهاى مونتزوماس: جنگ مکزيک در تصور آمريکا
انتشارات دانشگاه آکسفورد ، 1984

 

جانسون ، هاينز
*
خوابگردى از طريق تاريخ: آمريکا در طى سالهاى ريگان
شرکت دبليو دبليو، نورتون و شرکا، 1991

 

جونز، لندون
انتظارات بزرگ: آمريکا و نسل پس از جنگ جهانى
بالانتين بوکز، 1986

 

جوردن، وينتروپ دى.
سفيد بر سياه: گرايش ها و برخوردهاى آمريکا نسبت به سياهان 1812- 1550
دبليو. دبليو. نورتون و شرکا 1977

 

کارنو، استانلى
ويتنام: تاريخ
وايکينگ پنگوئن، 1991

 

کيگان ، جان
جنگ جهانى دوم،
وايکينگ پنگوئن، 1990

 

کينان ، جرج اف.
ديپلماسى آمريکا، 1950- 1900
انتشارات دانشگاه شيکاگو، 1985 (University of Chicago Press)

 

کربر، ليندا کى.
زنان جمهوري: عقل و ايد ئولوژى در آمريکاى زمان انقلاب
دبليو. دبليو. نورتون و شرکا، 1986

 

کيندل برگر، چارلز پى
جهان در کساد 1939- 1929 چاپ مجدد
انتشارات دانشگاه کاليفرنيا، 1986

 

کرات ، الن ام.
جماعت جمع شده: مهاجرين در جامعه آمريکا، 1921- 1880
هارلان ديويد سون، 1982

 

کوتلر، استنلى آى.
جنگ هاى واتر گيت: آخرين بحران ريچارد نيکسون
دبليو. دبليو. نورتون و شرکا ، 1992

 

لافير، والتر
آمريکا ، روسيه و جنگ سرد، چاپ چهارم
کمپانى مک گراهيل ، 1987

 

لوندر، ديويد
راهى به سوى درياى غرب: لوئيس و کلارک برفراز قاره
دابل دى، 1990

 

لينکلن، آبراهام ( دان اى. فرن باخر)
سخنرانى ها و نوشته ها ( 2 جلد):
جلد اول: 1858-1832 جلد دوم: 1864-1859
کتابخانه آمريکا، 1989

 

لينک، آرتور اس.
وودرو ويليسون و دوره ترقى خواهى ( Progressive) ، 1917 – 1910
هارپرکالينز، 1963

 

لايوسى، هارولد
آندرو کارنگى و ظهور داد و ستد هاى بزرگ
اسکات فورسمن، 1987

 

لايوسى، هارولد
ساموئل گومپرز و سازمان هاى کارگرى در آمريکا
اسکات فوسمن، 1987(Scott Foresman)

 

لانگ، ريچارد ا. و نوجينا دبليو کولير
*
نوشته آمريکائي- آفريقائي: گلچين ادبى نثر و آثار شعرى
دانشگاه ايالتى پنسيلوانيا، 1985

 

ملون، دوماس
توماس جفرسون و عصر او (6 جلد)
کمپانى ليتل براون و شرکا

 

مانچستر، ويليام
سزار آمريکا: داگلاس مک آرتور، 1964- 1880
کتابهاى دل، 1983

 

منچستر، ويليام
مرگ يک پرزيدنت، نوامبر 1963
هارپر کولينز، 1988

 

مارابل، مانينگ، دبليو. اى. بى.
دوبويس: دمکراتهاى تند روى سياه
شرکت انتشاراتى مک ميلان، 1987

 

جرج مارسدن ، ام.
مذهب و فرهنگ آمريکا
انتشارات دانشگاهى هارکورت بريس جووانوويچ، 1990

 

مک کولا، ديويد
*
ترومن
سيمون و شوستر، 1992

 

مک دونالد، فورست
آلکساند هاميلتون: يک بيوگرافى
شرکت دبليو. دبليو. نورتون، 1982

 

مکفارلند، جرالد دبليو،
*
ناوابسته ها، اخلاقيون و سياست 1920- 1884
انتشارات دانشگاه ماساچوست 1975(University of Massachusettes)

 

مک فرسون، جيمز
فرياد جنگ آزادي: عصر جنگ هاى داخلى
بالا نتين بوکز، 1989

 

