گپ های وطندار

 

22 دلو 1389 / 10.2.2011

پروژه صحت مکاتب

اگر به خرابه های نسل گذشته بصیرانه نگاه کنیم، درمی آبیم که ساختن شان جز با تربیت علمی نسل آینده میسر نیست. مکتب و مدرسه قبله سازندگی و پایگاه جهاد روشنفکر جامعه ماست. اما تربیت نسلی سالم جز با وجود کادری مجرب و متعهد به شیوه های علمی ممکن نیست. اکنون که راهی وطن می باشم، با دوستان دلسوز و زحمت کش ساکن شهر هرات، پروژه صحت مکاتب را، در دست اجرا داریم. متون آموزشی که بنده برای این پروژه نگاشته ام را در صفحه صحت مکاتب قرار داده ام. صفحه وطندار در فیس بوک و همچنین صفحه نظرات سایت مکان درج نظرات و پیشنهادات گرانبهای شماست. شرکت در این امر نیکو را فراموش نکنید.

 

5 حمل 1389 / 26.12.2010

طراحی سیستمی های امن در شرایط ناپایدار

به عنوان طراح یک پروژه در کشوری بی ثبات، هرگاه قصد طراحی سیستمی را داشته باشید، بزرگترین نگرانی شما مشکلات غیر قابل پیش بینی در هنگام اجرای پروژه خواهد بود. در محیطی بی ثبات، بدون حاکمیت قانون، مراحل اجرایی پروژه شما با مشکلات متعدد غیر قابل پیش بینی مواجه خواهند شد. با آنکه طرح شما بروی کاغذ علمی به نظر می رسد، اما در چنین محیطی، خیال پلاوی –کنایه از تخیل بیهوده- بیش نخواهد بود. پس راه حل چیست؟

وطندار می خواهد دو راه حل ساده را پیشنهاد کند تا شانش عملی شدن پروژه شما را بالا ببرد. با این فرض که در هر مرحله از اجرای پروژه، مشکلات غیر قابل پیش بینی می تواند رخ دهد، اگر مراحل اجرای پروژه را کم کنیم، احتمال بروز مشکلات غیر قابل پیش بینی هم کم می شود. به این منظور باید از طراحی پروژه های گسترده حذر کرد و یا پروژه کلان را به پروژه های خردتری تقسیم نمود و برای هر پروژه خرد یک هدف مستقل را برنامه ریزی کرد. از آنجا که پروژه های خرد مراحل اجرایی متعددی ندارند با مشکلات کمتری مواجه خواهند شد و دست یافتن به اهداف هر پروژه امکان پذیرتر می گردد. مثلا اگر برنامه ای برای ساخت جاده هرات-کابل دارید، آن را به ده پروژه مستقل تبدیل کنید که هم نظارت بر پروژه های خردتر امکان پذیرتر است و هم احتمال عملی شدن هر پروژه خردتر در شرایط بی ثباتی بیشتر است.

راه حل دیگر برای عملی کردن یک طرح در شرایط بحرانی، استفاده از شیوه طراحی سیستم موازی به جای سیستم خطی یا زنجیره ای است. در سیستم های خطی، حلقه A پیش زمینه اجرایی حلقه B است و حلقه C در صورتی عملی می شود که حلقه B به انجام رسیده است و الی آخر. در شرایط بحرانی احتمال بروز مشکلی که اجرای یکی از این حلقه ها را غیر ممکن کند، بسیار است و لذا پروژه با بروز حتی یک مشکل جدی به هدف خود نخواهد رسید. فرض کنید که یک برنامه گسترده فرهنگی برای کودکان یک شهر به صورت سیستم زنجیره ای طراحی می کنید. کافی است که یکی از افراد با نفوذ شهر از طرح شما خوشش نیاید و اجرای یکی از مراحل آن را مسدود کند. به این ترتیب تمام زحماتی که برای رسیدن به این مرحله از طرح کشیده شده است را به هدر می دهد و طرح به هیچ بازدهی نمی رسد. راه حل، طراحی سیستم موازی است. در سیستم موازی حلقه A پیش زمینه اجرایی حلقه B است و حلقه B به هدف مشخص و محدودی دست پیدا می کند. حلقه C پیش زمینه اجرایی حلقه D است و حلقه D به هدف مشخص و محدودی دست پیدا می کند و الی آخر. هدف های مشخص و محدود هر مرحله دست یافتنی تر می باشند و اگر اجرای یکی از حلقه ها با مشکلی مواجه شد، بقیه مراحل می توانند به اهداف خود دست یابند. این هدف های خرد در مجموع سازنده هدف کلان کل پروژه می باشند.

در افغانستان در پروژه های برق کشی، به چشم سر دیدم که پل های برق خراب شدند قبل آنکه برقی در سیم های آنها جریان یابد. حالا با یک تفکر ساده می توان دریافت که شبکه برق رسانی افغانستان چه هنگام ساخته خواهد شد، اگر دولت ناتوان، هنوز خط های انتقال برق را نساخته، مخالفین مسلح پاکستانی و غیر پاکستانی آنها را خراب کنند-شاید هیچ وقت!- راه حل چیست؟ به عبارتی دیگر در محیطی ناامن چگونه می توان برق را به خانه های مردم آورد، تا مردم به تلویزیون و اینترنت دسترسی پیدا کنند و رشد فرهنگی جامعه عقب مانده آغاز شود؟ به نظر من استفاده از پروژه های خرد برق رسانی به جای پروژه های کلان برق رسانی، راه حل مشکل می باشد. افغانستان یکی از آفتاب خیزترین کشورهای دنیا است که دولت می تواند با انتقال نیروگاه های کوچک تولید برق خورشیدی به روستاها و خانه، مردم را از نعمت برق برخوردار کند. همچنین توربین های کوچک تولید برق بادی گران نمی باشند که به خوبی می توانند نیازهای اساسی یک خانواده را از نظر انرژی برطرف کنند. با تشویق صنعت کاران حتی می توان این توربین ها در کارگاه های کوچکی در افغانستان تولید نمود تا زمینه اشتغال نیز این طریق فراهم شود. خوبی این برنامه آن است که به صورت موازی قابل اجراست و از پروژه های خردتری تشکیل یافته است، لذا نسبت به ایجاد شبکه گسترده انتقال برق، که برق آن هم از کشور های همسایه -که همگی نیات سوئ دارند- می آید، عملی تر است.

 

17 عقرب 1389 / 8.11.2010

رهبران افغانی در سواحل بهشت

در خبر است که چندی پیش جماعتی بیکار از عقب ماندگان سیاسی، راه مالدیو را پیش گرفتند. آدم هایی که وجودشان را آتش فرا گرفته، برای تعطیلات از جهنم به بهشت رفتند تا درباره صلح گفتگو کنند. رفیقی از دیار فنلاند دارم که تصاویر این بزرگان جهنمی را در بی بی سی دیده بود و انگشت به دهان مانده بود. رفیق غربی از من پرسید که آیا این جماعت "هوی متال" است که اینگونه اعضایش ظاهر پریشان و ریش های دراز دارند. گفتم رفیق، زدی به هدف. این گروهی شیطان پرست است که نمایندگی از رهبران افغانستان می کند. ریش بلند سمبل این گروه است. ریش در حقیقت پرده بکارت این جماعت است که هیچ گاه دریده نمی شود. اسم این ریش محاسن است. چراکه در آن حسن های بسیاری نهفته است. مثلا اصلاح و شانه و سشوار زندن محاسن دراز، روز یک ساعتی وقت این جماعت را می گیرد که در کاهش زمان اعمال شیطانی شان مئوثر است.

اما برای چه به مالدیو؟ چون آب و هوا در جزیره بهشت خوب است. پریان لخت بلورین در سواحل بهشت، چشمان تشنه این شیطان پرستان را نوازش می دهند. وقتی شکمبه و زیرش گرم شد، آن وقت در جلسه ای برای خالی کردن باد معده شان دور هم می نشینند تا درباره "گفتگو کردن" بیشتر با هم گفتگو کنند. این جماعت، هوی متال دنیای سیاست ما است. جماعتی که سخن شان و ظاهرشان از شیطان فریبنده تر است. چنان فریبنده که هنوز هم – بعد از سالها تجربه اعمال شیطانی شان- باورشان می کنیم. آری موسیقی ناهنجار این گروه هوی متال هنوز هم در کشور ما طرفداران بسیار دارد.  

 

یک عقرب 1389 / 23.10.2010

گذر از انتخابات در زمان گذار

با استناد به آمار رسمی واجدین شرایط شرکت در انتخابات پارلمانی افغانستان 12.5 میلیون هستند. میزان شرکت در انتخابات هم حدود 5 میلیون است که از این تعداد رای، حدود 27 درصد آرائ باطل شده است. افغانستان کشوری در حال گذار است، در کشوری بیمار، انتخابات سالم محال است. پس بحث در مورد سلامت انتخابات کاری بیهوده است. با اطلاعاتی که از حوزه انتخاباتی هرات دریافت نموده ام، بسیاری از تاجران در رقابت انتخاباتی شرکت کردند و برنده شدند. به نقل قول از یک آشنا از 12 کاندید پیروز مرد، 8 نفر تاجر است. چرا یک آدم پولدار در یک رقابت سیاسی شرکت می کند؟ این سئوالی است که ذهن مشغولی من است.

من اهل هرات هستم و تاجر پیشگان هراتی را به خوبی می شناسم. مغز یک پولدار برای درآوردن پول، تخصصی شده است. اگر یک تاجر پیشه از راهی عبور می کند، آن راهی است که به پول ختم می شود. من در این مورد کوچکترین شکی ندارم. اما راه پارلمان افغانستان چگونه به پول ختم می گردد؟ آنچه که از نشانه های پیدا و پنهان معلوم است، تجارت در افغانستان مافیایی شده است و این مافیا به سیاست راه پیدا کرده است. فساد گسترده دولتی سیاست را به تجارتی کثیف بدل نموده است و حالا پارلمان، خانه ملت پایگاه مافیا شده است. تجار هراتی که با شامه تیز خود بوی پول را از سوی پارلمان شنیده اند، به سوی آن شتافته اند. این منطقی ترین توضیحی است که چرا یک تاجر از میلیون ها پول عزیزتر از جانش، برای خرج تبلیغات گذشته است تا به پارلمان راه یابد. چرا که او می داند این سرمایه گزاری جواب می دهد. چرا که او می داند، تجارت در افغانستان مافیایی شده است و بدون ورود به این مافیا دیگر نمی تواند پول چاپ کند. از قرار معلوم مامن مافیای سیاسی در آینده نزدیک خانه ملت است.

 

9.10.2010 / 17.7.1389

فرشته ها در جهنم

کرزی در سفری که اخیرن به قندهار داشت از سران قبایل گله کرد. او به طور تلویحی گفت که سران قبایل مناطق خود را به طالبان واگذار می کنند. آنچه که به راحتی قابل حدس است آنکه سران قبایل هم دولت را در تامین امنیت ناتوان می دانند. این دیالوگ و داستان سیاسی تکراری است که از مناطق جنوب می شنویم. نتیجه گیری تبلیغاتی هم آن است که مردم منطقه چون فرشته هایی در جهنم می سوزند. افغانستان که جهنم است و در این شکی نیست. اما آیا ما مردم فرشته ایم. آیا گناه خارجی هاست، گناه دولت است، گناه طالب است، گناه قوماندان و مجاهد است و ما فرشته های بیگناه قربانی هستیم. این دیدگاه من را عصبانی می کند. من باور دارم که نه گناه آمریکا است و نه گناه دولت، نه گناه طالب است و نه گناه مجاهد، نه گناه ایران است و نه گناه پاکستان. چرا که از آمریکا انتظاری جز تامین منافع ملی خودش نمی رود. چرا که از طالب انتظاری جز آرمان گرایی ایدئولوژیک خودش نمی رود و ... به نظر من حتی گناه آن افغان بیسواد گرسنه هم نیست. گناه، گناه من و توست که خود را فرشته می انگاریم، خود را فهمیده می نامیم، دانشگاه رفته و کتابخوانده هستیم. صدای تیک تاک بمب ساعتی که ملتی را در آستانه نابودی قرار داده است را نمی شنویم. زمان طلایی را به بیهودگی و سیاست بازی می گذرانیم. خود را فهمیده می پنداریم اما درد را نمی فهمیم.

درد! جامعه ای با فهم اجتماعی پایین است. جامعه ای که قدرت تصمیم گیری اجتماعی سالم را ندارد. واضح است که شعور اجتماعی افراد جامعه را فقط با آموزش می توان بالا برد. آموزش گسترده، سریع و همه جانبه راه نجات این ملت است. آیا ما فرشته ها اکنون مشغول آموزش جامعه ای هستیم که بمب ساعتی عمر خود را کوک می کند. شاید تنها 5 درصد از قشر مدعی فهم و شعور، مشغول کارهای آموزشی باشند. مابقی یا دامن شان به باتلاق سیاست آلوده شده است، یا شعر های عاشقانه می سرایند و آوازهای مستانه می خوانند، یا در وصف قوم و طایفه شان با کلمات بازی می کنند، یا به خاکستر افتخارات عهد عتیق دل خوش می کنند. یا هم که مثل امثال ما در آسایش و آرامش از زندگی طبیعی خود لذت می برند. به عقیده من فرشته او است که به درمان درد یعنی آموزش های علمی و پایه در این جامعه عقب افتاده مشغول است. آری فرشته ها در این جامعه نادرند که به گناه ما در جهنم می سوزند. این فرشته ها را فراموش نکنیم و به کمک شان برویم.

 

5.9.2010

گپ وطندار درباره ناتور دشت

ناتور دشت / The Catcher in the Rye نام یک رمان نوشته شده در 1951 و مشهورترین اثر نویسنده آمریکایی جروم دیوید سالینجر است. رمان های پرطرفدار وی مانند ناتور دشت در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شده‌اند. اطلاعات اندکی دربارهٔ زندگی سالینجر منتشر شده است و او با توجه به شخصیت گوشه‌گیر خود همواره تلاش می‌کند دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد. در هجده، نوزده‌سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ هم‌زمان با بازگشت‌اش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمه‌تمام رها کرد. اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری به چاپ رسید. چند سال بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ ) داستان ناتور دشت به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله است که در لحظهٔ آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و قصد دارد آن‌چه که پیش از رسیدن به این‌جا برای او اتفاق افتاده را برای کسی تعریف کند و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق‌ افتادن ماجراهای داستان، هولدن یک پسربچهٔ شانزده‌ساله‌است که در مدرسهٔ شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانهٔ کریسمس به علت ضعف تحصیلی از مکتب اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد. تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، يک شنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شود اتفاق می‌افتد. او می‌خواهد تا چهارشنبه که نامهٔ مدیر در رابطه با اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسد و اوضاع خانه کمی آرام می شود، به خانه بازنگردد. به همین‌خاطر از زمانی که از مدرسه خارج می‌شود دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کند و این دو روز سفر و گشت‌وگذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیت‌اش در جامعهٔ پر هرج و مرج آمریکا.

 

12.7.2010

گپ وطندار درباره سرباز گوسفند

تو از شهر "سنانتونیو" ایالت تگزاس می آیی. تو هنوز بوی گند پدر الکلی ات را می دهی. مادر روسپی ات تو را در کنار ساحل از جنرالی یک تخم آبستن شد. شاید به همین دلیل اسم تو را بیچ گذاشت. تو می آیی، با خاطرات تلخت از محله های پست سنانتونیو می آیی. جایی که رفقای کلان ترت به تو مرض بواسیر را پیشکش کردند. شاید به همین خاطر است که از میوه انگور متنفری. قلب تو تند تند می تپد، صدای نفسهایت قطع نمی شود، تو را ماری جوانا گیج کرده است. اینجا در سرزمین تریاک چه می کنی بیچ جکسون، سرباز گوسفند ایالات متحده آمریکا!

ای ریش دراز کوته فکر! طالب جنگ و جهل و تباهی. از "شانگله" ایالت سرحد چه خبر؟ جایی که بیچ جکسون را در خانه ای کنار خندق به بند کشیده ای. از چند سال به این طرف بسیار کلان شده ای ولی خوب خر مانده ای. بیچ جکسون را گردن می زنی؟ چرا؟ قدری با او هم سخن شو تا رازی را دریابی. از مادرت بپرس که شبی به قدمت سن و سال تو میزبان کدام مهمان بود... یک جنرال انگلیسی یک تخم! باور کن که بیچ جکسون برادر توست. او را از نزدیک معاینه کن، همچون تو بواسیر دارد و از انگور متنفر است. چرا قلب شما تند تند می زند و صدای نفسهایتان قطع نمی شود؟ تو را چرس گیچ کرده است و برادرت بیچ جکسون را ماری جوانا. با برادرت اینجا در سرزمین تریاک چه می کنی... طالب خر، سرباز گوسفند پاکستان.

