3.7.3008
گپ وطندار درباره "سفری به لندن"
در تعطیلات تابستان
امسال سفری یک هفته ای را به لندن برنامه ریزی نمودم. در این سفر طی 5 روز به
عکسبرداری و تهیه فیلم از مکانهای تاریخی، ساختمانهای مشهور و موزه ها پرداختم. به
علت طولانی بودن گزارش آن را در پنج قسمت تقسیم بندی نموده ام. مطالب مربوط به
مکانهای بازدید شده در هر روز را در یک قسمت گنجانده ام. مطالب قسمت اول مربوط به
روز 21.6.2008 می باشد.
سعی بنده بر آن بوده تا
مطالب را طوری تنظیم نمایم تا وطنداران با دنبال کردن این گزارش تجربه شخصی از
بازدید شهر تاریخی لندن را بدست آورند. برای برآورده شدن این مقصود توصیه بنده آن
است که بیننده عزیز ابتدا نقشه راهنما مربوط به مکانهای توریستی را مطالعه نماید.
سپس تصاویر و توضیحات مربوط را مطالعه نماید و در پایان فیلم هر قسمت را تماشا کند.
16.6.2008
گپ وطندار درباره گناهکارترین این ملت
در این شکی نیست که سرنوشت هر ملت را خود مردمش
رقم می زنند. ظاهرن از درس تاریخ
هم چنان بر می آید که گناهکاران را جزایی جز سیه روزی نیست. اما گناهکارترین ما ملت
کیست؟ به دنبال جوابی سیاسی به این سئوال نیستم. نمی خواهم گروهی یا قومی را خدای ناکرده به باد انتقاد بگیرم که از
سیاست ورزی برای ملت سودی نبوده است. می
خواهم به جوابی برسم که ما را به فکر اندازد و به تحرک وادارد. از یک تحقیق سرانگشتی شروع می
کنیم. نگاهی می اندازیم به سایتها، وبلاگها و روزنامه هایی که متولیانش دانشجویان و فرهنگیان هستند. این نگاه کوتاه از
این جهت مرا متعجب ساخت که تفاوتی
قابل ملاحضه در محتویات و نگرش این سایتها به مسائل اجتماعی ندیدم. همان موضوعات مورد علاقه عوام
در این نشریات برجسته می شود و همان تحلیل نابخردانه سیاست زدگان سنتی نشر می گردد. درگیری ها و رقابتهای خام بی حاصل
قومی حتی در وبلاگهای دانشجویان
نیز رخ می نمایاند! این مرا به نگاشتن این متن گله مند واداشت.
باید گفت که بین عوام و خواص دیواری به بلندای
فهم وجود دارد. کسی چون دانشجو
یا روشنفکر که تفکر و تحصیل پیشه نموده از معدود منابع شعور این ملت است. رسالتش و عبادتش هم
به عقیده من آن است که با آموزش و پرورش آگاهی را در بین عوام نشر نماید. نه آنکه مدهوش عوام فریبی و سرگردان دسترخوان
عوام فریبان سیاستمدار
گردد! دوست عزیز و دوستان عزیز این را از روی دل سوزی می گویم. ورزشکاران از ورزش می گویند،
دکانداران از مسائل بازار با هم اختلاط می کنند، عوام هم طعمه عوام فریبی سیاستمداران
بی دانش می شوند و روزشان را به شعار شب می کنند. اما روشنفکران ما ملت چه می کنند؟ آیا از افکار روشن سخن می
رانند؟ آیا به ریشه های دردها
عاقلانه می پردازند؟ و برای درمانش چاره ای عالمانه می اندیشند؟ ... حیف به من و تو که چنین نمی
کنیم، آری ما گناهکارترین این ملت هستیم. چراکه کاری که برایش سرشته شدیم را به
فراموشی سپردیم و رسالتمان و عبادتمان را که همانا روشن اندیشیدن و آموزش عاقلانه زیستن
است را به جا نمی آوریم.
2.6.2008
گپ وطندار درباره پیروزی تیم ملی کریکت افغانستان
هیچ خوش ندارم تا از منظر ناسیونالیستی سخن
برانم. چراکه به نظر من ناسیوناسیم و
فاشیسم پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر دارند. لذا کسی که به باور ناسیونالیستی رسیده باشد، بارها دچار لغزش فاشیستی خواهد شد.
پس آنچه را که اکنون می گویم لطفا
به عنوان "یک دید فردی نسبت به یک واقعه ورزشی" تفسیر نمایید.
تیم ملی کریکت افغانستان با 5 پیروزی و یک شکست
قهرمان مسابقات کریکت جرزی شد.