ميلر، جان سى.
دوره فدراليست، 1800- 1789
هارپرکالينز، 1963

 

ميلر، پرى جى
تعادلى گرايان: گلچين ادبى
انتشارات دانشگاه ، هاروارد، 1950

 

مونتگومرى، ديويد
سقوط مجلس کار: محل کار، سنا و فعاليت هاى
کارگرى در آمريکا 1925-1865
انتشارات دانشگاه کمبريج 1989

 

موريس، ريچارد بى،
*
صلح طلبان: قدرتهاى بزرگ و استقلال آمريکا
انتشارات دانشگاه نورت ايسترن، 1983(Northeastern University)

 

مورفى، فرانسيس
از مزارع بليموت، 1647- 1620
مک گراهيل، 1981

 

مورى ، چارلز،
از دست دادن موقعيت: خط مشى اجتماعى 1980- 1950
بيسيک بوکز، 1986

 

نش، گرى بى.
قرمز، سياه و سفيد: افراد اوليه آمريکاى شمالى، چاپ سوم،
پرنتيس هال، 1991

 

نش، گرى ب.
موم آمريکا: تشکيل يک ملت و يک جامعه (2 جلد) چاپ سوم
هارپر کولينز، 1990

 

نوستات ، ريچارد اى
قدرت رياست جمهورى سياست هاى رهبرى از FDR تا کارتر
شرکت انتشاراتى مک ميلان ، 1980

 

نوينز، آلن
آزمون يونيون (4 جلد)
شرکت انتشاراتى مک ميلان ، 1992

 

اوتز، استيفن ب.
با بد خواهى براى هيچکس: زندگى و حيات آبراهام لينکن
نال- داتون، 1978

 

اوتز، استيفن ب.
بگذار شيپورها بنوازند
نال – داتون، 1983(NAL-Dutton)

 

پاتريک، رمبرت
*
جفرسون ديويس و کابينه او
انتشاراتى AMS ، 1944

 

پريش، توماس
*
روزولت و مارشال،
انتشاراتى مک گراهيل 1989(McGraw-Hill)

 

پرکينز، جرج اي؛ اسکلى برادلى ؛ ريچارد بيتى
و اى هودسون لانگ
سنت آمريکا در ادبيات، چاپ هفتم
مک گراهيل، 1989

 

پرمان، مايکل
لغو برده دارى و دوباره سازى 1879- 1862
هارلان ديويدسون، 1987

 

پيترسون، مريل دى
توماس جفرسون و ملتى نوين: سرگذشت
انتشارات دانشگاه 1986

 

پرانگ ، گوردون دبليو
در طلوع ما خوابيديم: داستان ناگفته پرل هاربر
وايکينگ پنگوئن، 1982

 

کوارلس، بنجامين
سياه پوست در جنگ داخلى
د کوپا ، 1989

 

ريوس، توماس سى
زندگى و دورانهاى جو مک کارتى
مديسون بوکز UPA ، 1983(Madison Books UPA)

 

رمينى، رابرت وى.
آندرو جکسون،
هارپرکولينز، 1969

 

راجرز، دانيال
اخلاق کارى در صنايع آمريکا، 1920-1850
انتشارات دانشگاه شيکاگو 1979

 

رويستر، چارلز
مردمى انقلابى در جنگ، ارتش کنتيننتال و سيرت
آمريکا 1783- 1775
دبليو. دبليو. نورتون 1982

 

شلسينجر، آرتور ام. جونيور
عصر روزولت: آغاز نيوديل
انتشارات هاتون ميفلين ، 1959

 

شلسينجر، آرتور ام. جونيور
بحران نظم قديم
انتشارات هاتون ميفلين، 1988

 

شلسينجر ، آرتور ام. جونيور
سياست هاى آشوب
انتشارات هاتون ميفلين، 1988

 

شلسينجر، آرتور ام. جونيور
رابرت کندى و دوران او
انتشارات هاتون ميفلين 1985

 

شلسينجر، آرتور ام. جونيور
نسل جکسون
انتشارات هاتون ميفلين 1988 (Houghton Mifflin)

 

اسکالى، وينسنت
کشاورزى آمريکا و شهر نشينى
انتشارات هرى هالت، 1988(Henry Holt)