 

31.5.2010 / 10.3.1389

گپ وطندار درباره پروژه صحت مکاتب

فعالان اجتماعی وطن به وضوح دریافته اند که کلید درمان نابسامانی های اجتماعی اصلاح سیستم آموزشی می باشد. در این زمینه صحت مکاتب اهمیت محوری دارد. اینکه قشر فعال فعلی جامعه ما از بیماری های آشکار و نهان اجتماعی رنج می برند ریشه در سیستم آموزشی بیمار گذشته دارد. یک سیستم علمی برای صحت مکاتب، تربیت انسان های سالم و شایسته را برای فردا تضمین می کند. یادآوری کار پایه ای همیشه مخاطب را به یاد مخارج می اندازد و تئوری پردازی را غیر واقع بینانه جلوه می دهد. اما باید به خاطر داشت که طرح اصولی بازده بالا دارد و در حقیقت از هدر رفتن هزینه ها جلوگیری می کند. اکنون قصد داریم تا سیستمی را برای صحت مکاتب در افغانستان پی ریزی کنیم. سرمایه اولیه ما تجربه های کاری در زمینه بهداشت کودکان در غرب و کشورهای همسایه افغانستان است. همچنین این تجربه ها را در زمینه سیستم بهداشت مکاتب دولتی با متون موجود در آمریکا، فنلاند و همسایگان افغانستان محک می زنیم.

این کاری گروهی است. اساس کار "پورتال نگارش پروژه" است. به این ترتیب که کاربران صفحه از طریق پورتال نگارش آزاد، برای پروژه مطلب خواهند نوشت و متخصصین از طریق پورتال نگارش تخصصی پروژه را پردازش خواهند کرد. استفاده از "پورتال نگارش پروژه" نیاز به هیچگونه مهارتی ندارد و استفاده از آن بسیار ساده است. پس از آنکه با کلیک لینک آن وارد پورتال شدید یکی از دو گزینه " نگارش آزاد" یا "نگارش تخصصی" را انتخاب کنید. سپس چند موضوع در مقابل شما برای انتخاب ظاهر می شود. با انتخاب یکی از موضوعات، فرم کوچک و ساده مربوط به آن موضوع پدیدار شده که پس از"تایپ" یا "کپی پیست" با فشار دکمه ارسال، مطلبتان به صورت فوری نشر خواهد شد.

پس از آماده سازی طرح، در برج های دلو و حوت / بهمن و اسفند سال روان پروژه برای چند مدرسه خصوصی شهر هرات به اجرا در خواهد آمد. افراد متخصص و غیر متخصص از طریق پورتال نگارش سایت می توانند در تهیه پروژه سهیم شوند. نتیجه کار به صورت آزاد در اینترنت باقی خواهد ماند. مکاتب خصوصی شهر هرات که مایل به دریافت این خدمات هستند می توانند در پورتال نگارش پروژه یادداشت گزارند تا برای هماهنگی با آنها تماس بگیریم.

لینک صفحه صحت مکاتب

 

13.5.2010

گپ وطندار درباره برنامه پرگار، ایرانیان و ملت های همسایه

در برنامه هفته گذشته "پرگار" در تلویزیون بی بی سی، سعید پیوندی جامعه شناس ایرانی و لطیف پدرام شاعر افغان به عنوان کارشناس شرکت داشتند. دو پرسشگر در این برنامه خدیجه عباسی از افغانستان و مسیح علی نژاد از ایران، بحث داغ و پر معنایی را آغاز نمودند. موضوع بحث نگاه متکبرانه ایرانی ها به ملت های همسایه همچون افغانستان بود. با اینکه این موضوع به عنوان سئوال مطرح شده بود ولی به قدری مسلم به نظر می رسید که در همان ابتدا خود را به عنوان یک واقعیت انکار ناپذیر بروز داد. سعید پیوندی از زوایه جامعه شناسی حافظه تاریخی ملت ایران را عامل این تکبر و نگاه برتری جویانه دانست. به گفته او کشورهای همسایه در گذشته قسمتی از ایران بزرگ بودند و این در حافظه تاریخی ملت ایران باقی مانده است. از طرفی دیگر به گفته او در جمهوری اسلامی ایران به کمک سیستم آموزشی نگاه برتری جویانه تبلیغ می گردد.

لطیف پدارم منکر نگاه برتری جویانه ملت ایران نسبت به افغانی ها شد! او گفت که نگاه ایرانی ها بیشتر متمایز کننده است تا برتری جویانه. به عبارتی او معتقد است که ایرانی ها بین خود و افغانی ها تمایز قائل هستند نه اینکه خود را برتر می دانند. مسیح علی نژاد با لطیف پدرام ابراز هم عقیدگی کرد و با تمام نیرو از رفتار و روش ایرانیان در قبال افغانی ها دفاع کرد.

برنامه به قدری با انکار حقایقی به روشنی روز همراه شد که به آدم احساس تهوع همراه با افسوس دست می داد. این برای من مسلم است که قشر بزرگی از ایرانی ها خدای شان منافع ملی شان است. سلاخی حقیقت به پای منافع ملی اکنون بلایی جهانی است اما در ایران جلوه دیگری دارد. پس نسبت دادن سیاهی به ماست توسط مسیح علی نژاد من را متعجب نکرد. اما هرچه اندیشیدم که چرا شاعری افغان دستمال برداشته و چیز مالی ایرانی ها را می کند به جایی نرسیدم. برای کسانی که فارسی خوب نمی دانند بگویم که چیزمالی معادل همان پاچه خاری است. به قول یک آشنا، رفتار اجتماعی افغانی ها را باید با نگاه قومی تحلیل کرد تا انگیزه رفتاری، قابل کشف شود. همانقدر که ایرانی ها در راسیسم و ناسیونالیسم حل شده اند، افغانی ها در قوم گرایی و دگمیسم گم شده اند. احتمالا لطیف پدرام چون قیافه ای خوشکل مثل ایرانی ها دارد، در ایران به عنوان افغان قابل تشخیص نیست و به تبع آن، مورد تبعیض و توهین قرار نمی گیرد. از طرفی دیگر شاملو شاعر معروف ایرانی هم حاضر شده که با پدرام چند پیاله چای بخورد و گپی بزند. پس چگونه او می تواند این محبت ایرانی ها را نسبت به خود فراموش کند. در نتیجه لطیف پدرام بیشتر یک سیاستمدار قوم گرا است تا یک شاعر ملی گرا، پس بقیه 2 میلیون افغان مهاجر در زیر یوغ تبعیض و توهین به چیزش! -به نظر من کمله "چیز" بسیار فراخ و پرمعنی است، چون خواننده بسته به تمایلاتش می تواند هر چیزی جای آن بگزارد-

اما برنامه اینگونه پیش نرفت. چراکه شیر زنی افغان به نام خدیجه عباسی همچون مدرکی زنده و انکارناپذیر به بیان حقایق لب گشود. او گفت که برخورد ایرانی ها تبعیض آمیز، توهین آمیز و راسیستی است. او گفت اگر آقای پدرام در ایران بگوید که افغان است، در جوابش می شنود که "اه شما قیافتون اصلن به افغونی ها نمی خوره ها"! به وضوح ظاهر متفاوت، یکی از محرک های برخورد راسیستی است. خدیجه با این مثال روشن منشاء رفتار راسیستی در ایران را به بینندگان فهماند. سعید پیوندی این اتهام را رد کرد و رفتار مردم ایران را فقط درجه ای از رفتار بالا به پایین دانست اما نه راسیستی. "وقتی در انگلستان یکی به شما بگوید پاکی، شما اسم این رفتار را چه می گذارید؟" این سئوال خدیجه عباسی از سعید پیوندی بود. پیوندی در مقابل این سئوال روشن برآشفت و شروع به سفسته پردازی و مغالطه گویی کرد. آنچه همگان می دانند، در ایران برخوردهایی بسیار زشت تر و راسیستی تر نسبت به این مثال انگلیسی، در قبال افغان ها صورت می گیرد.

در جایی دیگر وقتی خدیجه عباسی به ذکر نمونه رفتارهای ناهنجار ایرانی ها در قبال افغان ها مشغول بود، مسیح علی نژاد گفت که با او ابراز همدردی می کند. "من به همدردی شما نیاز ندارم" جواب خدیجه بود. جوابی که معناهای بسیاری در آن نهفته است. اول آنکه او همچون لطیف پدرام نگاه از بالا به پایین ایرانی ها نسبت به افغان ها را به رسمیت نمی شناسد. دوم آنکه خانم مسیح علی نژاد! راسیسم بیماری روح شماست، شما دردمندید و نیاز به همدردی دارید. این بیماری زشت، انسانیت شما را خدشه دار نموده و حقیقت را برای تان تیره و تار.

جالب ترین عبارتی که در این برنامه شنیدم، تعریف لطیف پدرام از راسیسم بود: "راسیسم یعنی اینکه کسی، کس دیگری را نجس بداند"!!! احتمالا آقای پدرام می خواست ایرانی ها را از اتهام راسیسم تبرئه کند، چونکه افغانها را نجس نمی دانند! اما واقعن نفهمیدم این تعریف راسیسم را از کجایشان در آوردند. چونکه هر چه در اینترنت جست و جو کردم، چنین تعریفی از هیچ منبع قابل استنادی پیدا نکردم. در لینک گپ های گذشته، گپ وطندار درباره فاشیسم ایرانی "20.5.2009" را بخوانید...

 

4.5.2010

گپ وطندار درباره آلبر کامو

آلبر کامو نویسنده مشهور فرانسوی است که در 1913 در الجزایر به دنیا آمد. او در کودکی زندگی فقیرانه ای داشت. در جوانی سل گرفت و در 1935 لیسانس فلسفه گرفت. او نویسنده ای سوسیالیست بود و کتاب مشهور بیگانه را در سال 1942 منتشر کرد. رمان طاعون پر فروش ترین کتاب تاریخ فرانسه شد. در 1957 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.

رمان طاعون برای من بسیار جذاب بود و خوش داشتم تا در کتابخانه وطندار برای دوستان ارائه می کردم، اما نسخه دیجیتال مناسبی از آن را پیدا نکردم. اگر کسی نسخه دیجیتال طاعون را دارد می تواند برایم ارسال نماید تا نشر کنم. ولی چند جلد کتاب دیگر از آلبر کامو در کتابخانه به نشر رساندیم که توسط وطندار عزیزمان وحیدالله ارسال شده است. لینک این کتاب ها را در همین صفحه مشاهده می کنید.

 

7.4.2010

گپ وطندار درباره "گزارشی از افغانستان"

رفیقی دارم عزیزتر از جان که ساکن هلسینکی است و طبیب پیشه. این دوست، نزدیک به یک ماه پیش سری زد به وطن، رفت به مزار شریف و چند روز پیش از وطن بازگشت. رفت تا ببیند که اوضاع از چه قرار است، آیا می شود که بازگشت و کاری کرد؟ با امید رفت و افسرده برگشت. دلش پر بود. در تونل سالنگ در اثر راه بندان چند ساعتی گیر کرده بود و نزدیک بود از خفگی خدای نکرده فوت شود. از فساد حاکمان و وزیران و وکیلان دچار تهوع شده بود. از کارهای نشده و روزگار خراب شده انگشت به دهان مانده بود. سرک های آسفالت شده جدید که از سرک های کهنه هم ناصافترند برایش علامت سئوالی شده بود که شب ها در خواب هم رهایش نمی کرد. دیده بود که چگونه یک درصد دزد که با حکومت و فرماندهان ناجهادی بند شلوارشان گره خورده، چگونه بر گرده مردم بینوا سوارند. بازهم از اینکه دور این یک درصد دزد همین مردم بیچاره حلقه زده اند سرگیجه گرفته بود.

خیلی چیزها دیده بود و خیلی چیزها می گفت. کاشکی می بودید و می شنیدید. دل سنگ هم تاب نمی آورد. از ستون های انتقال برقی که هنوز برقی نیامده واژگون شده بودند. از نامجاهدین زمین دزدی که نمره زمین های دولتی را به نوکران فاسدشان بخشش می کرده اند. از دزدانی که در زمین های بخشش شده شهرک می سازند. و از خیلی چیزهای دیگر. من هم قرار است زمستان برای کاری به وطن بروم که انشاالله اگر بروم از وطن برایتان خواهم نوشت. شما هم برایم بنویسید. هرچه باشد و وکیلان دزد و وزیران شاه دزد هر بلایی بر سر آن در آورند، باز هم وطن است.

 

17.12.1388 / 8.3.2010

گپ وطندار درباره فیزیک وحدت

تئوری های مدرن علمی که قصد در رمزگشایی عالم دارند، مسیری واحد را در یک مکاشفه نهایی طی می کنند. فیزیک ذرات، امروز در راه اثبات تئوری هایی است که فقط یک ذره را منشا عالم ماده می دانند و ذرات شناخته شده دیگر را همچون نوترون، الکترون و پروتون را مولود این ذره تلقی می کنند.

چرا گفتم مکاشفه نهایی؟ هنگامی که به اثبات ذره یگانه و منشا می رسیم آیا مسیر دیگری برای تئوری پردازی می ماند؟ اگر مسیر مکاشفه باز باشد، از نظر ماهیت بسیار متفاوت خواهد بود. به عبارت دیگر هویت مکاشفه در عالم ماده را نخواهد داشت و اینجا مرز ماورا طبیعت است. آری به نظر بنده علم به مرز ماورا ماده نزدیک می شود. به سمت ذره مبدا یا منشا یگانه رفتن همان توحید است. توحید یا وحدت، مسیر انکارناپذیر علم مدرن جهان امروزی است.

علوم طبیعی و پایه در قرن 21، نقشی کاملا متفاوت نسبت به تاثیر خود بر تمدن بشری در قرن 20 بازی می کنند. علوم طبیعی در قرن 20 نیاز انسان را نسبت به دین و فلسفه کمرنگ نمودند. اما علوم پایه در قرن 21 به سوی توحید و اثبات یگانگی پیش می روند. فلسفه نیز خود را با این قافله همراه می کند. علومی همچون روانشناسی دیگر شکی ندارند که ثبات روان وابسته به باور یگانه است یعنی همان توحید. اینجا است که راز دینی همچون اسلام که منشا یگانه را به عنوان یک اعتقاد پایه، قرن ها پیش مطرح نمود، آشکار می شود. آری به باور وطندار شما، قرن 21 قرنی است که دانشمندان با روش های علمی و فیزیک وحدت، به توحید خواهند رسید.

 

3.11.1388 / 23.1.2010

گپ وطندار درباره راز اندرونی رئیس جمهور

از آنها که با رئیس جمهور می نشینند و چای سبز می نوشند، کسی را می شناسم. کسی که رازهای رئیس جمهور را می داند. مثلا می داند که رئیس جمهور بچه قندهار است ولی اهل واشنگتن است. انگلیسی بلد است ولی به پشتو و دری راحت تر دروغ می گوید. خانواده دارد ولی گاهی به قندهار هم می رود. خلاصه این کس منصبی ندارد ولی از منصب داران، رازدانش پر تر است. از معدود کسانی است که شاه کلید قصر ریاست جمهوری بر گردنش آویزان است.

آن هنگام که رئیس جمهور در حال تهیه لیست وزیران بود، من از این شناس پرسیدم که چرا رئیس جمهور ما اینقدر کند است؟ پارکینسون گرفته که تهیه یک لیست از چهل دزد بغداد، چهل روز طول می کشد؟! آنهم در کشوری که خر در خروار سیاستمدار دارد. بر کسی هم پوشیده نیست که دزدان و سیاستمدارانش تقریبا هم مسلکند. - جهت اطلاع بگویم که پارکینسون بیماری است که باعث کندی حرکات فرد می گردد.-

شناس راز دان گفت که دیروز هنگام میل چای سبز به رئیس جمهور گفتم که تهیه یک لیست، بسیار به درازا کشید. او همانطور که با یک دستش سرکچلش را دست می کشید و با دست دیگرش چای سبزش را هش می کشید، گفت: 5 لیست! البته نفهمیدم چشمک زدن رئیس جمهور چه مفهوم داشت. او بیخودی هر بار که گردنش کج می شود یک چشمکی هم می زند.

این کچل گردن کج چشمک زن، دزدان بغداد را در 5 لیست جای داده. مابقی افراد هر لیست سیاهی لشکرند. هر بار که لیست وزیران پیشنهادی را به ولسی جرگه می دهد، فقط 4-7 دزد بغداد رای می آورند. همان چند دزدی که در گذشته ها با رئیس جمهور در قندهار به یک حمام می رفتند.