به این ترتیب تیم ملی کریکت افغانستان، با پیروزی بر تیم جرزی بریتانیا، به مرحله بعدی
مسابقات انتخابی جام جهانی کریکت راه یافت. آقای تاج ملک سرمربی تیم ملی کریکت افغانستان در پی این پیروزی چنین گفت:
"آنها (اعضای تیم) قهرمان هستند،
برای اینکه ما تیم های قدرتمندی را شکست دادیم. اگر شما کشور ما را با دیگر تیم های شرکت کننده
در این بازیها مقایسه کنید، امکانات ما درحد صفر است".
من با توجه به درکی که از شرایط وطن دارم، این سخن
را تایید می کنم. در حالی
که فساد حاکمان، جور همسایگان و دسیسه دشمنان امیدهای یک ملت را به یاس تبدیل می کند، مردانی
از این ملت که تنها توشه شان باور است و تنها امکانشان شهامت است، به قهرمانی می رسند. اگر به فرض اهل یک کره خاکی
دیگر هم باشید که خدای نکرده حس
ناسیونالیستی قضاوت تان را لکه دار نکند، برداشتی دیگر از این واقعه امکان ندارد.
25.5.2008
گپ وطندار درباره تابستان فنلند
نمی دانم تصور شما از بهشت چیست. اما اگر بهشت
تصویری باشد سر سبز با جنگلهایی
انبوه و ساحلهایی لاجوردی، باید بگویم که تابستان فنلاند همچون بهشت است. وقتی در جنگل قدم
می زنید، در حالی که از بوی نمناک طبیعت سرمستید، موسیقی سکوت با متن آواز پرندگان کنسرت آرامش را برای بهشتیان اجرا
می کند. هنگامی که در ساحل دریا
قدم می زنید، نسیمی آرام گونه هایتان را می نوازد در حالی که نگاهتان به جزیره ای سبز است که در
میان دریا با امواج هم آغوشی می کند. روزهای طولانی و آفتابی انسان را شاداب می کند. فنلاندی ها به کلبه هایشان که
در کنار دریاچه ها واقع است می
روند. سونا می گیرند، آبجو کوفت می کنند و در دریاچه با کودکانشان آب بازی می کنند...
اما من سه هفته بعد در تعطیلات تابستانی به لندن
می روم. برای یک هفته در هتلی
که در مرکز لندن واقع است اتافی گرفته ام. از مراکز دیدنی و تاریخی لندن برای شما عزیزان
فیلم، عکس و گزارش تهیه خواهم نمود. پس اگر فرصت کردید ماه آینده حتما سری به سایت بزنید. به امید تابستانی آفتابی و
آرام برای شما ...
27.4.2008
گپ وطندار در تجلیل از 8 ثور
مبارک باد 8 ثور، روز انتقال قدرت از حکومتی دست
نشانده به حاکمهایی فریب
خورده! مبارک باد ورود به کابل، ورود تفنگ و تفنگدار، ورود جنگ و جنگسالار! مبارک باد پیروزی
مجاهدین، پیروزی محاربین و سارقین و منافقین!
مبارک باد بر رئیس ناجمهور، آغاز فصل استبداد گلوله،
محکومیت کودکی گرسنه، مجازات
مادری داغ دیده! مبارک باد بر قهرمانان ملی، فصل حیله و تزویر نابخردانه، برادرکشی های
ناجوانمردانه! مبارک باد بر ما ملت، بهار آفرینش هایی ناقص، هنگامه زایشهای حرام، زمان کشف های نامیمون!
مبارک باد آغاز سالهای دود و باروت، آواز توپ و
گلوله، کوچه پس کوچه های ویرانه،
فوران خون و آتش، ...!
9.4.2008
گپ وطندار در سالگرد اجمل نقشبندی
در سالگرد اجمل نقشبندی بیاد آوریم که:
جهل دیواری از تحجر بر فراسوی بصیرتمان کشیده ...
با بصیرتی کور منفعت هدفی
شده گم در هیاهو ... در هیاهو خود شدیم دشمن خود
...
وقتی که جهل، باطن تمام صورمان را تسخیر نمود، شدیم
صورتهایی رنگارنگ -رنگ
طالبانی، رنگ روشنفکری، رنگ آمریکایی، رنگ جهادی، رنگ این قوم، رنگ آن قوم-
اما باطنمان یکی است و تسخیر شده جهل است !
دشمنمان یکی است و آن خود جاهلمان
است!