 

سلرز، چارلز هنرى مى و نيل آر. مکميلن
چکيده اى ا زتاريخ آمريکا، چاپ هفتم
ايوان آر دى، 1992

 

شيهان، نيل
دروغى به روشنى روز :جان پان ون و آمريکا ، در ويتنام
انتشارات رندم هاوس 1988

 

سيتکوف ، هاوارد
در تلاش بسوى مساوات 1980 – 1954
هيل و ونگ، 1981

 

اسميت ، آدام
*
دهه 80 در حال خروش
ساميت بوکز، 1988(Summit Books)

 

استگنر، والاس ايو
تجمع صهيون: داستان رد مورمون ها.
دانشگاه نبراسکا، 1992

 

استوارت، جيمز بى.
جنگجويان مقدس: طرفداران ضد تبعيض
هيل و ونگ، 1976

 

ساند کوئيست، جيمز ال.
سياست و خط مشي: سالهاى آيزنهاور، کندى و جانسون
انستيتو بروکينگ، 1968(Brooking Institute)

 

توماس، امورى ام.
مملکت کنفدراتى، 1865- 1861
هارپرکولينز، 1981

 

تيندل، جرج بى. و ديويد اى. شى.
آمريکا يک داستان. چاپ سوم
دبليو، دبليو، نورتون و شرکا ، 1992

 

تيندل، جورج بى.
ظهور ايالت جنوبى 1945- 1913
انتشارات دانشگاه لوئيزيانا، 1967(Louisiana State University)

 

توفلر ، آلوين
شوک آينده
کتابهاى بانتام 1971

 

تولند ، جان
بديمن
دسامبر 1992

 

تکتنبرگ ، آلن
شرکت هاى آمريکايى :فرهنگ و اجتماع
هيل و ونگ ، 1982

 

ترسک، ديويد اف.
جنگ با اسپانيا در 1898
انتشارات مک ميلان 1981(MacMillan Publishing Co.)

 

آتلي- جاناتان جى.
جنگ رفتن با ژاپن ، 1941- 1937
انتشارات دانشگاه تنسى، 1985

 

آتکى، رابرت ام.
آخرين روزهاى قوم سيو ( Sioux)
انتشارات دانشگاه ييل ، 1963

 

ون دوسن، گليدون جى.
دوره جکسونيسم 1848- 1828
انتشارات ويولند 1992

 

ون دوسن ، گليدون جى.
زندگى هنرى کلى
انتشارات گرين وود 1979

 

ون دورن، کار
بنجامين فرانکلى،
وايکينگ پنوئن، 1991

 

ويوريست ميلتون،
آتشى در خيابان: آمريکا در سال 1981
سايمون و شوستر، 1981

 

والترز، رونالد جى.
اصلاح طلبان آمريکا، 1860 – 1815
هيل و وانگ 1978

 

واش برن، ويل کمى بى.
سرخ پوستان در آمريکا
هارپر کلينز ، 1981(HarperCollins)

 

وايت تئودور اچ.
آمريکا در جستجوى خود: ساخت يک پرزيدنت
1980 –1956
وارنر بوکز 1988(Warner Books)

 

ويلکينسون جى. هارى
از براون تا بکي: ديوان عالى و مدرسه 1978- 1954
انتشارات دانشگاه آکسفورد

 

ويتنر، لورنس اس.
جنگ سرد آمريکا: از هيروشيما تا واترگيت
هارت کورت بريس
انتشارات دانشکده جووانوويچ، 1978(Jovanovich College Publication)

 

وولف، تام
رايت استاف
بانتم بوکز 1984(Bantam Books)

 

وود وارد سى. وان
شغل عجيب جيم کرو ،چاپ سوم
انتشارات دانشگاه آکسفورد ، 1974

 

وود وارد، باب و کارل برنستاين
تمام مردان رئيس جمهورى
سيمون و شوستر، 1987

 

يورک ، نيل ال.(York, Neil)
به طرف يک اتحاديه کامل: شش بخش در قانون اساسى
انتشارات دانشگاه ايالتى نيويورک، 1988(State University of New York Press)

..........................................................................

 انتشارات وزارت امورخارجه آمریکا