 

13.10.1388 / 3.1.2010

گپ وطندار درباره پاتک مثلا دموکراتیک ولسی جرگه به دولت

نمایندگان با کفایت افغانستان 17 نفر از وزیران پیشنهادی حامد کرزی را بی کفایت دانستند. کفایت واژه ای است بیچاره، بی تعریف و هزار چهره که هرکه فقط برازنده خود می داند. همین نمایندگان باکفایت، پیشنهاد وزیران دوتابعیته را ممنوع کردند. دلیل روشن آن هم بر کسی پوشیده نیست. چراکه کفایت چوکی داران، فقط با بی کفایتی هم نسلان خودشان قابل سنجش است. ورود افرادی تحصیل کرده و کارآمد از خارج کشور، مردم را با فرهیخته گی و دانش اندوزی حقیقی آشنا می کند. آنگاه بی سوادهایی که مردم را با دهان گرم شان سرگرم نموده اند، در هنگام انتخابات ولسی جرگه چگونه می توانند دوباره رای ملت را بدست آورند؟! به شهادت تاریخ، در افغانستان چلپاسه هایی با دهان گرم، قلبی چرکین و مغزی تهی همیشه ما را به مثال ملتی ناآگاه فریب داده اند. اما آزادی رسانه ها و بازگشایی دانشگاه ها، چشم و گوش ما را باز خواهد نمود.

خیلی ها شاید بگویند که فلان توپچی رای نیاورد، چونکه از مهندسی آب و برق و انرژی چیزی نمی دانست. شاید یک جنگ را خوب اداره می کرد، ولی اداره علمی یک وزارت و پی ریزی یک سیستم علمی چیز دیگری است. من با این "خیلی ها" موافق نیستم. اگر دلیل رای ندادن به این فرمانده موفق زمان جنگ این باشد، خیلی از چلپاسه هایی که روی آن چوکی ها جل جل می کنند، خودشان باید به لانه هایشان برگردند. اگر به جای این افراد بی کفایت انسان هایی توانا و فرهیخته پیشنهاد می شدند، باز هم رای نمی آوردند. رای نمی آوردند، چونکه فرهیخته گی و دانش ورزی چونان رنگ سفید، سیاهی چلپاسه ها را به ملت نشان می داد. با آنکه این وزیران پیشنهادی بی کفایت بودند ولی دلیل رای نیاوردنشان بی کفایتی نبود، بلکه تبانی بود! به عبارتی دیگر این یک پاتک دموکراتیک از سوی آدم هایی غیر دموکرات به دولتی فاسد بود. پاتکی که با هماهنگی دولتمردان انجام گرفت.

   

 

22.12.2009 / 1.10.1388

گپ وطندار درباره برندهء عنوان بهترین کرکت باز جهان

حمید حسن کرکت باز تیم ملی افغانستان در یک نظر پرسی انترنتی در میان 10 کرکت باز جهان، بهترین کرکت باز شناخته شده است. صحفهء انترنتی یورو کرکت یک نظر سنجی را به راه انداخته بود که در آن بهترین کرکت بازان آیرلند، هالند، سکاتلند، کینیا ، برمودا و افغانستان نامزد عنوان بهترین کرکت باز سال 2009 شده بودند. حمید حسن که 22 سال عمر دارد، 32 در صد رای را به دست آورد و برندهء جایزهء بهترین کرکت باز سال 2009 در جهان شد. حمید حسن یکی از بازی کنان کلیدی تیم ملی کرکت افغانستان است که در سال های اخیر در موفقیت های چشم گیر تیم کرکت کشورش نقش عمدهء را بازی کرده است. محمد نبی یک کرکت باز دیگر افغان درین نظر سنجی، در ردیف سوم قرار گرفت. قرار است حمید حسن، در ماه فبروری در دوبی، این جایزه اش را به دست آورد.

از قرار معلوم ورزش کرکت بدون هیچ سازماندهی و سرمایه گزاری قابل توجه ای در افغانستان به بار نشسته است. اگر در سازمان های ورزشی افغانستان افراد هوشمندی یافت شوند، اکنون بهترین لحضه تاریخی برای نهادینه کردن و حرفه ای کردن ورزش کرکت در افغانستان است. زمینه نهادینه کردن کرکت با فراهم ساختن امکانات اولیه این ورزش امکان پذیر است. همچنین برای نهادینه شدن و حرفه ای شدن ورزش باید امکانات اجرایی آنرا در مدارس فراهم نمایند تا آنها که استعداد این ورزش را دارند از کودکی ورزش را شروع کنند تا در جوانی بتوانند به صورت حرفه ای آنرا دنبال کنند. زمینه انتقال تجربیات از بازی کنان حرفه ای تیم ملی به آیندگان هم نباید فراموش شود. مثلا برنامه ریزی تیم نوجوانان برای تضمین ادامه یافتن موفقیت های ورزش کرکت در افغانستان مهم است.

 

23.9.1388 / 14.12.2009

گپ وطندار درباره یک معجزه

سال ها است که وقتی در جمعی بحث درباره افغانستان داغ است، نتیجه بحث همیشه آن است که افغانستان را فقط یک معجزه می تواند نجات دهد. همیشه راه حل ها با خوش بینانه ترین پیش فرض ها به بن بست می رسند. تکرار مکررات بدون رخ دادن معجزه ای که انتظارش پیرمان کرده است، ناامید و باز هم نامیدمان کرده است. چنان نا امید شده ایم که صحنه را برای دزدان ،قاچاقچیان و سودجویان بی خرد رها کرده ایم. تازه اگر امیدی هم باشد و خواهش و آرزویی، با این قواعد بازی دیگر راهی برای روشنفکری و روشنگری نمی ماند. پس این معجزه کجاست؟ نیامده؟ می آید؟ کی می آید؟ ...

 شاید هم آمده ولی ما نمی بینیم! کمی دقیقتر نگاه کنیم. کمی بیشتر فکر کنیم. مگر نه آنکه به معجزه ای نیاز داریم تا توان روشنفکری و روشنگری داشته باشیم، آگاهی های پایه را در سطح وسیع آموزش دهیم و راه روشن پیشرفت و تمدن را هموار سازیم؟ وطندارتان فکر می کند که این معجزه مدتی است که رخ داده است و نامش اینترنت است. زمانی که فیبرهای نوری به ولایات افغانستان برسند و دسترسی به اینترنت ارزان شود، زمانی که کودکان افغان کامپیوترهای همراه مجهز به خط اینترنت داشته باشند، زمانی که امید زنده شود و آرزو بیان شود، آن زمان هزاران و شاید میلیونها نوجوان آگاهی های پایه را به سادگی از طریق اینترنت دریافت خواهند کرد. شاید در زمانی نه چندان دور، زمانی که عمر من و تو قد دهد، در کتاب ها بنویسند که معجزه اینترنت افغانستان را نجات داد!

 

1.11.2009 / 10.8.1388

گپ وطندار درباره آدم های سمی

تاریخ معاصر خود را می دانیم. تاریخی که پر از آدم های سمی است با افکار سمی. آدم های سمی همه شان نیش دارند و زهر دارند و مغزی کوچک که زهردان شان است. زهردان شان پر از افکار سمی است. آدم های سمی خود را می بینند اما منافع خود و دیگران را هرگز. آدم های سمی نیش شان را برای یکدیگر تیز می کنند و فکر خود و دیگران را مسموم. آدم های سمی می توانند پرچمی باشند یا خلقی، مجاهد باشند یا طالب، دمکرات باشند یا مستقل. برچسب شان اهمیتی ندارد، آن زهردان شان است که افکار سمی تولید می کند و روزگار همه را مسموم.

دو تصور غلط در مورد آدم های سمی وجود دارد. اول تصور غلط آدم های سمی از خودشان است. آدم های سمی می پندارند هر وقت که در راس ملتی قرار گیرند تمدنی به پا سازند و ملتی را نجات دهند. اما برای کسب جاه و جلال، ملتی را نابود می کنند و کشوری را ویران. دوم تصور غلط ما از آدم های سمی است. ما می پنداریم که علاقه به منافع شخصی فکر آنها را مسموم کرده است. اما واقعیت آن است که آدم های سمی حتی منافع خود را هم نمی شناسند و نمی فهمند. چنان مام میهن را مسموم می کنند که خود هم از آسیب زهرشان در امان نمی مانند. چنان آب را گل آلود می کنند که خود هم دیگر ماهی برای صید نمی یابند. چنان خانه را خراب می کنند که خود هم زیر آوار مدفون می مانند.

آدم های سمی تاریخ گذشته را مرده فرض می کنیم. اما از آدم های سمی امروزی همین دو کاندید ریاست جمهوری را مثال می زنیم: در زهردان کوچک شان این فکر هیچ گاه جوانه نزد که منافع حیاتی شان به سیستم نوپای فعلی گره خورده است. یکی زمینه تقلب را فراهم نمود، اما ندانست که پایه های اعتماد به حیات سیاسی اش را سست می کند. دیگری با آنکه تقلب هم نمود، حکومتی که حیات سیاسی اش به آن وابسته است را، با تحریم انتخابات به بن بست کشاند. آری هر دو آدم سمی با افکار سمی شان جریان زندگی ملتی را زهر آلود می کنند. دلیلش آنست که مشاوران انگلیسی و آمریکایی از کرزی باهوشترند. دلیلش آنست که جاسوسان ایرانی و روسی از عبدالله زیرک ترند. دلیلش آنست که آدم های سمی با عوام فریبی سالها است که توانسته اند من و تو را بفریبند.

اما راه خلاصی از شر آدم های سمی و افکار سمی چیست؟ راهش آنست که من و تو در هر لحظه تاریخی فقط به بقای یک ملت و منافع ملی بیندیشیم. رهبرمان بشود "یک ملت" و آرمان مان بشود "منافع ملی". آنگاه هر آدم سمی را که با تقلبش نظام میهن را برهم زد، محکوم کنیم و هر که با تحریم انتخابات سعی در به بن بست کشاندن نظام نوپای مان را داشت را سرزنش کنیم. به خاطر ثبات و تحکیم نظام برای آیندگان در انتخابات فعالانه شرکت کنیم و اگر مجبور به انتخاب یک آدم سمی شدیم، همانکه در شرایط بحرانی انسجام یک ملت را ضامن تر است را برگزینیم. دنیایی برای فرزندان مان پی ریزی کنیم تا هیچگاه ناچار به انتخاب آدم های کوچک مغز سمی نشوند. کاری که پدرانمان در حق ما انجام ندادند.

 

4.10.2009

گپ وطندار درباره برایند مطلوب

"چه باید کرد؟" سئوالی است که فعال اجتماعی این وطن شاید روزانه بارها از خود بپرسد. جغرافیای سیاسی و بافت اجتماعی افغانستان یافتن جواب را سخت می کند. تجربه های ناموفق در تاریخ معاصر حتی فعالان اجتماعی بسیاری را از یافتن جواب ناامید کرده است. از منظر نقد هر ناظری با علائق ایدئولوژیک خود گروهی را مسئول ناکامی ها می داند، اما نگاهی بی طرفانه تجربه های تلخ را برایند کنش و واکنش گروه های مئوثر اجتماعی مختلف معرفی می کند. نکته ای که به نظر وطندار در تحلیل های سیاسی کمتر به آن پرداخته شده این است که یک تجربه تاریخی برایند نیروهای مختلف مئوثر اجتماعی است. به همین دلیل هنگامی که یک گروه اجتماعی قصد در رقم زدن یک حرکت اجتماعی دارد، باید حاصل کارش را با پردازش برایند حرکات اجتماعی موجود پیش بینی کند، نه آنکه با خیال بافی سیاسی نیروهای مئوثر موجود دیگر را هم جهت یا مغلوب خود بداند. این نگرش جامع و فراگیر مطمئنن بر مسیر حرکات گروه های فعال اجتماعی تاثیر اساسی می گزارد.

متاسفانه احزاب و گروه های فعال اجتماعی فعلی هنوز به این نگرش جامع و فراگیر ذکر شده دست نیافته اند. از طرفی قرار گرفتن یک ملت در لبه پرتگاه، یک فعال اجتماعی را وادار می کند تا برای جلوگیری از لغزش، مسیر حرکت اجتماعی خود را با دقت برگزیند. به عقیده وطندار فعالان اجتماعی که می دانند برایند مطلوب حرکات اجتماعی مختلف در شرایط حساس فعلی ثبات، آرامش و امنیت می باشد، باید به طور مستقل حرکات اجتماعی خود را با در نظر داشت این هدف تنظیم نمایند. به عبارتی دیگر ماهیت و نحوه عملکرد گروه های سیاسی فعال موجود به خوبی نشان می دهد که حمایت از احزاب سیاسی موجود لزومن این هدف را تامین نمی کند. بلکه فعالان اجتماعی در هر لحظه تاریخی باید هر حرکت سیاسی خاص را بدون توجه به اینکه از کدام گروه سیاسی حمایت شده است را مورد تحلیل قرارداده و اگر در راستای تامین ثبات، آرامش و امنیت بود از آن حمایت کنند و اگر برهم زننده ثبات بود با آن مخالفت کنند. به عبارتی دیگر فعالان اجتماعی خارج از سیاست زدگی های گروهی باید با در نظر داشت برایند مطلوب برای نجات ملت مسئولانه عمل کنند.

 

 

30.8.2009

گپ وطندار درباره ثبات غال مرغدانی

هموطنی که از "گپ وطندار درباره کاندید" خوشش نیامده به وطندارش ایمیلی زده و گفته که "... حالا در این غال مرغدانی هر جوجه ای جیک جیکی می کند...". جواب ایمیل هموطنم موضوع این گپ وطندار است:

"حالا در این غال مرغدانی که هر جوجه ای جیک جیکی می کند" وطندارت هم نتوانست جلوی نوکش را بگیرد. افغانستان هم آنقدر بزرگ است که در ذهن من و تو جا نمی شود پس آنرا به یک غال مرغدانی تشبیه می کنیم. از بدشانسی جوجه های نوک طلایش این غال مرغدانی بر روی یک گسل زلزله خیز بنا شده - یا به عبارتی خراب شده!-. در غال مرغدانی ما چند تا خروس خصی با یک گله مرغ پر و بال ریخته روزگار می گزرانند، البته ما هم هستیم، ولی ما جوجه های نوک طلا را که کسی آدم حساب نمی کند. داستان جنگ داخل مرغدانی بین خروس های خصی و ریختن پر و بال مرغ ها، جیک جیکی تکراری شده، پس سر تو هموطن را با این جیک جیک ها درد نمی آورم.

همانطور که با تو جیک جیک کردم، این غال مرغدانی ما بر روی یک گسل زلزله خیز بنا شده. به این دلیل هر چند وقت زلزله ای تمام مرغدانی را زیر و رو می کند و ما جوجه های نوک طلا را آشفته می نماید. زلزله دشمن ثبات است و ثبات از دانه هم برای ما جوجه ها واجب تر و لازم تر است. چرا که بدون ثبات نمی شود به وضع این مرغدانی سر و سامان داد. به جیک جیکی دیگر بدون ثبات مجالی برای ساختن سیستم امنیتی، سیستم اقتصادی و سیستم آموزشی نیست. وطندار نوک طلای تو هم که گاهی در این صفحه جیک جیک می کند به مام غال مرغدانی قسم می خورد که فقط برای ثبات جیک جیک می کند. قسم می خورد که به فکر تاج هیچ خروس خصی این مرغدانی نیست و استعدادی هم برای ریختن پر و بال مرغ ها ندارد. فقط و فقط به ثباتی فکر می کند که مقدمه ساختن سیستم های حیاتی مرغدانی من و تو است. حالا هم در جو آشفته پس از انتخابات، جلوگیری از زلزله ای دیگر که ثبات را قربانی می کند، جیک جیک ما است. و الا چه فرقی می کند که کدام خروس خصی باز صاحب این مرغدانی شود. معنی لغت ثبات را از فرهنگ عمید "نوک طلا" برایت استخراج نمودم تا ارزش این مفهوم نمایان گردد: " 1 ـ بر جاي ماندن ، پايدار بودن . 2 ـ دوام يافتن ، پايدار بودن . 3 ـ پايداري"

 

 

13.8.2009

گپ وطندار درباره کاندید

امروز روز کاندید است. دیروز که رئیس جمهور بود گفت دارایی اش 10 هزار دلار است. امروز که کاندید است میلیو ن ها افغانی خرج می کند. دیروز که قدرت را با ناتوانان تقسیم نمود، دولت او هم ناتوان بود. امروز که کاندید است باز با همان ناتوانان پیمان بسته است. دیروز که رئیس جمهور بود کشور رو به نگون بختی رفت. امروز که کاندید است قول ساختن کشور را می دهد. آری! آزموده را آزمودن خطاست.