ایمان بیاوریم به آگاهی و بیاموزیم فهمی را که در
رفتارمان جاری می کند پیگیری منافع
مشترک یک ملت را.
3.4.2008
گپ وطندار درباره وزیر و مدل
داغ ترین خبر این هفته در فنلاند، برکناری وزیر
خارجه بدلیل فرستادن
پیامهای تلفنی جنسی به یک خانم مدل بود. این عمل غیر قانونی محسوب نمی شود اما چون جلوه غیر اخلاقی
داشت بر افکار عمومی بس سنگین آمد. داستانش از این قرار است:
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد ابری فنلاند، یک
وزیری بود. در جشنی از جشنها، در
جمع مستان، دختر خانمی بود مدل، که ربود چشم ناپاک وزیر را. وزیر با موبایل نوکیا فرستاد چند
پیامک کوتاه به دختر خانم خشکل، که رنگ شورتت آبی است و چشمانت آسمانی است! مدل ناقلا پیامکها را جار زد در رسانه ها
که این وزیر پیر، از وظیفه اش شده
سیر، همه اش است به فکر
...
القصه مردم فنلاند زمین را بس گران آمد این قصه. حتی
آدمی بیکار در کاغذ اخبار
منتشر کرد این پیامکهای نابکار. سرانجام وزیر بیچاره شد به زیر، یعنی که شد خانه نشین. آری سن
وزیر از شست بیشتر، چشمش ناپاک اما دلش شاداب، او چنین زمزمه نمودی مکرر: "پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد!"
16.3.2008
گپ وطندار درباره وطندار
نام بنده صمدعلی مرادی است. زمستان 1353 در کابل به دنیا آمدم. کاشانه و اهلیت
از هرات است. دیندارم و به انسانیت ایمان دارم. متنفرم از فاشیسم;
مثلا آنکه بدلیل یک خاصیت مادرزادی مثل ملیت، زبان، نژاد یا مذهب
خودم را مستحق تر از دیگران بدانم یا آنکه افتخار کنم. از طرفی به یاد ندارم که به
خاطر ملیت یا مذهب احساس درونی ام را تحقیر کرده باشم. اصولا به آنچه که شخص خودم
با تفکر و تلاش بدست آورده ام می بالم و از اشتباهاتم برای درست زندگی کردن درس می
گیرم.
سال 2002 میلادی پزشک شدم. ساکن هلسینکی هستم. چند سالی هست که در مراکز مختلف
درمانی فنلاند به حیث داکتر مشغول به کار بوده ام.
به برنامه نویسی و طراحی علاقه دارم. سال 2004 میلادی شروع به طراحی سایت
وطندار کردم. می خواستم از دلتنگی با وطندار پلی بزنم به وطن، یا آنکه وطندار
اینگونه گوشه تنهایی ام را پر کند. از طرفی آخر هفته ها از طریق سایت کوشش کرده ام
به چند سئوال پزشکی جواب دهم. حرف دلم را از طریق "گپ وطندار" بی پرده
با شما در میان می گذارم و گاهی همدردی شما مرهمی می شود بر زخم های کهنه دلم.
در زمینه اصلاحات اجتماعی اعتقادی به سیاستمدار جماعت ندارم و این قشر را
ناتوان و کم عرضه یافته ام. درمان اساسی درد وطن را نشر آگاهی و آموزش گسترده نسل
کودک و جوان می دانم. به طور مثال درباره مکانیسم اثر آگاهی مطالعه می کنم و اینکه
آگاهی از چه طریقی بر
تصمیمات اجتماعی فرد تاثیر گذار است؟ دریافته ام که بزرگترین سد در راه آموزش
آگاهی ایدئولوژی بسته است و باید برای رهایی آگاهی از بند ایدئولوژی اندیشه کرد. قصدم
آنست تا "انقلاب نشر آگاهی" را تئوریزه نموده و راه های عملی برای نشر
آگاهی پیدا کنم. معترفم که این مهم سالهای زیادی را در برخواهد گرفت و به همفکری
وطنداران نیازمندم. باشد که سایت وطندار دریچه ای برای افق روشنفکری افغانستان
گردد.
بنده مالک و مسئول سایت وطندار هستم و سایت وطندار از هیچ گروه سیاسی یا غیر
سیاسی نمایندگی نمی کند. در آینده از نشر مقالات سیاسی در سایت وطندار معذورم و
نوشته هایی در زمینه فرهنگ و اندیشه با ذکر منبع به گرمی پذیرفته می گردد.
2.3.2008
گپ وطندار درباره خشخاش و انگلیس
چند سال قبل یادم می آید بعد از واقعه 11
سپتامبر، چگونه همگی امیدوار شدیم
به یک اتفاق. چشم امید ما روشن شد به وعده های سر خرمن خارجی ها. خودمان هم که به جبر روزگار سالها خراب
کردن را آموخته و تمرین نموده بودیم، نتوانستیم ساختن و بازسازی را بفهمیم. تاریخ را هم به کلی
فراموش نمودیم که هیچگاه مثلا انگلیس
برای کسی چیزی نساخت با آنکه بسیار خراب کرد. البته گناه مردم نیست. سالها نابسامانی شعور اجتماعی و فرهنگی یک
ملت را تحلیل می برد. اما اگر در جمع سیاستمداران ما گروهی اندک، اما کارآمد می بود که زیرکانه از
شرایط مفید ایجاد شده برای ساختن
زیرساختاهای آموزشی استفاده می کرد، شاید وضعیت امروز امیدوار کننده بود. جهل نهادینه شده
است. جهل چرخه معیوبی ایجاد نموده است که در این چرخه از مردمی جاهل سیاستمداران جاهل زاییده می شوند و لو با
انتخابات. اینگونه شناخت دشمن
و
فهمیدن منافع محال است. آری من و تو به محال دل بسته بودیم! به اینکه سیاستمدار جماعت جاهل بتواند از
شرایط تاریخی ایجاد شده برای نجات یک ملت زیرکانه استفاده کند.
اما نتیجه چه شد؟ نتیجه آنکه باز به یک فهم دیر
هنگام رسیدیم. فهمیدیم که خشخاش، طالب
و انگلیس سه راس مثلث برمودای ماست. مثلث زر، زور و تزویر!
انگلیس
به هلمند رفت تا بقای برنامه درازمدتش را تضمین کند. دلارهای کمکی خارجی ها به بهانه مشکل خشخاش به
این منطقه سرازیر شد و طی برنامه های کشت جایگزین، خرج امکانات آبیاری و مکانیزه کردن کشاورزی شد. کشاورزان هم از
این امکانات به نحو احسن استفاده
نمودند، طوریکه میزان محصول خشخاش چندین برابر شد. انگلیسی ها موسی قلعه را خالی نمودند تا طالبان
سیستم از هم پاشیده شان را دوباره بازسازی کنند و برای آنان پایگاه آموزشی ساختند که خبرش به طور خجالت آوری به رسانه ها
درز کرد!
آری وطندار! جهل چونان یک میدان مغناطیسی
فرارناپذیر احاطه مان نموده در
مثلث برمودایی که سه راسش خشخاش، طالب و انگلیس است؛ زر، زور و تزویر!
3.1.2008
گپ وطندار درباره حال و احوال خودش و سایتش
خرابم. سرم سنگین، گلویم دردناک، سرفه می کنم عمیق، چونانکه شانه هایم به بناگوشم
می رسد. این بهانه ام است که چرا سایت را هنگامه ای است که به روز نرسانده ام.
خیلی وقت است که نتوانسته ام به سئوالات پزشکی پاسخ دهم...به زودی از خجالت دوستان
در می آیم.
گاهنامه ی آموزشی وفق یابی را با همکاری
دوستان به نشر رساندیم، زیبا و حرفه ای شده، تمامش پخش شده. این طور که فهمیدم
مورد اقبال خواننده جماعت قرار گرفته است.
"آموزشهای دوران بارداری"
با اقبال زیادی روبرو شده و خیلی ها لینکش کرده اند، چونانکه با جستجوی اینترنتی به
سادگی در صفحه اول گوگل نمایش داده می شود. به دلیل محدودیت وقت کمی کند پیش می رود،
ولی قول می دهم که متوقف نشود.
خوانندگان کتابهای بسیاری برای نشر در کتابخانه فرستاده اند، طوریکه در میان لیست
آنها گاهی گیج می شوم، نمی دانم از کجا شروع به نشر کنم. به زودی نشرشان خواهم
نمود.