امروز روز کاندید است. دیروز که جهادی بود، در جنگ های داخلی، خون ناموس وطن را به پای آرمان قومی خود می ریخت. امروز که کاندید است می خواهد از ناموس وطن پاسداری کند و رئیس جمهور تمام ملت افغانستان شود. دیروز که جهادی بود بر علیه متجاوز خارجی جنگید. امروز که کاندید است با همان خارجی پیمان بسته است. دیروز که جهادی بود کابل را در یک چشم به هم زدن به خرابه ای بدل نمود. امروز که کاندید است قول ساختن کشور را می دهد. آری! آزموده را آزمودن خطاست.

امروز روز کاندید است. دیروز که دست نشانده اجنبی بود برنامه کاری اش از روسیه می آمد. امروز که کاندید است دیگر برنامه ای برای کارهایش ندارد. امروز روز کاندید است. دیروز که بی سواد بود، آرزوی اش بود که رئیس جمهور شود و کشور را بسازد. امروز که کاندید است هنوز هم نمی فهمد که نمی فهمد. امروز روز کاندید است ...

 

 

17.6.2009

گپ وطندار درباره چوپان دروغگو

واژه ای که در وقایع انتخاباتی ایران بیش از هر کلمه ای تکرار شده، "دروغ و دروغگو" بوده. در مناظره های تلویزیونی هم کاندیداها دروغ های همدیگر را طوری فاش می کردند که آدم انگشت به دهان می ماند. احمدی نژاد در آخرین نطق تلویزیونی خود، ضمن آنکه رقیبان را دروغگوهای ترسو خواند، گفت: "جوی را درست کردند که اگر احمدی نژاد بگوید ماست سفید است، کسی باور نکند!" این حقیقتی در خور تامل بود. البته عامل اصلی ایجاد این جو خود دروغگوی شجاع بود. رقیبانش فقط با استفاده از فضای آزاد انتخاباتی دروغ های گذشته اش را فاش کردند و در نتیجه جوی بوجود آمد که اگر دروغگوی شجاع بگوید ماست سفید است، کسی باور نکند. بله اینگونه احمدی نژاد هسته ای دیروز، چوپان دروغگوی امروز شد. و اما داستان چوپان دروغگو:

یکی بود یکی نبود. زیر این لایه ازن سوراخ یک دهکده ای بود پر از گوسفند. از قدیم و ندیم سخن های بسیار سینه به سینه و کتاب به کتاب نقل شده بود درباره آیین چوپانی. مثلا اینکه اجازه چریدن بر علف های ممنوعه نیست و اجازه چیدن پشم نیست. در وقت رفتن به صحرا هم بره های دمبه دار همیشه باید از پشت بره های بی دمبه حرکت کنند و موسیقی نی هم ممنوع. در دهکده های نزدیک اطراف هم آیین چوپانی با تغییراتی و گاهی با سختگیری هایی شگرف حکمفرما بود. اما در دهکده های دور دست سالها بود که گوسفندان خود چوپانانشان را انتخاب می کردند و حتی قوانین چوپانی را هم خود می نگاشتند که اسمش را گذاشته بودند دموکراسی. خبر دموکراسی در دهکده های منطقه ما پیچیده بود و برخی بره های عاشق دموکراسی، شب ها خواب خوردن علف های ممنوعه را می دیدند و حتی گاهی هم در رویاهایشان می دیدند که با پشم چیده شده پشت بره های دمبه دار راه می روند.

القصه این خواب و خیال بره ها برای چوپان ده دردسری شده بود. درد سری که گویا با فریب و دروغ می توانست از شر آن خلاص شود و همچنان چوپان ده بماند. اما او فقط یک چوپان دروغگو شد، یک دروغگوی شجاع!

 

 

3.6.2009

گپ وطندار درباره دل وطندار

روزگار غریبی است. پلک هایی خسته از باز بودن، شانه هایی پایین افتاده و دلی که ضربان های بی رمقش را در دل روده هم احساس می کنم، همه و همه علائم می گویند که این پاها دیگر نمی خواهند بر خاک غربت قدم بگزارند. ولی گویا غربت شده زندان و پاهایم را با زنجیر زندگی اینجایی به زمین میخکوب کرده اند. می دانم همین که نامش را زندگی گذاشته اند، مرا روزی خواهد کشت، گوشت هایم را موریانه های فنلاندی خواهند خورد و استخوان هایم در خاک فنلاند گم خواهد شد، و ... آری روحم چون همیشه سرگردان ...

برایم دعا کنید. دعا کنید که زنجیر زندگی را از پاهایم باز کنم و برگردم و بروم و برگردم و بروم و برگردم و بروم و...

 

 

20.5.2009

گپ وطندار درباره فاشیسم "ایرانی"

وطنداری لینک گزارش خبرگزاری ایسنا را برایم فرستاد، که مرا به اندیشیدن واداشت. آنچه در چند پاراگراف برایتان با درد می نویسم، آثار زخم خوردن یک روح نسل سومی است. تو خواننده عزیز! اگر خون پاک آریایی - ایرانی در رگ هایت جاری است، قبل از خواندن گپ های خاکی یک انسان افغانی لطفن "گزارش خبرگزاری ایسنا" را با دید یک انسان (نه با دید آریاییایرانی) مطالعه فرمایید. اگر هم که یک افغانی هستید، می دانم که زمینه لازم برای درک این گپ را دارید و مطالعه گزارش ایسنا فقط اتلاف وقت است.

خفاش هایی هستند در غاری تاریک. در تاریکی شب و روز، سقف غارشان را فراخ و چک چک دیواره های نمناک آنرا آبشار گون می بینند. غار یک لاک است، یک پوسته است، تا از آن بیرون نیایی روشنایی را نمی بینی. انسانیت جهانی است از روشنایی که خفاش های محبوس در لاک فاشیسم و ناسیونالیسم از آن بی بهره اند. انسانیت دین اول و آخر انسان است. پیامبران آزادی در گستره تاریخ خفاش ها را از غارهایشان به روشنایی انسانیت فراخواندند. اما چون غبار تاریخ بر کلام آزادی بخش پیامبران نشست، خفاشان دوباره به غارشان برگشتند. کلام پیامبر را هم برداشتند و به عنوان آزین به دیوار غار آویختند، البته گاه گاهی هم آنرا می خواندند که می گفت: "رستگاری در انسانیت، نه در فاشیسم و ناسیونالیسم! ثروت در غنای دل، نه در مال و منال دنیا! و ..." اما خودشان را به نفهمی می زدند.

غار فاشیسم در فکر آدمها است و انسانیت روشنایی دل انسانها. آدمی همچون ستاره دنباله داری برای یک لحظه تابیدن می آید و می رود. اگر در لحظه کوتاه عمر به ندای پیامبر دلش پاسخ نگوید در غار تاریک منافع فاشیستی به زودی خواهد مرد، بدون آنکه پشیزی از این منافع کثیف را با خود توشه ببرد! برای مثال همین نویسنده گزارش خبرگزاری ایسنا و یا دیگر فاشیستان ایرانی، مطمئن باشند که قبل از گسترش امپراتوری ایران بر این جهان خاکی خواهند مرد، و وقتی هم که مردند، کورش کبیر در شب اول قبر به دادشان نمی رسد. اما همان کارگر افغانی و یا من نسل سومی که شما فاشیستان به ظاهر خاکی مان و یا جیب خالی مان ما را تمسخر و تحقیر می کنید، به جبر روزگار یا به اختیار اندیشه، الحمدالله در غار فاشیسم شما گرفتار نیستیم، پس می گوییم ما نه بهتریم و نه بدتر، ما انسانیم. شما که چاکران اهل بیت هستید، بدانید که اولیای دین محمدی، از خون پاک ایرانی که نبودند، جیبی خالی و ظاهری خاکی داشتند، تمام توشه آنها هم فقط انسانیت بود. با این تفصیل آنکه انتظار ظهورش را می کشید، وقتی ظهور کند، -چون تاریکی غار چشمان تان را کور کرده- او را با کارگری افغانی اشتباه می گیرید، سعی در تمسخر و تحقیرش می کنید و سپس رد مرزش می نمایید!

وطنداران! بیایید دنیا را جنگلی فرض نکنیم که هر گرگی برای خود قلمروی ساخته و پیوسته در اندیشه گسترش قلمرو خود است. دنیا را فارق از مرزهای قراردادی، مکانی آرام برای پرورش گوهر انسانیت بدانیم. به تلاش و کوشش بدون تبعیض بها دهیم. انسان ها را با معیارهای غیر اخلاقی بدلیل خواص مادرزادی چون ملیت، نژاد، رنگ پوست، مذهب و ... تمسخر و تحقیر نکنیم. و در یک کلام آدم فاشیست و ناسیونالست نباشیم، بلکه انسان باشیم. تعریف وطندار از انسان: "انسان یک مسافر ماوراالطبیعه است، تنها مرزی که می شناسد مرز خوب و بد اخلاقی است و تنها کسی را که دوست دارد انسانی دیگر است، فارق از تمام مرزهای ساختگی فاشیست ها".

در همین رابطه "مقاله سعید آرمان در ایران تلگراف" را بخوانید!

 

 

6.4.2009

گپ وطندار باز هم درباره قانون احوال رخت خواب مردم!

در کشوری که نهادهای مدنی آن از نبود قانون رنج می برند، مجلس منطقن باید ابتدا ضروریات اساسی جامعه را در زمینه قانونگزاری مرتفع کند. اما نمایندگان محترم قانونگزاری را از رخت خواب مردم شروع می کنند! دلیلش هم روشن است، چرا که دل مشغولی حضرات هم رخت خواب و ... می باشد. مدرک معتبر هم کارنامه آقایان است که در آن به راحتی، تعدد زوجین و ازدواج با دختر باکره کم سن و سال در پیری یافت می گردد.

وقتی قانونی تدوین می گردد، اولین سئوالی که عقل سالم می پرسد، شرایط اجرایی آن است. کدام مرد در افغانستان به دادگاه شکایت می کند که مثلا: "وقتی خواستم با خانم بلا نسبت از فلان طریق چیز چیز کنم، زنم قبول نکرد"؟؟؟ به فرض آنکه آن مرد چنین شکایتی کرد، قانون چه مجازاتی برای آن پیش بینی کرده است؟! مسائل رخت خواب و سایر مسائل شخصی و خصوصی در حیطه قانون نمی گنجد. چرا که اگر هم قانونی ساخته شود قابلیت اجرایی ندارد. شخص خودش برای برخورد با این مسائل با توجه به باورها و سلیقه های شخصی تصمیم می گیرد. از طرفی دیگر در جامعه ای مردسالار حمایت جانب دارانه از مرد هم جای شگفتی دارد. در چنین جامعه ای زن در عمل خدمتکار مرد است و حالا قانون اضافه برآن بر بردگی جنسی زن هم تاکید می کند!

روابط بین زن و مرد و عملکردهای درون خانواده به شرایط و عوامل بسیار پیچیده و گسترده ای بستگی دارد که قانون نه می تواند آن ها را پیشبینی کند و نه آنکه شرایط اجرایی آنرا فراهم آورد. برداشت های دینی افراد، سطح سواد، اشتغال و توانایی زن، سطح فرهنگی خانواده و ... از جمله این شرایط و عوامل است. قانون مثلا می تواند در مورد حداقل سن ازدواج یا شرایط طلاق نظر دهد. چون این دو مسئله به وضوح می تواند موضوع دعوای قضایی در محکمه باشد.   

 

 

3.4.2009

گپ وطندار درباره تصویب قانون "احوال شخصیه شیعیان افغانستان"

چند صد نفر آدم چیز ناشوی شپش ریشک که مغز خر خورده اند، بدون آنکه حتی قانونی را بخوانند (به قول چتل خودشان)! آنرا تصویب می کنند. قانونی که بر سرنوشت میلیون ها انسان تاثیر می گزارد. جالب آنکه در این جماعت همچنین بانو هایی حضور فعال دارند که از قضا دلشان نه برای خودشان و نه برای همجنسان شان نمی سوزد. وقتی که رقابت بر سر کسب قدرت باشد (مثلا عزل و نسب وزیر)، همین کله کته های سبک مغز ساعت ها و روزها را در جلسات بی حاصل خود تلف می کنند. ولی وقتی مسئله تصویب قانونی است که بر سرنوشت شهروندان این مملکت بی چاره تاثیر حیاتی دارد، آنرا بدون آنکه بخوانند تصویت می کنند! از طرفی دیگر بحث اصولی در مورد "احوال شخصیه" شهروندان این کشور در "خانه حیوانات" کاری است دور از انتظار عقل سالم!

 از اینجا هم که بگذریم، می رسیم به رئیس جمهور پنچری که هر روز آمار دارایی هایش را برای مردم می دهد. شما آقای پریزیدنت که دارایی تان به قول خودتان فقط 10 هزار دلار است! کاشکی علاوه بر این یک خانه ای هم داشتید که از خانه ملت به آنجا کوچ می کردید. شما که شعور صیانت از حقوق اولیه انسانی شهروندان تان را ندارید، با شعار دیگر رئیس جمهور نخواهید شد!

ما ملت، ما فعالان اجتماعی، باید با تکیه بر تخصص مان، با آموزش و نشر آگاهی، به درمان زخم کهنه مان بپردازیم. و گرنه این جماعت سیاستمدار بی توان و کم وجدان، سال ها است که امتحان خود را پس داده است. آزموده را آزمودن خطاست.     

 

 

28.2.2009

گپ وطندار درباره یک سایت

معمولا دعوت نامه ها و تبلیغاتی که به ایمیل بنده ارسال می شوند، بلافاصله روانه سطل آشغال می شوند. اما از قضا دعوتنامه ای که توسط یکی از کاربران محترم سایت متخصصین افغانستان برای بنده ارسال شده بود را گشودم و خواندم. وقتی وارد این سایت اجتماعی شدم از کیفیت و امکانات فوق العاده آن شگفت زده شدم. از طرفی دیگر وقتی یک حرکت علمی فرهنگی از سوی جوانان یک کشور نابسامان اینگونه متعالی حاصل شیرین داده بود، به خود می بالیدم. بنده دوستان زیادی در مشهد دارم و با جو مهاجرین افغانی در مشهد آشنایی خوبی دارم. لذا در گذشته هم بلوغ و تکامل این نسل مهاجر که به پدیده های فرهنگی شگرفی همچون در دری منجر شده بود، مرا تحت تاثیر خود قرار داده بود. اما ابتکاری همچون سایت متخصصین افغانستان پدیده ای منحصر به فرد در حیطه فرهنگ الکترونیکی مدرن کشور ماست که جای توجه و سرمایه گزاری زمانی بسیار دارد. بنده به موسسین و گرداننده گان این سایت تبریک می گویم و از زحمات آنها تشکر می کنم. اهل علم و فرهنگ کشور را هم تشویق می کنم تا به این جامعه الکترونیکی بپیوندند که در آن فواید بسیار نمایان است. به امید نشر آگاهی و پیشرفت فرهنگ.

www.afgexpert.com

 

 

20.1.2009

گپ وطندار درباره پایه دار و بی پایه

هر آدمی برای آنکه استوار بماند نیاز به پایه دارد. بسته به نوع پایه و تعداد آن پایداری فرد هم متفاوت است. از یک مثال کمک می گیرم:

در خبرها خواندم که نیروهای آمریکایی برای جلب نظر فرماندهان افغانی از قرص ویاگرا کمک می گیرند. این دارو توان جنسی این نابغه های پایین تنه را که معمولا چند همسر دارند، بالا می برد. تصورش را بکنید وقتی یک فرمانده غیور، قریه ای را به یک بسته قرص ویاگرا می فروشد. حالا اگر ریاضی شما خوب است بگویید چنین فردی چند پایه دارد؟ و میزان پایه داری اش چقدر است؟ (بله درست شمرده اید. چنین فردی سه پایه دارد: دو پا بعلاوه فرمانده مرکزی اش در پایین تنه)

دلیل انتخاب این مثال نابجا این بود که می خواستم به طریقی این خبر را برایتان نقل کنم. اما اگر به وجود پایه برای بشر دقیق شویم به برداشتهای عالمانه شگرفی می رسیم. وقتی انواع پایه ها را با هم مقایسه کنیم، می توانیم میزان استواری انسانها و جوامع را بسنجیم. مثلا یک انسان ناسیونالیست پایه ای برای خودش به نام ملیت را تئوریزه می کند. چنین انسانی می گوید "از خود نپرسید که کشورتان برایتان چه کرده است، بلکه از خود سئوال کنید که شما برای کشورتان چه می توانید انجام دهید." وقتی افراد یک جامعه دارای چنین پایه ای شوند، استواری کشور بر پایه منافع ناسیونالیستی به حد اعلی می رسد. فاشیسم هم با درجاتی (با یکسری تفاوت های اخلاقی) پایه ای است با کارکرد مشابه ناسیونالیسم. چنین پایه هایی با آنکه می توانند جامعه را صاحب نظم و تمدن نمایند ولی قادرند برای نائل شدن به منافع بیشتر، جوامع دیگر را به صورت سیستماتیک استثمار کنند. نمی خواهم مثال بیاورم، چرا که می دانم هم اکنون نام کشورهای بسیاری با این کارکرد در ذهن شما نقش بسته است. -چنین پایه ای البته برای کشوری مثل افغانستان که قدرت استثمار کشورهای دیگر را ندارد، انتخاب بسیار خوبی می تواند باشد!-

برخی انسانها پایه های مذهبی دارند که خود البته انواع بسیار دارد، از قبیل دگماتیک مذهبی، روشنفکری مذهبی، سنتی مذهبی، عرفانی مذهبی،... تحلیل این نوع پایه را به عنوان تکلیف درسی به شما واگذار می کنم.