از ایمیلهای محبت آمیزتان یک دنیا سپاس، به آدم انرژی می دهند. اگر ایمیل می فرستید
از آدرس text@vatandar.com استفاده کنید، چونکه
ایمیل vatandar@vatandar.com مشکلی دارد که به دلیل ورژن جدید php4 برای آن پیش آمده است. چون برنامه php4 سرور سایت به روز رسانی شده قسمت دفتر مهمانان
و بخش نظرات کار نمی کند. باید دست کاری اش کنم. همینکه ویروس سرما خوردگی دست از
سرم برداشت و این نوکری های (کشیک های) پشت سر هم شفاخانه (بیمارستان) امانم داد،
درستش می کنم. وطندارتان محتاج دعای شماست... یا حق
20.1.2008 (30.10.1386 ش)
گپ وطندار درباره تیغ زنی و انگلیس
همانطور که در فرهنگ اسلامی رمضان ماه عرفان و
عبادت است، محرم در فرهنگ مذهبی،
ماه آزادگی و اندیشه است. پیام عاشورا که "اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید" معیاری تاریخی-
دینی برای اندیشه سیاسی مسلمانان شد. آزادگی شاید اخلاقی ترین معیار در زندگی سیاسی بشر بوده است که تا کنون در تاریخ
به ثبت رسیده است. نتیجه این
ایدئولوژی سیاسی چیست؟ به عبارتی دیگر اگر بشر با آنکه دین دار نبود اما لااقل در زندگی اجتماعی سیاسی
اش آزاده می بود، دنیای بشری چه شکل و شرایطی پیدا می کرد؟ واضح است که این ایدئولوژی اخلاقی- سیاسی در عمل راه
استعمار و استثمار بشر را می بست.
استعمار پیر، با زکاوت شیطانی اش خیلی بهتر از ما
مسلمان جماعت سرگردان، این
نکته را فهمید و به فکر شد. آنچه او کرد تزریق خرافات در این فرهنگ پاک و مقدس بود. مستندات
تاریخی در این زمینه صفحات کتابهای بیشماری را پر نموده اند. به عنوان نمونه ای از نمونه های بسیار، تیغ زنی در ایام عاشورا،
خرافه ی تزریقی انگلیس
بود. نتیجه اسفناک این خرافات، فراموشی فلسفه عاشورا بوده است که همانا اندیشه در آزاده زیستن
است. پس ای مسلمانان به خود آیید! قرآن را بخوانید و بفهمید! عرقها وخونهایی را که برای آزاد کردن شما از بند جهل ریخته
شده فراموش نکنید! و برای
آزاده زیستن اندیشه کنید!
26.12.2007 (5 جدی 1386)
گپ وطندار درباره پنچرها و سال 2007
پایان سال 2007 میلادی نزدیک است و این پایان
بهانه ای است تا نگاهکی به
مسیر طی نشده یکساله وطن خود بیاندازیم. مسیری خاکی که جامعه بین الملل چند سال پیش آمد تا آسفالتش
کند. اما هنوز موتر حکومت ما با تایر پنچر از چقوری های
(چاله
چوله) آن رنجور و کمر رئیس جمهور منتخب ما از نا همواری های آن دردناک است. اگر از وطندار بپرسید که چرا با این همه
گاز دادن مسیری طی نشد، وطندارتان سه احتمال را مطرح می کند:
1 - ناهمواری جاده 2- پنچر بودن چهار چرخ حکومت 3-
نابلدی موتروان (راننده)
حامد کرزی چنان برای راندن موتر حکومت شتاب داشت
که فراموش کرد تا تایرهای پنچر
آن را عوض کند. جامعه بین الملل هم با آن همه تعهدات وقتی ملتی را مدهوش و دولتی را بی هوش
یافت، هر آنچه دلار برای آسفالت راه، از آن کیسه خود در آورده بود به کیسه دیگرش ریخت! البته رئیس جمهور منتخب
گاهگاهی که کمردرد امانش را می برید به
فکر ترمیم تایرهای موترش می افتاد. اما افسوس که هنوز یک تایر را عوض نکرده، اپوزیسیون نامرد
تایر دیگر را پنچر می کرد.
البته این اواخر یکی از همین شکم کلان هایی که
تمام هیکلش بوی باروت می دهد
با کمال هوشمندی راه حلی پیدا کرد. او توصیه کرد که حامد کرزی به تایرهای پنچر او سهم
بیشتری از تایرهای پنچر دیگر بدهد تا اوضاع حکومت درست شود! این گپ آدم را به این فکر می اندازد که در این
مملکت سیاستمدار جماعت خدای نکرده همگی پنچرند!
28.11.2007
گپ وطندار درباره بودا
در ضیافتی کاری با همکاران اختلاط می کردیم. در اینجا
(فنلاند) به ندرت مردم از
مذهب گپ می زنند و تا اندازه ای پرسش در این زمینه را دور از نزاکت می دانند. اما جو مهمانی بقدری
گرم و خودمانی بود که این موضوع به میان آمد. هر کسی گفت که به چه کیشی است و چرا و چگونه و تا چه اندازه و ... در
این میان دوستی گفت که من هیچ دینی
ندارم، اما اگر مجبور باشم که برای خودم دینی را انتخاب کنم آنوقت بودایی می شوم. این
روزها دین بودا در غرب و خصوصا در آمریکا روی بورس است. به همین خاطر از این انتخاب تعجب
نکردم. زمینه را مساعد برای گفتگوی بیشتر در این زمینه یافتم و از همکارم پرسیدم که: ما هرکدام دینمان به نحوی ارثی
است. به طور مثال پدر و مادر بنده
مسلمان بوده اند و من با تربیت کودکی که برخوردار شده ام همین دین را برگزیده ام. به همین
دلایل بنده برای این گزینش همیشه در معرض این اتهام هستم که انتخابم می تواند متاثر از تلقینات محیطی و تربیت کودکی باشد.
اما وقتی تو بدون سابقه قبلی
با تفکر دست به انتخاب می زنی، دلایلت حتما شنیدنی و قابل تامل است. این را که گفتم چاشنی سخنوری
ایشان روشن شد و او چند نکته در مورد آیین بودا گفت که جای تامل دارد:
"در جوامع
اروپایی قانون جنبه های گوناگون نظام اجتماعی را پوشش داده است به جز برآورده کردن نیازهای اخلاقی بشر را. در اینجا
هر فرد تقریبا خودش پایه های
اخلاقی خودش را تعریف می کند. از آنجا که تنظیم یک نظام اخلاقی توسط یک فرد کار ساده ای نیست در
بسیاری از موارد این شیوه در غرب جواب نمی دهد. نتیجه همین هرج و مرج اخلاقی است که در اینجا شاهد آن هستیم. آیین بودا
روشی برای زندگی اخلاقی است. یعنی
دقیقا همین خلاء دموکراسی غربی را پر می کند. از این حد هم فراتر نمی رود یعنی با پایه های دموکراتیک
نظام اجتماعی در تضاد قرار نمی گیرد. بودا برنامه ای محکم برای درون و روح فرد دارد و دموکراسی غربی خود را مجاز
به دخالت در این زمینه نمی داند.
لذا همزیستی این دو امکان پذیر است.
ادیان دیگر به طور کل خودشان یک نظام اجتماعی تعریف
می کنند و این نظامهای تعریف
شده اکثرا در تداخل آشکار با پایه های دموکراتیک نظام غربی هستند. حالا برخی ادیان مثل مسیحیت برای حفظ بقای
اجتماعی، بسیاری از اصول انکار ناپذیر خود را سازگار با نظام دموکراتیک نموده اند. اما همین خود از طرفی
دیگر باعث شکستن نظام
سیستماتیک دینی آنها شده است. تا آنجا که به دینی در حد ساخته شده یا دست کاری شده توسط بشر (آنهم از روی
ناچاری) تنزل پیدا کرده است.
نکته مهم دیگر باور حقیقی بودا به قوانین اخلاقی خودش
است. به این معنا که هیچ دلیل
و توجیهی (حتی بطور مثال هدایت انسانهای دیگر) به پیروان بودا اجازه نمی دهد تا اصول اخلاقی
را زیر پا بگزارند. به همین دلیل این آیین در تاریخش جنگ سیستماتیک دینی نداشته است. چیزی که به طور مثال در مورد دین
مسیحیت تاریخی طولانی دارد..."
4.11.2007
گپ وطندار درباره مالزی
جهان به دیده احترام به کشور
مالزی نگاه می کند. مالزی یکی از ثروتمندترین کشورهای آسیایی است که به ثبات سیاسی
و رشد سریع اقتصادی اشتهار دارد و در آستانه ورود به شمار کشورهای کاملا توسعه
یافته قرار دارد.