برخی آدمها هم هستند که پایه ندارند (به غیر از سه پایه ای که در اول گپ مان از آن سخن رفت). این آدمهای سه پایه به دلیل کوتاه بودن پایه سوم شان همیشه می لنگند. مرکز فرماندهی آنها هم در همان پایه سوم شان است. حالا وقتی دولتمردان و فرماندهان ملتی مثل افغانستان از همین آدمهای بی پایه و سه پایه باشند، واضح است که چگونه مرکز فرماندهی، ملتی را رهبری می کند. مرکز فرماندهی که از قرص ویاگرا تغذیه می کند. انسانهای شهوت ران و فاسدی که بمب ساعتی تباهی یک ملت را کوک می کنند. انتخابات در راه است. هرکه را با هر پایه ای برمی گزینیم، انتخاب کنیم. ولی آدمهای بی پایه و سه پایه را انتخاب نکنیم که اگر چنین شود، سرنوشت مان را به پایه سوم فاسدان و قرص های ویاگرای آمریکاییان سپرده ایم!

  

 

9.12.2008

گپ وطندار درباره آخر الزمان

خیلی وقتها پیش از آنکه سیبی از درخت بر سر نیوتون بیافتد نیروی جاذبه این انسان های جنبان را از تعلیق در فضا نجات داده بود. حالا چه قبل از فرود این سیب بر سر نیوتون و چه بعد از آن اگر سیبی کنده شده از درخت، به جای آنکه به سمت زمین حرکت کند، به سمت بالا حرکت می کرد، هرکسی چه دانشمند علم فیزیک و چه یک بچه چوپان از تعجب شاخ در می آورد. این همه زور زدم که یک چیز ساده بگویم و آن اینکه قوانین مسلم آفرینش برای هر موجود با شعوری مسلم است و هیچ نیازی به علم تاریخ، فیزیک، شیمی و ... ندارد.

همچنین در روابط اجتماعی کسی شک ندارد که دروغ بد است، غیبت زشت است، خوردن حق مظلوم ظلم است، جنگ توحش است، فریب نامردی است و ... فهم این اخلاقیات ربطی به زمان و مکان و فرهنگ ندارد (گرچه مصداق های آنها ممکن است گاهی در جریان مکان و زمان و فرهنگ نمایی متفاوت از خود نشان دهد.).

پس اگر فهم این قوانین آفرینش اینقدر پیش پا افتاده و ساده است چرا در دنیای امروزی به سادگی و به صورت فاحش نقض می شوند. مثال می زنم: در عصر حاضر دولتی به نام انگلیس در گوشه ای به نام خاورمیانه به قیمت قربانی شدن میلیونها انسان کشوری به نام اسرائیل زایید. اگر با معیارهای اخلاقی غیر قابل تردید به قضاوت بنشینیم، در بی نهایت زشت بودن این کردار شکی نخواهیم کرد. اما بر سر این دنیا چه آمده است که به سادگی وقتی سیبی کنده شده از درخت به سمت بالا می رود، تعجب که نمی کند هیچ، آن را توجیه نیز می کند!!! دنیایی که توحش های دروغین را در جلوه تمدن قبول می کند.

آری ما در آخر الزمان در مثلث زر، زور و تزویر محصوریم! مثلثی که با تبلیغات تلقینی مفاهیم مسلم را طوری دیگر جلوه می دهد و می قبولاند. می قبولاند که زور حق است، صاحب زر متمدن است و تزویرگر سیاستمدار است! این آفت آخرالزمان همه و همه را گرفته ; روشنفکر را، روحانی را، دانشگاهی را، نانوای سر کوچه را، سیاستمدار نوچه را و... حالا همه متفکرانه در حال توجیه آنند که باید سیبی که از درخت کنده می شود به سمت بالا برود. حتی چند روز پیش در اخبار خواندم که مفتی مصر (رهبر معنوی یک میلیارد مسلمان!) با رئیس جمهوری اسرائیل دست داد!!!

این یک مثال ملموس برای رساندن یک منظور بود. و الا از این نمونه ها بسیار است چراکه این آخر الزمان دنیای فاحشه ها (فاحشه = کسی که زشتی مسلم را بی پرده ابراز می کند.) است; دنیای زورمندان حق به جانب، صاحبان زر متمدن و سیاستمداران تزویرگر...

 

 

28.10.2008

گپ وطندار درباره زمین لرزه در دهکده ما

در دهکده ای فقیر و دور افتاده زلزله ای ویرانگر رخ می دهد، طوریکه جمعیت این دهکده در زیر آوار به دام می افتند. از این دهکده رودی نمی گذشته که حالا جریان آبش به بقیه دهات قطع شود. این دهکده محصولی صادراتی برای دیگر دهات نداشته که حالا اهالی سایر دهات از گرسنگی هراسی پیدا کنند. خلاصه اینکه، بود و نبود این دهکده تاثیراقتصادی قابل ذکر برای اهالی سایر دهات نداشته است. حالا چرا در دنیایی که براساس منافع اقتصادی روابطش چیده شده، کسانی بیایند تا اهالی این دهکده را از زیر آوار نجات دهند، که صد البته این کاری غیر اقتصادی است.

برای حل هر مسئله ای در قدم نخست باید صورت مسئله و اصل مشکل را به خوبی شناخت و فهمید. در پی وقایع 2001 مسئله ای به نام افغانستان برای دنیای مدرن رخ نمود. حکومت طالبان به عنوان اصل مشکل رخ نمود و حل مشکل هم براندازی این حکومت پنداشته شد. در صورتی که اصل مشکل به وضوح، زمینه حضور پدیده ای به نام طالب و بنیادگرایی بود. به طور مثال اگر در باغچه خانه تان علف هرز سبز شود، نابود کردن آن از رشد مجددش جلوگیری نمی کند. مگر آنکه شما خاک باغچه تان را آفت زدایی نمایید. در مورد پدیده ای به نام طالب در بعد افغانستان و بنیادگرایی در بعد جهانی، باید علل و زمینه های آن کارشناسی و ریشه یابی می شد. برخورد دنیای غرب با این مشکل به قدری ساده لوحانه و غیر مسئولانه بود که گاهی روشنفکران افغانی به نیات دنیای غرب در مورد افغانستان مشکوک می شوند.

حالا در این دهکده فراموش شده که مردمش در زیر آوار فقر، جهل و جنگ اسیر گشته اند، از شرایط جدید، پدیده ای نو متولد می گردد. آوارها و خرابه های این دهکده می شود پایگاهی امن برای یاغیان و شورشیان که البته پس از قدرت یافتن حملاتی هم به سایر دهات می کنند! حالا در سپتامبر سال 2001 این دهکده به این دلیل برای جهانیان مهم می گردد!

مشکل این است که هنوز هم رهایی مردم این دهکده از زیر آوار جهل و فقر و جنگ برای سایر دهات نه اقتصادی نیست و نه اهمیتی دارد. مهم از بین بردن یاغیان مسلط بر این دهکده است، طوریکه آن ها نتوانند به بقیه دهات ثروتمند آسیبی برسانند.

در مورد افغانستان مشکل اصلی فروپاشی سیستم آموزشی تربیتی است که باید آگاهی ها ی پایه اولیه دنیای امروزی را برای نسل در حال رشد آموزش دهد. این خلا را سیستم آموزشی سنتی بنیاد گرایی پر کرده است که البته در زمینه ای از بی اعتمادی تاریخی نسبت به خارجی ها، جنگ را نهادینه می کند.

 

 

24.9.2008

گپ وطندار درباره حمله انتحاری اروپایی

فنلاند کشور آرامی است. در کنار ساحل صدای امواج و در جنگل نغمه پرندگان، صداهای تکراری است که گاهی در اینجا شنیده می شود. ولی از صدای بوق ماشین یا همهمه آدمها در شهر خبر چندانی نیست. از دیوار صدا بلند می شود ولی از این مردم آرام و کسل کننده هیچی! حالا در همچین جایی که آرامش و امنیت در حد تهوع آورش وجود دارد، حمله انتحاری فشار خون همه را برای چند وقتی بالا می برد! اما این انتحار مدلش با انتحار روتین شناخته شده فرق می کند. در مدل فنلاندی یک بچه که آسمان ابری و زمستان طولانی افسرده اش کرده، می رود یک هفت تیر می خرد. این بچه که بیست و اندی سال دارد، فلسفه بافی خوب می داند. این گونه یک ایده ضد ملت را در افکار افسرده اش پرورش می دهد. این ایده را در اینترنت هم انتشار می دهد. بعد با آن هفت تیر می خوا هد درسی فراموش نشدنی به این ملت و جامعه گناهکار بدهد. لذا در یک صبح که با صبح های دیگر هیچ فرقی ندارد -به جز آنکه تنفر انگیزتر است- با خشاب پر می رود مدرسه، اول معلم را که یک عده جوان بیکار را سرکار گذاشته ناکار می کند، بعد هم هشت یا نه تا همکلاسی اش را به آن دنیا می فرستد و بعد خودش را می کشد.

این واقعه دوبار در عرض یک سال در فنلاند اتفاق افتاده! آنهم در فنلاند! حالا همه در فنلاند می پرسند چرا؟! چی شد؟! برای چی؟! احمقانه ترین پاسخ ها را به این سئوالات سیاستمداران و روانپزشکان می دهند، کسانی که مرتب در تلویزیون مورد سئوال قرار می گیرند. در آخرین مورد که دیروز در شهر کوچک "کاوهایوکی" اتفاق افتاد، انتحار کننده بعد از قتال چنان آتش سوزی راه انداخت که تا حالا هم هویت اجساد در اثر سوختگی شدید شناسایی نشده است!

 

 

14.9.2008

گپ وطندار درباره "موزه جنگ لندن"

این موزه برای نمایش امکانات جنگی جنگ جهانی اول در سال 1917 بنیان گزارده شد. پس از جنگ جهانی دوم وسایل جنگی بیشتری در این موزه در معرض نمایش قرار گرفت. دیدن این ادوات جنگی خاطره فیلمهای سینمایی جنگ جهانی دوم را در ذهن تداعی می کند. خصوصا هنگامی که شخص به داخل هماپیماهای جنگی غیر مدرن آن زمان قدم می گزارد، احساسی ملتهب از شرایط آن زمان آدم را به فکر فرو می برد. کاملا مشخص است که به خاطر کمبود وقت این وسایل با عجله و شتاب ساخته شده تا سریعا برای کاربرد در جنگ آماده شود.

 ابعاد کوچک بمب اتمی که شهر هیروشیما را به ویرانه تبدیل نمود، توجه انسان را به خود جلب می کند. اینکه توریست ها و انگلیسی ها فرزندان کوچکشان را به این نمایشگاه می آورند، برای من خیلی عجیب بود. نمی دانم چگونه پدیده ای غیر منطقی و غیر انسانی  مثل جنگ را برای آنها توضیح می دهند! برای دیدن عکس های این موزه به قسمت دوم گزارش "سفری به لندن" مراجعه نمایید.

 

 

 

3.7.2008

گپ وطندار درباره "سفری به لندن"

در تعطیلات تابستان امسال سفری یک هفته ای را به لندن برنامه ریزی نمودم. در این سفر طی 5 روز به عکسبرداری و تهیه فیلم از مکانهای تاریخی، ساختمانهای مشهور و موزه ها پرداختم. به علت طولانی بودن گزارش آن را در پنج قسمت تقسیم بندی نموده ام. مطالب مربوط به مکانهای بازدید شده در هر روز را در یک قسمت گنجانده ام. مطالب قسمت اول مربوط به روز 21.6.2008 می باشد.

سعی بنده بر آن بوده تا مطالب را طوری تنظیم نمایم تا وطنداران با دنبال کردن این گزارش تجربه شخصی از بازدید شهر تاریخی لندن را بدست آورند. برای برآورده شدن این مقصود توصیه بنده آن است که بیننده عزیز ابتدا نقشه راهنما مربوط به مکانهای توریستی را مطالعه نماید. سپس تصاویر و توضیحات مربوط را مطالعه نماید و در پایان فیلم هر قسمت را تماشا کند.

 

 

 

16.6.2008

گپ وطندار درباره گناهکارترین این ملت

در این شکی نیست که سرنوشت هر ملت را خود مردمش رقم می زنند. ظاهرن از درس تاریخ هم چنان بر می آید که گناهکاران را جزایی جز سیه روزی نیست. اما گناهکارترین ما ملت کیست؟ به دنبال جوابی سیاسی به این سئوال نیستم. نمی خواهم گروهی یا قومی را خدای ناکرده به باد انتقاد بگیرم که از سیاست ورزی برای ملت سودی نبوده است. می خواهم به جوابی برسم که ما را به فکر اندازد و به تحرک وادارد. از یک تحقیق سرانگشتی شروع می کنیم. نگاهی می اندازیم به سایتها، وبلاگها و روزنامه هایی که متولیانش دانشجویان و فرهنگیان هستند. این نگاه کوتاه از این جهت مرا متعجب ساخت که تفاوتی قابل ملاحضه در محتویات و نگرش این سایتها به مسائل اجتماعی ندیدم. همان موضوعات مورد علاقه عوام در این نشریات برجسته می شود و همان تحلیل نابخردانه سیاست زدگان سنتی نشر می گردد. درگیری ها و رقابتهای خام بی حاصل قومی حتی در وبلاگهای دانشجویان نیز رخ می نمایاند! این مرا به نگاشتن این متن گله مند واداشت.

باید گفت که بین عوام و خواص دیواری به بلندای فهم وجود دارد. کسی چون دانشجو یا روشنفکر که تفکر و تحصیل پیشه نموده از معدود منابع شعور این ملت است. رسالتش و عبادتش هم به عقیده من آن است که با آموزش و پرورش آگاهی را در بین عوام نشر نماید. نه آنکه مدهوش عوام فریبی و سرگردان دسترخوان عوام فریبان سیاستمدار گردد! دوست عزیز و دوستان عزیز این را از روی دل سوزی می گویم. ورزشکاران از ورزش می گویند، دکانداران از مسائل بازار با هم اختلاط می کنند، عوام هم طعمه عوام فریبی سیاستمداران بی دانش می شوند و روزشان را به شعار شب می کنند. اما روشنفکران ما ملت چه می کنند؟ آیا از افکار روشن سخن می رانند؟ آیا به ریشه های دردها عاقلانه می پردازند؟ و برای درمانش چاره ای عالمانه می اندیشند؟ ... حیف به من و تو که چنین نمی کنیم، آری ما گناهکارترین این ملت هستیم. چراکه کاری که برایش سرشته شدیم را به فراموشی سپردیم و رسالتمان و عبادتمان را که همانا روشن اندیشیدن و آموزش عاقلانه زیستن است را به جا نمی آوریم.

 

 

 

2.6.2008

گپ وطندار درباره پیروزی تیم ملی کریکت افغانستان

هیچ خوش ندارم تا از منظر ناسیونالیستی سخن برانم. چراکه به نظر من ناسیوناسیم و فاشیسم پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر دارند. لذا کسی که به باور ناسیونالیستی رسیده باشد، بارها دچار لغزش فاشیستی خواهد شد. پس آنچه را که اکنون می گویم لطفا به عنوان "یک دید فردی نسبت به یک واقعه ورزشی" تفسیر نمایید.