نظام
اجتماعی و سیاسی این کشور اسلامی من را همیشه به فکر کردن وا می دارد. همیشه دنبال
فرصتی بوده ام تا سفری تحقیقی به این کشور موفق داشته باشم. شاید از این طریق تا
اندازه ای با رازهای این موفقیت پی ببرم. کلمه "راز" شاید انتخاب مناسبی
نباشد. چراکه از طریق مطالعه نیز بسیاری از دلایل پیشرفت این کشور برای پژوهشگر
مشخص می شود. به طور مثال می توان گفت وجود سنگاپور و هنگ کنگ قطب های بزرگ
اقتصادي؛ ژاپن دومين کشور صنعتی دنيا؛ چين غول صادرات ارزان قيمت؛ هند و استراليا
در اطراف اين کشور؛ تنوع خاصی در نژاد و زبان ساکنان مقيم اين سرزمين را بوجود
آورده است و کمک مهمی برای ترقی آن کشور ميباشد. (اما تنوع در نژاد و زبان و مذهب
در کشور ما بلای خانه مان سوز شده!؟)
مالزی همچنین محل تاسیس
شاهراه جهانی فناوری اطلاعات چند رسانه ای به شمار می آید.کوالالامپور مرکز مالزی
به عنوان یکی از پایتخت های مدرن جهان به حساب می آید . سالانه حدود 13 میلیون
گردشگر خارجی وارد مالزی می شوند و این کشور را به مکانی بین المللی برای جذب
گردشگران تبدیل کرده است. بیش از 40 هزار دانشجوی خارجی از 150 کشور دنیا در مالزی
مشغول به تحصیل می باشند. حضور دانشگاههای معتبر جهان برای اجرای دوره های آموزشی
مشترک با دانشگاههای مالزی سبب افزایش ورود دانشجویان خارجی برای ادامه تحصیل به
این کشور شده است.
در آینده سعی می کنم که از
مالزی و خصوصا سیستم آموزشی آن در سایت مطالب بیشتری نشر کنم. چراکه جنبه های
یادگیری فراوانی از آن برای نخبگان ما قابل تشریح است. شما چه فکر می کنید...
28.9.2007
گپ وطندار درباره نمایش مد در تلویزیون
آرزو
شاید شما هم از برنامه نمایش
مد در تلویزیون آرزو که یک تلویزیون
محلی در مزار شریف است، خبردار شده باشید. در این برنامه دختران جوان با ظاهری آراسته، چیز مبهمی را نمایش دادند. در
کشوری که اقتصادش معتاد به تریاک و
فرهنگش مرده از جنگ، قر دادن (ناز کردن) به شیوه غربی در جلوی دوربین تلویزیون واقعا مبهم
است. چرا نمی گویم عجیب، چرا نمی گویم احمقانه؟ چون این کلمات به راستی در ادای مفهوم
این عمل مبهم قاصرند.
در افغانستان دو جریان مبهم در حال زاد و ولد است.
جریان مبهم اول مبهوت از
جلوه های سکسی و تکنولوژی غرب با تلاشی پیگیر سعی در کپی برداری این الگوها دارد. این جریان
فکر می کند اگر چند تا دختر خوش قیافه پودر مال شده را جلوی دوربین برقصاند، آنوقت افغانستان می شود شبیه اروپا!
جریان مبهم دوم محصور در دیوار بلند تحجر، سپاه
کفار را در سرزمین اسلام می
بیند در حالی که سعی دارد دین خدا را به یغما برد. این جریان فکر می کند برای نجات اسلام باید
خودش را منفجر کند و صلح را قربانی نماید!
آیا جریان معقول و اندیشمندی در جامعه افغانستان
که درد را درک کند و به فکر
درمان اساسی باشد وجود دارد؟ جریانی که بداند درد در بی سوادی است، در عدم تربیت علمی کودکان است،
در عدم خرد اجتماعی و بی نظمی سیستم است. درمانش هم ایجاد سیستم های آموزشی برای تربیت گسترده نسل فعال است. اگر
اینچنین جریانی هم وجود داشته باشد،
سر و صدایش در رسانه ها شنیده نمی شود. چرا که وجود چنین جریان خردمندی به نفع کسانی نیست که از
افغانستان به عنوان میدان جنگ استفاده می کنند. این جریان غریب است و بی کس. اما تا گوش آدم جای شنیدن دارد، در بوقهای
تبلیغاتی مثل بی بی سی، راذیو
آزادی، صدای آمریکا و... از آن دو جریان مبهم سخن در میان است. چرا؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
نه برای سناتورهای شیک پوش آمریکایی و نه برای
فرمانده های خاکی القاعده، آرامش
و خوشی فرزندان گرسنه من و تو پشیزی ارزش ندارد. آنها از فرزندان من و تو طنازان شیفته غرب
یا انتحارکننده های دیندارنما می سازند. من و تو خود باید برای دنیایی بهتر اندیشه کنیم. دنیایی که با انقلاب نشر آگاهی
و بنیان نهادهای آموزشی
امکانپذیر می گردد...
2.9.2007
گپ وطندار درباره تربیت و آموزش نسل آینده
اینکه پدران ما به دلیل رفتارهای نامتعادل از
برپا کردن یک سیستم پایدار
اجتماعی ناتوان بودند، اینکه دلیل ناتوانی آنها عدم برخورداری از آموزش و تربیت علمی بوده، اینکه
آنها ما را چون خود معلولان اجتماعی بارآوردند، ناتوان از برپانمودن جامعه پایدار، همزیستی آرام، تفکر جمعی، منافع ملی،...
من را و رفقایم را سخت به تفکر
واداشته است که چگونه نسل فعال ما می تواند کاری دیگر در حق نسل آینده انجام دهد. کاری که این
چرخه معیوب را بشکند و نسلی را تربیت نماید قادر به ساختن و بیزار از خراب کردن!
تا آنجا که ولتاژ پایین ذهن ما یاری می کرد، فقط
یک جواب و آنهم فقط یک جواب
پیدا می شد: تربیت و آموزش علمی نسل آینده برای نهادینه کردن رفتارهای متعادل اجتماعی در
راستای ملت سازی. اما چگونه وقتی نهادهای آموزشی وجود ندارد؟ این سئوال و این چرخه معیوب
باعث سرگیجه آدم می شود و مشکل را غیر قابل حل می نمایاند.
اگر هر فردی، هر وطنداری که به این درد، به این
بیماری باور داشته باشد و صورت
مسئله را بفهمد و خود یک نهاد آموزشی شود! آن وقت چی؟ آن وقت در جامعه نهادهای آموزشی بسیاری
خواهد بود که آموزش آنها باعث راه اندازی واحدهای آموزشی جدیدی خواهد شد تا آنجا که امر آموزش علمی نهادینه می شود و
"انقلاب نشر آگاهی" راه
می
افتد. انقلابی فرهنگی که برخلاف انقلابهای سیاسی، سازنده است، نه خراب کننده.
خوب این "اما و اگر" بی شک در شرایط
فعلی یک خیال پلو است. این را
بنده
بدون هیچ بحثی می پذیرم. با این وجود وطندار ایمان پیدا کرده است که هیچ راه حل اصولی دیگری برای این
مشکل ریشه ای وجود ندارد. وطندار از خود شروع می کند. یعنی آنکه ما می شویم یک نهاد آموزشی برای تعلیم اصول علمی تربیت،
چگونه یاد دادن، چگونه یاد گرفتن و
خلاصه نشر آگاهی برای نهادینه کردن رفتارهای متعادل اجتماعی در راستای ساختن جامعه پایدار.
این آموزش را وطندار از دوران جنینی شروع می کند!
به خانمهای باردار نشان
خواهیم داد که چگونه فرزند آنان رشد و نمو می کند. در طی این رشد و نمو جنینی چه نیازمندیهایی
دارد. چگونه نیازمندیهای فیزیکی و روانی او را می توان تامین نمود تا فرزند سالمی را بدنیا آورد... سپس به والدین و معلمان
از روانشناسی کودک و تربیت علمی
سخن خواهیم گفت. شیوه های یادگیری و یادادن پویا و خلاق را تشریح خواهیم کرد. سیستم تعلیم و
تربیت مالزی را به عنوان نمونه ای موفق مورد تجزیه و تحلیل قرار خواهیم داد. روابط منافع
فرد با منافع جمع و تاثیر رفتارهای هنجار در پیشبرد منافع همراستا را مورد ارزیابی قرار خواهیم داد. و هزاران هزار
فعالیت دیگر برای نشر آگاهی در
جامعه افغانی را به مدد متخصصان وطندارمان انجام خواهیم داد.
وطندار دستتان را به گرمی می فشارد، اگر طرحی،
نبشته ای، آموزه ای و هر آنچه که
بصیرت علمی و دانش آموزش در آن نمودار باشد، برای وطندارتان بفرستید تا به دیده کشیم...
22.8.2007
گپ وطندار درباره دل وطندار
دلم گرفته، از صبح تا عصر مریض معاینه می کنم و بعد
از ظهر وقتی از درمانگاه برمی
گردم خانه، می بینم چقدر حال دلم خراب است. کاشکی سکوت، آرامش معنی می داد اما برای دل من آغاز
فریاد است که: چرا؟ چگونه؟ تا کی؟ ...؟ فریادهایی که تا شب دلم را آشوب می کنند یکسره و مسلسل وار.
همین که فکری به ذهنم می رسد، مغز پیچه هایم گاهی به گلویم می زند و عقده می کنم. آن وقت آب دهانم را آنقدر قورت، قورت، قورت می دهم که حس می کنم فکهای دلم به هم چسپیده و دیگر صدایی بلند نمی شود. و باز سکوت در کنج خانه تنهایی من چونان گرده خاکی که از طوفان رسته باشد، آرام آرام رسوب می کند. آنوقت لب تابم را بر می دارم و چهار کلمه ای با شما درد دل می کنم