تیم ملی کریکت افغانستان با 5 پیروزی و یک شکست قهرمان مسابقات کریکت جرزی شد. به این ترتیب تیم ملی کریکت افغانستان، با پیروزی بر تیم جرزی بریتانیا، به مرحله بعدی مسابقات انتخابی جام جهانی کریکت راه یافت. آقای تاج ملک سرمربی تیم ملی کریکت افغانستان در پی این پیروزی چنین گفت: "آنها (اعضای تیم) قهرمان هستند، برای اینکه ما تیم های قدرتمندی را شکست دادیم. اگر شما کشور ما را با دیگر تیم های شرکت کننده در این بازیها مقایسه کنید، امکانات ما درحد صفر است".

من با توجه به درکی که از شرایط وطن دارم، این سخن را تایید می کنم. در حالی که فساد حاکمان، جور همسایگان و دسیسه دشمنان امیدهای یک ملت را به یاس تبدیل می کند، مردانی از این ملت که تنها توشه شان باور است و تنها امکانشان شهامت است، به قهرمانی می رسند. اگر به فرض اهل یک کره خاکی دیگر هم باشید که خدای نکرده حس ناسیونالیستی قضاوت تان را لکه دار نکند، برداشتی دیگر از این واقعه امکان ندارد.

 

 

 

25.5.2008

گپ وطندار درباره تابستان فنلند

نمی دانم تصور شما از بهشت چیست. اما اگر بهشت تصویری باشد سر سبز با جنگلهایی انبوه و ساحلهایی لاجوردی، باید بگویم که تابستان فنلاند همچون بهشت است. وقتی در جنگل قدم می زنید، در حالی که از بوی نمناک طبیعت سرمستید، موسیقی سکوت با متن آواز پرندگان کنسرت آرامش را برای بهشتیان اجرا می کند. هنگامی که در ساحل دریا قدم می زنید، نسیمی آرام گونه هایتان را می نوازد در حالی که نگاهتان به جزیره ای سبز است که در میان دریا با امواج هم آغوشی می کند. روزهای طولانی و آفتابی انسان را شاداب می کند. فنلاندی ها به کلبه هایشان که در کنار دریاچه ها واقع است می روند. سونا می گیرند، آبجو کوفت می کنند و در دریاچه با کودکانشان آب بازی می کنند...

اما من سه هفته بعد در تعطیلات تابستانی به لندن می روم. برای یک هفته در هتلی که در مرکز لندن واقع است اتافی گرفته ام. از مراکز دیدنی و تاریخی لندن برای شما عزیزان فیلم، عکس و گزارش تهیه خواهم نمود. پس اگر فرصت کردید ماه آینده حتما سری به سایت بزنید. به امید تابستانی آفتابی و آرام برای شما ...

 

 

27.4.2008

گپ وطندار در تجلیل از 8 ثور

مبارک باد 8 ثور، روز انتقال قدرت از حکومتی دست نشانده به حاکمهایی فریب خورده! مبارک باد ورود به کابل، ورود تفنگ و تفنگدار، ورود جنگ و جنگسالار! مبارک باد پیروزی مجاهدین، پیروزی محاربین و سارقین و منافقین!

مبارک باد بر رئیس ناجمهور، آغاز فصل استبداد گلوله، محکومیت کودکی گرسنه، مجازات مادری داغ دیده! مبارک باد بر قهرمانان ملی، فصل حیله و تزویر نابخردانه، برادرکشی های ناجوانمردانه! مبارک باد بر ما ملت، بهار آفرینش هایی ناقص، هنگامه زایشهای حرام، زمان کشف های نامیمون!

مبارک باد آغاز سالهای دود و باروت، آواز توپ و گلوله، کوچه پس کوچه های ویرانه، فوران خون و آتش، ...!

 

 

 

 

9.4.2008

گپ وطندار در سالگرد اجمل نقشبندی

در سالگرد اجمل نقشبندی بیاد آوریم که:

جهل دیواری از تحجر بر فراسوی بصیرتمان کشیده ... با بصیرتی کور منفعت هدفی شده گم در هیاهو ... در هیاهو خود شدیم دشمن خود ...

وقتی که جهل، باطن تمام صورمان را تسخیر نمود، شدیم صورتهایی رنگارنگ -رنگ طالبانی، رنگ روشنفکری، رنگ آمریکایی، رنگ جهادی، رنگ این قوم، رنگ آن قوم-

اما باطنمان یکی است و تسخیر شده جهل است ! دشمنمان یکی است و آن خود جاهلمان است!

ایمان بیاوریم به آگاهی و بیاموزیم فهمی را که در رفتارمان جاری می کند پیگیری منافع مشترک یک ملت را.

 

 

 

3.4.2008

گپ وطندار درباره وزیر و مدل

داغ ترین خبر این هفته در فنلاند، برکناری وزیر خارجه بدلیل فرستادن پیامهای تلفنی جنسی به یک خانم مدل بود. این عمل غیر قانونی محسوب نمی شود اما چون جلوه غیر اخلاقی داشت بر افکار عمومی بس سنگین آمد. داستانش از این قرار است:

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد ابری فنلاند، یک وزیری بود. در جشنی از جشنها، در جمع مستان، دختر خانمی بود مدل، که ربود چشم ناپاک وزیر را. وزیر با موبایل نوکیا فرستاد چند پیامک کوتاه به دختر خانم خشکل، که رنگ شورتت آبی است و چشمانت آسمانی است! مدل ناقلا پیامکها را جار زد در رسانه ها که این وزیر پیر، از وظیفه اش شده سیر، همه اش است به فکر ...

القصه مردم فنلاند زمین را بس گران آمد این قصه. حتی آدمی بیکار در کاغذ اخبار منتشر کرد این پیامکهای نابکار. سرانجام وزیر بیچاره شد به زیر، یعنی که شد خانه نشین. آری سن وزیر از شست بیشتر، چشمش ناپاک اما دلش شاداب، او چنین زمزمه نمودی مکرر: "پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد!"  

 

 

 

16.3.2008

گپ وطندار درباره وطندار

 

نام بنده صمدعلی مرادی است. زمستان 1353 در کابل به دنیا آمدم. کاشانه و اهلیت از هرات است. دیندارم و به انسانیت ایمان دارم. متنفرم از فاشیسم; مثلا آنکه بدلیل یک خاصیت مادرزادی مثل ملیت، زبان، نژاد یا مذهب خودم را مستحق تر از دیگران بدانم یا آنکه افتخار کنم. از طرفی به یاد ندارم که به خاطر ملیت یا مذهب احساس درونی ام را تحقیر کرده باشم. اصولا به آنچه که شخص خودم با تفکر و تلاش بدست آورده ام می بالم و از اشتباهاتم برای درست زندگی کردن درس می گیرم.

سال 2002 میلادی پزشک شدم. ساکن هلسینکی هستم. چند سالی هست که در مراکز مختلف درمانی فنلاند به حیث داکتر مشغول به کار بوده ام.

به برنامه نویسی و طراحی علاقه دارم. سال 2004 میلادی شروع به طراحی سایت وطندار کردم. می خواستم از دلتنگی با وطندار پلی بزنم به وطن، یا آنکه وطندار اینگونه گوشه تنهایی ام را پر کند. از طرفی آخر هفته ها از طریق سایت کوشش کرده ام به چند سئوال پزشکی جواب دهم. حرف دلم را از طریق "گپ وطندار" بی پرده با شما در میان می گذارم و گاهی همدردی شما مرهمی می شود بر زخم های کهنه دلم.

در زمینه اصلاحات اجتماعی اعتقادی به سیاستمدار جماعت ندارم و این قشر را ناتوان و کم عرضه یافته ام. درمان اساسی درد وطن را نشر آگاهی و آموزش گسترده نسل کودک و جوان می دانم. به طور مثال درباره مکانیسم اثر آگاهی مطالعه می کنم و اینکه آگاهی از چه طریقی بر تصمیمات اجتماعی فرد تاثیر گذار است؟ دریافته ام که بزرگترین سد در راه آموزش آگاهی ایدئولوژی بسته است و باید برای رهایی آگاهی از بند ایدئولوژی اندیشه کرد. قصدم آنست تا "انقلاب نشر آگاهی" را تئوریزه نموده و راه های عملی برای نشر آگاهی پیدا کنم. معترفم که این مهم سالهای زیادی را در برخواهد گرفت و به همفکری وطنداران نیازمندم. باشد که سایت وطندار دریچه ای برای افق روشنفکری افغانستان گردد.

بنده مالک و مسئول سایت وطندار هستم و سایت وطندار از هیچ گروه سیاسی یا غیر سیاسی نمایندگی نمی کند. در آینده از نشر مقالات سیاسی در سایت وطندار معذورم و نوشته هایی در زمینه فرهنگ و اندیشه با ذکر منبع به گرمی پذیرفته می گردد.

 

 

 

 

2.3.2008

گپ وطندار درباره خشخاش و انگلیس

چند سال قبل یادم می آید بعد از واقعه 11 سپتامبر، چگونه همگی امیدوار شدیم به یک اتفاق. چشم امید ما روشن شد به وعده های سر خرمن خارجی ها. خودمان هم که به جبر روزگار سالها خراب کردن را آموخته و تمرین نموده بودیم، نتوانستیم ساختن و بازسازی را بفهمیم. تاریخ را هم به کلی فراموش نمودیم که هیچگاه مثلا انگلیس برای کسی چیزی نساخت با آنکه بسیار خراب کرد. البته گناه مردم نیست. سالها نابسامانی شعور اجتماعی و فرهنگی یک ملت را تحلیل می برد. اما اگر در جمع سیاستمداران ما گروهی اندک، اما کارآمد می بود که زیرکانه از شرایط مفید ایجاد شده برای ساختن زیرساختاهای آموزشی استفاده می کرد، شاید وضعیت امروز امیدوار کننده بود. جهل نهادینه شده است. جهل چرخه معیوبی ایجاد نموده است که در این چرخه از مردمی جاهل سیاستمداران جاهل زاییده می شوند و لو با انتخابات. اینگونه شناخت دشمن و فهمیدن منافع محال است. آری من و تو به محال دل بسته بودیم! به اینکه سیاستمدار جماعت جاهل بتواند از شرایط تاریخی ایجاد شده برای نجات یک ملت زیرکانه استفاده کند.

اما نتیجه چه شد؟ نتیجه آنکه باز به یک فهم دیر هنگام رسیدیم. فهمیدیم که خشخاش، طالب و انگلیس سه راس مثلث برمودای ماست. مثلث زر، زور و تزویر! انگلیس به هلمند رفت تا بقای برنامه درازمدتش را تضمین کند. دلارهای کمکی خارجی ها به بهانه مشکل خشخاش به این منطقه سرازیر شد و طی برنامه های کشت جایگزین، خرج امکانات آبیاری و مکانیزه کردن کشاورزی شد. کشاورزان هم از این امکانات به نحو احسن استفاده نمودند، طوریکه میزان محصول خشخاش چندین برابر شد. انگلیسی ها موسی قلعه را خالی نمودند تا طالبان سیستم از هم پاشیده شان را دوباره بازسازی کنند و برای آنان پایگاه آموزشی ساختند که خبرش به طور خجالت آوری به رسانه ها درز کرد!

آری وطندار! جهل چونان یک میدان مغناطیسی فرارناپذیر احاطه مان نموده در مثلث برمودایی که سه راسش خشخاش، طالب و انگلیس است؛ زر، زور و تزویر!

 

 

 

 

3.1.2008

گپ وطندار درباره حال و احوال خودش و سایتش

 

خرابم. سرم سنگین، گلویم دردناک، سرفه می کنم عمیق، چونانکه شانه هایم به بناگوشم می رسد. این بهانه ام است که چرا سایت را هنگامه ای است که به روز نرسانده ام. خیلی وقت است که نتوانسته ام به سئوالات پزشکی پاسخ دهم...به زودی از خجالت دوستان در می آیم.

 گاهنامه ی آموزشی وفق یابی را با همکاری دوستان به نشر رساندیم، زیبا و حرفه ای شده، تمامش پخش شده. این طور که فهمیدم مورد اقبال خواننده جماعت قرار گرفته است.

"آموزشهای دوران بارداری" با اقبال زیادی روبرو شده و خیلی ها لینکش کرده اند، چونانکه با جستجوی اینترنتی به سادگی در صفحه اول گوگل نمایش داده می شود. به دلیل محدودیت وقت کمی کند پیش می رود، ولی قول می دهم که متوقف نشود.

خوانندگان کتابهای بسیاری برای نشر در کتابخانه فرستاده اند، طوریکه در میان لیست آنها گاهی گیج می شوم، نمی دانم از کجا شروع به نشر کنم. به زودی نشرشان خواهم نمود.

از ایمیلهای محبت آمیزتان یک دنیا سپاس، به آدم انرژی می دهند. اگر ایمیل می فرستید از آدرس text@vatandar.com  استفاده کنید، چونکه ایمیل  vatandar@vatandar.com  مشکلی دارد که به دلیل ورژن جدید php4 برای آن پیش آمده است. چون برنامه php4 سرور سایت به روز رسانی شده قسمت دفتر مهمانان و بخش نظرات کار نمی کند. باید دست کاری اش کنم. همینکه ویروس سرما خوردگی دست از سرم برداشت و این نوکری های (کشیک های) پشت سر هم شفاخانه (بیمارستان) امانم داد، درستش می کنم. وطندارتان محتاج دعای شماست... یا حق

 

 

 

 

20.1.2008  (30.10.1386 ش)

گپ وطندار درباره تیغ زنی و انگلیس

همانطور که در فرهنگ اسلامی رمضان ماه عرفان و عبادت است، محرم در فرهنگ مذهبی، ماه آزادگی و اندیشه است. پیام عاشورا که "اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید" معیاری تاریخی- دینی برای اندیشه سیاسی مسلمانان شد. آزادگی شاید اخلاقی ترین معیار در زندگی سیاسی بشر بوده است که تا کنون در تاریخ به ثبت رسیده است. نتیجه این ایدئولوژی سیاسی چیست؟ به عبارتی دیگر اگر بشر با آنکه دین دار نبود اما لااقل در زندگی اجتماعی سیاسی اش آزاده می بود، دنیای بشری چه شکل و شرایطی پیدا می کرد؟ واضح است که این ایدئولوژی اخلاقی- سیاسی در عمل راه استعمار و استثمار بشر را می بست.

استعمار پیر، با زکاوت شیطانی اش خیلی بهتر از ما مسلمان جماعت سرگردان، این نکته را فهمید و به فکر شد. آنچه او کرد تزریق خرافات در این فرهنگ پاک و مقدس بود. مستندات تاریخی در این زمینه صفحات کتابهای بیشماری را پر نموده اند. به عنوان نمونه ای از نمونه های بسیار، تیغ زنی در ایام عاشورا، خرافه ی تزریقی انگلیس بود. نتیجه اسفناک این خرافات، فراموشی فلسفه عاشورا بوده است که همانا اندیشه در آزاده زیستن است. پس ای مسلمانان به خود آیید! قرآن را بخوانید و بفهمید! عرقها وخونهایی را که برای آزاد کردن شما از بند جهل ریخته شده فراموش نکنید! و برای آزاده زیستن اندیشه کنید!

 

 

 

 

26.12.2007 (5 جدی 1386)

گپ وطندار درباره پنچرها و سال 2007

 

پایان سال 2007 میلادی نزدیک است و این پایان بهانه ای است تا نگاهکی به مسیر طی نشده یکساله وطن خود بیاندازیم. مسیری خاکی که جامعه بین الملل چند سال پیش آمد تا آسفالتش کند. اما هنوز موتر حکومت ما با تایر پنچر از چقوری های (چاله چوله) آن رنجور و کمر رئیس جمهور منتخب ما از نا همواری های آن دردناک است. اگر از وطندار بپرسید که چرا با این همه گاز دادن مسیری طی نشد، وطندارتان سه احتمال را مطرح می کند:

 1 - ناهمواری جاده 2- پنچر بودن چهار چرخ حکومت 3- نابلدی موتروان (راننده)

حامد کرزی چنان برای راندن موتر حکومت شتاب داشت که فراموش کرد تا تایرهای پنچر آن را عوض کند. جامعه بین الملل هم با آن همه تعهدات وقتی ملتی را مدهوش و دولتی را بی هوش یافت، هر آنچه دلار برای آسفالت راه، از آن کیسه خود در آورده بود به کیسه دیگرش ریخت! البته رئیس جمهور منتخب گاهگاهی که کمردرد امانش را می برید به فکر ترمیم تایرهای موترش می افتاد. اما افسوس که هنوز یک تایر را عوض نکرده، اپوزیسیون نامرد تایر دیگر را پنچر می کرد.

البته این اواخر یکی از همین شکم کلان هایی که تمام هیکلش بوی باروت می دهد با کمال هوشمندی راه حلی پیدا کرد. او توصیه کرد که حامد کرزی به تایرهای پنچر او سهم بیشتری از تایرهای پنچر دیگر بدهد تا اوضاع حکومت درست شود! این گپ آدم را به این فکر می اندازد که در این مملکت سیاستمدار جماعت خدای نکرده همگی پنچرند!

 

 

 

28.11.2007

گپ وطندار درباره بودا

در ضیافتی کاری با همکاران اختلاط می کردیم. در اینجا (فنلاند) به ندرت مردم از مذهب گپ می زنند و تا اندازه ای پرسش در این زمینه را دور از نزاکت می دانند. اما جو مهمانی بقدری گرم و خودمانی بود که این موضوع به میان آمد. هر کسی گفت که به چه کیشی است و چرا و چگونه و تا چه اندازه و ... در این میان دوستی گفت که من هیچ دینی ندارم، اما اگر مجبور باشم که برای خودم دینی را انتخاب کنم آنوقت بودایی می شوم. این روزها دین بودا در غرب و خصوصا در آمریکا روی بورس است. به همین خاطر از این انتخاب تعجب نکردم. زمینه را مساعد برای گفتگوی بیشتر در این زمینه یافتم و از همکارم پرسیدم که: ما هرکدام دینمان به نحوی ارثی است. به طور مثال پدر و مادر بنده مسلمان بوده اند و من با تربیت کودکی که برخوردار شده ام همین دین را برگزیده ام. به همین دلایل بنده برای این گزینش همیشه در معرض این اتهام هستم که انتخابم می تواند متاثر از تلقینات محیطی و تربیت کودکی باشد. اما وقتی تو بدون سابقه قبلی با تفکر دست به انتخاب می زنی، دلایلت حتما شنیدنی و قابل تامل است. این را که گفتم چاشنی سخنوری ایشان روشن شد و او چند نکته در مورد آیین بودا گفت که جای تامل دارد:

"در جوامع اروپایی قانون جنبه های گوناگون نظام اجتماعی را پوشش داده است به جز برآورده کردن نیازهای اخلاقی بشر را. در اینجا هر فرد تقریبا خودش پایه های اخلاقی خودش را تعریف می کند. از آنجا که تنظیم یک نظام اخلاقی توسط یک فرد کار ساده ای نیست در بسیاری از موارد این شیوه در غرب جواب نمی دهد. نتیجه همین هرج و مرج اخلاقی است که در اینجا شاهد آن هستیم. آیین بودا روشی برای زندگی اخلاقی است. یعنی دقیقا همین خلاء دموکراسی غربی را پر می کند. از این حد هم فراتر نمی رود یعنی با پایه های دموکراتیک نظام اجتماعی در تضاد قرار نمی گیرد. بودا برنامه ای محکم برای درون و روح فرد دارد و دموکراسی غربی خود را مجاز به دخالت در این زمینه نمی داند. لذا همزیستی این دو امکان پذیر است.

ادیان دیگر به طور کل خودشان یک نظام اجتماعی تعریف می کنند و این نظامهای تعریف شده اکثرا در تداخل آشکار با پایه های دموکراتیک نظام غربی هستند. حالا برخی ادیان مثل مسیحیت برای حفظ بقای اجتماعی، بسیاری از اصول انکار ناپذیر خود را سازگار با نظام دموکراتیک نموده اند. اما همین خود از طرفی دیگر باعث شکستن نظام سیستماتیک دینی آنها شده است. تا آنجا که به دینی در حد ساخته شده یا دست کاری شده توسط بشر (آنهم از روی ناچاری) تنزل پیدا کرده است.

نکته مهم دیگر باور حقیقی بودا به قوانین اخلاقی خودش است. به این معنا که هیچ دلیل و توجیهی (حتی بطور مثال هدایت انسانهای دیگر) به پیروان بودا اجازه نمی دهد تا اصول اخلاقی را زیر پا بگزارند. به همین دلیل این آیین در تاریخش جنگ سیستماتیک دینی نداشته است. چیزی که به طور مثال در مورد دین مسیحیت تاریخی طولانی دارد..."

 

 

 

4.11.2007

گپ وطندار درباره مالزی

جهان به دیده احترام به کشور مالزی نگاه می کند. مالزی یکی از ثروتمندترین کشورهای آسیایی است که به ثبات سیاسی و رشد سریع اقتصادی اشتهار دارد و در آستانه ورود به شمار کشورهای کاملا توسعه یافته قرار دارد.

نظام اجتماعی و سیاسی این کشور اسلامی من را همیشه به فکر کردن وا می دارد. همیشه دنبال فرصتی بوده ام تا سفری تحقیقی به این کشور موفق داشته باشم. شاید از این طریق تا اندازه ای با رازهای این موفقیت پی ببرم. کلمه "راز" شاید انتخاب مناسبی نباشد. چراکه از طریق مطالعه نیز بسیاری از دلایل پیشرفت این کشور برای پژوهشگر مشخص می شود. به طور مثال می توان گفت وجود سنگاپور و هنگ کنگ قطب های بزرگ  اقتصادي؛ ژاپن دومين کشور صنعتی دنيا؛ چين غول صادرات ارزان قيمت؛ هند و استراليا در اطراف اين کشور؛ تنوع خاصی در نژاد و زبان ساکنان مقيم اين سرزمين را بوجود آورده است و کمک مهمی برای ترقی آن کشور ميباشد. (اما تنوع در نژاد و زبان و مذهب در کشور ما بلای خانه مان سوز شده!؟)

مالزی همچنین محل تاسیس شاهراه جهانی فناوری اطلاعات چند رسانه ای به شمار می آید.کوالالامپور مرکز مالزی به عنوان یکی از پایتخت های مدرن جهان به حساب می آید . سالانه حدود 13 میلیون گردشگر خارجی وارد مالزی می شوند و این کشور را به مکانی بین المللی برای جذب گردشگران تبدیل کرده است. بیش از 40 هزار دانشجوی خارجی از 150 کشور دنیا در مالزی مشغول به تحصیل می باشند. حضور دانشگاههای معتبر جهان برای اجرای دوره های آموزشی مشترک با دانشگاههای مالزی سبب افزایش ورود دانشجویان خارجی برای ادامه تحصیل به این کشور شده است.

در آینده سعی می کنم که از مالزی و خصوصا سیستم آموزشی آن در سایت مطالب بیشتری نشر کنم. چراکه جنبه های یادگیری فراوانی از آن برای نخبگان ما قابل تشریح است. شما چه فکر می کنید...

 

 

 

28.9.2007

گپ وطندار درباره نمایش مد در تلویزیون آرزو

  شاید شما هم از برنامه نمایش مد در تلویزیون آرزو که یک تلویزیون محلی در مزار شریف است، خبردار شده باشید. در این برنامه دختران جوان با ظاهری آراسته، چیز مبهمی را نمایش دادند. در کشوری که اقتصادش معتاد به تریاک و فرهنگش مرده از جنگ، قر دادن (ناز کردن) به شیوه غربی در جلوی دوربین تلویزیون واقعا مبهم است. چرا نمی گویم عجیب، چرا نمی گویم احمقانه؟ چون این کلمات به راستی در ادای مفهوم این عمل مبهم قاصرند.

در افغانستان دو جریان مبهم در حال زاد و ولد است. جریان مبهم اول مبهوت از جلوه های جنسی و تکنولوژی غرب با تلاشی پیگیر سعی در کپی برداری این الگوها دارد. این جریان فکر می کند اگر چند تا دختر خوش قیافه پودر مال شده را جلوی دوربین برقصاند، آنوقت افغانستان می شود شبیه اروپا!

جریان مبهم دوم محصور در دیوار بلند تحجر، سپاه کفار را در سرزمین اسلام می بیند در حالی که سعی دارد دین خدا را به یغما برد. این جریان فکر می کند برای نجات اسلام باید خودش را منفجر کند و صلح را قربانی نماید!

آیا جریان معقول و اندیشمندی در جامعه افغانستان که درد را درک کند و به فکر درمان اساسی باشد وجود دارد؟ جریانی که بداند درد در بی سوادی است، در عدم تربیت علمی کودکان است، در عدم خرد اجتماعی و بی نظمی سیستم است. درمانش هم ایجاد سیستم های آموزشی برای تربیت گسترده نسل فعال است. اگر اینچنین جریانی هم وجود داشته باشد، سر و صدایش در رسانه ها شنیده نمی شود. چرا که وجود چنین جریان خردمندی به نفع کسانی نیست که از افغانستان به عنوان میدان جنگ استفاده می کنند. این جریان غریب است و بی کس. اما تا گوش آدم جای شنیدن دارد، در بوقهای تبلیغاتی مثل بی بی سی، راذیو آزادی، صدای آمریکا و... از آن دو جریان مبهم سخن در میان است. چرا؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

نه برای سناتورهای شیک پوش آمریکایی و نه برای فرمانده های خاکی القاعده، آرامش و خوشی فرزندان گرسنه من و تو پشیزی ارزش ندارد. آنها از فرزندان من و تو طنازان شیفته غرب یا انتحارکننده های دیندارنما می سازند. من و تو خود باید برای دنیایی بهتر اندیشه کنیم. دنیایی که با انقلاب نشر آگاهی و بنیان نهادهای آموزشی امکانپذیر می گردد...

 

 

 

2.9.2007

گپ وطندار درباره تربیت و آموزش نسل آینده

اینکه پدران ما به دلیل رفتارهای نامتعادل از برپا کردن یک سیستم پایدار اجتماعی ناتوان بودند، اینکه دلیل ناتوانی آنها عدم برخورداری از آموزش و تربیت علمی بوده، اینکه آنها ما را چون خود معلولان اجتماعی بارآوردند، ناتوان از برپانمودن جامعه پایدار، همزیستی آرام، تفکر جمعی، منافع ملی،... من را و رفقایم را سخت به تفکر واداشته است که چگونه نسل فعال ما می تواند کاری دیگر در حق نسل آینده انجام دهد. کاری که این چرخه معیوب را بشکند و نسلی را تربیت نماید قادر به ساختن و بیزار از خراب کردن!

تا آنجا که ولتاژ پایین ذهن ما یاری می کرد، فقط یک جواب و آنهم فقط یک جواب پیدا می شد: تربیت و آموزش علمی نسل آینده برای نهادینه کردن رفتارهای متعادل اجتماعی در راستای ملت سازی. اما چگونه وقتی نهادهای آموزشی وجود ندارد؟ این سئوال و این چرخه معیوب باعث سرگیجه آدم می شود و مشکل را غیر قابل حل می نمایاند.

اگر هر فردی، هر وطنداری که به این درد، به این بیماری باور داشته باشد و صورت مسئله را بفهمد و خود یک نهاد آموزشی شود! آن وقت چی؟ آن وقت در جامعه نهادهای آموزشی بسیاری خواهد بود که آموزش آنها باعث راه اندازی واحدهای آموزشی جدیدی خواهد شد تا آنجا که امر آموزش علمی نهادینه می شود و "انقلاب نشر آگاهی" راه می افتد. انقلابی فرهنگی که برخلاف انقلابهای سیاسی، سازنده است، نه خراب کننده.

خوب این "اما و اگر" بی شک در شرایط فعلی یک خیال پلو است. این را بنده بدون هیچ بحثی می پذیرم. با این وجود وطندار ایمان پیدا کرده است که هیچ راه حل اصولی دیگری برای این مشکل ریشه ای وجود ندارد. وطندار از خود شروع می کند. یعنی آنکه ما می شویم یک نهاد آموزشی برای تعلیم اصول علمی تربیت، چگونه یاد دادن، چگونه یاد گرفتن و خلاصه نشر آگاهی برای نهادینه کردن رفتارهای متعادل اجتماعی در راستای ساختن جامعه پایدار.

این آموزش را وطندار از دوران جنینی شروع می کند! به خانمهای باردار نشان خواهیم داد که چگونه فرزند آنان رشد و نمو می کند. در طی این رشد و نمو جنینی چه نیازمندیهایی دارد. چگونه نیازمندیهای فیزیکی و روانی او را می توان تامین نمود تا فرزند سالمی را بدنیا آورد... سپس به والدین و معلمان از روانشناسی کودک و تربیت علمی سخن خواهیم گفت. شیوه های یادگیری و یادادن پویا و خلاق را تشریح خواهیم کرد. سیستم تعلیم و تربیت مالزی را به عنوان نمونه ای موفق مورد تجزیه و تحلیل قرار خواهیم داد. روابط منافع فرد با منافع جمع و تاثیر رفتارهای هنجار در پیشبرد منافع همراستا را مورد ارزیابی قرار خواهیم داد. و هزاران هزار فعالیت دیگر برای نشر آگاهی در جامعه افغانی را به مدد متخصصان وطندارمان انجام خواهیم داد.

وطندار دستتان را به گرمی می فشارد، اگر طرحی، نبشته ای، آموزه ای و هر آنچه که بصیرت علمی و دانش آموزش در آن نمودار باشد، برای وطندارتان بفرستید تا به دیده کشیم...

 

 

 

22.8.2007

گپ وطندار درباره دل وطندار

دلم گرفته، از صبح تا عصر مریض معاینه می کنم و بعد از ظهر وقتی از درمانگاه برمی گردم خانه، می بینم چقدر حال دلم خراب است. کاشکی سکوت، آرامش معنی می داد اما برای دل من آغاز فریاد است که: چرا؟ چگونه؟ تا کی؟ ...؟ فریادهایی که تا شب دلم را آشوب می کنند یکسره و مسلسل وار.

همین که فکری به ذهنم می رسد، مغز پیچه هایم گاهی به گلویم می زند و عقده می کنم. آن وقت آب دهانم را آنقدر قورت، قورت، قورت می دهم که حس می کنم فکهای دلم به هم چسپیده و دیگر صدایی بلند نمی شود. و باز سکوت در کنج خانه تنهایی من چونان گرده خاکی که از طوفان رسته باشد، آرام آرام رسوب می کند. آنوقت لب تابم را بر می دارم و چهار کلمه ای با شما درد دل می کنم:

چرا اینگونه شدیم ما، بی خاک، بی اندیشه، بیچاره، بی... چگونه می توان ساخت خانه را، با بیگانه، با دشمن، با تفنگ، با... تا کی می شود نفس کشید، در دود، در آتش، در غوغا، در...

فکرهای سمی مسمومم کرده. وقتی آب دهانی برای قورت دادن ندارم، دیگر خسته می شوم. آن وقت برای دلم می گویم فراموش کن خاک و خانه را! اسمت افغانی است اما این خاک، این خانه دیگر مال تو نیست. صاحبان گلوله و قوزه های خشخاش، آنرا خریدند به هیچ، وقتی تو بی اندیشه، هیچ شدی.

در اینترنت این صفحه شده کنج تنهایی من که گاهی از پنجره اش پلی می زنم به سوی وطن و وطنداران. وطندارانی که به فکر من دیگر وطنی ندارند. آری وطندار ... حال دلم خراب است ... فکرهای سمی مسومم کرده...مجسمه ای شدم رنجور از کم خونی...نفس می کشم در غوغا...دووووووووووود را...

 

 

 

  

 

11.8.2007

گپ وطندار درباره نظریه جدید زمین شناسی دکتر احمدی نژاد

در جلسه ای که برای بررسی حوادث نامترقبه برگزار شده بود، آقای احمدی نژاد رئیس جمهور خوش فکر ایران در جمعی از دولت مردان، نظریه جدید زمین شناسی اش را ارئه نمود. او گفت: "زمین زیر پای مؤمن نمی لرزد." به این ترتیب او زمین لرزه را ناشی از خشم زمین دانست، نسبت به انسانهای گناه کاری که بر آن تکان تکان می خورند!

از دیر زمانی که دانشمندان علم زمین شناسی زمین لرزه را نتیجه تکان گسلهای زمین در مناطق زلزله خیز دانسته اند، نظریه "گناه لرزه" دکتر احمدی نژاد جدیدترین و مهمترین تحول در علم زمین شناسی محسوب می شود. با اینکه این نظریه قدری عجیب به نظر می رسد، اما باید تاریخ را به خاطر داشت! دانشمند بزرگ گالیله هنگامی که گفت زمین به دور خورشید می گردد، ناعالمان دیوانه خطابش کردند. اکنون تاریخ تکرار می شود و برخی افراد سطحی بین، نظریه عمیق "گناه لرزه" را می خواهند به چالش کشند. اما شاگردان استاد احمدی نژاد بیکار ننشسته و کار بسط و توضیح این نظریه را آغاز نموده اند.

جوانی خوش چهره با ریشی خارپشت مانند که گویا از شاگردان استاد در دانشگاه انصار حزب الله است، در توضیح مکانیسم تاثیر گناه بر روی زمین لرزه چنین گفت: در حین عمل فحشا، افراد تکانهایی را اغلب به صورت عمودی به زمین منتقل می کنند. بر طبق نظریه "گناه لرزه" لایه های سطحی زمین همچون ذره بین عمل نموده و این تکانها را تشدید می نمایند. لایه های زیرین همچون آینه این تکانها را به صورت زمین لرزه به افراد مفسد پس می زنند. بر اساس این نظریه می توان زمین لرزه هایی را در آینده نزدیک در رشت و قزوین پیش بینی نمود. همچنین می توان نتیجه گرفت که مردم ژاپن گناهانشان را بیشتر به صورت عمودی انجام می دهند و کمتر از روشهای افقی استفاده می کنند.

 

 

 

26.7.2007

گپ وطندار به مناسبت سوگ بابای ملت:

بسیاری از چموشان سیاست پیشه پرسیده اند که چرا شاه ما ملقب به بابای ملت شد؟ وطندار بر آنست تا پاسخ این پرسش را با منطق به آنها بفهماند:

اعلی حضرت با هیبتی همایونی و ظاهری خوش تیپ، با دستانی لرزان اما شمشیری استوار، بالا تنه ای کم وزن ولی پایین تنه ای بس فعال داشت. وقتی او نوجوان بود علم سیاست را در فرانسه از دختر همسایه آموخت و 50 سال آنرا در کشورش مشق نمود. او خود در این باره می گوید: "مسیر زندگی ام در دوران نوجوانی و طی سفر به فرانسه تغییر کرد"

در خبر است که شاه شاهان ظاهر شاه به ملتش عشق می ورزید اما نه به همه ملت. با آنکه او قوم گرا نبود اما ملت را به دو دسته تقسیم نمود ; نرم پوستان و سخت پوستان! او با عشق ورزی و عشق بازی با نرم پوستان زیبا رو، شب و روز، پیدا و پنهان، در طی 50 سال تلاشی خستگی ناپذیر مام میهن را "چیز" کرد. آری اینگونه اعلی حضرت پس از 70 سال بابای ملت گشته و ملت غیور افغان آبستن این سعی شاهانه شد.

هرگز انرژی اعلی حضرت در بستر تمام نشد، بلکه مقدار اندکی هم برای تربیت و آموزش فرزندان مام میهن ماند.گرچه میزان توان باقیمانده اندک بود اما آنقدر بود که تعلیمات پدرانه اش، بزرگانی بیشمار در جامعه بپروراند. بزرگانی که با رفتارهای نامتعادل اجتماعی از برادرکشی سلحشورانه حتی قهرمان ملی شدند!

آری مسیر زندگی بابای ملت در نوجوانی اینگونه با دیدن نرم پوستان فرانسوی تغییر کرد، اما باید پرسید مسیر زندگی ملتی که او مسئول تعلیم و تربیتش بود پس از دوران پادشاهی اش چگونه تغییر کرد؟!؟

 

 

 

 

8.7.2007

گپ وطندار درباره نبرد شوالیه با سیف الله

پس از آنکه ملکه انگلستان لقب شوالیه را به سلمان رشدی اعطاء نمود، تندروان پاکستانی در مقابل بن لادن را مفتخر به عنوان سیف الله نمودند.

در دنیای دیجیتالی غرب شوالیه ها زاد و ولد خواهند کرد و در دنیای خاکی ما سیف الله ها! نبرد ظاهری فاشیسم سرمایه داری و تندروان مذهبی گرد و خاکی را به پا می کند که حقیقتی بس ساده را از نگاه ها می پوشاند. حقیقتی که با این سئوال ابراز وجود می کند: میدان نبرد کجاست؟

آری شوالیه با همکاری سیف الله میدان نبرد را به خانه ما کشاند تا فرزندان من و تو عمری را از صدای انفجار در گیجی و منگی بسر برند. در حالیکه فرزندان غرب در آرامش برای مسافرتهای فضایی برنامه می ریزند، فرزندان تحجر با پول نفت در پی خرید تکنولوژی برتر کمربندهای انفجاری و بمب های کنار جاده ای برای منفجر ساختن خود در خانه خودی هستند. آنها از اینکه گرد و خاک این انفجارها باعث سرفه چند شوالیه می شود به خود می بالند!

 

 

 

8.6.2007

گپ وطندار درباره بدنی به نام "افغانستان" و شست پایی به نام "اسپنتا"

وطندارتان پزشک است پس می خواهد در این گپ، افغانستان و بحران جاری را به بدنی تشبیه کند. تصور می کنیم که مریضی به نام افغانستان، با حال خراب به اورژانس آورده می شود. پزشکانی حاذق به نام پارلمان و قوه مجریه سراسیمه برای معالجه به نجات مریض می شتابند. در معاینات پزشکی که از طبیبان فرنگ نیز کمک گرفته شده، تشخیص های ذیل برای مریض بیچاره داده می شود: 1- عفونت کشنده ای به نام طالب  2- انگلی مزمن به نام قومندان زورگو   3- سکته مغزی ناشی از اختلال سیستم آموزشی  4- سکته قلبی به علت خرابی جاده ها یا همان شریانهای کشور   5- عفونت شست پا ناشی از اختلال "اسپنتا"

چشم امید بیمار به جمال پزشکان خودی و غیر خودی روشن شد البته قبل از آنکه ببیند پزشکی خل مزاج با علاقه و دل سوزی، عفونت شست پایش را معاینه می کند! پزشک پارلمانی فریاد برآورد که ای رفقا و رقبا! این شست پای دچار اختلال "اسپنتا" شده را باید قطع نمود. اما چون همه پزشکان هم نظر نبودند، نزاعی بس داغ بر سر "شست پا" در گرفت. آری در مغزی کوچک چیزی بزرگتر از شست پا جا نمی شود. افغانستان بیچاره، از سکته مغزی و قلبی در حال جان کندن است که پزشکان خل مزاج کوچک مغز بر روی شست پایش فوکوس کرده اند. اینک آنها فیلسوفانه درباره شست پایی به نام اسپنتا جدال می کنند، گویا که چرس افغانی و دلار آمریکایی زاویه دیدشان را بسته! 

وطنداران! بیایید کمی دقیقتر گوش کنیم به آوای تیک تیک بمب ساعتی که در زمان طلایی مرتبا مرگ یک ملت را گوش زد می کند. بیایید تا به مسائل اساسی در راستای منافع ملی بپردازیم و مسائل هر چند مهم اما کوچکتر را به آینده موکول کنیم. چراکه خنثی کردن بمب ساعتی برای نجات ملت مهمترین است. وقتی که بمب ساعتی خنثی شد، بعبارتی دیگر وقتی که سیستم آموزشی و اقتصادی ساخته شد، عفونت طالب و قومندان انگل ریشه کن شد، پس از آن برای رقابتهای سیاسی و پیگیری منافع شخصی وقت بسیار خواهد بود.

اما باید دید در بحران جاری که ملتی آشفته را به خاطر یک مهره آشفته تر نمود، چه کسی بر سر عقل می آید؟ چه کسی زاویه دیدش را از شست پا جدا می کند؟ رئیس جمهور منتخب یا پارلمان منتخب؟ کدامیک حداقل به خاطر منافع خودش و خیر ملت از دعوا دست بر می دارد؟ دعوایی که به تضعیف یک سیستم به انجامد به نفع هیچ عضوی از آن سیستم نیست. به عبارتی دیگر فردا که این بمب ساعتی منفجر شد و عفونت طالب تمام بدن افغانستان را فرا گرفت، همین نمایندگان منتخب برای یک ویزا و چند دلار غیرتشان را خواهند فروخت، به کشورهای بغل و آن طرف آب آواره خواهند شد، جایی که برای پیشه پاک کاری هم باید دوره بگزرانند!

 

 

 

20.5.2007

گپ وطندار درباره "خانه حیوانات"

گفته همشیره ملالی جویا را درباره خانه حیوانات که شنیده اید. این گفته ذهنم را برای 2.5 ثانیه سخت به خود مشغول کرد که چرا همشیره خودش را مستثنی ننمود. بعد از 0.5 ثانیه گذاشتم به حساب صداقتش. نیم ثانیه بعد گفتم نه حتما حواسش نبوده – چون پزشکان می گویند خانمها بدلایل هورمونی 4-5 روز درماه حواسشان نیست!- اما به چهره پر انرژی ایشان که نیم ثانیه خیره شدم فهمیدن که نه بابا، اکنون آن چهار پنج روز نیست، پس گذاشتم به حساب حماقتش. ذهی خیال باطل چون ما ملت زیرک، آدم احمق را نمی فرستیم که از منافع ملی مان دفاع کند. برای نیم ثانیه کاملا مردد بودم که نکند سیاه سر راست گفته –  به خاطر این تردید اگر یک عمر هم استغفار کنم کم است -  و ما ملت دمکرات خانه ملت را کرده ایم خانه حیوانات! چین و چروکهای مغزم برای نیم ثانیه از احساس گناه به خود می پیچید... خدایا ما ملت بدبخت در حق این وطن عزیز چه کردیم؟!؟  خدایا ما نسل گذشته در حق نسل بی گناه آینده چه کردیم؟!؟ خدایا ما ندانستیم که در جنگ و نا آرامی فرزندمان نه مسلمان می شود و نه کافر، می شود فقط بی سواد، می شود تفنگ به دست اما بی سلاح فکر، که هر فاشیست بیگانه از او برای منافع ملی اش سوء استفاده کند. نیم ثانیه دیگر که فکر کردم فهمیدم خانم انقلابی تشریف دارد، مثل رقبایشان (بقول خودش هم طویله ای هایش) بیچاره می خواهد یک شبه وضع ما ملت را زیر و رو کند. با آن تفاوت که ایشان از رنگ سرخ خوشش می آید و بقیه اهالی خانه از رنگ سبز... هیچ کس به رنگ ملت که از رنج و مرارت زرد شده نمی اندیشد! اگر اهالی خانه به منافع ملت بپردازند نه به رنگ بازی، آنجا به راستی که خانه ملت است و کعبه آرمانها و الا خانه ...

 

 

 

12.5.2007

22 ثور 1386

گپ وطندار به مناسبت صلب صلاحیت وزیر صاحب اکبر اکبر

وقتی گزارشگر بی بی سی از آقای اکبر اکبر می پرسد که شما در خصوص مهاجرین اخراج شده چکار کردید -از مغز منجمد شده وزیر چیزی نمی تراود- می گوید: ما دعا کردیم!!! خوب حالا که صلب صلاحیت شد وقت بیشتری برای دعا کردن خواهد داشت. البته اگر مثل وطندار چشم تیز بینی داشته باشید، حتما متوجه شده اید که قیافه ایشان به مهندسین ساخت بمبهای کنار جاده و کمی هم به روانشناسان حملات انتحاری می خورد. اینکه کدام یک را پیشه خواهد کرد، الله و اعلم! اما متاسفانه زرنگتر و موزی تر از آن نشان می داد که خودش داوطلب حمله انتحاری شود. در تمدن بنیاد گرایانه معمولا نسل سوم به این منظور تربیت می شوند، به عبارتی دیگر فرزند ایشان، که از قضا نام آن طفلک نیز اکبر است (اسم کاملش: اکبر اکبر اکبر).

در مجلس نمایندگان وقتی استیضاح آقایان اسپنتا و اکبر در جریان بود این دو وزیر چه کنتراست خیره کننده ای ایجاد کرده بودند؛ یکی سپید مو و دیگری سیاه، یکی چپ تراش و دیگری محاسنش دراز، یکی دری کلام و دیگری پشتو زبان، یکی از درد می گفت و دیگری خودش عین درد بود! با اینهمه آرای صلب اعتمادشان چقدر نزدیک به هم! ظاهرا وکلای ملت چشم و گوش بسته از احساس الهام شده یا دستور دیکته شده کشورهای بغل برای بازی با کارتهای سرخ و سبز یاری می گرفتند و گرنه دفاعیات اسپنتا کجا و چرندیات اکبر کجا.

 

 

 

 

3.5.2007

13 ثور 1386

گپ وطندار با پریزدنت احمدی نژاد درباره "کشته شدن کارگر افغانی"

آقای احمدی نژاد هسته ای! دستان پینه بسته یک کارگر افغانی، سرگذشت برافراشته شدن برجهای فرعونی در تمدن با فرهنگ و اصیل ایرانی شماست. با آنهم در حکومت شما ملوانی بریتانیایی تقدیر شد و کارگری خاکی که به نان خشکی برای شما جان کند، تحقیر شد، از ساختمان بلند غرور شما به پایین پرت شد و مرد!

بله جناب پریزدنت! در این روزگار ناسیونالیسم ایرانی هسته ای می شود، میوه شیرین اسلام، آلوده به زهر فاشیسم می شود و برای ملتهایی گرسنه تعارف می شود! شما بگویید که هاله ای از نور فرایتان گرفته! آیا اینگونه هیکل و هیبتی هیتلر گونه، سرباز امام زمان می شود!؟!  

 بگذارید تا درد دل را خلاصه کنم... و در پایان این بیت بی وزن را برای آدمی ناموزون تقدیم می کنم:

"به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است"  و این قربانی احمدی نژاد! دستمزد نسل من است.

 

 

 

29.4.2007

 9 ثور 1386

گپ وطندار در تجلیل از "ورود به کابل"

ما افغانیها آدمهای عجیبی هستیم. این مطلب را دست کم نگیرید، چرا که هزار و یک پیش زمینه، این نتیجه را برای بنده مسلم ساخته اند. از جمله همین تجلیل سالروز ورود مجاهدین به کابل که هر سال با رژه نظامی جشن می گیریم. شما بگویید، آخر عجیب نیست ملتی هرسال از آغاز جنگهای داخلی و شروع نگون بختی خود تجلیل کند! و عکسهای کسانی را که در خانه خود برادرانشان را هدف قرار دادند، به عنوان قهرمان ملی علم کند!

اما چه کمبودی مجاهدین را از آن شروع افسانه ای به این پایان عجیب رساند؟ ما سالها برای ایدئولوژیمان مبارزه کردیم، اما ندانستیم که در خانه ای به نام افغانستان، دود هر انفجاری به چشم همه اعضای خانواده (همه ملت افغانستان) خواهد رفت و تنها کیفش را همین چند کشور بغل با چند کشور آن طرف تر خواهند کرد. همین چند کشوری که این ایدئولوژیهای چپ و راست را به خورد ما ملت ساده دادند تا ما خودمان را، ملیتمان را و منافع مشترکمان را فراموش کنیم.

رک بگویم! تا ما به عنوان یک ملت به منافع مشترک ملی مان ایمان نیاوریم، پایانی برای این نگون بختی نیست. ایدئولوژیها بهانه های خروس جنگی اند که کشورهای بغل برای ما ورژن هرسالش را می فرستند. ورژن حالا بنیادگرایی است که حتی سر بریدن برادر را و خودکشی به قیمت خون اطفال را مقدس می شمارد؟!؟ اگر ما (ما یعنی من و تو، راست و چپ، شمال و جنوب، ...) به خودمان نیاییم، دیری نخواهد پایید که فرزندانمان سالروز ورود طالبان به کابل را هر سال جشن خواهند گرفت و تصویر ملا محمد عمر را در کنار بن لادن به عنوان قهرمان ملی در دروازه های کابل نسب خواهند کرد! 

 

 

 

15.4.2007

طالبان ادعا کردند که اجمل نقشبندی، روزنامه نگار افغان را سر بریده اند!...با شنیدن این خبر در ذهن آدم آخرین گزارشهای بازار بورس و سهام نقش می بندد که: (ارزش یک ایتالیایی = پنج فرمانده ارشد طالب) و (ارزش یک افغان = ؟؟؟) . واقعیت آنست که افغانستان به گستره تاریخ معاصر از مشکل جنوب رنج برده است که حالا این مشکل خود را به شکل طالب بروز داده است. سیاستمداران و رهبران ما هم بدلیل نداشتن مغز و دلایل دیگر عاجز از بررسی ریشه ای این مشکل ملی بوده اند. شاید آقای برهان الدین و دوستانشان که از تشکیل جبهات اسلامی حالا به تشکیل جبهه ملی روی آورده اند، قضیه عقب ماندگی فرهنگی جنوب را مشکل پشتونها فرض کنند و نه یک مشکل ملی! اما واقعیت آنست که ما همه با تذکره افغانستان در یک کشتی مسافر این دریای پر آشوبیم. سوراخی در این کشتی چه در جنوب یا که در شمال همه را غرق خواهد کرد. در بازار بورس هم ارزش یک افغانی ، یک افغانی است! چه بدخشانی باشد ، چه قندهاری. پس آقایان جبهه ملی شما را به آن شمایلهای روحانیتان قسم! ملی بیاندشید...